📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَيِّماً»
چنانکه همه مفسران تذکر دادهاند «قَيِّماً» وصف «عوجاً» نیست بلکه مربوط است به عبارتِ «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ»، که میتواند بیان «حالِ» «الکتاب» باشد یا «حالِ» «عبده» (توضیح در نکات ترجمه)
درباره اینکه مقصود از «قیم» در این آیه چیست این دیدگاهها مطرح شده که با توجه به امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا ممکن است همگی مد نظر بوده باشد:
الف.«قیم» به معنای «مستقیم» است (ابنعباس و ضحاک، به نقلِ التبيان (طوسی)، ج7، ص5) یعنی این کتاب را مستقیم و معتدل قرار داد که هیچ افراط و تفریطی در آن نیست (مجمع البيان (طبرسی)، ج6، ص693؛ تفسير الصافي، ج3، ص230) و اجزایش همدیگر را تصدیق میکند و شاهد بر همدیگر است (جامع البيان (طبری)، ج15، ص127)
ب. قیم و قوامبخش سایر کتب آسمانی قرار داد که آنها را تصدیق کند و [تعالیم آنها را] حفظ نماید. (التبيان، ج7، ص5؛ جامع البيان، ج15، ص127) و باطل را از آنان نفی کند و مواردی که باید نسخ شود نسخ نماید (فراء، به نقل مجمع البيان، ج6، ص693)
ج. قیم نسبت به امور دین؛ یعنی قرآن را پشتوانه و مرجع همه امور دین قرار داد (ابومسلم، به نقل مجمع البيان، ج6، ص693)
د. امری دائمی که تا قیامت ثابت و پابرجا بماند و نسخ نشود. (مجمع البيان، ج6، ص693)
ه. آن را به صورت «ملتبس» (چیزی که مایه شک و شبهه شود و افراد را به انحراف بکشاند) قرار نداد (ابنعباس، جامع البيان، ج15، ص127)
و. برپا دارنده و قوامبخش مصالح بندگان (أنوار التنزيل (بیضاوی)، ج3، ص272؛ المیزان، ج13، ص237)
ز. منظور پیامبر است که با برانگیخته شدن به نبوت و نزول قرآن بر او، قیّم و پشتوانه این امت میباشد.
ح. ...
2) «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ ... قَيِّماً»
در این آیه قرآن را «قیم» خوانده است و در آیهای دیگر اصل دین اسلام را «وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ» (بينة/5)
و واضح است که بین این دو ارتباط است:
یا این قیّم بودن ابتداءاً وصف دین اسلام است که میخواهد مصالح جامعه بشری را تامین کند و قوامبخش یک جامعه مطلوب گردد و چون قرآن مشتمل بر این دین است به تبع آن قیم خوانده شده؛
ویا در درجه اول وصف خود قرآن است که کتابی است محکم و پشتوانه همه امور، و چون دین اسلام متکی به قرآن است او هم قیم شده است. (المیزان، ج13، ص237)
3) «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً ...»
با توجه به اینکه «قَيِّماً» قطعا مربوط به ماقبل از جمله «وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» است، چرا آن را را پس از این و در آیهای دیگر آورد و بسادگی نفرمود: «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ قَيِّماً وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»؟
الف. هر دو عبارت حال برای «الکتاب» هستند، پس تقدم و تاخرشان تفاوتی نمیکند؛ اما نکته در این است که اعوجاج نداشتن یعنی در درون خودش هیچ خلا و مشکلی وجود ندارد؛ و «قیم» بودن یعنی پشتوانه امور دیگر است؛ و چیزی باید ابتدا خودش کامل و بینقص باشد تا بتواند پشتوانه کمال و پابرجایی امور دیگر قرار بگیرد. (ابوعبدالله رازی، به نقل البحر المحيط، ج7، ص136؛ المیزان، ج13، ص237)۱
ب. میخواهد این معنا را هم القا کند که «قَيِّماً» حال برای «عبده» قرار بگیرد. (تدبر1، بند ز)
نکته تخصصی تفسیری
در وضعیت فعلی، کلمه «قَيِّماً» در آیه بعدی آمده، و قرین شده است با عبارت «لِيُنْذِرَ بَأْساً ...»؛ که این انذار و تبشیر توسط پیامبر ص انجام میشود؛ و به همین مناسبت ذهن به این سو میرود که «قیما» را هم وصف پیامبر ص بگیرد و معنای لطیف دیگری غیر از معنای رایج هم از آیه استنباط کند. در حالی که اگر در همان آیه قبل و بلافاصله بعد از «الکتاب» میآورد چنین فهمی از آیه بسیار بعید میشد.
ج. ...
4) «أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَيِّماً»
شرط قيام به مصالح ديگران، اعوجاج نداشتن مصلح است. (تفسیر نور، ج7، ص139)
5) «وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَديداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنينَ ...»
چون قرآن هم فی نفسه کامل و مصون از هر اعوجاج است و هم قیّم و پشتوانه امور دیگر است، میتواند از عهده انذار و تبشیر به نحو صحیح و جامع برآید. (المیزان، ج13، ص238)
6) «لِيُنْذِرَ بَأْساً شَديداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً»
از تقابل بین انذار و تبشیر، و اینکه بشارت را به کسانی داد که هم اهل ایمانند و هم عمل صالح انجام می دهند میتوان نتیجه گرفت که انذار هم شامل کافرانی است که نه ایمان دارند و نه عمل صالح؛ و هم شامل کسانی است که ایمان آوردهاند ولی اهل گناهاند (المیزان، ج13، ص238) و هم شامل کسانی که ظاهرا اعمال شایسته انجام میدهند اما ایمان نمیآورند.
نکته تخصصی انسانشناسی
علامه طباطبایی در بیان فوق به گروه سومی که انذار شامل حالشان میشود (عمل صالح دارند اما کافرند) اشاره نکرد. چرا؟
به نظر میرسد ریشه بحث به همان مطلبی برگردد که:
مقدمه 1. قبلا بیان شد که انسان چند ساحت دارد: یکی ساحت کفر و ایمان و نفاق است و یکی ساحت کنش صالحانه و فاسقانه (جلسه561، تدبر1 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-73/)؛
مقدمه2. اگرچه وضعیت آرمانی آن است که اگر در ساحت نخستین ایمان دارد، در ساحت دوم هم اهل عمل صالح باشد؛ و یا اگر در ساحت اول کافر یا منافق است، در ساحت دوم هم اهل فسق و فجور باشد؛ اما واقعیت این است که انسان موجودی بسیار پیچیده است و نه مومنان منحصر در معصومین هستند و نه صدور کار نیکو از کافران و منافقان محال است.
اما از آنجا که عمیقترین ساحت وجودی انسان ساحت اول است، اگر کسی کافر یا منافق باشد آنچه در ظاهر از وی به عنوان عمل صالح دیده میشود حقیقتا امری پوچ و بیخاصیت است؛ و به همین جهت است که قرآن اعمال خوب کافران را همچون «سرابی که تشنه گمان میکند آب است» معرفی فرموده (نور/39) و وعده داده که در قیامت تمام اینها «هباءاً منثوراً» خواهد شد. (فرقان/23)
ثمره جامعهشناسی
اگر مساله فوق درست فهمیده شود معلوم می گردد که صرفاً بر اساس رفتارهایی که در یک جامعه مشاهده میشود، نمیتوان درباره واقعا خوبتر یا بدتر بودن یک جامعه قضاوت کرد؛ همان گونه که صرفاً از روی تعداد دروغهای یک نفر نمیتوان درباره واقعا دروغگو بودن یا نبودن او قضاوت نمود (زیرا هم دروغگوی حرفهای خیلی کم دروغ میگوید؛ و هم ممکن است یک انسان باطناً راستگو برای اینکه در موقعیت خاصی قرار گرفته (مثلا موقعیت تقیه و نجات جان بیگناهان) مجبور باشد دروغ بگوید)
تبصره
منظور از «کافر» در بحثهای فوق، نه «کافر شناسنامهای» بلکه کافر حقیقی است؛ یعنی کسی که حقیقت دین بر او عرضه شده باشد اما او از روی لجاجت و عناد، تسلیم حقیقت نشود.