1) «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ قُلْ هُوَ ...»: برخی بر این باورند که «بِسْمِ اللَّهِ» در هر سوره خاص همان سوره است و با معانی آن سوره ارتباط خاصی دارد (آداب الصلوه امام خمینی/242) و درباره معنای آن در ابتدای سوره اخلاص گفتهاند: «شرح نسب حق و بیان اسرار توحید را با انانیتِ [= منیّت و خودبینیِ] خود و زبان منسوب به خود نتوان بیان نمود؛ بلکه تا سالک از حجاب خود بیرون نرود و متحقق به مقام مشیت مطلقه و حضرت فیض مقدس نشود [= خود را کاملا تسلیم اراده خدا نکند] و فانی در هویت مطلقه نگردد [= از منیتش چیزی باقی نماند]، سرایر توحید را درک نکند. (آداب الصلوه امام خمینی/305)
2) «... اللَّهُ أَحَدٌ»: در «نکات ترجمه» بیان شد که از طرفی اهل لغت بر این باورند که «أحد» به نحو منفرد (غیر مضاف یا مضاف الیه) برای انکار به درد میخورد و «واحد» برای اثبات؛ و ازطرف دیگر میدانیم که «أحد» در مورد خداوند با معنای اثباتی به کار برده میشود.
وقتی میگفتیم «أحدی نیامد» یعنی هیچکس نیامد. گویی «أحد» آن «یک»ی است که وقتی نمیآید «هیچکس» نمیآید، پس وقتی میآید باید «همه» را بیاورد و در میان اشیای جهان چنین چیزی وجود ندارد؛ لذا در کلام عادی، در جمله اثباتی استفاده نمیشود؛ اما در مورد خدا چطور؟ آیا خدا همان «یک»ی نیست که هرجا باشد همه چیز هست؟!
اکنون به حدیث 4 بنگرید: «أحد» وحدتش وحدت عددی نیست؛ وحدت عددی، «یک»ی است که در ازایش «دو» ممکن است. مثلا «خورشید منظومه شمسی» تنها «یکی» است؛ اما «أحد» نیست؛ زیرا خورشید دوم، محال نیست (همان طور که برخی منظومهها چند خورشید دارند). اما خداوند «یک»ی است که «دو» برایش فرض ندارد. «خدای دوم»، نه فقط «موجود نیست»، بلکه «محال است وجود داشته باشد». به همین جهت است که امام علی ع فرمود: هر «یک»ی غیر از خدا، به خاطر «قلیل» بودنش است که «یک» است. اگر یک خورشید داریم، چون تعدادش کم است، یکی شده است و اگر دوتا شود، تعداد خورشیدها در عالَم بیشتر میشود. اما خداوند «یک»ی است که «یک» بودنش به خاطر کم بودنش نیست. او از فرط عظمت، «یک» است؛ «یک»ی است که «دو» ندارد و جا برای «دوم»یای نگذاشته است.
برای همین است که با اینکه «أحد» را نمیتوان در جمله مثبت استفاده کرد؛ اما برای خدا میتوان؛ زیرا خدا همان «یک»ی نیست که هرجا باشد همه چیز هست!
«وحدت وجود»ی که فلاسفه و عرفا میگویند، چنین چیزی است.
آنکه میگفت
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
نمیخواست واقعیت داشتن سایر موجودات را انکار کند و نعوذبالله بگوید که خداوند با همه چیز متحد ویا در همه چیز حلول کرده است! چون، در عرض خدا چیزی نیست که بخواهد با او متحد شود یا در او حلول کند!
بلکه او فهمیده بود که به تعبیر سعدی شیرین سخن:
...
بر عارفان جز خدا هیچ نیست
توان گفتن این با حقایق شناس
ولی خرده گیرند اهل قیاس
که پس آسمان و زمین چیستند؟
بنی آدم و دام ودد کیستند؟
... همه هرچه هستند از آن کمترند
که با هستیاش نام هستی برند...
http://ganjoor.net/saadi/boostan/bab3/sh18/
یکبار دیگر به فرازهایی از این سخن شیرین هاتف اصفهانی نگاهی بیندازیم:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلسِتان بینی
...آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
...هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
...آنچه نشنیده گوش، آن شنوی
وانچه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عینالیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو
http://ganjoor.net/hatef/divan-hatef/tarjeeband/
3) «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»: کسی که «أحد» بودن خدا را باور کند، آنگاه میفهمد که خدا برای او کافی است و از غیر خدا نمیترسد (جلسه 102، زمر/39).
آنگاه اگر همچون ابراهیم ع تنهای تنها بماند باز حتی جبرئیل را هم «کس»ی نمیبیند که بتواند به او کمک کند، چه رسد به سایرین (جلسه 102، حدیث1).
اگر امام خمینی با قاطعیت میگفت «نترسید، نترسانید ... آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند»
http://www.imam-khomeini.ir/fa/books/BooksahifeBody.aspx?id=2067
اگر میگفت:
«ما میگوییم اسرائیل باید از صفحۀ روزگار محو شود»
http://www.imam-khomeini.ir/fa/books/BooksahifeBody.aspx?id=3027
چون
«بنده خدا» شده بود و «أحد» بودن خدا را باور کرده بود.
4) «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»: این آیه هم با «قل» شروع میشود.
یعنی وقتی به «أحدیت» خداوند پی بردی و فهمیدی به چه حقیقت گرانبهایی رسیدهای، این را به دیگران هم بگو.
یعنی اینکه این منطق خودت را به همگان اعلام کن که:
"خداوندا، ما تنهای تنهاییم و غیر از تو کسی را نمیشناسیم و غیر از تو نخواستهایم که کسی را بشناسیم" (جلسه102، تدبر3)