1) « اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً »:
خدا (= معبود) کسی است که هدف و مقصود، و مبنای تمام تصمیمگیریهای انسان میباشد و انسان از او اطاعت میکند. تعبیر «خدایش را هوای نفس قرار داد» نشان میدهد هر انسانی حتما خدایی دارد که بپرستد (نگاه کنید به «نکات ترجمه»)؛ و اگر کسی خدای واقعی را انکار کرد، «دلخواه»های فوری و فوتیاش (= هوای نفس) را به جای خدا قرار میدهد.
و آیه میفرماید اگر کسی صرفا آنچه را دلش میخواهد مبنای تصمیمگیری در زندگیاش قرار داد، دیگر نه اهل شنیدن حقیقت خواهد بود (واگر هم بشنود در گوشش فرو نمیرود) (جلسه140، تدبر1) و نه اهل فهمیدن حقیقت؛ و حتی اگر علم هم داشته باشد؛ باز هدایت نخواهد شد.
2) «اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً»:
عبارت «و بر شنواییاش و قلبش مهر پایان نهاد و بر دیدهاش پردهای افکند» توضیح و تفسیر عبارت «خداوند او را دانسته به گمراهی انداخت» میباشد و میخواهد بگوید اگر کسی مبنای تصمیمگیریهایش را دلخواههایش قرار داد، دیگر چشم و گوش و دل وی، کار معرفتیای که باید انجام دهند انجام نمیدهند. (المیزان18/ 173)
نکته تخصصی:
هم در بحثهای روانشناسی و هم در مباحث جامعهشناسی معرفت، از تاثیر عوامل غیرمعرفتی بر معرفت سخن میگویند؛ و برخی این تاثیر را اجتنابناپذیر میدانند و لذا امکان دستیابی به علم واقعی (که کشف حقیقت باشد) را انکار میکنند.
این آیه، مدعای فوق را از جهتی میپذیرد؛ و از جهتی اصلاح میکند:
میپذیرد، زیرا «اضلال از روی علم» را قبول کرده، و نشان داده که اگر کسی مبنای تصمیمگیریهایش دلخواههایش باشد، به چنان وضعیتی مبتلا میشود؛ که دیگر نه با شنیدن و نه با قوای فاهمه خود، و نه حتی با دیدن، نمیتواند حق و حقیقت را درست تشخیص دهد.
اصلاح میکند، زیرا این را نه وضعیت همگانی انسانها، بلکه وضعیت کسانی میداند که مبنای زندگی را هوای نفس قرار دادهاند؛ و
البته متفکران غربی حق دارند چنان عمومیتی را معتقد شوند؛ زیرا در جامعهای زندگی میکنند که «مبنای زندگی را هوای نفس قرار دادن» در قالب یک مکتب فکری به نام «لیبرالیسم» به عنوان آخرین منزل رشد جوامع انسانی در طول تاریخ (نظریه پایان تاریخ، فوکویاما) قلمداد شده است؛
و «لیبرالیسم» یعنی اصالت آزادی،
یعنی مهمترین مبنای زندگی این باشد که آزاد باشم؛
یعنی هرچه دلم میخواهد انجام دهم؛ یعنی معبود قرار دادن هوای نفس؛
و خداوند تصریح کرده که کسی را که چنین باشد، او را بر اساس علم به ضلالت میافتد.
3) «وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ»: اینکه کسی علم داشته باشد و به ضلالت بیفتد، در آیات دیگر قرآن هم مورد تاکید قرار گرفته (نمل/14). درواقع، این گونه نیست که علم و هدایت، ویا جهل و گمراهی، لازم و ملزوم باشند. بلکه تنها وقتی عالم به علمش ملتزم بماند هدایت میشود، وگرنه وقتی علم باشد اما زمام انسان به دست هوای نفس باشد، هدایتی در کار نخواهد بود (المیزان18/ 173)
به تعبیر دیگر، علم داشتن برای هدایت شدن کافی نیست. باید انسان دلخواههایش را هم مدیریت کند. اگر مدیریت انسان به دست دلخواههایش بیفتد، حتی علیرغم علم داشتن، گمراه میشود. (حدیث2)
4) «مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ ... فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ»:
در این آیه، با اینکه خود شخص مقصر است (به جای اینکه خدا و حقیقت محض را مبنای خود قرار دهد، دلخواههای خود را مبنا قرار داده) با این حال، چرا گمراه شدن وی و عدم امکان هدایتش را به خدا برگرداند و خدا را فاعل این کار دانست؟ (و فقط اینجا نیست؛ در جاهای دیگر هم قرآن به ضلالت افتادن افراد را به خدا نسبت میدهد، مثلا: بقره/120؛ غافر/33)
الف. از باب تاکید بر توحید افعالی: اینکه همه چیز و همه کاری در عالم به خدا برمیگردد؛ و این گونه نیست که اینها که گمراه میشوند از دایره ربوبیت خدا خارج شده باشند.
ب. خدا حق و حقیقت محض است و هیچ مقابلی ندارد، و لذا نهتنها همه حقایق ریشه در او دارند، بلکه حتی باطل بودن هر باطلی هم تنها و تنها در پرتوی این حقیقت محض است که معلوم میشود. (توضیح بیشتر این مطلب را در برهان صدیقینِ علامه طباطبایی میتوانید بیابید)
ج. ...
5) «أَ فَرَأَيْتَ ... أَ فَلا تَذَكَّرُون»:
این مطلب که عدهای که مبنای زندگی خود را دلخواههای خود قرار میدهند، حتما گمراه میشوند و علیرغم برخورداری از ابزارهای متعارف معرفتی، راهی به حقیقت نمیبرند، یک مطلبی نیست که نیاز به تجزیه و تحلیل، و یا بررسی و مقایسه کردن و عبرت گرفتن داشته باشد. لذا نفرمود «افلا تعقلون» ویا «فاعتبروا»؛ بلکه فرمود: «آیا متذکر نمیشوید؟». متذکر شدن، صرفا نیاز به توجه کردن دارد. یعنی فقط اگر توجه کنید میفهمید. شاید به همین جهت هم هست که شروع آیه را با «مگر ندیدی» قرار داد. ما در جایی میگوییم «مگر ندیدی؟» که مطلب کاملا واضح و آشکار باشد، و شخص فقط باید به آن مطلب توجه کند.
و واقعا راست میگوید.
مشاهده شکاکیت گستردهای که در دوره مدرن دامنگیر جوامع علمی و دانشگاهی شدی و حتی امروزه در کمال تعجب به عنوان علامت آزاداندیشی بدان افتخار میکنند، نیاز به هیچ تجزیه و تحلیلی ندارد! همین که توجه کنید میبینید هرجا لیبرالیسم در وادی زندگی انسان پا گذاشته، شکاکیت را هم با خود به ارمغان آورده است. آنچه جای تعجب دارد که این وضعیت گمراهی و درماندگی، به عنوان علامت فرهیختگی و روشنفکری القا میشود!
6) «خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً»:
چرا در مورد شنوایی و دل، تعبیر مهر کردن را به کار برد و در مورد دیدگان، تعبیر پرده را؟ چرا برای همه تعبیر مهر کردن یا پرده گذاشتن را به کار نبرد؟
...