1) فتح بن یزید جرجانی روایت میکند که در مسیر کاروان امام رضا ع به سمت خراسان ایشان را زیارت میکنند و سخنانی رد و بدل میشود تا بدینجا که امام ع میفرمایند:
همانا خالق را جز آن گونه که خود توصیف کرده نمیتوان توصیف کرد؛ و چگونه میتوان کسی را توصیف کرد که حواس از درک او عاجزند، و اوهام [تصورات ذهنی] از رسیدن به او، و خطورات [قلبی] از حد زدن بر او، و دیدگان از احاطه بر او عاجزند، منزه و برتر است از آنچه وصفکنندگان توصیفش کنند؛ در عین نزدیکی، فاصله گرفت و در عین فاصله گرفتن، نزدیک شد؛ پس او در عین دوریاش نزدیک است و در عین نزدیکیاش دور؛ «چگونگی» را او چگونگی بخشید پس در موردش نمیتوان پرسید که او چگونه است! و «کجا» را او کجاییت بخشید پس در موردش نمیتوان پرسید که او کجاست! چرا که او مبدأ برای «چگونه شدن» و «کجاییت یافتن» است.
ای فتح! هر جسمی از غذا تغذیه میکند به غیر از خالق روزیبخش که او اجسام را جسمانیت بخشید و صورتها را صورت بخشید، پس او نه جسم است و نه صورتی دارد، نه تجزیهبردار است و نه متناهی است، نه زیادی میپذیرد و نه کمشدنی است، مبراست از ذات آنچه که در ذات امور جسمانی قرار داده و او لطیف و خبیر و شنوا و بینا و واحد و أحد و صمدی است که نه میزاید و نه زاده شده است و هیچکس همانند او نیست. شیئیتدهنده به اشیاء و جسمیتبخش به اجسام و صورتدهنده به صورتهاست؛ اگر آن گونه بود که مشبهه [کسانی که خدا را به مخلوقات تشبیه میکنند] میپنداشتند، خالق از مخلوق، و روزیدهنده از روزیگیرنده، و ایجادکننده از ایجادشونده، شناخته نمیشد ولی اوست ایجاد کننده، و تفاوت است بین او کسانی که او آنها را جسم و صورت و شیئیت بخشید چرا که هیچ چیزی شبیه او نیست ...
التوحيد (للصدوق)، ص61
حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ بُرْدَةَ قَالَ حَدَّثَنِي الْعَبَّاسُ بْنُ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيُّ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِيِّ عَنِ الْفَتْحِ بْنِ يَزِيدَ الْجُرْجَانِيِّ قَالَ:
لَقِيتُهُ ع عَلَى الطَّرِيقِ عِنْدَ مُنْصَرَفِي مِنْ مَكَّةَ إِلَى خُرَاسَانَ وَ هُوَ سَائِرٌ إِلَى الْعِرَاقِ ... ثم قال...۱
وَ إِنَّ الْخَالِقَ لَا يُوصَفُ إِلَّا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَ أَنَّى يُوصَفُ الَّذِي تَعْجِزُ الْحَوَاسُّ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَوْهَامُ أَنْ تَنَالَهُ وَ الْخَطَرَاتُ أَنْ تَحُدَّهُ وَ الْأَبْصَارُ عَنِ الْإِحَاطَةِ بِهِ جَلَّ عَمَّا وَصَفَهُ الْوَاصِفُونَ وَ تَعَالَى عَمَّا يَنْعَتُهُ النَّاعِتُونَ نَأَى فِي قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فِي نَأْيِهِ فَهُوَ فِي بُعْدِهِ قَرِيبٌ وَ فِي قُرْبِهِ بَعِيدٌ كَيَّفَ الْكَيْفَ فَلَا يُقَالُ لَهُ كَيْفَ وَ أَيَّنَ الْأَيْنَ فَلَا يُقَالُ لَهُ أَيْنَ إِذْ هُوَ مُبْدِعُ الْكَيْفُوفِيَّةِ وَ الْأَيْنُونِيَّةِ يَا فَتْحُ كُلُّ جِسْمٍ مُغَذًّى بِغِذَاءٍ إِلَّا الْخَالِقَ الرَّزَّاقَ فَإِنَّهُ جَسَّمَ الْأَجْسَامَ وَ هُوَ لَيْسَ بِجِسْمٍ وَ لَا صُورَةٍ لَمْ يَتَجَزَّأْ وَ لَمْ يَتَنَاهَ وَ لَمْ يَتَزَايَدْ وَ لَمْ يَتَنَاقَصْ مُبَرَّأٌ مِنْ ذَاتِ مَا رَكَّبَ فِي ذَاتِ مَنْ جَسَّمَهُ - وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ. لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ مُنْشِئُ الْأَشْيَاءِ وَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ وَ مُصَوِّرُ الصُّوَرِ؛ لَوْ كَانَ كَمَا يَقُولُ الْمُشَبِّهَةُ لَمْ يُعْرَفِ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِ وَ لَا الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِ وَ لَا الْمُنْشِئُ مِنَ الْمُنْشَأِ لَكِنَّهُ الْمُنْشِئُ فَرق بَيْنَ مَنْ جَسَّمَهُ وَ صَوَّرَهُ وَ شَيَّئَهُ وَ بَيْنَهُ إِذْ كَانَ لَا يُشْبِهُهُ شَي ..
2) شخصی خدمت امام صادق ع رسید و گفت از محبان شما هستم. امام ع پرسید از کدام دسته از محبان ما. شخصی گفت مگر آنها چند دستهاند. حضرت آنها را سه دسته دانست: کسانی که فقط آشکارا ایشان را دوست دارند و کسانی که فقط در باطن، ایشان را دوست دارند و کسانی که در ظاهر و باطن ایشان را دوست دارند؛ شروع به بیان اوصاف هریک کردند و اولین وصف برترین گروه را این دانستند که علم و ایمانشان به توحید را محکم کردهاند. یکی از اصحاب تقاضا میکند که حضرت این ایمان را توضیح دهند، امام میفرمایند ایمان را نمیشناسید مگر اینکه ابتدا آن را که به او قرار است ایمان بیاورید را بشناسید و سپس شروع به معرفی توحید میکنند: ۲
هر كه پندارد خدا را با توهم قلبی [= صورت ساختهی ذهن] میشناسد، او مشرک است؛
و هر كه پندارد که خدا را با «اسم» و بدون «معنی» میشناسد، به بىاساس بودن سخن خود اعتراف كرده است؛ زيرا که «اسم» امری حادث [= قبلا نبوده و الان موجود شده] است؛
و هر كه پندارد اسم و معنى را با هم مىپرستد، همانا براى خدا شريكى قرار داده است؛
و هر كه پندارد معنى را با توصیف [= توضیح ذهنی] و نه با ادراک [درک شهودی] مىپرستد، حواله بر امر غایب كرده است [= دنبال خدایی رفته که حضور ندارد]؛
و هر كه پندارد صفت و موصوف را [با هم] مىپرستد، يكتاپرستى را ابطال نموده است؛ زيرا که صفت غير از موصوف است؛
و هر كه پندارد موصوف را به صفت اضافه مىكند [یعنی با وصف ذهنی خدا را میشناسد، بعد برای این وصف، یک کسی که صاحب این وصف باشد، در نظر میگیرد یا اینکه یعنی «هر کس کمال ذات موصوف را به اتصاف او به صفت قرار دهد پس کبیر را که ذات ینبوع کمالات است را کوچک شمرده است»۳] همانا بزرگ را كوچك شمرده است؛
و [هیچیک از اینها] خداوند را آن گونه که سزاوارش بود، نشناختند.
عرض شد: پس راه يكتاپرستى چگونه است؟
فرمود: راه بحث باز است و امکان خروج [از این مساله دشوار] فراهم:
شناختِ خودِ [شخص] شاهد و حاضر، قبل از [شناخت] وصف اوست؛ و شناختِ [ذهنی پیدا کردن نسبت به شخص] غایب است که بر [شناختِ] خود او مقدم است.
[یعنی: درک مستقیم کسی که در محضرش قرار داریم، مقدم بر شناخت او بر اساس تصویر ذهنی است؛ اما چیزی را که از ما غایب است ابتدا از راه توصیفات ذهنی به او علم پیدا میکنیم و از این راه به خود او و شناخت خود او میرسیم؛ و خدا هم همهجا شاهد و حاضر است؛ لذا نیاز نیست ابتدا از راه توصیف ذهنی، او را بشناسیم، که اگر توصیفات ما همه نارسا بود، شناخت معتبری رخ نداده باشد؛ بلکه چون حاضر است، حقیقت او را با تمام وجودت درک میکنی]
عرض شد: چگونه خودِ آن کسی که شاهد و حاضر است [= خدا] را پيش از صفتش [= پیش از اینکه قبلا تصور ذهنیای از آن برای ما حاصل شده باشد] بشناسيم؟
فرمود: او را مىشناسى و به شناخت[ی که از] او [داری] هم علم داری [یا: به نشانه او علم داری۴] و خودت را نيز در پرتو او مىشناسى و این گونه نیست که خودت توسّط خود و از جانب خود بشناسى، و نیز مىدانى كه همانا هر چه در او [= نفس خودت] است از براى او و به واسطه اوست؛ همان گونه که [برادرانش] به يوسف گفتند: «آيا واقعا تو خود يوسفى؟ گفت: آرى، من يوسفم و اين برادر من است». [يوسف/90] پس يوسف را به خود او شناختند، نه اینکه با غیر او [= به وسيله کس ديگرى] او را بشناسند، و نه اینکه با توهم قلبی [بر اساس یک صورت ذهنی خودساخته] به او پی ببرند.
آيا سخن خداوند را ملاحظه نكردهاى كه مىفرمايد: «شما را نرسد كه درخت آن را برويانيد» [نمل/60] مىفرمايد: شما حقّ نداريد از پيش خود امامى [انتخاب و] نصب نماييد و او را به هواى نفس و خواست خود بر حقّ بخوانيد... ۵
[ظاهرا جملات اخیر که امام وارد بحث ضرورت تعیین امام از جانب خدا میشوند، از این باب است که نشان دهند که ببینید: کسی که مقام امامت دارد میتواند این گونه توحید را شرح دهد و دچار چالش نشود]
[و ممکن است اشاره باشد که آن عبارت، شهود عین شاهد قبل از صفتش، تنها از ناحیه خداوند متعال در قلب عبد جلوه میکند، از باب و کل شیء احصیناه فی امام مبین، به سیاق آیه در تفسیر انفسی، که شعاعی از نور امام مبین مطلق است، که واسطه فیض است. و الله العالم]۶
تحف العقول، ص329-326 ؛ برای مشاهده متن عربی حدیث، ر.ک: http://lib.eshia.ir/15139/1/326