📌 فهرست دسترسی سریع (جمعبندی):
جمعبندی حکایت اصحاب کهف 10/9/1396
حدیث
قبلا حکایت اصحاب کهف به طور خیلی مختصر بیان شد (در جلسه590، حدیث3) این داستان به نحو بسیار طولانیتر در التحصين لأسرار ما زاد من كتاب اليقين، (ابنطاوس) ص645-655؛ قصص الأنبياء عليهم السلام (للراوندي)، ص255-262۱؛ و إرشاد القلوب إلی الصواب (للديلمي)، ج2، ص358-365 از ابنعباس از امیرالمومنین ع روایت شده است.
عبارات این سه متن اندکی با هم متفاوتند و در اینجا بر اساس متن التحصين به روایت مذکور اشاره میشود.
در زمان خلافت عمر بن خطاب عدهای از علمای یهود به مدینه آمدند و گفتند سوالاتی پرسیدند که وی از پاسخ آنها درماند. امیرالمومنین ع را خبر کردند و ایشان آمدند و آنان سوالهای خود را پرسیدند و حضرت همگی را پاسخ داد و همگیشان به غیر از یک نفر ایمان آوردند. وی گفت من سوال دیگری هم دارم. حضرت فرمود: بفرما.
یهودی گفت: به من خبر بده از مردمانی که بیش از سیصد سال مردند سپس خداوند آنان را زنده کرد؛ آنان کیستند؟
حضرت علی ع فرمود: خداوند بر پیامبر ما سورهای در شأن آنها نازل فرموده است؛ اگر میخواهی آن را بر تو بخوانم.
گفت: قرآنتان را زیاد شنیدهام! اما به ما خبر بده اگر واقعا دانا هستی به خبر آنان و اسامیشان و اسم شهرشان و اسم پادشاهشان و اسم سگشان و اسم کوهشان و اسم غارشان.
حضرت علی ع فرمود: لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم؛ حبیبم حضرت محمد ص به من خبر داد که در روم شهری بود که بدان افسوس میگفتند و پادشاهی داشت که به او دقیوس میگفتند که بسیار ثروتمند بود و چنان لشکری گرد آورده بود که هیچیک از پادشاهان روم چنان لشکری نداشتند و مدتی طولانی زندگی کرد در حالی که نه به سردردی مبتلا شد و نه تب کرد و نه مریض شد؛ پس ادعای ربوبیت کرد و به پروردگار خویش کافر گردید و مردم را به عبادت خویش فراخواند؛ پس هر که اجابتش کرد او را اکرام کرد و خلعت بخشید و جوایزی دادإ و هر که عصیانش کرد و از دستوراتش اطاعت نکرد خوار نمود و شکنجه کرد و به زندان انداخت و انواع شکنجهها نمودإ بدین سان روزگاری طولانی سپری شد.
سپس به اهل مملکتش دستور داد که برای او جایگاهی از مرمر برپا سازند به طول چهارصد ذراع که با انواع مروارید و یاقوت و جواهر تززین شده بود و تصویر انواعی از مخلوقات را بر آن نقش زدند و تخت سلطنتی خود را بر روی آن گذاشت و سمت راست خود صد کرسی برای بطریقها و در سمت چپ صد کرسی برای هرقلها [بطریق و هرقل، نام دو منصب از مناصب بزرگان روم است] قرار داد و در پیش رویش چهارصد تن از نزدیکان وی بر روی سکوهایی از طلا و نقره میایستادند؛ و از فرزندان سه تن را برگزیده بود و در راست خود مینشاند و از فرزندان پادشاهان هم سه تن را برگزیده بود و در سمت چپ خود مینشاند و هیچ کاری را بدون مشورت آنان انجام نمیداد و چنین بود که در هر روزی که در جایگاهش مینشست سه غلام از در مجلس وارد میشدند و در دست یکیشان جامی از طلا مملو از مشک بود و در دست دومی جامی از طلا پر از گلاب؛ و در دست سومی پرندهای بود.
یهودی گفت: آن پرنده چه رنگی بود؟
فرمود: رنگش سبز، و منقار و دو پایش قرمز بود، کوچکتر از کبوتر و بزرگتر از گنجشک؛ و آن غلام نزد پادشاه میایستاد و خطاب به آن پرنده فریادی میزد و با او سخنی میگفت و آن پرنده پرواز میکرد تا در جامی میرفت که گلاب بود و خود را کاملا در آن غوطه ور میساخت سپس بلند میشد و آن مشک را به بال خود برمیگرفت و آنگاه غلام سوم فریادی میزد و پرنده پرواز میکرد تا بالای سر آن پادشاه قرار میگرفت و خود را بشدت تکان میداد تا آن مشک و گلاب را بر روی وی بپاشد و این کار را تا مدتهای طولانی انجام می دادند.
در میان جماعت آنان، شش نفر از خوبان و داناترین اصحابش بودند که در مهربانی نسبت به هم همانند فرزندان یک مادر بودند و آن پادشاه بدانان اعتماد داشت و کارها را به سخن آنان اجرا میکرد و روالشان این بود که هر روز که از نزد پادشاه بیرون میآمدند نزد یکی از خودشان جمع میشدند و این نوبت بینشان دور میزد. تا اینکه یکبار به آن پادشاه خبری رسید از شورش فردی در سرحدات که قسمتهایی از مملکت وی را تصرف کرده است. پس پادشاه غمگین و نگران شد به طوری که علامت این ناراحتی در چهرهاش نمایان شد و اطرافیانش به خاطر ناراحتی وی بسیار ناراحت و غمگین شدند.
آن روز نوبت بزرگشان بود که نزد او گرد آیند و اسمش تلمیخا بود؛ وی برای پذیرایی از دوستانش انواع غذا و نوشیدنی و میوه و دسر آماده کرد و بستر نرمی برایشان پهن کرد و هنگامی که آنان بر وی وارد شدند آن غذاها را برایشان آورد و گفت: برادرانم از اینها بخورید و بیاشامید.
گفتند: چرا خودت نمی خوری؟
گفت: مسالهای پیش آمده که مرا از خوردن و آشامیدن انداخته است.
گفتند: تلمیخا! خودت میدانی که خوردن و آشامیدن بیتو برای ما صفایی ندارد.
گفت: برادرانم! بخورید چرا که مسالهای پیش آمده که اصلا نمیتوانم چیزی بخورم.
گفتند: تلمیخا مشکلت را بگو؛ اگر مریضیای هست همه ما در پزشکی سررشته داریم و اگر مطلب دیگری است سزاوار نیست که تو ناراحت باشی و ما بیخیال باشیم؛ پس جریان را بگو که چهبسا مطلبی که بر صاحبش بسیار سخت و سنگین آید اما دیگری بتواند بسهولت مشکل وی را حل کند
گفت: آنچه مرا از خوردن انداخته مطلبی است که امشب بدان فکر میکردم.
گفتند: خوب!
گفت: در مورد دقیوس میاندیشیدم؛ با خود میگفتم اگر دقیوس آن گونه که گمان میکند خداست نباید با وقایعی که رخ میدهد ناراحت و خوشحال شود و این چنین نگران شود؛ من به نظرم میرسد که او یکی همچون ماست: میخورد و میآشامد و قضای حاجت میکند و بلند میشود و مینشیند و سوار میشود و نیازمند اهل و عیال است و میخوابد؛ چگونه ممکن است دقیوس خدا باشد؟!
با خود فکر کردم و گفتم چه کسی مرا همچون جنینی درآورد و مرا در شکم مادرم از مايعي سفید آفرید و چه کسی مرا پرورش داد و غذایم داد وقتی که طفلی کوچک بودم و سپس از شیر گرفت و به نوجوانی و جوانی رساند و بعدا مرا میانسال و پیر میکند و سپس مرگی است که گریزی از آن نیست؟
باز با خود فکر کردم که کسی که بالای سر ما چنین سقفی را برافراشته که نه ستونی دارد و نه گیرهای و نه تکیهگاهی؛ و کسی که آن را با ستارگان درخشنده زیبا کرده و کسی که ماه و خورشید را به جریان انداخته و کسی که شب تار و روز روشن را میآورد و کسی که ابرها را به حرکت درمیآورد تا سرزمینها و آدمیان را از آن سیراب سازد و کسی که دانه را از دل خاک میرویاند همان است که ما و وی را آفریده است.
گفتم که دقیوس نیست مگر بشری همچون ما و بندهای از بندگان او، که خدای آسمانها او را پادشاهی بخشیده و نعمت فراوان و عمری دراز و لشکری کثیر و مالی عظیم به او داده اما وی کفر ورزیده و طغیان نموده و ادعای ربوبیت کرده و مردم را به خویش میخواند.
[با هم صحبتی کردند و نهایتا] گفتند: مطلب همین طور است که تو میگویی و فکر صحیح همین است که تو اندیشیدی؛ دقیوس کسی نیست جز یک عصیانگری که به خدای همه مخلوقات کفر ورزیده است؛ خدایی جز خدای آسمانها و زمین در کار نیست.
تلمیخا گفت: چکار کنیم برای کفر ورزیدن به وی و اطاعت کردن از خدای آسمان و زمین؟
گفتند: نمی دانیم، هر چه تو بگویی.
گفت: برای خودم و شما راهی جز فرار از دقیوس کافر به سوی خدای آسمان که هم ما و هم او را آفریده است، نمیبینم؟
گفتند: نظر خوبی است.
پس آن شب را خوابیدند و نیمه شب تلمیخا گفت: برادرانم برای پرستش پروردگارتان بیدار شوید! همگی «بپا خاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است هرگز غیر از او خدایی را نخوانیم که قطعا نامربوط گفتهایم اگر چنان کنیم.» (کهف/14) و بقیه شب را تا صبح به دعا و عبادت پروردگارشان پرداختند. صبح سوار اسبانشان شدند و از ترس دقیوس کافر بیرون شدند و یکسر تاختند تا سه میل از شهر دور شدند. تلمیخا گفت: از اسبها پیاده شوید تا ردپایتان مخفی شود؛ پس پیاده شدند و اسبها را رها کردند و پیاده به راه خود ادامه دادند تا جایی که پاهایشان خونین شد، زبان به شکوه گشودند و گفت: برادرانم این در راه خدا چیزی نیست. رفتند تا ظهر شد و بسیار تشنه شده بودند. مردی را دیدند که گوسفندانی را به چرا آورده بود. گفتند خوب است نزد وی رویم و سیراب شویم. به سراغش رفتند و گفتند: ای چوپان! آیا نزد تو اندکی آب یا شیر هست؟
گفت: به خدایم دقیوس که امروز نه آبی دارم و نه شیری.
گفتند: چوپان! دقیوس را خدا مخوان که او بندهای از بندگان خداست که خداوند به او نعمت بسیار و سلطنت و لشکر و مال داده اما او کفران ورزیده و راه جباران در پیش گرفته است.
چوپان گفت: کار شما عجیب است؛ در چهره شما قیافه پادشاهان میبینم و لباستان لباس پادشاهان است و سخنانتان این اندازه عجیب! به گمانم از خدای من دقیوس فرار كردهاید حکایتتان را بازگو کنید و راستش را بگویید.
گفتند چوپان! ما دینی را برگزیدهایم که برای ما دروغ گفتن روا نیست. من تلمیخا وزیر پادشاهم و اینان دوستانم هستند؛ ما در کار دقیوس اندیشیدیم و گفتیم اگر او واقعا خدا بود نباید دچار غم و نگرانی و خوشحالی میشد، نباید میخورد و میآشامید و میایستاد و مینشست و هیچ مصییبتی بر وی وارد میشد؛ چرا که خدا نمیتواند این چنین باشد. ای چوپان خدای تو هم همان کسی است که تو را آفرید در حالی که چیزی نبودی همان که روز روشن و شب تاریک را میآورد و ابرها را به حرکت درمیآورد تا با آنها بندگان و سرزمینها را سیراب سازد، همان که آسمانها و زمین و کوهها و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید! چوپان! دقیوس خدا نیست بلکه یک بنده کافر بیهودهکاری است که در قبال کسی که او را آفریده راه عصیان در پیش گرفته است.
چوپان گفت: آنچه در دل شما افتاد در دل من هم افتاده است. اکنون کجا میروید؟
گفتند میخواهیم از دقیوس کافر به سوی خدای آسمان فرار کنیم.
گفت: این گوسفندان امانتی برعهده من است، اندکی درنگ کنید تا اینها را به صاحبانشان برگردانم و من هم همراه شما شوم و با شما از دقیوس کافر به خدایی که ما را آفرید فرار کنم. پس درنگ کردند تا او گوسفندها را به صاحبانشان برگرداند و برگشت و با آنها به راه افتاد و دیدند سگ وی هم دنبالشان میآید.
به چوپان گفتند: این سگ تو ممکن است شبانگاه با صدایش ما را لو دهد. پس به طرف او سنگ انداختند و خود چوپان هم با شدت شروع به دور کردن او نمود و وقتی سگ چنین دید خداوند او را به زبان آنها به سخن گفتن درآورد و گفت: ای جماعت! دست از [طرد کردن] من بردارید! من شما را از دشمنانتان حراست خواهم کرد که من ایمان دارم به خدایی که شما و مرا آفرید.
چون این را شنیدند بسیار تعجب کردند و یقینشان به پروردگارشان افزون شد و به حرکت خود ادامه دادند تا شب آنها را در برگرفت.
یهودی گفت: بگو بدانم آن سگ چه رنگی بود و اسمش چه بود؟
فرمود: رنگ آن سگ ابلق در سیاه (راه راه سیاه و سفید) و اسمش قطمیر بود. هنگامی که شب آنها را در برگرفت تلمیخا گفت بیایید امشب در این کوه بگردیم شاید غاری یا دخمهای در آن بیابیم. پس، از آن کوه بالا رفتند و اسم آن کوه خلوس بود و مشغول حرکت بودند که بناگاه کهف [= غار بزرگ] ی دیدند از بهترین غارهایی که تاکنون دیده بودند و جلوی غار چشمهای از آب گوارا و درختانی سرسبز بود؛ پس از آن میوهها خوردند و داخل غار شدند تا بخوابند.
و خداوند ملکالموت را به سراغشان فرستاد و دستور داد که روحشان را در خواب قبض کند و خداوند به خورشید دستور داد «هنگامی که طلوع کند از غارشان راست را زیارت میکند؛ و هنگامی که غروب میکند از آنان در چپ جدا شود» (کهف/17) و خداوند دو فرشته را مامور آنها ساخت تا آنان را به پشت و جلو برگردانند.
چون برگشتِ اینان نزد پادشاه به درازا کشید وی با لشکری از یارانش به جستجوی آنان برآمد و رد آنها را پیدا کردند تا به بالای کوه آمدند و آنان را در غار دیدند که مرده بودند و گمان کردند که در خوابند. پادشاه گفت: اگر میخواستم شما را به چیزی بیش از عقوبتی که خود برای خویش رقم زدهاید عقوبت کنم نمیتوانستم، پس سنگ و آهک بیاورید و بر درب غار دیواری بسازید و چنین کردند و پادشاه گفت: به خدایتان بگویید که شما را از غضب من نجات دهد؛ و همچنان گمان میکردند که آنان خوابند.
پس چون سیصد و نه سال گذشت خداوند آنان را زنده کرد و نزدیک غروب خورشید بود. چون بلند شدند تلمیخا گفت: برادران امشب از عبادت پروردگارمان غافل شدیم. پس بلند شدند و از غار بیرون آمدند و دیدند از چشمه اثری نیست و درختان هم خشک شدهاند.
گفت: برادرانم! چه مدت در غار ماندهایم؟ «گفتند: یک روز یا کمتر از یک روز! گفت: پروردگارم داناتر است بدانچه» ماندهایم (كهف/19). همانا کار ما بس عجب دارد مگر میشود در یک شب چنین چشمهای فرو رود و چنان درختانی خشک شوند؛ اما در کار خدا هیچ چیز عجیب نیست.
گرسنگی بدانان فشار آورد و تلمیخا هنگامی که از شهر خارج میشدند میوههایی فروخته بود و پولش همراهش بود. گفت: چه کسی به شهر میرود و غذایی بخرد و البته همگیشان از دقیوس میترسیدند. تلمیخا گفت: من خودم میروم و خطاب به چوپان گفت که لباست را درآور تا من آنها را بپوشم تا مرا نشناسند. چنین کردند و تلمیخا به راه افتاد و در مسیرش از آبادیهایی تا کنون ندیده بود و ویرانههایی میدید که به یاد نمیآورد. با خود گفت شاید راه را اشتباه میروم. از شخصی پرسید مسیر به سمت افسوس کجاست؟
او گفت: افسوس در پیش روی توست.
پرسید: اسم پادشاهش چیست؟
او گفت: عبدالرحمن!
بر تعجب وی افزوده شد و چشمانش را مالید که نکند من در خوابم. سپس رفت تا به شهر رسید و دروازه شهر به گونهای متفاوت شده بود وبر سر در ورودی شهر دو پرچم نصب شده بود که بر آنها نوشته بود «لا اله الا الله عیسی رسول الله». تعجبش بیشتر شد. وارد شهر شد و مردمی را دید که انجیل میخواندند. از نانوایی سوال کرد: اسم این شهرتان چیست؟
گفت: افسوس.
گفت: پادشاهتان کیست؟
گفت: عبدالرحمن.
تلمیخا گفت: پس حتما من خوابم.
نانوا گفت: تو خواب نیستی و داری با من صحبت می کنی.
تلمیخا سکهای از سکههایی که نزدش بود را درآورد و به نانوا داد و گفت به اندازه این به من نان بده و عجله کن. نانوا آن را گرفت و نگاهش کرد و دید خیلی سکه بزرگی است و تابه حال چنین سکهای ندیده بود. مرتب یکبار به سکه نگاه میکرد و یکبار به تلمیخا. پرسید: اسمت چیست؟
گفت: تلمیخا.
گفت: تلمیخا! گمان میکنم گنجی یافتهای؛ یا مقداری از آن را به من بده وگرنه ...
تلمیخا گفت: اذیتم نکن! این سکهها پولی است که دیروز در ازای میوههایی که فروختم دریافت کردم که البته تا دیروز مردم این شهر پادشاهشان دقیوس را میپرستیدند.
نانوا گفت: من این حرفها را نمیفهمم. مرا در آن گنج شریک کن!
تلمیخا گفت: آقا ! من از اهل همین شهر هستم و غریبه نیستم.
نانوا گفت: چه کسی تو را میشناسد؟
گفت: خیلیها ! و حدود صد نفر را نام برد که نانوا یکی از آنها را هم نمیشناخت.
نانوا عصبانی شد و گفت تو قطعا احمق هستی. گنجی پیدا کردهای و نمیخواهی چیزی از آن به من بدهی سپس اسم یک آدم کافر را میآوری که سیصد سال پیش مرده! و با وی درگیر شد و مردم دورشان جمع شدند و آنها را نزد پادشاهشان بردند. پادشاه که آدم عاقلی بود پرسید مطلب چیست؟ گفتند یک مطلب عجیبی آوردهایم: این آدم و گنجی که با اوست.
پادشاه گفت: پیامبر ما حضرت عیسی ع به ما دستور داده که گنجی را برای خود برنداریم مگر اینکه خمس آن را بدهیم؛ پس خمس آن را پرداخت کن و بقیهاش برایت حلال است.
گفت: ای پادشاه! اندکی صبر کن و در کار ما تامل نما ! من مردی از مردم این شهر هستم. دیروز میوهای فروختم و پولش را گرفتم.
پادشاه گفت: آیا از اهل این شهر کسی را میشناسی؟
گفت:بله، فلانی و فلانی و ... حدود صد نفر را نام برد که یکی را نمیشناختند.
پادشاه گفت: ای آقا ! اینها اسامی یک عده کافر است و از اسمهای ما نیست. تو در این شهر خانهای داری که آن را بشناسی؟
گفت: بله.
گفت: پس با هم برویم و آن را نشانمان بده.
با هم به راه افتادند و مردم هم در پی آنان روان شدند تا به باشکوهترین خانه شهر رسیدند و گفت: پادشاه این خانه من است اما بعد از من تغییرش دادهاند. پادشاه در زد و پیرمردی که از فرط پیری ابروانش روی چشمانش آمده بود در را باز کرد و گفت: چه چیزی پادشاه را به در منزل ما آورده است؟
گفت: چیز عجیبی آوردهایم: این آدم گمان میکند که اینجا خانه اوست.
پیرمرد عصبانی شد و گفت: اسمت چیست؟ این خانه را من از پدرم و او از جدم به ارث برده است.
گفت: اسم من تلمیخاست!
گفت: پسرِ کی؟
گفت: پسر قسطنطین.
بناگاه پیرمرد بلند شد و وی را در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن دست و پایش کرد و گفت: این جدِ پدرم است؛ به خدای عیسی سوگند اینها از دقیوس کافر به سوی خدای آسمانها و زمین فرار کردند.
پادشاه و بقیه مردم هم جلو آمدند و در حالی که همه میگریستند شروع کردند به در آغوش گرفتن و بوسیدن وی. سپس پادشاه گفت: بقیه دوستانت چه کردند؟
گفت: آنها در کوهند.
گفت: ما را نزد آنها ببر.
همه سوار بر مرکبها شدند و به راه افتادند تا به کوه رسیدند. تلمیخا گفت شما اندکی در اینجا درنگ کنید تا آنها را از داستان دقیوس و مرگ او و حکایت مردم این شهر باخبر کنم که اگر آنها جماعت شما را ببینند ممکن است گمان کنند دقیوس بدانها دست یافته است. پس آنها ماندند و تلمیخا به تنهایی سراغ دوستانش رفت.
وقتی بر آنها وارد شد گفتند الحمدلله که خدا تو را از شر دقیوس کافر حفظ کرد.
تلمیخا گفت: دقیوس را رها کنید. چقدر اینجا مانده ایم؟
گفتند یک روز یا کمتر.
گفت: بلکه «سیصد سال، و نه سال افزودند» (کهف/25) و دقیوس مرده و خداوند پیامبری مبعوث کرده و او را به نزد خود برده و اینان اهل این شهرند که نزد شما آمدهاند.
گفتند: تلمیخا ! آیا میخواهی در میان این مردمان زنده بمانی؟
گفت: نه!
گفتند تلمیخا! دستانت را بلند کن و ما هم دستانمان را بلند میکنیم؛ و گفتند: پروردگارا ! به حق این عجایبی که به ما نشان دادی و ما را بعد از مرگمان زنده کردی از تو میخواهیم که روح ما را بگیری و ما را هرچه سریعتر نزد خودت در به بهشت ببری. و سخنشان تمام نشده بود که روحهایشان قبض شد.
آن پادشاه و مردم مدتی طولانی منتظر ماندند؛ وی به یارانش گفت: بروید ببینید چه شد. آنها آمدند و دیگر آنان را [زنده] نیافتند. پادشاه گفت: این عبرتی بود که خداوند به شما نشان داد؛ پس مسجدی در اینجا بنا کنیم. در آن شهر حکمران دیگری هم بود که کافر بود و مخالفت کرد و بین دو گروه نزاعی شدید درگرفت و مسلمانان [= موحدان به شریعت حضرت عیسی ع] پیروز شدند و بر آنان مسجدی بنا کردند و این همان است که فرمود « آنان که بر کارشان غلبه یافتند گفتند قطعا بر آنان مسجدی برخواهیم گرفت.» (کهف/21)
پس آن یهودی بلند شد و اسلام آورد و گفت: شهادت میدهم که خدایی جز الله نیست و اینکه محمد ص رسول الله است و تو داناترینِ اصحاب محمد ص و سزاوارترین آنها بدین امر هستی.
متن روايت:
وَ لَمَّا جَلَسَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فِي الْخِلَافَةِ أَتَاهُ قَوْمٌ مِنْ أَحْبَارِ الْيَهُودِ مِنْ بَلَدِ الشَّامِ فَقَالُوا أَنْتَ خَلِيفَةُ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ نَعَمْ.
قَالُوا نَحْنُ رُسُلُ أَحْبَارِ الْيَهُودِ يَهُودِ الشَّامِ جِئْنَاكُمْ لِنَسْأَلَكُمْ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَبْتُمُونَا بِمَا هُوَ مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ عَلِمْنَا أَنَّ دِينَكُمْ حَقٌّ وَ أَنَّ نَبِيَّكُمْ صَادِقٌ وَ إِنْ لَمْ تُجِيبُونَا عَلِمْنَا أَنَّ نَبِيَّكُمْ كَانَ كَاذِباً وَ أَنَّ دِينَكُمْ بَاطِلٌ.
قَالَ سَلُونِي عَمَّا بَدَا لَكُمْ.
قَالُوا أَخْبِرْنَا أَيُّ شَيْءٍ لَمْ يَخْلُقِ [اللَّهُ] وَ أَيُّ شَيْءٍ لَا يَعْلَمُهُ اللَّهُ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ لِلَّهِ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ أَيُّ قَبْرِ سَارَ بِأَهْلِهِ وَ أَيُّ مَوْضِعٍ طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ مَرَّةً وَ لَمْ يَطْلُعْ بَعْدُ هُنَاكَ وَ لَا يَطْلُعُ بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؟
فَأَطْرَقَ عُمَرُ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ لَا عَيْبَ عَلَى عُمَرَ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ!
فَقَالَتِ الْيَهُودُ أَ لَسْتَ تَزْعُمُ أَنَّكَ خَلِيفَةُ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ نَبِيَّكُمْ كَانَ كَاذِباً وَ أَنَّ دِينَكُمْ كَانَ بَاطِلًا
فَقَامَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ حَتَّى أَتَى أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ صلوات اللَّه عليه فَقَالَ لَهُ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَغِثِ الْإِسْلَامَ.
فَقَامَ عَلِيٌّ ع فَارْتَدَى وَ انْتَعَلَ وَ أَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَى عُمَرَ فَلَمَّا رَآهُ عُمَرُ قَامَ إِلَيْهِ فَاعْتَنَقَهُ فَقَالَ لِكُلِّ شَدِيدَةٍ تُدْعَى يَا أَبَا الْحَسَنِ.
فَجَلَسَ عَلِيٌّ ع فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى رَسُولِهِ صلوات اللَّه عليه ثُمَّ قَالَ سَلُونِي مَعَاشِرَ الْيَهُودِ فَإِنَّ أَخِي رَسُولَ اللَّهِ عَلَّمَنِي أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ يَخْرُجُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ حَدِيثٍ وَ مَا نَزَلَ شيئا [شَيْءٌ] مِنَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ إِلَّا أَخْبَرَنِي بِهِ...۲
فَأَسْلَمَ الرَّجُلَانِ مِنَ الْيَهُودِ وَ بَقِيَ الثَّالِثُ فَقَالَ بَقِيَتْ لِي مَسْأَلَةٌ وَاحِدَةٌ فَإِنْ أَخْبَرْتَنِي بِهَا عَلِمْتُ أَنَّكَ أَعْلَمُ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ فَقَالَ عَلِيٌّ ع: هَاتِ.
فَقَالَ الْيَهُودِيُّ أَخْبِرْنِي عَنْ أُنَاسٍ مَاتُوا أَكْثَرَ مِنْ ثَلَاثِمِائَةِ سَنَةٍ ثُمَّ أَحْيَاهُمُ اللَّهُ مَا هُمْ؟
فَقَالَ عَلِيٌّ ع قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى نَبِيِّنَا سُورَةً فِي شَأْنِهِمْ فَإِنْ شِئْتَ قَرَأْتُهَا عَلَيْكَ.
فَقَالَ مَا أَكْثَرَ مَا سَمِعْتُ قُرْآنَكُمْ وَ لَكِنْ أَخْبِرْنَا إِنْ كُنْتَ عَالِماً بِخَبَرِهِمْ وَ أَسْمَائِهِمْ وَ اسْمِ مَدِينَتِهِمْ وَ اسْمِ مَلِكِهِمْ وَ اسْمِ كَلْبِهِمْ وَ اسْمِ جَبَلِهِمْ وَ اسْمِ كَهْفِهِمْ.
قَالَ عَلِيٌّ ع لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ أَخْبَرَنِي حَبِيبِي مُحَمَّدٌ ص أَنَّهُ كَانَتْ بِالرُّومِ مَدِينَةٌ يُقَالُ لَهَا أَفْسُوسُ وَ كَانَ عَلَيْهَا مَلَكٌ يُقَالُ لَهُ دَقْيُوسُ كَانَ كَثِيرَ الْمَالِ وَ قَدْ جَمَعَ مِنَ الْجُنُودِ مَا لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ مِنْ مُلُوكِ الرُّومِ فَعَاشَ أَرْبَعَمِائَةٍ لَمْ يُوعَكْ وَ لَمْ يُحَمَّ وَ لَمْ يَمْرَضْ وَ لَمْ يَمُتْ فَادَّعَى الرُّبُوبِيَّةَ وَ كَفَرَ بِرَبِّهِ وَ دَعَا النَّاسَ إِلَى عِبَادَتِهِ فَمَنْ أَجَابَهُ أَكْرَمَهُ وَ حَبَاهُ وَ أَلْبَسَهُ وَ أَعْطَاهُ وَ مَنْ عَصَاهُ وَ لَمْ يُطِعْهُ فِيمَا أَمَرَهُ أَهَانَهُ وَ عَذَّبَهُ وَ حَبَسَهُ وَ أَذَاقَهُ أَلْوَانَ الْعَذَابِ فَعَاشَ عَلَى ذَلِكَ دَهْراً طَوِيلًا.
ثُمَّ إِنَّهُ أَمَرَ أَهْلَ مَمْلَكَتِهِ أَنْ يَجْعَلُوا لَهُ مَجْلِساً مِنْ مَرْمَرٍ عِرْضُهُ أَرْبَعُمِائَةِ ذِرَاعٍ فِي طُولِ مِثْلِهِ مُشَبَّكٍ بِاللَّئَالِي وَ الْيَوَاقِيتِ وَ الْجَوَاهِرِ وَ صَوَّرَ عَلَيْهَا تَصَاوِيرَ جَمِيعِ مَا خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى وَ وَضَعَ سَرِيرَهُ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ عَنْ يَمِينِهِ مِائَتَيْ كُرْسِيٍّ لِلْبَطَارِقَةِ وَ عَنْ شِمَالِهِ مِائَتَيْ كُرْسِيٍّ لِلْهَرَاقِلَةِ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ أَرْبَعَمِائَةِ رَجُلٍ مِنْ خَاصَّتِهِ وُقُوفاً عَلَى أَعْمِدَةِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ اخْتَارَ مِنْ أَوْلَادِ الْحُكَمَاءِ ثَلَاثَةً فَأَجْلَسَهُمْ عَنْ يَمِينِهِ وَ مِنْ أَوْلَادِ الْمُلُوكِ ثَلَاثَةً أَجْلَسَهُمْ عَنْ شِمَالِهِ وَ كَانَ لَا يَقْطَعُ أَمْراً دُونَ رَأْيِهِمْ وَ كَانَ إِذَا جَلَسَ فِي مَجْلِسِهِ فِي كُلِّ يَوْمٍ يَدْخُلُ مِنْ بَابِ الْمَجْلِسِ ثَلَاثَةُ غِلْمَانٍ بِيَدِ أَحَدِهِمْ جَامٌ مِنْ ذَهَبٍ مَمْلُوّاً بِالْمِسْكِ وَ فِي يَدِ الثَّانِي جَامٌ مِنْ ذَهَبٍ فِيهِ مَاءُ الْوَرْدِ وَ فِي يَدِ الثَّالِثِ طَائِرٌ.
قَالَ الْيَهُودِيُّ كَيْفَ كَانَ لَوْنُ الطَّائِرِ قَالَ عَلِيٌّ ع كَانَ لَوْنُهُ أَخْضَرَ أَحْمَرَ الْمِنْقَارِ وَ الرِّجْلَيْنِ وَ كَانَ دُونَ الْحَمَامَةِ وَ أَكْبَرَ مِنَ الْعُصْفُورِ وَ كَانَ يَقِفُ الْغُلَامُ عِنْدَ الْمَلِكِ فَيَصِيحُ بِالطَّيْرِ وَ يُكَلِّمُهُ بِلِسَانِهِ فَيَطِيرُ الطَّائِرُ حَتَّى يَقَعَ فِي الْجَامِ الَّذِي فِيهِ مَاءُ الْوَرْدِ فَيَغْمِسُ نَفْسَهُ فِيهِ فَيَأْخُذُ الْمِسْكَ بِجَنَاحِهِ ثُمَّ يَصِيحُ بِهِ الْغُلَامُ الثَّالِثُ فَيَطِيرُ حَتَّى يَكُونَ فَوْقَ رَأْسِ الْمَلِكِ فَيَنْتَفِضُ حَتَّى يَنْثُرَ ذَلِكَ الْمِسْكَ وَ مَاءُ الْوَرْدِ عَلَيْهِ وَ كَانَ هَذَا دَأْبُهُمْ دَهْراً طَوِيلًا.
فَكَانَ مِنْ أُولَئِكَ الْفِئَةِ سِتَّةٌ مِنْ خِيَارِ أَصْحَابِهِ وَ أَعْلَمِهِمْ وَ كَانُوا كَبَنِي أُمٍّ فِي التَّعَاطُفِ وَ كَانَ الْمَلِكُ يَثِقُ بِهِمْ وَ يُصْدِرُ أُمُورَهُ بِقَوْلِهِمْ وَ كَانُوا كُلَّ يَوْمٍ إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِ الْمَلِكِ يَجْتَمِعُونَ عِنْدَ وَاحِدٍ مِنْهُمْ وَ كَانَتِ النَّوْبَةُ تَدُورُ عَلَيْهِمْ.
ثُمَّ إِنَّهُ أَتَى الْمَلِكَ خَبَرٌ مِنْ بَعْضِ مَسَالِحِهِ خُرُوجُ خَارِجِيٍّ وَ أَخْذُ بَعْضِ مَمْلَكَتِهِ فَاغْتَمَّ الْمَلِكُ وَ اهْتَمَّ حَتَّى عُرِفَ ذَلِكَ فِي وَجْهِهِ وَ دَخَلَ عَلَى أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ مِنْ ذَلِكَ غَمٌّ شَدِيدٌ وَ حُزْنٌ لِأَجْلِ ذَلِكَ الْمَلِكِ.
وَ كَانَ ذَلِكَ نَوْبَةُ كَبِيرِهِمْ وَ أَنْ يَكُونُوا عِنْدَهُ وَ كَانَ اسْمُهُ تمليخا فَصَنَعَ لِأَصْحَابِهِ مِنْ أَنْوَاعِ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ وَ الْفَوَاكِهِ وَ الطَّرَائِفِ وَ فَرَشَ لَهُمُ اللَّيِّنَ مِنَ الْفِرَاشِ فَلَمَّا دَخَلُوا وَ قَعَدُوا قَدَّمَ إِلَيْهِمُ الْمَائِدَةَ وَ قَالَ إِخْوَانِي كُلُوا مِمَّا رُزِقْتُمْ وَ اشْرَبُوا فَقَالُوا مَا لَكَ لَا تَأْكُلُ مَعَنَا؟
قَالَ نَزَلَ بِي أَمْرٌ يَعُوقُنِي عَنِ الْأَكْلِ وَ الشُّرْبِ.
قَالُوا يَا تمليخا قَدْ عَلِمْتَ أَنَّهُ لَا يَطِيبُ لَنَا الْعَيْشُ وَ لَا الطَّعَامُ وَ لَا الشَّرَابُ إِلَّا مَعَكَ.
قَالَ إِخْوَانِي كُلُوا فَإِنَّهُ أَمْرٌ لَا أَقْدِرُ أَنْ آكُلَ شَيْئاً مَعَهُ.
قَالُوا يَا تمليخا أَخْبِرْنَا بِعِلَّتِكَ فَإِنْ كُنْتَ مُغْتَمّاً مِنْ أَجْلِ الْمَلِكِ وَ مَا نَزَلَ بِهِ فَإِنَّا شُرَكَاؤُكَ فِي ذَلِكَ وَ إِنْ كَانَ لِعِلَّةِ مَرَضٍ فَإِنَّا عُلَمَاءُ بِالطِّبِّ وَ إِنْ كَانَ أَمْراً دُونَ ذَلِكَ فَلَا يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تَغْتَمَّ وَ لَا أَنْ تَغُمَّنَا فَأَخْبِرْنَا بِأَمْرِكَ فَرُبَّ أَمْرٍ هُوَ شَدِيدٌ عَلَى صَاحِبِهِ عَسِرٌ عَلَيْهِ وَ عِنْدَ غَيْرِهِ كُشِفَ لَهُ وَ فُرِّجَ مِنْهُ.
فَقَالَ إِخْوَانِي إِنَّ الَّذِي مَنَعَنِي مِنَ الطَّعَامِ فِكْرَةٌ فَكَّرْتُ لَيْلَتِي هَذِهِ فِيهَا.
فَقَالُوا أَخْبِرْنَا.
فَقَالَ إِخْوَانِي فَكَّرْتُ فِي إِلَهِنَا دَقْيُوسَ فَقُلْتُ لَوْ كَانَ دَقْيُوسُ إِلَهاً كَمَا زَعَمَ مَا كَانَ لَهُ أَنْ يَغْتَمَّ وَ لَا أَنْ يَفْرَحَ وَ لَا أَنْ يَمَسَّهُ هَمٌّ فَأَنَا أَرَاهُ كَأَحَدِنَا يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ وَ يَتَغَوَّطُ وَ يَقُومُ وَ يَقْعُدُ وَ يَرْكَبُ وَ يَحْتَاجُ إِلَى الْأَهْلِ وَ يَنَامُ فَكَيْفَ يَكُونُ دَقْيُوسُ إِلَهاً؟! وَ فَكَّرْتُ فِي نَفْسِي فَقُلْتُ مَنْ أَخْرَجَنِي جَنِيناً وَ مَنْ خَلَقَنِي فِي بَطْنِ أُمِّي مِنْ مَاءٍ أَبْيَضَ سَوِيّاً وَ مَنْ رَبَّانِي وَ مَنْ غَذَّانِي إِذْ كُنْتُ طِفْلًا رَضِيعاً ثُمَّ فَطِيماً ثُمَّ أَمْرَدَ ثُمَّ إِلَى الشَّبَابِ ثُمَّ أَصِيرُ كَهْلًا وَ شَيْخاً ثُمَّ الْمَوْتُ لَا بُدَّ مِنْهُ؟ ثُمَّ فَكَّرْتُ فِي نَفْسِي مَنْ سَوَّى فَوْقَنَا سَقْفاً مَرْفُوعاً بِلَا عَمَدٍ هَوَاهُ وَ لَا عِلَاقَةٍ وَ لَا مُتَّكَإٍ وَ مَنْ زَيَّنَهَا بِالْكَوَاكِبِ الطَّالِعَاتِ وَ مَنْ أَجْرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ مَنْ يَأْتِي بِاللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ النَّهَارِ الْمُبْصِرِ وَ مَنْ يَأْتِي بِالسَّحَابِ فَيَسْقِي الْبِلَادَ وَ الْعِبَادَ مِنْهُ وَ مَنْ يُنْبِتُ الْحَبَّ فِي الثَّرَى هُوَ الَّذِي خَلَقَنَا وَ خَلَقَهُ. وَ قُلْتُ مَا دَقْيُوسُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا وَ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِهِ مَلَكَهُ إِلَهُ السَّمَاوَاتِ وَ أَعْطَاهُ النِّعْمَةَ السَّابِغَةَ وَ الْعُمُرَ الطَّوِيلَ وَ الْجُنْدَ الْكَثِيرَ وَ الْمَالَ الْمَزِيدَ فَكَفَرَ بِهِ وَ عَصَاهُ وَ طَغَى وَ ادَّعَى الرُّبُوبِيَّةَ وَ دَعَا النَّاسَ إِلَى نَفْسِهِ.
فَقَالُوا يَا تمليخا إِنَّ الْأَمْرَ كَمَا ذَكَرْتَ وَ الْفِكْرَةَ مَا فَكَّرْتَ مَا دَقْيُوسُ إِلَّا عَاصٍ وَ كَافِرٌ بِإِلَهِ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ مَا الْإِلَهُ إِلَّا خَالِقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.
فَقَالَ تمليخا فَكَيْفَ الْحِيلَةُ بِالْكُفْرِ بِهِ فَالطَّاعَةُ لِإِلَهِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ؟
فَقَالُوا لَا نَعْلَمُ وَ الرَّأْيُ رَأْيُكَ.
فَقَالَ تمليخا لَا أَرَى لِنَفْسِي وَ نَفْسِكُمْ إِلَّا الْفِرَارَ مِنْ دَقْيُوسَ الْكَافِرِ إِلَى إِلَهِ السَّمَاءِ الَّذِي خَلَقَنَا وَ خَلَقَهُ.
فَقَالُوا نِعْمَ الرَّأْيُ مَا رَأَيْتَ.
فَبَاتُوا تِلْكَ اللَّيْلَةَ فَلَمَّا كَانَ نِصْفُ اللَّيْلِ قَالَ تمليخا إِخْوَانِي قُومُوا إِلَى عِبَادَةِ رَبِّكُمْ فَقَامُوا «فَقَالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً» وَ جَعَلُوا يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بَقِيَّةَ لَيْلَتِهِمْ حَتَّى أَصْبَحُوا. فَلَمَّا أَصْبَحُوا رَكِبُوا خُيُولَهُمْ وَ خَرَجُوا هُرَّاباً مِنْ دَقْيُوسَ الْكَافِرِ مُتَثَابِتِينَ عَنْ ثَلَاثَةِ أَمْيَالٍ مِنَ الْمَدِينَةِ.
فَقَالَ تمليخا انْزِلُوا عَنْ خُيُولِكُمْ لِيَخْفَى أَثَرُكُمْ فَنَزَلُوا وَ خَلُّوا خُيُولَهُمْ وَ مَشَوْا عَلَى أَرْجُلِهِمْ حَتَّى قَطَرَ الدَّمُ مِنْ أَرْجُلِهِمْ فَشَكَوْا ذَلِكَ إِلَيْهِ فَقَالَ: إِخْوَانِي إِنْ هَذَا فِي اللَّهِ قَلِيلٌ.
فَمَشَوْا حَتَّى أَظْهَرُوا وَ أَصَابَهُمُ الْعَطَشُ فَرَأَوْا أَنَّ رَجُلًا يَرْعَى غَنَماً فَقَالُوا هَلْ لَكُمْ أَنْ نَسْتَسْقِيَ الرَّاعِيَ وَ مَالُوا إِلَيْهِ فَقَالُوا يَا رَاعِي هَلْ عِنْدَكَ شَرْبَةٌ مِنْ مَاءٍ أَوْ لَبَنٍ.
قَالَ الرَّاعِي بِحَقِّ إِلَهِي دَقْيُوسَ مَا أَصْبَحَ عِنْدِي مَاءٌ وَ لَا لَبَنٌ.
قَالُوا يَا رَاعِي لَا تُسَمِّ دَقْيُوسَ إِلَهاً وَ هُوَ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ النِّعْمَةَ السَّابِغَةَ وَ الْمُلْكَ وَ الْجُنْدَ وَ الْمَالَ فَكَفَرَ وَ تَجَبَّرَ.
فَقَالَ الرَّاعِي إِنَّ أَمْرَكُمْ لَعَجَبٌ أَرَى وُجُوهَكُمْ وُجُوهَ الْمُلُوكِ وَ ثِيَابَكُمْ ثِيَابَ الْمُلُوكِ وَ كَلَامُكُمْ أُنْكِرُهُ مَا أَرَاكُمْ إِلَّا هُرَّاباً مِنْ إِلَهِي دَقْيُوسَ فَأَخْبِرُونِي بِقِصَّتِكُمْ وَ اصْدُقُونِي عَنْ شَأْنِكُمْ.
فَقَالُوا يَا رَاعِي إِنَّا دَخَلْنَا فِي دِينٍ لَا يُحِلُّ لَنَا الْكَذِبَ أَنَا تمليخا وَزِيرُ الْمَلِكِ وَ هَؤُلَاءِ أَصْحَابِي فَكَّرْنَا فِي دَقْيُوسَ فَقُلْنَا لَوْ كَانَ إِلَهاً كَمَا زَعَمَ مَا كَانَ لَهُ أَنْ يَغْتَمَّ وَ لَا يَحْزَنَ وَ لَا يَفْرَحَ وَ لَا يَأْكُلَ وَ لَا يَشْرَبَ وَ لَا يَقُومَ وَ لَا يَقْعُدَ وَ لَا يُصِيبُهُ مَا يُصِيبُنَا مِنَ الْمَصَائِبِ لِأَنَّ الْإِلَهَ لَا يَكُونُ يَا رَاعِي كَذَلِكَ وَ لْيَكُنْ إِلَهُكَ يَا رَاعِي الَّذِي خَلَقَكَ وَ لَمْ تَكُنْ شَيْئاً وَ الَّذِي يَأْتِي بِالنَّهَارِ الْمُضِيءِ وَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ الَّذِي يَأْتِي بِالسَّحَابِ فَيَسْقِي الْعِبَادَ وَ الْبِلَادَ وَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ الْجِبَالَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ يَا رَاعِي لَا تُسَمِّ دَقْيُوسَ إِلَهاً وَ لْيَكُنِ اسْمُهُ عَبْداً كَافِراً عَابِثاً عَاصِياً لِلَّذِي خَلَقَهُ.
قَالَ الرَّاعِي قَدْ وَقَعَ فِي قَلْبِي مَا وَقَعَ فِي قُلُوبِكُمْ فَأَيْنَ تُرِيدُونَ؟
قَالُوا نُرِيدُ الْهَرَبَ إِلَى إِلَهِ السَّمَاءِ مِنْ دَقْيُوسَ الْكَافِرِ.
فَقَالَ هَذِهِ الْأَغْنَامُ أَمَانَةٌ فِي عُنُقِي قِفُوا عَلَيَّ سَاعَةً حَتَّى أُؤَدِّيَهَا إِلَى أَرْبَابِهَا وَ أَصْحَبَكُمْ وَ أَفِرَّ مَعَكُمْ مِنْ دَقْيُوسَ الْكَافِرِ إِلَى إِلَهِنَا الَّذِي خَلَقَنَا فَوَقَفُوا لَهُ حَتَّى رَدَّ الْأَغْنَامَ إِلَى أَرْبَابِهَا ثُمَّ رَجَعَ إِلَيْهِمْ فَسَارُوا وَ كَلْبُ الرَّاعِي يَتْبَعُهُمْ فَقَالُوا يَا رَاعِي إِنَّ كَلْبَكَ هَذَا يَفْضَحُنَا اللَّيْلَةَ بِنِبَاحِهِ.
فَرَمَوْهُ بِالْحِجَارَةِ وَ رَمَاهُ الرَّاعِي فَمَا زَادَهُ ذَلِكَ إِلَّا إِلْحَاحاً.
فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ قَالُوا لَهُ يَا رَاعِي أَقْبِلْ إِلَيْهِ أَنْتَ وَ اضْرِبْهُ ضَرْباً وَجِيعاً فَأَقْبَلَ الرَّاعِي يَرْجُمُهُ وَ يَضْرِبُهُ فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ الْكَلْبُ أَنْطَقَهُ اللَّهُ بِلِسَانِهِمْ وَ هُوَ يَقُولُ يَا قَوْمِ دَعُونِي أَحْرُسْكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ فَإِنِّي مُؤْمِنٌ بِالْإِلَهِ الَّذِي خَلَقَنِي وَ خَلَقَكُمُ.
فَلَمَّا سَمِعُوا ذَلِكَ تَعَجَّبُوا تَعَجُّباً شَدِيداً وَ ازْدَادُوا يَقِيناً بِرَبِّهِمْ فَسَارُوا حَتَّى جَنَّهُمُ اللَّيْلُ.
فَقَالَ الْيَهُودِيُّ يَا عَلِيُّ أَخْبِرْنِي كَيْفَ كَانَ لَوْنُ الْكَلْبِ وَ مَا اسْمُهُ؟
قَالَ عَلِيٌّ ع كَانَ لَوْنُ الْكَلْبِ أَبْلَقَ فِي سَوَادٍ وَ اسْمُهُ قِطْمِيرٌ فَلَمَّا جَنَّهُمُ اللَّيْلُ قَالَ تمليخا إِخْوَانِي هَلْ لَكُمْ هَذِهِ اللَّيْلَةُ فِي هَذَا الْجَبَلِ لَعَلَّنَا نَجِدُ فِيهِ كَهْفاً أَوْ كِنّاً.
فَقَالُوا نَعَمْ فَارْتَقَوُا الْجَبَلَ وَ اسْمُ الْجَبَلِ الخلوس فَبَيْنَا هُمْ يَدُورُونَ عَلَى رَأْسِ الْجَبَلِ إِذْ وَجَدُوا كَهْفاً كَأَحْسَنِ مَا يَكُونُ مِنَ الْكُهُوفِ وَ عِنْدَ رَأْسِ الْكَهْفِ عَيْناً غَزِيرَةً مِنَ الْمَاءِ طَيِّبَةً وَ أَشْجَاراً مُثْمِرَةً فَأَكَلُوا مِنَ الثَّمَرَةِ وَ جَنَّهُمُ اللَّيْلُ فَدَخَلُوا الْكَهْفَ فَنَامُوا فِيهِ.
وَ بَعَثَ اللَّهُ إِلَيْهِمْ مَلَكَ الْمَوْتِ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَقْبِضَ أَرْوَاحَهُمْ مَعَ نَوْمِهِمْ فَقَبَضَ أَرْوَاحَهُمْ وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى الشَّمْسِ «أَنْ تَزَاوُرَ عَنْ كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ إِذَا طَلَعَتْ وَ إِذَا غَرَبَتْ» وَ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِمْ مَلَكَيْنِ يُقَلِّبَانِهِمْ ظَهْراً لِبَطْنٍ.
فَلَمَّا طَالَ عَلَى الْمَلِكِ رُجُوعُ أَصْحَابِهِ سَأَلَ عَنْهُمْ فَقَالُوا أَيُّهَا الْمَلِكُ اتَّخِذُوا إِلَهاً غَيْرَكَ وَ خَرَجُوا هُرَّاباً مِنْكَ إِلَيْهِ فَرَكِبَ الْمَلِكُ وَ خَرَجَ فِي طَلَبِهِمْ فِي ثَمَانِينَ أَلْفَ فَارِسٍ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ جَعَلُوا يَقِفُونَ عَلَى أَثَرِهِمْ حَتَّى ارْتَقَوُا الْجَبَلَ فَوَجَدُوهُمْ فِي الْكَهْفِ مَوْتَى فَظَنُّوا أَنَّهُمْ نِيَامٌ فَقَالَ لَوْ رَأَيْتُ أَنْ أُعَاقِبَهُمْ بِأَكْثَرَ مِمَّا عَاقَبُوا بِهِ أَنْفُسَهُمْ مَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ وَ لَكِنِ ائْتُونِي بِالْكَلْسِ وَ الْحِجَارَةِ وَ ابْنُوا بَابَ الْغَارِ فَبَنَوْا ذَلِكَ فَقَالَ الْمَلِكُ قُولُوا لِإِلَهِكُمْ أَنْ يُنْقِذَكُمْ مِنْ سَخَطِي فَظَنُّوا أَنَّهُمْ نِيَامٌ.
فَلَمَّا أَتَى عَلَيْهِمْ ثَلَاثُمِائَةِ سَنَةٍ وَ تِسْعُ سِنِينَ أَحْيَاهُمُ اللَّهُ وَ قَدْ كَادَتِ الشَّمْسُ تَغْرُبُ فَلَمَّا قَامُوا قَالَ تمليخا إِخْوَانِي لَقَدْ غَفَلْنَا هَذِهِ اللَّيْلَةَ عَنْ عِبَادَةِ رَبِّنَا. فَقَامُوا وَ خَرَجُوا مِنَ الْغَارِ فَإِذَا الْمَاءُ قَدْ غَارَ وَ الْأَشْجَارُ قَدْ جَفَّتْ.
فَقَالَ إِخْوَانِي كَمْ لَبِثْنَا فِي هَذَا الْكَهْفِ؟ قَالُوا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ!
قَالَ رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ إِنَّ فِي أَمْرِنَا لَعَجَباً فِي لَيْلَةٍ يَغُورُ عَيْنٌ مِثْلُ هَذَا الْعَيْنِ الْغَزِيرَةِ وَ تَجِفُّ مِثْلُ هَذِهِ الْأَشْجَارِ الْمُثْمِرَةِ وَ لَا عَجَبَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ.
وَ قَدْ مَسَّهُمُ الْجُوعُ وَ كَانَ تمليخا قَدْ بَاعَ ثَمَراً لَهُ حِينَ خَرَجَ مِنَ الْمَدِينَةِ وَ صَرَّهُ فِي ثَوْبِهِ. فَقَالَ مَنْ يَذْهَبُ إِلَى الْمَدِينَةِ وَ يَشْتَرِي لَنَا طَعَاماً فَجَعَلَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ يَخَافُ مِنْ دَقْيُوسَ.
فَقَالَ تمليخا إِخْوَانِي لَا أَحَدَ اجْتَرَى عَلَى ذَلِكَ إِلَّا أَنَا وَ لَكِنْ يَا رَاعِي انْزِعْ ثِيَابَكَ حَتَّى أَلْبَسَهَا لَعَلَّهُمْ يُنْكِرُونِي فَنَزَعَ الرَّاعِي ثِيَابَهُ فَلَبِسَهَا تمليخا فَجَعَلَ يَمُرُّ بِمَوَاضِعَ لَا يَعْرِفُهَا وَ عِمْرَانَ لَمْ يَرَهَا وَ خَرَابَاتٍ لَمْ يَعْهَدْهَا فَقَالَ فِي نَفْسِهِ إِنِّي غَلَطْتُ الطَّرِيقَ فَسَأَلَ رَجُلًا نَحْوَ الْمَدِينَةِ الَّتِي يُسَمَّى أَفْسُوسُ.
فَقَالَ أَفْسُوسُ أَمَامَكَ.
قَالَ فَمَا اسْمُ مَلِكِهَا.
قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ.
فَازْدَادَ عَجَباً وَ جَعَلَ يَمْسَحُ عَيْنَيْهِ وَ يَقُولُ لَعَلِّي نَائِمٌ ثُمَّ سَارَ حَتَّى أَتَى الْمَدِينَةَ وَ إِذَا بَابُهَا عَلَى خِلَافِ مَا كَانَ وَ إِذَا عَلَى الْبَابِ عَلَمَانِ مَنْصُوبَانِ أَبْيَضُ وَ أَسْوَدُ مَكْتُوبٌ عَلَيْهِمَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عِيسَى رَسُولُ اللَّهِ فَازْدَادَ عَجَباً وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ فَرَأَى النَّاسَ يَقْرَءُونَ الْإِنْجِيلَ.
فَدَنَا مِنْ خَبَّازٍ فَقَالَ لَهُ يَا خَبَّازُ مَا اسْمُ مَدِينَتِكُمْ هَذِهِ؟
قَالَ أَفْسُوسُ.
فَقَالَ مَا اسْمُ مَلِكِكُمْ؟
قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ. قَالَ تمليخا فَإِنِّي نَائِمٌ بَعْدُ!
قَالَ الْخَبَّازُ أَنْتَ تُكَلِّمُنِي وَ لَسْتَ بِنَائِمٍ.
قَالَ وَ أَخَذَ دِرْهَماً مِنَ الدَّرَاهِمِ الَّتِي كَانَتْ مَعَهُ فَأَعْطَاهُ الْخَبَّازَ فَقَالَ زِنْ لِي بِهَذَا خُبْزاً وَ عَجِّلْ فَأَخَذَهُ الْخَبَّازُ فَرَآهُ ثَقِيلًا وَزْنُهُ عَشَرَةُ دَرَاهِمَ وَ ثُلُثَانِ فَجَعَلَ الْخَبَّازُ يَنْظُرُ إِلَى تمليخا [مَرَّةً] وَ مَرَّةً إِلَى الدِّرْهَمِ.
ثُمَّ قَالَ مَا اسْمُكَ؟
فَقَالَ تمليخا.
قَالَ يَا تمليخا أَ أَظُنُّكَ قَدْ وَجَدْتَ كَنْزاً فَإِنْ كَانَ قَدْ أَصَبْتَهُ فَأَعْطِنِي بَعْضَهُ وَ إِلَّا ...
قَالَ تمليخا يَا هَذَا لَا تَظْلِمْنِي فَأَنَا أَخَذْتُ هَذِهِ الدَّرَاهِمَ مِنْ ثَمَنِ ثَمَرَةٍ بِعْتُهَا بِالْأَمْسِ فِي الْقَرْيَةِ وَ كَانَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَعْبُدُونَ دَقْيُوسَ الْمَلِكَ.
فَقَالَ الْخَبَّازُ هَاتِ نَصِيبِي مِنَ الْكَنْزِ فَإِنِّي لَا أَقْبَلُ مِنْكَ قَوْلَكَ هَذَا.
قَالَ تمليخا يَا رَجُلُ إِنِّي مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْمَدِينَةِ وَ لَسْتُ بِغَرِيبٍ.
قَالَ الْخَبَّازُ مَنْ يَعْرِفُكَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ؟
قَالَ هُمْ يَعْرِفُنِي جَمَاعَةٌ فَسَمَّى أَكْثَرَ مِنْ مِائَةِ إِنْسَانٍ فَلَمْ يَعْرِفْهُمُ الْخَبَّازُ وَ لَا عَرَفَ أَحَدٌ مِنْهُمْ.
فَغَضِبَ الْخَبَّازُ وَ قَالَ إِنَّكَ لَأَحْمَقُ وَ قَدْ وَجَدْتَ كَنْزاً وَ لَسْتَ تُعْطِينِي مِنْهُ شَيْئاً ثُمَّ تَذْكُرُ أَسْمَاءَ قَوْمٍ كُفَّارٍ مَاتُوا مُنْذُ ثَلَاثِمِائَةِ سَنَةٍ وَ تَعَلَّقَ بِهِ وَ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَقَدَّمُوهُ إِلَى مَلِكِهِمْ.
وَ قَالَ الْمَلِكُ مَا شَأْنُكُمْ- وَ كَانَ رَجُلًا عَاقِلًا-
قَالُوا أَتَيْنَاكَ بِالْعَجَبِ هَذَا رَجُلٌ قَدْ وَجَدَ كَنْزاً وَ هِيَ دَرَاهِمُ مَعَهُ.
فَقَالَ الْمَلِكُ إِنَّ نَبِيَّنَا عِيسَى ع أَمَرَنَا أَلَّا نَأْخُذَ مِنَ الْكَنْزِ إِلَّا الْخُمُسَ فَأَعْطِنَا مِمَّا وَجَدْتَ الْخُمُسَ وَ سَائِرُ ذَلِكَ لَكَ حَلَالٌ.
فَقَالَ أَيُّهَا الْمَلِكُ ابْتَدِ وَ انْظُرْ فِي أَمْرِي حَسَناً أَنَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْمَدِينَةِ بِعْتُ ثَمَرَةً بِالْأَمْسِ وَ أَخَذْتُ ثَمَنَهَا.
قَالَ الْمَلِكُ وَ تَعْرِفُ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْمَدِينَةِ أَحَداً؟
قَالَ نَعَمْ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ فَسَمَّى أَكْثَرَ مِنْ مِائَةِ رَجُلٍ مَا عَرَفُوا مِنْهُمْ أَحَداً.
قَالَ الْمَلِكُ يَا هَذَا هَذِهِ أَسَامِي قَوْمٍ كُفَّارٍ وَ لَيْسَتْ بِأَسْمَائِنَا وَ لَكِنْ هَلْ لَكَ بِالْمَدِينَةِ دَارٌ تَعْرِفُهَا؟
قَالَ نَعَمْ.
[قَالَ:] فَانْطَلِقْ مَعَنَا فَأَرِنَا.
قَالَ فَخَرَجَ وَ تَبِعَهُ الْمَلِكُ وَ النَّاسُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى أَشْرَفِ دَارٍ فِي الْمَدِينَةِ فَقَالَ هَذَا دَارِي أَيُّهَا الْمَلِكُ إِلَّا أَنَّهَا قَدْ تَبَدَّلَتْ بَعْدِي.
فَقَرَعَ الْمَلِكُ الْبَابَ فَخَرَجَ مِنْهَا شَيْخٌ كَبِيرٌ قَدْ سَقَطَ حَاجِبَاهُ عَلَى عَيْنَيْهِ مِنَ الْكِبَرِ فَقَالَ مَا جَاءَ بِكُمْ أَيُّهَا الْمَلِكُ؟
قَالَ قَدْ جِئْنَاكَ بِعَجَبٍ هَذَا الَّذِي يَزْعُمُ أَنَّ هَذِهِ الدَّارَ [لَهُ] .
قَالَ فَغَضِبَ الشَّيْخُ وَ قَالَ ارْبُطُوا عَنِّي حَاجِبِي فَرَبَطُوهَا ثُمَّ قَالَ مَا اسْمُكَ فَهَذِهِ الدَّارُ وَرِثْتُهَا عَنْ أَبِي وَ وَرِثَهَا أَبِي عَنْ جَدِّي!
قَالَ اسْمِي تمليخا.
قَالَ ابْنُ مَنْ؟
قَالَ ابْنُ قسطنطين.
قَالَ فَعَادَ الشَّيْخُ وَ انْتَسَبَ لَهُ فَانْكَبَّ الشَّيْخُ يُقَبِّلُ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ وَ يَقُولُ هَذَا جَدُّ أَبِي وَ رَبِّ عِيسَى هَؤُلَاءِ قَوْمٌ هَرَبُوا مِنْ دَقْيُوسَ الْكَافِرِ إِلَى إِلَهِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.
فَأَقْبَلَ الْمَلِكُ وَ النَّاسُ يَبْكُونَ حَوْلَهُ وَ يُقَبِّلُونَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ الْمَلِكُ مَا فَعَلَ أَصْحَابُكَ.
قَالَ هُمْ فِي الْجَبَلِ.
قَالَ اذْهَبْ بِنَا إِلَى أَصْحَابِكَ فَرَكِبَ الْمَلِكُ وَ رَكِبَ أَصْحَابُهُ حَتَّى إِذَا كَانُوا عَلَى الْجَبَلِ قَالَ تمليخا أَيُّهَا الْمَلِكُ قِفْ أَنْتَ سَاعَةً حَتَّى أُنَبِّهَهُمْ بِخَبَرِ دَقْيُوسَ وَ مَوْتِهِ وَ خَبَرِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَتَى مَا سَمِعُوا وَقْعَ حَوَافِرِ الْخَيْلِ خَافُوا وَ ظَنُّوا أَنَّ دَقْيُوسَ الْكَافِرَ قَدْ غَشِيَهُمْ.
قَالَ فَوَقَفَ الْمَلِكُ وَ النَّاسُ فَذَهَبَ تمليخا حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِمْ.
فَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْقَذَكَ مِنْ شَرِّ دَقْيُوسَ الْكَافِرِ.
فَقَالَ تمليخا ذَرُونِي مِنْ دَقْيُوسَ كَمْ لَبِثْنَا؟
قَالُوا يَوْماً أَوْ بَعْضَ [يَوْمٍ] .
قَالَ بَلْ لَبِثْتُمْ ثَلَاثَمِائَةِ سَنَةٍ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً وَ قَدْ مَاتَ دَقْيُوسُ وَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً وَ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ هَؤُلَاءِ أَصْحَابُ الْمَدِينَةِ قَدْ أَتَوْكُمْ.
فَقَالُوا يَا تمليخا أَ تُرِيدُ أَنْ نَكُونَ عِبْرَةً لِلْخَلْقِ؟
قَالَ لَا.
فَقَالُوا يَا تمليخا ارْفَعْ يَدَيْكَ وَ نَرْفَعُ أَيْدِيَنَا وَ نَدْعُو أَنْ يَسْتُرَنَا رَبَّنَا وَ لَا يَفْضَحْنَا فَفَعَلُوا ذَلِكَ وَ قَالُوا رَبَّنَا بِحَقِّ الَّذِي أَرَيْتَنَا مِنَ الْعَجَائِبِ وَ أَحْيَيْتَنَا بَعْدَ أَنْ أَمَتَّنَا أَنْ تَقْبِضَ أَرْوَاحَنَا وَ تُعَجِّلَ عِنْدَكَ فِي الْجَنَّةِ.
قَالَ فَمَا تَمَّ كَلَامُهُمْ حَتَّى قُبِضَتْ أَرْوَاحُهُمْ.
قَالَ فَوَقَفَ الْمَلِكُ سَاعَةً طَوِيلَةً فَمَا رَأَى مِنْهُمْ أَحَداً قَالَ لِأَصْحَابِهِ:
اذْهَبُوا فَاطْلُبُوا الْقَوْمَ قَالَ فَطَلَبُوهُمْ فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ أَثَراً إِلَّا عَلَامَةَ الْغَارِ وَ قَدْ طَمَسَ اللَّهُ عَلَى بَابِ الْغَارِ.
فَقَالَ الْمَلِكُ هَذِهِ عِبْرَةٌ أَرَاكُمُ اللَّهُ ثُمَّ قَالَ الْمَلِكُ ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً يَعْنِي مَسْجِداً.
فَكَانَ عَلَى الْمَدِينَةِ مَلِكٌ آخَرُ كَافِرٌ فَقَالَ الْكَافِرُ مَاتُوا عَلَى دِينِنَا أَبْنِي عَلَى بَابِ الْكَهْفِ كَنِيسَةً.
فَتَقَاتَلَ الْمُسْلِمُونَ وَ الْكُفَّارُ فَهُزِمَ الْكُفَّارُ وَ تَحَكَّمَ الْمُسْلِمُونَ وَ انْقَلَبَ الْكُفَّارُ وَ بَنَى عَلَيْهِمْ مَسْجِداً وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً.
فَقَامَ الْيَهُودِيُ فَأَسْلَمَ وَ قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنْتَ أَعْلَمُ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ وَ أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَيْرِكَ.
أَسَامِي أَصْحَابِ الْكَهْفِ فرطالوس أميوس دانيوس وَ إسرافيون وَ إسطاطانوس وَ مكساميس وَ تمليخا.
قَالَ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عُمَرَ بْنِ مَهْدِيٍّ الدَّارَقُطْنِيُّ الْحَافِظُ قَالَ هَذَا حَدِيثُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ انْفَرَدَ بِهِ يَحْيَى بْنُ الْعَلَاءِ الرَّازِيُّ عَنْهُ وَ لَمْ يَرْوِهِ غَيْرُ عَبَادَة
تدبر
شروع این سوره با حمد و سپاس به درگاه خدایی بود که کتابی برای هدایت ما فروفرستاد که هیچ انحراف و اعوجاحی در آن نیست و قوامبخش است (قوام بخش خود دین، ویا مصالح بندگان، ویا کتب آسمانی دیگر ویا ...) تا با این کتاب هم مومنانی را که اهل عمل صالح هستند بشارت دهد به بهشتی جاودان؛ و هم نسبت به شدت و سختیای که از جانب وی ممکن است متوجه بندگان شود انذار دهد، بویژه در خصوص کسانی که بیدلیل درباره خدا اظهار نظر میکنند و مثلا برای خدا فرزند قرار میدهند؛ و البته پیامبر بقدری در این انذار و تبشیر، و در هدایت مردم دلسوزانه برخورد کرد که به او گفته شد مبادا به خاطر ایمان نیاوردن اینان جانت را از دست بدهی!
سپس اشاره کرد که خداوند در زمین زینتی قرار داده تا مردم را امتحان کند و این زینت را بعد از مدتی زایل خواهد ساخت؛ و از آنجا وارد حکایت اصحاب کهف شد؛ گویی درنگ انسان در دنیا و مشغول شدنش به این زینتها شبیه وضعیت اصحاب کهف است که همان گونه که آنها چند صد سال گذر زمان را چون روزی یا یک نیمروز قلمداد کردند انسانها در قیامت هم کل زندگیشان در دینا را همچون روزی یا کمتر از یک روز به حساب میآورند.
شروع این حکایت را با بیان اینکه آیا گمان کردی داستان اینان امری عجیب است آغاز نمود؛ شاید میخواهد بفرماید اگر خدا و دینداری را جدی بگیرید؛ واقعا اصحاب کهف، دیگر جای تعجب ندارد؛ و اشاره شد که این یکی از آیاتی است که در بسیاری از نقلها، سر بریده امام حسین ع بر فراز نیزهها تلاوت کرد؛ و با توجه به اینکه پیامبر و اهل بیت ع «کهف» این امت خوانده شدهاند، شاید بتوان گفت قرار است در داستان اصحاب کهف، به نحوی وضع و حال آنان که قرار است به این کهف امت پناه برند بازگو شود.
خداوند در بیان این داستان، نهتنها تمام ریزهکاریها، بلکه حتی تمام وقایع مهمی را که در این واقعه رخ داده بود و خط سیر داستان را به هم متصل میکند، بازگو نکرد؛ شاید بدین جهت که نمیخواهد صرفاً قصهای بگوید؛ بلکه از نقل این واقعه تاریخی منظوری دارد که فقط آن فرازهایی از این حکایت که در راستای آن منظور به کار میآید بازگو فرمود.
ابتدا در سه آیه (10 تا 12) کل داستان اصحاب کهف (در یک آیه: خلاصه کار آنان و منطق آنان در این کار، در آیه بعد: کاری که با آنان شد؛ و در آیه بعد: هدف از این کار) را بیان کرد و در آیه13 همین را هم خلاصهتر کرد (کل کار آنان ایمان به خدا بود و کاری که خدا با آنان کرد افزودن هدایتشان)؛ و سپس در آیات 14 تا 26 (و چهبسا 27) به تفصیل داستان پرداخت.
ما هم با مبنا قرار دادن آن گزارش اجمالی، بحث را در چهار بند جمعبندی میکنیم:
الف. پناه بردن به کهف
ب. منطق توحیدی آنان
ج. خدا با آنان چه کرد؟
د. هدف از برانگیختن (بیدار کردن/زنده کردن) آنان
الف. پناه بردن به کهف
کاری که از آنان بیان شد، پناه بردن آنان به کهفی خاص بود؛ این کهف را از همان ابتدا به صورت معرفه بیان کرد، و جالب اینجاست که در هنگام تفصیل داستان هم درباره این کهف زیاد صحبت میشود:
1. بلافاصله بعد از اینکه آنها به این تحلیل میرسند که جامعهشان جامعه فاسدی است، خطاب میشوند که به آن کهف [باز به صورت معرفه] پناه ببرید؛
2. این پناه بردن آنان به این کهف مقدمهای برای نزول رحمت خاص خدا معرفی میشود؛
3. حتی درباره کیفیت تابش خورشید بر این کهف و زاویه آن نسبت به این کهف در طلوع و غروبش با بیان ریزهکاریها سخن میگوید.
4. در پایان هم به پیامبر ص هشدار داد که هیچ پناهگاهی جز خدا نخواهی یافت.
در مجموع، این غار بقدری در حکایت اینان در قرآن موضوعیت دارد که خداوند آنان را با انتساب به این غار معرفی کرد (اصحاب کهف) و در میان مسلمانان بدین نام معروفاند [در حالی که آنها با اینکه ظاهرا مسیحی بودند (یا در دوره مسیحیت از خواب بیدار شدند)، در میان مسیحیان، نه به این نام، بلکه به همین خوابشان [«هفت خفته»] معروفند.]
ب. منطق توحیدی آنان
منطق آنان در این کار، ابتدا به طور خلاصه، همه چیز را از پروردگارشان دیدن و تنها از او همه چیز را خواستن است؛ که درخواستهایشان هم دو چیز بود: دریافت رحمت ویژهای از جوار خود خداوند؛ و اینکه کاری که انجام میدهند آنان را در مسیر رشد و صلاح و هدایت قرار دهد.
اما در هنگام تفصیل داستان، وقتی وقایع به ترتیب تاریخی بیان میشود، این منطق ایشان در دو بخش میآید: یکی در ابتدای داستان (و قبل از ورود آنها به کهف) که آنجا اصل و اساس دیدن خداوند (همه چیز را فقط به خدا وابسته دیدن) را مطرح میکنند و با همین شناخت توحیدی جامعهشان را تحلیل میکنند و به این نتیجه میرسند که از چنین جامعهای باید فاصله گرفت؛ بخش دوم در غار است که همان دو درخواست را مطرح میکنند؛ یعنی بعد از اینکه خدا را شناختند و به آن کهف خاص پناه بردند، از خدا رحمت او و زمینهسازی برای اینکه بخوبی و نرمی به هدفشان برسند را درخواست میکنند.
ج. خدا با آنان چه کرد؟
ابتدا به طور خلاصه فرمود خداوند سالیانی متمادی بر گوش آنان زد و سپس آنان را برانگیخت.
در هنگام تفصیل داستان، باز این وضعیت را در دو فراز مستقل مطرح کرد.
ابتدا در سیر تاریخی واقعه، از خوابیدن آنها سخن نگفت بلکه یکدفعه به اینکه دیگران با دیدن آنان گمان میکنند که بیدارند و رعبشان در دل همه میافتاد، تصریح کرد و این را که خداوند چگونه آنان را در آن غار این رو و آن رو میکرد و حتی موقیعت سگشان نسبت به آنها چگونه بود به تفصیل توضیح داد؛ ولی این را که این وضعیت آنان خواب است یا مرگ را چندان به تصریح بیان نکرد (دو کلمه «رقود» (در بستری آرمیدن) و «بعث» (برانگیختن)، هم در مورد خواب به کار میرود و هم در مورد مرگ).
در فراز بعدی، پس از پایان داستان، سراغ دو مطلب رفت که بسیار در مورد درنگ آنان در غار بحثانگیز بود: یکی تعدادشان و دیگری سالهای در کهف ماندنشان؛ و در هر دو مورد تصریح کرد که خداوند داناتر است؛ با این حال لحن بیان در این دو مورد بسیار متفاوت است:
ج.1. در مورد تعدادشان به گونهای است که گویی این مساله مهمی نیست؛ اختلاف نظر جاهلانه افراد را در این زمینه بازگو میکند و از پیامبر ص میخواهد که در این مورد از هیچکس سوالی نپرس، شاید یعنی بیهوده به بحث از تعدادشان مشغول نشوید؛
ج.2. اما در مورد سالهای در کهف ماندنشان، لحن آیه بسیار پیچیده میشود و به نحوی تعبیر میکند که سوالات متعددی را در ذهن مخاطب برمیانگیزاند: «سیصد سالها درنگ کردند، نُه سال افزودند، خدا داناتر است» چرا فرمود «سیصد سالها» و نفرمود «سیصد سال»، چرا آن نه سال را در ادامه سیصد نیاورد و با تعبیر «افزودند» آورد؛ چرا بعد از بیان این تعداد، باز از اینکه خدا داناتر است سخن گفت. و آنچه مساله را باز هم پیچیدهتر میکند این است که هم در گزارش مختصر ابتدای بحث، و هم در گزارش تفصیلی، نهتنها نفرمود که این مطلب مهم نیست و از کسی در این باره سوالی نکن، بلکه حتی فلسفه این برانگیختن را این معرفی کرد که چه کسی حساب این سالها را دقیقتر میداند!
د. هدف از برانگیختن (بیدار کردن/زنده کردن) آنان
در گزارش اجمالی فرمود آنان را برانگیختیم تا ببینیم کدام حزب، حساب مدت درنگ آنها را دقیقتر داشتهاند! در گزارش تفصیلی هم بلافاصله بعد از برانگیختن آنان میفرماید «برای اینکه از همدیگر سوال کنند»؛ و ظاهرا سوالشان هم در مورد مدت درنگشان است! آیا این دو حزب، همین بحثی است که بین خودشان درگرفت؟ آیا دانستن این زمان، هدف از برانگیختن آنان بوده یا آن گونه که بسیاری از مفسران گفتهاند صرفا امری که بر برانگیختن آنان متفرع میشده است؟! و اگر یک امر حاشیهای است چرا دوبار بر آن تاکید کرد؟
البته در پایان حیات اصحاب کهف و پیش از بیان نزاعی که بعد از مرگشان درباره آنها رخ داد، خداوند دوباره از هدف این واقعه سخن میگوید؛ اما نه هدف برانگیخته شدن آنها، بلکه هدف از اطلاع یافتن دیگران بر آنان، هدف این بود که همه بدانند وعده خدا حق است و در وقوع آن ساعت تردیدی نیست.
با این اوصاف، شاید بتوان گفت این آیات دو گونه هدف برای این واقعه برمیشمرد:
یکی، همان هدفی است که اغلب ما درباره اصحاب کهف در نظر میگیریم: تاییدی بر قیامت؛ اما ظاهرا این هدف، صرفا هدفی ثانوی است، یعنی ثمره این داستان است برای کسانی که بر اصحاب کهف اشراف یافتند (أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا ...)؛ که البته نزاعی را بین شاهدان این واقعه رقم زد که با مزار آنان چه کنند؟!
اما دومین هدف، که هدف اصلی از برانگیختن آنان است (بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ ...؛ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا)، مطلبی است درباره محاسبه دقیق زمان درنگ آنان!
قبل از بیان تعداد سالهای در کهف ماندنشان، یا به تعبیر دقیقتر، بین این دو مساله (تعداد خودشان و تعداد سالهای درنگشان)، دو آیه آمده که شاید بتواند مارا به فهم عمیقتر این تحلیل برساند: در این دو آیه میفرماید در هیچ موردی نگو من حتما فلان کار را انجام میدهم؛ مگر اینکه خدا بخواهد؛ و اگر هم یادت رفت بلافاصله خدا را یاد کن و از او بخواه که راه رشد نزدیکتری را به تو رهنمون شود.
این سه مطلب چه ربطی به هم دارند؟ آیا میتوان گفت خداوند متعال با این بیان میخواهد بفرماید که تعداد آنها مهم نیست؛ اما درنگ آنان مهم است، آن هم نه از زاویه محاسبه تعداد سالهای آن، بلکه از زاویه اینکه بفهمید که چگونه همه چیز به مشیت الهی وابسته است و حتی زمان – که همگان میپندارند حساب گذر زمان را دقیق میدانند - آن گونه که شما حساب میکنید نیست (نظام عالم این طور نیست که شما در ظاهر میبینید: خود اصحاب کهف یک روز یا کمتر قلمداد کردند؛ عدهای سیصد گفتند و عدهای هم نه سال بر آن افزودند؛ اما خدا داناتر است)؟ و آیا این، و نه صرفا معجزهای برای اثبات معاد، نمیتواند هدف اصلی داستان اصحاب کهف است؟
شاید با بیان فوق، معنای آن نزاعی که بر سر مزار آنان رخ داد و ارتباطش با اصل داستان نیز معلوم شود (که چرا خداوند درباره ورود آن یک نفر به شهر، و وقایعی که رخ داد، و بازگشت او، و خبر دادن از وضعیت به بقیه، و دعای آنان، و مرگ آنان در غار، هیچ نگفت، اما از نزاعی که بعد از آنان رخ داد سخن گفت)؛ یعنی اگر مساله اصلی این است که بدانیم همه امور در دست خداست، پس نزاع اصلیای که بر سر مزار آنان رخ میدهد نزاع کسانی است که میخواهند با بنا کردن مسجدی بر مزار آنان، یاد و خاطره آنها را به نحوی زنده نگهدارند که انسانها را متوجه مشیت الهی کنند، با کسانی که حاضرند هر بنا و ساختمانی بر سر مزار آنان بنا شود غیر از مسجد، تا بلکه آنان صرفا جزء میراث فرهنگی و آثار باستانی شوند نه عاملی برای به یاد معاد افتادن انسانها.
وشاید بدین جهت است که در پایان این حکایت باز قرآن سراغ همان نگرش توحیدیای میرود که منطق اصحاب کهف بود (که به غیر خدا نه کسی میتواند سرپرستی کسی را برعهده گیرد و نه در کاری شریک خدا شود) و به پیامبر ص میفرماید تو این وحیای را که به تو میشود پیروی کن که هیچ تغییر و تبدیلی در کلمات او راه ندارد؛ و این بار از اینکه غیر از خدا پناهگاهی (کهفی) نخواهی یافت، سخن میگوید.
خلاصه مطلب اینکه
قرآن کریم بعد از اینکه از اهمیت وحی برای زندگی انسان و بشارت و انذاری که در آن است سخن گفت و از اینکه زمین را ما زینت دادیم و زینتش را به یکباره محو میکنیم، به حکایت اصحاب کهف پرداخت، و خلاصه آن بشارت و انذارها را در داستان ایشان جمع کرد، تمام کار آنان را در اینکه ایمان آوردند خلاصه کرد و این ایمان آوردن در سه گام بسط یافت:
1. کهف معین و مشخصی در این جامعه پرآشوب بیابیم؛ که آن کهف را خود خدا به ما معرفی کرده است؛
2. امیدمان در درجه اول به رحمت ویژه خداوند باشد؛
3. از او بخواهیم که تمام کارهایمان را در مسیر رشد حقیقیمان قرار دهد.
و تمام کاری که با آنان کرد را در یک عبارت خلاصه کرد: افزودن هدایت آنان؛ و وضعیت آنان را در فراز و فرود این خواب و بیداریِ بس طولانی نمایان ساخت تا این مطلب را - که همه چیز وابسته به خداست - که نقطه آغاز حرکتشان بود، خودشان هم با عمق جان درک کنند و ببینند چگونه حتی زمانی که بر آنان میگذرد هم از محاسبه آنان بیرون است و بدون تکیه بر مشیت خدا نمیتوان حتی درباره فردا هم سخنی گفت.
آیا این سخنان برای ما که مدعی انتظار فرج هستیم پیامی ندارد؟
تکمله
در اوایل این سوره هشداری داد به بَدان و بشارتی داد به خوبان، و سپس فرمود زینتهای زمین را برای این قرار دادیم که انسانها را بیازماییم که کدامینشان عملش بهتر است.
این سوره چهار داستان اصلی دارد: داستان اصحاب کهف، داستان دو نفری که یکی باغها داشت و ...، داستان موسی و خضر و داستان ذوالقرنین. غیر از دو داستان سوم و چهارم در پایان هر داستانی پرانتزی باز میشود و خداوند دوباره این هشدار به بدان و بشارت به خوبان را تکرار میکند.
684) جمعبندی داستان ذوالقرنین 5/12/1396
آیات 83 تا حوالی آیه 101 به داستان ذوالقرنین اختصاص داشت.
تاکنون درباره تکتک آیات این ماجرا بحث شد. اکنون مناسب است یک نگاه کلی نیز به این ماجرا داشته باشیم.
ابتدا یکبار متن و ترجمه این آیات را مرور کنیم:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً
إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً
فَأَتْبَعَ سَبَباً
حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فيهِمْ حُسْناً
قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلی رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً
وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنی وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً
حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً
كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً
حَتَّی إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلی أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا
قالَ ما مَكَّنِّي فيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعينُوني بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً
آتُوني زُبَرَ الْحَديدِ حَتَّی إِذا ساوی بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّی إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُوني أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً
فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً
قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا
وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ في بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً
وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرينَ عَرْضاً
الَّذينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ في غِطاءٍ عَنْ ذِكْري وَ كانُوا لا يَسْتَطيعُونَ سَمْعاً.
ترجمه
و از تو درباره ذوالقرنین میپرسند؛ بگو بزودی بر شما از او ذکری تلاوت خواهم کرد.
ما به او در زمین مِکنتی بخشیدیم و از هر چیزی وسیلهای [سببی] به او دادیم.
او هم سببی را در پیش گرفت.
تا چون به غروبگاه خورشید رسید آن را چنین یافت که آن در چشمهای جوشان [گلآلود و متعفّن] غروب میکند و نزدیک آن قومی را یافت، گفتیم: ای ذوالقرنین! عذاب میکنی، یا در آنان نیکویی در پیش میگیری!
گفت: اما کسی که ظلم پیشه کند عذابش خواهیم کرد سپس به نزد پروردگارش بازگردانده شود و او را عذابی کند، عذابی ناشناخته!
و اما کسی که ایمان آورد و [عمل] صالحی انجام دهد، برای اوست نیکوترین پاداش، و از دستور[ات]مان بر او [امر] آسانی خواهیم فرمود.
سپس سببی [دیگر] را پی گرفت.
تا چون به محل طلوع خورشید رسید آن را چنین یافت که بر قومی طلوع میکند که برایشان به غیر آن پوششی قرار ندادهایم.
این گونه بود؛ و بهتحقیق بدانچه نزد او بود، احاطه علمی داشتیم.
سپس سببی [دیگر] را پی گرفت؛
تا چون به بین آن دو سد رسید در پسِ آن دو، قومی را یافت که چنان نبودند که گفتاری بفهمند.
گفتند: ای ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج واقعا مفسد فی الارض هستند؛ آیا خراجی [هزینهای] برایت بگذاریم بر اینکه میان ما و آنها سدی قرار دهی؟!
گفت آنچه پروردگارم به من در آن تمکّن بخشیده، بهتر است؛ پس با نیرویی مرا یاری کنید، میان شما و آنها سدی استوار قرار دهم.
قطعات آهن برایم بیاورید، تا چون بین دو کوه مساوی شد، گفت: بدمید؛ تا چون آن [آهن] را [گداخته همچون] آتش گردانید، گفت: قِطر [مس گداخته یا سرب مذاب] برایم بیاورید تا بر آن بریزم [شکافهای آن را پر کنم].
پس نه توانستند از آن بالا روند و نه توان رخنه در آن را داشتند.
گفت این رحمتی از جانب پروردگارم است؛ اما چون وعده پروردگارم در رسد، آن را متلاشی [نرم و هموار] کند، و وعده پروردگارم همواره حق است.
و وانهیم برخیشان را آن روز که در برخی [دیگر] موج زنند، و در صور دمیده شود پس آنان همگی را گرد آوریم.
و جهنم را در آن روز بر کافران، چنان که باید، نشان دهیم؛
همان کسانی که چشمانشان در حجابی بود از ذکر من؛ و اصلاً تاب و توان شنیدن نداشتند.
حدیث
اصبغ بن نباته از امیرالمومنین ع روایت کرده است:
ذوالقرنین بنده صالحی بود و نزد خداوند جایگاهی داشت، از خدا درخواست خیر کرد و خدا خیرِ او را خواست؛ و خدا را دوست داشت و خدا هم او را دوست داشت و برایش در سرزمینها اسباب و وسایلی قرار داد و در زمین مِکنتش بخشید تا حدی که شرق و غرب عالم را تحت حکومتش درآورد؛
او در میان فرشتگان دوستی داشت به نام رفائیل [رقائیل] که نزد او نزول میکرد و با هم صحبت و نجوا می کردند.
یک روز که نزد او بود ذوالقرنین گفت: رفائیل! عبادت آسمانیان چگونه است و چه نسبتی با عبادت زمینیان دارد؟
رفائیل گفت: ذوالقرنین! عبادت زمینیان چیست؟! اما عبادت آسمانیان: پس در آسمانها هیچ جای پایی نیست مگر اینکه فرشتهای در آنجا [به عبادت خدا] ایستاده و هرگز نمینشیند؛ یا در حال رکوع است و به سجده نمیرود؛ یا به سجده است و سر از سجده برنمیدارد.
پس ذوالقرنین بشدت گریست و گفت: رافائیل! من دوست دارم که آن قدر زندگی کنم که به عبادت پروردگارم و حق اطاعت او آن اندازه که سزاوارش است برسم.
رفائیل گفت: ذوالقرنین! همانا خداوند را در زمین چشمهای است که آب حیات خوانده میشود؛ و خداوند در مورد آن مقدر فرموده که هرکس از آن بنوشد نمیرد تا اینکه خودش از خداوند مرگ را درخواست کند؛ اگر بدان دست یافتی هرچه میخواهی زندگی کن!
گفت: آن کجاست و آیا [جای] آن را میدانی؟
گفت: فقط ما در آسمان این مطلب را شنیدهایم که خداوند را در زمین ظلمتی است که هیچ انس و جنی در آن قدم ننهاده است.
ذوالقرنین گفت: آن ظلمت کجاست؟
رفائیل گفت: نمیدانم؛ و بالا رفت.
ذوالقرنین به خاطر مطالبی که رفائیل گفته بود و اینکه به او از آن چشمه و آن ظلمت خبر داده بود اما مطلبی نگفته بود که بتوان از آن سودی برد، دچار اندوهی طولانی شد و فقیهان و عالمان و کسانی که اهل مطالعه و آموزش کتب و آثار پیامبران بودند جمع کرد. چون همه آمدند ذوالقرنین گفت:
ای جماعت فقها و آشنایان با کتب و آثار انبیاء، آیا در آنچه از کتابهای آسمانی و نوشتههایی که از دوران پادشاهان گذشته خوانده اید چیزی در این زمینه یافتهاید که خداوند را در زمین چشمهای است که آب حیات خوانده میشود؛ و خداوند در مورد آن مقدر فرموده که هرکس از آن بنوشد نمیرد تا اینکه خودش از خداوند مرگ را درخواست کند؟
گفتند: نه، ای مَلِک!
گفت آیا در آن کتابهایی که خوانده اید چیزی در این باره یافتهاید که خداوند را در زمین ظلمتی است که هیچ انس و جنی در آن قدم ننهاده است؟
گفتند: نه، ای مَلِک!
پس ذوالقرنین از اینکه درباره آن چشمه و آن ظلمت به هیچ اطلاعی دست نیافت بسیار ناراحت شد و گریست.
در میان آن جماعتی که آمده بود نوجوانی بود از فرزندان جانشینان جانشینانِ انبیا، که ساکت بود و سخن نمیگفت. وقتی ذوالقرنین از آنان ناامید شد، آن نوجوان گفت: ای مَلِک! تو از اینان سوالی را میپرسی که بدان علمی ندارند و علم به مطلبی که میخواهی نزد من است.
ذوالقرنین بسیار خوشحال شد تا حدی که از جایگاهش پایین آمد و به او گفت: نزدیک من بیا و به او نزدیک شد و گفت: به من خبر بده!
گفت: ای مَلِک! من در کتاب حضرت آدم ع [آن را] یافتم، همان کتابی که وی آن را در آن روزی نوشت که برایش نامیده شد آنچه در زمین است از چشمه و درخت؛ در آن یافتم که خداوند را در زمین چشمهای است که آب حیات خوانده میشود؛ و خداوند در مورد آن مقدر فرموده که هرکس از آن بنوشد نمیمیرد تا اینکه خودش از خداوند مرگ را درخواست کند، در ظلمتی که هیچ انس و جنی در آن قدم ننهاده است.
ذوالقرنین خوشحال شد و گفت: جوان! نزدیکتر بیا ! آیا می دانی محلش کجاست؟
گفت: بله! در کتاب آدم یافتم که آن در «قرنِ» خورشید است، یعنی در محل طلوع آن.
ذوالقرنین خوشحال شد و به اهل مملکتش اعلام کرد و بزرگان و فقها و علما و حکمایشان را فراخواند و هزار حکیم و عالم و فقیه نزد او گرد آمدند؛ و چون آنان جمع شدند برای حرکت آماده شد و بیشترین عِدّه و عُدّه را برای پیمودن مسیر تدارک دید و با آنان به سمت محل طلوع خورشید به راه افتاد؛ دریاها و کوهها و صحراها و سرزمینها و بیابانهای بیآب و علف را به مدت دوازده سال درنوردیدند تا به حاشیه ظلمتی رسید که تاریکی شب نبود؛ بلکه همانند دودی بود که افقهای دید را کاملا تیره و تار کرده بود.
پس در حاشیه آن با لشکرش اطراق کردند و علما و فقها و صاحبان فضیلت در میان لشکرش را نزد خود خواند و گفت: ای جماعت عالمان و فقیهان، من میخواهم این ظلمت را بپمایم!
آنها تعظیم کردند و گفتند: ای مَلِک! تو درصدد چیزی برآمدهای که هیچکس از انبیاء و رسولان و سلاطینی که پیش از تو بودند، تاکنون درصددش برنیامده و آن را نپیمودهاند!
گفت: من چارهای جز این ندارم.
گفتند: ای مَلِک! اگر ما میدانستیم که در صورتی که تو آن را بپیمایی بدون اینکه ناراحتیای به تو برسد به خواستهات دست مییابی با تو همرأی میشدیم؛ لیکن میترسیم که در آنجا واقعهای بر سر تو آید که موجب نابودی مُلک تو و زوال سلطنتت و فسادی در زمین گردد.
گفت: من باید آن را بپیمایم!
آنان در برابر خداوند به سجده افتادند و گفتند: ما از آنچه ذوالقرنین میخواهد به تو پناه میبریم!
ذوالقرنین گفت: ای جماعت دانشمندان! بیناترین چارپایان چیست؟
گفتند: اسبهای مادیان بِکر، بیناترین چارپایاناند.
پس در لشکر جستجو کردند و شش هزار اسب مادیان بِکر بافتند و از میان اهل علم و حکمت و فضل شش هزار نفر را برگزید و به هریک اسبی داد و خضر را با دو هزار نفر در پیشقراول قرار داد و به آنها دستور داد تا وارد ظلمت شوند و خودش با چهار هزار نفر در پی آنان روان شد و به لشکریانش [که باقی مانده بودند] گفت که تا 12 سال در آنجا بمانند؛ اگر او تا آن موقع برگشت که هیچ؛ وگرنه متفرق شوند و هر یک به سرزمین خود ویا هرجایی که دلش میخواهد برود.
[حضرت پیمودن مسیر در ظلمات را توضیح میدهند تا به اینجا میرسند که]
پس خضر [که از گروه خودش جدا شده بود] یکدفعه خود را در کنار چشمهای یافت که از شیر سفیدتر و از یاقوت درخشانتر و از عسل شیرینتر بود، پس از آن نوشید و لباسش را بیرون آورد و خود را در آن شست سپس لباسش را پوشید و برگشت و دوباره یارانش را یافت و سوار بر مرکب شدند و دوباره به راه افتادند؛ و ذوالقرنین در پی آنها بود ولی مسیر را اشتباه رفت و چهل روز و چهل شب در آن ظلمت راه پیمودند تا به نوری رسیدند که نور روز و نور خورشید و ماه نبود، بلکه نوری بود که از زمینی سرخ بیرون میزد، ریگزاری که صدای خش خش پایشان براحتی شنیده میشد و گویی سنگریزههایش از مروارید بود ...
[حضرت توضیح میدهند که در آنجا به کاخ بزرگی میرسند و در آنجا پرندهای غولپیکر شبیه پرستو میبینند که بین او و ذوالقرنین گفتگویی درباره مردمانی که در زمین زندگی میکنند رد و بدل میشود؛ سپس]
آن پرنده گفت: ذوالقرنین! از این پلهها بالا برو! و ذوالقرنین شروع به درنوردیدن آن پلهها کرد در حالی که نگران بود و نمی دانست چه واقعهای ممکن است بر او رخ دهد؛ تا اینکه به انتهای آنها که رسید خود را در زمین مسطحی یافت که تا چشم کار می کرد امتداد داشت و در آنجا مرد جوان سفیدرو و نورانیای دید که پیراهنی سفید [نورانی] بر تن داشت: گویی مردی بود، یا به صورت یک مرد، یا شبیه به یک مرد، و یا واقعا مردی بود؛ که سرش را به آسمان بلند کرده بدان مینگریست و دستش را روی دهانش گذاشته بود؛ چون خش خش [پای] ذوالقرنین را شنید گفت: تو کیستی؟
گفت: من ذوالقرنینم.
گفت: ذوالقرنین! آیا آنچه پشت سر گذاشتی برایت کافی نبود که تا اینجا و نزد من آمدی؟
ذوالقرنین گفت: چرا تو را چنین میبینم که دستت را روی دهانت گذاشتهای؟
گفت: من صاحب صور هستم و آن ساعت [قیامت] نزدیک شده است و منتظرم تا به من دستور دمیدن در صور بدهند تا در آن بدمم/
سپس با دستش ضربهای زد و سنگی را برگرفت و آن را به جانب ذوالقرنین انداخت؛ که گویی سنگ بود، یا شبیه سنگ، یا واقعا سنگ بود؛ و گفت: ذوالقرنین! آن را بگیر، اگر گرسنه شد، گرسنه میشوی؛ و اگر سیر شد، سیر میشوی، و برگرد!
ذوالقرنین با آن سنگ برگشت و آن را نزد اصحابش برد و به آنها گفت: او این سنگ را به من داد و گفت: اگر گرسنه شد، گرسنه میشوی؛ و اگر سیر شد، سیر میشوی! حکایت این سنگ را به من بگویید!
سپس آن را در یکی از دو کفه ترازو گذاشت و سنگی معادل آن در کفه دیگر، و ترازو را بلند کرد اما کفه سنگی که آورده بود چربید، سنگ دیگری در آن سو گذاشت، و باز هم سنگی دیگر، و همین طور آن کفه سنگ اول میچربید؛ تا هزار سنگ گذاشتند و باز کفه آن هزار سنگ بیشتر نشد.
گفتند: ذوالقرنین! ما به این علم نداریم.
خضر گفت: ای مَلِک! از اینها از چیزی میپرسی که بدان علم ندارند و من از حکایت این سنگ آگاهم.
ذوالقرنین گفت: به ما هم بگو، و سنگ را در مقابل خضر گذاشت.
خضر سنگی را که ذوالقرنین آورده بود در یک کفه ترازو قرار داد و سنگی دیگر را در کفه دیگر و سپس یک مشت خاک روی سنگ ذوالقرنین ریخت که عملا سنگیناش را بیشتر می کرد، و سپس ترازو را بلند کرد، و دیدند که دو کفه برابر شد! و تعجب کردند و برای خداوند متعال به سجده افتادند و گفتند: ای مَلِک! این مطلبی است که علم ما بدان نمیرسد و ما مطمئنیم که خضر جادوگر نیست، پس حکایت این چیست که ما آن را در یک طرف در برابر هزار سنگ قرار دادیم اما باز این بیشتر شد اما وی در حالی که خاک هم رویش ریخته بود در برابر یک سنگ گذاشت و مساوی شد.
ذوالقرنین گفت: خضر! مطلب را توضیح بده!
خضر گفت: ای مَلِک! همانا امر خداوند در بندگانش جاری و سلطنت او چیره و حکم او جداکننده است؛ و خداوند بندگانش را به هم مبتلا فرموده است، عالم را به عالم مبتلا کرد و جاهل را به جاهل، و عالم را به جاهل و جاهل را به عالم، و مرا به تو مبتلا کرد و تو را به من!
ذوالقرنین گفت: خدا رحمتت کند خضر! تو گفتی که خدا تو را به من مبتلا کرد بدین جهت که تو از من داناتری و زیر دست من قرار گرفتهای! خدا رحمتت کند، حکایت این سنگ را بگو!
خضر گفت: ای مَلِک! همانا این سنگ مَثَلی است که صاحب صور برای تو مَثَل زده است، می گوید مَثَل بنیآدم، مَثَلِ این سنگ است که قرار داده شد و هزار سنگ در قبال آن قرار داده شد و این چربید؛ اما همین که خاک بر او ریختند سیر شد و به صورت سنگی همانند خود برگشت، میگوید مَثَلِ تو هم همین طور است، خداوند آنچه از مُلک میشد، به تو عطا فرمود، اما بدان راضی نشدی و امری را طلب کردی که هیچکس قبل از تو هرگز آن را طلب نکرده بود و در جایی وارد شدی که هیچ انس و جنی در آن وارد نشده بود، بنیآدم نیز چنیناند؛ سیر نمیشوند تا اینکه خاک [قبر] بر آنها بریزند.
پس ذوالقرنین گریست و گفت: راست گفتی ای خضر! این مَثَل را برای من زد؛ حال که چنین است دیگر بعد از این سفر، دیگر جایی را در سرزمینها طلب نکنم؛
و راه بازگشت را در آن ظلمت در پیش گرفت. در راه بودند که خش خشی زیر سم اسبانشان شنیدند.
گفتند: ای مَلِک! این چیست؟
گفت: از آن بردارید، که البته هرکس از آن بردارد پشیمان شود و هرکس هم که رها کند پشیمان شود!
پس برخی برداشتند و برخی رها کردند، چون از آن ظلمت خارج شدند دیدند که آنها زبرجد بود، بردارنده و رهاکننده هر دو پشیمان شدند [اولی از این جهت که چرا بیشتر برنداشته بود و دومی از این جهت که چرا اصلا برنداشته بود] و ذوالقرنین به منطقه دومة الجندل برگشت و آنجا را خانه خود قرار داد تا زمانی که خداوند وی را قبض روح کرد.
اصبغ میگوید: هرگاه امیرالمومنین ع این حکایت را بازگو میکرد، میفرمود: خداوند برادرم ذوالقرنین را رحمت کند؛ او هنگامی که آنچه را که پیمود، میپیمود و آنچه را که طلب کرد، طلب میکرد، خطاکار نبود؛ و اگر زمانی وارد وادی زبرجد می شد که در مسیر رفتنش بود، چیزی از آن را باقی نمی گذاشت مگر اینکه آن را برای مردم بیرون میآورد چون بدان مایل بود؛ اما در برگشت بود که بر آن دست یافت و از این رو نسبت بدان بیرغبت بود.
تفسير العياشي، ج2، ص343-349
جَبْرَئِيلُ بْنُ أَحْمَدَ فِي حَدِيثِهِ بِأَسَانِيدَ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع ...
وَ كَانَ ذُو الْقَرْنَيْنِ عَبْداً صَالِحاً وَ كَانَ مِنَ اللَّهِ بِمَكَانٍ نَصَحَ اللَّهَ فَنَصَحَ لَهُ وَ أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ وَ كَانَ قَدْ سَبَّبَ لَهُ فِي الْبِلَادِ وَ مَكَّنَ لَهُ فِيهَا حَتَّی مَلَكَ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ.
وَ كَانَ لَهُ خَلِيلٌ مِنَ الْمَلَائِكَةِ يُقَالُ لَهُ رَفَائِيلُ [رَقَائِيلُ] يَنْزِلُ إِلَيْهِ فَيُحَدِّثُهُ وَ يُنَاجِيهِ فَبَيْنَا هُوَ ذَاتَ يَوْمٍ عِنْدَهُ إِذْ قَالَ لَهُ ذُو الْقَرْنَيْنِ يَا رَفَائِيلُ كَيْفَ عِبَادَةُ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَيْنَ هِيَ مِنْ عِبَادَةِ أَهْلِ الْأَرْضِ.
قَالَ رَفَائِيلُ يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ وَ مَا عِبَادَةُ أَهْلِ الْأَرْضِ فَقَالَ أَمَّا عِبَادَةُ أَهْلِ السَّمَاءِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ مَوْضِعُ قَدَمٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ قَائِمٌ لَا يَقْعُدُ أَبَداً أَوْ رَاكِعٌ لَا يَسْجُدُ أَبَداً أَوْ سَاجِدٌ لَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ أَبَداً.
فَبَكَی ذُو الْقَرْنَيْنِ بُكَاءً شَدِيداً فَقَالَ يَا رَفَائِيلُ إِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَعِيشَ حَتَّی أَبْلُغَ مِنْ عِبَادَةِ رَبِّي وَ حَقِّ طَاعَتِهِ مَا هُوَ أَهْلُهُ.
قَالَ رَفَائِيلُ يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ لِلَّهِ فِي الْأَرْضِ عَيْناً تُدْعَی عَيْنَ الْحَيَاةِ فِيهَا عَزِيمَةٌ مِنَ اللَّهِ أَنَّهُ مَنْ يَشْرَبْ مِنْهَا لَمْ يَمُتْ حَتَّی يَكُونَ هُوَ الَّذِي يَسْأَلُ اللَّهَ الْمَوْتَ فَإِنْ ظَفِرْتَ بِهَا تَعِشْ مَا شِئْتَ.
قَالَ وَ أَيْنَ ذَلِكَ الْعَيْنُ وَ هَلْ تَعْرِفُهَا.
قَالَ لَا غَيْرَ أَنَّا نَتَحَدَّثُ فِي السَّمَاءِ أَنَّ لِلَّهِ فِي الْأَرْضِ ظُلْمَةً لَمْ يَطَأْهَا إِنْسٌ وَ لَا جَانٌ.
فَقَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ أَيْنَ تِلْكَ الظُّلْمَةُ قَالَ رَفَائِيلُ مَا أَدْرِي ثُمَّ صَعِدَ رَفَائِيلُ.
فَدَخَلَ ذَا الْقَرْنَيْنِ حُزْنٌ طَوِيلٌ مِنْ قَوْلِ رَقَائِيلَ وَ مِمَّا أَخْبَرَهُ عَنِ الْعَيْنِ وَ الظُّلْمَةِ وَ لَمْ يُخْبِرْهُ بِعِلْمٍ يَنْتَفِعُ بِهِ مِنْهُمَا.
فَجَمَعَ ذُو الْقَرْنَيْنِ فُقَهَاءَ أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ وَ عُلَمَاءَهُمْ وَ أَهْلَ دِرَاسَةِ الْكُتُبِ وَ آثَارِ النُّبُوَّةِ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا عِنْدَهُ قَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ يَا مَعْشَرَ الْفُقَهَاءِ وَ أَهْلَ الْكُتُبِ وَ آثَارِ النُّبُوَّةِ هَلْ وَجَدْتُمْ فِيمَا قَرَأْتُمْ مِنْ كُتُبِ اللَّهِ وَ فِي كُتُبِ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْمُلُوكِ أَنَّ لِلَّهِ عَيْناً تُدْعَی عَيْنَ الْحَيَاةِ فِيهَا مِنَ اللَّهِ عَزِيمَةٌ أَنَّهُ مَنْ يَشْرَبْ مِنْهَا لَمْ يَمُتْ حَتَّی يَكُونَ هُوَ الَّذِي يَسْأَلُ اللَّهَ الْمَوْتَ؟
قَالُوا لَا يَا أَيُّهَا الْمَلِكُ.
قَالَ فَهَلْ وَجَدْتُمْ فِيمَا قَرَأْتُمْ مِنَ الْكُتُبِ أَنَّ لِلَّهِ فِي الْأَرْضِ ظُلْمَةً لَمْ يَطَأْهَا إِنْسٌ وَ لَا جَانٌّ؟
قَالُوا لَا يَا أَيُّهَا الْمَلِكُ.
فَحَزِنَ عَلَيْهِ ذُو الْقَرْنَيْنِ حُزْناً شَدِيداً وَ بَكَی إِذْ لَمْ يُخْبَرْ عَنِ الْعَيْنِ وَ الظٌّلْمَةِ بِمَا يُحِبُّ.
وَ كَانَ فِيمَنْ حَضَرَهُ غُلَامٌ مِنَ الْغِلْمَانِ مِنْ أَوْلَادِ الْأَوْصِيَاءِ أَوْصِيَاءِ الْأَنْبِيَاءِ وَ كَانَ سَاكِتاً لَا يَتَكَلَّمُ حَتَّی إِذَا أَيِسَ ذُو الْقَرْنَيْنِ مِنْهُمْ قَالَ لَهُ الْغُلَامُ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّكَ تَسْأَلُ هَؤُلَاءِ عَنْ أَمْرٍ لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ عِلْمُ مَا تُرِيدُ عِنْدِي.
فَفَرِحَ ذُو الْقَرْنَيْنِ فَرَحاً شَدِيداً حَتَّی نَزَلَ عَنْ فِرَاشِهِ وَ قَالَ لَهُ ادْنُ مِنِّي فَدَنَا مِنْهُ.
فَقَالَ أَخْبِرْنِي.
قَالَ نَعَمْ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنِّي وَجَدْتُ فِي كِتَابِ آدَمَ الَّذِي كَتَبَ يَوْمَ سُمِّيَ لَهُ مَا فِي الْأَرْضِ مِنْ عَيْنٍ أَوْ شَجَرٍ فَوَجَدْتُ فِيهِ أَنَّ لِلَّهِ عَيْناً تُدْعَی عَيْنَ الْحَيَاةِ فِيهَا مِنْ أَمْرِ اللَّهِ عَزِيمَةٌ أَنَّهُ مَنْ يَشْرَبْ مِنْهَا لَمْ يَمُتْ حَتَّی يَكُونَ هُوَ الَّذِي يَسْأَلُ اللَّهَ الْمَوْتَ بِظُلْمَةٍ لَمْ يَطَأْهَا إِنْسٌ وَ لَا جَانٌّ.
فَفَرِحَ ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ قَالَ ادْنُ مِنِّي يَا أَيُّهَا الْغُلَامُ تَدْرِي أَيْنَ مَوْضِعُهَا.
قَالَ نَعَمْ وَجَدْتُ فِي كِتَابِ آدَمَ أَنَّهَا عَلَی قَرْنِ الشَّمْسِ يَعْنِي مَطْلِعَهَا.
فَفَرِحَ ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ بَعَثَ إِلَی أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ فَجَمَعَ أَشْرَافَهُمْ وَ فُقَهَاءَهُمْ وَ عُلَمَاءَهُمْ وَ أَهْلَ الْحُكْمِ مِنْهُمْ فَاجْتَمَعَ إِلَيْهِ أَلْفُ حَكِيمٍ وَ عَالِمٍ وَ فَقِيهٍ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا عَلَيْهِ تَهَيَّأَ لِلْمَسِيرِ وَ تَأَهَّبَ لَهُ بِأَعَدِّ الْعُدَّةِ وَ أَقْوَی الْقُوَّةِ فَسَارَ بِهِمْ يُرِيدُ مَطْلِعَ الشَّمْسِ يَخُوضُ الْبِحَارَ وَ يَقْطَعُ الْجِبَالَ وَ الْفَيَافِيَ وَ الْأَرَضِينَ وَ الْمَفَاوِزَ فَسَارَ اثْنَيْ عَشَرَ سَنَةً..
حَتَّی انْتَهَی إِلَی طَرَفِ الظٌّلْمَةِ فَإِذَا هِيَ لَيْسَتْ بِظُلْمَةِ لَيْلٍ وَ لَا دُخَانٍ وَ لَكِنَّهَا هَوَاءٌ يَفُورُ [فاذا ظلمة تفور مثل الدخان ليست بظلمة ليل] سَدَّ مَا بَيْنَ الْأُفُقَيْنِ فَنَزَلَ بِطَرَفِهَا وَ عَسْكَرَ عَلَيْهَا وَ جَمَعَ عُلَمَاءَ أَهْلِ عَسْكَرِهِ وَ فُقَهَاءَهُمْ وَ أَهْلَ الْفَضْلِ مِنْهُمْ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ الْفُقَهَاءِ وَ الْعُلَمَاءِ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَسْلُكَ هَذِهِ الظُّلْمَةَ.
فَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً فَقَالُوا أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّكَ لَتَطْلُبُ أَمْراً مَا طَلَبَهُ وَ لَا سَلَكَهُ أَحَدٌ كَانَ قَبْلَكَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ لَا مِنَ الْمُلُوكِ.
قَالَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِي مِنْ طَلَبِهَا.
قَالُوا أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّا لَوْ نَعْلَمُ أَنَّكَ إِذَا سَلَكْتَهَا ظَفِرْتَ بِحَاجَتِكَ مِنْهَا بِغَيْرِ عَنَتٍ عَلَيْكَ لَأَمَرْنَا وَ لَكِنَّا نَخَافُ أَنْ يَعْلَقَ بِكَ مِنْهَا أَمْرٌ يَكُونُ فِيهِ هَلَاكُ مُلْكِكَ وَ زَوَالُ سُلْطَانِكَ وَ فَسَادٌ مِنَ الْأَرْضِ.
فَقَالَ لَا بُدَّ مِنْ أَنْ أَسْلُكَهَا.
فَخَرُّوا سُجَّداً لِلَّهِ وَ قَالُوا إِنَّا نَتَبَرَّأُ إِلَيْكَ مِمَّا يُرِيدُ ذُو الْقَرْنَيْنِ.
فَقَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ يَا مَعْشَرَ الْعُلَمَاءِ أَخْبِرُونِي بِأَبْصَرِ الدَّوَابِّ.
قَالُوا الْخَيْلُ الْإِنَاثُ الْبِكَارَةُ أَبْصَرُ الدَّوَابِّ
فَانْتَخَبَ مِنْ عَسْكَرِهِ فَأَصَابَ سِتَّةَ آلَافِ فَرَسٍ إِنَاثاً أَبْكَاراً وَ انْتَخَبَ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ وَ الْفَضْلِ وَ الْحِكْمَةِ سِتَّةَ آلَافِ رَجُلٍ فَدَفَعَ إِلَی كُلِّ رَجُلٍ فَرَساً وَ عقد [وَلَّی] لافسحر [فسحر] وَ هُوَ الْخَضِرُ عَلَی أَلْفَيْ فَرَسٍ فَجَعَلَهُمْ عَلَی مُقَدِّمَتِهِ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوا الظُّلْمَةَ وَ سَارَ ذُو الْقَرْنَيْنِ فِي أَرْبَعَةِ آلَافٍ وَ أَمَرَ أَهْلَ عَسْكَرِهِ أَنْ يَلْزَمُوا مُعَسْكَرَهُ اثْنَيْ عَشَرَ سَنَةً فَإِنْ رَجَعَ هُوَ إِلَيْهِمْ إِلَی ذَلِكَ الْوَقْتِ وَ إِلَّا تَفَرَّقُوا فِي الْبِلَادِ وَ لَحِقُوا بِبِلَادِهِمْ أَوْ حَيْثُ شَاءُوا...۳
فَإِذَا هِيَ عَلَی جَانِبِ الْعَيْنِ وَ إِذَا مَاؤُهَا أَشَدُّ بَيَاضاً مِنَ اللَّبَنِ وَ أَصْفَی مِنَ الْيَاقُوتِ وَ أَحْلَی مِنَ الْعَسَلِ فَشَرِبَ مِنْهُ ثُمَّ خَلَعَ ثِيَابَهُ فَاغْتَسَلَ مِنْهَا ثُمَّ لَبِسَ ثِيَابَهُ ثُمَّ رَمَی بِالْخَرَزَةِ نَحْوَ أَصْحَابِهِ فَأَجَابَتْهُ فَخَرَجَ إِلَی أَصْحَابِهِ وَ رَكِبَ وَ أَمَرَهُمْ بِالْمَسِيرِ فَسَارُوا
وَ مَرَّ ذُو الْقَرْنَيْنِ بَعْدَهُ فَأَخْطَأَ الْوَادِيَ فَسَلَكُوا تِلْكَ الظُّلْمَةَ أَرْبَعِينَ يَوْماً وَ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ خَرَجُوا بِضَوْءٍ لَيْسَ بِضَوْءِ نَهَارٍ وَ لَا شَمْسٍ وَ لَا قَمَرٍ وَ لَكِنَّهُ نُورٌ فَخَرَجُوا إِلَی أَرْضٍ حَمْرَاءَ رَمِلَةٍ خَشْخَاشَةٍ فَرِكَةٍ كَأَنَّ حَصَاهَا اللُّؤْلُؤُ...۴
فَقَالَ الطَّيْرُ يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ اسْلُكْ هَذِهِ الدَّرَجَةَ فَسَلَكَهَا وَ هُوَ خَائِفٌ لَا يَدْرِي مَا يَهْجُمُ عَلَيْهِ حَتَّی اسْتَوَی عَلَی ظَهْرِهَا فَإِذَا هُوَ بِسَطْحٍ مَمْدُودٍ مَدَّ الْبَصَرِ وَ إِذَا رَجُلٌ شَابٌّ أَبْيَضُ مُضِيءُ الْوَجْهِ عَلَيْهِ ثِيَابٌ بِيضٌ حَتَّی كَأَنَّهُ رَجُلٌ أَوْ فِي صُورَةِ رَجُلٍ أَوْ شَبِيهٌ بِالرَّجُلِ أَوْ هُوَ رَجُلٌ وَ إِذَا هُوَ رَافِعٌ رَأْسَهُ إِلَی السَّمَاءِ يَنْظُرُ إِلَيْهَا وَاضِعٌ يَدَهُ عَلَی فِيهِ فَلَمَّا سَمِعَ خَشْخَشَةَ ذِي الْقَرْنَيْنِ قَالَ مَنْ هَذَا
قَالَ أَنَا ذُو الْقَرْنَيْنِ.
قَالَ يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ أَ مَا كَفَاكَ مَا وَرَاءَكَ حَتَّی وَصَلْتَ إِلَيَّ؟
قَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ مَا لِي أَرَاكَ وَاضِعاً يَدَكَ عَلَی فِيكَ؟
قَالَ يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ أَنَا صَاحِبُ الصُّورِ وَ إِنَّ السَّاعَةَ قَدِ اقْتَرَبَتْ وَ أَنَا أَنْتَظِرُ أَنْ أُومَرَ بِالنَّفْخِ فَأَنْفُخَ ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ فَتَنَاوَلَ حَجَراً فَرَمَی بِهِ إِلَی ذِي الْقَرْنَيْنِ كَأَنَّهُ حَجَرٌ أَوْ شِبْهُ حَجَرٍ أَوْ هُوَ حَجَرٌ فَقَالَ يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ خُذْهَا فَإِنْ جَاعَ جُعْتَ وَ إِنْ شَبِعَ شَبِعْتَ فَارْجِعْ
فَرَجَعَ ذُو الْقَرْنَيْنِ بِذَلِكَ الْحَجَرِ حَتَّی خَرَجَ بِهِ إِلَی أَصْحَابِهِ فَأَخْبَرَهُمْ بِالطَّيْرِ وَ مَا سَأَلَهُ عَنْهُ وَ مَا قَالَ لَهُ وَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِهِ وَ أَخْبَرَهُمْ بِصَاحِبِ السَّطْحِ وَ مَا قَالَ لَهُ وَ مَا أَعْطَاهُ
ثُمَّ قَالَ لَهُمْ إِنَّهُ أَعْطَانِي هَذَا الْحَجَرَ وَ قَالَ لِي إِنْ جَاعَ جُعْتَ وَ إِنْ شَبِعَ شَبِعْتَ قَالَ أَخْبِرُونِي بِأَمْرِ هَذَا الْحَجَرِ!
فَوُضِعَ فِي إِحْدَی الْكَفَّيْنِ فَوُضِعَ حَجَرٌ مِثْلُهُ فِي الْكِفَّةِ الْأُخْرَی ثُمَّ رُفِعَ الْمِيزَانُ فَإِذَا الْحَجَرُ الَّذِي جَاءَ بِهِ أَرْجَحُ بِمِثْلِ الْآخَرِ فَوَضَعُوا آخَرَ فَمَالَ بِهِ حَتَّی وَضَعُوا أَلْفَ حَجَرٍ كُلُّهَا مِثْلُهُ ثُمَّ رَفَعُوا الْمِيزَانَ فَمَالَ بِهَا وَ لَمْ يَسْتَمِلْ بِهِ الْأَلْفُ حَجَرٍ.
فَقَالُوا يَا أَيُّهَا الْمَلِكُ لَا عِلْمَ لَنَا بِهَذَا فَقَالَ لَهُ الْخَضِرُ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّكَ تَسْأَلُ هَؤُلَاءِ عَمَّا لَا عِلْمَ لَهُمْ بِهِ وَ قَدْ أُوتِيتُ عِلْمَ هَذَا الْحَجَرِ.
فَقَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ فَأَخْبِرْنَا بِهِ وَ بَيِّنْهُ لَنَا.
فَتَنَاوَلَ الْخَضِرُ الْمِيزَانَ فَوَضَعَ الْحَجَرَ الَّذِي جَاءَ بِهِ ذُو الْقَرْنَيْنِ فِي كِفَّةِ الْمِيزَانِ ثُمَّ وَضَعَ حَجَراً آخَرَ فِي كِفَّةٍ أُخْرَی ثُمَّ وَضَعَ كِفَّةَ تُرَابٍ عَلَی حَجَرِ ذِي الْقَرْنَيْنِ يَزِيدُهُ ثِقْلًا ثُمَّ رَفَعَ الْمِيزَانَ فَاعْتَدَلَ.
وَ عَجِبُوا وَ خَرُّوا سُجَّداً لِلَّهِ تَعَالَی وَ قَالُوا أَيُّهَا الْمَلِكُ هَذَا أَمْرٌ لَمْ يَبْلُغْهُ عِلْمُنَا وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ الْخَضِرَ لَيْسَ بِسَاحِرٍ فَكَيْفَ هَذَا وَ قَدْ وَضَعْنَا مَعَهُ أَلْفَ حَجَرٍ كُلُّهَا مِثْلُهُ فَمَالَ بِهَا وَ هَذَا قَدِ اعْتَدَلَ بِهِ وَ زَادَهُ تُرَاباً.
قَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ بَيِّنْ يَا خَضِرُ لَنَا أَمْرَ هَذَا الْحَجَرِ.
قَالَ الْخَضِرُ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ نَافِذٌ فِي عِبَادِهِ وَ سُلْطَانَهُ قَاهِرٌ وَ حُكْمَهُ فَاصِلٌ وَ إِنَّ اللَّهَ ابْتَلَی عِبَادَهُ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ وَ ابْتَلَی الْعَالِمَ بِالْعَالِمِ وَ الْجَاهِلَ بِالْجَاهِلِ وَ الْعَالِمَ بِالْجَاهِلِ وَ الْجَاهِلَ بِالْعَالِمِ وَ إِنَّهُ ابْتَلَانِي بِكَ وَ ابْتَلَاكَ بِي.
فَقَالَ ذُو الْقَرْنَيْنِ يَرْحَمُكَ اللَّهُ يَا خَضِرُ إِنَّمَا تَقُولُ ابْتَلَانِي بِكَ حِينَ جُعِلْتَ أَعْلَمَ مِنِّي وَ جُعِلْتَ تَحْتَ يَدِي أَخْبِرْنِي يَرْحَمُكَ اللَّهُ عَنْ أَمْرِ هَذَا الْحَجَرِ.
فَقَالَ الْخَضِرُ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّ هَذَا الْحَجَرَ مَثَلٌ ضَرَبَهُ لَكَ صَاحِبُ الصُّورِ يَقُولُ إِنَّ مَثَلَ بَنِي آدَمَ مَثَلُ هَذَا الْحَجَرِ الَّذِي وُضِعَ وَ وُضِعَ مَعَهُ أَلْفُ حَجَرٍ فَمَالَ بِهَا ثُمَّ إِذَا وُضِعَ عَلَيْهِ التُّرَابُ شَبِعَ وَ عَادَ حَجَراً مِثْلَهُ فَيَقُولُ كَذَلِكَ مَثَلُكَ أَعْطَاكَ اللَّهُ مِنَ الْمُلْكِ مَا أَعْطَاكَ فَلَمْ تَرْضَ بِهِ حَتَّی طَلَبْتَ أَمْراً لَمْ يَطْلُبْهُ أَبَداً مَنْ كَانَ قَبْلَكَ وَ دَخَلْتَ مَدْخَلًا لَمْ يَدْخُلْهُ إِنْسٌ وَ لَا جَانٌّ يَقُولُ كَذَلِكَ ابْنُ آدَمَ وَ لَا يَشْبَعُ حَتَّی يُحْثَی عَلَيْهِ التُّرَابُ.
قَالَ فَبَكَی ذُو الْقَرْنَيْنِ بُكَاءً شَدِيداً وَ قَالَ صَدَقْتَ يَا خَضِرُ يَضْرِبُ لِي هَذَا الْمَثَلَ لَا جَرَمَ أَنِّي لَا أَطْلُبُ أَثَراً فِي الْبِلَادِ بَعْدَ مَسْلَكِي هَذَا.
ثُمَّ انْصَرَفَ رَاجِعاً فِي الظٌّلْمَةِ فَبَيْنَا هُمْ يَسِيرُونَ إِذَا سَمِعُوا خَشْخَشَةً تَحْتَ سَنَابِكِ خَيْلِهِمْ فَقَالُوا أَيُّهَا الْمَلِكُ مَا هَذَا
فَقَالَ خُذُوا مِنْهُ فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ نَدِمَ وَ مَنْ تَرَكَهُ نَدِمَ.
فَأَخَذَ بَعْضٌ وَ تَرَكَ بَعْضٌ فَلَمَّا خَرَجُوا مِنَ الظُّلْمَةِ إِذَا هُمْ بِالزَّبَرْجَدِ فَنَدِمَ الْآخِذُ وَ التَّارِكُ.
وَ رَجَعَ ذُو الْقَرْنَيْنِ إِلَی دُومَةِ الْجَنْدَلِ وَ كَانَ بِهَا مَنْزِلُهُ فَلَمْ يَزَلْ بِهَا حَتَّی قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ.
قَالَ وَ كَانَ ع إِذَا حَدَّثَ بِهَذَا الْحَدِيثِ قَالَ رَحِمَ اللَّهُ أَخِي ذَا الْقَرْنَيْنِ مَا كَانَ مُخْطِئاً إِذْ سَلَكَ مَا سَلَكَ وَ طَلَبَ مَا طَلَبَ وَ لَوْ ظَفِرَ بِوَادِي الزَّبَرْجَدِ فِي مَذْهَبِهِ لَمَا تَرَكَ فِيهِ شَيْئاً إِلَّا أَخْرَجَهُ إِلَی النَّاسِ لِأَنَّهُ كَانَ رَاغِباً وَ لَكِنَّهُ ظَفِرَ بِهِ بَعْدَ مَا رَجَعَ فَقَدْ زَهِدَ.۵
تدبر
1) آخرین حکایت مهمی که سوره کهف بدان پرداخته است حکایت ذوالقرنین است. خداوند متعال به ذوالقرنین در زمین تمکن و امکانات و قدرتی بخشید و انواع وسیلهها را در اختیار او قرار داد و او هم بخوبی از آن وسایل استفاده کرد و شرق و غرب عالم را درنوردید و در روایات توضیح داده شده که سلطنت وی کل زمین را شامل شد؛ و تعبیر «از هر چیزی وسیلهای به او دادیم» ظاهرا دلالت بر قدرتهای ماورایی که در هر چیزی بتواند تصرف کند دارد.
باید گفت عجایب و پیچیدگیهای داستان ذوالقرنین اگر بیشتر از داستان اصحاب کهف و داستان موسی و خضر ع نباشد، کمتر نیست. در ملاقات حضرت موسی ع و خضر ع، سه واقعه مهم رخ داد که حضرت موسی ع تاب و توان تحمل آنها را نداشت؛ و در حکایت ذوالقرنین هم سه واقعه پیچیده بیان شد:
ابتدا رسیدن به محل غروب خورشید و مواجه با قومی ناسپاس در برابر خداوند، که خداوند در مورد آنها به ذوالقرنین اختیار تام بخشید، و او به آنها مهلتی داد و گفت هرکه توبه و در مسیر حق قرار گیرد او را میبخشم و هرکه بر ظلم و کفران خویش اصرار بورزد او را بشدت مجازات کنم و البته مجازات سخت تر خدا هم در انتظار او خواهد بود.
سپس حرکتش را در مسیر شرق و به جانب طلوع خورشید در پیش گرفت؛ و این بار با گروهی عجیبتر مواجه شد: گروهی که خداوند همین مقدار درباره آنها فرموده که بین آنها و خورشید حجابی نبود.
مسیر سومین حرکت وی معلوم نیست؛ اما قرآن از رسیدن او به منطقه بین دو سد و سپس ساختن سدی در برابر یاجوج و ماجوج خبر میدهد.
در روایات، حکایت سفر ذوالقرنین در ظلمات نیز مطرح است که ظاهرا غیر از این سه سفر بوده است.
2) یکی از نکات مهم در حکایت ذوالقرنین، آمیخته بودن شدید آن با یک سلسله رمز و رازهاست؛ و نوع بیان قرآن نیز بخوبی نشان میدهد که عنایتی به رمزآلود بودن ماجرا دارد.
اغلب مفسران این واقعه را بازگو کردن جهانگشایی برخی از سلاطین گذشته مانند اسکندر و کورش و ... قلمداد کردهاند در حالی که در هیچیک از کتب تاریخ، چنین وقایعی در مورد آنان ثبت نشده است، و حداکثر این است که آنان سلاطینی بودند که بسیاری از نقاط عالم زمان خود در شرق و غرب را فتح کردند؛ اما وقایعی که خداوند درباره ذوالقرنین بازگو میکند چنان وقایع مهمی است که اگر در مورد هریک از چنین سلاطینی بود، حتما دست کم رگه هایی از آن در تاریخ زندگی آن شاهان بیان میشد.
اگر این نکته (که قرار بوده مطلبی به صورت رازآمیز بیان شود) را جدی بگیریم، به جای سعی در تطبیق آن با برخی از وقایع خاص تاریخی – که اگر هم درست باشد، صرفا به درد اطلاعات عمومی میخورد، نه به درد زندگی و سعادت انسان – درصدد میآییم که از این رمزها راهی به سوی حقیقت بگشاییم.
اما در همین راستا یک اشتباه بزرگ آن است که بدون دستیابی به کلید رمز، بخواهیم صرفا با گمانهزنیها رمزگشایی کنیم. در این گونه عرصهها، اگرچه ممکن است چنین گمانهزنیهایی در حد طرح فرضیهای برای تتبع بیشتر به کار آید اما اشتباهی بنیادین است که به صرف این گمانهزنیها و بدون تکیه به حجتی از سوی خدا، کلام خدا را بر منظوری که رأی و نظر خودمان است تطبیق کنیم، که چنین کاری از مصادیق بارز «تفسیر به رأی» خواهد بود.
هرجا انسان مسیر گمانهزنی را در پیش میگیرد باید به هوش باشد که:
اولا تا زمانی که شواهد کافی به دست نیامده آن حدس خود را عین متن واقع نپندارد؛ و
ثانیا صرفا درصدد یافتن شواهد اثباتکننده نباشد؛ بلکه شواهد خلاف را هم در مسیر تتبع خویش جدی بگیرد و زمانی ادعای رسیدن به واقع کند که هم شواهد مثبت به قدر کافی و مستند مهیا باشد و هم شواهد خلاف ضعیف، یا همگی در راستای حدسی که مطرح شده، قابل فهم باشد.
3) خداوند از بیان داستان ذوالقرنین، آن هم به این صورتی که فرازهای مبهم فراوانی برای ما دارد چه مقصودی داشته است؟ (بویژه اگر توجه کنیم که حکایت امام زمان ع به حکایت ذوالقرنین تشبیه شده است)
حقیقت این است که در پایان این مدت تامل و تتبع در آیات و روایات این داستان و نظرات مفسران، باید اذعان کنم که هنوز در این باره هیچ نمیدانم و هیچیک از نظراتی را که تاکنون در این زمینه خواندم (از تطبیق ذوالقرنین با اسکندر و کورش گرفته تا تطبیقش بر حضرت سلیمان و امام زمان ع) جز یک سلسله فرضیاتی که شواهد خلاف فراوانی هم داشت نیافتم.
واقعا خود ذوالقرنین که بود؟
اقوامی که با آنها مواجه شد، بویژه قومی که هیچ پوششی در برابر خورشید نداشتند و قومی که بین دو سد بودند و تقاضای سدی جدید کردند، واقعا کیستند؟
یاجوج و ماجوج چه کسانیاند؟ چه فسادانگیزیای دارند که با یک سد مهار میشود؟
آن سد چگونه چیزی است که حقیقتش رحمت است وتا حوالی قیامت جلوی آنان را میگیرد؟ آیا تعبیر سد در این آیات، با اینکه خداوند سدی در برابر دیدگاه کافران قرار داده که از درک حقیقت عاجزند (یس/9) و تنها مورد دیگری است که خداوند تعبیر «سد» را به کار برده، نسبتی دارد؟ آیا این سد با «غطاء» که در آیه 101 درباره باطن اخروی کافران و بلافاصله بعد از داستان یاجوج و ماجوج مطرح شد نسبتی دارد؟ اگر چنین است، بحثهای آهن و آتش و قِطر [مس یا برنج گداخته] و ... که در ساخت آن مطرح شد به چه معناست؟
و در یک کلام،
خداوند متعال در مورد اینها چه میخواهد بگوید که دانستنش برای ما لازم است؟ چرا به همین مقدار بسنده کرده است؟
آیا میخواهد بیان کند که در برخی از نقاط زمین انسانهایی یافت میشوند کاملا متفاوت از ما زندگی میکنند؟
آیا میخواهد به طور تلویحی به برخی از ابعاد زندگی خودمان که از آن غافلیم اشاره کند؟
آیا خبری از وضع زندگی آینده میدهد؟
آیا ممکن است که این سفرهای ذوالقرنین، نه صرفا حرکتهایی در عالم ماده، بلکه سفرهایی در ملکوت عالم بوده باشد؟
چرا از حکایت ذوالقرنین و سد یاجوج و ماجوج یکدفعه به سراغ نفخ صور و قیامت رفت؟ و چه ارتباطی بین ذوالقرنین و قیامت هست؟
و ...
بله، نکاتی از این واقعه به چنگمان آمد که خداوند را از این بابت شاکرم، اما باید اذعان کنم که همچنان در حسرت فهم واقعه ماندهام و در جزییات آیات گذشته نیز، آن مقدار که سوال مطرح شد، پاسخی داده نشد.
در داستان خضر و موسی، خضر در ابتدای مسیر به موسی ع فرمود: «وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرا: و چگونه شکیبایی ورزی بر چیزی که بدان احاطه علمی نداری؟» (کهف/68) در اواسط این داستان هم خداوند یکدفعه و بیهیچ مقدمهای می فرماید «كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً». آیا با این تعبیر میخواهد ذهن را متوجه شباهتهای این دو واقعه کند و بفرماید همان خدایی که در اقدامات خضر ظرایفی قرار داده بود که حتی حضرت موسی ع از درک آن عاجز بود؛ همان خدا با همان احاطه علمی ذوالقرنین را روانه شرق و غرب عالم و انجام این اموری کرد که درکش برای شما دشوار است؟
در روایات نیز درباره همراهی خضر با ذوالقرنین مطالب فراوانی آمده است، اما در قرآن ظاهرا هیچ اشارهای به این نکته نشد؛ چرا؟
شاید حداقل فایده این چنین تحقیقاتی این باشد که خلأ همتایان قرآن هنگام مراجعه به قرآن را بیشتر احساس کنیم و احساس نیاز به خالصشدگانی که همعرض قرآن و شناسا و شناساننده تمامی حقایق قرآناند برای ما پررنگتر شود و با پی بردن به درماندگی خویش، فقدان حضور امام در زندگی معرفتی خود را عمیقتر دریابیم.
به امید ظهور هرچه سریعتر آن معلم حقیقیِ قرآن، که البته عدالت گستر جهان هم اوست.
690) جمعبندی آیات 100 تا 106 سوره کهف (اصول دین، ایمان و کفر) 11/12/1396
در این چند آیه (آیات 100 تا 106) بعد از اینکه خبر از متلاشی شدن سد ذوالقرنین و نفخ صور و جمع شدن همگان اشاره کرد، وضع و حال جهنمیان و چرایی جهنمی بودنشان را توضیح داد؛ در آنها تکتک تاملی داشتیم؛ و به نظر میرسد مناسب است که این چند آیه را یکبار با هم نیز مورد ملاحظه قرار دهیم، که با همدیگر معانی جدید را بر ما آشکار میسازند.
ابتدا یکبار متن و ترجمه آنها را مرور میکنیم:
وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرينَ عَرْضاً
الَّذينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ في غِطاءٍ عَنْ ذِكْري وَ كانُوا لا يَسْتَطيعُونَ سَمْعاً
أَ فَحَسِبَ الَّذينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادي مِنْ دُوني أَوْلِياءَ إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرينَ نُزُلاً
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالاً
الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا
أُولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً
ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتي وَ رُسُلي هُزُواً
ترجمه
و جهنم را در آن روز بر کافران، چنان که باید، نشان دهیم؛
همان کسانی که چشمانشان در حجابی بود از ذکر من؛ و اصلاً تاب و توان شنیدن نداشتند.
آیا پس آنان که کفر ورزیدند [چنین] حساب کردند [یا: کافی است] که بندگانم را از ورای من ولیّ [سرپرست] اتخاذ کنند؟ بیتردید ما جهنم را [به عنوان] جایگاه [یا: وسیله] پذیرایی برای کافران آماده کردهایم.
بگو آیا شما را از [کسانی که] زیانکارترین [هستند] در کارها[یشان] آگاه کنم؟
آنان که کوشششان در زندگی دنیا گم شده است در حالی که چنین حساب میکنند که خودشان کار خوبی انجام میدهند.
آنان کسانیاند که به آیات پروردگارشان و لقای او کفر ورزیدند پس اعمالشان حبط [تباه] شد و برایشان روز قیامت میزانی برپا نکنیم.
آن است کیفرشان جهنم، به [سبب] آنچه کفر ورزیدند و آیاتم و رسولانم را مسخره کردند.
تدبر
1) از کنار هم نهادن این آیات میتوان نتیجه گرفت:
کافر حقیقی، که حقیقتا جهنمی است و هیچ راه نجاتی ندارد، کسی است که:
الف چشمش ببیند، ولی در حد همین ظاهر بماند و متذکر به حقایق ماورای آن نشود؛
ب. حاضر به گوش دادن به سخن حقی که خلاف دلخواه اوست، نباشد و تحمل شنیدن دعوت پیامبران را نداشته باشد؛
ج. برخی بندگان خدا را بدون حجتی از جانب خداوند، ولیّ خود قرار دهد؛
د. محاسباتش درست نیست و بر این اساس کارهایش هدر است؛
ه. به آیات خداوند و لقای او کفر ورزد.
آیا نمیتوان گفت که اینها به ترتیب همان اصول دیناند (یعنی توحید، نبوت، امامت، عدل و معاد)؛ که انکار آنها همان کفر است؟!
توجه:
برخی از مفسران تذکر دادهاند که آیه پایانی این سوره که در انشاءالله در ادامه خواهد آمد بیانگر سه اصل اساسی اصول دین (توحید و نبوت و معاد) است (المیزان، ج13، ص405) که ان شاء الله بدان اشاره خواهد شد.
2) کسی که چشمش در حجاب باشد و تحمل شنیدن نداشته باشد، مدل محاسباتیاش مختل میگردد و تلاشهایش - که خودش گمان میکند مفید است- ، یکسره هدر رفته خواهد بود.
اگر کافر جهنمی میشود، به این جهت است.
3) در این آیات وقتی بحث عرضه جهنم به کافران و آماده کردن آن و هشدار به زیانکارترینها و برپا نشدن میزان برای آنهاست از تعبیر «ما» استفاده کرد؛ اما وقتی در مقام برشمردن گناهان آنهاست (در حجاب بودن از یاد «من»، بندگان «من» را بدون «من» ولیّ گرفتن) از تعبیر «من» استفاده نمود. چرا؟
الف. در دسته اول، اقتضای آن موارد آن است که از موضع بالا بودن متکلم آشکار شود؛ از این رو، اصطلاحاً از صیغه متکلم «معظم لنفسه» (ما) استفاده نمود؛ اما در دسته دوم، اقتضای بحث تاکید بر وحدت خدا (توجه به خود او؛ و اطاعت از خود او) است، از این رو از صیغه متکلم وحده (من) استفاده کرد.
ب. در دسته اول، به کارگیری اسباب و وسایل در فعل خدا مورد نظر بوده، لذا از صیغه «متکلم مع الغیر» (ما) استفاده نمود.
ج. ...
توجه
دو آیه 107 و 108 قبلا (9 و 10 مهر 1395) در جلسات 195 و 196 مورد بحث قرار گرفت.
با این حال به نظر میرسد مناسب است که یکبار دیگر در میان آیات قبل و بعد خود مورد توجه قرار گیرد.
از این رو، آن مطالب را در اینجا مجددا میآوریم و اگر شد نکتهای بر آنها میافزاییم:
جمعبندی آیات سوره کهف تا آیه59 13/10/1396
محور مسائل سوره در آیات ابتدایی آن
این سوره با تاکید بر اهمیت وحی برای زندگی انسان شروع شد و بلافاصله دستهبندیای در جامعه کرد بر اساس ایمان آوردن یا نیاوردن: و هشداری داد به بَدان و بشارتی به خوبان، و سپس فرمود زینتهای زمین را – که امری موقت است - برای این قرار دادیم که انسانها را بیازماییم که کدامینشان عملش بهتر است. و به نظر میرسد همین نکات است که دائما از زوایای گوناگون مورد توجه قرار میگیرد.
حکایت اصحاب کهف
سپس به حکایت اصحاب کهف پرداخت، و خلاصه آن بشارت و انذارها را در داستان ایشان جمع کرد، تمام کار آنان را در اینکه ایمان آوردند خلاصه کرد و آنچه ما از ایمان آوردنِ آنان آموختیم در سه گام بسط یافت:
1. کهف معین و مشخصی در این جامعه پرآشوب بیابیم؛ که آن کهف را خود خدا به ما معرفی کرده است؛
2. امیدمان در درجه اول به رحمت ویژه خداوند باشد؛
3. از او بخواهیم که تمام کارهایمان را در مسیر رشد حقیقیمان قرار دهد.
و تمام کاری که با آنان کرد را در یک عبارت خلاصه کرد: افزودن هدایت آنان؛
و وضعیت آنان را در فراز و فرود این خواب و بیداریِ بس طولانی نمایان ساخت تا این مطلب را - که همه چیز وابسته به خداست - که نقطه آغاز حرکتشان بود، خودشان هم با عمق جان درک کنند و ببینند چگونه حتی زمانی که بر آنان میگذرد هم از محاسبه آنان بیرون است و بدون تکیه بر مشیت خدا نمیتوان حتی درباره فردا هم سخنی گفت؛ و هیچ ولیای غیر از خدا نیست و در حُکمش شریکی ندارد.
لزوم پیروی کامل فقط از دستور خدا (آیه27)
سپس پرانتزی باز کرد و به پیامبر فرمود که سازنده تو دستورالعمل استفاده صحیح از خودت را برایت نوشته است؛ پس تو هم از این دستورالعمل پیروی کن، نه از هرچه با حدس و گمان و حرف این و آن به ذهنت خطور می کند؛ که هیچچیز و هیچکس حتی به نحو دروغین و تصنعی هم نمیتواند به تو پناه دهد.
تذکری دوباره به زینت دنیا، این بار در مقایسه با وضعیت آخرت و هشداری به بدان و بشارتی به خوبان (آیات28-31)
دوباره به موضوع اول سوره برگشت: یعنی تذکری به زینت بودن دنیا و مجددا دستهبندیای در جامعه؛ اما این بار این مطلب را در این قالب مطرح میکند که ابتدا از پیامبر میخواهد که با کسانی باش که صبح و شام فکر و ذکرشان پروردگارشان است؛ و سپس اشاره میکند به دو عاملی که ممکن است شخص را از این مسیر بازدارد: چشم دوختن به زینتهای دنیا؛ و پیروی کردن از افراد غافل و هواپرست. چنین بیانی نشان میدهد که جذب زینتهای دنیا شدن است که انسان را با بَدان همراه میکند، و از خوبان بازمیدارد؛ و برای چشمانی که فریب دنیا را خورده، افراد بد جذابیتهایی دارند که نفس به سمت آنان متمایل میشود و همراهی با افراد خوب با سختیهایی همراه است.
سپس از پیامبر میخواهد که یک ضابطه کلی را برای مردم باز کند تا این امتحانی که با زینتهای روی زمین برای مردم حاصل میشود را بهتر و عمیقتر بفهمند: بگو حق از جانب خداست، با این حال خداوند شما را دارای اختیار آفریده است و میتوانید به این حق ایمان آورید و میتوانید کفر بورزید؛ اما اینکه هر کاری «میتوانید» بکنید به این معنا نیست که چون در پذیرش و انکار حق، اختیار دارید در حقیقت هم هیچ تفاوتی بین پذیرش و انکار نباشد؛ چرا که ما برای کسانی که با انکار و کفر ورزیدن به حق، در حق خود و دیگران ستم میکنند، آتشی آماده کردهایم که همچون سراپردهای دورتادور آنان را فرامیگیرد و وقتی هم که فریادرسی بخواهند با آب جوشانی که همچون مس گداخته است به فریادشان میرسیم! در مقابل، اگر کسی در مسیر درست گام برداشت خیالش راحت باشد که اندکی از پاداش وی از دست نخواهد رفت: رودها از فرودستشان جاری است، با دستبندهایی از طلا آراسته میشوند، لباسهای سبزی از حریر و ابریشم بر تن کنند و بر اریکههایی تکیه زنند. (شاید با این تعابیر میخواهد اشاره کند که آنها فوق رودها هستند؛ فوق هر تغییری؛ دستانشان که با آن کار خوب انجام میدادند غرق در زیبایی خواهد بود؛ سراسر وجودشان را سبزی و خرمیای لطیف و دلچسب احاطه کرده که هم خود از خویش لذت میبرند و هم هر بینندهای از دیدن آنها چشمش روشن میشود؛ و در کمال راحتی و آسودگیاند و در عین حال به قدرتی دست یافتهاند که بر همه امور مسلطاند و بر همه چیز اشراف دارند)
در واقع، در این فراز دوباره این هشدار به بدان و بشارت به خوبان تکرار میشود؛ با این تفاوت که این بار دیگر درباره زینتهای زمین سخن نمیگوید؛ بلکه میخواهد تذکر دهد کسی که دنبال آسایش و آسایشگاهِ واقعاً خوب است، بگذارد برای فردای قیامت؛ دنیا جای کار و تلاش مدام است، عرصهای است برای به فعلیت رساندن ظرفیت بینهایت، و کسب بالاترین جایگاههای ممکن در عالم؛ نه با این تزاحمات و درگیریهایی که دارد، محل آسایش است، و نه در این عمر کوتاه، فرصتی برای آسایش هست، و نه با امکاناتی که دارد، آسایشگاه خوبی است! بهشتی که هم، دوره حضور در آن جاودان است؛ و هم چشماندازهای دلنوازی دارد؛ و هم امکانات راحتی و لذت، فوق هر تصوری مهیاست و کاملا در اختیار انسان است؛ چنین جایی است که نیکو آسایشگاهی است.
حکایت صاحب باغی که باغش نابود شد
سپس از آیه 32 تا آیه44 مَثَلِ دیگری میزند: حکایت دو نفر را مطرح میکند که یکی از اینها در این زینتهای زمین، صاحب باغات و امکاناتی بوده، ولی سر به طغیان و انکار معاد برمیدارد؛ و همنشین وی، که عِدّه و عُدّه کمتری داشته، ضمن مواخذه او، بر نگاه توحیدی اصرار میورزد و از خدا میخواهد آن نعمتها را از او بگیرد؛ و خداوند آن نعمتها را از یک شبه او گرفت و او را در حسرتی کامل رها کرد که نه کسی به یاریش آمد و نه امکان کمک به او وجود داشت.
ابتدا اشارهای به گستره اموال آن فرد طغیانگر میکند که چقدر خداوند در نعمت دادن به وی سنگ تمام گذاشته است:
دو باغی که به او داده، اولا ثمر دارد؛ ثانیا دائما پرثمر است؛ و برخلاف اغلب باغها که یک سال پرمحصول است و یکسال کممحصول، هیچگاه دچار نقصان نمیشود؛ و ثالثا خودش چشمه دارد و صاحب آن نگرانیای در قبال مهمترین دغدغه صاحبان زراعت (یعنی کمبود و عدم دسترسی به آب) ندارد؛ ظاهرا برای این که مقدمهسازی کند که چگونه این اموال فراوان زمینه طغیان او را مهیا کرد؛ و هشداری دهد به کسانی که غوطهور شدن در زینتهای دنیوی آنها را از یاد خدا و مرگ غافل کرده، که بدانند که چه اندازه در توهماند! و ظاهرا هشداری است به اینکه هرکه امکان بهرهمندی بیشتری از زینتهای دنیوی نصیبش شود، زمینه زمین خوردنش بیشتر میشود و حسرتش هنگام از دست دادن آن شدیدتر.
نکته جالب توجه اینکه در آیه31 از باغهای جاودانی (جنات عدن) برای مومنان سخن گفت که نهرها از فرودستشان جاری است و همه امکانات در آن مهیاست؛ اما در آیه32، نه از باغها، بلکه از دو باغ پرثمر در دنیا سخن گفت که در خلال آنها نهری جاری شد. صاحبان باغهای بهشتی، چنان ظرفیتی پیدا کردهاند که آن همه باغ و امکانات بینظیرش برایشان جاویدان میماند و صاحب این دو باغ چنان کمظرفیت بود که خداوند همان دو باغش را نابود کرد.
در هر صورت، صاحب این دو باغ وقتی به مال و مِکنتی رسید و روال کسب و کارش در مدار سوددهی قرار گرفت، مغرور شد و باب فخر فروشی را باز کرد؛ و دنیادوستی کارش را به جایی رساند که حقیقت خود را در ثروت و نفرات میدید؛ یعنی خود حقیقی خویش را فراموش کرد و حقیقت وجودی خویش را در «داشتنها» و عِدّه [= فرزند و خَدَم و حَشَم] و عُدّه [امکانات و مال و ثروت] جستجو میکرد، نه در «بودنها» و روح و عمل خود (که بعد از مرگ و از دست دادن همه این داراییها، همچنان باقی است).
در هر صورت، او در حالی که ظالم به خویش بود، گفت گمان نمیکنم این باغ تا ابد نابود شود؛ و قیامتی برپا شود و اگر هم شود حتما بهترش را به من خواهند داد. این گمان با شناختهای متعارفی که هر انسانی از پیرامون خود دارد ناسازگار است. میتوان گفت: گناه (ظلم به خویش) نظام معرفتی وی را دچار اختلال کرد و چنان به عقده خودبزرگبینی مبتلا شد، که حتی از خدا، انتظارات غیرمنطقی پیدا کرد: از طرفی قیامت را انکار میکرد؛ و از طرف دیگر، انتظار داشت که اگر قیامتی هم باشد خدا نهتنها به خاطر این انکارش - که انکار وعده الهی بوده – او را مواخذه نکند، بلکه امکانات بیشتر و بهتری هم به او بدهد! در واقع، انسان دنیامدار، مبنای زندگی و باورهای اساسیاش را ظن و گمان قرار میدهد؛ و همّ و غمّ اصلیاش، یا اموال بیشتر (مسائل اقتصادی) است ویا قدرت و شهرت بیشتر (مسائل سیاسی)؛ و این اقتصاد و سیاستِ دنیامدارانه، تخریبکننده باورهای دینیاش خواهد شد تا حدی که به تردید و انکار معاد روی آوَرَد!
همصحبتش با ارجاع دادن وی به اصل و ابتدای حقیقت وجودی خودش، و ذلت و حقارتی که در آن وضعیت نخستین داشته، این موضع وی را کاملا به چالش میکشد: تو کسی هستی که سابقهات ابتدا خاک، سپس نطفهای پست و حقیر بوده و اکنون به اینجا رسیدهای که خداوند وجودت به مرحله اعتدال و تناسب کامل رسانده است. با چنان سابقهای ادعای استقلال و اختیار مطلق داری؟! جالب اینجاست که آن فرد طغیانگر در جملات خود، فقط درباره معاد تردید کرده بود، با این حال، همصحبتش وی را به کفر به خدا متهم میکند! و از شرک نورزیدن خود سخن میگوید که به طور تلویحی وی را مشرک هم معرفی مینماید! در برابر آن فرد طغیانگر که ادعای استقلال داشت و منم منم میکرد و خود را از خدا هم طلبکار میدید، این فرد موحد همه چیزش را از ربوبیت خدایش میبیند و فقط ربّی ربّی میگوید و هیچ چیزی – از جمله نفس و هوای نفس خود – را شریک و در عرض خدا قرار نمیدهد؛ و در ادامه بدون اینکه پاسخی از آن طغیانگر نقل شود به عذابی که بر او نازل شد اشاره میشود. شاید خداوند در اینجا میخواهد برتری منطق وی بر منطق آن فرد مغرور را نشان دهد که او پاسخی برای این سخنان نداشته است.
بالاخره خداوند عذابش را بر آن فرد مغرور نازل کرد و محصولاتش در چنبره عذاب الهی احاطه گردید، او صبح کرد در حالی که برای هزینههایی که در آنجا متحمل شده بود حسرت میخورد، اما چه سود؛ چرا که آن باغ کاملا ویران شده بود و او تنها افسوس میخورد که ای کاش با این باورهای نادرست، به پروردگارم شرک نمیورزیدم؛ بلکه باور میکردم که همه امور به دست اوست و بر همین اساس زندگیم را بنا میکردم؛ نه با اعتماد بر مال و اموالی که یک شبه تمامش از دست رفت: اما چه سود؟! وقتی عذاب خدا سر رسد، هیچ چارهای ندارد، نه کسی میتواند یاری رساند و نه خود شخص ظرفیت این را دارد که مورد یاری قرار گیرد. این گونه است که معلوم میشود ولایت حقیقی و زمام همه امور تنها و تنها به دست خداست: و هر کس برنامهاش را با او تنظیم کند هم به بهترین ثمرات میرسد و هم به بهترین سرانجام.
دقت شود که هم جمعبندی داستان اصحاب کهف با این جمله بود که هیچ ولیای غیر از خدا نیست و در حُکمش شریکی ندارد (آیه26)؛ و هم جمعبندی این حکایت با این جمله است که ولایت حقیقی تنها به دست خداست.
مَثَل دیگر: حکایت زندگی دنیا
خداوند متعال در ادامه به پیامبرش میفرماید: یک مَثَل دیگری برایشان بزن که این مَثَل نیز همانند حکایت قبل محورش این است که همه امور عالم به دست خداست و فریب زینتهای چند روزه دنیا را نخورید و اینها را همیشگی نپندارید.
در این مَثَل، خداوند زندگی دنیا را تشبیه میکند به آبی که آن را از آسمان فرومی فرستد و با گیاهان زمین درمیآمیزد و همه گیاهان را سرسبزی طراوت میبخشد؛ اما آن گیاهان، احتمالا در پی وقوع حادثهای، بناگاه و یکشبه همچون هیزمی خشک و خرد شوند به نحوی که بادها براحتی آنها را از جا بکنند و شاخههایشان را این سو و آن سو بپراکنند، و در پایان تذکر میدهد که خداوند همواره بر هر چیزی همواره تواناست و همه چیز را تنها و تنها در ید قدرت او ببینید.
اکنون که فهمیدید زندگی دنیا چیست، پس بدانید که مال و فرزند – که آن فرد مغرور بدان فخرفروشی میکرد - زینت زندگانی دنیاست؛ یعنی زینتی در زمین، که گذران و ناپایدار است؛ و آنچه باقی میماند باقیات صالحاتی است که هم پاداش بهتری نزد خداوند دارد و هم ارزش آن را دارد که آرزویش را در سر بپروراند.
توصیفی از قیامت و و ضعیت مجرمان در آن
اگر دنیا را موقت تزیین کردهاند و همه چیز را در آخرت باید جست، پس در آیات 47 تا 53 گریزی میزند به توصیف آخرت، آن هم با تاکید بر وضعیت مجرمان در آن، یعنی وضعیت کسانی که به این زینت دنیا دل بستند، و در وسط این بیان، یکدفعه یک گریز دو آیهای میزند به ابتدای آفرینش انسان و حکایت سجده نکردن ابلیس، که درباره ارتباطش در ادامه توضیح خواهیم داد.
ابتدا سخن میگوید از روزی که کوهها را به حرکت درآوریم، و زمین را صاف و آشکار بینی، و همه را گرد آوردیم، و تاکید می کند که از آنان احدی را به حال خود نگذاشتیم. با استفاده از تعبیر «عُرِضَ علی»، نشان میدهد که این حشر و احضار همگان در قیامت، بناچار و بدون میل و اراده خود افراد است؛ واقعیتی است که انسانها بخواهند یا نخواهند برایشان رخ خواهد داد. و بلافاصله میفرماید «میپنداشتید که هرگز برای شما موعدی قرار ندهیم»؟!
این «پندار» ناشی از دلبستگی آنان به دنیاست که موجب گردیده که «گمان» کنند که این دنیا باقی است؛ در واقع، این پندار، نه پنداری ناشی از فکر و تامل، بلکه گمانهزنیای بوده که در اثر نحوه زندگیای که در پیش گرفته بودند، بر ذهن آنان حکمفرما گردیده، و در مجموع ناشی از بیاعتنایی نسبت به خداوند هشدارهای او بوده است. کاملا شبیه صاحب آن باغ، که پندار و گمانی آنچنانی درباره همیشگی بودن باغش پیدا کرده بود.
سپس ادامه میدهد که وقتی پردهها کنار رود و حقیقت، آشکارا همچون کتابی در مقابل دیدگان گشوده شود، مجرمان و گناهکاران و هرکسی که با ظاهرسازی، خود را خوب وانمود کرده، ویا به هر طریقی از مجازات فرار کرده بود، کاملا به هراس افتد و فریاد واویلا سر میدهند، اما نه از اینکه خدا ظلم کند، بلکه از اینکه ریز و درشت اعمالشان ثبت شده؛ و در واقع، اگر میترسند، از کارهایی که خود انجام دادهاند، می ترسند؛ چرا که باطن و حقیقتِ خود اعمالشان را آنجا مییابند.
یکدفعه در اینجا گریزی میزند به ابتدای آفرینش، که خداوند به فرشتگان دستور داد بر آدم سجده کنند و بدینسان مطیع بودن خود نسبت به انسان را نشان دهند. در این میان همه سجده کردند، غیر از ابلیس، که او از جن بود، اما بر اثر عبادتهایش توانسته بود همافق با فرشتگان قرار گیرد. او به خاطر سجده نکردن بر انسان، از امر خدا بیرون شد؛ و خدا هم به خاطر اینکه او بر انسان سجده نکرد، او را از آن مقامی که داشت برای همیشه بیرون راند. با این حال، بسیاری از انسانها، به جای بندگی خدا، به ولایت او تن داده، به جای شریعت الهی، دستورات او را برنامه زندگی خود قرار میدهند؛ و به جای وعدههای پروردگار، به وعدههای توخالی او دل میبندند؛ و به جای پیروی از حق و عدالت، به پیروی از او، به ظلم و خارج کردن امور از جایگاه اصلیشان رو میآورند؛ با اینکه او دشمن انسان است؛ آن هم دشمنی قسمخورده.
واقعا ما انسانها موجودات عجیبی هستیم: خدایی که ما را آفرید و او را به خاطر اینکه مطیع ما نشد، از بارگاه قدس خود بیرون کرد، کنار میگذاریم؛ و اطاعت اویی را که همه برنامهاش به زمین زدن ماست، سرلوحه زندگی خود قرار می دهیم!
به هر حال، خداوند مواخذه کرد انسانهایی را که به جای ولایت خدا، به ولایت شیطان و ذریه او تن میدهند؛ و بلافاصله تذکر میدهد که آنان هیچ شأنیتی برای اینکه بر شما ولایت داشته باشند ندارند: اولا نه شاهد آفرینش آسمانها و زمین بودهاند، نه آفرینش خود؛ پس حتی در مورد خودشان هم ولایت نمیتوانند داشته باشند چه رسد به تدبیر شما؛ و ثانیا خداوند هم کسی نست که اگر به فرض میخواست از یاری کسی استفاده کند، شیاطین را - که کارشان گمراه کردن و بازداشتن از حرکت به سوی کمال است – در تدبیر انسانها مشارکت دهد.
درباره اینکه چرا با توجه به اینکه آیات قبل و بعد همگی درباره قیامت است، در این دو آیه بحث را به ابتدای خلقت برد، شاید میخواهد نشان دهد که همه آنچه در آخر کار مواجه میشوید ریشهاش در همین ابتدای آفرینش است؛ و خداوند هیچگاه گمراهکنندهای را به یاری نگرفته است تا شما بخواهید خدا را در وضعیت نابسامان اخروی خود مقصر بدانید.
در ادامه وضع و حال این کسانی را که فریفته زینت دنیا شدند و تن به ولایت شیطان دادند بیشتر باز میکند:
خدا در روز قیامت میگوید «شریکان مرا - که شما شریک من میپنداشتید - صدا بزنید!» آنها صدا میزنند اما پاسخی دریافت نمیکنند و معلوم میشود که به هیچ عنوان شریک خدا نبوده و هیچ کاری از آنها برای اینها ساخته نیست و هر گونه رابطهای بین آنها باطل میگردد و میبینند بین آنها فاصلهای پرنشدنی و هلاکتبار است. سپس مجرمان آتش را میبینند، و باور میکنند که حتما در آن واقع شوند و از آن گریزگاهی نیابند. مجرمان در دنیا ممکن است بتوانند از چنگال قانون بگریزند، اما مجرم در قيامت اميدى به نجات و راه فرار ندارد.
فلسفه این مَثَلها و مشکل ایمان نیاوردن انسانها
تا اینجا خداوند چند حکایت و مَثَل برشمرد تا بلکه مخاطبان به خود آیند و راه ایمان در پیش گیرند. در آیه 54 مجدداً پرانتزی باز میشود که تذکر دهد این گونه مَثَلهای گوناگون زدن، رویه خدا بوده که انسان را از ظاهربینی برهاند تا بتواند سرمایههای حقیقیِ خود را کشف کند، و آنها را هدر ندهد و آن طور که باید و شاید، و به نحو صحیح مورد استفاده قرار دهد. انسانی که خدا آفریده، ذهن جوال و پویایی دارد و هر بار به زاویهای از مطلب مینگرد، پس خدا هم در قرآن هرگونه مَثَل و حکایتی که بتواند انسان را به حرکت در مسیر درست سوق دهد آمده است؛ اما حیف که برخی بنای خود را بر جدل و زیر بار حق نرفتن قرار دادهاند؛ و مادامی که چنین روحیهای باشد، هیچ کلام حقی، حتی کلام خداوند، نمی تواند در وی اثر کند.
سپس میفرماید علت ایمان نیاوردن انسانها و استغفار نکردن و برنگشتن آنها به مسیر صحیح دو مطلب بوده است:
یکی اینکه آنها هم مشمول سنت پیشینیان بودهاند (یا به این معنا که این یک مطلب جدیدی نیست یا به این معنا که گرفتار آداب و سنن جاهلی گذشتگان بودهاند که مانع میشد که در برابر حقیقت با رویی باز مواجه شوند) و دیگر اینکه تا عذاب را رودررو مشاهده نکنند مساله را جدی نمیگیرند.
در آیات بعد این مطلب را بیشتر شرح می دهد:
خداوند انسان را موجودی مختار آفرید و البته راه سعادت و شقاوت را به او نشان داد تا با انتخاب خودش مقام خلیفةاللهی را به دست آورد. اینجاست که کار اصلی پیامبران بشارت و هشدار دادن میشود؛ و مهمترین کارشکنی در کار آنان، کنار زدن حق با بحث و جدلِ باطلبنیان؛ و به مسخره گرفتن آیات (نشانههایی که راه را از براهه متمایز میکند) و هشدارهای که داده میشود.
بدین ترتیب، ستمکارترین انسانها کسانیاند که در هر صورت پیام خداوند بدانها رسید و با آیات خداوند بدانها تذکر داده شد، اما آنها رویگردان شدند و اقداماتی که کرده بودند را به فراموشی سپردند، و خداوند نیز آنان را در گمراهیشان تثبیت کرد تا دیگر هیچگاه ایمان نیاورند. البته خداوند به خاطر غفاریت و رحمتی که دارد، این گونه نیست که به خاطر این کفر و لجاجتشان بلافاصله آنان را عذاب کند، بلکه مهلتی به آنها میدهد که نهایتا وعدهگاهی میرسد که دیگر، پناهگاه و راه نجاتی از آن نیابند. در عین حال هشدار میدهد که گمان نکنید که این تاخیر همواره تا آخرت خواهد بود؛ بلکه چهبسیار جوامع را به خاطر ظلمی که کردند در همین دنیا هلاک کردیم؛ و البته برای آنها هم موعدی قرار دادیم. در واقع، کار خدا کاملا حسابشده است؛ و به همه مهلت میدهد؛ نه مهلت دادنش از باب فراموشی است و نه عذاب کردنش به معنای این است که به آنها اصلا مهلتی نداده باشد.
ضمنا همین تعبیر که «چون ظلم کردند عذاب شدند» نشان میدهد آنچه عذاب را در همین دنیا میرساند، ظلم است؛ و ظلم هم تنها پایمال کردن حق دیگران نیست؛ بلکه ظالمترین ظالم کسی است که به آیات خدا متذکر شود اما از آن اعراض کند.
خلاصه کلام اینکه
در ابتدای این سوره خداوند متعال تذکر داد که آنچه در زمین است زینت زمین است [نه زینت شما] ؛ وبرای شما تنها و تنها مایه امتحان است. سپس حکایت اصحاب کهف را بیان کرد که چگونه زمین و زمان کاملا به دست خداست و اگر بخواهد برای مومنان، در عرض یک خوابیدن و بیدار شدن، بساط حکومت چنان ظالم جباری را جمع میکند. آنگاه در چند آیه به جهنمیان هشدار، و به بهشتیان بشارتهایی داد و در فراز بعدی حکایت دلدادگی یک نفر به دنیا و مغرور شدن و ناکام ماندن وی را اشاره کرد و تمثیلی درباره ناپایداری و گذران بودن زندگی دنیا مطرح فرمود و تذکر داد که مال و فرزند – که آن فرد مغرور بدان فخرفروشی میکرد - زینت زندگانی دنیاست، که گذران و ناپایدار است؛ و آنچه باقی میماند باقیات صالحاتی است که هم پاداش بهتری نزد خداوند دارد و هم ارزش آن را دارد که آرزویش را در سر بپروراند.
سپس به توصیف وضعیت کسانی پرداخت که فریب شیطان را خوردند و توضیح داد حال و روز اینها در قیامت که با حقیقت اعمالشان مواجه میشوند و هیچکس هم نیست که به فریادشان برسد چگونه خواهد بود و در ادامه به ریشه ایمان نیاوردن اینان اشاره کرد: خداوند به انسان اختیار داده، که اختیار داشتن همراه است با برخورداری از ذهنی که دائما مسائل را تجزیه و تحلیل کند، اما این ذهن به جای اینکه این تجزیه و تحلیلش را در راستای فهم حقایقی خرج کند که خداوند با مَثَلها در اختیار انسان قرار میدهد، صرف جدل کردن با تکیه بر باطل میکند تا حق را از میدان بدر کند؛ اما نهایتا این مجرمان و ظالماناند که به هلاکت میافتند.
شاید وجه مشترک تمامی این فرازها تاکید بر این بود که ولایت و سرپرستی امور تنها و تنها از آن خداوند است و هیچ چیز دیگری که بتوان در زندگی به او اعتماد کرد و در جایی که حقیقت آشکار میشود به کار انسان بیاید در کار نیست.
695) جمعبندی نهایی سوره کهف 17/12/1396
در ابتدای سوره اشاره شد که سوره کهف را عموما از سور مکی دانستهاند، که البته عدهای معدودی از آیات آن را نازل شده در مدینه دانستهاند مثلا از ابنعباس نقل شده آیه 28 (وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم ...) در مدینه نازل شده است (مجمع البيان، ج6، ص690)؛ و یا در مورد آیه آخر آن حتی گفته شده که این آخرین آیهای است که بر پیامبر ص نازل شده است. (مجمع البيان، ج6، ص771).
چنانچه در ادامه میآید، در احادیث قرائت آن در شب و روز جمعه بسیار توصیه شده و حتی مداومت بر قرائت آن در شبهای جمعه را زمینهای برای دستیابی به توفیق شهادت و جایگاه شهدا در قیامت معرفی کردهاند؛ و احادیث فراوانی از طرق اهل سنت نیز وارد شده است که در آنها کسی که بر خواندن این سوره (در برخی روایات کل آن، و در برخی از روایات مقداری از آن، که این مقدار سه یا ده آیه اول، ویا پنج یا ده آیه آخر میباشد) مداومت ورزد از فتنه دجال مصون میماند (الدر المنثور، ج4، ص209-211)۶. ابتدا برخی از احادیث درباره این سوره را مرور کنیم:
حدیث
1) از امام صادق ع روایت شده است که هرکس سوره کهف را در هر شب جمعه بخواند، کفاره [گناهان] او در فاصله جمعه تا جمعه خواهد بود.
الكافي، ج3، ص429، تهذيب الأحكام، ج3، ص9
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَلِيُّ بْنُ مَهْزِيَارَ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ قَالَأَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ قَرَأَ [سُورَةَ] الْكَهْفِ فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ كَانَتْ كَفَّارَةً [لَهُ] ما [لِمَا] بَيْنَ الْجُمُعَةِ إِلَى الْجُمُعَةِ.
2) از رسول الله ص روایت شده است:
آیا به شما خبر دهم از سورهای که عظمتش مابین آسمان و زمین را پر کرده است و هفتاد هزار فرشته [نزول] آن را همراهی کردند؟ [آن] سوره کهف [است]؛ کسی که روز جمعه آن را بخواند خداوند وی را تا جمعه دیگر میآمرزد و سه روز اضافه هم بعد از آن، و نوری به او میدهد که به آسمان میرسد، و از فتنه دجال حفظ میشود؛ و کسی که پنج آیه پایانی آن را هنگامی که میخواهد به بستر خواب برود، بخواند، حفظ میشود و در هر وقت شب که بخواهد بیدار میشود.
الدر المنثور، ج4، ص257؛ مجمع البيان، ج6، ص690۷
و أخرج ابن الضريس في فضائل القرآن عن إسماعيل بن أبی واقع قال بلغنا ان رسول الله صلی الله عليه [و آله] و سلم قال ألا أخبركم بسورة ملا عظمتها ما بين السماء و الأرض شيعها سبعون ألف ملك سورة الكهف من قرأها يوم الجمعة غفر الله له بها إلی الجمعة الأخری و زيادة ثلاثة أيام من بعدها و أعطی نورا يبلغ السماء و وفی من فتنة الدجال و من قرأ الخمس آيات من خاتمتها حين يأخذ مضجعه من فراشه حفظ و بعث من أی الليل شاء۸
3) از امام صادق ع روایت شده است: کسی که هر شب جمعه سوره کهف را بخواند نمیمیرد مگر با شهادت، و یا اینکه خداوند او را در زمره شهدا مبعوث میکند و روز قیامت هم همراه با شهدا میایستد.
ثواب الأعمال، ص107
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْكَهْفِ كُلَ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ لَمْ يَمُتْ إِلَّا شَهِيداً أَوْ يَبْعَثُهُ اللَّهُ مِنَ الشُّهَدَاءِ وَ وَقَفَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَعَ الشُّهَدَاءِ.
تدبر۹
1) اگر نگاهی کلی به محتوای این سوره بیفکنیم میبینیم که این سوره چند مضمون اصلی دارد:
الف. اهمیت وحی برای زندگی انسان و تاکید بر توحید؛
ب. دستهبندیای از جامعه بر اساس ایمان آوردن یا نیاوردن، و هشداری به عاقبت بَدان و بشارتی به خوبان،
ج. تذکری به اینکه زینتهای زمین، امری موقت و زینت زمین است برای امتحان شما؛ نه اینکه زینت شما باشد که بدان دل ببندید.
و این مضامین را صریحا در ابتدا و میانه و پایان سوره مورد تاکید قرار داد و عمده بحث سوره را به چند حکایت اختصاص داد که میتوان رد پای همه این مضامین را در همه حکایات مذکور جستجو کرد:
2) شروع این سوره با حمد و سپاس به درگاه خدایی بود که کتابی برای هدایت ما فروفرستاد که هیچ انحراف و اعوجاحی در آن نیست و قوامبخش است، تا با این کتاب هم مومنانی را که اهل عمل صالح هستند به بهشتی جاودان بشارت دهد؛ و هم نسبت به شدت و سختیای که از جانب وی ممکن است متوجه بندگان شود انذار دهد، بویژه در خصوص کسانی که بیدلیل درباره خدا اظهار نظر میکنند و مثلا برای خدا فرزند قرار میدهند!
سپس اشاره کرد که خداوند در زمین زینتی قرار داده تا مردم را امتحان کند و این زینت را بعد از مدتی زایل خواهد ساخت؛ و از آنجا وارد حکایت اصحاب کهف شد؛ گویی درنگ انسان در دنیا و مشغول شدنش به این زینتها شبیه وضعیت اصحاب کهف است که همان گونه که آنها چند صد سال گذر زمان را چون روزی یا یک نیمروز قلمداد کردند انسانها در قیامت هم کل زندگیشان در دینا را همچون روزی یا کمتر از یک روز به حساب میآورند.
3) اولین حکایت، حکایت اصحاب کهف بود؛ جوانانی که در یک جامعه کاملا مشرک بر عبادت خالصانه خداوند اصرار ورزیدند و خداوند تمام کار آنان را در اینکه «ایمان آوردند» و تمام کار خود با آنها را در اینکه «بر هدایتشان افزودیم» خلاصه کرد و آنچه ما از ایمان آوردنِ آنان آموختیم در سه گام بسط یافت:
1. کهف معین و مشخصی در این جامعه پرآشوب بیابیم، که آن کهف را خود خدا به ما معرفی کرده است؛
2. امیدمان در درجه اول به رحمت ویژه خداوند باشد؛
3. از او بخواهیم که تمام کارهایمان را در مسیر رشد حقیقیمان قرار دهد.
و وضعیت آنان را در فراز و فرود این خواب و بیداریِ بس طولانی نمایان ساخت تا این مطلب را - که همه چیز وابسته به خداست - که نقطه آغاز حرکتشان بود، خودشان هم با عمق جان درک کنند و ببینند چگونه حتی زمانی که بر آنان میگذرد هم از محاسبه آنان بیرون است و بدون تکیه بر مشیت خدا نمیتوان حتی درباره فردا هم سخنی گفت؛ و هیچ ولیای غیر از خدا نیست و در حُکمش شریکی ندارد.
در پایان این حکایت از پیامبر خواست که صرفا از دستورات خداوند که به تو وحی میشود پیروی کن و مجددا تذکری داد به زینت بودن دنیا و مجددا دستهبندیای در جامعه؛ و اینکه هر کاری بکنید نهایتا بهشت و جهنمی در پایان مسیر شماست.
4) حکایت بعدی، حکایت صاحب باغی که باغش نابود شد و گفتگوی او با رفیقش. او خود حقیقی خویش را فراموش کرد و حقیقت وجودی خویش را در «داشتنها» و عِدّه [= فرزند و خَدَم و حَشَم] و عُدّه [امکانات و مال و ثروت] جستجو میکرد، نه در «بودنها» و روح و عمل خود؛ از این رو، سر به طغیان و انکار معاد برمیدارد؛ و همنشین وی، که عِدّه و عُدّه کمتری داشته، ضمن مواخذه او، بر نگاه توحیدی اصرار میورزد و از خدا میخواهد آن نعمتها را از او بگیرد؛ و خداوند آن نعمتها را از یک شبه او گرفت و او را در حسرتی کامل رها کرد که نه کسی به یاریش آمد و نه امکان کمک به او وجود داشت.
دقت شود که هم جمعبندی داستان اصحاب کهف با این جمله بود که هیچ ولیای غیر از خدا نیست و در حُکمش شریکی ندارد؛ و هم جمعبندی این حکایت با این جمله است که ولایت حقیقی تنها به دست خداست.
جالب اینجاست که ختم این حکایت هم مَثَلی بود که در آن تذکر میدهد که فریب زینتهای چند روزه دنیا را نخورید و اینها را همیشگی نپندارید.
5) در ادامه، در یک تمثیل کوتاه، هشداری میدهد به زودگذر بودن و ناپایداری زندگی دنیا، و اینکه مال و فرزند زینت دنیاست و تنها باقیات صالحات ارزش دلبستن دارد؛ و آنگاه در یک فراز نسبتا طولانی، گریزی میزند به توصیف آخرت، آن هم با تاکید بر وضعیت مجرمان در آن، یعنی وضعیت کسانی که به این زینت دنیا دل بستند، و این دلبستگی موجب گردید که «گمان» کنند که این دنیا باقی است؛ کاملا شبیه صاحب آن باغ، که پندار و گمانی آنچنانی درباره همیشگی بودن باغش پیدا کرده بود؛ و در وسط این بیان، یکدفعه گریز دیگری میزند به ابتدای آفرینش انسان و حکایت سجده نکردن ابلیس؛ و اینکه خدا هم به خاطر اینکه او بر انسان سجده نکرد، او را از آن مقامی که داشت برای همیشه بیرون راند. با این حال، بسیاری از انسانها، به جای بندگی خدا، به ولایت شیطان و ذریه او تن میدهند!
و دوباره برمیگردد به توصیف وضعیت کسانی که فریب شیطان را خوردند، که در قیامت که با حقیقت اعمالشان مواجه میشوند و هیچکس هم نیست که به فریادشان برسد؛ و در ادامه به ریشه ایمان نیاوردن اینان اشاره کرد: خداوند به انسان اختیار داده، که اختیار داشتن همراه است با برخورداری از ذهنی که دائما مسائل را تجزیه و تحلیل کند، اما این ذهن به جای اینکه این تجزیه و تحلیلش را در راستای فهم حقایقی خرج کند که خداوند با مَثَلها در اختیار انسان قرار میدهد، صَرفِ آن میکند که با جدل مبتنی بر باطل، حق را از میدان بدر کند؛ و این گونه است که هم راه فهم آنان مسدود میشوده، و هم گوشهایشان از شنیدن سخن حق سنگین میگردد؛ و نهایتا این مجرمان و ظالمان به هلاکت میافتند؛ هرچند که خداوند به خاطر رحمت و مغفرت عظیمش مدتها به آنان مهلت دهد.
6) سومین حکایت، حکایت موسی ع و خضر ع است؛ حضرت موسی ع مامور یافتن شخصی میشود که مطالبی میداند که موسی ع نمیداند؛ اما او میگوید تو چون به کارهایی که میکنم علم نداری، پس تحمل همراهی با مرا نداری! این سفر از ابتدا تا انتهایش با عجایب همراه است، ولی تاکید داستان بر سه واقعهای است که در مسیر همراهی موسی ع و خضر رخ داد:
در هر سه واقعه، خضر ع ماموریت داشت از انسانهای خاصی حمایت کند:
اولی: انسانهایی بیچاره (بیپشت و پناه) بودند، و قرار بود یک خطر مالی از آنها دفع شود؛
دومی: پدر و مادری مومن بودند که قرار بود یک آسیب معنوی از آنها دفع شود؛
سومی: دو طفل یتیم (بیپشت و پناه) از آنِ پدری صالح بودند که قرار بود به خاطر آن پدر، مانعی برای رشد مالی – معنوی آنها پیش نیاید.
در واقع، خداوند هوای دو گروه را بهجد دارد: انسانهای بیپشت و پناه؛ و مومنان.
و البته امتداد رحمت خدا در این دو متفاوت بود:
در افراد بیپشت و پناه، آن رحمت، خودشان را در بر گرفت؛
اما در مورد افراد مومن، این رحمت دامنهاش به نسل آنها هم رسید؛ البته به نحوی متفاوت:
وقتی فرزند آنها ناصالح است و احتمال دارد پدر و مادرش را از ایمان بیرون بَرَد [یا پدر و مادرش را با کفر و سرکشی خود به ستوه میآوَرَد]، اقتضای رحمتش برای آنها این است که فرزندشان را بکشد، و فرزند خوبی نصیبشان کند؛ اما وقتی که چنین خطری از جانب فرزند، والدین را تهدید نمیکند چنان مراقبت از آن فرزندان جدی گرفته میشود حتی اموال دو فرزند یتیمش حفظ میشود تا سالم به دست آنها برسد.
در هر سه واقعه، خضر ع ماموریت داشت به نحوی خاص از انسانها حمایت کند؛ به نحوی که در نگاه ظاهری، این کار حمایت نبود، یا ضرر رساندن بود (خراب کردن کشتی، و کشتن پسرک) و یا کاری لغو و خلاف منطق محاسبات عادی بود (بازسازی دیوار خرابهای بدون اجرت، در زمانی که گرسنهاند و نیاز به پول دارند)!
7) آخرین حکایت مهمی که سوره کهف بدان پرداخته است حکایت ذوالقرنین است. خداوند متعال به ذوالقرنین در زمین تمکن و امکانات و قدرتی بخشید و انواع وسیلهها را در اختیار او قرار داد و او هم بخوبی از آن وسایل استفاده کرد و شرق و غرب عالم را درنوردید.
اگر در داستان موسی ع و خضر سه واقعهای رخ داد که ابتدا برای موسی ع نامانوس بود ولی در پایان ماجرا کشف رمز شد؛ در حکایت ذوالقرنین هم سه واقعه بیان شده که میتوان گفت کشف رمزش باقی مانده است:
ابتدا رسیدن به محل غروب خورشید و مواجه با قومی ناسپاس در برابر خداوند، که خداوند در مورد آنها به ذوالقرنین اختیار تام بخشید، و او به آنها مهلتی داد و گفت هرکه توبه و در مسیر حق قرار گیرد او را میبخشم و هرکه بر ظلم و کفران خویش اصرار بورزد او را بشدت مجازات کنم و البته مجازات سختتر خدا هم در انتظار او خواهد بود.
سپس حرکتش را در مسیر شرق و به جانب طلوع خورشید در پیش گرفت؛ و این بار با گروهی عجیبتر مواجه شد: گروهی که خداوند همین مقدار درباره آنها فرموده که بین آنها و خورشید حجابی نبود.
مسیر سومین حرکت وی معلوم نیست؛ اما قرآن از رسیدن او به منطقه بین دو سد و سپس ساختن سدی در برابر یاجوج و ماجوج خبر میدهد؛ و از اینجا داستان وی را با آخرالزمان گره میزند: خراب شدن این سد، از علائم آخرالزمان است.
8) دیدیم که در پایان داستان ذوالقرنین و از بحث یاجوج و ماجوج، به سراغ آخرالزمان رفت، زمانی که سد آنها میشکند و قیامت نزدیک میشود و بلافاصله سراغ قیامت رفت؛ و باز وضعیت نهایی خوبان و بدان عالم را در اوج خودش مطرح کرد:
مساله را از کافران شروع کرد که جهنم بر آنان عرضه میشود و توضیح داد که کافر حقیقی، که حقیقتا جهنمی است و هیچ راه نجاتی ندارد، کسی است که:
الف چشمش میبیند، ولی در حد همین ظاهر میماند؛
ب. گوش دارد، اما حاضر به گوش دادن به سخن حقی که خلاف دلخواه اوست، نیست؛
ج. برخی بندگان خدا را بدون حجتی از جانب خداوند، ولیّ خود قرار دهد؛
د. محاسباتش درست نیست و بر این اساس کارهایش هدر است؛
ه. به آیات خداوند و لقای او کفر ورزد.
و اینها درواقع [به ترتیب] انکار توحید و نبوت و امامت و عدل و معاد است؛
سپس سراغ مومنان حقیقی رفت که جایگاهشان فردوس است و به چنان وضع مطلوبی دست مییابند که اصلا تغییر و تحولی از آن را نمیخواهند.
نهایتا فرمود اگر دریاهای عالم دواتی شوند که کلمات خدا را بنویسند نمیتوانند؛ شاید میخواهد بفرماید که کسی که بخواهد به سخن خدا گوش دهد همین مقدار برایش کافی است؛
و در آیه آخر از پیامبر خواست چند مطلب را به مردم بگوید؛ شاید این ماحصل و نتیجه کل بحثهای سوره است:
الف. اینکه پیامبر ص، یک بشری است مثل ما؛ و البته به او وحی میشود؛
ب. اینکه اله و معبود شما خدایی واحد است، پس کسی را شریک او قرار ندهید؛
ج. و اینکه کسی که واقعا امید به دیدار او دارد انجام عمل صالح و خالصانه در زندگی را جدی میگیرد.
9) با اینکه در این سوره چهار حکایت مطرح شده، اما اغلب مفسران محور سوره را سه حکایت میدانند و نکته جالب این است که در هر حکایت، عدم احاطه علمی ما مورد توجه است:
در حکایت اصحاب کهف، بر جهل ما درباره اینکه آنان چند نفر بودند و چند سال درنگ کردند، تاکید میشود؛
در داستان خضر و موسی، خضر در ابتدای مسیر به موسی ع فرمود: «چگونه شکیبایی ورزی بر چیزی که بدان احاطه علمی نداری؟»
و در داستان ذوالقرنین هم که سراسر رمزآلود است، خداوند یکدفعه و بیهیچ مقدمهای می فرماید «كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً».
این جهل ما در این داستانها یک شیبی دارد:
در داستان اصحاب کهف، به نظر میرسد آنچه نسبت بدان آگاهی نداریم (تعداد آنها و مدت خوابشان)، اهمیت چندانی در اصل ماجرا ندارد؛
در داستان موسی ع و خضر ع محور داستان همان مطالبی است که ما و موسی ع رمزشان را نمیدانیم تا زمانی که خضر رمزگشایی میکند؛
و در داستان ذوالقرنین، هم خود او و هم تمامی داستان وقایعی است که برای ما در هالهای از ابهام است؛ گویی همان داستان خضر است ولی هنوز خضر از آن رمزگشایی نکرده است.
10) خلاصه کلام اینکه
این سوره هشداری بود به جدی گرفتن توحید و وحی خداوند و آخرت خویش، و دل نبستن به زینت دنیا؛
و بدین منظور در این سوره گردشی در تاریخ کردیم، گردشی که تماما با اموری غیرمتعارف همراه بود، از خواب سیصدساله اصحاب کهف، تا اقدامات نامتعارف خضر، تا خود شخصیت ذوالقرنین و سفرهای پررمز و راز او؛ اموری که عقل عادی ما توان تحلیل آن را نداشت مگر جایی که خود خداوند برایمان رمزگشایی کرد
آیا میتوان گفت که غرض اصلی این سوره، از این فراز و فرودها، این بود که باور کنیم که واقعیت عالَم بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که با عقل محدود خود مییابیم، و انسان مومن کسی است که بنای اصلی زندگی را بر اساس تعالیم مستقیم خداوند (وحی)، و متناسب با امدادهای الهی شکل میدهد، نه صرفا بر اساس تحلیل ظاهربینانه خود؛ و تنها در چنین صورتی است که ایمان واقعی و عمل صالح در کار خواهد بود.
اکنون
الف. آیا میتوان گفت که غرض اصلی این سوره، از این فراز و فرودها، این بود که باور کنیم که واقعیت عالَم بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که با عقل محدود خود مییابیم، و انسان مومن کسی است که بنای اصلی زندگی را بر اساس تعالیم مستقیم خداوند (وحی)، و متناسب با امدادهای الهی شکل میدهد، نه صرفا بر اساس تحلیل ظاهربینانه خود؛ و تنها در چنین صورتی است که ایمان واقعی و عمل صالح در کار خواهد بود؟
ب. با توجه به اینکه در روایات،
از طرفی هم اصحاب کهف جزء یاران امام زمان ع معرفی شدهاند و هم خضر همنشین امام زمان دانسته شده، و هم امام زمان ع به ذوالقرنین تشبیه شده و و شکستن سد یاجوج و ماجوج با ظهور نسبت مستقیمی دارد،
و از طرف دیگر، خواندن این سوره و مداومت بر آن را موجب رسیدن به مقام شهداء و در امان ماندن از فتنه دجال معرفی کردهاند،
آیا نمیتوان احتمال داد که مضامین این سوره، اگر درست مورد توجه قرار بگیرد، در تقویت انتظار صحیح (و تصحیح توقع و «انتظار» ما از نقش دین در زندگی)، و راهیابی به دوره ظهور رهگشا خواهد بود؟
ج. ...