1) «وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّون»:
در آیه قبل بیان کرد که چون آنها مبنای تصمیمگیریشان هوای نفسشان قرار دادند، نظام معرفتیشان مختل شد. (جلسه158، تدبر2) در این آیه ادامه میدهد که وقتی نظام معرفتیِ کسی مختل شود، مبنای باورهایش را نه علم معتبر، بلکه ظن و گمان قرار خواهد داد.
در واقع، یک انسان عاقل، از معرفت شروع میکند و بر اساس شناخت معتبری که از هدف (معبود) و مسیر رسیدن به هدفش به دست میآورد، تصمیمگیری میکند. (ابتدا شناخت معتبر، بعد تصمیم درست) اما کسی که مبنای تصمیمگیری را تبعیت از دلخواهها قرار داد، از انتها شروع کرده، و لذا شناختش هم مختل میشود (ابتدا تصمیم بر اساس هوای نفس، بعد به هم ریختن مبناهای شناخت)
این بیان دیگری از همان تسویل شیطان است که وقتی انسان میلش به سوی باطل بود، باب توجیهگری باز میشود و شناختش هم دچار اختلال میگردد.(جلسه151، تدبر4)
2) کسی که بخواهد مبنای زندگی را روی دلخواههای نفسش قرار دهد، اولین معرفتی را که باید انکار کند، تا بتواند رفتارهای خود را توجیه کند، منحصر کردن زندگی به دنیا و انکار زندگی پس از مرگ است. (ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا)
همچنین کسی که بخواهد مبنای زندگی را روی دلخواههای نفسش قرار دهد، وجود خالقی که تدبیری برای انسان داشته باشد باید انکار کند؛ و مردن را هم فقط به گذشت روزگار حواله کند. (ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ)
و این دو باور، هیچکدام هیچ پشتوانه معرفتی ندارد (ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ)؛ منکران آخرت و منکران تدبیرمندی جهان، تنها دلیلشان این است که «چنین گمان میکنند». (إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّون)
آیا واقعا میشود در مهمترین مساله زندگی صرفا به یک گمان اکتفا کرد؟ (جالب است که بسیاری از انسانها برای کوچکترین عمل دینی دنبال فلسفه میگردند؛ و اینکه خدا گفته را دلیل کافی نمیدانند؛ اما برای مهمترین مساله وجودی خود (که آیا وجودشان بعد از مرگ امتدادی دارد یا نه) با یک حدس و گمان شخصی راضی میشوند؟
چرا؟
چون مبنای خود را نه بر حق و حقیقت، بلکه بر تبعیت از دلخواه خود گذاشتهاند (آیه قبل).
کسی که مبنا و هدفش را دلخواه خود بگذارد، روش رسیدن به مطلوب را نه علم و معرفت واقعنما، بلکه هرچه به ذهنش برسد (حدس و گمان شخصی) قرار میدهد.
شاید بدین جهت است که دوره مدرن، دورهای است که این اندازه به شکاکیت بها داده میشود و اصرار هست که به همه بقبولانند که راه معرفت مسدود است و باید نسبیگرا بود؛ و شیرینتر اینکه در همین ادعای خود کاملا مطلقگرایند و این ادعای خود را نتیجه تحقیقات گسترده خود (یعنی محصول معرفت) میشمرند!
3) «وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ»: کسی که مبنای زندگیاش را هوای نفسش قرار داده (آیه قبل)، هم زندگی پس از مرگ را منکر میشود و هم وجود خدای مدبر را. (توضیح بیشتر در همین آیه، تدبر2) چنین افرادی فقط در جامعهای که رسما کافرند، نیستند. در میان پیروان ادیان مختلف هم عدهای همین گونهاند.
ظاهرا به همین جهت است که خداوند در جای دیگر (مائده/69) تصریح کرد که اسم این دین و آن دین مهم نیست؛ مهم این است که ایمان به خدا و آخرت و سپس عمل صالح در کار باشد (جلسه157، تدبر1)
یعنی در میان جامعه دینی هم عدهای هستند واقعا ایمان به خدا و آخرت، و در نتیجه عمل واقعا صالح ندارند؛ بلکه آنها هم تابع هوای نفس خودند و فقط اسم دین را یدک میکشند.
پس این آیه (جاثیه/24) و آیه مذکور (مائده/69) یک واقعیت را بیان میکنند که این واقعیت، ممکن است در جامعه کفر رخ دهد و یا در جامعه مسلمانان (یا مسیحیان یا یهودیان یا ...). و در آنجا (مائده/69) تاکید کرد که اسم مهم نیست.
4) «وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ ... وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ ... وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّون»:
نگفتند «نمیدانیم که آیا بعد از زندگی دنیا خبری هست یا نه»؛ و نگفتند که «نمی دانیم غیر از روزگار هم کسی در مردن ما نقش دارد یا نه»؛
بلکه در هردو مورد گفتند که خبری نیست و کسی نقش ندارد.
اما دلیلشان چه بود؟ صرفا اینکه چنین گمان میکردند.
قرآن دارد منطق آنها را به چالش میکشد. نشان میدهد کسانی که خدا چشم و گوش و دل آنها را از درک حقیقت عاجز کرده (آیه قبل) با چه منطقی سخن میگویند.
چه اندازه منطق ما در بحث کردنها این گونه است؟ آیا وقتی از چیزی خوشمان نمیآید اما در موردش اطلاع کافی نداریم، میگوییم «نمیدانیم» یا میگوییم «این گونه نیست؟»
5) «ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا»: با اینکه اینها منکر زندگی بعد از مرگ هستند، چرا گفتند: «می میریم و زنده میشویم» در حالی که جا داشت بگویند «زنده میشویم و میمیریم.»؟
الف. منظور این است که برخی میمیریم و برخی دیگر به دنیا میآیند و در واقع اشارهای است به استمراری که در روزگار هست؛ موید این برداشت، جمله بعدی است که «جز روزگار هلاکمان نمیکند» (المیزان، ج18، ص175)
ب. برخی گفتهاند گویندگان این سخنان معتقد به تناسخ بودهاند (که انسان بعد از مرگش در بدن دیگری دوباره به دنیا برمیگردد). علامه طباطبایی میگویند این سخن بخودی خود میتوانست درست باشد، اما با تعبیر بعدی آیه (جز روزگار هلاکمان نمیکند) و بویژه عبارتی که در آیه بعد آمده (اگر راست میگویید پدران ما را بیاورید) سازگار نیست چون مخصوصا این جمله اخیر نشان میدهد که آنها معتقد بودهاند انسان با مردن پوچ و نابود میشود. (المیزان18/ 175)
ج. ...