1) «و نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»: «آنچه که شفا و رحمت برای مومنان است از قرآن نازل میکنیم» عکس نقیض این جمله چنین میشود: «آنچه از قرآن نازل نکردیم، شفا و رحمت برای مومنان نیست.» یعنی چیزی به قرآن برنگردد، شفا و رحمت در آن نیست.
اما چگونه چنین چیزی ممکن است، در حالی که واضح است که مثلا ما به پزشک [که ظاهرا علمش را از قرآن نگرفته] مراجعه میکنیم و بیماریمان بهبود مییابد؟!
پاسخ:
مقدمه: همه حقایق عالَم در قرآن کریم آمده است (مثلا انعام/59؛ نحل/91؛ واقعه/77-80؛ بروج/21-22) البته درست است که امثال ما بتنهایی نمیتوانیم همه حقایق را از دل قرآن بیرون بکشیم، اما کسانی هستند که میتوانند (احادیث 2 و 3 و 6 و 7).
اگر هر حقیقتی در قرآن آمده است؛
پس،
(الف) حقیقتی نیست که در قرآن کریم نیامده باشد،
پس،
(ب) اگر مطلبی اصلا در قرآن نباشد و صرفا از جای دیگر آمده باشد، حقیقت نیست؛
پس،
(ج) اگر هر کسی به هر علمی رسید که حاوی شفا و رحمت بود، حتما ریشه آن علم به نحوی به قرآن برمیگردد.۱
(توجه: این ارجاع نیاز نیست که حتما ارجاع ظاهری باشد. اگر توجه کنیم که حقیقت و باطن قرآن، همان علم خداست، و هر کسی به هر علمی میرسد از علم خدا بهرهمند شده، فهم اینکه همه حقایق و فایدهمندیشان [= شفا و رحمت] باید به نحوی از قرآن ریشه گرفته شده باشد، ساده میشود. همچنین به تدبر 4 دقت شود)
نکته منطقی: به لحاظ ساختار استدلالی، گزاره (ج) با برهان خلف اثبات شد؛ و در این فرایند، گزاره (الف)، از فرمول «عکس نقیض» به دست آمد؛ و گزاره (ب) از فرمول «رفع تالی».
2) «نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ ... وَ ... یَزيدُ ... خَسارا»: در نظام خلقت، یک حقیقت واحد (قرآن) میتواند برای عدهای مایه شفا و رحمت باشد، و برای عدهای مایه خسران (حدیث1). این کاملا به نوع استفاده ما و نسبتی که ما با او برقرار میکنیم، مرتبط است؛ زیرا که در حالت عادی، هنگام مراجعه به قرآن، راه نفوذ شیطان هم باز است (نحل/98، جلسه 92).
توجه شود که این به معنای خنثی بودن ذات قرآن نیست؛ شاید به همین جهت است که خداوند در این آیه، شفا و رحمت را به خود نسبت داد (نُنَزّل)، اما خسارتآفرینی را خیر (یَزیدُ). آنچه خداوند متعال در قرآن کریم قرار داده است، شفا و رحمت است؛ اما ظالمان هنگام مواجهه با قرآن راه ورود شیطان را نبستهاند؛ و شیطان کاری میکند که همین قرآن در وجود آنها اثر معکوس بگذارد؛ و خسران (= بدی) را در آنها تقویت کند.
3) «الْقُرْآنِ ... لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَسارا» نفرمود: «ظالمان از قرآن استفاده نمیکنند.» بلکه فرمود «خسارتشان بیشتر میشود.» پس مساله، بیاعتنایی عدهای به قرآن نیست؛ بلکه مساله این است که عدهای از خود قرآن در مسیر اهداف پلید خود و در مسیر خسارتآفرینی سوءاستفاده کنند؛ و این یک واقعیتی است که خود قرآن هم بدان توجه کرده؛ و تقصیر خدا و پیامبر و حضور دین در جامعه و ... هم نیست. به قول ملای رومی:
زان که از قرآن بسی گمره شدند
زان رَسَن قومی درونِ چَه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چون تو را سودای سربالا نبود
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar3/sh200/
4) «الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ ... لِلْمُؤْمِنينَ... و لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَسارا» مقصود از «ظالم» در این آیه کیست؟
علامه طباطبایی توضیح میدهند که خدا در قرآن نشان داده که ممکن است کسی قلبش مریض باشد در حالی که هنوز منافق یا کافر نشده است (احزاب/60؛ مدثر/31)؛ و اگر قرآن، شفا برای مومنان است، پس علیالقاعده مرضهای این افراد را شفا میدهد. پس، با توجه به اینکه:
اولا «شفا در مقابل مرض است» و
ثانیا در این آیه، «ظالم – که شفا نمییابد- را در مقابل مومن آورد»،
پس
این ظلم، -که شفا نمییابد- مرضهای افرادی است که مومن نیستند، یعنی مربوط به محدودهای است که کفر [زیر بار حق نرفتن و لجاجت با حق] در وجودشان هست؛ و منحصر به کفر شرکورزی نیست. (المیزان13/ 183-185) (در قرآن کریم، اصطلاح «کفر» مثلاً در مورد مسلمانان منافق نیز به کار رفته است. نساء/137-138)
اگر این مطلب را کنار حدیث ثقلین بگذاریم که: «قرآن از اهلبیت جداییناپذیر است» (و نیز احادیث 2 و3 و 6 و7)، معلوم میشود که چرا ظالمانِ نسبت به آل محمد ص، مصداق اصلی این «ظالمان» دانسته شدهاند (حدیث1):
زیرا کسی که به این حقیقتی که در حدیث ثقلین بیان شده، کفر بورزد، عملا راه استفاده صحیح از قرآن را بر خود بسته است؛ و برای همین فقط راه شیطان بر او باز میماند.
5) «الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ»: قرآن مایه شفا و رحمت برای مومنان است.
پس،
اگر بعد و قبل از رفتنمان سراغ قرآن هیچ تغییری نکردیم، یا واقعا مومن نیستیم (خلوص نیت ویا یقین نداریم؛ احادیث 4 و 5) یا حقیقتا سراغ قرآن نرفتهایم!
6) « نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآن ما هُوَ شِفاءٌ»: خدا ما را با فطرتی پاک و قلبی سالم به دنیا فرستاد. اما شیطان با زینت دادن دنیا و آلودگیهایش ما را مریض کرد. هر مرضی دوایی و شفایی دارد. نفرمود قرآن دواست؛ بلکه فرمود شفاست. دوا را باید استفاده کنی تا بعدا شفا حاصل شود. اما سراغ قرآن رفتن، عین شفا گرفتن است؛ برای اینکه این دل را سالم نزد خدا برگردانیم (شعراء/89)، راهی جز جدی گرفتن قرآن ندارد؛ و اگر جدی گرفتیم، همان جدی گرفتن، شفاست، نه اینکه دوا باشد که حالا اثر بکند یا نکند.
(نکته: مفسران درباره اینکه قرآن چگونه و از چه زوایایی میتواند شفابخش باشد (مادی، معنوی، جسمی، روحی، علمی، عملی و ...) ابعاد مختلفی را برشمردهاند که همگی میتواند درست باشد؛ اما آیه مطلق است و هرگونه شفا و رحمتی را شامل میشود (چنانکه در احادیث دیدیم که هم مرضهای جسمی مطرح شد، هم روحی)
7) ثمره مهم آیه 82 سوره اسراء در سیر و سلوک با استفاده از تدبرهای 1 و 4 و 6
بسیاری از ما دنبال حکیم و مرادی میگردیم که مرضهای قلبمان را بشناسد و راه علاج بگوید. در حالی که قرآن کریم، نهتنها دوا، بلکه شفاست. آن حکیم و مرادی که دنبالش میگردیم، میخواهد نسخهی دوا بدهد؟! اما نسخه شفا موجود است!
یکی از اساتید ما میفرمود:
«بر اساس حدیث ثقلین، هیچ جداییای بین قرآن و عترت نیست. پس اگر دلت برای امام زمانت تنگ شده و میخواهی سراغ او بروی، سراغ قرآن برو! اگر می خواهی به وجه او بنگری، به مصحف نگاه کن!»
آیا حکیمی برتر از امام زمان عج راه مداوای قلب مریض ما را میداند؟
آیا نسخهای شفابخشتر از قرآن وجود دارد؟
آیا این دو از هم جداییپذیرند؟
پس چرا این همه این در و آن در میزنیم و جایی که باید برویم، نمیرویم؟
امید که در این شب مبارک، کریم اهل بیت امام حسن مجتبی ع، دست ما را بگیرد.