📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً»
خداوند متعال در این آیه (همانند آیه قبل) ابتدا حال و وضع آنان را در غار شرح میدهد که:
آنها به نحوی در خواب بودند که احتمال میدادی بیدارند؛ و در آن غار هر از چندی آنها را به راست و چپ حرکت میدادند و سگشان هم دم در غار نشسته بود؛
و بعد از ارائه این تصویر میفرماید: اگر بر آنها مشرف میشدی فرار میکردی و رعب تمام وجودت را در برمیگرفت.
درباره تصویری که از وضع آنان ارائه شد، بحث اغلب مفسران بیشتر ناظر است به اینکه:
احتمالا با چشم باز در خواب بودهاند که اگر کسی میدیدشان فکر میکرد بیدارند؛
جابجا کردنشان هم برای این بوده که بدنشان نپوسد.
در عین اینکه اینها میتواند معانی صحیحی برای آیه باشد، اما بعید به نظر میرسد که خداوند با اشاره به این جزئیات صرفاً همین نکات را مد نظر داشته است، بویژه که صِرف اینکه کسی با چشم باز بخوابد و در خواب غلت بزند و سگی هم دم در غار باشد، اموری نیست که بعدش بگویند اگر آنها را میدیدی، فرار می کردی و بشدت میترسیدی.
امور دیگری هم در این آیه هست که میخواهد نشان دهد معنای عمیقتری هم مد نظر است:
اصلا چرا باید از آنها ترسید و فرار کرد؟
چرا از تعبیر «بر آنان اطلاع یابی» استفاده کرد و نه همانند آیه قبل از تعبیر «تری: ببینی» ؟
چرا این تعبیر را در ابتدای آیه نیاورد و نفرمود: اگر بر آنان اطلاع یابی آنان را بیدار گمان میکنی و از آنان فرار میکنی» بلکه ابتدا از «گمان می کردی که بیدارند در حالی که در خوابند» سخن گفت و بعد از توضیحاتی که درباره این سو و آن سو کردن آنها و وضع سگشان بیان کرد، آنگاه فرمود «اگر بر آنان اطلاع مییافتی میترسیدی و ...»؛
چرا نفرمود میترسیدی و فرار می کردی؛ بلکه فرمود فرار می کردی و میترسیدی؟۱
و ...
آیا میخواهد با این اشارات ما را متوجه واقعیتی دیگر کند؟ (جلسه قبل، تدبر1)
2) «وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً»
حکایت
ابنعباس گفته است: در یکی از جنگها به سمت روم با معاویه همراه بودم. به غاری رسیدیم که در آن اصحاب کهف بودند. معاویه گفت: کاش راه ما به سوی اینان باز شود و بدانان بنگریم. گفتم: چنین چیزی برای تو قرار داده نشده است چرا که کسی که از تو بهتر بود از این منع شد و خداوند متعال فرمود « اگر بر آنان اطلاع مییافتی مسلما گریزان از آنان روی برمیتافتی و از آنان آکنده از ترس میشدی.» اما معاویه گفت: از اینجا نمیروم مگر اینکه از وضع و حال اینها باخبر شوم. پس عدهای را مامور کرد و چون وارد غار شدند خداوند بادی فرستاد و آنها را بیرون کرد. (مجمع البيان، ج6، ص704۲)