سوره الحجرات - آیه 9

۱۰۷۴) سوره ‌حجرات (۴۹)، آیه۹ وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ ۸ ذی‌القعده ۱۴۴۳
۱۴۰۱/۰۳/۱۸

و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد. پس اگر بازگشت، بین آن دو به عدل آشتی دهید، و دادگری بورزید، که همانا خداوند اهل قِسط را دوست دارد.

طائِفَتانِ۱

مِنَ الْمُؤْمِنینَ۲

اقْتَتَلُوا / اقْتَتَلتا / اقْتَتَلا

در عموم قرائات مشهور این کلمه به صورت جمع (اقْتَتَلُوا) قرائت شده است؛ که بر اساس معنای «طائفتین» بوده است؛ نه لفظ آن؛

اما در برخی از قرائات غیرمشهور (أبوالمتوكل الناجی و أبوالجون و ابن أبی‌عبلة) هماهنگ با لفظ «طائفتین» به صورت تثنیه مونث (اقْتَتَلتا) قرائت شده است؛

و در برخی از قرائات غیرمشهور دیگر (ابن مسعود و أبی بن كعب و زید بن علی و عبید بن عمیر و أبوعمران الجونی) به صورت تثنیه مذکر (اقْتَتَلا) قرائت شده است ظاهرا بدین مناسبت که «طائفتین» به معنای «فریقین» است.

معجم القراءات، ج۹، ص80-81۳؛ زاد المسیر فی علم التفسیر (ابن جوزی)، ج‏4، ص147۴

فَأَصْلِحُوا بَینَهُما / فَخُذُوا بَینَهُم

در قرائت ابن مسعود، به جای «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» به صورت «فَخُذُوا بَینَهُم» قرائت شده است (در هر دو موردی که در این آیه آمده چنین است؛ که مورد دوم هم چند سطر بعد به تفصیل خواهد آمد).

معجم القراءات، ج۹، ص8۱۵

إِحْداهُما۶

الْأُخْری‏۷

تَفی‏ءَ إِلی‏ / تَفی إِلی‏ /...

در اغلب قرائات کلمه «تفیء» با همزه قرائت شده است که مضارع از فعل «فاء» است؛

اما در برخی قرائات غیرمشهور (زهری؛ و نیز روایتی از ابوعمرو) بدون همزه (تَفِی) قرائت شده است؛ که برخی گفته‌اند این یک قرائت شاذ در فعل مضارع در کلمات مهموز الیاء است (همچنین در خصوص تسهیل یا آشکار کردن همزه‌ها و نیز نحوه ادای آن در حالت وقف و... نیز قرائات دیگری ذکر شده است که ظاهرا‌ تأثیری در معنا ندارد).

معجم القراءات، ج۹، ص8۱-82۸

‏تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا / یفیئوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءوا فَخُذُوا بَینَهُم بِالْقِسْطِ»

عبارت «حتی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا» که در مصحف عثمانی چنین آمده ظاهرا در مصحف ابن مسعود و قرائت وی به صورت «حتی یفیئوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءوا فَخُذُوا بَینَهُم بِالْقِسْطِ» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص82۹

فاءَتْ۱۰


  1. . قرأ حمزة فی الوقف بالتسهیل بین بین، ویجوز فی الألف قبلها المد والقصر.
    . وفیه وجه آخر وهو إبدال الهمزة یاء محضة «طایفتان» علی صورة الرسم مع إجراء وجهی المد والقصر.
    قال فی النشر: «وهو وجه شاذ، لا أصل له فی العربیة، ولا فی الروایة، واتباع الرسم فی ذلك ونحوه بین بین» (معجم القراءات، ج۹، ص80).
    ↩
  2. . سبقت القراءة بإبدال الهمزة واو فی الآیة /۲۲۳ من سورة البقرة ،والآیة/۹۹ من سورة یونس (معجم القراءات، ج۹، ص80).↩
  3. . قرأ الجمهور «اقتتلوا» جمعا حملا علی المعنی، لأن الطائفتین فی معنی القوم والناس.
    . وقرأ أبو المتوكل وأبو الجون وابن أبی عبلة «اقتتلتا» علی لفظ التثیة.
    . وقرأ زید بن علی وعبید بن عمیر وأبی بن كعب وابن مسعود وأبوعمران الجونی «اقتتلا» علی التثیة مراعی بالطائفتین الفریقان.
    ↩
  4. . و قرأ أبيّ بن كعب، و ابن مسعود، و أبو عمران الجوني: «اقتتلا» على فعل اثنين مذكّرين. و قرأ أبو المتوكّل النّاجي، و أبو الجون، و ابن أبي عبلة: «اقتتلتا» بتاء و ألف بعد اللام على فعل اثنين مؤنّثتين.↩
  5. . قرأ عبد الله بن مسعود «فخذوا بینهم» مكان «فأصلحوا بینهما» فی قراءة الجماعة.↩
  6. . قرأه بالإمالة حمزة والكسائی وخلف.
    . وبالفتح والتقلیل أبو عمرو والأزرق وورش.
    . وقراءة الباقین بالفتح. (معجم القراءات، ج۹، ص8۱)
    ↩
  7. قرأه بالإمالة أبو عمرو وحمزة والكسائی وخلف وابن ذكوان بروایة الصوری.
    . وقرأ الأزرق وورش بالتقلیل.
    . وقراءة الجماعة بالفتح، وهی روایة الأخفش عن ابن ذكوان. (معجم القراءات، ج۹، ص8۱)
    ↩
  8. . قرأ الجمهور «... تفیء...» بالهمز مضارع «فاء».
    . وقرأ الزهری: «حتی تفیَ إلی أمر الله» بغیر همز وفتح الیاء. وذكرها الصفراوی قراءة لأبی معمر عن عبد الوارث عن أبی عمرو وعباس عن أبی عمرو من طریق الأهوازی. قال أبو حیان: «كما قالوا فی مضارع جاء: یجی، بغیر همز، فإذا أدخلوا الناصب فتحوا الیاء، أجروه مجری «یفی» مضارع «وفی» شذوذا».
    . وقرأ بتسهیل الهمزة الثانیة «إلی» كالیاء نافع وابن كثیر وأبو عمرو وأبو جعفر ورویس وابن مهران عن روح وابن محیصن والیزیدی
    . وقرأ الباقون بتحقیق الهمزتین، وهو الوجه عن روح.
    . وإذا وقف حمزة وهشام علی «تفیء» سكنّا الهمزة وأبدلاها یاءً.
    . ولهما أیضا نقل حركة الهمزة إلی الیاء الساكنة وهو القیاس وحذف الهمزة، وهذه كقراءة الزهری.
    . ویجوز الإدغام مع السكون، ومع الرَّوم.
    ↩
  9. . قرأ عبد الله بن مسعود «حتی یفیئوا إلی أمر الله فإن فاءوا فخذوا بینهم بالقسط».↩
  10. . قرأه حمزة فی الوقف بتسهیل الهمزة بین بین (معجم القراءات، ج۹، ص82).↩

طائِفَتانِ

قبلا بیان شد که درباره ماده «طوف» ابن‌فارس بر این باور است که این ماده در اصل دلالت می‌کند بر دَوَران چیز به دور چیز دیگر و به آن پیچیدن، و «طوفان» [که همان «سیل» در فارسی است] (اعراف/۱۳۳؛ عنکبوت/۱۴) هم از همین ماده است به معنای آنچه دور اشیا می‌چرخد و آنها را با آب می‌پوشاند. اما حسن جبل معتقد است که اصل این ماده دلالت دارد بر پوشاندن چیزی (با غلظت یا قوت) به نحوی که حدود آن چیز را دربربگیرد؛ چنانکه «طوفان» [= سیل]، آبی است که هر مکانی را می‌پوشاند: «فَأَرْسَلْنا عَلَیهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ» (اعراف/۱۳۳)، «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی‏ قَوْمِهِ … فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ» (عنکبوت/۱۴)؛ ویا «طَوف» به معنای دسته‌ای از نی ویا چوب است که محکم به هم بسته می‌شود و روی آب قرار می‌گیرد تا بر آن سوار شوند؛ و «طواف» دربرگرفتن اطراف چیزی است که دور آن گردیده می‌شود. راغب هم بر این باور است که «طوفان» به هر حادثه‌ای که انسان را احاطه کند گفته می‌شود و به خاطر کاربرد این واژه در مورد طوفان نوح بوده که کاربرد آن به طور خاص، در مورد آب عظیمی که به عنوان بلا، انسان را دربرگیرد، رایج شده است.

البته کاربرد این ماده به صورت فعل ثلاثی مجرد در قرآن کریم بیشتر نظر کسانی که آن را به معنای دوران چیزی به دور چیز دیگر می‌دانسته‌اند تقویت می‌کند؛ چنانکه در خصوص بهشتیان می‌فرماید: «وَ یطُوفُ عَلَیهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ» (طور/۲۴) «یطُوفُ عَلَیهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ» (واقعه/۱۷؛ انسان/۱۹) «یطافُ عَلَیهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعینٍ» (صافات/۴۵) «یطافُ عَلَیهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ» (زخرف/۷۱) «وَ یطافُ عَلَیهِمْ بِآنِیةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَواریرَا» (انسان/۱۵)؛ و حتی در مورد جهنمیان آمده است: «یطُوفُونَ بَینَها وَ بَینَ حَمیمٍ آنٍ» (الرحمن/۴۴) (در غیر این موارد، فقط یک مورد در قرآن کریم این ماده به صورت فعل ثلاثی مجرد آمده است: «فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ» (قلم/۱۹) که در ادامه در مورد آن بحث می‌شود).

این ماده وقتی به صورت فعل در مورد طواف خانه خدا» (و سعی صفا و مروه] به کار رفته، در باب تفعل استعمال شده است: «وَ لْیطَّوَّفُوا بِالْبَیتِ الْعَتیقِ» (حج/۲۹) «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أَنْ یطَّوَّفَ بِهِما» (بقره/۱۵۸) که این صیغه دلالت بر تکلف و اصرار به متصف شدن به وصف مربوطه (طواف) دارد و ظاهرا می‌خواهد اشاره کند به اوج جدیت و اخلاص آنان در طواف.

«طائف» به معنی کسی است که دور چیز دیگری می‌گردد، و نه تنها به کسانی که دور خانه خدا طواف می‌کنند: «أَنْ طَهِّرا بَیتِی لِلطَّائِفِینَ‏» (بقرة/۱۲۵)، بلکه به جنیانی که دور قلب انسان می‌گردند تا او را وسوسه کنند: «إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَكَّرُوا» (اعراف/۲۰۱)* یا بلایی که دورادور نعمتی را فرامی‌گیرد: «فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ» (قلم/۱۹)، یا ‌به نگهبان خانه که غالبا دور خانه می‌گردد، نیز گفته می‌شود.

«طوّاف» (نور/۵۸) هم صیغه مبالغه «طائف» است و در آیه «لِیسْتَأْذِنْكُمُ الَّذینَ مَلَكَتْ أَیمانُكُمْ وَ الَّذینَ لَمْ یبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ … لَیسَ عَلَیكُمْ وَ لا عَلَیهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیكُمْ بَعْضُكُمْ عَلی‏ بَعْض» (نور/۵۸) ظاهرا به معنای کثرت ارتباط بین افراد است که گویی دائما دور هم می‌گردند.

«طائفه» به جماعتی از مردم گفته می‌شود از این جهت که دور یک نفر یا یک چیز گرد آمده‌اند؛ و برخی گفته‌اند در اصل افرادی بودند که دائما در سفر در حال گردش بوده‌اند، اما تدریجا به هر جماعتی گفته شده، و کم‌کم حتی بر دو نفر و بر یک نفر هم اطلاق گردیده است؛ چنانکه آیات «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» (‌حجرات/۹) یا «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهوا فِی الدّین» (توبه/۱۲۲) را در جایی که بین دو نفر نزاع شود یا حتی یک نفر برای تفقه در دین اقدام کند جاری دانسته‌اند.

جلسه ۴۸۵ http://yekaye.ir/al-qalam-68-19/

الْمُؤْمِنینَ

در آیه ۷ گذشت.

اقْتَتَلُوا / فَقاتِلُوا

قبلا بیان شد که ماده «قتل» در اصل بر میراندن (إماته) دلالت دارد و در فارسی معادل «کُشتن» است. این ماده، به ماده «موت» (مرگ) بسیار نزدیک است؛ یعنی در هردو جدا شدن روح از بدن مد نظر است؛ اما با هم تفاوتی هم دارند: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ» ‏(آل عمران/۱۴۴) و در تفاوت این دو گفته‌اند وقتی به عمل عامل توجه شود، «قتل» گفته می‌شود و وقتی خود زوال حیات مد نظر است «موت» گویند؛ و یا اینکه قتل به عملی گویند که با آن موت حاصل می‌شود، اما موت به وضعیتی که حاصل شده گویند. برخی هم گفته‌اند موت صرفِ زوال حیات است، اما قتل، زایل کردن بنیه حیوانی موجود زنده است و حتما باید فعل انسان باشد؛ از این جهت حتی به کار کسی که دیگری را زندانی کند و مانع دسترسی او به غذا و … شود تا او بمیرد هم تعبیر «قتل» به کار می‌برند.

این ماده در حالت عادی ثلاثی مجرد، متعدی است: «وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ» (بقره/۲۵۱) و مصدر آن «قتل» است (الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ، بقره/۱۹۱).

وقتی به باب مفاعله (مقاتله، قتال) می‌رود (یسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فیهِ قُلْ قِتالٌ فیهِ كَبیر، بقره/۲۱۷؛ وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَكُونَ فِتْنَةٌ، بقرة/۱۹۳؛ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا، حشر/۱۲؛ قاتِلُوا الَّذِینَ یلُونَكُمْ‏، توبة/۱۲۳؛ وَ مَنْ یقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیقْتَلْ‏، نساء/۷۴) به معنای پیکار و جنگیدن است، یا از این باب که جنگیدن، زمینه قتل دیگران را فراهم می‌کند، ویا از این جهت که به اقتضای این صیغه که دلالت بر استمرار دارد، جنگیدن موجب قتل مستمر می‌شود. در این باب، گاه معنای «کشتن» و به قتل رساندن غلبه دارد: «قاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّی یؤْفَكُون» (توبه/۳۰ و منافقون/۴)، و گاه اصل جنگیدن و مبارزه مسلحانه: «قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاَتَّبَعْناكُمْ» (آل عمران/۱۶۷) یا «إِذْ قالُوا لِنَبِی لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فی‏ سَبیلِ اللهِ قالَ هَلْ عَسَیتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَیكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فی‏ سَبیلِ اللهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَیهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُم» (بقره/۲۴۶) یا «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ یقاتِلُوكُمْ أَوْ یقاتِلُوا قَوْمَهُم» (نساء/۹۰). بدین بیان، «قتال» با «جهاد» نزدیک است؛ تفاوتش ان این است که در «قتال» بر کشتن و به قتل رساندن تأکید می‌شود؛ اما «جهاد» از ماده «جهد» به معنای «مشقت و طاقت» است و «جِهاد» و «مُجاهده» به معنای به کار بستن تمام توان و تلاش خود برای دفع کردن دشمن می‌باشد.

این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود (مَلْعُونینَ أَینَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتیلاً، احزاب/۶۱؛ إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یقَتَّلُوا أَوْ یصَلَّبُوا، مائده/۳۳) دلالت بر کثرت و شدت در قتل دارد؛ و در این ماده به نحو استعاری برای عشق (کُشته عشق) به کار می‌رود.

وقتی به باب إفعال می‌رود به معنای کسی را در معرض قتل قرار دادن می‌باشد.

و وقتی به باب افتعال می‌رود اغلب گفته‌اند که در مورد عشق و نیز در جایی که مدعی کشته شدن توسط جن باشند به کار می‌رود، هر چند در قرآن کریم به همان معنای جنگیدن متقابل به کار رفته است: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» (‌حجرات/۹)» یا «وَ لَوْ شاءَ اللهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیناتَ … وَ لَوْ شاءَ اللهُ مَا اقْتَتَلُوا» (بقره/۲۵۳) یا «فَوَجَدَ فیها رَجُلَینِ یقْتَتِلان» (قصص/۱۵).

به شخصی که به قتل رسیده «قتیل» می‌گویند که جمع آن به صورت «قتلی» (كُتِبَ عَلَیكُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی‏، بقره/۱۷۸) می‌باشد؛ و کسی که دیگری را می‌کُشد «قاتل» است که جمع آن «قَتَلة» می‌باشد.

جلسه ۹۱۸ http://yekaye.ir/ale-imran-3-195/

فَأَصْلِحُوا

قبلا بیان شد که ماده «صلح» در اصل دلالت دارد بر آن چیزی که از فساد سالم مانده باشد؛ و در واقع، «صلاح» نقطه مقابل «فساد» می‌باشد، چنانکه این تقابل در بسیاری از آیات قرآن مد نظر قرار گرفته است؛ مثلا: «الَّذِینَ یفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یصْلِحُونَ‏» (شعراء/۱۵۲) «وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ‏» (اعراف/۱۴۲) «إِنَّ اللَّهَ لا یصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ‏» (یونس/۸۱) «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (شعراء/۵۶) «وَ اللهُ یعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِح‏» (بقره/۲۲۰). البته راغب مدعی است که اگرچه «صلاح» غالبا در مقابل «فساد» است؛ اما گاه در مقابل «سیئة» هم به کار می‌رود: «خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیئاً» (توبه/۱۰۲) و مرحوم مصطفوی هم بر این باور است که نسبت «صلاح» و «فساد» نسبت نقیضین است؛ یعنی با تحقق فساد، صلاح منتفی است؛ و بالعکس؛ اما «صلاح» و «سیئه» ضد همدیگرند؛ یعنی اگرچه با هم جمع نمی‌شوند؛ اما رفع هر دو ممکن است (یعنی ممکن است عملی نه مصداق عمل صالح باشد و نه عمل سیئه).

در واقع، «صلاح» را یک نحوه استقامت ناشی از حکمت، دانسته‌اند؛ خواه همراه با نفع باشد یا ضرر؛ البته کاربرد کلمه «صلاح» در جایی که ضرری در کار باشد (مثلا می‌گویند این بیماری به صلاح تو بوده است) مخصوص به مواردی است که نهایتا نفعی برای شخص داشته باشد؛ همچنین گفته شده که «صلاح» تغییر حالت به وضعیتی است که آن وضعیت استقامت داشته باشد و «صالح» کسی است که حال خود را به چنین وضعی تغییر می‌دهد و لذاست که در مورد خود خداوند تعبیر «صالح» به کار نمی‌رود.

«صلاح»، تاحدودی به مفاهیم «صحت» (سلامتی) و «خیر» (خوبی) نزدیک است:

تفاوتش با «صحت» این است که صلاح را غالبا در مورد ذات (انسان صالح) و فعل (عمل صالح) به کار می‌برند؛ اما «صحت» را غالبا در مورد جسم؛

و تفاوت «صلاح» با «خیر» در این است که خیر بیشتر دلالت بر حُسن و سرور دارد (البته جایی که سرور باشد اما کار نیکویی محسوب نشود، «خیر» گفته نمی‌شود) لذا مثلا ممکن است در مورد «بیماری» تعبیر اینکه «صلاحش در این است» به کار رود، اما اینکه بیماری «خیر» است به کار نمی‌رود؛ مگر به صورت «افعل تفضیل» و در مقام مقایسه (که مثلا بگویند الان بیماری برای او بهتر (=خیر) از سلامتی است) که اینجا در همان معنای «صلاح» به کار رفته است.

این ماده وقتی در معنای ثلاثی مجرد به کار می‌رود، در سه وزن «صَلَحَ یصْلُحُ» «صَلُحَ یصْلُحُ» و «صَلَحَ یصْلَحُ» به کار می‌رود: «جَنَّاتُ عَدْنٍ یدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیاتِهِمْ» (رعد/۲۳)؛ که مصدر آن «صلاح» است، و «صُلح» اسم مصدر از همین ماده، و به معنای زدودن نفرت و دشمنی بین دو نفر (یا دو گروه) است: «فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ» (نساء/۱۲۶).

در واقع، دو کاربرد برای این فعل شایع است: یکی به معنای کار صالح انجام دادن، و دیگری به معنای صلح کردن و با مسالمت با دیگری زندگی کردن؛ هرچند اسم فاعل آن (صالح) تنها در معنای اول رایج است، هم به عنوان وصف عمل «الْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُه» (فاطر/۱۰)، «كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ» (توبه/۱۲۰) (بقدری این کاربرد رایج است که در بسیاری از موارد موصوف این کلمه حذف می‌شود، مانند: «عَمِلُوا الصَّالِحات» (۵۲ بار) «قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ» (طه/۷۵) «یعْمَلْ مِنَ الصَّالِحات» (طه/۱۱۲؛ انبیاء/۹۴) «الَّذینَ یعْمَلُونَ الصَّالِحات» (اسراء/۹؛ کهف/۲)) و «وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» (کهف/۴۶؛ مریم/۷۶)؛ و هم به عنوان وصف انسان ویا گروهی از انسانها: «إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحینَ» (بقره/۱۳۰)، «الَّذینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ» (نساء/۶۹)، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ» (اعراف/۱۶۸)، «أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُونَ» (انبیاء/۱۰۵) و «وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ» جن/(۱۱). البته «صالح» نام یکی از پیامبران هم می‌باشد: «قالُوا یا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلینَ» (اعراف/۷۷)، «قالُوا یا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فینا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا» (هود/۶۲)، «ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ» (هود/۸۹).

و وقتی به باب إفعال می‌رود، همین دو کاربرد را به صورت متعدی خواهد داشت: یعنی هم به معنای اصلاح امور است در مقابل افساد: «یسْئَلُونَكَ عَنِ الْیتامی‏ قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَیرٌ» (بقره/۲۲۰) «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (اعراف/۵۶ و ۸۵) «كَفَّرَ عَنْهُمْ سَیئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ» (محمد/۲)؛ و هم به معنای صلح برقرار کردن بین دو نفر: «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَیهِما أَنْ یصْلِحا بَینَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَیرٌ» (نساء/۱۲۸) یا دو گروه: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما … فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ … إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیكُمْ» (‌حجرات/۹-۱۰)، «وَ تُصْلِحُوا بَینَ النَّاس» (بقره/۲۲۴۵)، «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَینِكُمْ» (انفال/۱) و البته در بسیاری از موارد می‌تواند هر دو مد نظر باشد؛ مثلا: «فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ یریدا إِصْلاحاً یوَفِّقِ اللهُ بَینَهُما» (نساء/۳۵)؛

و اسم فاعل آن «مُصلِح» می‌باشد در مقابل «مفسد»: «وَ إِذا قیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» (بقره/۱۱)، «وَ اللهُ یعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ» (بقره/۲۲۰)، «إِنَّا لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحینَ» (اعراف/۱۷۰).

جلسه ۴۰۶ http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-9/

بَغَتْ /تَبْغی‏

قبلا در مورد ماده «بغی» بیان شد که برخی بر این باورند که این ماده در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای «طلب کردن» و «درصدد برآمدن»، چنانکه تعبیرِ «بغیت الشیء» به معنای آن است که آن چیز را طلب کردم و درصددش برآمدم؛ ویا «ما ینبغی لك أن تفعل كذا» یعنی سزاوار تو نیست که چنین کاری کنی و نباید در طلب آن کار برآیی. و دیگری به معنای نوعی «فساد» [= تجاوز]، چنانکه وقتی زخم و جراحت رو به فساد بگذارد می‌گویند «بغی الجرح» و مصادیق دیگر این معنا هم از همین تعبیر برآمده است.

اما دیگران بر این باورند که معنای اصلی همان طلب کردن است، اما طلب کردنی شدید که بیش از حد متعارف باشد:

- این مطلب را راغب چنین توضیح داده که اصل این ماده به معنای درصدد تجاوز و خارج شدن از حالت معمولی برآمدن است، خواه این خارج شدن حاصل شود یا خیر؛ وتعبیر «بَغَیتُ الشی‏ء» نه صرف طلب کردن، بلکه طلب کردن چیزی است بیش از آنچه لازم است. که اگر این خروج از حالت عدل به احسان باشد، خوب و ممدوح است؛ و اگر خروج از حق به باطل باشد، مذموم و به معنای تجاوز است؛ و به کار رفتن تعبیر «بغیر الحق» در آیه «یبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ» (یونس/۲۳؛ شوری/۲۲) را شاهد بر این آورده‌اند که خود «بَغی» لزوما بار منفی ندارد، بلکه «بغی بناحق» است که مذموم است.

- مرحوم مصطفوی هم چنین توضیح داده که اصل این ماده فقط دلالت بر «طلب شدید و اراده اکید» دارد و تنها در صورتی دلالت بر تعدی و تجاوز از حد می‌کند که حرف «علی» بدان ضمیمه شود (فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً، نساء/۳۴؛ إِنَّما بَغْیكُمْ عَلی‏ أَنْفُسِكُمْ، یونس/۲۳؛ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِی عَلَیهِ لَینْصُرَنَّهُ اللهُ، حج/۶۰؛ إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی‏ فَبَغی‏ عَلَیهِمْ، قصص/۷۶؛ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغی‏ بَعْضُنا عَلی‏ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَینَنا بِالْحَق، ص/۲۲؛ إِنَّ كَثیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیبْغی‏ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ، ص/۲۴؛ فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ، ‌حجرات/۹) و یا در موارد منع و تحریم به کار رفته باشد (إِنَّما حَرَّمَ رَبِّی الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْی بِغَیرِ الْحَقِّ، اعراف/۳۳؛ ینْهی‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْی، نحل/۹۰) ویا هر گونه قرینه‌ لفظی یا مقامی دیگری در کلام باشد (مثلا: َ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً، یونس/۹۰؛ وَ الَّذینَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْی هُمْ ینْتَصِرُونَ، شوری/۳۹؛ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَینَهُمْ، جاثیه/۱۷؛ِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَ لا عادٍ، بقره/۱۷۳ و انعام/۱۴۵ و نحل/۱۱۵)؛ و اگر خالی از هر قرینه‌ای باشد به معنای هرگونه طلب شدید است: «وَ ابْتَغِ فیما آتاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ … وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ» (قصص/۷۷) «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَینا» (یوسف/۶۵) «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» (اسراء/۶۶).

این ماده اگرچه ظاهرا به خودی خود دلالتی بر معنای مذموم یا ممدوح ندارد؛ اما:

وقتی به صورت ثلاثی مجرد می‌آید، غالبا با بار منفی و به معنای تجاوز کردن است؛ و در تفاوت «بغی» و «ظلم» هم گفته‌اند که ظلم هرگونه اقدام بناحق است؛ اما در مفهوم «بغی» شدت طلب کردن موضوعیت دارد؛ و البته این طلب شدید در خصوص چیزی است که واقعا سزاوار نیست؛ و اگر در مواردی که در بالا به عنوان مصادیق کاربرد آن در معنای تعدی و تجاوز بود دقت شود، همگی فعل (بغی یبغی) و یا مصدر (بَغْی) و یا اسم فاعل (باغٍ) در صیغه ثلاثی مجرد بود؛ و از مجموع ۳۹ بار کاربرد قرآنی این ماده (اعم از فعل و اسم) در صیغه‌های ثلاثی مجرد، فقط دو مورد از کاربردهای آن به صورت فعل است که ظاهرا معنایی تعدی و تجاوز ندارد: یکی در داستان حضرت موسی ع است: «قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلی‏ آثارِهِما قَصَصاً» (کهف/۶۴) و دیگری در خصوص برادران یوسف ع: «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَینا» (یوسف/۶۵)؛ و جالب اینجاست که در مواردی که خود طلب کردن می‌تواند اعم از خوب و بد باشد اما متعلق طلب بد شده، نیز از فعل ثلاثی مجرد استفاده شده: «أَ فَغَیرَ دینِ اللهِ یبْغُونَ» (آل عمران/۸۳)؛ «أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِیةِ یبْغُونَ» (مائده/۵۰)؛ «خالِدینَ فیها لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلاً» (کهف/۱۰۸) «قُلْ أَ غَیرَ اللهِ أَبْغی‏ رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَی‏ءٍ» (انعام/۱۶۴) «قالَ أَ غَیرَ اللهِ أَبْغیكُمْ إِلهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَی الْعالَمینَ» (اعراف/۱۴۰)؛ و جالبتر اینکه در یک آیه واحد، وقتی مورد طلب امر منفی است از فعل ثلاثی مجرد، و وقتی مثبت است از باب افتعال استفاده شده است: «وَ ابْتَغِ فیما آتاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ … وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ» (قصص/۷۷). آیا اینها می‌تواند قرینه باشد که همان دو مورد هم نوعی بار منفی مد نظر است؟

اما وقتی به ابواب ثلاثی مزید می‌رود (باب افتعال و انفعال) بار منفی خود را از دست می‌رود و براحتی هم برای طلب‌کردنها ممدوح (ینْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ، بقره/۲۶۵)؛ ما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللهِ، بقره/۲۷۲) و هم برای طلب کردنهای مذموم (فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تأویلهِ، آل عمران/۷) و هم طلب‌کردنهایی که حکم اخلاقی ندارند و از این جهت خنثی هستند (مِمَّا یوقِدُونَ عَلَیهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُه، رعد/۱۷؛ وَ الَّذینَ یبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَیمانُكُمْ، نور/۳۳؛ وَ مَنِ ابْتَغَیتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَیكَ، احزاب/۵۱؛ أَنْ تَبْتَغِی نَفَقاً فِی الْأَرْضِ، انعام/۳۵؛ وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ؛ نساء/۱۰۴) به کار می‌رود.

راغب به این نکته که «بغی» غالبا در معنای مذموم به کار می‌رود؛ ولی بار معنایی مثبت یا منفی ابتغاء کاملا ناظر به متعلقش است، اشاره کرده، و گفته ابتغاء در باب افتعال دلالت بر کوشش و اجتهاد در طلب می‌کند. در واقع، معنای شدت را نه ناشی از خود لفظ، بلکه صرفا وقتی به باب افتعال وارد شود دانسته ‌است؛ اما مرحوم مصطفوی که معنای شدت را در اصل این ماده دخیل می‌داند، بر این باور است که چون باب افتعال دلالت بر مطاوعه و پذیرش درونی دارد، پس ابتغاء در جایی به کار می‌رود که این طلب شدید از روی اراده و رغبت و پذیرش درونی شخص باشد.

و در مورد تفاوت ورود این ماده در باب افتعال با باب انفعال (ینبغی) هم وی معتقد است که این باب دلالت بر انفعال و منفعل بودن و اثر پذیرفتن دارد و در جایی است که کار برعهده شخص مقابل تحمیل و لازم می‌شود؛ نه اینکه صرفا خودش با میل و رغبت درصدد آن برآید و از این رو، در فارسی به «سزاوار است» ترجمه می‌شود. راغب هم توضیح داده که این حالت دو صورت دارد: گاهی به صورتی است که آن فاعل برای انجام فعل مسخر است (اراده‌ای از خود ندارد و این امکان برایش نیست که از آن تخلف کند) مثلا می‌گویند: «النارُ ینْبَغِی أن تحرق الثوب: آتش سزاوار است که لباس را بسوزاند» که ظاهرا آیه «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما ینْبَغِی لَهُ»‏ (یس/۶۹) در این معناست؛ و گاهی از باب درخواست از اهلیت و شایستگی‌ای است که در خود او هست، مثلا می‌گویند «فلانٌ ینْبَغِی أن یعطی لكرمه: فلانی با توجه به بزرگواری‌اش سزاوار است که ببخشد» که آیه «وَ هَبْ لِی مُلْكاً لا ینْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی»‏ (ص/۳۵) ظاهرا در این معناست.

با این توضیحات معلوم می‌شود که تعبیر «ینبغی: سزاوار است» چون به نحوی از بیرون کاری را بر شخص لازم می‌آورد، بسیار به تعبیر «یجب: واجب است» نزدیک است؛ و در تفاوت این دو گفته‌اند اولی صرفا برای خوب بودن کاری به کار می‌رود اما اعم از اینکه لازم و ضروری باشد ویا ترکش هم مجاز باشد (اصطلاحاً: اعم از واجب و مستحب) اما دومی فقط در جایی به کار می‌رود که انجام کار لازم و ضروری باشد.

مرحوم مصطفوی بر این باور است که وقتی این ماده درباره زنان، به صورت مطلق (بدون متعلَق) به کار می‌رود، از آن نسبت فسق و فجور فهمیده می‌شود: «وَ لا تُكْرِهُوا فَتَیاتِكُمْ عَلَی الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» (نور/۳۳) «وَ لَمْ یمْسَسْنی‏ بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِیًّا» (مریم/۲۰) «وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا» (مریم/۲۸) که کلمه «بِغاء» مصدر باب مفاعله است، که دلالت بر نوعی رابطه طرفینی [ویا طبق مبنای مرحوم مصطفوی، دلالت بر استمرار] می‌کند؛ و «بَغِیّ» بر وزن فعیل صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است و به زنی که اهل زناکاری باشد گفته می‌شود. (و این تعبیر در زبان عرب، فقط در مورد زنان به کار می‌رود، نه مردان)؛ اما وقتی با حرف «علی» به کار می‌رود به معنای مطلق هرگونه ضرر زدن و تعدی کردن است؛ و نه ناظر به فسق و فجور: «فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً» (نساء/۳۴).

جلسه ۹۶۲ https://yekaye.ir/an-nesa-4-34/

تَفی‏ءَ /فاءَتْ

قبلا بیان شد که ماده «فیء» را غالبا به معنای «رجوع»، بویژه «رجوع به حالت پسندیده» دانسته‌اند. برخی تفاوت اصلی کلمه «فیء» ‌را با «رجوع» را در این دانسته‌اند که «فیء» رجوع از نزدیک (رجوعی که زود رخ می‌دهد) است.

البته برخی اصل این ماده را «نرمشی که بعد از سرکشی حاصل شود» دانسته‌اند و گفته‌اند رجوع و بازگشت از لوازم معنایی این ماده است.

ظاهرا مهمترین مصداق قرآنی‌ای که با توجه به آن این معنی را گفته‌اند، بازگشت زوجین اختلاف‌‌دار به زندگی مشترک است «لِلَّذِینَ یؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ» (بقره/۲۲۶)، و نیز عقب‌نشینی گروه سرکش و جنگ‌طلب از موضع خویش (فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْل‏؛ ‌حجرات/۹)؛ چنانکه در حدیثی از حضرت امیر ص برای اثبات معنای رجوع برای «فیء» به همین دو آیه تمسک می‌شود.

اما کلمه «فیء» به «سایه» و نیز «حرکت سایه از غرب به شرق» یا «سایه‌ای که در حال برگشت (کم شدن)» است نیز گفته می‌شود (یتَفَیؤُا ظِلالُهُ‏؛ نحل/۴۸). همچنین به غنایم جنگی نیز «فیء» گفته می‌شود، برخی گفته‌اند تنها به غنایمی که بدون زحمت و مشقت به دست می‌آید (وَ ما أَفاءَ اللهُ عَلی‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیهِ مِنْ خَیلٍ وَ لا رِكابٍ؛ حشر/۶) گفته می‌شود و همچنین گفته شده که وجه تسمیه‌اش از باب تشبیه به سایه بوده، یعنی به دست آوردن اموال دنیا همچون سایه‌ای است که زودگذر است و باقی نمی‌ماند، و برخی هم گفته‌اند از این باب است که این اموال که قبلا در اختیار دشمنان بوده، اکنون در موقعیتی قرار گرفته که مقهور و تحت سیطره ماست.

جلسه ۵۳۹ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-50/

بِالْعَدْلِ

قبلا بیان شد که ماده «عدل» نیز شبیه ماده «قسط» از ماده‌هایی است که در دو معنای متضاد به کار رفته است: یکی استواء و راستی و دیگری اعوجاج و کجی.

در معنای اول، کلمات «عدالت» و «معادله» بسیار رایج است، که هر دو به معنای مساوات و برقراری برابری می‌باشند؛ چنانکه «عَدل» به عنوان مصدر، حکم کردن به برابری دو چیز است: «ثُمَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یعْدِلُونَ» (انعام/۱). و در بسیاری از موارد، «عدل» نقطه مقابل جور و ستم است و یا جبران کردن چیزی به اندازه کاری است که انجام شده: «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا یؤْخَذْ مِنْها» (انعام/۷۰).

همچنین در مقایسه دو چیز برابر، تعبیر «عَدل» و «عِدل» به کار می‌رود: «الف، عدل ب است» که به معنای «معادل» می‌باشد و دو شیء که عدل هم باشند، هریک «عدیل» دیگری است؛ و در تفاوت این دو گفته‌اند که «عَدل» در جاهایی است که با بصیرت فهمیده می‌شود (مثلا همسان بودن دو حکم)‌ «أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِیاماً» (مائدة/۹۵) اما «عِدل» در جایی است که با حواس و اندازه‌گیری حسی به دست می‌آید (که این مورد در قرآن اخیر به کار نرفته است).

ظاهرا چون «عَدل» به معنای مقدار برابرِ چیزی است، به طور مطلق هم برای «تعیین مقدار» هر چیزی به کار می‌رود و از این رو در معنای «قیمت» یک چیز و مابه‌ازایی که با آن چیز قابل معاوضه است نیز به کار می‌رود: «لا یقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ ینْصَرُونَ» (بقره/۴۸) «لا یقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ ینْصَرُونَ» (بقره/۱۲۳) «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا یؤْخَذْ مِنْها» (انعام/۷۰).

اصل «عدل» مصدر است و از این رو در حال طبیعی، شخص متصف به عدل یا با تعبیر اسم فاعل (عادل) اشاره می‌شود یا با تعبیر «دارای عدل»: «وَ أَشْهِدُوا ذَوَی عَدْلٍ مِنْكُمْ‏» (طلاق/۲). اما از باب مبالغه گاه مستقیما شخص به عنوان «عدل» توصیف می‌شود و در این صورت برای واحد و جمع یکسان به کار می‌رود: «رجلٌ عَدْلٌ» و «رجالٌ عَدْلٌ».

معنای دوم این کلمه منحرف شدن است، که غالبا با حرف اضافه «عن» می‌آید، و برخی بر این باورند که این ماده فقط همان معنای مثبت را دارد و این اقتضای حرف «عن» است که به آن معنای منفی‌ای مانند اعراض و رویگردانی و منحرف شدن داده است؛ هرچند که به نظر می‌رسد کاربرد آن در آیه «فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا» (نساء/۱۳۵) نافی این مدعا باشد.

جلسه ۹۲۸ https://yekaye.ir/an-nesa-4-3/

«بالعدل» در این آیه جار و مجرور در محل نصب، و حال برای فعل «فأصلحوا» می‌باشد (مجمع البیان، ج‏9، ص198۱).

أَقْسِطُوا /الْمُقْسِطینَ

قبلا بیان شد که ماده «قسط» از ماده‌هایی است که در دو معنای متضاد به کار رفته است: هم در معنای «عدل» و هم در معنای «جور و ستم». وقتی به صورت «قِسط» ویا در باب إفعال «أقْسَطَ یقْسِطُ» به کار می‌رود به معنای «عدل» است؛ و وقتی به صورت «قَسط» و یا در حالت ثلاثی مجرد «قَسَطَ یقْسِطُ» به کار می‌رود در معنای «جور» است؛ لذا برخی این را این گونه تعبیر کرده‌اند که «قَسَطَ»، قسط و سهم دیگری را گرفتن، و لذا «ستم» است و «أقَسَط»، قسط دیگری را دادن، و لذا «عدل» است. این ضابطه در تشخیص دو معنای قسط، در تمام موارد استعمالی آن در قرآن کریم مشاهده می‌شود و حتی اسم فاعل اگر از ثلاثی مجرد درست شود (= قاسط)، به معنای «ستمگر» است: «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا» (جن/۱۵) و اگر از باب إفعال درست شود (= مُقسِط)، به معنای عادل و عدل‌گستر است: «وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطین» (‌حجرات/۹).

البته کلمه «قِسط» تفاوت اندکی با عدل دارد؛ «قِسط» به معنای نصیب و سهمی است که بر اساس عدل به شخص می‌رسد و «إقساط» (باب افعال) به معنای «قسط را در حق دیگران رعایت کردن» می‌باشد. به تعبیر دیگر، «قِسط» ناظر به مقام اجرا و پیاده شدن عدل است که گاه به نحو خاص در مورد تقسیم عادلانه سهم افراد به کار می‌رود، و شاهد بر اینکه معنای این دو تفاوتی با هم دارد، این است که گاه در قرآن کریم، توصیه به قسط را بعد از عدل مطرح کرده است «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا» (‌حجرات/۹).

جلسه ۲۴۹ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-29/


  1. . الإعراب: و قوله «بِجَهالَةٍ» و «بِالْعَدْلِ» كلاهما فی موضع نصب علی الحال و العامل فی الأول فتصیبوا و فی الثانی فأصلحوا↩

درباره شأن نزول این آیه چند واقعه بیان شده است:.

۱) الف. از انس بن مالک نقل شده است که یکبار پیامبر اکرم ص (با عده‌ای از انصار) سوار بر الاغ به سراغ عبدالله بن أَبَیّ (از بزرگان قبلیه خزرج؛ کسی که قبل از آمدن پیامبر ص قرار بود به حکومت مدینه برسد اما با آمدن پیامبر ص تمام برنامه‌هایش به هم خورد و رویه نفاق و کارشکنی در پیش گرفت) رفت؛ و وقتی نزد وی رسیدند الاغ ایشان ادراری کرد و عبدالله بن أبی دماغش را گرفت و گفت: از اینجا دور شو که بوی الاغت آزارم می‌دهد. عبدالله بن رواحه (از بزرگان قبیله أوس) گفت: الاغ رسول الله (ص) از تو خوشبوتر است. مردی از قوم عبدالله بن أبی به حمایت از او برخاست و از هر طرف عده‏ای به حمایت وارد شدند و با چوب و سنگ و كفش به نزاع پرداختند. اینجا بود که آیه مورد بحث نازل شد كه «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید تا به امر خدا برگردد.» (مجمع البیان، ج‏9، ص199۱؛ أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص408-409۲؛ ترجمه اسباب نزول، ص208).

ب. اسامه بن زید شروع همین واقعه را این گونه نقل کرده که رسول الله ص برای عیادت سعد بن عباده راهی شده بود و در مسیرشان از مجلسی عبور کردند که عبد الله بن أبیّ و عبد الله بن رواحة در آن بودند. ابن أبی صورتش را با ردایش پوشاند و گفت این طور گرد و غبار نکنید؛ و بعد ادامه ماجرا. (زاد المسیر فی علم التفسیر (ابن جوزی)، ج‏4، ص147۳)

ج. بسیاری دیگر از صحابه و تابعان (مانند سعید بن جبیر و مقاتل و ابومالک و حسن بصری و مجاهد و ابن عباس) به اینکه این مربوط به نزاعی بین اوس و خزرج بوده اشاره کرده‌اند؛ که احتمالا همین واقعه بوده است؛ هرچند این سخن می‌تواند ناظر به وقایع بعدی هم باشد. (الدر المنثور، ج‏6، ص90۴)

۲) الف. از مقاتل نقل دیگری آمده است که این آیه در مورد دو نفر از انصار بود که در چیزی اختلاف داشتند که حق کدامشان است؛‌ یکی از آنها که خویشاوندان زیادی داشت گفت من حقم را به زور از تو می‌گیرم و دیگری از وی می‌خواست که محاکمه به نزد رسول الله ص ببرند و او نمی‌پذیرفت؛ کار به درگیری و نزاع کشید که با دست و کفش به همدیگر هجوم آوردند اما کار به مبارزه با شمشیر نرسید.

ب. از مجاهد هم ذیل این آیه نقلی آمده که «طائفه» می‌تواند از یک نفر تا ۱۰۰۰ نفر باشد و این آیه به درگیری‌ای مربوط است که بین دو نفر رخ داد؛ که این می‌تواند مؤید همین واقعه (یا واقعه بعدی) باشد. (زاد المسیر فی علم التفسیر (ابن جوزی)، ج‏4، ص147۵؛ الدر المنثور، ج‏6، ص90۶)

۳) از سُدَی نقل شده است که شخصی از انصار به نام عمران زنی داشت به نام أمّ زید؛ که این زن مایل بود به سراغ خانواده‌اش برود اما شوهرش وی را محبوس کرده بود و اجازه نمی‌داد که هیچیک از بستگان آن زن بر وی وارد شود. آن زن کسی را سراغ بستگانش فرستاد و آنان آمدند که وی را رها کنند و با خود ببرند و آن مرد از خانه بیرون رفته بود و خانواده وی از پسرعموهای او کمک خواستند که مانع بردن آن زن بشوند و بین دو گروه درگیری رخ داد و با کفش همدیگر را می‌زدند که این آیه نازل شد و رسول الله ص کسی را نزد آنان فرستاد و آنان آشتی کردند و به امر خدا بازگشتند. (الدر المنثور، ج‏6، ص90۷).


  1. . قوله «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا» نزل فی الأوس و الخزرج وقع بینهما قتال بالسعف و النعال عن سعید بن جبیر.
    و قیل نزل فی رهط عبد الله بن أبی سلول من الخزرج و رهط عبد الله بن رواحة من الأوس و سببه أن النبی ص وقف علی عبد الله بن أبی فراث حمار رسول الله ص فأمسك عبد الله أنفه و قال إلیك عنی فقال عبد الله بن رواحة لحمار رسول الله ص أطیب ریحا منك و من أبیك فغضب قومه و أعان ابن رواحة قومه و كان بینهما ضرب بالحدید و الأیدی و النعال
    ↩
  2. . أخبرنا محمد بن أحمد بن جعفر النحوی، قال: أخبرنا محمد بن أحمد بن سنان المقری، قال أخبرنا أحمد بن علی الموصلی، قال: حدَّثنا إسحاق بن [أبی‏] إسرائیل، قال: أخبرنا معتمر بن سلیمان، قال: سمعت أبی یحدث عن أنس، قال: قلت یا نبی اللَّه، لو أتیت عبد اللَّه بن أبی. فانطلق إلیه النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم فركب حماراً و انطلق المسلمون یمشون، و هی أرض سَبِخَةَ، فلما أتاه النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم قال: إلیك عنی، فو اللَّه لقد آذانی نَتْنُ حمارك! فقال رجل من الأنصار: [و اللَّه‏] لَحِمارُ رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم، أطیب ریحاً منك. فغضب لعبد اللَّه رجل من قومه، و غضب لكل واحد منهما أصحابه، فكان بینهم ضرب بالجرید و الأیدی و النعال، فبلغنا أنه أنزلت فیهم: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما. رواه البخاری عن مُسدَّدَ، و رواه مسلم عن محمد بن عبد الأعلی، كلاهما عن المعتمر.↩
  3. . قوله تعالى: وَ إِنْ طائِفَتانِ... الآية، في سبب نزولها قولان:
    أحدهما: ما روى البخاريّ و مسلم في «الصّحيحين» من حديث أنس بن مالك قال: قيل لرسول الله صلو أتيت عبد الله بن أبيّ، فركب حمارا و انطلق معه المسلمون يمشون، فلمّا أتاه النبيّ ص، قال: إليك عني، فو الله لقد آذاني نتن حمارك، فقال رجل من الأنصار: و الله لحمار رسول الله أطيب ريحا منك، فغضب لعبد الله رجل من قومه، و غضب لكلّ واحد منهما أصحابه، فكان بينهم ضرب بالجريد و الأيدي و النعال، فبلغنا أنه أنزلت فيهم «و إن طائفتان...» الآية.
    و قد أخرجا جميعا من حديث أسامة بن زيد أنّ رسول الله ص خرج يعود سعد بن عبادة، فمرّ بمجلس فيهم عبد الله بن أبيّ، و عبد الله بن رواحة، فخمّر ابن أبيّ وجهه بردائه، و قال: لا تغبّروا علينا، فذكر الحديث، و أنّ المسلمين و المشركين و اليهود استبّوا. و قد ذكرت الحديث بطوله في «المغني» و «الحدائق».
    و قال مقاتل: وقف رسول الله ص على الأنصار و هو على حمار له، فبال الحمار، فقال عبد الله بن أبيّ: أفّ، و أمسك على أنفه، فقال عبد الله بن رواحة: و الله لهو أطيب ريحا منك، فكان بين قوم ابن أبيّ و ابن رواحة ضرب بالنّعال و الأيدي و السّعف، و نزلت هذه الآية.
    ↩
  4. . أخرج أحمد و البخاري و مسلم و ابن جرير و ابن المنذر و ابن مردويه و البيهقي في سننه عن أنس قال قيل للنبي ص لو أتيت عبد الله بن أبى فانطلق و ركب حمارا و انطلق المسلمون يمشون و هي أرض سبخة فلما انطلق إليهم قال إليك عنى فو الله لقد أذاني ريح حمارك فقال رجل من الأنصار و الله لحمار رسول الله ص أطيب ريحا منك فغضب لعبد الله رجال من قومه فغضب لكل منهما أصحابه فكان بينهم ضرب بالجريد و الأيدي و النعال فانزل فيهم وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما.
    و أخرج سعيد بن منصور و ابن جرير و ابن المنذر عن ابى مالك قال تلاحى رجلان من المسلمين فغضب قوم هذا لهذا و هذا لهذا فاقتتلوا بالأيدي و النعال فانزل الله وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما.
    و أخرج عبد بن حميد و ابن أبى حاتم عن سعيد بن جبير قال ان الأوس و الخزرج كان بينهما قتال بالسيف و النعال فانزل الله وَ إِنْ طائِفَتانِ الآية.
    و أخرج ابن جرير عن الحسن قال كانت تكون الخصومة بين الحيين فيدعوهم إلى الحكم فيأبون ان يجيئوا فانزل الله وَ إِنْ طائِفَتانِ الآية.
    و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير عن مجاهد رضى الله عنه وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا قال الأوس و الخزرج اقتتلوا بينهم بالعصى.
    و أخرج عبد بن حميد عن مجاهد وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا قال الطائفة من الواحد إلى الالف و قال انما كانا رجلين اقتتلا.
    و أخرج ابن جرير و ابن مردويه عن ابن عباس وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما قال كان قتالهم بالنعال و العصي فأمرهم ان يصلحوا بينهما.
    ↩
  5. . و القول الثاني: أنها نزلت في رجلين من الأنصار كانت بينهما مماراة في حقّ بينهما، فقال أحدهما: لآخذنّ حقي عنوة، و ذلك لكثرة عشيرته، و دعاه الآخر ليحاكمه إلى رسول الله صلّى الله عليه و [آله و] سلم، فلم يزل الأمر بينهما حتى تناول بعضهم بعضا بالأيدي و النّعال، قاله قتادة. و قال مجاهد: المراد بالطّائفتين: الأوس و الخزرج اقتتلوا بالعصي بينهم.↩
  6. . و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر عن قتادة قال ذكر لنا ان هذه الآية نزلت في رجلين من الأنصار و كانت بينهما مماراة في حق بينهما فقال أحدهما للآخر لآخذن عنوة لكثرة عشيرته و ان الأخر دعاه ليحاكمه إلى النبي صلى الله عليه و [آله و] سلم فأبى فلم يزل الامر حتى تدافعوا و حتى تناول بعضهم بعضا بالأيدي و النعال و لم يكن قتال بالسيوف.
    و أخرج عبد بن حميد عن مجاهد وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا قال الطائفة من الواحد إلى الالف و قال انما كانا رجلين اقتتلا.
    ↩
  7. . و أخرج ابن جرير و ابن أبى حاتم عن السدى قال كان رجل من الأنصار يقال له عمران تحته امرأة يقال لها أم زيد و انها أرادت ان تزور أهلها فحبسها زوجها و جعلها في علية له لا يدخل عليها أحد من أهلها و ان المرأة بعثت إلى أهلها فجاء قومها فأنزلوها لينطلقوا بها و كان الرجل قد خرج فاستعان أهل الرجل فجاء بنو عمه ليحولوا بين المرأة و بين أهلها فتدافعوا و اجتلدوا بالنعال فنزلت فيهم هذه الآية وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فبعث إليهم رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلم فأصلح بينهم و فاؤا إلى أمر الله.↩

الف. جهاد با خود مسلمانان

۱) از امام صادق ع از پدرشان روایت شده است که امیرالمؤمنین ع فرمودند:

قتال و جنگ بر دو قسم است: جنگ یا مشرکان، که از آنان روی‌گردان نشوند [= از جنگ با آنان دست برداشته نشود] مگر اینکه آنان اسلام آورند [تسلیم شوند] یا «با حالت خواری به دست خویش جزیه دهند» (توبه/۲۹)؛ و قتال با آشوبگران که از آنان نیز روی‌گردان نشوند [= از جنگ با آنان دست برداشته نشود] مگر اینکه به امر خدا بازگردند یا کشته شوند.

تهذیب الأحكام، ج‏4، ص114 و ج‏6، ص144

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ السِّنْدِی بْنِ الرَّبِیعِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قَالَ عَلِی ع:

الْقِتَالُ قِتَالانِ؛ قِتَالٌ لِأَهْلِ الشِّرْكِ لَا ینْفَرُ عَنْهُمْ حَتَّی یسْلِمُوا أَوْ یؤَدُّوا «الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»، وَ قِتَالٌ لِأَهْلِ الزَّیغِ لَا ینْفَرُ عَنْهُمْ حَتَّی یفِیئُوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ أَوْ یقْتَلُوا.

۲) امام صادق (علیه السلام) از پدر بزرگوارش امام باقر (علیه السلام) نقل نموده که فرمود:

کشتن دو گونه است؛ کشتن به‌عنوان کفّاره*؛ و کشتن درجه [= کشتنی که بر درجه و رتبه‌ی معنوی انسان می‌افزاید]**.

جنگ [نیز] دو گونه است؛ جنگ با کافران تا زمانی‌که اسلام را بپذیرند؛ و جنگ با تجاوزگران [= شورشیان ‌داخلی] تا زمانی ‌که [به فرمان ‌خدا] بازگردند.

* احتمالا مقصود قصاص است که کفاره گناه قاتل محسوب می‌شود.

** احتمالا مقصود کشتن دشمنان أعداء الله و دشمنان دین حق ویا ظالمان و ائمه کفر است.

قرب الإسناد، ص132؛ الخصال، ج‏1، ص60۱

أَبُو الْبَخْتَرِی، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ، أَنَّهُ قَالَ:

الْقَتْلُ قَتْلَانِ: قَتْلُ كَفَّارَةٍ، وَ قَتْلُ دَرَجَةٍ. وَ الْقِتَالُ قِتَالانِ: قِتَالُ الْفِئَةِ الْكَافِرَةِ حَتَّی یسْلِمُوا، وَ قِتَالُ الْفِئَةِ الْبَاغِیةِ حَتَّی یفِیئُوا.

۳) الف. حفص‌بن‌غیاث گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره‌ی دو طایفه از مؤمنین سؤال کردم که یکی از آن دو تجاوزگر است، و دیگری عادل است، و آن که عادل است آن را که تجاوزگر بود به فرار واداشت.

فرمودند: اهل عدل سزاوار نیست که کسی را که فرار می‌کند دنبال کنند ویا اینکه اسیر را بکشند یا بر مجروح حمله برند؛ و البته این در صورتی است که از آن طایفه تجاوزگر کسی نمانده باشد و جماعتی را نداشته باشند که بدان پناه ببرند؛ اما اگر جماعتی را دارند که بدان پناه ببرند [و بیم این هست که تجدید قوا کرده دوباره سر به طغیان بردارند] می‌توان اسیرشان را به قتل رساند و فراری‌شان را تعقیب کرد و بر مجروحشان حمله برد.

الكافی، ج‏5، ص32؛ تهذیب الأحكام، ج‏6، ص144

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیمَانَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع عَنِ الطَّائِفَتَینِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِحْدَاهُمَا بَاغِیةٌ وَ الْأُخْرَی عَادِلَةٌ، فَهَزَمَتِ الْعَادِلَةُ الْبَاغِیةَ؟

فَقَالَ: لَیسَ لِأَهْلِ الْعَدْلِ أَنْ یتْبَعُوا مُدْبِراً وَ لَا یقْتُلُوا أَسِیراً وَ لَا یجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ هَذَا إِذَا لَمْ یبْقَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی أَحَدٌ وَ لَمْ یكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا فَإِذَا كَانَ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا فَإِنَّ أَسِیرَهُمْ یقْتَلُ وَ مُدْبِرَهُمْ یتْبَعُ وَ جَرِیحَهُمْ یجْهَزُ [یجَازُ عَلَیهِ].

نکته: ناظر به این مضمون فوق گفتگوی عبدالله بن شریک و ابان قابل توجه است:

ب. عبد اللّه بن شریك می‌گوید: پدرم می‌گفت: هنگامی كه مردم در روز جنگ جمل گریختند، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: فراریان را تعقیب نكنید، مبادرت به كشتن مجروحان نكنید و هركس در خانه‌اش را بست، در امان است. ولی هنگامی كه جنگ صفّین پیش آمد، حمله‌كنندگان و فراریان همگی كشته می‌شدند و مبادرت به كشتن مجروحان می‌شد.

ابان بن تغلب به عبد اللّه بن شریك گفت: این دو روش متفاوت است!؟

وی گفت: واقعیت آن است كه در جریان جنگ جمل، طلحه و زبیر (رئیس دشمن) كشته شد؛ ولی معاویه خودش ایستاده بود و رهبری آنان را به دست گرفته بود.

الكافی، ج‏5، ص33؛ تهذیب الأحكام، ج۶، ص۱۵۵

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ شَرِیكٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: لَمَّا هُزِمَ النَّاسُ یوْمَ الْجَمَلِ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع: لَا تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَ لَا تُجِیزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ فَلَمَّا كَانَ یوْمُ صِفِّینَ قَتَلَ الْمُقْبِلَ وَ الْمُدْبِرَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحٍ؟!

فَقَالَ أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ لِعَبْدِ اللهِ بْنِ شَرِیكٍ: هَذِهِ سِیرَتَانِ مُخْتَلِفَتَانِ؟!

فَقَالَ: إِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ إِنَّ مُعَاوِیةَ كَانَ قَائِماً بِعَینِهِ وَ كَانَ قَائِدَهُمْ.

ج. حفص‌بن‌غیاث گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره‌ی دو طایفه از مؤمنین سؤال کردم که یکی از آن دو باغی [تجاوزگر] است، و دیگری عادل است، و این دو طایفه با یکدیگر جنگ کرده‌اند. مردی از اهل عراق پدرش یا پسرش یا برادرش یا دوستش را که از اهل بغی بوده کشته است، درحالی‌که او وارث آن مقتول است؛ در این صورت آیا از او ارث می‌برد؟*

امام فرمود: «آری! زیرا که او مقتول را به‌حقّ [= بر اساس ضابطه مشروع] کشته است».

* پی نوشت: ظاهرا علت طرح این سوال آن است که در حالت عادی، اگر کسی که وارث است در قتل کسی که ارث برجا می‌گذارد نقش داشته باشد، دیگر از او ارث نمی‌برد. و امام ع توضیح می‌دهند که چون این کشتن از باب انجام وظیفه شرعی بوده، مشمول آن محرومیت از ارث نمی‌شود.

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص319؛ تهذيب الأحكام، ج‏9، ص381

رَوَی سُلَیمَانُ بْنُ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قَالَ:

سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع عَنْ طَائِفَتَینِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِحْدَاهُمَا بَاغِیةٌ وَ الْأُخْرَی عَادِلَةٌ اقْتَتَلُوا فَقَتَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَبَاهُ أَوْ ابْنَهُ أَوْ أَخَاهُ أَوْ حَمِیمَهُ، وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ هُوَ وَارِثُهُ؛ هَلْ یرِثُهُ؟

قَالَ: نَعَمْ لِأَنَّهُ لِأَنَّهُ قَتَلَهُ بِحَقّ‏.

۴) الف. از امام صادق ع روایت شده است:

مردی از پدرم در مورد جنگ‌های امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال کرد، و آن سوال‌کننده از محبّان ما بود. امام باقر (علیه السلام) در جواب او فرمود:

خداوند حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه و آله) را برانگیخت با پنج شمشیر:

سه شمشیر از آن‌ها آخته است و هرگز داخل غلاف نرود تا اینکه «جنگ بارهایش را بر زمین گذارد» (محمد/۴) و جنگ هرگز بارهایش را بر زمین نگذارد تا اینکه خورشید از محل غروبش طلوع کند؛ پس چون خورشید از محل غروبش طلوع کرد همه مردم در آن روز ایمان آورند؛ پس آن روزی است که «کسی را ایمانش سودی نبخشد در حالی که قبلا ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری کسب نکرده باشد» (انعام/۱۵۸)؛

و یک شمشیر درهم پیچیده است؛

و [پنجمی] شمشیری که در غلاف است، که برکشیدنش به غیر ما مربوط می‌شود ولی حکم کردن به آن برعهده ماست.

اما این سه شمشیر آخته عبارتند از... [حضرت به تفصیل جهاد با مشرکان عرب (= مشرکان ساکن در همان سرزمین) و با اهل ذمه و با مشرکان غیرعرب (= مشرکان در بلاد دیگر) را شرح می‌دهند]

امّا منظور از شمشیر درهم پیچیده، شمشیری است که علیه اهل تجاوز و تأویل برکشیده می‌شود. خداوند فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (‌حجرات/۹). هنگامی‌که این آیه نازل شد، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «از میان شما کسی هست که بر اساس تأویل قرآن خواهد جنگید، همچنان که من بر اساس تنزیل قرآن [با کفّار و مشرکان] جنگیدم». از آن حضرت پرسیدند: «آن کیست»؟ رسول الله ص فرمود: «کسی‌که کفش را وصله می‌زند» و منظور آن حضرت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. و عمار یاسر می‌گفت: با این پرچم [اشاره به پرچم معاویه در جنگ صفین]، سه بار در رکاب رسول الله ص جنگیدم؛ و این بار چهارم است؛ و به خدا سوگند كه اگر ما را عقب بزنند تا به نخلستان‌های هجر [= نام شهری در یمن یا بحرین]، باز می‌دانیم كه بر حقیم و آنها بر باطلند. و سیرۀ امیر المؤمنین (علیه السّلام) در بارۀ آنها مانند رفتار پیامبر در فتح مكه با مردم مكه بود كه از آنان اسیر نگرفت و فرمود: هر كس در خانه‌اش را ببندد و سلاح خود را زمین بگذارد در امان است؛ هرکس وارد خانۀ ابوسفیان شود در امان است. به همین ترتیب امیر المؤمنین(علیه السّلام) در جنگ بصره (جنگ جمل) دربارۀ آنها فرمود: خانواده‌شان را به اسارت نگیرید و زخمی‌هایشان را نكشید و كسی را كه فرار كرد دنبال نكنید و هر كس در خانه‌اش را ببندد و سلاح بر زمین گذارد در امان است.

و اما شمشیری كه در غلاف است، همان شمشیری است كه با آن قصاص می‌شود، خداوند می‌فرماید: «نفس در مقابل نفس» (مائده/۴۵)؛ پس بركشیدن آن، حق اولیاء مقتول است، و حكم آن، برعهده ماست.

این بود شمشیرهایی كه خداوند پیامبرش را با آنها مبعوث كرد و هر كس آنها و یا برخی از آنها و یا شیوۀ به كارگیری آن و یا احكام آن را انكار كند، به آنچه خداوند بر محمد (صلّی الله علیه و آله) نازل كرده كافر شده است.

تفسیر القمی، ج‏2، ص320؛ الكافی، ج‏5، ص10-12؛ الخصال، ج‏1، ص274-276؛ تهذیب الأحكام، ج‏4، ص115 و ج‏6، ص136

قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:

سَأَلَ رَجُلٌ عَنْ حُرُوبِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ كَانَ السَّائِلُ مِنْ مُحِبِّینَا، فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

بَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً ص بِخَمْسَةِ أَسْیافٍ، ثَلَاثَةٌ مِنْهَا شَاهِرَةٌ لَا تُغْمَدُ إِلَی أَنْ «تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها» وَ لَنْ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا حَتَّی تَطْلُعَ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا فَإِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا آمَنَ النَّاسُ كُلُّهُمْ فِی ذَلِكَ الْیوْمِ، فَیوْمَئِذٍ «لا ینْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیراً»؛ وَ سَیفٌ مِنْهَا مَلْفُوفٌ؛ وَ سَیفٌ مِنْهَا مَغْمُودٌ، سَلُّهُ إِلَی غَیرِنَا وَ حُكْمُهُ إِلَینَا.

فَأَمَّا السُّیوفُ الثَّلَاثَةُ الشَّاهِرَةُ...۲

وَ أَمَّا السَّیفُ الْمَلْفُوفُ، فَسَیفٌ عَلَی أَهْلِ الْبَغْی وَ التأویل قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ». فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیةُ قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ یقَاتِلُ بَعْدِی عَلَی التأویل كَمَا قَاتَلْتُ عَلَی التَّنْزِیلِ. فَسُئِلَ ص: مَنْ هُوَ؟ قَالَ: هُوَ خَاصِفُ النَّعْلِ؛ یعْنِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع. وَ قَالَ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ: قَاتَلْتُ بِهَذِهِ الرَّایةِ مَعَ رَسُولِ اللهِ ص ثَلَاثاً وَ هَذِهِ الرَّابِعَةُ وَ اللهِ لَوْ ضَرَبُونَا حَتَّی یبْلُغُوا بِنَا سَعَفَاتِ هَجَرَ لَعَلِمْنَا أَنَّا عَلَی الْحَقِّ وَ أَنَّهُمْ عَلَی الْبَاطِلِ. فَكَانَتِ السِّیرَةُ فِیهِمْ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَی مَا كَانَ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص فِی أَهْلِ مَكَّةَ یوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ فَإِنَّهُ لَمْ یسْبِ لَهُمْ ذُرِّیةً، فَقَالَ: مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ، وَ مَنْ أَلْقَی سِلَاحَهُ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ دَخَلَ دَارَ أَبِی سُفْیانَ فَهُوَ آمِنٌ، وَ كَذَلِكَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع [یوْمَ الْبَصْرَةِ] فِیهِمْ: لَا تَسْبُوا لَهُمْ ذُرِّیةً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ، وَ لَا تَتْبَعُوا مُدْبِراً وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ [وَ أَلْقَی سِلَاحَهُ] فَهُوَ آمِنٌ.

وَ أَمَّا السَّیفُ الْمَغْمُودُ، فَالسَّیفُ الَّذِی یقَامُ [یقُومُ] بِهِ الْقِصَاصُ قَالَ اللهُ تَعَالَی: «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ... وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ». فَسَلُّهُ إِلَی أَوْلِیاءِ الْمَقْتُولِ، وَ حُكْمُهُ إِلَینَا.

فَهَذِهِ السُّیوفُ بَعَثَ اللهُ بِهَا نَبِیهُ ص، فَمَنْ جَحَدَهَا أَوْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهَا أَوْ شَیئاً مِنْ سِیرَتِهَا [سِیرِهَا] وَ أَحْكَامِهَا فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ ص.۳

ب. از امام صادق ع روایت شده است که درباره آیه «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند ...» فرمودند:

این آیه درباره ما و برادران ما نازل شد که در این امر [امر ولایت] با ما نزاع کردند. پس یک گروه به حق بازگشت.

کتاب القراءات (سیاری)، ص۱۴۱

عبیدالله الحلبی عن أبی‌عبدالله علیه‌السلام: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا» قال:

نزلت فینا و فی إخواننا؛ فتنوزع [فتنازع] فی هذا الأمر. ثم «تَفی‏ءَ» فئة إِلی‏ الحق.

۵) در منابع اهل سنت هم این روایات می‌تواند ناظر به مضمون همین آیه باشد:

روایت شده است که شخصی از رسول الله ص سوال کرد: اگر ستمگری بر من ستم کرد چه کنم؟

حضرت تا سه بار دستور داد که: وی را از این کار نهی کن!

گفت: اگر او نپذیرفت و زیر بار نرفت؟

پس حضرت به جنگ با وی دستور داد.

پرسید: آنگاه وضع ما چه خواهد شد؟

فرمود: اگر تو را بکشد، تو به بهشت خواهی رفت؛ و اگر او را بکشی، [جایگاه] او در جهنم خواهد بود.

مسند أحمد، ج24، ص237؛ الدر المنثور، ج‏6، ص91

حَدَّثَنَا أَبُو عَامِرٍ عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ الْمُطَّلِبِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَخِي الْحَكَمُ بْنُ الْمُطَّلِبِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ قُهَيْدِ بْنِ مُطَرِّفٍ الْغِفَارِيِّ:

أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم سَأَلَهُ سَائِلٌ: ‌إِنْ ‌عَدَا ‌عَلَيَّ ‌عَادٍ؟ فَأَمَرَهُ أَنْ يَنْهَاهُ ثَلَاثَ مِرَارٍ.

قَالَ: فَإِنْ أَبَى؟

فَأَمَرَهُ بِقِتَالِهِ.

قَالَ: فَكَيْفَ بِنَا؟

قَالَ: إِنْ قَتَلَكَ فَأَنْتَ فِي الْجَنَّةِ، وَإِنْ قَتَلْتَهُ فَهُوَ فِي النَّارِ.

ب. جنگهای امیرالمؤمنین ع

۶) این حدیث نبوی اخیر که من بر تنزیل جنگیدم و علی ع بر تأویل، در کتب اهل سنت نیز مکرر آمده است، مثلا:

ابوسعید خدری می‌گوید: با رسول الله ص بودیم که نعلین ایشان پاره شد و حضرت علی ع آن را گرفت تا درست کند. رسول الله ص چند قدمی رفت و سپس فرمود: همانا از میان شما مردی هست که بر تأویل قرآن می‌جنگد همان طور که من بر تنزیل قرآن می‌جنگیدم.

پس عده‌ای جلو آمدند [ظاهرا منظورشان این بوده که بگویند مقصود ما هستیم]؛ که حضرت فرمود: لیکن او کسی است که دارد به نعلین وصله می‌زند.

علی ع که آمد وی را به این خبر بشارت دادیم؛ اما او سری بلند نکرد [=برایش عادی بود]؛ گویی چیزی بود که قبلا خودش از رسول الله ص شنیده بودم.

أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص107

«أَنْبَأَنَا أَبُو الْقَاسِم یحْیی بْنُ أَسْعَدَ بْنِ یحْیی بْنِ بَوْشٍ، كِتَابَةً، أَنْبَأَنَا أَبُو طَالِبٍ عَبْدُ الْقَادِرِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْقَادِرِ بْنِ یوسُفَ، أَنْبَأَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْجَوْهَرِی، أَنْبَأَنَا أَبُو الْحُسَینِ مُحَمَّدُ بْنُ الْمُظَفَّرِ بْنِ مُوسَی الْحَافِظُ، أَنْبَأَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ طَازَادَ الْمَوْصِلِی، حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ الْحُسَینِ الْخَوَّاصُ، عَنْ عُفَیفِ بْنِ سَالِمٍ، عَنْ فِطْرِ بْنِ خَلِیفَةَ، عَنْ أَبِی الطُّفَیلِ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ، قَالَ:

كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ ص فَانْقَطَعَ شِسْعُهُ، فَأَخَذَهَا عَلِی یصْلِحُهَا، فَمَضَی رَسُولُ اللهِ ص فَقَالَ:

إِنَّ مِنْكُمْ رَجُلا یقَاتِلُ عَلَی تأویل الْقُرْآنِ، كَمَا قَاتَلْتُ عَلَی تَنْزِیلِهِ.

فَاسْتَشْرَفَ لَهَا الْقَوْمُ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ص: لَكِنَّهُ خَاصِفُ النَّعْلِ.

فَجَاءَ فَبَشَّرْنَاهُ بِذَلِكَ؛ فَلَمْ یرْفَعْ بِهِ رَأْسًا، كَأَنَّهُ شَیءٌ قَدْ سَمِعَهُ مِنَ النَّبِی ص.

۷) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

در جنگ حضرت علی ع برای اهل قبله برکتی بود؛‌ و اگر حضرت علی ع با آنها نمی‌جنگید کسی بعد از ایشان نمی‌دانست که در چنین مواردی چه باید کرد؟!

تهذیب الأحكام، ج‏6، ص145

الصَّفَّار عَنِ الْحَجَّالِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَینِ اللُّؤْلُؤِی عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع یقُولُ:

كَانَ فِی قِتَالِ عَلِی ع عَلَی أَهْلِ الْقِبْلَةِ بَرَكَةٌ وَ لَوْ لَمْ یقَاتِلْهُمْ عَلِی ع لَمْ یدْرِ أَحَدٌ بَعْدَهُ كَیفَ یسِیرُ فِیهِمْ.

تذکر:

این نکته فقط نظر امام صادق ع و شیعیان نیست؛‌ بلکه مورد تأکید اهل سنت هم بوده و بسیاری از بزرگانشان همچون ابوحنیفه و... بدین تصریح کرده‌اند؛ مثلا عبدالقاهر جرجانی (م۴۷۱) می‌گوید:

حضرت علی ع امامی برای شناخت نحوه جنگ با تجاوزگران داخلی شد؛ زیرا که او با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگید؛ و ابوحنیفه همواره می‌گفت: اگر علی بن ابی طالب ع نبود نمی‌دانستیم در جنگ با تجاوزگران داخلی چگونه باید عمل کرد.

درج الدرر فی تفسیر الآی والسور، ج2، ص583

صار علی رضی الله عنه إماما فی معرفة قتال أهل البغی؛ لأنّه قتل ‌الناكثین والباغین ‌والمارقین، وقد قال أبوحنیفة رحمه الله: لولا علی بن أبی طالب لما عرفنا قتال أهل البغی.

ب.۱. اشاره کلی به این جنگها در احادیث نبوی در منابع اهل سنت

این مطلب که امیرالمؤمنین ع با سه گروه از مسلمانان با عناوین ناکثین (پیمان‌شکنان) و قاسطین (تجاوزگران) و مارقین (از دین بیرون‌شدگان) جهاد خواهد کرد از مطالبی بود که رسول الله ص پیش‌بینی کرده و وعده داده بود و در منابع اهل سنت نیز اصل این حدیث نبوی بارها و از قول بسیاری از صحابه نقل شده است تا حدی که ابن عبدالبر قرطبی بعد از نقل برخی از این روایات می‌نویسد:

و برای این احادیث طرق وسندهای صحیحی است که ما در جای خود آن را آوردیم و این مطلب از علی (علیه‌السّلام) و از ابن مسعود واز ابوایوب الانصاری، روایت شده است که آن حضرت مامور شده است به جنگ نمودن با ناکثین و قاسطین و مارقین؛ و از آن حضرت نقل شده است که فرمود: من چاره‌ای نداشتم جز جنگ با آن‌ها یا کفر به آن چه که خداوند نازل کرده بود! (الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1117۴؛ در منابع شیعه، ر.ک: حدیث شماره۶۰ ذیل همین آیه).

در اینجا پاره‌ای از مواردی که این حدیث نبوی در کتب اهل سنت با سندهای متصل از صحابه (خود حضرت علی ع، ابوایوب انصاری، ابوسعید خدری، خزیمة ذوالشهادین، ابن مسعود، ابن عباس، أم سلمه، عمار یاسر، عبدالله بن عمر و مسروق) نقل شده تقدیم می‌شود:

- خود حضرت علی ع

۸) الف. از حضرت علی ع روایت شده است:

رسول الله ص با من عهد کرد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم.

مسند البزار (البحر الزخار)، ج3، ص26؛ مسند أبی یعلی، ج1، ص499۵؛ المعجم الأوسط للطبرانی، ج8، ص213۶؛ تاریخ بغداد، ج9، ص300۷؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر) ج42، ص468۸؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص107۹

حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یعْقُوبَ، قَالَ: نا الرَّبِیعُ بْنُ سَعْدٍ، قَالَ: نا سَعِیدُ بْنُ عُبَیدٍ، عَنْ عَلِی بْنِ رَبِیعَةَ، عَنْ عَلِی، قَالَ:

عَهِدَ إِلَی رَسُولُ اللهِ ص، فِی قِتَالِ ‌النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، ‌وَالْمَارِقِینَ.

ب. این سخن پیامبر ص به حضرت علی ع در منابع شیعی هم بدین صورت روایت شده است که حضرت علی ع فرمود:

به من دستور داده شد که با ناکثین (پیمان‌شکنان) و قاسطین (تجاوزگران) و مارقین (از دین بیرون‌شدگان) بجنگم و من آنچه را به من دستور داده شده بود انجام دادم. اما ناکثین همان اهل بصره و سایر اصحاب جمل‌اند؛ اما مارقین همان خوارج‌اند؛ و اما قاسطین اهل شام و سایر لشکریان معاویه‌اند.

دعائم الإسلام، ج‏1، ص388؛ مناقب آل أبی طالب ع، ج‏3، ص21۷

وَ عَنْ عَلِی ص أَنَّهُ قَالَ:

أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ‏ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ فَفَعَلْتُ مَا أُمِرْتُ بِهِ. فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَهُمْ أَهْلُ الْبَصْرَةِ وَ غَیرُهُمْ مِنْ أَصْحَابِ الْجَمَلِ؛ وَ أَمَّا الْمَارِقُونَ فَهُمُ الْخَوَارِجُ؛ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَهُمْ أَهْلُ الشَّامِ وَ غَیرُهُمْ مِنْ أَحْزَابِ مُعَاوِیةَ.

ج. همچنین در منابع اهل سنت از ابوالاسود دوئلی نقل شده است که:

امیرالمؤمنین ع فرمود: من پا در رکاب گذاشته و عازم عراق بودم که عبدالله بن سلام به من گفت:

به سراغ اهل عراق نرو؛ چرا که اگر به سراغ آنان بروی دم شمشیری که آنان برکشیده‌اند به تو می‌خورد.

علی ع فرمود: به خدا سوگند که رسول الله ص این را به من گفته بود.

ابوالاسود گفت: به خود گفتم: تا امروز ندیده بودم شخص جنگجویی را که با مردم این‌چنین سخن گوید!

صحیح ابن حبان، ج6، ص42

أَخبَرنا الْفَضْلُ بْنُ الْحُبَابِ، قَالَ: حَدثنا إِبْرَاهِیمُ بْنُ بَشَّارٍ الرَّمَادِی، قَالَ: حَدثنا سُفْیانُ، قَالَ: حَدثنا عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ أَعْینَ، عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ أَبِی الأَسْوَدِ الدُّؤَلِی، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ قَالَ:

قَالَ لِی عَبْدُ اللهِ بْنُ سَلَامٍ وَقَدْ وَضَعْتُ رِجْلَی فِی الْغَرْزِ وَأَنَا أُرِیدُ الْعِرَاقَ: لَا تَأْتِ أَهْلَ الْعِرَاقِ، فَإِنَّكَ إِنْ أَتَیتَهُمْ أَصَابَكَ ذَنَبُ السَّیفِ بِهَا.

قَالَ عَلِی: وَایمُ اللهِ، لَقَدْ قَالَهَا لِی رَسُولُ اللهِ صَلی الله عَلَیه و [آله و] سَلم.

قَالَ أَبُو الأَسْوَدِ: فَقُلْتُ فِی نَفْسِی، مَا رَأَیتُ كَالْیوْمِ رَجُلاً مُحَارِبًا یحَدِّثُ النَّاسَ بِمِثْلِ هَذَا.

۹) عامر بن واثله می‌گوید: من در روز شورا (شورایی که عمر برای تعیین جانشین خود قرار داد) در آن خانه بودم و شنیدم که علی ع می‌گوید: با شما احتجاجی می‌کنم که نه عرب و نه عجم‌تان نتواند اشکالی بر آن بگیرد.

[سپس شروع کردند با تعبیر «شما را به خدا سوگند می‌دهم؛ آیا این طور نبود که...» برخی از فضایل خود را برشمردند؛ تا به این جمله رسیدند که]:

شما را به خدا سوگند می‌دهم؛ آیا در میان شما غیر از من کسی هست که بر زبان پیامبر در مورد او این سخن جاری شده باشد که وی با ناکثین و قاسطین و مارقین می‌جنگد؟

گفتند: خیر.

مناقب علی ع (لابن المغازلی، م۴۸۳)، ص170

أخبرنا أبو طاهر محمد بن علی بن محمد البیع البغدادی، أخبرنا أبو أحمد عبید الله بن محمد بن أحمد بن أبی مسلم الفرضی، حدثنا أبو العباس أحمد بن محمد بن سعید المعروف بابن عقدة الحافظ، حدثنا جعفر بن محمد بن سعید الأحمسی، حدثنا نصر وهو ابن مزاحم، حدثنا الحكم بن مسكین، حدثنا أبو الجارود وابن طارق عن عامر بن واثلة، وأبو ساسان وأبو حمزة عن أبی إسحاق السبیعی عن عامر بن واثلة قال:

كنت مع علی علیه السلام فی البیت یوم الشوری فسمعت علیاً یقول له: لأحتجن علیكم بما لا یستطیع عربیكم ولا عجمیكم یغیر ذلك. ثم قال: أنشدكم بالله أیها النفر جمیعاً،...۱۰

قال: فأنشدكم بالله هل فیكم أحد یقاتل ‌الناكثین، والقاسطین، ‌والمارقین علی لسان النبی ص غیری؟

قالوا: اللهم لا.۱۱

- ابوایوب انصاری / عمار

۱۰) عقاب بن ثعلبه می‌گوید: ابوایوب انصاری در دوران خلافت عمر برایم نقل کرد که:

رسول الله ص به علی بن ابی‌طالب ع دستور داد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد.

المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج3، ص150؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص472۱۲

حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ أَحْمَدُ بْنُ یعْقُوبَ الثَّقَفِی، ثنا الْحَسَنُ بْنُ عَلِی بْنِ شَبِیبٍ الْمَعْمَرِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ حُمَیدٍ، ثنا سَلَمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، حَدَّثَنِی أَبُو زَیدٍ الْأَحْوَلُ، عَنْ عِقَابِ بْنِ ثَعْلَبَةَ:

حَدَّثَنِی أَبُو أَیوبَ الْأَنْصَارِی، فِی خِلَافَةِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ قَالَ: أَمَرَ رَسُولُ اللهِ ص عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ بِقِتَالِ ‌النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، ‌وَالْمَارِقِینَ.

۱۱) از ابوایوب انصاری روایت شده است:

شنیدم که رسول الله ص به علی بن ابی‌طالب می‌فرمود: تو با ناکثین و قاسطین و مارقین در راه‌ها و نهروان‌ها [= کنار نهرها] و نخلستانها خواهی جنگید.

ابوایوب می‌گوید: من گفتم:‌یا رسول الله! همراه با چه کسی با این اقوام بجنگیم؟

فرمود: همراه با علی بن ابی‌طالب.

المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج3، ص150

حَدَّثَنَاهُ أَبُو بَكْرِ بْنُ بَالَوَیهِ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ یونُسَ الْقُرَشِی، ثنا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ الْخَطَّابِ، ثنا عَلِی بْنُ غُرَابِ بْنِ أَبِی فَاطِمَةَ، عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ، عَنْ أَبِی أَیوبَ الْأَنْصَارِی رَضِی اللهُ عَنْهُ، قَالَ:

سَمِعْتُ النَّبِی ص یقُولُ لِعَلِی بْنِ أَبِی‌طَالِبٍ: «تُقَاتِلُ ‌النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ، ‌وَالْمَارِقِینَ بِالطُّرُقَاتِ، وَالنَّهْرَوَانَاتِ، وَبِالشَّعَفَاتِ».

قَالَ أَبُو أَیوبَ: قُلْتُ یا رَسُولَ اللهِ، مَعَ مَنْ تُقَاتِلُ هَؤُلَاءِ الْأَقْوَامِ؟

قَالَ: «مَعَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ».

ب. مخنف بن سلیم می‌گوید: [قبل از جنگ نهروان] در صنعای یمن به دیدار ابوایوب انصاری رفتیم و این در حالی بود که اسبان خود را علف می‌داد.

به او گفتم:‌ ای ابا ایوب! همراه رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) با مشرکان جنگیدی، سپس آمده‌ای و با مسلمانان می‌جنگی؟!

ابوایوب در پاسخ گفت: رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به من دستور داده با ناکثان و قاسطان و مارقان نبرد کنم. پس با ناکثین و قاسطین جنگیدم و ان شاء الله با مارقین در نخلستان‌ها، در راه‌ها، در نهروان‌ها [= کنار نهرها] خواهم جنگید؛ در حالی که [هنوز] نمی‌دانم آنان کیستند؟! [اشاره به اینکه این وعده را از پیامبر ص شنیده‌ام ولی هنوز مصداقش رخ نداده است.]

المعجم الكبیر للطبرانی، ج4، ص172؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص471۱۳ و473؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص107۱۴

حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ إِسْحَاقَ التُّسْتَرِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ الصَّبَّاحِ الْجَرْجَرَائِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِیرٍ، عَنِ الْحَارِثِ بْنِ حَصِیرَةَ، عَنْ أَبِی صَادِقٍ، عَنْ مِحْنَفِ بْنِ سُلَیمٍ، قَالَ:

أَتَینَا أَبَا أَیوبَ الْأَنْصَارِی وَهُوَ یعْلِفُ خَیلًا لَهُ بصعنبی، فَقُلْنَا عِنْدَهُ، فَقُلْتُ لَهُ: أَبَا أَیوبَ قَاتَلْتُ الْمُشْرِكِینَ مَعَ رَسُولِ اللهِ ص، ثُمَّ جِئْتَ تُقَاتِلُ الْمُسْلِمِینَ؟!

قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ ص أَمَرَنِی بِقِتَالِ ثَلَاثَةٍ ‌النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، ‌وَالْمَارِقِینَ، فَقَدْ قَاتَلْتُ ‌النَّاكِثِینَ، وَقَاتَلْتُ الْقَاسِطِینَ، وَأَنَا مُقَاتِلٌ إِنْ شَاءَ اللهُ الْمَارِقِینَ بِالشُّعُفَاتِ بِالطُّرُقَاتِ بِالنَّهْرَاواتِ؛ وَمَا أَدْرِی مَا هُمْ؟!

۱۲) از علقمه و اسود نقل شده است:

هنگامی که ابوایوب از صفّین بازمی گشت، به دیدارش رفتیم و گفتیم:‌ ای ابا ایوب! خدای تعالی تو را گرامی داشت که محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به خانه‌ات قدم نهاد و ناقه‌اش کنار خانه تو به زمین نشست و این همه به سبب موقعیت ویژه تو بود و دیگران از این منزلت بی‌نصیب ماندند. حالا چه شده است که شمشیرت روی شانه خود گذاشته‌ای و با گویندگان «لا اله الا الله» می‌جنگی؟!

ابو ایوب در پاسخ به این ضرب‌المثل متمسّک شد که: «انّ الرائد لا یکذب اهله: راهنمای کاروان به اهل آن دروغ نمی‌گوید.» سپس ادامه داد: همانا رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) به ما دستور داد که همراه با علی ع با سه گروه بجنگیم: با ناکثان و قاسطان و مارقان. با ناکثان که همان اصحاب جمل و طلحه و زبیر بودند نبرد کردیم؛ و با قاسطان هم که اکنون از مبارزه با آنان برگشتیم، یعنی معاویه و عمرو عاص؛ و اما مارقان؛ آنانند که در راهها، در نخلستانها، و در نهروان‌ها [کنار نهرها] هستند؛ و به خدا سوگند که نمی‌دانم آنان کجایند؛ اما ان شاء الله با آنان نیز مبارزه خواهیم کرد.

ابوایوب ادامه داد: من شنیدم که رسول الله ص به عمار می‌فرمود:

ای عمار! همانا جماعتی تجاوزگر تو را خواهند کشت در حالی که تو آن موقع همراه حق هستی و حق با توست.

ای عمار! اگر دیدی علی ع به یک وادی رفت و مردم به وادی دیگری رفتند تو با علی ع برو؛ که او هرگز تو را به گمراهی نمی‌کشاند و هرگز از هدایت بیرونت نبرد.

ای عمار! کسی که شمشیری حمایل کند که با آن علی ع را علیه دشمنش یاری کند خداوند در روز قیامت برایش گردن‌بندهایی از مروارید حمایل کند؛ و کسی که شمشیری حمایل کند که با آن دشمن علی ع را علیه او یاری کند خداوند در روز قیامت برایش گردن‌بندهایی از آتش حمایل کند.

گفتیم: فلانی! بس است؛ بس است!

تاریخ بغداد، ج15، ص243؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص472؛ بغیة الطلب فی تاریخ حلب، ج۱، ص۲۹۲

أَخْبَرَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِی بْنِ عَبْدِ اللهِ الْمُقْرِئُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یوسُفَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْمَطِیرِی، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْمُؤَدِّبُ، بِسُرَّ مَنْ رَأَی، قَالَ: حَدَّثَنَا الْمُعَلَّی بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، بِبَغْدَادَ، قَالَ: حَدَّثَنَا شَرِیكٌ، عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ مِهْرَانَ الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ، عَنْ عَلْقَمَةَ وَالأَسْوَدِ، قَالا:

أَتَینَا أَبَا أَیوبَ الأَنْصَارِی عِنْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنْ صِفِّینَ، فَقُلْنَا لَهُ: یا أَبَا أَیوبَ، إِنَّ اللَّهَ أَكْرَمَكَ بِنُزُولِ مُحَمَّدٍ ص وَبِمَجِیءِ نَاقَتِهِ تَفَضُّلا مِنَ اللهِ وَإِكْرَامًا لَكَ، حَتَّی أَنَاخَتْ بِبَابِكَ دُونَ النَّاسِ، ثُمَّ جِئْتَ بِسَیفِكَ عَلَی عَاتِقِكَ تَضْرِبُ بِهِ أَهْلَ لا إِلَهَ إِلا اللهُ؟

فَقَالَ: یا هَذَا، إِنَّ الرَّائِدَ لا یكْذِبُ أَهْلَهُ، وَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ص أَمَرَنَا بِقِتَالِ ثَلاثَةٍ مَعَ عَلِی: بِقِتَالِ ‌النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، ‌وَالْمَارِقِینَ، فَأَمَّا النَّاكِثُونَ: فَقَدْ قَاتَلْنَاهُمْ أَهْلَ الْجَمَلِ طَلْحَةَ وَالزُّبَیرَ، وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ: فَهَذَا مُنْصَرَفُنَا مِنْ عِنْدِهِمْ، یعْنِی: مُعَاوِیةَ وَعَمْرًا، وَأَمَّا الْمَارِقُونَ: فَهُمْ أَهْلُ الطَّرْفَاوَاتِ، وَأَهْلُ السُّعَیفَاتِ، وَأَهْلُ النُّخَیلاتِ، وَأَهْلُ النَّهْرَوَانَاتِ، وَاللهُ مَا أَدْرِی أَینَ هُمْ، وَلَكِنْ لا بُدَّ مِنْ قِتَالِهِمْ إِنْ شَاءَ اللهُ.

قَالَ: وَسَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص یقُولُ لِعَمَّارٍ: یا عَمَّارُ، تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ وَأَنْتَ إِذْ ذَاكَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ.

یا عَمَّارَ بْنَ یاسِرٍ، إِنْ رَأَیتَ عَلِیا قَدْ سَلَكَ وَادِیا وَسَلَكَ النَّاسُ وَادِیا غَیرَهُ فَاسْلُكْ مَعَ عَلِی، فَإِنَّهُ لَنْ یدْلِیكَ فِی رَدًی، وَلَنْ یخْرِجَكَ مِنْ هُدًی.

یا عَمَّارُ، مَنْ تَقَلَّدَ سَیفًا أَعَانَ بِهِ عَلِیا عَلَی عَدُوِّهِ قَلَّدَهُ اللهُ یوْمَ الْقِیامَةِ وِشَاحَینِ مِنْ دُرٍّ، وَمَنْ تَقَلَّدَ سَیفًا أَعَانَ بِهِ عَدُوَّ عَلِی عَلَیهِ قَلَّدَهُ اللهُ یوْمَ الْقِیامَةِ وِشَاحَینِ مِنْ نَارٍ.

قُلْنَا: یا هَذَا، حَسْبُكَ رَحِمَكَ اللهُ، حَسْبُكَ رَحِمَكَ اللهُ.

از خود عمار در شماره‌های ۱۹ و ۲۰ روایاتی خواهد آمد.

- ابوسعید خدری / عمار

۱۳) از ابوسعید خدری نقل شده است که رسول الله به ما دستور داد تا با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگیم.

سؤال کردیم:‌ ای رسول خدا! به ما دستور دادی که با این‌ها بجنگیم، در رکاب چه کسی باشیم؟

فرمود: در رکاب علی بن ابی‌طالب ع باشید، که عمار نیز در رکاب او شهید خواهد شد.

تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص471؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۰۵؛ أسد الغابة، ج4، ص107۱۵

أخبرنا أبو سعد إسماعیل بن أبی صالح وأبو منصور أحمد بن علی بن محمد قالا أنا أحمد بن علی بن عبد الله أنا محمد بن عبد الله الحافظ أنا أبو جعفر محمد بن علی بن دحیم الشیبانی نا الحسن بن الحكم الحبری نا إسماعیل بن أبان نا إسحاق بن إبراهیم الأزدی عن أبی هارون العبدی عن أبی سعید الخدری قال:

أَمَرَنَا رَسُولُ اللهِ ص ‌بِقِتَالِ ‌النَّاكِثِینَ ‌وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ، فَقُلْنَا: یا رَسُولَ اللهِ ص أَمَرْتَنَا بِقِتَالِ هَؤُلاءِ فَمَعْ مَنْ؟

فَقَالَ: مَعَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ، مَعَهُ یقْتَلُ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ.

- خزیمة ذوالشهادتین

۱۴) از ابن ابی‌لیلی نقل شده است که من در صفین بودم، مردی را سواره دیدم که صورت خود را با عمامه‌اش پوشانده بود؛ اما ریشش از زیر عمامه بیرون آمده بود، دیدم که او بشدت می‌جنگند و از چپ و راست به مردم حمله می‌کند. گفتم:‌ ای شیخ! از چپ و راست با مردم می‌جنگی؟

عمامه‌اش را کنار زد و سپس گفت: از رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) شنیدم که می‌گفت: در رکاب علی بجنگ و بجنگ. و من خزیمة بن ثابت انصاری هستم.

خطیب بغدادی توضیح می‌دهد: در میان صاحابه کسی که اسمش خزیمه و اسم پدرش ثابت باشد نداریم مگر ذوالشهادتین.

موضح اوهام الجمع والتفریق (خطیب بغدادی)، ج۱، ص۲۶۵

اَخْبَرَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِی الْجَوْهَرِی، اَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُظَفَّرِ، اَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیمَانَ الْوَاسِطِی، حَدَّثَنَا ابوسَعِیدٍ عَبْدُ الرَّحَمْنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورٍ الْحَارِثِی، حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ حَمَّادٍ الْقَنَّادُ، حَدَّثَنَا اَسْبَاطُ بْنُ نَصْرٍ، عَنِ السُّدِّی، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ ابی‌لَیلَی، قَالَ:

کُنْتُ بِصِفِّینَ، فَرَاَیتُ رَجُلا رَاکِبًا مُلْتَثِمًا، قَدْ اَخْرَجَ لِحْیتَهُ مِنْ تَحْتِ عِمَامَتِهِ، فَرَاَیتُهُ یقَاتِلُ النَّاسَ قِتَالا شَدِیدًا یمِینًا، وَشِمَالا، فَقُلْتُ: یا شَیخُ، تُقَاتِلُ النَّاسَ یمِینًا، وَشِمَالا؟

فَحَسَرَ عَنْ عِمَامَتِهِ، ثُمّ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) یقُولُ: قَاتِلْ مَعَ عَلِی، وَقَاتِلْ. وَاَنَا خُزَیمَةُ بْنُ ثَابِتٍ الاَنْصَارِی.

قَالَ الْخَطِیبُ: وَلَیسَ فِی الصَّحَابَةِ مَنِ اسْمُهُ خُزَیمَةُ وَاسْمُ أَبِیهِ ثَابِتٌ سِوَی ذِی الشَّهَادَتَینِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ.

- ابن مسعود / أم سلمه

۱۵) الف. از ابن مسعود روایت شده است:

همانا رسول الله ص به جنگیدن با ناکثین و قاسطین و مارقین دستور داد.

المعجم الكبیر للطبرانی، ج10، ص91؛ المسند (للشاشی)، ج1، ص342۱۶؛ العلل الواردة فی الأحادیث النبویة (الدارقطنی)، ج5، ص148۱۷

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هِشَامٍ الْمُسْتَمْلِی، ثنا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ صَالِحٍ، ثنا عَائِذُ بْنُ حَبِیبٍ، ثنا بُكَیرُ بْنُ رَبِیعَةَ، ثنا یزِیدُ بْنُ قَیسٍ، عَنْ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللهِ [بن مسعود] قَالَ:

«أَمَرَ رَسُولُ اللهِ ص بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ»

ب. از ابن مسعود روایت شده است:

رسول الله ص به منزل أم سلمه رفت و علی ع به سراغ ایشان رفت. رسول الله ص فرمود:

ای أم سلمه! به خدا سوگند که این کسی است که بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید.

تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص470؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۰۵

أخبرنا أبو سعد إسماعیل بن أحمد بن عبد الملك وأبو نصر أحمد بن علی بن محمد قالا أنا أبو بكر بن خلف أنا الحاكم أبو عبد الله نا الإمام أبو بكر أحمد بن إسحاق الفقیه أنا الحسن بن علی نا زكریا بن یحیی الحرار المقرئ نا إسماعیل بن عباد المقرئ نا شریك عن منصور عن إبراهیم عن علقمة عن عبد الله قال:

خرج رسول الله (ص) فأتی منزل أم سلمة فجاء علی فقال رسول الله (ص):

یا أم سلمة هذا والله قاتل القاسطین والناكثین والمارقین بعدی.

۱۶) ابن مسعود روایت کرده است:

یکبار پیامبر اکرم ص از منزل [همسرش] زینب بنت جحش بیرون آمد و به خانه [همسر دیگرش] أم سلمه رفت که آن روز نوبت وی بود که پیامبر به خانه‌اش برود. اندکی نگذشته بود که علی ع آمد و آهسته در زد. پیامبر ص صدای در را شنید اما أم سلمه متوجه نشد.

رسول الله ص به أم سلمه فرمود: ‌بلند شو و در را باز کن.

وی گفت: یا رسول الله! این چه کسی است که به خاطر قدومش باید در باز شود؟! آیا با همین بازوان برهنه به استقبالش بروم در حالی که دیروز آیه‌ای در کتاب الله نازل شده بود [درباره اینکه زنان پیامبر از پس پرده با مردان سخن بگویند]؟!

رسول الله ص به حالتی که به نظر می‌رسید عصبانی شده فرمود: اطاعت از رسول الله ص اطاعت از خداست؛ و کسی که رسول الله ص را عصیان کند خدا را عصیان کرده است! همانا پشت در کسی ایستاده که نه سبکسر است و نه بی‌حیا؛ خدا و رسولش را دوست دارد و تا اهل منزل آماده نباشند پا داخل نگذارد.

أم سلمه می‌گوید: پس بلند شدم و در حالی که خرامان راه می‌رفتم می‌گفتم: به به! خوش به حال کسی که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند.

پس در را باز کردم که وی در را گرفت [با دستش مانع باز شدن کامل در شد] و تا وقتی که دیگر صدایی نشنید و متوجه شد که من در حجابم، اجازه ورود گرفت و سپس وارد شد.

رسول الله ص فرمود: أم سلمه! آیا او را می‌شناسی؟!

گفتم: بله یا رسول الله! این علی بن ابی‌طالب است.

فرمود: درست گفتی! او مردی است که دوستم دارم؛ گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است و او حافظ خانه من است؛ بشنو و شهادت بده که او بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید و اوست که وصیتهای مرا عمل خواهد کرد؛ پس بشنو و شهادت بده و به خدا سوگند که اوست که سنت مرا احیا می‌کند. پس بشنو و شهادت بده که اگر بنده‌ای خدا را عبادت کند هزار سال بعد از هزار سال و هزار سال بین رکن و مقام، سپس در حالی که علی بن ابی طالب ع و عترت مرا مبغوض می‌دارد خداوند را ملاقات کند خداوند او را به صورت در آتش جهنم بیفکند.

تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص470-471

أنبانا أبو بكر محمد بن عبید الله بن نصر بن الزاغونی أنا أبو الحسن بن الحسین بن علی بن أیوب أنا أبو علی الحسن بن أحمد بن إبراهیم بن شاذان أنا أبو بكر أحمد بن كامل بن خلف بن شجرة نا القاسم بن العباس المعسری زكریا بن یحیی الحرار المقرئ نا إسماعیل بن عباد نا شریك عن منصور عن إبراهیم عن علقمة عن عبد الله قال:

خرج رسول الله (ص) من بیت زینب بنت جحش وأتی بیت أم سلمة فكان یومها من رسول الله (ص) فلم یلبث أن جاء علی فدق الباب دقا خفیفا فانتبه النبی (ص) للدق وأنكرته أم سلمة فقال رسول الله (ص): قومی فافتحی له!

قالت: یا رسول الله ص من هذا الذی من خطره ما یفتح له الباب أتلقاه بمعاصمی وقد نزلت فی ایة من كتاب الله بالأمس؟

فقال لها كهیئة المغضب إن طاعة الرسول طاعة الله ومن عصی رسول الله (ص) فقد عصی الله إن بالباب رجلا لیس بعرق ولا علق [لیس بِنَزِقٍ وَ لَا خَرِق‏] یحب الله ورسوله لم یكن لیدخل حتی ینقط الوطئ.

قال فقمت وأنا أختال فی مشیتی وأنا أقول بخ بخ من ذا الذی یحب الله ورسوله وبحبه الله ورسوله.

ففتحت الباب فأخذ بعضادتی الباب حتی إذا لم یسمع حسا ولا حركة وصرت فی خدری، استأذن فدخل.

فقال رسول الله (ص): یا أم سلمة أتعرفونه؟

قالت نعم یا رسول الله ص هذا علی بن أبی طالب.

قال صدقتت سید أحبه لحمه من لحمی ودمه من دمی وهو عیبة بیتی اسمعی واشهدی وهو قاتل الناكثین والقاسطین والمارقین من بعدی فاسمعی وأشهدی وهو قاضی عداتی فاسمعی واشهدی وهو والله یحیی سنتی فاسمعی واشهدی لو أن عبدا عبد الله ألف عام بعد ألف عام وألف عام بین الركن والمقام ثم لقی الله مبغضا لعلی بن أبی طالب وعترتی أكبه الله علی منخریه یوم القیامة فی نار جهنم.

این واقعه در کتب شیعه در كشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏1، ص91-92۱۸ و بحار الأنوار، ج‏39، ص267-268 با اندک تفاوتهایی در عبارات آمده است. و شبیه این مضمون را ابن عباس هم روایت کرده که در ادامه خواهد آمد.

- ابن عباس / أم ‌سلمه

۱۷) اعمش از سعید بن جبیر نقل کرده است که:

یکبار ما نزد ابن عباس در کنار زمزم در مکه بودیم که مردی شامی آمد و به ابن عباس گفت که وی در میان کسانی زندگی می‌کرده که حضرت علی ع را لعن کرده و از او تبری می‌جویند؛ ‌و برای تحقیق درباره حضرت علی ع آمده و اینکه چرا او با مسلمانان جنگید و خون مسلمانان را بر زمین ریخت؟! ابن‌عباس در فرازی از گفتگویش با وی گفت:

و به تو خبر می‌دهم که یکبار رسول الله ص در منزل ام‌سلمه بود که علی ع آمد و می‌خواست سراغ پیامبر ص برود و خیلی آهسته در زد. پیامبر ص صدای در او را شنید [اما أم سلمه متوجه نشد] و به أم سلمه فرمود: ‌بلند شو و در را باز کن.

وی گفت: یا رسول الله! این چه کسی است که به خاطر قدومش باید من با این زیبایی‌ها و زیورهایی که دارم [یعنی بدون حجاب] به استقبالش بروم؟

در حالی که دیروز آیه‌ای در کتاب الله نازل شده بود [درباره اینکه زنان پیامبر از پس پرده با مردان سخن بگویند؛‌احراب/۵۳]؟!

رسول الله ص فرمود: اطاعت از من اطاعت از خداوند عز و جل است، چنانکه خداوند فرمود: «و کسی که از رسول اطاعت کرد پس قطعا از خداوند اطاعت کرده است» (نساء/۸۰)؛ أم سلمه! ‌بلند شو! همانا پشت در کسی ایستاده که نه سبکسر است و نه بی‌حیا و نه اهل عجله در کار خویش؛ خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند. أم سلمه! اگر در را بر او باز کنی او تا اهل منزل آماده نباشند پا داخل نگذارد.

و همین طور هم شد. وی تا أم سلمه از پشت در کنار نرفت و حجاب نکرد وارد نشد؛ پس چون احساس کرد که اکنون کسی پشت در نیست به آرامی در را هل داد و وارد شد و به پیامبر ص سلام کرد و ایشان جواب سلام وی را داد و فرمود: أم سلمه! این را می‌شناسی؟!

گفت: بله یا رسول الله! این علی بن ابی‌طالب ع است.

رسول الله ص فرمود: درست گفتی! او علی ع است؛ کسی که گوشتش با گوشت من و خونش با خون درآمیخته است و نسبت او به من همچون نسبت هارون ع به موسی ع است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست. أم سلمه! این علی ع آقایی بزرگوار و قبله آمال مسلمانان و امیر مؤمنان است؛ او محل اسرار و علم من و همان دری است که بدان پناه برند؛ او وصیّ من بر اهل بیتم و خوبان امتم است؛ او برادر من در دنیا و آخرت و همراه من در آن جایگاه نورانی رفیع است؛ أم سلمه! شهادت بده که او با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید.

ابن عباس ادامه داد: و این جنگ او برای رضای خدا بود؛ و در آن صلاح امت و خشم اهل ضلالت است.

المحاسن والمساوئ (بیهقی، م۳۲۰)، ص19؛ سمط النجوم العوالی فی أنباء الأوائل والتوالی، (عصامی، م۱۱۱۱)، ج3، ص۱۰-12

أبو عثمان قاضی الری عن الأعمش عن سعید بن جبیر قال:

كان عبد الله بن عباس بمكة یحدث علی شفیر زمزم ونحن عنده، فلما قضی حدیثه قام إلیه رجل فقال: یا ابن عباس! إنی امرؤ من أهل الشام من أهل حمص، إنهم یتبرأون من علی بن أبی طالب، رضوان الله علیه، ویلعنونه!

فقال ابن عباس:...۱۹؛ وإنی أخبرك أن رسول الله، ص، كان عند أم سلمة بنت أبی أمیة إذ أقبل علی علیه السلام، یرید الدخول علی النبی ص، فنقر نقراً خفیاً. فعرف رسول الله ص نقره، فقال: یا أم سلمة قومی فافتحی الباب.

فقالت: یا رسول الله ص! من هذا الذی یبلغ خطره أن استقبله بمحاسنی ومعاصمی؟

فقال: یا أم سلمة! إن طاعتی طاعة الله جل وعز، قال: «مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ». قومی یا أم سلمة! فإن بالباب رجلاً لیس بالخرق ولا النزق ولا بالعجل فی أمره یحب الله ورسوله ویحبه الله ورسوله، یا أم سلمة! إنه إن تفتحی الباب له فلن یدخل حتی یخفی علیه الوطء.

فلم یدخل حتی غابت عنه وخفی علیه الوطء، فلما لم یحس لها حركة دفع الباب ودخل فسلم علی النبی، ص، فردّ علیه السلام وقال: یا أم سلمة هل تعرفین هذا؟

قالت: نعم هذا علی بن أبی طالب.

فقال رسول الله ص: نعم هذا علی سیط لحمه بلحمی ودمه بدمی وهو منی به منزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی؛ یا أم سلمة، هذا علی سید مبجَّل مؤمَّل المسلمین وأمیر المؤمنین وموضع سرّی وعلمی وبابی الذی أُوِی إلیه، وهو الوصی علی أهل بیتی وعلی الأخیار من أمتی، وهو أخی فی الدنیا والآخرة وهو معی فی السّناء الأعلی، اشهدی یا أم سلمة أن علیاً یقاتل ‌الناكثین والقاسطین ‌والمارقین.

قال ابن عباس: وقتلهم لله رضی وللأمة صلاحٌ ولأهل الضلالة سخط.

روایت اعمش از این واقعه با تفاوتهای مختصری در عبارات و با اسناد مختلف در منابع شیعه نیز آمده است؛ از جمله در: المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب علیه السلام (طبری م۳۲۶)، ص295؛ شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام (ابن حیون م۳6۳)، ج‏2، ص197-201؛ التحصین لأسرار ما زاد من كتاب الیقین، ص564-566؛ الیقین باختصاص مولانا علی علیه السلام بإمرة المؤمنین (ابن طاووس)، ص331-334۲۰

۱۸)‌ در منابع شیعه از قول امام صادق ع حکایتی از أم سلمه آمده که بسیار به حکایت فوق نزدیک است؛ و احتمال دارد همان باشد. آن حکایت چنین است:

به أم سلمه همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گزارش دادند كه یكی از كسان او اشکالاتی به حضرت علی علیه السّلام می‌گیرد و در مورد ایشان بی‌ادبی می‌کند.

أم سلمه او را خواست و گفت: فرزندم! به من گفته‌اند كه تو به حضرت علی علیه السّلام اشکال می‌گیری و به او دشنام می‌دهی!

گفت: آری مادر جان.

گفت: مادر به عزایت بنشیند! بنشین تا حدیثی را كه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم، برایت بگویم آنگاه هرکار خواستی بکن!

ما زنان پیامبر ص بودیم [پیامبر هر شبانه روز نزد یکی از ما می‌آمد] و این واقعه مربوط به شب و روزی است که پیامبر ص در خانه من بود. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درحالی‌كه دستی در دست علی علیه السّلام و دستی بر شانه او داشت، بر من وارد شد و فرمود: أم سلمه! لطفا از اتاق بیرون برو و ما را تنها بگذار. من خارج شدم و آنان آرام به گفتگو پرداختند به طوری که صدای آنان می‌آمد، اما نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. نزدیك ظهر بود كه پشت در رفتم و گفتم:‌ ای پیامبر خدا! اجازه می‌دهی وارد شوم‌؟

فرمود: نه.

من رنگ از رخسارم پرید که مبادا از من ناراحت شده ویا آیه‌ای درباره من فرود آمده باشد.

پس از اندكی بار دوم اجازه ورود خواستم. باز فرمود: نه.

دلهره‌ام بیشتر شد و بعد از مدتی برای بار سوم رخصت خواستم.

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: أم سلمه! بفرما.

آنگاه كه به درون رفتم و دیدم که علی علیه السّلام روبروی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دو زانو نشسته بود و می‌گفت:‌ ای پیامبر خدا پدر و مادرم فدایت باد. اگر چنین یا چنان شود، چه دستوری می‌دهید؟

فرمود: دستور می‌دهم که صبر کنی!

علی تكرار كرد. پیامبر دوباره فرمود: صبر کن!

دفعه سوم كه علی علیه السّلام تكرار كرد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:‌ ای علی، ‌ای برادرم، هرگاه چنین كنند شمشیر از غلاف درآور و بر شانه گذار و بی‌پروا پیش رو و ضربه بزن تا اینكه به من برسی در حالی که خون آنان از شمشیرت می‌چكد.

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آنگاه رو به من کرد و فرمود:‌ ای أم سلمه چرا چنین گرفته و ناراحتی‌؟

گفتم: یا رسول الله! چون مرا رد کردید و برگشت دادید.

فرمود: من تو را برنگرداندم به‌خاطر اینكه از تو ناراحت بوده باشم؛ که همانا تو در چشم خدا و پیامبرش شایسته‌ای. لیکن زمانی می‌خواستی وارد شوی که جبرییل سمت راست من بود و علی ع سمت چپ من، و جبرییل از رخدادهای پس از وفات من می‌گفت و از من می‌خواست آنها را برای علی ع بازگویم.

ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع برادر من در دنیا و آخرت است.

ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع وزیر من در دنیا و وزیر من در آخرت است.

ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع پرچمدار من در دنیا و حمل کننده پرچم من فردا در روز قیامت است.

ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع وصی‌ و خلیفۀ من پس از من می‌باشد و بعد از من وعده‌هایم را عملی نموده و [مخالفین را در روز قیامت] از اطراف حوض دور خواهد كرد.

ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع سید مسلمانان و امام متّقین و پیشوای پیشانی سفیدان خوش‌سیما است، او به هلاکت رساننده ناكثین و قاسطین و مارقین است.

عرض كردم:‌ ای رسول الله ناكثین [بیعت‌شكنان] چه كسانند؟

فرمود: کسانی كه در مدینه با او بیعت کنند و در بصره بیعت او را بشکنند.

گفتم: قاسطین [ستمگران] كیانند؟

فرمود: معاویه و یاران او از اهل شام.

گفتم: مارقین [از دین خارج‌شوندگان] چه كسانند؟

فرمود: اصحاب نهروان!

آن شخص به أم سلمه گفت: گرهی را از من گشودی خداوند گره از کارت بگشاید. به خدا سوگند دیگر تا ابد علی ع را دشنام نخواهم داد.

الأمالی( للصدوق)، ص380-381؛ معانی الأخبار، ص204

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الصَّیرَفِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ:

بَلَغَ أُمَّ سَلَمَةَ زَوْجَةَ النَّبِی ص أَنَّ مَوْلًی لَهَا یتَنَقَّصُ [ینْتَقِصُ‏] عَلِیاً ع وَ یتَنَاوَلُهُ.

فَأَرْسَلَتْ إِلَیهِ فَلَمَّا أَنْ صَارَ إِلَیهَا قَالَتْ لَهُ: یا بُنَی بَلَغَنِی أَنَّكَ تَتَنَقَّصُ [تَنْتَقِصُ‏] عَلِیاً وَ تَتَنَاوَلُهُ؟

قَالَ لَهَا: نَعَمْ یا أُمَّاهْ!

قَالَتِ: اقْعُدْ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ حَتَّی أُحَدِّثَكَ بِحَدِیثٍ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص ثُمَّ اخْتَرْ لِنَفْسِكَ. إِنَّا كُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ص تِسْعَ نِسْوَةٍ وَ كَانَتْ لَیلَتِی وَ یوْمِی مِنْ رَسُولِ اللهِ ص فَدَخَلَ النَّبِی ص وَ هُوَ مُتَهَلِّلٌ أَصَابِعَهُ فِی أَصَابِعِ عَلِی وَاضِعاً یدَهُ عَلَیهِ فَقَالَ: یا أُمَّ سَلَمَةَ اخْرُجِی مِنَ الْبَیتِ وَ أَخْلِیهِ لَنَا. فَخَرَجْتُ وَ أَقْبَلَا یتَنَاجَیانِ أَسْمَعُ الْكَلَامَ وَ مَا أَدْرِی مَا یقُولَانِ حَتَّی إِذَا قُلْتُ قَدِ انْتَصَفَ النَّهَارُ فَأَتَیتُ الْبَابَ فَقُلْتُ أَدْخُلُ یا رَسُولَ اللهِ؟

قَالَ: لَا!

فَكَبَوْتُ كَبْوَةً شَدِیدَةً مَخَافَةَ أَنْ یكُونَ رَدَّنِی مِنْ سَخْطَةٍ [سَخَطِهِ‏] أَوْ نَزَلَ فِی شَی‏ءٌ مِنَ السَّمَاءِ. ثُمَّ لَمْ أَلْبَثْ أَنْ أَتَیتُ الْبَابَ الثَّانِیةَ فَقُلْتُ: أَدْخُلُ یا رَسُولَ اللهِ؟

قَالَ: لَا.

فَكَبَوْتُ كَبْوَةً أَشَدَّ مِنَ الْأُولَی. ثُمَّ لَمْ أَلْبَثْ حَتَّی أَتَیتُ الْبَابَ الثَّالِثَةَ فَقُلْتُ: أَدْخُلُ یا رَسُولَ اللهِ؟

فَقَالَ: ادْخُلْ یا أُمَّ سَلَمَةَ!

فَدَخَلْتُ وَ عَلِی ع جَاثٍ بَینَ یدَیهِ وَ هُوَ یقُولُ: فِدَاكَ أَبِی وَ أُمِّی یا رسول الله ص إِذَا كَانَ كَذَا وَ كَذَا فَمَا تَأْمُرُنِی؟ قَالَ: آمُرُكَ بِالصَّبْرِ! ثُمَّ أَعَادَ عَلَیهِ الْقَوْلَ الثَّانِیةَ؛ فَأَمَرَهُ بِالصَّبْرِ! فَأَعَادَ عَلَیهِ الْقَوْلَ الثَّالِثَةَ؛ فَقَالَ لَهُ: یا عَلِی یا أَخِی إِذَا كَانَ ذَاكَ مِنْهُمْ فَسُلَّ سَیفَكَ وَ ضَعْهُ عَلَی عَاتِقِكَ وَ اضْرِبْ بِهِ قُدُماً قُدُماً حَتَّی تَلْقَانِی وَ سَیفُكَ شَاهِرٌ یقْطُرُ مِنْ دِمَائِهِمْ.

ثُمَّ الْتَفَتَ ع إِلَی؛ فَقَالَ لِی: وَ اللهِ مَا هَذِهِ الْكَئَابَةُ یا أُمَّ سَلَمَةَ؟

قُلْتُ: لِلَّذِی كَانَ مِنْ رَدِّكَ لِی یا رَسُولَ اللهِ!

فَقَالَ لِی: وَ اللهِ مَا رَدَدْتُكِ مِنْ مَوْجِدَةٍ وَ إِنَّكِ لَعَلَی خَیرٍ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ لَكِنْ أَتَیتِنِی وَ جَبْرَئِیلُ عَنْ یمِینِی وَ عَلِی عَنْ یسَارِی وَ جَبْرَئِیلُ یخْبِرُنِی بِالْأَحْدَاثِ الَّتِی تَكُونُ مِنْ بَعْدِی وَ أَمَرَنِی أَنْ أُوصِی بِذَلِكِ عَلِیاً.

یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع أَخِی فِی الدُّنْیا وَ أَخِی فِی الْآخِرَةِ.

یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَزِیرِی فِی الدُّنْیا وَ وَزِیرِی فِی الْآخِرَةِ.

یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ حَامِلُ لِوَائِی فِی الدُّنْیا وَ حَامِلُ لِوَائِی غَداً فِی الْقِیامَةِ.

یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَصِیی وَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی وَ قَاضِی عِدَاتِی وَ الذَّائِدُ عَنْ حَوْضِی.

یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیدُ الْمُسْلِمِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ قَاتِلُ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ.

قُلْتُ: یا رسول الله ص مَنِ النَّاكِثُونَ؟

قَالَ: الَّذِینَ یبَایعُونَهُ بِالْمَدِینَةِ وَ ینْكُثُونَ بِالْبَصْرَةِ.

قُلْتُ: مَنِ الْقَاسِطُونَ؟

قَالَ: مُعَاوِیةُ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ.

قُلْتُ: مَنِ الْمَارِقُونَ؟

قَالَ: أَصْحَابُ النَّهْرَوَانِ.

فَقَالَ مَوْلَی‏ أُمِّ سَلَمَةَ: فَرَّجْتِ عَنِّی فَرَّجَ اللهُ عَنْكِ وَ اللهِ لَا سَبَبْتُ عَلِیاً أَبَداً.

- عمار یاسر

۱۹) هند بن عمرو می‌گوید: از عمار شنیدم که می‌گفت:

رسول الله ص به من دستور داد که همراه با علی ع با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم.

الكنی والأسماء (للدولابی، م۳۱۰)، ج1، ص360

حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِی بْنِ عَفَّانَ قَالَ:، ثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَطِیةَ قَالَ:، ثَنَا أَبُو الْأَرْقَمِ، عَنْ أَبِی الْجَارُودِ، عَنْ أَبِی الرَّبِیعِ الْكِنْدِی، عَنْ هِنْدَ بْنِ عَمْرٍو قَالَ:

سَمِعْتُ عَمَّارًا یقُولُ: «أَمَرَنِی رَسُولُ اللهِ ص أَنْ أُقَاتِلَ مَعَ عَلِی ‌الْنَاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ ‌وَالْمَارِقِینَ.»

تذکر: کشته شدن عمار در مبارزه با قاسطین شاخصی برای شناسایی حق و باطل شد و در خصوص این مطلب در قسمت احادیث خاص جنگ صفین احادیث متعددی خواهد آمد (شماره ۲۹ به بعد)

ب.۲. احادیث خاص جنگ‌های جمل و صفین و نهروان در منابع اهل سنت

تا اینجا به برخی از احادیث نبوی‌ای که در کتب اهل سنت به صورت کلی به این سه جنگ امیرالمؤمنین ع اشاره کرده بود ارائه شد. اما جالب این است که در هریک از این سه جنگ، حداقل یک واقعه وجود دارد که در خود منابع اهل سنت، حدیثی نبوی درباره وقوع آن واقعه آمده است که همه آنها تاییدی بر حقانیت امیرالمؤمنین ع در این جنگها، و باطل و منحرف بودن دشمنان ایشان است. با توجه به اینکه ذکر تمامی آن احادیث خارج از مجال این بحث است در اینجا نیز تنها برخی از احادیثی که در کتب اهل سنت آمده و بزرگان اهل سنت بر اساس مبانی خود بر صحیح بودن آن تأکید کرده‌اند اشاره می‌شود:

۱) جنگ جمل

آ. پارس کردن سگهای حوأب بر عایشه

جستجوی خود عبارت «کلاب حوأب» در نرم‌افزار الشامله (نسخه رجب ۱۴۴۳ که مشتمل بر 8073 کتاب از ۳۰۴۹ مؤلف است) ۲۵۹ جواب می‌آورد. البته احادیثی که بر این معنا دلالت دارد بسیار بیش از این است؛ چنانکه در ادامه مواردی را خواهید دید که لزوما این ترکیب در آنها به کار نرفته؛ اما بوضوح درباره این واقعه است.

۲۱) نعیم بن حماد (متوفی ۲۲۸) این واقعه را از چندین نفر از صحابه بدین صورت روایت کرده است:

الف. ‌عایشه و ابراهیم تیمی جداگانه روایت کرده‌اند که:

پیامبر ص خطاب به همسرانش فرمود: کدام از شماست که سگان حوأب بر او پارس خواهند کرد؟!

پس چون عایشه [در مسیر جنگ جمل] از منطقه حوأب می‌گذشت سگان بر او پارس کردند. وی پرسید اینجا کجاست؟ گفتند برکه حوأب است.

گفت: من باید برگردم.

به وی گفتند:‌ ای ام المؤمنین! تو آمده‌ای بین دو گروه از مردم صلح برقرار کنی! [و وی را از برگشتن منصرف کردند!]

الفتن لنعیم بن حماد، ج1، ص83

حَدَّثَنَا یزِیدُ بْنُ هَارُونَ، عَنِ ابْنِ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ، عَنْ عَائِشَةَ، رَضِی اللَّهُ عَنْهَا، عَنِ النَّبِی ص،

وَالْعَوَّامُ، عَنْ إِبْرَاهِیمَ التَّیمِی، عَنِ النَّبِی ص،

أَنَّهُ قَالَ لِأَزْوَاجِهِ: «أَیتُكُنَّ الَّتِی تَنْبَحُهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ؟»

فَلَمَّا مَرَّتْ عَائِشَةُ نَبَحَتِ الْكِلَابُ، فَسَأَلَتْ عَنْهُ فَقِیلَ لَهَا: هَذَا مَاءُ الْحَوْأَبِ، قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً.

قِیلَ لَهَا: یا أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ، إِنَّمَا تُصْلِحِینَ بَینَ النَّاسِ.

ب. از طاووس یمانی روایت شده است که:

رسول الله ص خطاب به زنانش فرمود: «کدام از شماست که سگان فلان برکه بر او پارس خواهند کرد؟! مبادا آن شخص تو باشی، ‌ای حمیراء!» یعنی عایشه.

الفتن لنعیم بن حماد، ج1، ص84

حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ ابْنِ طَاوُسٍ، عَنْ أَبِیهِ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِنِسَائِهِ:

«أَیتُكُنَّ الَّتِی تَنْبَحُهَا كِلَابُ مَاءِ كَذَا وَكَذَا، إِیاكِ یا حُمَیرَاءُ» یعْنِی عَائِشَةَ.

(سیوطی این حدیث را از همین‌جا نقل می‌کند و تأکید می‌کند که سندش صحیح است؛ ر.ک: جمع الجوامع المعروف بـ «الجامع الكبیر»، ج23، ص728)

ج. از ابن مسعود و حذیفه روایت شده است که در جایی نشسته بودند. زنی سوار بر شتر از مقابل آنان گذشت در حالی که مرتکب خطایی شده بود.

یکی از آنان به دیگری گفت: آیا این همان است [که رسول الله ص فرموده بود]؟

دیگری گفت: خیر. همانا آن که چنین بود درباره‌اش علامت واضحی هست؛ و مقصودش عایشه بود.

الفتن لنعیم بن حماد، ج1، ص84

حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنِ ابْنِ عُیینَةَ، عَنْ عَمَّارٍ الدُّهْنِی، عَنْ أَبِی الْهُذَیلِ:

أَنَّ ابْنَ مَسْعُودٍ، وَحُذَیفَةَ، كَانَا جَالِسَینِ، وَمُرَّ بِامْرَأَةٍ عَلَی جَمَلٍ قَدْ أَحْدَثَتْ حَدَثًا.

فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ: لَهِی هِی؟

فَقَالَ الْآخَرُ: «لَا، إِنَّ حَوْلَ تِلْكَ بَارِقَةً»، یعْنُونَ عَائِشَةَ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا.

۲۲) در بسیاری از کتب معتبر اهل سنت واقعه فوق به شرح زیر از قول قیس بن حازم روایت شده و بزرگان حدیث‌شناس اهل سنت بر صحیح بودن سند این واقعه تأکید کرده‌اند. واقعه به نقل حاکم نیشابوری چنین است:

الف. قیس بن حازم روایت کرده است: وقتی عایشه در مسیرش به سرزمین بنی‌عامر رسید سگانی بر او پارس کردند.

او گفت: نام این برکه چیست؟

گفتند: حوأب.

گفت: من باید برگردم.

زبیر گفت؛ الان نه! تو جلو بیفت تا مردم تو را ببینند و خداوند بین مردم [به واسطه تو] صلح برقرار کند!

گفت: من باید برگردم؛ ‌زیرا از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود: یکی از شما چه روز و حالی خواهد داشت هنگامی که سگان حوأب بر او پارس کنند؟

المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج3، ص129؛ ح4613

حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ یعْقُوبَ الْحَافِظُ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ الْعَبْدِی، ثنا یعْلَی بْنُ عُبَیدٍ، ثنا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ، قَالَ:

لَمَّا بَلَغَتْ عَائِشَةُ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا بَعْضَ دِیارِ بَنِی عَامِرٍ نَبَحَتْ عَلَیهَا الْكِلَابُ، فَقَالَتْ:‌ ای مَاءٍ هَذَا؟

قَالُوا: الْحَوْأَبُ.

قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً.

فَقَالَ الزُّبَیرُ: لَا بَعْدُ، تَقَدَّمِی وَیرَاكِ النَّاسُ، وَیصْلِحُ اللَّهُ ذَاتَ بَینِهِمْ.

قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «كَیفَ بِإِحْدَاكُنَّ إِذْ نَبَحَتْهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ».

این واقعه بدین صورت در منابع زیر نیز آمده است:

- مسند إسحاق بن راهویه (م۲۳۸)، ج3، ص891، ح1569۲۱

- مسند أحمد، ج40، ص299، ح24254۲۲؛ و ج41، ص197، ح24654۲۳ (شعیب أرنؤوط که از سخت‌گیرترین علمای حدیث‌شناس معاصر در میان اهل سنت است در ذیل این دو حدیث تأکید کرده است که این دو هردو به لحاظ سندی صحیح می‌باشند.۲۴)

- مسند أبی یعلی، ج8، ص282، ح4868 (بر اساس نسخه تحقیق حسین أسد؛ که وی که حدیث‌شناس است تأکید کرده که اسناد این حدیث صحیح است.۲۵)

- صحیح ابن حبان، ج6، ص41۲۶

- دلائل النبوة للبیهقی، ج6، ص410 (وی این روایت را با دو سند مختلف آورده است.۲۷)

ب. بلاذری همین واقعه را نقل می‌کند و ادامه می‌دهد:

عایشه وقتی متوجه شد آنجا منطقه حوأب است «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» گفت و با قاطعیت تصمیم گرفت برگردد. اما عبدالله بن زبیر نزد او آمد و گفت: دروغ می‌گوید کسی که گمان می‌کند اینجا برکه حوأب است؛ و پنجاه نفر از قبیله بنی‌عامر آورد که شهادت دادند و سوگند خوردند که عبدالله بن زبیر راست می‌گوید!

أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص224

وَسَارَ طَلْحَةُ وَالزُّبَیرُ وَعَائِشَةُ فِیمَنِ اجْتَمَعَ إِلَیهِمْ مِنَ النَّاسِ فَخَرَجُوا فِی ثَلاثَةِ آلافٍ، مِنْهُمْ مِنْ أهل المدینة ومكة تسعمائة. وَسَمِعَتْ عَائِشَةُ فِی طَرِیقِهَا نُبَاحَ كِلابٍ فَقَالَتْ: مَا یقَالُ لِهَذَا الْمَاءِ الَّذِی نَحْنُ بِهِ؟

قَالُوا: الْحَوْأَبُ.

فَقَالَتْ: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ راجعون ردّونی رُدُّونِی فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُول اللَّهِ ص یقُولُ: وَعِنْدَهُ نِسَاؤُهُ: «أَیتُكُنَّ ینْبَحُهَا كِلابُ الْحَوْأَبِ» وَعَزَمَتْ عَلَی الرُّجُوعِ.

فَأَتَاهَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الزُّبَیرِ فَقَالَ: كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ هَذَا الْمَاءَ الْحَوْأَبُ. وَجَاءَ بِخَمْسِینَ مِنْ بَنِی عَامِرٍ فَشَهِدُوا وَحَلَفُوا عَلَی صِدْقِ عَبْدِ الله.

۲۳) الف. ابن ابی شیبه (م۲۳۵) ابتدا همین واقعه را از قول اسماعیل بن قیس ذکر می‌کند، با این تفاوت مختصر که بیان می‌کند که کسانی که می‌خواستند وی را منصرف کنند طلحه و زبیر بودند.

مصنف ابن أبی شیبة، ج7، ص536، ح37771

أَبُو أُسَامَةَ، قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ، عَنْ قَیسٍ، قَالَ:

لَمَّا بَلَغَتْ عَائِشَةُ بَعْضَ مِیاهِ بَنِی عَامِرٍ لَیلًا نَبَحَتِ الْكِلَابُ عَلَیهَا، فَقَالَتْ:‌ ای مَاءٍ هَذَا؟ قَالُوا: مَاءُ الْحَوْأَبِ، فَوَقَفَتْ. فَقَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً.

فَقَالَ لَهَا طَلْحَةُ، وَالزُّبَیرُ: مَهْلًا رَحِمَكَ اللَّهُ، بَلْ تَقْدُمِینَ فَیرَاكَ الْمُسْلِمُونَ فَیصْلِحُ اللَّهُ ذَاتَ بَینِهِمْ.

قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً، إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَنَا ذَاتَ یوْمٍ: «كَیفَ بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَیهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ».

ب. سپس روایت دیگری از همین اسماعیل نقل می‌کند که عایشه در هنگام احتضار می‌گفت:

مرا در کنار زنان پیامبر دفن کنید [کنایه از اینکه در کنار پیامبر ص دفن نکنید]، زیرا من بعد از وی مرتکب خطای بدی شدم.

مصنف ابن أبی شیبة، ج7، ص536، ح3777۲

أَبُو أُسَامَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ، عَنْ قَیسٍ، قَالَ: قَالَتْ عَائِشَةُ لَمَّا حَضَرَتْهَا الْوَفَاةُ:

ادْفِنُونِی مَعَ أَزْوَاجِ النَّبِی عَلَیهِ السَّلَامُ فَإِنِّی كُنْتُ أَحْدَثْتُ بَعْدَهُ حَدَثًا.

ج. برای اینکه مقصود از این جمله وی بهتر معلوم شود خوب است به این نقلی که ابن عبد ربه اندلسی (م۳۲۸) از ابن شیبه دارد (ولی اکنون در متن مصنف ابن ابی شیبه موجود نیست) توجه شود:

وی از ابن ابی شیبه نقل می‌کند که:

بعد از واقعه جمل، أم أوفی عبادیه بر عایشه وارد شد و پرسید:‌ ای ام المؤمنین! چه می‌گویی درباره زنی که پسر خردسال خود را به قتل برساند؟

عایشه گفت: جهنم بر او واجب می‌شود.

گفت: چه می‌گویی در مورد زنی که بیست هزار تن از پسران بزرگسالش را یکجا به قتل برساند.

عایشه: این دشمن خدا را از اینجا دور کنید!

و عایشه در زمان حکومت معاویه از دنیا رفت در حالی که حدود ۷۰ سال داشت و به او گفتند: آیا تو را در کنار رسول الله ص دفن کنیم؟

گفت: خیر؛ ‌من بعد از او مرتکب خطای بدی شدم؛ پس مرا در کنار خواهرانم در بقیع دفن کنید.

و مقصودش این سخن رسول الله ص به او بود که به او گفته بود:‌ ای حمیراء! گویی می‌بینم که سگان حوأب بر تو پارس می‌کنند؛ و تو با علی ع به جنگ برمی‌خیزی در حالی که تو نسبت به او ظالم هستی.

العقد الفرید، ج5، ص79

أبو بكر بن أبی شیبة قال...

قال: ودخلت أمّ أوفی العبادیة علی ‌عائشة بعد وقعة الجمل فقالت لها: یا أم المؤمنین، ما تقولین فی امرأة قتلت ابنا لها صغیرا؟

قالت: وجبت لها النار!

قالت: فما تقولین فی امرأة قتلت من أولادها الاكابر عشرین ألفا فی صعید واحد؟

قالت: خذوا بید عدوّة الله!

وماتت ‌عائشة فی أیام معاویة وقد قاربت السبعین؛ وقیل لها: تدفنین مع رسول الله ص؟

قالت: لا، إنی ‌أحدثت ‌بعده حدثا، فادفنونی مع أخوّتی بالبقیع.

وقد كان النبی ص قال لها: یا حمیراء، كأنی بك ینبحك كلاب الحوأب، تقاتلین علیا وأنت له ظالمة.

د. ذهبی نیز بعد از اینکه این سخنان عایشه قبل از وفاتش را نقل می‌کند و تأکید می‌کند که اینها دلالت بر ندامت کلی وی در این مسأله داشت (قُلْتُ: تَعْنِی بِالحَدَثِ: مَسِیرَهَا یوْمَ الجَمَلِ، فَإِنَّهَا نَدِمَتْ نَدَامَةً كُلِّیةً؛ سیر أعلام النبلاء، ج2، ص193۲۸)، روایت دیگری از ابن ابی عتیق می‌آورد که:

عایشه به اطرافیانش گفته بود: ‌هرگاه از جایی می‌گذشتیم که ابن عمر آنجا بود به من اطلاع دهید.

یکبار به وی گفتند ابن عمر آنجاست.

عایشه به او گفت:‌ ای ابوعبدالرحمن، چرا سراغم نیامدی که مرا از رفتن در این مسیر (جنگ جمل) نهی کنی؟!

گفت: دیدم مردی بر تو غلبه کرده بود [= تو کاملا تابع او شده بودی]. و منظورش ابن زبیر بود.

سیر أعلام النبلاء، ج2، ص193 و ج۳، ص۲۱۱؛ تاریخ الإسلام، ج4، ص246 ؛ و ج۵، ص۴۵۷۲۹

رَوَی إِسْمَاعِیلُ بنُ عُلَیةَ، عَنْ أَبِی سُفْیانَ بنِ العَلَاءِ المَازِنِی، عَنِ ابْنِ أَبِی عَتِیقٍ، قَالَ:

قَالَتْ ‌عَائِشَةُ: إِذَا مَرَّ ابْنُ عُمَرَ، فَأَرُوْنِیهِ.

فَلَمَّا مَرَّ بِهَا، قِیلَ لَهَا: هَذَا ابْنُ عُمَرَ.

فَقَالَتْ: یا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، مَا ‌مَنَعَكَ ‌أَنْ ‌تَنْهَانِی ‌عَنْ ‌مَسِیرِی؟

قَالَ: رَأَیتُ رَجُلاً قَدْ غَلَبَ عَلَیكِ. یعْنِی: ابْنَ الزُّبَیرِ.

این گفتگوی وی با ابن عمر در آثار زیر هم نقل شده است:

الأسامی والكنی (أبو أحمد الحاكم)، ج4، ص144۳۰؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص910۳۱؛ تاریخ دمشق لابن عساكر، ج31، ص110۳۲

- بیهقی نیز بعد از اینکه با دو سند مختلف همان واقعه خبردار شدن عایشه از پارس سگان حوأب را نقل می‌کند که آدرس سخن وی در شماره ۲۲ گذشت، چند روایت زیر را هم می‌آورد:

۲۴) از ام سلمه روایت می‌کند که رسول الله ص یکبار از خروجِ (= شورش مسلحانه‌ی) برخی از همسرانش که همان ام‌المؤمنین‌ها هستند سخن گفت. عایشه خندید.

رسول الله ص فرمود:‌ ای حمیراء! مبادا او تو باشی.

سپس به علی ع روی کرد و فرمود: اگر کار او به تو افتاد و تو بر او مسلط شدی، با او مدارا کن!

دلائل النبوة (للبیهقی)، ج6، ص411

أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ، حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْجُنَیدُ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ نَصْرٍ، حَدَّثَنَا أَبُو نُعَیمٍ الْفَضْلُ بْنُ دُكَینٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْجَبَّارِ بْنُ الْوَرْدِ، عَنْ عَمَّارٍ الدُّهْنِی، عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِی الْجَعْدِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ:

ذكر النبی ص خُرُوجَ بَعْضِ نِسَائِهِ أُمَّهَاتِ الْمُؤْمِنِینَ؛ فَضَحِكَتْ عَائِشَةُ.

فَقَالَ ص: انْظُرِی یا حُمَیرَاءُ أَنْ لَا تَكُونِی أَنْتَ!

ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی عَلِی، فَقَالَ: یا عَلِی! وُلِّیتَ مِنْ أَمْرِهَا شَیئًا فَارْفُقْ بِهَا.

۲۵) حذیفه قبل از خروج عایشه از دنیا رفته است؛ و ابوالطفیل و عمرو بن ضلیع از قول او نقل کرده‌اند که حدیثی درباره شورش مسلحانه یکی از زنان رسول الله ص نقل می‌کرد:

ابوالطفیل می‌گوید: من و عمرو یکبار سراغ حذیفه رفتیم و آن حدیث را گفت و در آن به ما گفت:

اگر به شما بگویم که با مادرتان در سپاهی خواهید جنگید و او آن سپاه را با شمشیر می‌زند می‌دانم که باور نخواهید کرد!

دلائل النبوة (للبیهقی)، ج6، ص411

قُلْتُ: وَحُذَیفَةُ بْنُ الْیمَانِ تُوُفِّی قَبْلَ مَسِیرِهَا. وَكَانَ قَدْ أَخْبَرَنَا الطُّفَیلُ وَعَمْرُو بْنُ ضَلِیعٍ بِمَسِیرِ إِحْدَی أُمَّهَاتِ الْمُؤْمِنِینَ فِی كَتِیبَةٍ وَلَا یقُولُهُ إِلَّا عَنْ سَمَاعٍ. أَخْبَرَنَاهُ عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدَانَ، أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عُبَیدٍ، حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَلِی، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ رَجَاءٍ، أَخْبَرَنَا هَمَّامُ بْنُ یحْیی، حَدَّثَنَا قَتَادَةُ، عَنْ أَبِی الطُّفَیلِ، قَالَ:

انْطَلَقْتُ أَنَا وَعَمْرٌو إِلَی حُذَیفَةَ فَذَكَرَ الْحَدِیثَ؛ وَقَالَ فِیهِ: لَوْ حَدَّثْتُكُمْ أَنَّ أُمَّ أَحَدِكُمْ تَغْزُوهُ فِی كَتِیبَةٍ تَضْرِبُهُ بِالسَّیفِ مَا صَدَّقْتُمُونِی.

رَوَاهُ أَیضًا أَبُو الزَّاهِرِیةِ عَنْ حُذَیفَةَ.

۲۶) الف. قیس بن حازم از عایشه نقل کرده است که می‌گفت:

دلم می‌خواست عزادارِ ۱۰ تا پسر مثل پسران حارث بن هشام می‌شدم اما مسیری که [برای رفتن به جنگ جمل] رفتم را نمی‌رفتم.

ب. و از عروه روایت کرده که عایشه [بعد از این واقعه] می‌گفت:

دلم می‌خواست مرده بودم و کاملا به فراموشی سپرده می‌شدم.

دلائل النبوة (للبیهقی)، ج6، ص411-412

أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ، أَخْبَرَنَا الْحَسَنُ بْنُ یعْقُوبَ الْعَدْلُ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ الْعَبْدِی، حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَوْنٍ، أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِیلُ ابْنُ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ:

وَدِدْتُ أنی ثكلت عَشَرَةً مِثْلَ وَلَدِ الْحَارِثِ بْنِ هِشَامٍ وَأَنِّی لَمْ أَسِرْ مَسِیرِی الَّذِی سِرْتُ.

أَخْبَرَنَا أَبُو طَاهِرٍ الْفَقِیهُ، أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ الْقَطَّانُ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یوسُفَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یوسُفَ، قَالَ: ذَكَرَ سُفْیانُ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ:

لوددت إذا مِتُّ وَكُنْتُ نَسْیا مَنْسِیا.

ج. این ابراز ناراحتی عایشه در بسیاری از منابع اهل سنت با سندهای مختلف از عایشه روایت شده است؛ و اگر به نقلی که ابن ابی شیبه و بلاذری به سند دیگری از او آورده‌اند توجه کنیم منظور وی بهتر معلوم می‌شود:

عایشه می‌گفت: اینکه مرا از پیمودن مسیر بصره [که به جنگ جمل منتهی شد] بازمی‌ماندم برایم دوست‌داشتنی‌تر بود از اینکه از رسول الله ص ۱۰ پسر همچون پسران حارث بن هشام می‌داشتم.

مصنف ابن أبی شیبة، ج7، ص542، ح37811؛ أنساب الأشراف (للبلاذری م۲۷۹)، ج10، ص183۳۳؛ الأخبار الطوال (دینوری، م۲۸۲) ص147۳۴

یعْلَی بْنُ عُبَیدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ عَلِی بْنِ عَمْرٍو الثَّقَفِی، قَالَ: قَالَتْ ‌عَائِشَةُ:

لَأَنْ أَكُونَ جَلَسْتُ [حبست] عَنْ مَسِیرِی كَانَ أَحَبَّ إِلَی مِنْ أَنْ یكُونَ لِی عَشَرَةٌ مِنْ رسول الله ص ‌مِثْلُ ‌وَلَدِ ‌الْحَارِثِ ‌بْنِ ‌هِشَامٍ.

۲۷) از عایشه روایت شده است که: روال رسول الله ص این بود که یک روز در سال تمام همسران وی از صبح تا شب نزد وی جمع می‌شدند. یکبار که در چنین موقعیتی همه جمع بودیم رسول الله ص فرمود: آن کسی از شما زودتر به من ملحق می‌شود که دستی بلندتر از بقیه دارد.

ما دستهایمان را اندازه گفتیم که ببینیم دست چه کسی بلندتر است و سوده دستش از همه بلندتر بود. اما وقتی زینب [به عنوان اولین همسر پیامبر پس از وی] از دنیا رفت فهمیدیم مقصود ایشان بلندتر بودن دست، بلند بودن در کار خیر و صدقه بود؛ و زینب عادت داشت که نخ می‌ریسید و خرج جنگهای رسول الله ص می‌کرد که با آن لباس‌هایشان را می‌دوختند و از آن در جنگهایشان استفاده می‌کردند.

و در همان روز بود که فرمود: چگونه خواهد بود حال و روز یکی از شما وقتی که سگان حوأب براو پارس کنند؟!

المعجم الأوسط (للطبرانی)، ج6، ص233

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی، نا یزِیدُ بْنُ مَوْهَبٍ، ثَنَا یحْیی بْنُ زَكَرِیا بْنِ أَبِی زَائِدَةَ، عَنْ مُجَالِدٍ، عَنِ الشَّعْبِی، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ:

كَانَ یوْمٌ مِنَ السَّنَةِ تَجَمَّعَ فِیهِ نِسَاءُ النَّبِی ص عِنْدَهُ یوْمًا إِلَی اللَّیلِ.

قَالَتْ: وَفِی ذَلِكَ الْیوْمِ قَالَ: «أَسْرَعُكُنَّ لُحُوقًا أَطْوَلُكُنَّ یدًا». قَالَتْ: فَجَعَلْنَا نَتَذَارَعُ بَینَنَا أَینَا أَطْوَلُ یدَینِ، قَالَتْ: فَكَانَتْ سَوْدَةُ أَطْوَلُهُنَّ یدًا، فَلَمَّا تُوُفِّیتْ زَینَبُ عَلِمْنَا أَنَّهَا كَانَتْ أَطْوَلَهُنَّ یدًا فِی الْخَیرِ وَالصَّدَقَةِ، قَالَتْ: وَكَانَتْ زَینَبُ تَغْزِلُ الْغَزْلَ، وَتُعْطِیهِ سَرَایا النَّبِی ص یخِیطُونَ بِهِ، وَیسْتَعِینُونُ بِهِ فِی مَغَازِیهِمْ.

قَالَتْ: وَفِی ذَلِكَ الْیوْمِ قَالَ: «كَیفَ بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَیهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ.

۲۸) ابن اثیر این واقعه را از زبان صاحب شتری که جنگ جمل بر محور آن شتر بود چنین روایت کرده است:

عُرَنِی روایت کرده است: من سوار بر شترم در مسیری بودم که سواره‌ای سراغم آمد و گفت: شترت را می‌فروشی؟

گفتم: بله.

گفت: چند؟

گفتم: هزار درهم.

گفت: تو دیوانه‌ای؟

گفتم: چرا؟ این شتری است که با آن کسی را دنبال نکردم مگر اینکه به او رسیدم؛ و کسی مرا دنبال نکرد مگر اینکه وی را جا گذاشتم.

گفت: می‌دانی این را برای چه کسی می‌خواهیم؟ برای ام المؤمنین عایشه!

گفتم: پس بدون پول آن را بردار.

گفت: نه همراه ما به کاروان بیا و آنجا شتری همراه با پولت به تو می‌دهیم.

همراه او رفتم؛ یک شتر مَهره‌ای* همراه با چهارصد یا ششصد درهم به من دادند و گفتند:‌ ای برادر عُرَنِیه‌ای! آیا می‌توانی راهنمای مسیر ما باشی؟!

گفتم: من از بهترین راهنماها هستم.

گفتند: پس راه بیفت.

پس با آنها به راه افتادم و از هیچ وادی‌ای نمی‌گذشتیم مگر اینکه درباره‌اش از من می‌پرسیدند؛ تا اینکه در حوأب اطراق کردیم که آنجا یک برکه است و سگان بر ما پارس کردند. گفتند: این چه برکه‌ای است؟

گفتم: این برکه حوأب است.

بناگاه عایشه با صدای بلند شیون سر داد که انا لله و انا الیه راجعون؛ همانا آن منم! خودم از رسول الله ص شنیدم در حالی که همه همسرانش نزد او بودند که فرمود: نمی‌دانم کدامتان است که سگان حوأب بر او پارس خواهند کرد؟!

پس به بازوی شتر زد و آن را خواباند و گفت: مرا برگردانید؛‌ به خدا سوگند من آن کسی هستم که به برکه حوأب مربوط می‌شود. پس یک شبانه روز آنجا زمین‌گیر شدند و عبدالله بن زبیر مرتب به او می‌گفت: دروغ گفتند؛ اما او زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت: نجاتم دهید! نجاتم دهید!.

* نَاقَةً مَهْرِیةً؛ یعنی شتر ماده‌ای منسوب به شهر مهره یا قبلیه مهرة بن حیدان. به نقل از لغت‌نامه دهخدا.

الكامل فی التاریخ، ج2، ص573

قَالَ الْعُرَنِی: بَینَمَا أَنَا أَسِیرُ عَلَی جَمَلٍ إِذْ عَرَضَ لِی رَاكِبٌ فَقَالَ: أَتَبِیعُ جَمَلَكَ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: بِكَمْ؟ قُلْتُ: بِأَلْفِ دِرْهَمٍ. قَالَ: أَمْجَنُونٌ أَنْتَ؟ قُلْتُ: وَلِمَ؟ وَاللَّهِ مَا طَلَبْتُ عَلَیهِ أَحَدًا إِلَّا أَدْرَكْتُهُ، وَلَا طَلَبَنِی وَأَنَا عَلَیهِ أَحَدٌ إِلَّا فُتُّهُ. قَالَ: لَوْ تَعْلَمُ لِمَنْ نُرِیدُهُ! إِنَّمَا نُرِیدُهُ لِأُمِّ الْمُؤْمِنِینَ عَائِشَةَ! فَقُلْتُ: خُذْهُ بِغَیرِ ثَمَنٍ. قَالَ: بَلْ تَرْجِعُ مَعَنَا إِلَی الرَّحْلِ فَنُعْطِیكَ نَاقَةً وَدَرَاهِمَ. قَالَ: فَرَجَعْتُ مَعَهُ فَأَعْطَوْنِی نَاقَةً مَهْرِیةً وَأَرْبَعَمِائَةِ دِرْهَمٍ أَوْ سِتَّمِائَةٍ، وَقَالُوا لِی: یا أَخَا عُرَینَةَ هَلْ لَكَ دِلَالَةٌ بِالطَّرِیقِ؟ قُلْتُ: أَنَا مِنْ أَدِلِّ النَّاسِ. قَالُوا: فَسِرْ مَعَنَا.

فَسِرْتُ مَعَهُمْ فَلَا أَمُرُّ عَلَی وَادٍ إِلَّا سَأَلُونِی عَنْهُ، حَتَّی طَرَقْنَا الْحَوْأَبَ، وَهُوَ مَاءٌ، فَنَبَحَتْنَا كِلَابُهُ، فَقَالُوا:‌ ای مَاءٍ هَذَا؟ فَقُلْتُ: هَذَا مَاءُ الْحَوْأَبِ. فَصَرَخَتْ عَائِشَةُ بِأَعْلَی صَوْتِهَا وَقَالَتْ: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ، إِنِّی لَهِیهْ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ وَعِنْدَهُ نِسَاؤُهُ: «لَیتَ شِعْرِی أَیتُكُنَّ تَنْبَحُهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ!»

ثُمَّ ضَرَبَتْ عَضُدَ بَعِیرِهَا فَأَنَاخَتْهُ وَقَالَتْ: رُدُّونِی، أَنَا وَاللَّهِ صَاحِبَةُ مَاءِ الْحَوْأَبِ.

فَأَنَاخُوا حَوْلَهَا یوْمًا وَلَیلَةً، فَقَالَ لَهَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الزُّبَیرِ: إِنَّهُ كَذِبَ، وَلَمْ یزَلْ بِهَا وَهِی تَمْتَنِعُ؛ فَقَالَ لَهَا: النَّجَاءَ النَّجَاءَ!

تکمله:

با توجه به اینکه واقعه پارس کردن سگان حوأب بر عایشه در مسیر جنگ جمل، مایه طعنی بر عایشه است، برخی از بزرگان اهل سنت از قدیم و جدید سعی کرده‌اند در اسناد این واقعه مناقشه کنند؛ اما البانی، یکی از حدیث‌شناسان معاصر و معروف در میان اهل سنت، کتابی دارد به نام «سلسلة الأحادیث الصحیحة و شیء من فقهها و فوائدها». وی در این کتاب حدود ۱۰ صفحه (ج1، ص846-855) درباره اعتبار حدیث نبوی «أیتكن تنبح علیها ‌كلاب ‌الحوأب: کدام یک از شما زنان است که سگان حوأب بر او پارس می‌کنند» بحث کرده و بعد از اینکه سخنان برخی از بزرگترین حدیث‌شناسان اهل سنت (ابن حبان، حاکم، ذهبی، ابن کثیر و ابن حجر) در صحیح بودن اسناد این حدیث را نقل می‌کند با استدلالهای متعدد رجالی اشکالات کسانی را که خواسته‌اند این حدیث را ضعیف بشمرند با قاطعیت پاسخ می‌دهد و از اینکه مناقشات آنها چقدر ضعیف است ابراز تعجب می‌کند.۳۵

ب‍. پیش‌بینی درباره زبیر که منجر به انصراف وی از جنگ شد

پیش‌بینی‌های پیامبر ص در مورد جنگ جمل در منابع اهل سنت منحصر به این واقعه که مربوط به عایشه است نمی‌شود؛‌ بلکه حضرت خطاب به زبیر هم پیش‌بینی‌ای کرد؛ که همان پیش‌بینی را حضرت علی ع قبل از شروع جنگ به زبیر یادآوری کرد که موجب شد زبیر از جنگ کنار بکشد. در اینجا برخی از روایات مذکور در کتب اهل سنت در این باب تقدیم می‌شود:

۲۹) حاکم نیشابوری با ۵ سند مختلف (از برخی از تابعین همچون ابوالحرب بن ابی‌الاسود دوئلی و اسماعیل بن حازم و ابوجروة مازنی) ‌روایت کرده است که:

حضرت علی ع پیش از جنگ جمل به زبیر فرمود: آیا به یاد می‌آوری روزی که من و تو در زیر سایبان جماعتی از انصار بودیم و رسول الله ص به تو فرمود: آیا علی ع را دوست داری؟

گفتی: و چرا دوست نداشته باشم؟

فرمود: اما بدان که تو روزی بر او خروج [قیام مسلحانه] می‌کنی در حالی که تو ظالم هستی؟!

زبیر گفت: ‌بله؛ ولی فراموش کرده بودم.

(و بر طبق اغلب نقل‌ها بعد از این دیدار وی از ادامه جنگ با امیرالمؤمنین ع منصرف شد. البته در برخی از نقل‌ها آمده که پسرش وی را دوباره منصرف کرد اما به محض اینکه جنگ شروع شد وی کنار کشید.)

حاکم نیشابوری سپس تصریح می‌کند که تعداد راویانی که این واقعه را نقل کرده‌اند بسیار بیش از این است که ما آوردیم.

المستدرك علی الصحیحین للحاكم، ج3، ص412-414؛ ح5573۳۶ و 5574 و 5575۳۷ و 5576۳۸ و 5577۳۹

5574 - أَخْبَرَنِی أَبُو الْحُسَینِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ تَمِیمٍ الْقَنْطَرِی، بِبَغْدَادَ، ثَنَا أَبُو قِلَابَةَ عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ مُحَمَّدِ الرَّقَاشِی، ثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ الرَّقَاشِی، عَنْ جَدِّهِ عَبْدِ الْمَلِكِ، عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ أَبِی الْأَسْوَدِ الدِّیلِی، قَالَ:

شَهِدْتُ الزُّبَیرَ خَرَجَ یرِیدُ عَلِیا، فَقَالَ لَهُ عَلِی أَنْشُدُكَ اللَّهَ: هَلْ سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «تُقَاتِلُهُ ‌وَأَنْتَ ‌لَهُ ‌ظَالِمٌ»؟

فَقَالَ: لَمْ أَذْكُرْ، ثُمَّ مَضَی الزُّبَیرُ مُنْصَرِفًا.

«هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ»، عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ أَبِی الْأَسْوَدِ فَقَدْ رَوَی عَنْهُ یزِیدُ بْنُ صُهَیبٍ الْفَقِیرُ وَفَضَلُ بْنُ فَضَالَةَ فِی إِسْنَادٍ وَاحِدٍ. [التعلیق - من تلخیص الذهبی] صحیح

همین واقعه علاوه بر اینکه:

از همین افراد در کتب مهمی همچون سیر أعلام النبلاء ذهبی (ج1، ص59۴۰) و دلائل النبوة بیهقی (ج6، ص415۴۱) و البدایة والنهایة ابن کثیر (ج9، ص191۴۲ و ج10، ص458-460۴۳) روایت شده،

همچنین از قتاده و زهری (در شماره‌های بعد)، و نیز

در مصنف ابن أبی شیبة (ج21، ص510، ح40631۴۴) از مردی از بنی‌حیه، و

در مصنف ابن أبی شیبة (ج21، ص511، ح40632۴۵) و سیر أعلام النبلاء (ج1، ص58۴۶) و تاریخ الإسلام ذهبی (ج3، ص489۴۷) از اسود بن قیس، و نیز

در کتب تفسیری مهم اهل سنت همچون تفسیر زمخشری (الكشاف، ج2، ص212۴۸) و فخر رازی (مفاتیح الغیب، ج15، ص474۴۹) روایت شده است.

البته نقلی که در مستدرک، و دلائل النبوه، و البدایة والنهایة، از قول ابوجروة مازنی آمده بسیار طولانی‌تر و بسیار شبیه نقلی است که در شماره ۳1 از قول قتاده خواهد آمد.۵۰

- قتاده از تابعینی است که از قول او، واقعه اتمام حجت حضرت علی ع بر زبیر با استناد به حدیث نبوی، هم به صورت مختصر و هم مفصل روایت شده است. برخی از نقل‌هایی که از او شده مختصر و مشابه نقل فوق است (مثلا در الجامع لمعمر بن راشد، ج11، ص241۵۱ و مصنف عبد الرزاق، ج10، ص279۵۲؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص251، ح۳۱۳۵۳؛ دلائل النبوة للبیهقی، ج6، ص414۵۴ و البدایة والنهایة، ج9، ص190۵۵). در اینجا به برخی دیگر از نقل‌های از وی که اندکی تفصیلی‌تر است بر اساس قدیمی‌ترین کتب اهل سنت اشاره می‌کنیم:

۳۰) الف. از قتاده روایت شده است که: هنگامی که [پیش از شروع جنگ جمل] علی ع و طلحه و زیبر به هم رسیدند، علی ع به طلحه گفت: زن خودت را در پرده‌اش نگه داشته‌ای و زن رسول الله ص را آورده‌ای که با آن بجنگی؟! وای بر تو! آیا با من بیعت نکردی؟!

طلحه گفت: در حالی با تو بیعت کردم که شمشیر روی گردنم بود!۵۶

سپس علی ع به زبیر گفت: زبیر! نزدیکتر بیا! پس به‌قدری به هم نزدیک شدند که گردن اسب‌هایشان به هم می‌رسید و فرمود: وای بر تو ‌ای زبیر! آیا نشنیدی که رسول الله ص به من می‌فرمود: اما بدان که این پسرعمه‌ات بر تو ستم می‌کند و در حالی که ظالم است قصد جنگ با تو می‌کند؟

زبیر گفت: ‌بله؛ به خدا راست گفتی. پس از لشکر به سمت مدینه بیرون آمد و در وادی السباع به دست ابن جرموز کشته شد.

أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص251، ح313

حَدَّثَنِی بَكْرُ بْنُ الْهَیثَمِ، عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ: عَنْ قَتَادَةَ قَالَ:...۵۷ فَلَمَّا تَوَاقَفُوا قَالَ عَلِی لِطَلْحَةَ: خَبَّأْتَ عِرْسَكَ فِی خِدْرِهَا وَجِئْتَ بِعِرْسِ رَسُولِ اللَّهِ ص تُقَاتِلُ بِهَا، وَیحَكَ أَمَا بَایعْتَنِی؟

قَالَ: بَایعْتُكَ والسیف علی عنقی.

ثم قال (علی للزبیر): یا زبیر قف بنا حجرة فَتَوَاقَفَا حَتَّی اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ فَرَسَیهِمَا. فَقَالَ: وَیحَكَ یا زُبَیرُ أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ لِی: أَمَا إِنَّ ابْنَ عَمَّتِكَ هَذَا سَیبْغِی عَلَیكَ وَیرِیدُ قِتَالَكَ ظَالِمًا؟

قَالَ: اللَّهُمَّ بَلَی. فَخَرَجَ مِنَ الْعَسْكَرِ مُتَوَجِّهًا إِلَی الْمَدِینَةِ فَقَتَلَهُ ابْنُ جُرْمُوزٍ بِوَادِی السباع.

بلاذری شبیه همین مطلب را با اندک تفاوتی در عبارات، علاوه بر قتاده، از ابوالعلاء ضبی (همان ص252 ح314) نیز نقل می‌کند.۵۸

ب. وی در نقل دیگری از قتاده نیز همین مطالب را عینا نقل می‌کند و سپس درباره چرایی کشتن وی این توضیح را از قول وی اضافه می‌کند که:

وقتی زبیر از صحنه جنگ دور شد و به منطقه سفوان رسید مردی از مجاشع را دید به نام نعر بن زمام و به او گفت: مرا پناه بده! وی گفت: ای حواری رسول الله ص تو در پناه منی.

اما احنف گفت: عجب از زبیر! بین دو لشکر از مسلمانان جنگ راه انداخت و سپس جان خود را نجات داد و الان می‌خواهد سراغ خانواده‌اش برود!

اینجا بود که ابن جرموز و اصحابش وی را تعقیب کردند و وی مرتب می‌گفت: مبادا از دستتان بگریزد. تا اینکه راه را بر او بستند و او را کشتند. ابن جرموز سر وی را نزد علی ع برد ولی ایشان دستور داد که همراه بدنش در همان وادی السباع دفن شود.

أنساب الأشراف، ج2، ص258، ح322

وحدثنی بَكْرُ بْنُ الْهَیثَمِ، حَدَّثَنَا أَبُو حَكِیمٍ الصَّنْعَانِی، عَنْ مَعْمَرٍ عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: لَمَّا اقْتَتَلُوا یوْمَ الْجَمَلِ كَانَتِ الدَّبْرَةُ عَلَی أَصْحَابِ الْجَمَلِ، فَأَفْضَی عَلِی إِلَی النَّاحِیةِ الَّتِی فِیهَا الزُّبَیرُ، فلما واجهه قال له: یا أبا عبد الله أتقاتلنی بعد بیعتی، و (بعد) ما سَمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فی قتالك لی ظالما؟

فاستحیا (الزبیر) وَانْسَلَّ عَلَی فَرَسِهِ مُنْصَرِفًا إِلَی الْمَدِینَةِ.

فَلَمَّا صَارَ بِسَفَوَانَ، لَقِیهُ رَجُلٌ مِنْ مُجَاشِعٍ یقَالُ لَهُ: النعرُ بْنُ زمامٍ فَقَالَ لَهُ: أَجِرْنِی. قَالَ النعرُ: أَنْتَ فِی جِوَارِی یا حَوَارِی رَسُولِ الله.

فقال الأحنف: وا عجبا الزُّبَیر لَفَّ بَینَ غَارَینِ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ثُمَّ قَدْ نَجَا بِنَفْسِهِ وَهُوَ الآنَ یرِیدُ أَهْلَهُ.

فَأَتْبَعَهُ ابْنُ جُرْمُوزٍ وَأَصْحَابُهُ وَهُوَ یقُولُ: أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ أَنْ یفُوتَكُمْ. فَشَدُّوا عَلَیهِ فَقَتَلُوهُ، وَأَتَی ابْنُ جُرْمُوزٍ عَلِیا بِرَأْسِهِ فَأَمَرَ أَنْ یدْفَنَ مع جسده بوادی السباع.

۳۱) طبری روایت قتاده از احتجاج امیرالمؤمنین ع با طلحه و زبیر را با طول و تفصیل بیشتری آورده است:

علی ع در محلی قرار گرفت و می‌خواست با طلحه و زبیر و عایشه دیدار کند و آنان نیز دنبال فرصتی بودند که با علی ع دیدار کنند؛ پس روز پنج شنبه نیمه جمادی الآخر سال ۳۶ در کنار قصر عبیدالله بن زیاد به هم رسیدند.

وقتی دو لشکر به هم نزدیک شدند زبیر به صورت مسلح و سوار بر اسب از لشکر بیرون آمد. به علی ع گفتند: این زبیر است. علی ع فرمود: از میان این دو نفر [= طلحه و زبیر] وی سزاوارتر است به اینکه خدا را به یادش آورم و او هم متذکر شود؛ اما طلحه هم ‌بیرون آمد.

پس علی ع به سوی آن دو راه افتاد و به‌قدری به آنان نزدیک شد که گردن اسب‌هایشان به هم می‌رسید. علی ع فرمود: شما دو نفر را چه می‌شود که سلاح و لشکر پیاده و سواره آماده کرده‌اید؟! اگر این آماده کردنتان از باب عذر و بهانه‌ای است که نزد خدا دارید پس تقوای همان خدا را در پیش گیرید و همچون آن زنی نباشید «که نخ خود را پس از ریسیدن و محكم بافتن، از هم می‏گسست» (نحل/۹۲). آیا من برادر دینی شما نبودم؟! شما ریختن خون مرا حلال می‌شمرید در حالی که من ریختن خونتان را حرام می‌دانم! آیا گناهی از من سر زده است که ریختن خونم حلال شده؟!

طلحه گفت: تو مردم را علیه عثمان شوراندی!

علی ع در پاسخ این آیه را تلاوت کردند: «آن روز خدا جزای شایسته آنان را به طور كامل می‏دهد و خواهند دانست كه خدا همان حقیقت آشكار است.» (نور/25). سپس فرمودند:‌ ای طلحه! خون عثمان را از من طلب می‌کنی؟! خداوند قاتلان عثمان را لعنت کند!

ای زبیر! آیا به یاد می‌آوری که روزی همراه با رسول الله ص از محله بنی غنم می‌گذشتید و نگاه ایشان به من افتاد و لبخندی به من زد و من هم لبخندی به ایشان زدم و تو گفتی: پسر ابوطالب از غرور و تکبرش دست برنمی‌دارد؛ و ایشان فرمود: این طور نگو! در او غرور و تکبری نیست؛ ولی بدان که تو با او خواهی جنگید در حالی که تو نسبت به او ظالم هستی.

زبیر گفت: به خدا سوگند راست می‌گویی! و اگر یادم بود اصلا وارد این مسیر نمی‌شدم؛ به خدا سوگند که با تو نخواهم جنگید.

پس علی ع به میان اصحابش برگشت و فرمود: اما زبیر در پیشگاه خداوند با من عهد کرد که با شما نجنگد.

و زبیر هم نزد عایشه برگشت و گفت: تاکنون در هیچ جایگاهی قرار نگرفتم که واقعا تکلیف خودم را درست شناخته باشم غیر از این بار که اینجا آمدم.

عایشه گفت: اکنون چه می‌کنی؟

گفت: می‌خواهم آنان را رها کنم و بروم.

پسرش عبدالله گفت: بین این دو لشکر نزاع راه انداخته‌ای و وقتی که شمشیرهایشان را برای همدیگر تیز کرده‌اند می‌خواهی رهایشان کنی و بروی! نه این طور نیست؛ بلکه پرچمهای علی بن ابی‌طالب را دیدی و فهمیدی که جوانانی جان برکف آنها را بلند کرده‌اند و مرگ در پیش روست!

گفت: اما من سوگند یاد کرده‌ام که با او نجنگم و گفتگویی که بینشان رد و بدل شده بود را بازگو کرد.

عبدالله بن زبیر گفت: مشکل سوگند خوردن با کفاره دادن حل می‌شود؛ کفاره سوگندت را بده و وارد میدان جنگ شو.

پس وی غلامش را که مکحول نام داشت خواند و وی را [به عنوان کفاره] آزاد کرد.

اینجا بود که عبدالرحمن بن سلیمان تیمی چنین سرود:

همچون امروز ندیدم برادری از برادران که کاری از این عجیب‌تر انجام دهد؛ کفاره برای سوگندش می‌دهد تا به معصیت خداوند اقدام کند!

و یکی از شعرای آنان هم چنین پاسخش را داد:

مکحول را برای صیانت از دین خود آزاد کرد؛ و این کفاره‌ای بود در قبال سوگندی که خورده بود؛ چرا که آثار بد پیمان‌شکنی [= پیمان شکنی با طلحه و عایشه] داشت بر رخسارش آشکار می‌شد!

تاریخ الطبری، ج4، ص501-502

حدثنا عُمَرُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ الْهُذَلِی، عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: سَارَ عَلِی مِنَ الزَّاوِیةِ یرِیدُ طَلْحَةَ وَالزُّبَیرَ وَعَائِشَةَ، وَسَارُوا مِنَ الْفُرْضَةِ یرِیدُونَ عَلِیا، فَالْتَقَوْا عِنْدَ مَوْضِعِ قَصْرِ عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ زِیادٍ فِی النِّصْفِ مِنْ جُمَادَی الآخِرَةِ سَنَةَ سِتٍّ وَثَلاثِینَ یوْمَ الْخَمِیسِ.

فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ خَرَجَ الزُّبَیرُ عَلَی فَرَسٍ عَلَیهِ سِلاحٌ، فَقِیلَ لِعَلِی: هَذَا الزُّبَیرُ، قَالَ: أَمَا إِنَّهُ أَحْرَی الرَّجُلَینِ إِنْ ذُكِّرَ بِاللَّهِ أَنْ یذْكُرَهُ، وَخَرَجَ طَلْحَةُ.

فَخَرَجَ إِلَیهِمَا عَلِی، فَدَنَا مِنْهُمَا حَتَّی اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ دَوَابِّهِمْ، فَقَالَ عَلِی: لَعَمْرِی لَقَدْ أَعْدَدْتُمَا سِلاحًا وَخَیلا وَرِجَالا، إِنْ كُنْتُمَا أَعْدَدْتُمَا عِنْدَ اللَّهِ عُذْرًا فَاتَّقِیا اللَّهَ سُبْحَانَهُ، وَلا تَكُونَا «كَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً» أَلَمْ أَكُنْ أَخَاكُمَا فِی دِینِكُمَا، تُحَرِّمَانِ دَمِی وَأُحَرِّمُ دَمَاءَكُمَا! فَهَلْ مِنْ حَدَثٍ أَحَلَّ لَكُمَا دَمِی؟

قَالَ طَلْحَةُ: أَلَّبْتَ النَّاسَ عَلَی عُثْمَانَ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ!

قَالَ عَلِی: «یوْمَئِذٍ یوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ»، یا طَلْحَةُ، تَطْلَبُ بِدَمِ عُثْمَانَ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ! فَلَعَنَ اللَّهُ قَتَلَةَ عُثْمَانَ. یا زُبَیرُ، أَتَذْكُرُ یوْمَ مَرَرْتَ مع رسول الله ص فِی بَنِی غَنْمٍ، فَنَظَرَ إِلَی فَضَحِكَ وَضَحِكْتُ إِلَیهِ، فَقُلْت: لا یدَعُ ابْنُ أَبِی طَالِبٍ زهوه، فقال لك رسول الله ص: صَهْ، إِنَّهُ لَیسَ بِهِ زَهْوٌ، وَلَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ لَهُ ظَالِمٌ؟]

فَقَالَ: اللَّهُمَّ نَعَمْ، وَلَوْ ذَكَرْتُ مَا سِرْتُ مَسِیرِی هَذَا، وَاللَّهِ لا أُقَاتِلُكَ أَبَدًا.

فَانْصَرَفَ عَلِی إِلَی أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: أَمَّا الزُّبَیرُ فَقَدْ أَعْطَی اللَّهَ عَهْدًا أَلا یقَاتِلَكُمْ، وَرَجَعَ الزُّبَیرُ إِلَی عَائِشَةَ فَقَالَ لَهَا: مَا كُنْتُ فِی مَوْطِنٍ مُنْذُ عَقِلْتُ إِلا وَأَنَا أَعْرِفُ فِیهِ أَمْرِی غَیرَ مَوْطِنِی هَذَا، قَالَتْ: فَمَا تُرِیدُ أَنْ تَصْنَعَ؟

قَالَ: أُرِیدُ أَنْ أَدَعَهُمْ وَأَذْهَبُ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ عَبْدُ اللَّهِ: جَمَعْتَ بَینَ هَذَینِ الْغَارَینِ، حَتَّی إِذَا حَدَّدَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ أَرَدْتَ أَنْ تَتْرُكَهُمْ وَتَذْهَبَ! أَحْسَسْتَ رَایاتِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ، وَعَلِمْتَ أَنَّهَا تَحْمِلُهَا فِتْیةٌ أَنْجَادٌ، قَالَ: إِنِّی قَدْ حَلِفْتُ أَلا أُقَاتِلَهُ، وَأَحْفَظُهُ مَا قَالَ لَهُ، فَقَالَ: كَفِّرْ عَنْ یمِینِكَ، وَقَاتِلْهُ، فَدَعَا بِغُلامٍ لَهُ یقَالُ لَهُ مَكْحُولٌ، فَأَعْتَقَهُ.

فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سُلَیمَانَ التَّیمِی:

لَمْ أَرَ كَالْیوْمِ أَخَا إِخْوَانِ … أَعْجَبُ مِنْ مُكَفِّرِ الأَیمَانِ... بِالْعِتْقِ فِی مَعْصِیةِ الرَّحْمَنِ.

وَقَالَ رَجُلٌ مِنْ شُعَرَائِهِمْ:

یعْتِقُ مَكْحُولا لِصَوْنِ دِینِهِ … كَفَّارَةً لِلَّهِ عَنْ یمِینِهِ... وَالنَّكْثُ قَدْ لاحَ عَلَی جَبِینِهِ.

گزارش این واقعه با تفصیلی بسیار شبیه مطالب فوق، علاوه بر قتاده، از قول ابوجروة مازنی در المستدرك علی الصحیحین للحاكم (ج3، ص413؛ ح5575۵۹) و دلائل النبوة بیهقی (ج6، ص414-415۶۰) و البدایة والنهایة ابن کثیر (ج9، ص190۶۱ و ج10، ص457۶۲) نیز روایت شده است.

۳۲) از دیگر تابعینی که این واقعه را در منابع اهل سنت روایت کرده، زهری است:

الف. بلاذری واقعه را از قول وی چنین نقل می‌کند:

هنگامی که علی ع و اصحاب جمل در مقابل هم ایستادند علی ع با اسب از لشکر خود بیرون آمد و زبیر را صدا کرد.

پس این دو به هم رسیدند و علی فرمود: چه چیزی تو را اینجا آورد؟

گفت: بدینجا آمدم چون تو را شایسته این مقام نمی‌دیدم و تو از ما سزاوارتر به آن نیستی!

علی ع فرمود: آیا بعد از قتل عثمان سزاوارتر نبودم؟ [کنایه از اینکه پس چرا آن موقع با من بیعت کردی؟!] ما تو را از فرزندان عبدالمطلب حساب می‌کردیم تا اینکه فرزند بدکار تو بزرگ شد و بین ما و تو فاصله انداخت.

سپس مطالبی را بر وی برشمرد که بر او سنگین آمد و به یادش آورد که رسول الله ص بر آن دو می‌گذشت و به علی ع گفته بود: این پسر عمه‌ات چه می‌گوید؟ او با تو خواهد جنگید در حالی که نسبت به تو ظالم است.

پس زبیر از او روی گرداند و گفت: من قطعا با تو نخواهم جنگید.

و نزد پسرش عبدالله بن زبیر برگشت و به او گفت: من توجیهی برای شرکت در این جنگ ندارم!

گفت: این طور نیست! بلکه وقتی به دیدار علی ع رفتی و پرچمهای آنان را دیدی و دانستی که مرگ در پیش روست ترسیدی!

گفت: اما من سوگند خورده‌ام که با او نجنگم.

گفت: برای سوگندت کفاره‌ای بده و غلامت سرجس را آزاد کن. پس زبیر وی را آزاد کرد و در صف آنان ایستاد!

أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص255، ح319

حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الدَّوْرَقِی، عَنْ وَهْبِ بْنِ جَرِیرِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ یونُسَ بْنِ یزِیدَ، عَنِ الزُّهْرِی قَالَ لَمَّا وَقَفَ عَلِی وَأَصْحَابُ الْجَمَلِ، خَرَجَ عَلِی (عَلَی) فَرَسِهِ فَدَعَا الزُّبَیرَ فَتَوَاقَفَا فَقَالَ لَهُ عَلِی: مَا جَاءَ بِكَ؟ قَالَ: جَاءَ بِی أَنِّی لا أَرَاكَ لِهَذَا الأَمْرِ أَهْلا وَلا أَوْلَی بِهِ مِنَّا.

فَقَالَ عَلِی: لَسْت أَهْلا لَهَا بَعْدَ عُثْمَانَ؟ قَدْ كُنَّا نَعُدُّكَ مِنْ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُكَ ابْنَ السُّوءِ فَفَرَّقَ بَینَنَا وَبَینَكَ وَعَظُمَ عَلَیهِ أَشْیاءُ وذكر أن النبی ص مَرَّ عَلَیهِمَا فَقَالَ لِعَلِی: مَا یقُولُ ابْنُ عَمَّتِكَ؟ لَیقَاتِلَنَّكَ وَهُوَ لَكَ ظَالِمٌ.

فَانْصَرَفَ عَنْهُ الزُّبَیرُ وَقَالَ: فَإِنِّی لا أُقَاتِلُكَ. وَرَجَعَ إِلَی ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیرِ فَقَالَ: مَا لی فی هذا الحرب (من) بَصِیرَةٌ!!

فَقَالَ: لا وَلَكِنَّكَ جَبُنْتَ عَنْ لِقَاءِ عَلِی حِینَ رَأَیتَ رَایاتِهِ فَعَرَفْتَ أَنَّ تَحْتَهَا الْمَوْتُ. قَالَ: فَإِنِّی قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لا أُقَاتِلَهُ.

قَالَ: فَكَفِّرْ عَنْ یمِینِكَ بِعِتْقِ غُلامِكَ سرجس. فأعتقه وقام فی الصف معهم.

ب. طبری با سند خود عین همین مطالب را از زهری روایت کرده است؛ فقط در ابتدایش این مطلب را اضافه دارد که:

... و خبر کشته شدن آن هفتاد نفر همراهیان عبدی توسط اصحاب جمل در بصره به علی ع رسید؛ پس وی با دوازده هزار نفر عازم بصره شد و می‌فرمود:

وای از این مصیبتی که بر ربیعه نازل شد، آن ربیعه‌ای که حرف‌شنوا و مطیع بود، در آن سالی که برایش بدترین سال بود.

چون به هم رسیدند علی ع سوار بر اسب بیرون آمد و زبیر را صدا کرد....

[و سپس مطالبی که در روایات فوق گذشت را نقل و در پایانش این را اضافه می‌کند که:]

و علی ع به زبیر می‌گفت: آیا خون عثمان را از من طلب می‌کنی در حالی که خودت او را کشتی؟! خداوند امروز بر هریک از ما که بدتر است آنچه را که ناخوش می‌دارد مسلط فرماید.

علی ع به طلحه گفت: زن خودت را در پرده‌اش نگه داشته‌ای و زن رسول الله ص را آورده‌ای که به وسیله آن بجنگی؟! آیا با من بیعت نکردی؟!

طلحه گفت: در حالی با تو بیعت کردم که شمشیر روی گردنم بود!

تاریخ الطبری، ج4، ص508-509

حدثنا أبی أبو خَیثَمَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِیرِ بْنِ حازم، قال: سمعت أبی قال: سمعت یونس بْنَ یزِیدَ الأَیلِی، عَنِ الزُّهْرِی، فِی قِصَّةٍ ذَكَرَهَا مِنْ خَبَرِ عَلِی وَطَلْحَةَ وَالزُّبَیرِ وَعَائِشَةَ فِی مَسِیرِهِمُ الَّذِی نَحْنُ فِی ذِكْرِهِ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ قَالَ: وَبَلَغَ الْخَبَرُ عَلِیا- یعْنِی خَبَرَ السَّبْعِینَ الَّذِینَ قُتِلُوا مَعَ الْعَبْدِی بِالْبَصْرَةِ- فَأَقْبَلَ- یعْنِی عَلِیا- فِی اثْنَی عَشَرَ أَلْفًا، فَقَدِمَ الْبَصْرَةَ، وَجَعَلَ یقُولُ:

یا لَهْفَ نَفْسِی عَلَی رَبِیعَهْ... رَبِیعَةَ السَّامِعَةَ الْمُطِیعَهْ... سَنَتُهَا كَانَتْ بِهَا الْوَقِیعَهْ.

فَلَمَّا تَوَاقَفُوا خَرَجَ عَلِی عَلَی فَرَسِهِ، فَدَعَا الزُّبَیرَ، فَتَوَاقَفَا، فَقَالَ عَلِی لِلزُّبَیرِ: مَا جَاءَ بِكَ؟ قَالَ: أَنْتَ، وَلا أَرَاكَ لِهَذَا الأَمْرِ أَهْلا، وَلا أَوْلَی بِهِ مِنَّا.

فَقَالَ عَلِی: لَسْتَ لَهُ أَهْلا بَعْدَ عثمان! قَدْ كُنَّا نَعُدُّكَ مِنْ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حَتَّی بَلَغَ ابْنُكَ ابْنَ السُّوءِ فَفَرَّقَ بَینَنَا وَبَینَكَ، وَعَظَّمَ عَلَیهِ أَشْیاءَ، فَذَكَرَ أَنَّ النَّبِی ص مَرَّ عَلَیهِمَا فَقَالَ لِعَلِی: مَا یقُولُ ابْنُ عَمَّتِكَ؟ لَیقَاتِلَنَّكَ وَهُوَ لَكَ ظَالِمٌ] فَانْصَرَفَ عَنْهُ الزُّبَیرُ، وَقَالَ: فَإِنِّی لا أُقَاتِلُكَ فَرَجَعَ إِلَی ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ: مَا لِی فِی هَذِهِ الْحَرْبِ بَصِیرَةٌ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ: إِنَّكَ قَدْ خَرَجْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ، وَلَكِنَّكَ رَأَیتَ رَایاتِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ، وَعَرَفْتَ أَنَّ تَحْتَهَا الْمَوْتَ، فَجَبُنْتَ فأحفظه حَتَّی أَرْعَدَ وَغَضِبَ، وَقَالَ: وَیحَكَ! إِنِّی قَدْ حَلَفْتُ لَهُ أَلا أُقَاتِلَهُ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ: كَفِّرْ عَنْ یمِینِكَ بِعِتْقِ غُلامِكَ سَرْجِسَ، فَأَعْتَقَهُ، وَقَامَ فِی الصَّفِّ مَعَهُمْ.

وَكَانَ عَلِی قَالَ لِلزُّبَیرِ: أَتَطْلُبُ مِنِّی دَمَ عُثْمَانَ وَأَنْتَ قَتَلْتَهُ! سَلَّطَ اللَّهُ عَلَی أَشَدِّنَا عَلَیهِ الْیوْمَ مَا یكْرَهُ.

وَقَالَ عَلِی: یا طَلْحَةُ، جئت بعرس رسول الله ص تُقَاتِلُ بِهَا وَخَبَّأْتَ عُرْسَكَ فِی الْبَیتِ! أَمَا بَایعْتَنِی!

قَالَ: بَایعْتُكَ وَعَلَی عُنُقِی اللُّجُّ.

پ‍. محاجه با طلحه

۳۳) درباره احتجاج حضرت علی ع با طلحه در روایات شماره ۳۰ و ۳۲ از أنساب الأشراف بلاذری و تاریخ طبری این گفتگو را بین حضرت علی ع و طلحه نقل کردیم که علی ع به طلحه گفت: زن خودت را در پرده‌اش نگه داشته‌ای و زن رسول الله ص را آورده‌ای که به وسیله آن بجنگی؟! آیا با من بیعت نکردی؟! (و این گفتگو در منابع دیگر اهل سنت هم آمده است؛ مثلا: البدء والتاریخ، 5، ص213۶۳؛ البدایة والنهایة، 10، ص457۶۴) و اشاره شد که طلحه در پاسخ حضرت گفت: در حالی با تو بیعت کردم که شمشیر روی گردنم بود! و توضیح دادیم که وی در این سخنش صداقت نداشت؛ ‌زیرا در تاریخ مسلم است که حضرت علی ع از هیچکس به زور بیعت نگرفت و کسانی مثل سعد وقاص و عبدالله بن عمر که نخواستند بیعت کنند، بیعت نکردند، و کسی آنان را مجبور نکرد؛ و این مطلبی است که بسیاری از بزرگان اهل سنت هم بر ان تصریح کرده‌اند که «أما بیعتهم كرها فباطل» (العواصم من القواصم، ص301).

اکنون می‌افزاییم که در برخی از منابع اهل سنت، فراز دیگری از این احتجاج را بدین صورت نقل کرده‌اند که:

الف. رفاعة بن إیاس بن نذیر از پدرش از جدش روایت کرده است که خودم شنیدم که در جنگ جمل علی ع به طلحه گفت:

ای طلحه! تو را به خدا سوگند می‌دهم؛ آیا نشنیدی که رسول الله ص [درباره من] فرمود: «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ: خدایا دوست بدار کسی که به ولایت او تن دهد؛ و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند»؟!

طلحه گفت: ‌بله. پس به یادش آمد و برگشت.

مسند البزار (البحر الزخار)، 3، ص171، ح958؛ البدایة والنهایة، 10، ص461

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدَةَ، قَالَ: نا الْحُسَینُ بْنُ الْحَسَنِ، قَالَ: نا رِفَاعَةُ بْنُ إِیاسَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیا، رَحِمَهُ اللَّهُ، یقُولُ: یوْمَ الْجَمَلِ لِطَلْحَةَ: أَنْشُدُكَ اللَّهَ یا طَلْحَةُ أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: " اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ؟ قَالَ: بَلَی قَالَ: فَذَكَرَهُ وَانْصَرَفَ.

ب. ابن العربی این مطلب را چنین روایت کرده است:

و سپس علی ع طلحه را مخاطب قرار داد و گفت: در طلب چه آمده‌ای؟

گفت: خون عثمان.

گفت: خداوند هریک از ما را که در ریختن خون عثمان نقش داشت بکُشَد! آیا نشنیدی که رسول الله ص می‌فرمود: «اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله: خدایا دوست بدار کسی که به ولایت او تن دهد؛ و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند؛ و یاری کن کسی را که یاریش کند و خوار نما کسی که در خوار کردنش بکوشد»؟!؛ و تو اولین کسی هستی که با من بیعت کردی و بیعتت را شکستی.

العواصم من القواصم، ص301

روی قوم أن البیعة لما تمت لعلی، استأذن طلحة والزبیر علیا فی الخروج إلی مكة... ونادی علی طلحة من بعد، ما تطلب؟

قال: دم عثمان.

قال: قتل الله أولانا بدم عثمان. ألم تسمع النبی - ص - یقول: " اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله" وأنت أول من بایعنی ونكث!

تبصره: ابن العربی این کتاب را در دفاع از صحابه نوشته؛ وی مطالب مختلفی را که علیه صحابه مطرح است نقل می‌کند و پاسخ می‌دهد. جالب اینجاست که در داستان جنگ جمل اینها نقل می‌کند اما برای این مطالبی که گذشت هیچ پاسخ و مناقشه و توجیهی نمی‌آورد.

۳۴) الف. ابن داوود دینوری (م۲۸۲) بعد از اینکه واقعه ملاقات حضرت علی ع با زبیر و منصرف شدن زبیر را نقل می‌کند و بر این باور است وی به سخن فرزندش عبدالله گوش نداد و از میدان جنگ بیرون رفت، ادامه می‌دهد:

طلحه هم چون دید زبیر از ادامه جنگ منصرف شده او هم تصمیم گرفت برگردد، اما مروان حکم (که در لشکر خود اصحاب جمل بود) متوجه قصد او شد و تیری به سوی او پرتاب کرد که در ران وی نشست و به‌قدری خون از او رفت که کشته شد.

الأخبار الطوال، ص147-148

قالوا: ثم ان علیا دنا من صفوف اهل البصره، وارسل الی الزبیر یسأله، لیدنو، فیكلمه بما یرید، واقبل الزبیر حتی دنا من علی رضی الله عنه، فوقفا جمیعا بین الصفین حتی اختلفت اعناق فرسیهما، فقال له علی: ناشدتك الله یا أبا عبد الله، هل تذكر یوما مررنا انا وأنت برسول الله ص ویدی فی یدك، فقال لك رسول الله ص: اتحبه؟، قلت: نعم، یا رسول الله، فقال لك: اما انك تقاتله، وأنت له ظالم...؟، فقال الزبیر: نعم، انا ذاكر له. ثم انصرف علی الی قومه، وقال لأصحابه: احملوا علی القوم، فقد أعذرنا الیهم، فحمل بعضهم علی بعض، فاقتتلوا. بالقنا والسیوف. واقبل الزبیر حتی دنا من ابنه عبد الله وبیده الرایة العظمی، فقال: یا بنی، انا منصرف، قال: وكیف یا أبت؟، قال: ما لی فی هذا الأمر من بصیره، وقد اذكرنی علی امرا، قد كنت غفلت عنه، فانصرف یا بنی معی، فقال عبد الله: والله لا ارجع او یحكم الله بیننا. فتركه الزبیر، ومضی نحو البصره لیتحمل منها، ویمضی نحو الحجاز.

ویقال: ان طلحه لما علم بانصراف الزبیر هم ان ینصرف، فعلم مروان بن الحكم ما یریده، فرماه بسهم، فوقع فی ركبته، فنزف حتی مات.

ب. قضیه کشته شدن طلحه با تیری از جانب مروان حکم (که عضوی از همین لشکر جمل بود) از مطالبی است که در اغلب منابع اهل سنت نقل شده است. در اینجا فقط چند روایت که بلاذری آورده اشاره می‌شود:

- از نافع نقل شده که مروان در جنگ جمل متوجه شکافی در زره طلحه شد پس تیری به سوی او انداخت و وی را به قتل رساند.

- قیس بن ابی‌حازم می‌گوید: مروان حکم در روز جمل می‌گفت: به خدا سوگند بعد از امروز دیگر از کسی به عنوان قاتل عثمان انتقامم را نخواهم گرفت. پس طلحه را مورد هدف تیر خود قرار داد و تیر بر ران وی اصابت کرد و خون بشدت سرازیر شد به نحوی که تا رانش را می‌بستند باد می‌کرد. پس گفت: رهایش کنید [یعنی پانسمان کردن زخم را]؛ این تیری بود که خداوند فرستاد؛ خدایا این انتقام عثمان را از من بگیر تا راضی شود.

- عوف می‌گوید: بن من خبر دادند که مروان حکم در جنگ جمل طلحه را هدف تیر خود قرار داد در حالی که کنار عایشه ایستاده بود و تیر به پایش خورد و سپس گفت: به خدا سوگند بعد از تو دیگر دنبال قاتل عثمان نخواهم بود. طلحه به یکی از غلامانش گفت: مرا به جایی منتقل کن [که مداوایم کنند]. گفت: نمی‌دانم کجا ببرمت. طلحه گفت: به خدا سوگند این تیری است که خدا آن را فرستاد؛ خدایا انتقام عثمان را از من بگیر تا راضی شود! سپس سرش را روی سنگی گذاشت تا جان داد.

- از عبدالملک مروان نقل شده که می‌گفت: اگر امیرالمؤمنین مروان به من خبر نداده بود که او بود که طلحه را به قتل رساند، احدی از فرزندان طلحه را به انتقام خون عثمان زنده نمی‌گذاشتم؛ چرا که او سختگیرترین مردم بر عثمان بود تا اینکه عثمان کشته شد.

- از ابن سیرین نقل شده است که: وقتی طلحه داشت در جنگ جمل در میان مردم جولان می‌داد مروان حکم او را با تیری هدف قرار داد و کشت.

- ابومحنف روایت کرده است که مروان در کنار طلحه می‌جنگید؛ وقتی دید که مردم فراری شدند گفت: به خدا سوگند امروز کاری کنم که بعد از امروز دیگر بابت خون عثمان انتقام نخواهم گرفت چرا که الان کسی از من به او نزدیکتر نیست؛ پس تیری روانه طلحه کرد که به پایش خورد و آن را شکافت؛ و یکی از غلامان طلحه قاطری آورد و وی را سوار آن کرد و طلحه مرتب می‌گفت: آیا هیچ جایی نیست که من بتوانم فرود آیم؟ وی می‌گفت: الان این قوم به ما می‌رسند. پس گفت: ندیدم شیخی از این ضایعتر به مرگ افتد؛ پس وی را به خانه‌ای از خانه‌های بنی سعد بردند و او مرد و آنجا دفن شد.

- اسماعیل بن قیس می‌گوید: مروان تیری به طلحه زد که به رانش خورد و وی مرد.

أنساب الأشراف للبلاذری، ج10، ص126-127

حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مُحَمَّدٍ النَّاقِدُ وَمُحَمَّدُ بْنُ سعد قالا: ثنا رَوْحُ بْنُ عُبَادَةَ عَنِ ابْنِ عَوْنٍ عَن نافع قَالَ: رأی مروان فرجة فِی درع طَلْحَة یوْم الجمل فرماه بسهم فقتله.

حَدَّثَنَا عبد الله بن محمد بن أبی شیبة أَبُو بَكْرٍ، ثنا وَكِیعٌ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبِی خَالِدٍ عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ قَالَ: قَالَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ یوْمَ الْجَمَلِ: لا أَطْلُبُ أَحَدًا بِثَأْرِی فِی عُثْمَانَ بَعْدَ الْیوْمِ، فَرَمَی طَلْحَةُ بِسَهْمٍ فَأَصَابَ رُكْبَتَهُ فَكَانَ الدَّمُ یسِیلُ، فَإِذَا أَمْسَكُوا رُكْبَتَهُ انْتَفَخَتْ، فَقَالَ: دَعُوهُ فَإِنَّمَا هُوَ سَهْمٍ أَرْسَلَهُ اللَّهُ، اللَّهُمَّ خُذْ لِعُثْمَانَ مِنِّی حَتَّی یرْضَی.

حَدَّثَنِی أَبُو بَكْرٍ الأَعْینُ، ثنا رَوْحُ بْنُ عُبَادَةَ عَنْ عَوْفٍ الأَعْرَابِی أَنَّ مَرْوَانَ رَمَی طَلْحَةَ یوْمَ الْجَمَلِ وَهُوَ وَاقِفٌ إِلَی جَنْبِ عَائِشَةَ فَأَصَابَ سَاقَهُ وَقَالَ: وَاللَّهِ لا أَطْلُبُ قَاتِلَ عُثْمَانَ بَعْدَكَ أَبَدًا، فَقَالَ طَلْحَةُ لِمَوْلًی لَهُ: أَلْقِنِی مَكَانًا فَقَالَ: مَا أَدْرِی أَینَ أُلْقِیكَ، فَقَالَ طَلْحَةُ: هَذَا وَاللَّهِ سَهْمٌ أَرْسَلَهُ اللَّهُ، اللَّهُمَّ خُذْ مِنِّی لِعُثْمَانَ حَتَّی یرْضَی ثُمَّ وَسَّدَ حَجَرًا فَمَاتَ.

حَدَّثَنِی عَبَّاس بْن هِشَام الكلبی عن أبیه عَنْ عَوَانَةَ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ: قَالَ عَبْدُ الْمَلِكِ بْن مروان: لولا أن أَمِیر الْمُؤْمِنِینَ مروان أَخْبَرَنِی أنه هُوَ قتل طَلْحَة مَا تركت من ولد طَلْحَة أحدا إِلا قتلته بعثمان، فهو كَانَ أشد النَّاس عَلَیهِ حَتَّی قتل.

حَدَّثَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، ثنا حَمَّاد بْن زَید، ثنا قرة بْن خَالِد، أنبأ مُحَمَّد بْن سیرین أن مروان رمی طَلْحَة لما جال النَّاس یوْم الجمل بسهم فأصابه فقتله.

قَالَ أَبُو مخنف فِی روایته: أحیط بطلحة یوْم الجمل فجعل یقُول: اللَّهُمَّ اعط عُثْمَان منی حَتَّی یرضی، ومروان یقاتل مَعَهُ فلما رأی مروان النَّاس قد انهزموا، قَالَ: وَاللَّه لا أطلب ثأری بعثمان بعد الْیوْم أبدا فما كنت إِلَیهِ أقرب منی الساعة، فانتحی لطلحة بسهم فأصاب بِهِ ساقه فأثخنه، وأتی طَلْحَة مولی لَهُ ببغلة فركبها وجعل یقُول لمولاه: أما من موضع أقدر عَلَی النزول فِیهِ؟ فیقول: لا، قد لحقك القوم. فیقول: مَا رأیت مصرع شیخ أضیع، ثُمَّ صار فِی دار من دور بنی سَعْد فمات بِهَا ودفن.

حَدَّثَنِی الْحُسَین بْن علی الأسود، أنبأ حَمَّاد بْن أسامة عَن إِسْمَاعِیل بْن قَیس قَالَ: رمی مروان طَلْحَة بسهم فأصابه فِی ركبته فمات.

این واقعه از افراد مختلفی در منابع متعدد اهل سنت روایت شده است؛ از منابعی که قبل از بلاذری این را روایت کرده‌اند می‌توان به الطبقات الكبیر (زهری م۲۳۰)، ج3، ص204۶۵؛ تاریخ خلیفة بن خیاط (م۲۴۰) ص181۶۶ (وی در همین کتاب، ۱۸۵-۱۸۶ نقلی می‌آورد که مروان بعد از تیرانداختن به سوی طلحه رو به ابان پسر عثمان کرد و گفت: برخی از قاتلان پدرت را کشتیم۶۷)؛ الجامع لعلوم الإمام أحمد (م۲۴۱)، ج4، ص341۶۸؛ المعارف (ابن قتیبه دینوری م۲۷۶) ج1، ص229۶۹؛ المعرفة والتاریخ (الفسوی م۲۷۷)، ج3، ص312۷۰؛ التاریخ الكبیر لابن أبی خیثمة (م۲۷۹) ج2، ص76۷۱

تبصره: با اینکه این روایت بخوبی نشان می‌دهد که ادعای طلحه در خونخواهی ا عثمان ادعایی دروغین بوده و هم او و هم مروان حکم افراد قدرت‌طلبی بودند که به خاطر رسیدن به قدرت بر امیرمؤمنان شورش کردند و طبق نقلهای خود اهل سنت موجب کشته شدن بیش از بیست هزار نفر در جنگ جمل شدند؛ متأسفانه باب توجیه این اقدامات در علمای اهل سنت به‌قدری باز است که باور کردنی نیست. یعنی آنها نه‌تنها از این روایات و اتمام حجتهای حضرت علی ع بر طلحه به گناهکار بودن طلحه اذعان نمی‌کنند، بلکه حتی مروان را هم در کشتن طلحه گناهکار نمی‌دانند! مثلا سعید بن محمد السناری (از علمای معاصر اهل سنت) در تعلیقه‌ای که بر مسند أبی یعلی (ج1، ص569) نوشته بعد از اشاره واقعه فوق می‌گوید: «وكان مروان مجتهدًا متأولًا، مثله مثل أبی الغادیة الجهنی قاتل عمار بن یاسر - رضی الله عن الجمیع - فهؤلاء قوم سبقت لهم من ربهم الحسنی، فالقاتل والمقتول كلاهما فی جنات ونهر، فی مقعد صدق عند ملیك مقتدر: و مروان مجتهد و اهل تأویل بود؛ پس حکایت وی همچون حکایت ابوالغادیه جهنی قاتل عمار یاسر است که خداوند از همه آنان راضی باشد؛ اینان قومی بودند که خوبی از جانب خداوند به سوی آنان سقت گرفت؛ پس قاتل و مقتول هر دو در باغهای بهشتند؛ در جایگاهی صدق نزد خداوندی مقتدر»!

ت‍. سایر پیش‌بینی‌ها درباره شهادت دیگران در جنگهای امیرالمؤمنین ع

در منابع اهل سنت در احادیثی نبوی وعده کشته شدن در راه خدا و به بهشت رفتن برای برخی دیگر از کسانی که در رکاب امیرالمؤمنین ع به شهادت رسیدند آمده است؛ که همه آنها نیز مؤیدی بر حقانیت امیرالمؤمنین ع در این جنگ و باطل بودن دشمنانش است؛ که برای پرهیز از طولانی شدن فقط دو مورد (یکی بیانی کلی؛ و دیگری در خصوص یکی از تابعین) تقدیم می‌شود:

۳۵) در کتب اهل سنت از سه نفر از تابعین (امام باقر ع و محمد بن مطلب و زید بن حسن) نقل شده است:

در جنگهای حضرت علی ع از اصحاب بدر [= کسانی که در جنگ بدر در رکاب پیامبر ص شرکت کرده بودند] هفتاد نفر در رکاب ایشان شهید شدند؛

و از کسانی که در بیعت تحت شجره شرکت جسته بودند [بیعت رضوان، که در آیه ۱۸ سوره فتح بدان اشاره شده است] هفتصد نفر از اصحاب رسول الله ص در رکاب ایشان شهید شدند؛

و از میان تابعین سه نفر از کسانی شهید شدند که رسول الله ص بر بهشتی بودن آنان شهادت داده بود؛ ‌یعنی اویس قرنی و زید بن صوحان و جندبِ خوبی‌ها؛

اویس قرنی در پیاده‌نظام در جنگ صفین به شهادت رسید و زید بن صوحان در جنگ جمل.

تاریخ دمشق لابن عساكر، ج19، ص442؛ مختصر تاریخ دمشق، ج9، ص146۷۲

أخبرنا أبو عبد الله البلخی أنا أبو غالب محمد بن الحسن بن أحمد الباقلانی أنا أبو علی بن شاذان أنا أحمد بن إسحاق بن نیخاب نا إبراهیم بن الحسین الكسائی نا عقبة بن مكرم الكوفی نا یونس عن عمرو بن شمر عن جابر عن محمد بن علی ومحمد بن المطلب وزید بن حسن قالوا:

شهد مع علی بن أبی طالب فی حربه من أصحاب بدر سبعون رجلا؛

وشهد معه ممن بایع تحت الشجرة سبع مائة رجل فیما لا یحصی من أصحاب رسول الله ص؛

وشهد معه من ‌التابعین ثلاثة بلغنا أن رسول الله ص ‌شهد ‌لهم ‌بالجنة: أویس القرنی وزید بن صوحان وجندب الخیر؛ فأما أویس القرنی فقتل فی الرجالة یوم صفین؛ وأما زید بن صوحان فقتل یوم الجمل.

۳۶) زید بن صوحان یکی از تابعین است که محضر رسول الله ص را درک نکرد؛ اما در رکاب امیرالمؤمنین ع بود و در جنگ جمل به شهادت رسید. رسول الله ص سالها قبل از به دینا آمدن وی درباره‌اش پیش‌بینی‌ای کرده بود که ابن عساکر با سندهای متعدد به برخی از آنها اشاره کرده است که در اینجا تقدیم می‌شود:

الف و ب و ج. با سندهای متعدد از رسول الله ص روایت شده که فرمودند: کسی که دلش می‌خواهد به مردی بنگرد که برخی از اعضای بدنش در رفتن به بهشت بر او سبقت می‌گیرند، به زید بن صوحان بنگرد.

ابویعلی (یکی از افرادی که در یکی از سلسله‌های نقل این حدیث نبوی است) بعد از ذکر این حدیث می‌گفت: دستان زید در جهاد با مشرکان قطع شد و سالها بعد از آن زندگی کرد تا اینکه در جنگ جمل به شهادت رسید.

د. از حارث اعور نقل شده است که یکی از کسانی که رسول الله ص [بدون اینکه هیچگاه او را ببیند] از او یاد می‌کرد «زیدٌ الخیر» (زید خوبی‌ها) بود که همان زید بن صوحان است و رسول الله ص می‌فرمود: بعد از من مردی از تابعین هست که همان زید خوبی‌هاست و برخی از اعضای بدنش در رفتن به بهشت بیست سال بر او سبقت می‌گیرند. وی دستانش در جنگ نهاوند قطع شد سپس بیست سال زندگی کرد تا اینکه در جنگ جمل در رکاب علی ع به شهادت رسید و پیش از اینکه کشته شود [به امیرالمؤمنین ع] گفت که همانا من دستی را دیدم که از آسمان بیرون آمد و به من اشاره می‌کرد که بالا بیا، و ‌ای امیرالمؤمنین من بدان ملحق خواهم شد؛ پس مرا با همین خونم دفن کنید که من می‌خواهم [در روز قیامت با این پیکر خونین] با این قوم مخاصمه کنم.

ه. از ابی فروه نقل شده که در مسیری همراه با پیامبر ص بودیم و پیامبر ص که کاروان را سوق می‌داد در جایی فرود آمد و فرمود: «زیدٌ و ما زیدٌ؟ جندب و ما جندب؟» [زید؛ ‌و زید کیست؟! جندب؛ و جندب کیست؟]. سپس فرمود: دو مرد از امتم، که یکی از آنان برخی از اعضای بدنش در رفتن به بهشت بر او سبقت می‌گیرد سپس بقیه بدنش در بهشت بدان ملحق می‌شوند؛ و دیگری کسی است که بین حق و باطل جدایی می‌افکند؛ و جندب همان کسی است که آن ساحر در کوفه [که ولید، که از سوی عثمان حاکم کوفه شده بود، برای وی موقعیتی فراهم کرده بود و وی در مسجد کوفه نمایش سحر می‌داد] را به هلاکت رساند.

و. هشام به محمد می‌گوید: زید بن صوحان دستش در یکی از فتوحات عراق قطع شد و او در حالی که خون فوران می‌زد لبخند می‌زد. یکی از همراهانش گفت: این چه جای لبخند زدن است! زید گفت: دردی است که به من رسید و ثوابی که خداوند بابت آن می‌دهد آن را کاملا زایل می‌کند؛ آیا این درد را با جزع و فزع کردنی که هیچ فایده‌ای ندارد و در برگشت آنچه از دست رفته اثری ندارد، همراه کنم؟ در حالی که این لبخند من تسلیتی است برای مؤمنانی که مرا می‌بینند. وی گفت: قطعا تو به کار خویش در محضر خداوند عالمتری.

ز. اعمش از ابراهیم روایت کرده که زید بن صوحان حدیثی می‌گفت. اعرابی‌ای به او گفت: ‌حدیث تو مرا به تعجب وامی‌دارد و دست تو مرا به رشک و تردید میاندازد! گفت: آیا نمی‌بینی چپ است؟ گفت: به خدا سوگند نمی‌دانم راست را قطع می‌کنید یا چپ را! زید گفت: خداوند راست گفته است که فرموده: «اعراب در کفر و نفاق شدیدترند و سزاوارترند که حدود آنچه را خداوند بر رسولش نازل فرموده ندانند» (توبه/۹۷) و اعمش به یاد می‌آورد که دستان زید در جنگ نهاوند قطع شد.

تاریخ دمشق لابن عساكر، ج19، ص435-437؛ مختصر تاریخ دمشق، ج9، ص143-144۷۳

الف. [4541] أخبرناه عالیا علی الصواب أبو المظفر بن القشیری أنبأ أبو سعد الجنزرودی أنا أبو عمرو بن حمدان وأخبرناه أبو سهل محمد بن إبراهیم أنبأ إبراهیم بن منصور أنبأ أبو بكر بن المقرئ قالا أنا أبو یعلی نا إبراهیم بن سعید نا حسین بن محمد عن الهذیل بن بلال عن عبد الرحمن بن مسعود العبدی عن علی قال قال رسول الله ص من سره أن ینظر إلی رجل یسبقه (وقال ابن المقرئ سبقه) بعض أعضائه إلی الجنة فلینظر إلی زید بن صوحان.

[4542] رواه الخطیب عن أبی الحسین بن أبی نصر عن یوسف بن القاسم عن أبی یعلی ورواه أیضا عن أبی طالب الدسكری عن ابن المقرئ عن أبی یعلی وقال قطعت ید زید فی جهاده المشركین وعاش بعد ذلك دهرا حتی قتل یوم الجمل؛

ب. وروی هذا الحدیث عمرو بن مهران الشیبانی الخصاف عن الهذیل بن بلال؛ ورواه عمرو بن محمد السمرقندی البحیری عن إبراهیم بن سعید عن حسین بن الرماحس بدلا من الهذیل؛ أخبرناه أبو عبد الله محمد بن غانم بن أحمد أنبأ عبد الرحمن بن محمد بن إسحاق أنبأ أبی أنا سهل بن السری البخاری نا عمر بن محمد البحیری نا إبراهیم بن سعید الجوهری نا حسین بن محمد المروزی نا حسین بن الرماحس عن عبد الرحمن بن مسعود العبدی قال سمعت علیا یقول قال رسول الله ص من سره أن ینظر إلی من یسبقه بعض أعضائه إلی الجنة فلینظر إلی زید بن صوحان.

ج. [4543] قال حسین بن الرماحس وحدثتنی أم الأسود بنت زید بن صوحان أن زید بن صوحان حدثها عن علی عن النبی ص بذلك؛

د. أنبأنا أبو الغنائم بن أنبأ محمد بن علی بن الحسن نا محمد بن جعفر مناولة أنبأ عبد العزیز بن یحیی نا المغیرة بن محمد ثنا أبو محكم نا هشام بن محمد عن أبی مخنف عن عبد الرحمن بن عبید أنا الكنود عن الحارث الأعور قال كان ممن ذكره رسول الله ص زید الخیر وهو زید بن صوحان قال رسول الله ص: سیكون بعدی رجل من التابعین وهو زید الخیر یسبقه بعض أعضائه إلی الجنة بعشرین سنة [4544] فقطعت یده الیسری بنهاوند ثم عاش بعد ذلك عشرین سنة ثم قتل یوم الجمل بین یدی علی وقال قبل أن یقتل إنی قد رأیت یدا خرجت من السماء تشیر إلی أن تعال وأنا لاحق بها یا أمیر المؤمنین فادفنونی فی دمی فإنی مخاصم القوم.

ه. أنبأنا أبو سعد المطرز وأبو علی الحداد قالا أنبأ أبو نعیم الحافظ نا أحمد بن محمد بن سنان نا أبو العباس السراج نا محمد بن الصباح نا جریر عن أبی فروة أو غیره قال بلغنی أنهم كانوا فی مسیر مع النبی ص فنزل رسول الله ص یسوق بهم فقال: زید وما زید؟! جندب وما جندب؟! ثم قال رجلین من أمتی أحدهما یسبقه بعض جسده إلی الجنة ثم یتبعه سائر جسده إلی الجنة وأما الآخر فیفرق بین الحق والباطل؛ وجندب هو الذی قتل الساحر بالكوفة.

و. [4545] أنبأنا أبو سعد بن البغدادی نا عبد الرحمن بن محمد بن إسحاق أنا الحسن بن محمد بن یوة أنا أحمد بن محمد بن عمر العبدی نا أبو بكر بن أبی الدنیا حدثنی الحسین بن عبد الرحمن عن هشام بن محمد أن زید بن صوحان أصیبت یده فی بعض فتوح العراق فتبسم والدماء تشجب فقال له رجل من قومه ما هذا موضع تبسم فقال زید ألم حل یفوته ثواب الله علیه أفأردفه بألم الجزع الذی لا جدوی فیه ولا دریكة لفائت معه وفی تبسمی تعزیة لبعض المؤتسین من المؤمنین فقال الرجل أنا أنت أعلم بالله منی.۷۴

ز. أنبأنا أبو طالب بن یوسف وأبو نصر بن البنا قالا قرئ علی أبی محمد الجوهری عن أبی عمر بن حیویة أنا أحمد بن معروف نا الحسین بن الفهم نا محمد بن سعد أنا یعلی بن عبید نا الأعمش عن إبراهیم قال كان زید بن صوحان یحدث فقال أعرابی: إن حدیثك لیعجبنی وإن یدك لتریبنی! فقال: أو ما تراها الشمال؟ فقال: والله ما أدری الیمین تقطعون أم الشمال؟ فقال زید: صدق الله «الأعراب أشد كفرا ونفاقا وأجدر أن لا یعلموا حدود ما أنزل الله علی رسوله». فذكر الأعمش أن ید زید قطعت یوم نهاوند.۷۵

۳۷) پیش‌بینی شهادت عمار توسط «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» در حدیث نبوی به‌قدری معروف بوده که عمار در جنگهای حضرت امیر ع به عنوان یک شاخص برای تشخیص حق و باطل محسوب می‌شده است. اگرچه این شاخص مشخصا در جنگ صفین و با به شهادت رسیدن وی کاملا عیان شد، اما در جنگ جمل هم کارکرد خود را داشت؛ لذا اگرچه این حدیث نبوی به تفصیل در احادیث مربوط به جنگ صفین خواهد آمد اما اینجا و در انتهای احادیث مربوط به جنگ جمل مناسب است به کارکرد این شاخص در این جنگ نیز اشاره شود:

الف. دینوری در وقایع جنگ جمل نقل می‌کند:

زبیر هنگامی که فهمید عمار در لشکر علی ع است در خصوص اقدامی که کرده بود [= شرکت در جنگ علیه حضرت علی ع] دچار تردید شد به خاطر این سخن رسول الله ص که به عمار فرموده بود که: «حق با عمار است» و «تو را «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» به قتل می‌رسانند.»

الأخبار الطوال (دینوری م۲۸۲) ص147

قالوا: وان الزبیر لما علم ان عمارا مع علی رضی الله عنه ارتاب بما كان فیه، لقول رسول الله ص: الحق مع عمار، وتقتلك الفئة الباغیة.

ب. ابن کثیر در بیان وقایع جنگ جمل نقل می‌کند:

از جمله کسانی که در این جنگ رودرروی همدیگر قرار گرفتند زبیر و عمار بودند؛ عمار سعی می‌کرد با نیزه زبیر را بزند و زبیر ضربات او را دفع می‌کرد و به او می‌گفت:‌ ای ابایقظان [= کنیه عمار]؛ آیا مرا می‌کُشی؟! و او می‌گفت: نه ‌ای اباعبدالله [= کنیه زبیر] ! و علت اینکه زبیر دائم سعی می‌کرد از مبارزه و کشتن وی خود را کنار بکشد این سخن رسول الله ص بود که به عمار فرموده بود که «تو را «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» به قتل می‌رسانند.» وگرنه توانایی زبیر برای غلبه بر عمار، بیش از توانایی عمار برای غلبه بر وی بود.

البدایة والنهایة، ج10، ص455-456

وَكَانَ فِی جُمْلَةِ مَنْ تَبَارَزَ الزُّبَیرُ وَعَمَّارٌ، فَجَعَلَ عَمَّارٌ یحُوزُهُ بِالرُّمْحِ، وَالزُّبَیرُ كَافٌ عَنْهُ، وَیقُولُ لَهُ: أَتَقْتُلُنِی یا أَبَا الْیقْظَانِ؟ فَیقُولُ: لَا یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ. وَإِنَّمَا تَرَكَهُ الزُّبَیرُ لِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ» وَإِلَّا فَالزُّبَیرُ أَقْدَرُ عَلَیهِ مِنْهُ عَلَیهِ.

ج. و باز ابن کثیر نقل می‌کند که:

گفته شده است که هنگامی که زبیر فهمید عمار در لشکر علی ع است، با توجه به اینکه شنیده بود که رسول الله ص به عمار فرموده بود که «تو را «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» به قتل می‌رسانند»، از ادامه جنگ منصرف شد از ترس اینکه مبادا در آن جنگ عمار کشته شود.

و ابن کثیر ادامه می‌دهد: و به نظر من حدیثی که روایت کردیم اگرچه حدیث صحیحی بود اما غیر از او کسی از این جنگ منصرف نشد؛ و بعید است که وی کفاره سوگندش را داده باشد و سپس در جنگ حاضر شده و با علی ع جنگیده باشد؛ والله أعلم.

البدایة والنهایة، ج10، ص461

وَقَدْ قِیلَ: إِنَّهُ إِنَّمَا رَجَعَ عَنِ الْقِتَالِ لَمَّا رَأَی عَمَّارًا مَعَ عَلِی، وَقَدْ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ، ص، یقُولُ لِعَمَّارٍ: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ». فَخَشِی أَنْ یقْتَلَ عَمَّارٌ فِی هَذَا الْیوْمِ.

وَعِنْدِی أَنَّ الْحَدِیثَ الَّذِی أَوْرَدْنَاهُ إِنْ كَانَ صَحِیحًا عَنْهُ فَمَا رَجَعَهُ سِوَاهُ، وَیبْعُدُ أَنْ یكَفِّرَ عَنْ یمِینِهِ ثُمَّ یحْضُرُ بَعْدَ ذَلِكَ وَیقَاتِلَ عَلِیا. وَاللَّهُ أَعْلَمُ.

د. بلاذری با سند خود نقل می‌کند:

هنگامی که زبیر رویگردان شد و بنا نداشت که دست به شمشیر ببرد عمار یاسر با نیزه راه را بر او بست و گفت: کجا می‌روی ‌ای ابوعبدالله؟! به خدا می‌دانم که آدم ترسویی نبوده‌ای اما به نظرم می‌رسد به شک افتادی. زبیر گفت: بله همین طور است. و راه خود را گرفت و رفت تا اینکه در وادی السباع فرود آمد و ابن جرموز وی را به قتل رساند.

أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص259، ح324

وَحَدَّثَنِی خَلَفُ بْنُ سَالِمٍ، وأحمد (بْن إِبْرَاهِیمَ) الدَّوْرَقِی، أَنْبَأَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِیرٍ: عَنْ جُوَیرِیةَ بْنِ أَسْمَاءَ قَالَ:

بَلَغَنِی أَنَّ الزُّبَیرَ حَیثُ وَلَّی وَلَمْ یكُنْ بَسَطَ یدَهُ بِسَیفٍ اعْتَرَضَهُ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ بِالرُّمْحِ وَقَالَ: إِلَی أَینَ ترید یا أبا عَبْدِ اللَّهِ، وَاللَّهِ مَا أَنْتَ بِجَبَانٍ وَلَكِنِّی أَحْسَبُكَ شَكَكْتَ. قَالَ: هُوَ ذَلِكَ. وَمَضَی حَتَّی نَزَلَ بِوَادِی السِّبَاعِ؛ فَقَتَلَهُ ابْنُ جُرْمُوز.

۲) جنگ صفین و شهادت عمار به دست الفئة الباغیة

آ. اصل خبر شهادت وی:

شهادت عمار در جنگ صفین یکی از وقایعی بود که بخوبی مرز حق و باطل را مشخص کرد زیرا پیامبر ص در موقعیتهای مختلفی پیش‌بینی کرده بود که «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» عمار را به قتل می‌رسانند. این حدیث نبوی به‌قدری در منابع اهل سنت پرتکرار است که سیوطی در کتاب «الأزهار المتناثرة فی الأخبار المتواترة» (ص۲۸۳-۲۸۴)، که به گردآوری احادیثی که در کتب اهل سنت به نحو متواتر آمده اختصاص دارد، این حدیث را از ۲۵ نفر از اصحاب روایت کرده است؛ که شاید روایتی مانند این که به علت تکرار فراوان در منابع اهل سنت، خود آنها به تواتر آن اذعان کرده باشند کم باشد (نقل این حدیث نبوی از این تعداد از صحابه در میان روایات همان کتاب نیز کم نظیر است). احمد بن حنبل در کتاب «المسند» خود (که جزء صحاح سته اهل سنت به شمار می‌آورد) در ۱۸ موضع (یعنی با ۱۸ سند متفاوت) این حدیث نبوی را در کتاب خویش روایت کرده است؛ و محقق مسند احمد (شعیب أرنؤوط؛ که از معروفترین حدیث‌شناسان معاصر اهل سنت است) علاوه بر اینکه ذیل برخی از این موارد بر صحیح بودن سند آنها تأکید دارد، در ذیل اولین نقل وی، ۱۵ سند مختلف از کتابهای معتبر اهل سنت برای این حدیث برشمرده که با معیارهای سخت‌گیرانه وی، همگی حدیث صحیح محسوب می‌شوند، و نسائی نیز در کتاب السنن الكبری (ج7، ص466-468) که جزء صحاح سته است نیز بابی با عنوان «ذِكْرُ قَوْلِ النَّبِی ص: «عَمَّارٌ تَقْتُلُهُ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِیةُ» گشوده و ۱۱ روایت نقل کرده است.

ما در اینجا ابتدا این روایت را به نقل معتبرترین کتب اهل سنت (صحیح بخاری و مسلم) می‌آوریم؛ سپس برخی از نقل‌ها که حاوی نکات خاصی است اضافه می‌کنیم:

۳۸) عکرمه می‌گوید: ابن عباس به من و پسرش علی گفت: سراغ ابوسعید خدری بروید و از او حدیثی بیاموزید. ما سراغش رفتیم و داشت دیواری را درست می‌کرد. پس ردایش را برگرفت و برای ما احادیثی بیان کرد، تا رسید به حکایت بنای مسجد [مسجد النبی] و گفت:

ما خشت‌های سنگین را یکی یکی می‌آوردیم و عمار دوتا دوتا می‌آورد؛ پس پیامبر ص او را دید و خاک را از سر و صورت او زدود و فرمود: آفرین بر تو ‌ای عمار، که «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» تو را به شهادت می‌رسانند؛ در حالی که تو آنان را به بهشت می‌خوانی و آنان تو را به جهنم می‌خوانند. و عمار گفت: به خداوند پناه می‌برم از فتنه‌ها.

صحیح البخاری، ج1، ص172، ح436؛ و ج3، ص1035، ح2657۷۶

حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ مُخْتَارٍ قَالَ: حَدَّثَنَا خَالِدٌ الْحَذَّاءُ، عَنْ عِكْرِمَةَ: قَالَ لِی ابْنُ عَبَّاسٍ وَلِابْنِهِ عَلِی: انْطَلِقَا إِلَی أَبِی سَعِیدٍ، فَاسْمَعَا مِنْ حَدِیثِهِ، فَانْطَلَقْنَا، فَإِذَا هُوَ فِی حَائِطٍ یصْلِحُهُ، فَأَخَذَ رِدَاءَهُ فَاحْتَبَی، ثُمَّ أَنْشَأَ یحَدِّثُنَا، حَتَّی أَتَی ذِكْرُ بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، فَقَال:

كُنَّا نَحْمِلُ لَبِنَةً لَبِنَةً، وَعَمَّارٌ لَبِنَتَینِ لَبِنَتَینِ، فرآه النَّبِی ص، فَینْفُضُ التُّرَابَ عَنْهُ، وَیقُولُ: «وَیحَ عَمَّارٍ، تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ، یدْعُوهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ، وَیدْعُونَهُ إِلَی النَّارِ». قَالَ: یقُولُ عَمَّارٌ: أَعُوذُ بالله من الفتن.۷۷

۳۹) الف. ابوسعید خدری روایت شده که می‌گفت: کسی که از من بهتر است (منظورش اباقتاده بود) به من خبر داد که رسول الله ص هنگامی که عمار مشغول کندن خندق بود سراغش می‌رفت و دستی بر سرش می‌کشید و می‌فرمود: آه بر تو ‌ای فرزند سمیه؛ همانا «فئة باغیة: جماعتی ستمگر» تو را خواهند کشت.

مسلم سپس این روایت را با سندهای دیگری می‌آورد و می‌گوید که در این سندهای اخیر به جای «بؤسَ: آه بر»، «ویسَ:‌ ای وای به خاطر» آمده است.

صحیح مسلم، ج8، ص185، ح2915

حَدَّثَنَا ‌مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّی، ‌وَابْنُ بَشَّارٍ (وَاللَّفْظُ لِابْنِ الْمُثَنَّی)، قَالَا: حَدَّثَنَا ‌مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا ‌شُعْبَةُ، عَنْ ‌أَبِی مَسْلَمَةَ قَالَ: سَمِعْتُ ‌أَبَا نَضْرَةَ یحَدِّثُ عَنْ ‌أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قَالَ: أَخْبَرَنِی ‌مَنْ هُوَ خَیرٌ مِنِّی: أَنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ لِعَمَّارٍ حِینَ جَعَلَ یحْفِرُ الْخَنْدَقَ، وَجَعَلَ یمْسَحُ رَأْسَهُ وَیقُولُ: بُؤْسَ ابْنِ سُمَیةَ، تَقْتُلُكَ فِئَةٌ بَاغِیةٌ.

وَحَدَّثَنِی ‌مُحَمَّدُ بْنُ مُعَاذِ بْنِ عَبَّادٍ الْعَنْبَرِی، ‌وَهُرَیمُ بْنُ عَبْدِ الْأَعْلَی قَالَا: حَدَّثَنَا ‌خَالِدُ بْنُ الْحَارِثِ. (ح) وَحَدَّثَنَا ‌إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، ‌وَإِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، ‌وَمَحْمُودُ بْنُ غَیلَانَ، ‌وَمُحَمَّدُ بْنُ قُدَامَةَ قَالُوا: أَخْبَرَنَا ‌النَّضْرُ بْنُ شُمَیلٍ، كِلَاهُمَا عَنْ ‌شُعْبَةَ، عَنْ ‌أَبِی مَسْلَمَةَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ نَحْوَهُ، غَیرَ أَنَّ فِی حَدِیثِ النَّضْرِ: أَخْبَرَنِی مَنْ هُوَ خَیرٌ مِنِّی ‌أَبُو قَتَادَةَ. وَفِی حَدِیثِ خَالِدِ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ: أُرَاهُ یعْنِی أَبَا قَتَادَةَ. وَفِی حَدِیثِ خَالِدٍ وَیقُولُ: وَیسَ. أَوْ یقُولُ: یا وَیسَ ابْنِ سُمَیةَ.

ب. مسلم در ادامه با سه سند متفاوت از ام سلمه روایت می‌کند که:

رسول الله ص به عمار فرمود: «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» تو را به شهادت می‌رسانند.

صحیح مسلم، ج8، ص186، ح2916

وَحَدَّثَنِی ‌مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ جَبَلَةَ، حَدَّثَنَا ‌مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ. (ح) وَحَدَّثَنَا ‌عُقْبَةُ بْنُ مُكْرَمٍ الْعَمِّی، ‌وَأَبُو بَكْرِ بْنُ نَافِعٍ قَالَ عُقْبَةُ: حَدَّثَنَا، وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَخْبَرَنَا ‌غُنْدَرٌ، حَدَّثَنَا ‌شُعْبَةُ قَالَ: سَمِعْتُ ‌خَالِدًا یحَدِّثُ عَنْ ‌سَعِیدِ بْنِ أَبِی الْحَسَنِ، عَنْ ‌أُمِّهِ، عَنْ ‌أُمِّ سَلَمَةَ: «أَنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ لِعَمَّارٍ: تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ.»

وَحَدَّثَنِی ‌إِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، أَخْبَرَنَا ‌عَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ عَبْدِ الْوَارِثِ، حَدَّثَنَا ‌شُعْبَةُ، حَدَّثَنَا ‌خَالِدٌ الْحَذَّاءُ، عَنْ ‌سَعِیدِ بْنِ أَبِی الْحَسَنِ، ‌وَالْحَسَنِ، عَنْ ‌أُمِّهِمَا عَنْ ‌أُمِّ سَلَمَةَ، عَنِ النَّبِی ص بِمِثْلِه.

وَحَدَّثَنَا ‌أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِی شَیبَةَ، حَدَّثَنَا ‌إِسْمَاعِیلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنِ ‌ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ ‌الْحَسَنِ، عَنْ ‌أُمِّهِ، عَنْ ‌أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: «تَقْتُلُ عَمَّارًا الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ.»

این حدیث از این اصحاب در منابع زیر (از منابع متقدم و معتبر اهل سنت) آمده است:

از ام سلمه در الجامع (معمر بن راشد)، ج11، ص239۷۸؛

از عبدالله بن ابی الهذیل و عمار و ام سلمه و ابوسعید خدری و ابوقتاده در مسند أبی داود الطیالسی، ج1، ص517۷۹؛ و ج2، ص39۸۰؛ ج3، ص174۸۱ و ص622۸۲ و ص655۸۳ ؛

از ام سلمه در مصنف عبد الرزاق، ج10، ص278۸۴؛

از ام سلمه و ابوسعید خدری و عمرو عاص در مسند ابن الجعد (م۲۳۰)، ص182۸۵ و ص245۸۶ و ص246۸۷؛

از ام سلمه در سؤالات ابن أبی شیبة لابن المدینی، ص84-85۸۸؛

از ام سلمه و عبدالله بن ابی الهذیل در الطبقات الكبیر، ج1، ص207۸۹ و ج3، ص233۹۰ (و نیز از بسیاری دیگر از صحابه؛ که چون برخی مواردش بعدا به تفصیل هم می‌آید در اینجا مجدد نیاوردم).

از ام سلمه در مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص522۹۱ (و نیز از بسیاری دیگر از صحابه؛ که چون برخی مواردش بعدا به تفصیل هم می‌آید در اینجا مجدد نیاوردم).

از ام سلمه در مسند إسحاق بن راهویه، ج4، ص110۹۲ و ص145۹۳

از ابوسیعد خدری و عمرو عاص و ابن سیرین در مسند أحمد، ج17، ص319۹۴؛ و ج18، ص368-369۹۵؛ و ج29، ص301۹۶؛ و ج37، ص297۹۷ و ص298۹۸؛ و ج39، ص479۹۹؛ و ج44، ص83۱۰۰؛ و ج44، ص189۱۰۱ و ص255۱۰۲ و ص279۱۰۳ (و نیز از بسیاری دیگر از صحابه؛ که چون برخی مواردش بعدا به تفصیل هم می‌آید در اینجا مجدد نیاوردم).

از ابوهریره در سنن الترمذی، ج5، ص669 (البانی ذیل آن به صحیح بودن سند تصریح کرده است.)۱۰۴

از ام سلمه و ابوسعید خدری و ابوقتاده و عبدالله بن عمر و عبدالله بن حارث و عبدالله بن عمروعاص و عمروعاص در السنن الكبری (للنسائی)، ج7، ص466-468۱۰۵.

از ابوسعید خدری در أنساب الأشراف للبلاذری، ج1، ص168۱۰۶

ب‍. وقوع تردید در لشکر معاویه

این حدیث را بسیاری از صحابه و تابعین که در لشکر معاویه بودند می‌دانستند و بعد از شهادت عمار به همین جهت به تردید افتادند؛ به همین مناسبت صرفا به چند روایت در مسند احمد - که از معتبرترین و قدیمی‌ترین کتب روایی اهل سنت، و نوشته احمد بن حنبل رئیس فرقه حنبلی (یکی از چهار فرقه اصلی اهل سنت) است- بسنده می‌شود:

۴۰) عبدالله بن حارث می‌گوید: من در لشکر معاویه بودم که در حال بازگشت از جنگ صفین بودیم. عبدالله پسر عمروعاص به پدرش گفت: پدرجان! آیا نشنیدی که رسول الله ص به عمار می‌گفت: خوشا به سعادتت ‌ای پسر سمیه! همانا «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» تو را به شهادت می‌رسانند؟!

عمروعاص به معاویه گفت: نمی‌شنوی این چه می‌گوید؟

معاویه گفت: دائما مایه آبروریزی ما می‌شوی؟! مگر ما او را کشتیم؟! همانا کسانی او را کشتند که او را به میدان جنگ آوردند!

مسند أحمد، ج11، ص42، ح6499

حدثنا أبو معاویة، حدثنا الأعمش، عن عبد الرحمن بن زیاد، عن عبد الله بن الحارث، قال:

إنی لأسیر مع معاویة فی منصرفه من صفین، بینه وبین عمرو بن العاص، قال: فقال عبد الله بن عمرو بن العاص: یا أبت، ما سمعت رسول الله ص یقول لعمار: " ویحك یا ابن سمیة تقتلك الفئة الباغیة "؟

قال: فقال عمرو لمعاویة: ألا تسمع ما یقول هذا؟

فقال معاویة: لا تزال تأتینا بهنة أنحن قتلناه؟ إنما قتله الذین جاءوا به!

تبصره: شعیب أرنؤوط که از معروفترین و سخت‌گیرترین حدیث‌شناسان معاصر اهل سنت است در تعلیقه‌ای که بر این حدیث در همین‌جا دارد ابتدا تصریح می‌کند که إسناد این حدیث صحیح است و سپس برای آن سندهای مختلف دیگری از سایر کتابهای معتبر اهل سنت برمی‌شمرد که این را به ۱۳ نفر از صحابه ارجاع می‌دهند و همگی بر اساس معیارهای سخت‌گیرانه وی صحیح محسوب می‌شوند و در پایانش از قول ابن حجر عسقلانی (نویسنده فتح الباری شرح صحیح البخاری) نقل می‌کند که: این حدیث (به خاطر پیش‌بینی‌ای که در آن شده) از شواهد نبوت است و در آن فضیلتی آشکار برای علی ع و عمار است و ردی است بر ناصبی‌هایی که گمان می‌کنند علی ع در جنگهایی که انجام داد بر صواب نبوده است.۱۰۷

سایر اسناد این روایت در منابع اهل سنت:

با دو سند دیگر در مسند أحمد ج11، ص522۱۰۸ و با سندی دیگر در مسند أحمد، ج29، ص316۱۰۹

المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج2، ص168۱۱۰ (که ذهبی تعلیقه زده که این حدیث بنابر مبنای بخاری و مسلم صحیح است)

مصنف عبد الرزاق، ج10، ص278۱۱۱

با چهار سند در السنن الكبری (النسائی)، ج7، ص468-469۱۱۲

مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص533۱۱۳

با سه سند در مسند أبی یعلی الموصلی، ج13، ص123۱۱۴ و ص330۱۱۵ و ص۳۳۳-334۱۱۶ (که حسین سلیم أسد (محقق کتاب) در پایان اولی و سومی تأکید می‌کند که إسنادش صحیح است)

المعجم الكبیر للطبرانی، ج19، ص330۱۱۷

البدء والتاریخ، ج5، ص40۱۱۸

الطبقات الكبری، ج3، ص191۱۱۹

السنن الكبری للبیهقی، ج8، ص328۱۲۰

البدایة والنهایة، ج6، ص240۱۲۱

۴۱) مصداق دیگری از این واقعه (ایجاد تردید در لشکر معاویه به خاطر شهادت عمار) را زهری با سند خود از هُنی (غلام عمر بن خطاب) هم نقل می‌کند که وی گفته است:

من ابتدا همراه معاویه و در مقابل علی ع بودم. اصحاب معاویه هم می‌گفتند: به خدا سوگند که ما عمار را نخواهیم کشت؛ که اگر او را بکشیم همان گونه خواهیم بود که می‌گویند [یعنی ما مصداقِ «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» خواهیم بود]. پس در جنگ صفین داشتم به کشته‌شدگان نگاه می‌کردم که چشمم به عمار خورد. سراغ عمروعاص آمدم و او بر تختش نشسته بود. صدایش کردم. گفت چه می‌خواهی؟

گفتم می‌خواهم با تو صحبت کنم. پس از جایش برخاست. گفتم: درباره عمار یاسر چه شنیده‌ای؟

گفت: رسول الله ص در موردش فرمود: ‌او را «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» خواهند کشت.

گفتم: به خدا سوگند که او کشته شد!

گفت: قطعا این طور نیست.

گفتم: خودم با چشمهای خودم دیدم که در میان کشتگان بود.

گفت: با هم برویم و به من نشانش بده!

پس وی را آنجا بردم و او اندکی آنجا ایستاد و دیدم که رنگ از رخسارش پرید. سپس برگشت و گفت: همانا کسی که وی را به میدان جنگ آورد او را کشته است.

الطبقات الكبیر (زهری م۲۳۰)، ج3، ص234

قال: أخبرنا خالد بن مَخْلَدٍ قال: حدّثنی سلیمان بن بلال قال: حدّثنی جعفر بن محمّد قال: سمعتُ رجلًا من الأنصار یحدّث أبی عن هُنی مولی عمر بن الخطّاب، قال:

كنتُ أول شئٍ مع معاویة علی علی فكان أصحاب معاویة یقولون: لا والله لا نقتل عمّارًا أبدًا، إنْ قتلناه فنحن كما یقولون. فلمّا كان یوم صفّین ذهبتُ أنْظُرُ فی القتلی فإذا عمّار بن یاسر مقتول.

فقال هُنی فجئتُ إلی عمرو بن العاص وهو علی سریره؛ فقلت: أبا عبد الله!

قال: ما تشاء؟

قلتُ: انْظُرْ أكلّمْكَ، فقامَ إلی؛ فقلت: عمّار بن یاسر ما سمعتَ فیه؟

فقال: قال رسول الله ص تقتله الفئة الباغیة.

فقلت: هو ذا والله مقتولٌ.

فقال: هذا باطل.

فقلت: بَصُرَ به عینی مقتولٌ.

قال: فانْطَلِقْ فَأرِنِیه.

فذهبتُ به فأوقفته علیه فساعةَ رآه انتُقع لونه، ثمّ أعرض فی شقّ وقال: إنّما قَتَلَه الذی خَرَجَ به.

۴۲) دو واقعه فوق (روایات ۴۰ و ۴۱) در این روایت از حنظلة بن خویلد که در بسیاری از کتب اهل سنت آمده، نقل شده است. وی می‌گوید:

من نزد معاویه بودم که دو نفر آمدند که در مورد سر عمار با هم نزاع می‌کردند و هریک مدعی بود که من او را کشتم. عبدالله پسر عمروعاص گفت: پیشنهاد می‌کنم که هریک از شما به نفع دیگری کنار بکشد زیرا من از رسول الله ص شنیدم (یا: پدرم از رسول الله ص شنیده است) که می‌فرمود: «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» او را به قتل می‌رسانند!

معاویه [خطاب به عمروعاص] گفت: آیا نمی‌خواهی شر این [پسر] دیوانه‌ات را از سر ما کم کنی؟! اصلا تو چرا با ما آمده‌ای؟!

گفت: پدرم شکایت مرا به رسول الله ص برد و رسول الله ص به او فرمود: مادام که پدرت زنده است از او اطاعت کن و خلافش رفتار نکن؛ پس من همراه شما آمدم، اما نمی‌جنگم.

مسند أحمد، ج11، ص523 و ص۹۶۱۲۲؛ السنن الكبری (النسائی)، ج7، ص468۱۲۳؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص520۱۲۴؛ الطبقات الكبیر، ج3، ص234۱۲۵

حَدَّثَنَا یزِیدُ بْنُ هَارُونَ، أَخْبَرَنَا الْعَوَّامُ، حَدَّثَنِی أَسْوَدُ بْنُ مَسْعُودٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ خُوَیلِدٍ الْعَنْزِی، قَالَ: بَینَمَا أَنَا عِنْدَ مُعَاوِیةَ، إِذْ جَاءَهُ رَجُلَانِ یخْتَصِمَانِ فِی رَأْسِ عَمَّارٍ، یقُولُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا: أَنَا قَتَلْتُهُ.

فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو: لِیطِبْ بِهِ أَحَدُكُمَا نَفْسًا لِصَاحِبِهِ، فَإِنِّی سَمِعْتُ - یعْنِی - رَسُولَ اللهِ ص [قَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ أَحْمَدَ] : " كَذَا قَالَ أَبِی: یعْنِی رَسُولَ اللهِ ص " یقُولُ: " تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ ".

فَقَالَ مُعَاوِیةُ: أَلَا تُغْنِی عَنَّا مَجْنُونَكَ یا عَمْرُو؟ فَمَا بَالُكَ مَعَنَا؟

قَالَ: إِنَّ أَبِی شَكَانِی إِلَی رَسُولِ اللهِ ص، فَقَالَ لِی رَسُولُ اللهِ ص: " أَطِعْ أَبَاكَ مَا دَامَ حَیا، وَلَا تَعْصِهِ " فَأَنَا مَعَكُمْ وَلَسْتُ أُقَاتِلُ.

‌‌

۴۳) مصداق دیگری از این واقعه (ایجاد تردید در لشکر معاویه به خاطر شهادت عمار) خزیمة بن ثابت است که برخی نقل‌های مربوط به وی در اینجا تقدیم می‌شود:

الف. محمد بن عماره، نوه خزیمة بن ثابت می‌گوید:

پدربزرگم [=خزیمة بن ثابت] از زمان جنگ جمل سلاحش را بیرون نیاورده بود تا اینکه عمار در جنگ صفین کشته شد؛ آنگاه بود که شمشیرش را برکشید و جنگید تا کشته شد. می‌گفت: از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود: عمار را «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» به شهادت می‌رسانند.

مسند أحمد، ج36، ص198، ح21873؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص533، ح40683۱۲۶

حَدَّثَنَا یونُسُ، وَخَلَفُ بْنُ الْوَلِیدِ، قَالَا: حَدَّثَنَا أَبُو مَعْشَرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ بْنِ خُزَیمَةَ بْنِ ثَابِتٍ، قَالَ:

مَا زَالَ جَدِّی، كَافًّا سِلَاحَهُ یوْمَ الْجَمَلِ حَتَّی قُتِلَ عَمَّارٌ بِصِفِّینَ، فَسَلَّ سَیفَهُ، فَقَاتَلَ حَتَّی قُتِلَ. قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص یقُولُ: " تَقْتُلُ عَمَّارًا ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِیةُ ".

ب. زهری این واقعه را با طول و تفصیل بیشتری از قول عماره پسر خزیمة بن ثابت می‌آورد. وی گفته است:

خزیمة بن ثابت جنگ جمل را شاهد بود اما شمشیرش را از غلاف درنیاورد [= وارد جنگ نشد] و در جنگ صفین هم حاضر بود و می‌گفت من هرگز شمشیرم را از نیام برنکشم مگر اینکه عمار کشته شود و ببینم چه کسی او را می‌کشد؛ چرا که از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود: عمار را «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» به شهادت می‌رسانند. پس چون عمار کشته شد، خزیمه گفت: الان گمراهی آشکار شد؛ و وارد میدان جنگ شد و جنگید تا به شهادت رسید.

و کسی که عمار را کشت ابوغادیة مزنی بود که وی را با نیزه‌ای هدف قرار داد و وی در آن روز در حالی که بر کجاوه‌ای سوار بود می‌جنگید؛ و او در سن ۹۴ سالگی به شهادت رسید. پس چون بر زمین افتاد مرد دیگری رسید و سرش را برید و بین آن دو نزاعی درگرفت و هریک می‌گفتند که من او را کشتم. عمروعاص گفت: به خدا سوگند دارند بر سر جهنم رفتن نزاع می‌کنند! و معاویه این را شنید؛ چون آن دو نفر رفتند به عمروعاص گفت: چنین موضعگیری‌ای از تو عجیب است؛ اینان جانشان را فدای ما می‌کنند و تو می‌گویی بر سر جهنم رفتن نزاع می‌کنند؟!

عمرو گفت: ‌به خدا سوگند که همین طور است؛ به خدا سوگند خودت هم می‌دانی و من واقعا دلم می‌خواست بیست سال قبل مرده بودم و اینجا نبودم.

و از ابن ابی عون هم روایت شده که می‌گفت: عمار در سن ۹۱ سالگی به شهادت رسید و تولدش قبل از پیامبر ص بود؛ و سه نفر به وی هجوم آوردند: عُقبة بن عامر جُهَنی و عمر بن حارث خولانی و شریك بن سَلَمَة مرادی؛ همه با هم به او حمله کردند و او می‌گفت: اگر ما را بزنید که تا نخلستان‌های هجر (نام شهری است در یمن یا بحرین)، عقب برویم همچنان می‌دانم که من بر حقم و شما بر باطلید؛ پس آنان با هم به وی حمله کردند و او را به شهادت رساندند. و برخی از مردم بر این گمانند که عقبة‌ بن عامر وی را به قتل رساند و این همان کسی است که به امر عثمان عمار را کتک زده بود.

‌‌الطبقات الكبیر، ج3، ص239-240

أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی عبد الله بن الحارث بن الفُضیل عن أبیه عن عُمارة بن خُزیمة بن تابت قال:

شهِدَ خُزیمة بن ثابت الجمل وهو لا یسُلّ سیفًا، وشَهِدَ صفّین وقال: أنا لا أصلُ أبدًا حتَّی یقتَل عمّارٌ فأنْظُرَ مَن یقْتلُه، فإنّی سمعتُ رسول الله ص یقول تقتُلُهُ الفئَةُ الباغیة. قال فلمّا قُتل عمّار بن یاسر قال خُزیمة: قد بانت لی الضّلالة. واقترب فقاتل حتَّی قُتل.

وكان الّذی قتل عمّار بن یاسر أبو غادیة المُزَنی، طعنه برمح فسقط وكان یومئذ یقاتل فی محَفَّة، فقُتل یومئذٍ وهو ابن أربع وتسعین سنة. فلمّا وقع أكبّ علیه رجلٌ آخر فاحتزّ رأسه، فأقبلا یختصمان فیه، كلاهما یقول أنا قتلتُه. فقال عمرو بن العاص: والله إنْ یختصمان إلّا فی النّار. فسمعها منه معاویة، فلمّا انصرف الرجلان قال معاویة لعمرو بن العاص: ما رأیتُ مثلَ ما صنعتَ، قومٌ بَذَلوا أنْفُسَهم دونَنَا تَقولُ لهما إنّكما تختصمان فی النّار، فقال عمرو: هو والله ذاك، والله إنّك لَتَعْلَمُه وَلَوَدِدْتُ أنّی مِتّ قبل هذه بعشرین سنة.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر قال: أخبرنا عبد الله بن جعفر عن ابن أبی عون قال: قُتل عمارٌ، رحمه الله، وهو ابن إحدی وتسعین سنة، وكان أقدَمَ فی المیلاد من رسول الله ص وكان أقْبَلَ إلیه ثلاثَةُ نفر: عُقبة بن عامر الجُهَنی وعمر بن الحارث الخولانی وشَریك بن سَلَمَة المرادی، فانْتَهَوْا إلیه جمیعًا وهو یقول: والله لو ضربتمونا حتَّی تَبْلُغوا بنا سَعَفَاتِ هَجَرَ لعلمتُ أنّا علی حَقّ وأنْتُم علی باطل. فحَمَلوا علیه جمیعًا فقتلوه. وزعم بعض النّاس أنّ عقبة بن عامر هو الذی قتل عمّارًا، وهو الّذی كان ضَرَبه حین أمَرَه عثمان بن عفّان. ویقال بل الّذی قتله عمر بن الحارث الخولانی.

ج. به مناسبت این جملات اخیر عمار بی‌مناسبت نیست که به این تعبیرش که در جاهای دیگر روایت شده نیز اشاره شود:

زهری با دو سند مختلف از عبدالله بن سلمة روایت کرده است که:

عمار یاسر را در جنگ صفین دیدم که پیرمردی گندمگون بود که شمشیر به دست می‌غرید؛ نگاهش به عمروعاص افتاد که پرچم به دست او بود و گفت: این پرچمی است که سه بار در رکاب رسول الله ص با آن چنگیدم و این دفعه چهارم است؛ به خدا سوگند اگر ما را بزنند که تا نخلستان‌های هجر (نام شهری است در یمن یا بحرین)، عقب برویم همچنان می‌دانم که ما بر حقیم و آنان در گمراهی‌اند.

و این مضمون را با سه سند دیگر از قول برخی دیگر از حاضران در جنگ صفین هم روایت کرده است.

الطبقات الكبیر، ج3، ص237-239

قال: أخبرنا أبو داود الطیالسی قال: أخبرنا شُعبة قال: أنبأنا عمرو بن مُرّة قال: سمعتُ عبد الله بن سلمة یقول: رأیتُ عمّار بن یاسر یوم صفّین شیخًا آدم فی یده الحَرْبَةُ، وإنّها لَتَرْعَدُ، فنظر إلی عمرو بن العاص ومعه الرّایة فقال: إنّ هذه رایة قد قاتلتُ بها مع رسول الله ص ثلاثَ مَرّاتٍ وهذه الرابعة، والله لو ضربونا حتَّی یبَلّغونا سَعَفَاتِ هَجَرَ لَعَرَفْتُ أنّ مَصْلَحَتَنَا علی الحقِّ وأنّهم علی الضّلالة.

قال: أخبرنا یحیی بن عبّاد قال: أخبرنا شعبة قال: حدّثنی عمرو بن مُرّة قال: سمعتُ عبد الله بن سلمة قال: رأیتُ عمّار بن یاسر یوم صفّین شیخًا آدم طُوالًا والحربة بیده، وإدّ یده لَتَرْعَشُ وهو یقول: والذی نفسی بیده لو ضربونا حتَّی یبلّغونا سَعَفَاتِ هجر لعرفتُ أنّ مصلحتنا علی الحقّ وأنّهم علی الباطل. قال، وبیده الرّایة، فقال: إنّ هذه الرّایة قد قاتلتُ بها بین یدی رسول الله ص مرّتین وإنّ هذه لَلثَّالِثَة

قال: أخبرنا الفضل بن دُكین قال: أخبرنا موسی بن قیس الحضرمی عن سلمة بن كُهَیل قال: قال عمّار بن یاسر یومَ صفّین: الجنَّة تحتَ البارقة، الظّمْآنُ قد یرِدُ الماءَ الماءُ مَوْرُودٌ، الیومَ ألْقَی الأحِبّةَ محمّدًا وحِزْبه، والله لو ضربونا حتَّی یبلّغونا سعفات هَجَرَ لعلمتُ أنّا علی حقّ وأنّهم علی باطل، والله لقد قاتلتُ بهذه الرّایة ثلاث مرّات مع رسول الله ص وما هذه المرّة بأبَرّهنّ ولا أتْقَاهُنّ.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی یعقوب بن عبد الله القُمّی عن جعفر بن أبی المغیرة عن سعید بن عبد الرّحمن بن أبْزی عن أبیه عن عمّار بن یاسر أنّه قال وهو یسیر إلی صفّین علی شطّ الفرات: اللهمّ إنّهُ لَوْ أعْلَمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أرمی بنفسی من هذا الجبل فأتَرَدّی فأسْقُطَ فعلتُ، ولو أعلمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أوقد نارًا عظیمة فأقعَ فیها فعلتُ، اللهُمّ لو أعلم أنّه أرضی لك عنّی أنْ ألقی نفسی فی الماء فأُغْرِقَ نفسی فعلتُ، فإنی لا أُقاتل إلّا أرید وَجهك، وأنا أرجو أنْ لا تُخَیبَنی، وأنا أریدُ وَجْهَكَ.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی من سمع سلمة بن كُهیل یخبرُ عن أبی صادق عن ربیعة بن ناجد قال: سمعتُ عمّار بن یاسر هو بصفّین یقول: الجنّةُ تحت البارقة، والظّمْآنُ یرِدُ الماءَ، والماءُ مورود، الیوم ألْاقَی الأحِبّةَ محمّدًا وحِزْبَه، لقد قاتلتُ صاحبَ هذه الرایة ثلاثًا برسول الله ص وهذه الرابعة كإحداهنّ.

پ‍. آگاهی قاتلان عمار به گناه خود

۴۴) زهری از قول افراد متعددی واقعه به شهادت رساندن عمار را آورده است؛ که نشان می‌دهد قاتلان وی با علم به حدیث نبوی مذکور به این عمل شنیع اقدام کردند. طبق اسناد وی کلثوم بن جبر روایت کرده است:

من در قریه قصب نزد عبدالأعلی پسر عبدالله بن عامر* بودم که به او خبر دادم ابوغادیه جهنی اذن ورود می‌خواهد. عبدالأعلی گفت: وارد شود. وی وارد شد در حالی که او جامه‌های کوتاهی بر تن داشت؛ و وی شخصی بلندقامت با قیافه‌ای متفاوت بود که گویی از این امت نیست. وقتی نشست تعریف کرد که من [شخصا] ‌با رسول الله ص بیعت کردم.

گفتم:‌با همین دستت؟

گفت: ‌بله؛ و وی در روز [بیعت] عقبه (بیعتی که عده‌ای از اهل مدینه قبل از هجرت رسول الله ص با ایشان انجام دادند) برایمان خطبه‌ای خواند و فرمودند:‌ ای مردم! همانا خونتان و اموالتان بر همدیگر حرام است تا زمانی که پروردگارتان را ملاقات کنید همانند حرمت امروز در این ماه [حرام] در این سرزمین حرم. آیا مطلب را به شما رساندم. گفتیم: بله. فرمود: خدایا شاهد باش. سپس فرمود: مواظب باشید که بعد از من کافر نشوید که همدیگر را بکشید.

سپس مطالب دیگری برایمان تعریف کرد تا بدینجا رسید که گفت ما عمار را در میان خودمان خیلی مهربان و دوست‌داشتنی می‌دانستیم تا زمانی که در مسجد قبا بودم و دیدم می‌گوید: این نعثل همان عثمان است.** پس به دور و بر خودم نگاه کردم و اگر یارانی پیدا می‌کردم او را چنان زیر لگد می‌گرفتم که کشته شود و با خودم گفتم: خدایا مرا بر عمار مسلط کن. پس در جنگ صفین دیدمش که در زمره اولین شجاعان سپاه قرار دارد. در اواسط صفین بود که یکبار دیدم وی بی‌پناه مانده است پس با نیزه‌ام ضربه‌ای به ران پایش وارد کردم؛‌از درد به خود پیچید و کلاهخود را لحظه‌ای از سر برداشت پس ضربه‌ای زدم و سرش از تن جدا کردم.

راوی می‌گوید: آدمی گمراهتر از او در عمرم ندیده‌ام. خودش از پیامبر ص آن سخنان را شنیده بود و آنگاه به قتل عمار اقدام کرد.

ابوغادیه آبی خواست. در لیوانی شیشه‌ای برایش آب آوردند؛ از نوشیدن آن خودداری کرد تا در قدحی برایش آب آوردند. شخصی که بالای سر امیر ایستاده بود گفت: از این دستها در تعجبم! در خصوص نوشیدن آب در لیوان شیشه‌ای ورع پیشه می‌کند اما در کشتن عمار ورع ندارد!

زهری سپس با سند دیگری روایت می‌کند که ابوغادیه گفت: شنیدم که عمار یاسر درباره عثمان بدگویی می‌کند و در مدینه او را دشنام می‌دهد؛ با خودم قرار گذاشتم که او را بکشم و گفتم: اگر خداوند فرصتش را برایم فراهم آورد حتما او را خواهم کشت. در اثتای جنگ موقعیتی پیش آمد و به وی حمله کردم و نیزه‌ای بر ران وی فرو کردم و او بر زمین افتاد و وی را کشتم.

و خبر به عمروعاص دادند: گفت از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود: قاتل [= کسی که با او می‌جنگد و او را به شهادت می‌رساند] و سلب‌کننده او [= کسی که بعد از کشتنش اموال وی را به غنیمت می‌برد] در آتش‌اند.

به عمروعاص گفته شد: خوب: تو خودت با او جنگیدی.

پاسخ داد: همانا فرموده بود کسی که با او بجنگد و اموالش را به غنیمت ببرد. [یعنی من فقط با او جنگیدم ولی اموالش را به غنیمت نبردم؛‌ پس مشمول حدیث پیامبر ص نمی‌شوم!!!]

زهری در ادامه روایت دیگری هم آورده است که:

چون جنگ در دو صف به وقوع پیوست و داشتند به فنا می‌رفتند، معاویه گفت: این روزی است که اعراب در آن به فنا می‌رود، مگر آن که در این جنگ سبکی‌ آن بنده آنان را دریابد*** و مقصودش عمار بن یاسر بود. و این نبرد شدید سه شبانه‌روز ادامه داشت که آخرش لیلة الهریر**** بود و چون روز سوم شد عمار به هاشم بن عتبة بن أبی وقّاص که پرچم را به دست داشت گفت: حمله کن پدر و مادرم به فدایت.

هاشم گفت:‌ ای عمار، خدا تو را بیامرزد. تو مردی هستی که از جنگ اندک هراسی نداری و من هم با پرچم آرام آرام خیز برمی دارم که با این روش بدانچه می‌خواهم برسم؛ و اگر من بترسم از هلاک شدن ایمن نخواهم بود [کنایه از اینکه اگر حمله نمی‌کنم از روی ترس نیست]. پس مادام چنین می‌کرد تا اینکه موقعیتی پیش آمد و حمله کرد و عمار هم در گردان خود برخاست و گردان ذوالکلاء هم به سوی او حمله‌ور شدند، پس با یکدیگر جنگیدند و همه کشته شدند و دو گردان ریشه‌کن شدند. و حُوَی سَکسَکی و ابوغادیه مزنی با هم به سوی عمار یورش آوردند و او را کشتند. از ابوغادیه سوال شد که چگونه او را کشتید؟ گفت: چون با گردان خود به ما نزدیک شد و ما هم در گردان خودمان به سراغش رفتیم بیرون آمد و مبارز طلبید؛ پس مردی از اهالی سَکاسک به مقابلش رفت و شمشیرهایشان درهم‌پیچید و عمار آن سکسکی را کشت و دوباره مبارز طلبید و من سراغش رفتم و دو ضربه بین ما رد و بدل شد و دستش ضعیف شده بود، ضربه‌ای دیگر به او زدم و افتاد، پس با شمشیر او را زدم تا جان داد. و مردم ندا دادند: ابوالیقظان [= کنیه عمار] را کشتی، خدا تو را بکشد! گفتم: بروید پی کارتان، که به خدا قسم، برای من مهم نیست که اصلا کی هستی و به خدا قسم آن زمان او را نمی‌شناختم.

محمد ین منتشر گفت:‌ ای ابوالغادیه! دشمنت روز قیامت مازُنْدَرُ خواهد بود (یعنی شخصی قوی هیکل)؛ و او خندید چرا که ابوالغادیه پیرمردی درشت‌اندام بود.

و علی ع وقتی عمار به شهادت رسید فرمود: همانا هر مسلمانی که کشته شدن عمار بر او ناگوار نباشد و به خاطر این مصیبت دردی عظیم احساس نکند انسانی غیررشید است؛ خداوند عمار را رحمت کند روزی که اسلام آورد و خداوند عمار را رحمت کند روزی که کشته شد و خداوند عمار را رحمت کند روزی که زنده برانگیخته خواهد شد؛ همانا بارها عمار را دیدم که از اصحاب رسول الله ص چهارنفر کنارش نبود مگر اینکه عمار چهارمی آنها بود و پنج نفر کنار رسول الله ص نبود مگر اینکه عمار پنجمی آنان بود؛ و احدی از قدیمی‌های اصحاب رسول الله ص شک ندارد که [بنا به وعده رسول الله ص] بهشت بر عمار واجب شده بود آن هم نه یک بار و دوبار [یعنی رسول الله ص چندین بار این سخن را تکرار کرده بود] ؛ ‌پس بهشت بر عمار گوارا باشد. و گفته شده که عمار همراه حق است و حق با اوست و عمار هرجا حق بگردد همان سو می‌گردد و قاتل عمار در جهنم است.

پی‌نوشت‌ها:

* عبدالله بن عامر والی عثمان در بصره بود که حضرت علی ع او را عزل کرد و او در تجهیز سپاه جمل علیه حضرت علی ع نقش جدی داشت و بعدا یکی از فرماندهان معاویه در جنگ صفین و نیز جنگ با امام حسن ع شد و معاویه دوباره حکومت بصره را به وی سپرد. (ر.ک: ویکی شیعه؛ عبدالله بن عامر)

** نعثل اسم یهودی پیری در مدینه بود که عایشه و برخی از محاصره کنندگان عثمان، وی را نعثل خطاب می‌کردند کنایه از اینکه با این کارهایش از دین اسلام برگشته و شبیه یهودیان شده است. برای مشاهده منابع اهل سنت درباره نعثل نامیده شدن عثمان توسط عایشه، ر.ک: http://alhassanain.org/arabic/?com=content&id=4329

*** إلا أنْ تُدركهم فیه خِفّةُ العَبْدِ: ظاهرا مقصودش از این جمله آن است که: مگر اینکه امثال عمار یاسر از این هجومهای شدید و تهییج رزمندگان سپاه علی ع علیه ما دست بردارند.

**** لیلة الهریر، شبی بود که در جنگ صفین نبرد به اوج خود رسید و فردایش به پیشنهاد عمروعاص لشکر معاویه قرآن‌ها را بر سر نیزه زدند و تقاضای حکمیت کردند.

‌‌الطبقات الكبیر، ج3، ص240-242

قال: أخبرنا عفّان بن مسلم ومسلم بن إبراهیم وموسی بن إسماعیل قالوا: أخبرنا ربیعة بن كلثوم بن جَبْر قال: حدّثنی أبی قال: كنْتُ بواسِطِ القَصَبِ عند عبد الأعلی بن عبد الله بن عامر فقلتُ: الإذْنَ، هذا أبو غادیة الجُهنی. فقال عبد الأعلی: أدْخِلوه، فَدَخَلَ علیه مُقَطّعاتٌ لَهُ فإذا رجلٌ طُوال ضَرْبٌ من الرجال كأَنّه لیس من هذه الأمّة، فلمّا أن قعد قال: بایعتُ رسول الله ص قلتُ: بیمینك؟ قال: نعم، وخَطَبَنا رسول الله ص یوم العَقَبَة فقال. یا أیها النّاس ألا إنّ دماءكم وأموالكم حرامٌ علیكم إلی أن تَلْقَوْا ربّكم كحُرْمَةِ یوْمكم هذا فی شهركم هذا فی بَلَدِكم هذا، ألا هَلْ بَلّغْتُ؟ فقلنا: نعم، فقال: اللهُمّ اشْهَدْ، ثمّ قال: ألا لا تَرْجعوا بعدی كُفّارًا یضْرِبُ بعضكم رِقابَ بعض، قال ثمّ أتْبَعَ ذا فقال: إنّا كُنّا نَعُدّ عمّار بن یاسر فینا حَنانًا، فبینا أنا فی مسجد قُباءَ إذ هو یقول: ألا إنّ نَعْثَلًا هذا لعثمان، فألْتَفِتُ فلو أجِدُ علیه أعْوانًا لَوَطِئْتُه حتَّی أقْتُله، قال قلت اللهُمّ إنّك إنْ تَشأُ تُمَكّنّی من عمّار، فلمّا كان یوم صفّین أقبل یستنّ أوّلَ الكتیبة رجلًا حتَّی إذا كان بین الصفّین فأبْصَرَ رجلٌ عَوْرَةً فطعنه فی ركبته بالرمح فعثر فانكشف المِغْفَرُ عنْه، فضربتُه فإذا رأس عمّار. قال: فلم أرَ رجلًا أبْینَ ضَلالَةً عندی منه، إنّه سمع من النّبی، علیه السلام، ما سمع ثمّ قَتَلَ عَمّارًا.

قال واستسقی أبو غادیة فأُتی بماء فی زُجاجٍ فأبَی أن یشرب فیها، فأُتی بماءٍ فی قَدَحٍ فَشَرب، فقال رجلٌ علی رأس الأمیر قائمٌ بالنّبطیة: أوی ید كفتا یتَوَرّعُ عن الشراب فی زجاج ولم یتورّع عن قتل عمّار.

قال: أخبرنا عفّان بن مسلم قال: أخبرنا حمّاد بن سلمة قال: أخبرنا أبو حفص وكلثوم بن جَبْر عن أبی غادیة قال: سمعتُ عمّار بن یاسر یقع فی عثمان یشْتِمُه بالمدینة قال: فتوعّدتُه بالقتل قلت: لئنْ أمكننی الله منك لأفْعَلَنّ. فلمّا كان یومُ صفّین جَعَلَ عمّار یحمل علی النّاس، فقیل هذا عمّارٌ، فرأیتُ فُرْجة بین الرّئَتَین وبین الساقین، قال فحملتُ علیه فطعنتُه فی ركبته، قال: فوقع فقتلتُه. فقیل قتلت عمّار بن یاسر. وأُخبر عمرو بن العاص فقال: سمعتُ رسول الله ص یقول إنّ قاتله وسالبه فی النّار، فقیل لعمرو بن العاص: هو ذا أنت تُقاتله، فقال: إّنما قال قاتله وسالبه.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر وغیره قالوا: لمّا استلحم القتالُ بصفّین وكادوا یتفانَوْنَ قال معاویة: هذا یومٌ تفانی فیه العرب إلا أنْ تُدركهم فیه خِفّةُ العَبْدِ، یعنی عمّار بن یاسر، قال وكان القتال الشدید ثلاثةَ أیام ولیالیهنّ، آخرُهن لیلةُ الهَریر، فلمّا كان الیومُ الثالث قال عمّار لهاشم بن عتبة بن أبی وقّاص ومعه اللّواءُ یومئذٍ: احْمِلْ فِدَاكَ أبی وأمّی! فقال هاشم: یا عمّار رحمك الله إنّك رجلٌ تَسْتَخِفّكَ الحَرْبُ وإنی إنّما أزحفُ باللّواء زَحفًا رَجاءَ أن أبلغَ بذلك ما أرید، وإنی إن خَفَفْتُ لم آمَنِ الهَلَكَةَ. فَلَمْ یزَلْ به حتَّی حَمَلَ فَنَهَضَ عمّار فی كتیبته فنهض إلیه ذو الكلاع فی كتیبته فاقتتلوا فقُتلا جمیعًا واستُؤصِلت الكتیبتان، وَحَمَلَ علی عمّار حُوَی السّكسَكِی وأبو الغادیة المُزَنی وقَتَلاه، فقیل لأبی الغادیة: كیفَ قَتَلْتَه؟ قال: لمّا دَلَفَ إلینا فی كتیبته ودلفنا إلیه، نادی هل من مُبارزٍ، فَبَرَزَ إلیه رجلٌ من السكاسك فاضطربا بسیفیهما فقَتَلَ عمّارٌ السّكسكی، ثمّ نادی مَنْ یبارِز، فَبَرَزَ إلیه رجُل من حِمْیرَ فاضطربا بسیفیهما فقتل عمّار الحمیری وأثْخَنَه الحمیری، ونادی مَنْ یبارِزُ، فبرزتُ إلیه فاختلفنا ضَرْبَتَین، وقد كانت یده ضَعُفَتْ فأنْتَحی علیه بضربة أُخری فسقط فضربتُه بسیفی حتَّی بَرَدَ. قال ونادی النّاسُ: قتلتَ أبا الیقْظان قَتَلَك الله! فقلت: اذْهَبْ إلیكَ فوالله ما أُبالی من كنتَ، وبالله ما أعرفُه یومئذٍ.

فقال له محمّد بن المنْتَشِر: یا أبا الغادیة خَصْمُك یوم القیامة مازُنْدَرُ، یعنی ضخمًا، قال فضحك، وكان أبو الغادیة شیخًا كبیرًا جسیمًا أدْلَمَ.

قال: وقال علی حین قُتل عمّار: إنّ امْرأ من المسلمین لم یعْظُمْ علیه قَتْلُ ابن یاسر وتَدْخُل به علیه المصیبةُ الموجعةُ لَغیرُ رَشیدٍ، رَحِمَ الله عمّارًا یومَ أسْلَمَ، ورحم الله عمّارًا یومَ قُتِلَ، ورحم الله عمّارًا یومَ یبْعَثُ حیا، لقد رأیتُ عمّارًا وما یذْكَرُ من أصحاب رسول الله ص أربعةٌ إلّا كان رابعًا ولا خمسةٌ إلّا كان خامسًا، وما كان أحدٌ من قدماء أصحاب رسول الله ص یشكّ أنّ عمّارًا قد وَجَبَتْ له الجنّة فی غیر موطن ولا اثنین، فهَنیئًا لعمّار بالجنّة، ولقد قیل إنّ عمّارًا مع الحقّ والحقّ معه، یدورُ عمّار مع الحقّ أینما دار، وقاتلُ عمّار فی النّار.

ت‍. سایر وعده‌های رسول الله ص به بهشتی بودن عمار

- در روایت قبل از امیرالمؤمنین ع نقل شد که وعده پیامبر ص به بهشتی بودن عمار منحصر به یکبار و دوبار نبوده است بلکه در مواطن متعددی این وعده را داده‌اند. معروفترین وعده که قبلا با اسناد مختلف اشاره شد وعده در هنگام بنای مسجد النبی بود. در اینجا از باب نمونه دو مورد دیگر از این وعده‌های رسول الله ص به شهادت عمار که در منابع اهل سنت آمده تقدیم می‌شود:

- در زمان شکنجه شدن عمار در مکه

45) الف. از عمرو بن میمون روایت شده است که مشرکان [مکه] عمار را با آتش شکنجه می‌دادند و رسول الله ص بر او می‌گذشت و دستی بر سر او می‌کشید و می‌فرمود: «ای آتش سرد و سلامت شو» (انبیاء/۶۹) بر عمار، همان گونه که بر ابراهیم چنین شدی؛ ولی [نه این مشرکان، بلکه] «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» تو را به قتل می‌رسانند.»

ب. همچنین از عثمان بن عفان و یوسف مکی و ابن عون روایت شده است که رسول الله ص بارها بر عمار یاسر و پدرش [یاسر] و مادرش [سمیه] که به دست مشرکان مکه شکنجه می‌شدند گذشت و به آنان فرمود: صبر پیشه کنید؛ خدایا خاندان یاسر را بیامرز، و می‌دانم که آمرزیده‌ای؛

یا می‌فرمود:‌ ای خاندان عمار! بر شما بشارت باد که وعده‌گاه شما بهشت است.

ج. و از ابن عون روایت شده که پیامبر ص بر عمار گذشت و دید که [به خاطر عذاب وجدان] می‌گرید. فرمود: آیا کفار تو را گرفتند و در آب [تا حد خفه شدن] فروبردند و نگهداشتند و تو چنین و چنان [سخنانی که کافران راضی شوند و از تو دست بردارند] گفتی؟ [ناراحت نباش] و اگر باز هم سراغت آمدند همانها را به آنها بگو.

الطبقات الكبیر، ج3، ص230؛ تاریخ الإسلام (ذهبی)، ج3، ص571-572۱۲۷؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ج1، ص167۱۲۸

الف. قال: أخبرنا یحیی بن حمّاد قال: أخبرنا أبو عَوَانَة عن أبی بَلْج عن عمرو بن میمون قال: أحرق المشركون عمّار بن یاسر بالنّار قال: فكان رسول الله ص یمُرّ به ویمِرّ یده علی رأسه فیقول: «یانَارُ كُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا» [الأنبیاء/69] علی عمّار كما كنت علی إبراهیم، تَقْتُلُكَ ‌الفِئَةُ ‌الباغیة.

ب. قال: أخبرنا مسلم بن إبراهیم وعمرو بن الهیثم أبو قطن قالا: أخبرنا القاسم بن الفضل قال: أخبرنا عمرو بن مرّة الجَمَلی عن سالم بن أبی الجعد عن عثمان بن عفّان قال: أقبلتُ أنا ورسول الله ص آخذٌ بیدی نَتَماشی فی البطحاء حتَّی أتینا علی أبی عمّار وعمّار وأمّه وهم یعَذَّبون، فقال ساسر: الدّهْرُ هَكَذا، فقال له النّبی ص: اصْبِرْ، اللهمّ اغْفِرْ لآلِ یاسر وقد فَعَلْتَ.

قال: أخبرنا مسلم بن إبراهیم قال: أخبرنا هشام الدّسْتُوائی قال: أخبرنا أبو الزّبیر أنّ النّبی ص مَرّ بآل عمّار وهم یعذَّبون فقال لهم: أبْشِروا آلَ عمّار فإنّ مَوْعِدَكم الجنّة.

قال: أخبرنا الفضل بن عَنْبَسَة قال: أخبرنا شعبة عن أبی بشر عن یوسف المكی أنّ النّبی ص مرّ بعمّار وأبی عمّار وأمّه وهم یعَذَّبون فی البطحاء فقال: أبْشِروا یا آل عمّار فإنّ موعدكم الجَنّة.

ج. قال: أخبرنا إسماعیل بن إبراهیم عن ابن عون عن محمّد أنّ النّبی ص لقی عمّارًا وهو یبكی فجعل یمسح عن عینیه وهو یقول: أخَذَكَ الكُفّارُ فَغَطّوك فی الماء فقلت كذا وكذا، فإن عادوا فقل ذاك لهم.

- در اینکه آخرین جرعه وی از دنیا و قبل از رفتن به بهشت، شیر است

۴۶) الف. از ابوالبختری روایت شده است که:

عمار در جنگ صفین گفت: مقداری شیر برایم بیاورید که بنوشم؛ که همانا رسول الله ص فرموده بود: آخرین جرعه‌ای که از دنیا می‌نوشی جرعه‌ای از شیر است. پس شیری برایش آوردند و آن را نوشید و دوباره پا به میدان گذاشت تا به شهادت رسید.

مسند أحمد، ج31، ص172، ح18880؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص534۱۲۹؛ الطبقات الكبیر، ج3، ص238۱۳۰؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ج1، ص172۱۳۱

حَدَّثَنَا وَكِیعٌ، حَدَّثَنَا سُفْیانُ، عَنْ حَبِیبِ بْنِ أَبِی ثَابِتٍ، عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی قَالَ:

قَالَ عَمَّارٌ یوْمَ صِفِّینَ: ائْتُونِی بِشَرْبَةِ لَبَنٍ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ: " آخِرُ شَرْبَةٍ تَشْرَبُهَا مِنَ الدُّنْیا شَرْبَةُ لَبَنٍ "، فَأُتِی بِشَرْبَةِ لَبَنٍ فَشَرِبَهَا ثُمَّ تَقَدَّمَ فَقُتِلَ.

تبصره: شعیب أرنؤوط (محقق کتاب) در تعلیقه‌ای طولانی اظهار می‌دارد که این حدیث صحیح است هرچند با این سندش قابل مناقشه است، و در ادامه نام دهها منبع معتبر از اهل سنت را می‌آورد که این روایت با سندهای صحیح در آن آمده است (مسند أحمد، ج31، ص172-174).۱۳۲

ب. زهری (و برخی دیگر از کتب روایی و تاریخی اهل سنت) پس از نقل روایت فوق، روایات زیر را هم درباره عمار می‌آورد:

- عبدالرحمن بن أبزی می‌گوید: در مسیر جنگ صفین، عمار در کنار شط فرات دعا می‌کرد و می‌گفت: خدایا اگر بدانم رضایت تو از من به این است که خودم را از بالای این کوه به پایین پرتاب کنم قطعا این کار را خواهم کرد؛ و اگر بدانم رضایت تو از من به این است که آتشی عظیم روشن کنم و خود را در آن بیفکنم قطعا چنین کنم؛ خدایا! اگر بدانم رضایت تو از من به این است که خود را در آب بیندازم و غرق کنم قطعا چنین کنم. من به این جنگ نیامدم مگر به خاطر اینکه رضایت تو را می‌خواستم؛ و من به تو امیدوارم پس مرا ناامید مگردان و من رضایت تو را می‌خواهم.

- ربیعة بن ناجد می‌گفت: در صفین شنیدم که عمار چنین می‌گفت: بهشت زیر برق شمشیرهاست؛ و تشنه به آب می‌رسد؛ و آب هم روی خود را گشاده است. امروز دوستانم حضرت محمد ص و حزب او را ملاقات می‌کنم؛ سوگند که من در رکاب رسول الله ص سه بار با این پرچم [پرچم معاویه که در دست عمروعاص بود] جنگیدم و این بار هم که بار چهارم است همانند آن قبلی‌هاست.

- ابومروان اسلمی روایت کرده است: در جنگ صفین در میان مردم ایستاده بودیم که دیدیم عمار بن یاسر از لشکر بیرون آمد - و آفتاب در حال غروب بود- و می‌گفت: کیست که به سوی خداوند برود؟ تشنه دارد به آب می‌رسد؛ بهشت زیر سایه شمشیرهاست؛ و امروز دوستانم را ملاقات می‌کنم؛ حضرت محمد ص و حزب او را ملاقات می‌کنم.

- از لؤلؤة، کنیز أمّ الحَكَم، دختر عمار روایت شده است: روزی که عمار به شهادت رسید پرچم به دست هاشم بن عتبة بود؛ و بسیاری از لشکر علی ع تا عصر آن روز شهید شده بودند؛ پس عمار از پشت سر به هاشم نزدیک شد و از او پیشی گرفت و خورشید در حال غروب بود؛ و همراه عمار ظرفی از شیر بود و چون خورشید مخفی شد وی آن را نوشید و گفت: از رسول الله ص شنیدم که فرمود: آخرین توشه‌ات از دنیا ظرفی از شیر خواهد بود. سپس پیش رفت و جنگید تا به شهادت رسید و آن هنگام ۹۴ ساله بود.

الطبقات الكبیر، ج3، ص238-239

قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی یعقوب بن عبد الله القُمّی عن جعفر بن أبی المغیرة عن سعید بن عبد الرّحمن بن أبْزی عن أبیه عن عمّار بن یاسر أنّه قال وهو یسیر إلی صفّین علی شطّ الفرات: اللهمّ إنّهُ لَوْ أعْلَمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أرمی بنفسی من هذا الجبل فأتَرَدّی فأسْقُطَ فعلتُ، ولو أعلمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أوقد نارًا عظیمة فأقعَ فیها فعلتُ، اللهُمّ لو أعلم أنّه أرضی لك عنّی أنْ ألقی نفسی فی الماء فأُغْرِقَ نفسی فعلتُ، فإنی لا أُقاتل إلّا أرید وَجهك، وأنا أرجو أنْ لا تُخَیبَنی، وأنا أریدُ وَجْهَكَ.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی من سمع سلمة بن كُهیل یخبرُ عن أبی صادق عن ربیعة بن ناجد قال: سمعتُ عمّار بن یاسر هو بصفّین یقول: الجنّةُ تحت البارقة، والظّمْآنُ یرِدُ الماءَ، والماءُ مورود، الیوم ألْاقَی الأحِبّةَ محمّدًا وحِزْبَه، لقد قاتلتُ صاحبَ هذه الرایة ثلاثًا برسول الله وهذه الرابعة كإحداهنّ.

قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی هاشم بن عاصم عن المنذر بن جَهْم قال: حدّثنی أبو مروان الأسلمی قال: شهدتُ صفّین مع النّاس، فبینا نحن وقوف إذ خرج عمّار بن یاسر وقد كادت الشمس أن تغرب وهو یقول: من رائحٌ إلی الله، الظّمآنُ یرِدُ الماءَ، الجَنّةُ تحت أطراف العوالی، الیوم ألْقی الأحِبّة: الیومَ ألْقی محمّدًا وحزْبَه.

قالَ: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی عبد الله بن أبی عُبیدة عن أبیه عن لؤلؤة مولاة أمّ الحَكَم بنت عمّار بن یاسر قالت: لمّا كان الیوم الذی قُتل فیه عمّار، والرّایة یحْملها هاشم بن عُتبة، وقد قُتل أصحابُ علی ذلك الیوم حتَّی كانت العصر، ثمّ تَقَرّبَ عَمّارٌ من وراء هاشم یقدّمه وقد جَنَحَت الشمس للغروب، ومع عَمّار ضَیحٌ من لَبَنٍ، فكان وجوبُ الشمس أن یفْطِرَ، فقال حین وَجَبَت الشمس وشَرِبَ الضّیحَ: سمعتُ رسول الله ص یقول: آخر زادك من الدّنیا ضَیحٌ من لَبَنٍ، قال: ثمّ اقتربَ فقاتل حتَّی قُتل، وهو یومئذٍ ابن أربع وتسعین سنة.

ث‍‍. گناه عدم همراهی با حضرت علی ع در جنگ‌های ایشان بویژه صفین

۴۷) ابی عشاقه می‌گوید: از عمار شنیدم که می‌گفت:

از رسول الله شنیدم که فرمود:‌ ای علی! تو با «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» خواهی جنگید در حالی که تو بر حق هستی؛ و کسی که آن روز تو را یاری نکند از من نیست.

تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص473؛ مختصر تاریخ دمشق، ج18، ص56؛ جامع الأحادیث (سیوطی) ج23، ص331

أخبرنا أبو الحسن سعد الخیر بن محمد أنا أحمد بن محمد بن أحمد بن موسی أنا محمد بن أحمد بن عبد الرحمن الذكوانی أنا أبو أحمد محمد بن أحمد العسال نا أبو یحیی الرازی وهو عبد الرحمن بن محمد بن سالم نا عبد الله بن جعفر المقدسی نا ابن وهب عن ابن لهیعة عن أبی عشاقة عن عمار بن یاسر قال:

سمعت النبی (ص) یقول: یا علی ستقاتلك الفئة الباغیة وأنت علی الحق؛ فمن لم ینصرك یومئذ فلیس منی.

۴۸) در احادیث ۴۰ به بعد (بویژه حدیث۴۳) دیدیم که این احادیث نبوی درباره اینکه عمار را «فئه باغیه» می‌کشند برای خیلی از افراد در همان جنگ حقانیت علی ع را اثبات کرد و به نفع ایشان وارد جنگ شدند. حقیقت این است که اینکه این حدیث فضایی ایجاد کردم که معلوم شد- مطابق حدیث شماره ۴۷ - وظیفه همگان است که در این چنگ به یاری امیرالمؤمنین باشند به‌قدری مهم بود که بسیاری از بزرگان صحابه و تابعین، بعدا از اینکه با حضرت علی در این جهاد شرکت نکرده بودند ابراز تأسف ویا توبه کردند؛ مثلا:

الف. در کتب اهل سنت با سندی که صحیح می‌دانند نقل شده که عبدالله بن عمر در هنگام احتضار می‌گفت:

در زندگی‌ام برای چیزی تأسف نخوردم به اندازه تأسف بر آن چیزی که از این آیه [آیه۹ سوره ‌حجرات] فهمیده می‌شد؛ ‌یعنی اینکه آن گونه که خداوند دستور داده بود همراه با علی ع در جنگ با «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» حاضر نشدم.

الدر المنثور، ج‏6، ص90؛ الطبقات الكبیر، ج4، ص174؛ المعرفة والتاریخ، ج3، ص84؛ أنساب الأشراف، ج2، ص179؛ المعجم الكبیر للطبرانی، ج13، ص145؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1117؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص102؛ سیر أعلام النبلاء، ج3، ص231

أخرج الحاكم و البیهقی و صححه عن ابن عمر قال: ما وجدت فی نفسی من شی ما وجدت من هذه الآیة انی لم أقاتل هذه الفئة الباغیة كما أمرنی الله.

ب. و از عامر نقل شده که مسروق (مسروق بن اجدع همدانی، از صحابه یا تابعین، م۶۳) به پیشگاه خداوند از اینکه علی ع را تنها گذاشته بود (همراه با علی ع در جنگ حاضر نشده بود) استغفار می‌کرد.

ج. از شعبی نقل شده که مسروق نمرد مگر اینکه دائما انگشت ندامت می‌گزید به خاطر آنچه در خصوص همراهی علی ع از دست داده بود.

التاریخ الكبیر لابن أبی خیثمة، ج3، ص126؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1117۱۳۳؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص102۱۳۴

4099- حَدَّثَنَا ابْنُ الأَصْبَهَانِی، قال: أخبرنا شَرِیك، عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ، عَنْ عَامِرٍ، قَالَ: مَا مَاتَ مَسْرُوقٌ حَتَّی اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْ تخلِّیه عَنْ علی.

4102- حَدَّثَنَا عَبْد الرَّحْمَن بْنُ صالح، قال: حدثنا نوح بن دراج، قال: حدثنا مُجَالِد، عَنِ الشَّعْبِی، قَالَ: مَا مَاتَ مَسْرُوقٌ حَتَّی عضَّ یدَیه نَدَامَةً عَلَی مَا فَاتَهُ مِنْ علی.

۳) جنگ نهروان و به هلاکت رسیدن ذوالثدیه

آ. نکته: اشتمال مارقین بر دو گروه دیگر

قبل از ورود در بحث خوارج تذکر نکته‌ای لازم است؛ و آن اینکه اگرچه از زمان حکومت بنی‌امیه معروف شده که مارقین [= از دین خارج‌شوندگان] در حدیث نبوی همان خوارج‌اند؛ اما حق این است که روایات نبوی‌ای که در آنها سخن از جنگ امیرالمؤمنین ع با مارقین به میان آمده نزد صحابه (مخاطبان زمان خود پیامبر ص)، منحصر به خوارج نمی‌شد و شامل دو گروه قبلی که با حضرت علی ع جنگیدند (اصحاب جمل و صفین) نیز می‌شد. شاید بهترین شاهد بر این مدعا گفتگوی عمار یاسر و سعد بن ابی‌الوقاص است که در منابع متقدم اهل سنت آمده است. این گفتگو از این جهت شاهدی بر مدعای ماست که عمار در جنگ صفین به شهادت رسید و در جنگ نهروان نبود؛ و لذا وقتی سعد را بابت عدم همراهی با علی ع مواخذه می‌کند سخنش ناظر به دو جنگ جمل و صفین است. لذا قبل از ورود در بحث خوارج این گفتگو تقدیم می‌شود:

۴۹) عامر بن سعد روایت کرده است: یکبار عمار یاسر به سعد بن ابی‌ وقاص گفت: تو را چه می‌شود که از خانه بیرون نمی‌آیی تا در رکاب علی بن ابیطالب ع بجنگی؟ آیا نشنیده‌ای که رسول الله ص در موردش چه فرمود؟ فرمود: «قومی از امت من سر به شورش برمی‌دارند؛ از دین بیرون می‌روند [یمْرُقُونَ] آن گونه که تیر از کمان بیرون می‌رود؛ و علی بن ابی‌طالب ع با آنان می‌جنگد»؛ و این را سه بار تکرار کرد.

سعد گفت: راست می‌گویی! به خدا سوگند شنیدم؛ ولیکن کناره‌گیری را بیشتر دوست داشتم تا زمانی که شمشیری بیابم که کافر را بکشد و از آسیب زدن به مؤمن خودداری کند!

السنة لابن أبی عاصم، ج2، ص599، ح1329؛ المعجم الأوسط للطبرانی، ج4، ص69، ح3634۱۳۵؛ فتح الباری لابن حجر، ج12، ص296۱۳۶

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمِ بْنِ وَارَةَ، ثنا یحْیی بْنُ قَزْعَةَ بِمَكَّةَ، ثنا عُمَرُ بْنُ أَبِی عَائِشَةَ الْمَدِینِی، قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ مِسْمَارٍ، مَوْلَی آلِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ، یذْكُرُ عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدٍ:

أَنَّ ‌عَمَّارَ بْنَ یاسِرٍ، قَالَ: لِسَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ: مَا لَكَ لَا تَخْرُجُ فَتُقَاتِلَ مَعَ ‌عَلِی ‌بْنِ ‌أَبِی ‌طَالِبٍ، أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص مَا قَالَ فِیهِ؟ قَالَ: «یخْرُجُ قَوْمٌ مِنْ أُمَّتِی، یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ ‌مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِیةِ، یقْتُلُهُمْ ‌عَلِی ‌بْنُ ‌أَبِی ‌طَالِبٍ» ثَلَاثًا.

قَالَ: صَدَقْتَ، وَاللَّهِ لَقَدْ سَمِعْتُهُ، وَلَكِنِّی أَحْبَبْتُ الْعُزْلَةَ حَتَّی أَجِدَ سَیفًا یقْطَعُ الْكَافِرَ وَینْبُو عَنِ الْمُؤْمِنِ!

ب‍. پیش‌بینی پیامبر ص درباره ذوالثدیه

با این حال فعلا بر اساس همین تلقی رایج، بحث را پیش می‌بریم. احادیث نبوی ناظر به پیش‌بینی پیدایش گروه خوراج (با تعابیری همچون مارقه۱۳۷ و مارقین۱۳۸ (از دین خارج‌شدگان؛ خوارج) در صحاح اهل سنت فراوان است؛ و در بسیاری از این احادیث از جانب رسول الله ص تأکید شده است که حق با کسی است که با مارقین خواهد جنگید؛ مثلا: «سَتَكُونُ أُمَّتِی فِرْقَتَینِ، فَتَخْرُجُ مِنْ بَینَهُمَا مَارِقَةٌ یلِی قَتْلَهَا أَوْلَاهُمَا بِالْحَقِّ: امت من دو فرقه می‌شوند که از ین آنان یکی‌شان خارج‌شدگان از دین‌اند؛ و آنان که سزاوارتر به حق‌اند جنگیدن با اینان را عهده‌دار می‌شوند» و در بسیاری از آنها این گروه نیز «‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِیةُ» خوانده شده‌اند که جنگیدن با آنان وظیفه هر مسلمانی است.۱۳۹

در میان این احادیث که به وفور و در حد متواتر و از بسیاری از اصحاب در منابع اهل سنت درباره خوارج یافت می‌شود (فقط در صحیح مسلم، ج۳، ص۱۰۹-۱۱۶ از ۷ نفر از صحابه (جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عمر بن خطاب، علی بن ابی‌طالب، عبیدالله بن ابی‌رافع، ابوذر، سهل بن حنیف) احادیث مختلفی از پیامبر ص درباره خروج آنان از دین و وجوب جهاد با آنها آمده است)۱۴۰، آنچه جالب توجه است وجود شخصی است که به «ذو ‌الثُّدَیة» (به معنای دارای دو پستان) معروف است (ظاهرا وجه تسمیه‌اش این بوده که یکی از دستانش کوچک و شبیه پستان زنان بوده است؛ هرچند در معدودی از روایات وجه تسمیه‌اش این معرفی شده که پسانهایی همچون پستان زنان داشته است). در هر صورت به‌قدری احادیث نبوی مربوط به اینکه وی در جنگ با بهترین بندگان خدا به هلاکت می‌رسد معروف بوده است که وقتی خبر کشته شدن ذوالثدیه در جنگ نهروان به عایشه می‌رسد؛ وی بشدت از اینکه به جنگ با امیرالمؤمنین ع اقدام کرده بود ابراز تأسف و پشیمانی می‌کند.

این واقعه به‌قدری در منابع اهل سنت ذکر شده که اگر قرار باشد احادیثی که فقط در منابع متقدم اهل سنت درباره خوارج و ذوالثدیه را بیاوریم شاید از صدها مورد تجاوز کند؛ در اینجا صرفا معدود مواردی که بر اصل این واقعه دلالت دارد را مبتنی بر احادیثی از معتبرترین کتب اهل سنت تقدیم می‌شود:

50) هم بخاری و هم مسلم هریک با دو سند از ابوسعید خدری روایت کرده‌اند:

یکبار نزد رسول الله ص بودیم و ایشان در حال تقسیم اموال بود که ذوالخویصره (شخصی از بنی تمیم) نزد ایشان آمد و گفت: یا رسول الله ص عدالت بورز!

رسول الله ص فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت نمی‌ورزم، چه کسی عدالت خواهد ورزید؟! بشدت بدبخت و زیانکار می‌شدی اگر که من عدالت نمی‌ورزیدم.

عمر بن خطاب گفت: یا رسول الله ص بگذار سر از تنش جدا کنیم!

فرمود: رهایش کن! او را یارانی است که نماز شما نسبت به نماز آنها و روزه گرفتن شما نسبت به روزه گرفتن آنها حقیر به نظر می‌رسد؛ قرآن می‌خوانند اما از گردنشان بالاتر نمی‌رود؛ از دین اسلام بیرون خواهند رفت آن گونه که تیر از کمانش بیرون رود به طوری که وقتی نگاه شود نه در تیردان چیزی هست و نه در کمان اثری از پیکان است و نه اثری از تیر بدون پیکان و نه اثری از رد تیر و نه ترکش آن؛ ولی از سرگین و خون پیشی می‌گیرد؛ نشانه‌شان مردی سیاهپوست است که یکی از بازوانش همچون پستان زنان است، یا همچون تکه‌گوشتی که تکان‌تکان می‌خورد؛ در هنگامی که جدایی‌ای در مردم می‌افتد خروج می‌کنند.

ابوسعید ادامه داد: و شهادت می‌دهم که من خودم این را از رسول الله ص شنیدم و شهادت می‌دهم که علی بن ابی‌طالب ع با آنان جنگید و من در رکابش بودم؛ و دستور داد که آن شخص را بیابیم و [جسد] وی را یافتند و بدان نگاه کردم و همان طوری بود که رسول الله ص توصیف فرموده بود.

صحیح البخاری، ج3، ص1321؛ و ج5، ص2281؛ صحیح مسلم، ج3، ص112۱۴۱

3414 - حدثنا أبو الیمان: أخبرنا شعیب، عن الزهری قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو سَلَمَةَ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ: أَنَّ أَبَا سَعِیدٍ الْخُدْرِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ:

5811 - حَدَّثَنِی عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ إِبْرَاهِیمَ: حَدَّثَنَا الْوَلِیدُ، عَنِ الْأَوْزَاعِی، عَنِ الزُهری، عَنْ أَبِی سَلَمَةَ وَالضَّحَّاكِ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قَالَ:

بَینَا نَحْنُ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ص وَهُوَ یقْسِمُ قَسْمًا أَتَاهُ ذُو الْخُوَیصِرَةِ وَهُوَ رَجُلٌ مِنْ بَنِی تَمِیمٍ فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ اعْدِلْ!

قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: وَیلَكَ وَمَنْ یعْدِلُ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ، قَدْ خِبْتُ وَخَسِرْتُ إِنْ لَمْ أكن أَعْدِلْ؟!

فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِی اللهُ عَنْهُ: یا رَسُولَ اللهِ ائْذَنْ لِی فِیهِ فأَضْرِبْ عُنُقَهُ!

قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: دَعْهُ فَإِنَّ لَهُ أَصْحَابًا یحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلَاتَهُ مَعَ صَلَاتِهِمْ، وَصِیامَهُ مَعَ صِیامِهِمْ، یقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یجَاوِزُ تَرَاقِیهُمْ یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ [الْإِسْلَامِ] كَمَا یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ، ینْظُرُ إِلَی نَصْلِهِ فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ، ثُمَّ ینْظُرُ إِلَی رِصَافِهِ فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ، ثُمَّ ینْظَرُ إِلَی نَضِیهِ - وهو قدحه - فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ، ثُمَّ ینْظَرُ إِلَی قُذَذِهِ فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ سَبَقَ الْفَرْثَ وَالدَّمَ آیتُهُمْ رَجُلٌ أَسْوَدُ إِحْدَی عَضُدَیهِ مِثْلُ ثَدْی الْمَرْأَةِ، أَوْ مِثْلُ الْبَضْعَةِ تَتَدَرْدَرُ یخْرُجُونَ عَلَی حِینِ فُرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ.

قَالَ أَبُو سَعِیدٍ: فَأَشْهَدُ أَنِّی سَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللهِ ص وَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ قَاتَلَهُمْ وَأَنَا مَعَهُ، فَأَمَرَ بِذَلِكَ الرَّجُلِ فَالْتُمِسَ، فَوُجِدَ فَأُتِی بِهِ، حَتَّی نَظَرْتُ إِلَیهِ عَلَی نَعْتِ رَسُولِ اللهِ ص الَّذِی نَعَتَ.

مسلم در ادامه این واقعه را با تعابیر دیگری از قول زید بن وهب جهنی (صحیح مسلم، ج3، ص115۱۴۲) و عبیدالله بن ابی‌رافع (غلام آزاد شده رسول الله) (صحیح مسلم، ج3، ص116۱۴۳) نیز (به عنوان افراد دیگری که وی را دیده بودند) روایت کرده است.۱۴۴

پ‍‍. موضع عایشه درباره خبر قتل ذوالثدیه

۵۱) الف. حاکم نیشابوری (م۴۰۵) روایتی درباره ذوالثدیه را از عایشه آورده که ذهبی نیز بر صحیح بودن سند این روایت تأکید کرده است.

مسروق می‌گوید: عایشه یکبار به من گفت: من دیدم که بر روی تپه‌ای ایستاده‌ام و پیرامونم گاوی در حال شخم زدن است.

گفت: اگر خوابت رویای صادقه باشد پیرامونت آشوبی برپا خواهد شد.

گفت: از شرک به خدا پناه می‌برم. چه بد تعبیر کردی.

گفتم: چه‌بسا امری است که مایه ناراحتی‌ات خواهد شد.

گفت: به خدا سوگند اینکه از آسمان به زمین بیفتم برایم خوشایندتر از این است که چنین کاری کنم.

ایام گذشت و بعدها یکبار نزد او این سخن به میان آمد که علی ع ذوالثدیه را کشت.

به من گفت: هرگاه به کوفه رفتی برای من از عده‌ای از مردم آن دیار که آنها را می‌شناسی و شاهد ماجرا بودند خبر ماجرا را به صورت مکتوب بگیر.

چون به کوفه رفتم دیدم مردم گروه‌ها و حزبهای مختلفی هستند؛ از هر حزب و جماعتی ده نفر که شاهد ماجرا بود را پیدا کردم و از آنها به طور مکتوب شهادت گرفتم و گواهی‌های آنان را نزد وی بردم.

گفت: خدا عمروعاص را لعنت کند. او به من چنین وانمود کرده بود که وی را در مصر کشته است.

المستدرك علی الصحیحین للحاكم، ج4، ص14؛ سیر أعلام النبلاء، ج2، ص200

6744 - أَخْبَرَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یحْیی، وَمُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یعْقُوبَ الْحَافِظُ، قَالَا: ثنا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ الثَّقَفِی، ثنا قُتَیبَةُ بْنُ سَعِیدٍ، ثنا جَرِیرٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ أَبِی وَائِلٍ، عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ:

قَالَتْ لِی ‌عَائِشَةُ، رَضِی اللَّهُ عَنْهَا: «إِنِّی رَأَیتُنِی عَلَی تَلٍّ وَحَوْلِی بَقَرٌ تُنْحَرُ».

فَقُلْتُ لَهَا: لَئِنْ صَدَقَتْ رُؤْیاكِ لَتَكُونَنَّ حَوْلَكَ مَلْحَمَةٌ.

قَالَتْ: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّكَ، بِئْسَ مَا قُلْتَ».

فَقُلْتُ لَهَا: فَلَعَلَّهُ إِنْ كَانَ أَمْرًا سَیسُوءُكِ.

فَقَالَتْ: «وَاللَّهِ لَأَنْ أَخِرَّ مِنَ السَّمَاءِ أَحَبُّ إِلَی مِنْ أَنْ أَفْعَلَ ذَلِكَ».

فَلَمَّا كَانَ بَعْدُ ذُكِرَ عِنْدَهَا أَنَّ عَلِیا رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَتَلَ ذَا ‌الثُّدَیةِ، فَقَالَتْ لِی: «إِذَا أَنْتَ قَدِمْتَ الْكُوفَةَ فَاكْتُبْ لِی نَاسًا مِمَّنْ شَهِدَ ذَلِكَ مِمَّنْ تَعْرِفُ مِنْ أَهْلِ الْبَلَدِ».

فَلَمَّا قَدِمْتُ وَجَدْتُ النَّاسَ أَشْیاعًا فَكَتَبْتُ لَهَا مِنْ كُلِّ شِیعٍ عَشَرَةً مِمَّنْ شَهِدَ ذَلِكَ قَالَ: فَأَتَیتُهَا بِشَهَادَتِهِمْ.

فَقَالَتْ: «لَعَنَ اللَّهُ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ، فَإِنَّهُ زَعَمَ لِی أَنَّهُ قَتَلَهُ بِمِصْرَ».

هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ عَلَی شَرْطِ الشَّیخَینِ وَلَمْ یخَرِّجَاهُ.

‌‌[التعلیق - من تلخیص الذهبی]6744 - علی شرط البخاری ومسلم

ب. این واقعه را بیهقی (م۴۵۸) - ویک قرن قبل از وی، آجری (م۳۶۰)- با سند خویش از مسروق چنین روایت کرده‌اند:

عایشه به من گفت: آیا درباره ذو الثدیه که علی ع در حروریه (محل جنگ نهروان) به وی حمله کرد خبری داری؟

گفتم: نه.

گفت: برای من از کسانی که شاهد ماجرا بودند خبری بگیر.

پس به کوفه رفتم و آن موقع در کوفه حزبها و جماعتهایی* بودند؛ پس از هر حزب و جماعتی از ده نفر شهادت گرفتم و شهادت آنان را نزد وی آوردم و بر او خواندم.

گفت: آیا همه اینها خودشان دیده بودند؟

گفتم: از همه‌شان سوال کردم و به من گفتند که خودشان دیده‌اند.

گفت: خدا فلانی را لعنت کند. او به من نوشته بود که وی در نیل مصر غرق شده است.

سپس اشک در چشمانش جمع شد و اندکی گریست؛ چون گریه‌اش آرام گرفت گفت: خداوند علی ع را رحمت کند؛ او بر حق بود؛ و آنچه بین من و او گذشت چیزی نبود جز آنچه بین زن و هووهایش رخ می‌دهد.

* پی‌نوشت: در اینجا در نسخه بیهقی کلمه «أسباع» نوشته شده که به معنای «هفت‌تایی‌ها»ست؛ که معنای محصلی ندارد؛ و با توجه به عبارتی که در الشریعة آمده (و نیر روایت قبل در مستدرک حاکم) واضح است که اشتباه ناسخ بوده و کلمه «أشیاع» (جمع شیعه، به معنای حزب‌ها) اشتباها «أسباع» ثبت شده است.

دلائل النبوة للبیهقی، ج6، ص434-435؛ الشریعة للآجری، ج1، ص361۱۴۵؛ و ج4، ص2082۱۴۶

أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ أَخْبَرَنَا الْحُسَینُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَامِرٍ الْكِنْدِی بِالْكُوفَةِ مِنْ أَصْلِ سَمَاعِهِ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ الْكَاتِبُ قَالَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبَانَ بْنِ صَالِحٍ قَالَ: هَذَا كِتَابُ جَدِّی: مُحَمَّدَ بْنَ أَبَانَ فَقَرَأْتُ فِیهِ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ الْحُرِّ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَكَمُ بْنُ عُتَیبَةَ وَعَبْدُ اللهِ بْنُ أَبِی السَّفَرِ، عَنْ عَامِرٍ الشَّعْبِی، عَنْ ‌مَسْرُوقٍ، قَالَ:

قَالَتْ ‌عَائِشَةُ: عِنْدَكَ عِلْمٌ مِنْ ذِی الثُّدَیةِ الَّذِی أَصَابَهُ عَلِی- رَضِی اللهُ عَنْهُ- فِی الْحَرُورِیةِ؟

قُلْتُ: لَا.

قَالَتْ: فَاكْتُبْ لِی. بِشَهَادَةِ مَنْ شَهِدَهُمْ.

فَرَجَعْتُ إِلَی الْكُوفَةِ وَبِهَا یوْمَئِذٍ أَسْبَاعٌ [أشیاع] فَكَتَبْتُ شَهَادَةَ عَشَرَةٍ مِنْ كُلِّ سَبْعٍ [شیع] ثُمَّ أَتَیتُهَا بِشَهَادَتِهِمْ فَقَرَأْتُهَا عَلَیهَا.

قَالَتْ: أَكُلُّ هَؤُلَاءِ عَاینُوهُ؟

قُلْتُ: لَقَدْ سَأَلْتَهُمْ فَأَخْبَرُونِی أَنَّ كُلَّهُمْ قَدْ عَاینَهُ.

قَالَتْ: لَعَنَ اللهُ فُلَانًا فَإِنَّهُ كَتَبَ إِلَی أَنَّهُ أَصَابَهُمْ بِنِیلِ مِصْرَ. ثُمَّ أَرْخَتْ عَینَیهَا فَبَكَتْ فَلَمَّا سَكَتَتْ عَبْرَتُهَا. قَالَتْ: رَحِمَ اللهُ عَلِیا لَقَدْ كَانَ عَلَی الْحَقِّ وَمَا كَانَ بَینِی وَبَینَهُ إِلَّا كَمَا یكُونُ بَینَ الْمَرْأَةِ وَأَحْمَائِهَا.

ج. طبرانی (م۳۶۰) با سند دیگری این مطلب را نیز در گفتگوهای بین مسروق و عایشه روایت کرده است:

از مسروق روایت شده که عایشه از من پرسید: چه کسی ذو الثدیه را کشت؟ علی بن ابی‌طالب ع؟

گفتم: بله.

گفت: خودم از رسول الله شنیدم که می‌فرمود: قومی خروج می‌کنند که اهل قرآن خواندن هستند اما قرآن از گردنشان بالاتر نمی‌رود؛ از دین بیرون می‌روند آن گونه که تیر از کمان بیرون می‌رود؛ علامتشان مردی است که دستش ناقص‌الخلقه است.

المعجم الأوسط للطبرانی، ج5، ص314؛ ح5413

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی خَیثَمَةَ قَالَ: نَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ خَلَفٍ الْعَطَّارُ قَالَ: نَا عَمْرُو بْنُ عَبْدِ الْغَفَّارِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو، عَنِ الشَّعْبِی، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ ‌عَائِشَةَ، أَنَّهَا قَالَتْ لَهُ: مَنْ قَتَلَ ذَا ‌الثُّدَیةِ؟ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ؟

قَالَ: نَعَمْ.

قَالَتْ: أَمَا إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «یخْرُجُ قَوْمٌ یقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، وَلَا یجَاوِزُ تَرَاقِیهُمْ، یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ، عَلَامَتُهُمْ رَجُلٌ مُخْدَجُ الْیدِ.

د. ابن‌ابی‌خیثمة (م۲۷۹) که یک قرن پیش از همه اینها می‌زیسته، در کتاب خویش (التاریخ الكبیر، ج3، ص126-127۱۴۷) بعد از اینکه با ذکر سند اشاره می‌کند که «لَمَّا أَتَی مَسْرُوقٌ عَائِشَةَ بِخَبَرِ ذِی الثُّدَیةِ؛ أَنَّ عَلِیا قتَلَه وأصحابَهُ واستبان لها ذلك: چون مسروق به عایشه خبر ذوالثدیه را داد که علی ع و اصحابش او را کشتند و این مطلب برایش کاملا واضح شد» سخنی از عایشه را نقل می‌کند که متأسفانه محقق کتاب ظاهرا نتوانسته‌ چند کلمه آن را از نسخه اصل بخواند و سخن وی را بدین صورت آورده‌اند که: «ما كنت [أخال … إلا] علی بن أَبی طالب»؛ که احتمال زیاد دارد بیانی بوده ناظر به پشیمانی شدید از مخالفت خویش با حضرت علی ع؛ که اگر اصل این عبارت یافت شود جالب خواهد بود. اما حتی اگر آن هم یافت نشود از واضحات تاریخ این است که برخلاف توجیهاتی که بزرگان اهل سنت می‌کنند عایشه خودش متوجه شد که در اقدام به جنگ با امیرالمؤمنین ع مرتکب چه گناه عظیمی شده بود؛ و لذا او که پدرش و عمر را در کنار رسول الله دفن کرده بود و اجازه نداده بود فرزند رسول الله ص یعنی امام حسن ع در کنار ایشان دفن شود - چنانکه خود اهل سنت روایت کرده‌اند و در شماره ۲۳ به برخی از آنها اشاره شد - وصیت کرد که به خاطر این گناه عظیمی که مرتکب شده بود خود وی را هم کنار ایشان دفن نکنند.

۵۲) از ابوسیعد رقاشی روایت شده است:

یکبار بر عایشه وارد شدم، گفت: ابوالحسن [= حضرت علی ع] را چه می‌شود که دست به کشتار قاریان قرآن زده است؟!

گفتم:‌ ای ام المؤمنین! ما در میان کشته‌شدگان ذوالثدیه را یافتیم!

پس عایشه ناله‌ای بلند سر داد (یا نفسی کشید) و سپس گفت: کسی که شهادتی را مخفی کند همانند کسی است که شهادت دروغ بدهد. از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود: این جماعت را برترینِ این امت می‌کشد.

المعجم الأوسط للطبرانی، ج7، ص210؛ السنة لابن أبی عاصم، ج2، ص599

[حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ الْأَخْرَمُ] ثنا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّی، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قَیسٍ الرَّقَاشِی الْخَزَّازُ، ثنا غَسَّانُ بْنُ بُرْزِینَ الطُّهَوِی، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الرَّقَاشِی، قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَی ‌عَائِشَةَ، فَقَالَتْ: مَا بَالُ أَبِی الْحَسَنِ یقْتُلُ أَصْحَابَهُ الْقُرَّاءَ؟

قَالَ: قُلْتُ: یا أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّا وَجَدْنَا فِی الْقَتْلَی ذَا ‌الثُّدَیةِ.

قَالَ: فَشَهِقَتْ، أَوْ تَنَفَّسَتْ ثُمَّ قَالَتْ: كَاتِمُ الشَّهَادَةِ مَعَ شَاهِدِ الزُّورِ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «یقْتُلُ هَذِهِ الْعِصَابَةَ خَیرُ أُمَّتِی».

ابن کثیر در البدایة والنهایة (ج10، ص629-630۱۴۸) بعد از اینکه احادیثی از عایشه در بیان اینکه خوارج بدترین مردمان این امتند که بهترین مردمان این امت آنان را می‌کشند می‌آورد بیان می‌کند که از مجموع احادیثی که رسیده معلوم می‌شود که عایشه حکایت خوارج و بویژه کشته شدن ذی‌الثدیه را عجیب و بعید می‌شمرد؛ اما این مطلبی است که ما به طرق متعدد نشان دادیم که این امر واقع شده است تا همگان بفهمند که این مطلب حق و صدق و از برترین شواهد بر نبوت است؛ چنانکه بسیاری از بزرگان اهل سنت در کتبی که راجع به دلائل نبوت نوشته‌اند بدان اشاره کرده‌اند.

۵۳) از عبدالله بن شداد روایت شده است:

بر عایشه وارد شدم و نزد او نشسته بودیم و تازه چند شبی بود که خبری از عراق رسیده بود که علی ع کشته شد. بناگاه رو به من کرد و گفت:

ای عبدالله بن شداد! آیا اگر سوالی از تو بپرسم راستش را می‌گویی؟ می‌خواهم درباره این کسانی که علی ع آنان را کشت برایم خبر دهی.

گفتم: چرا فکر می‌کنی که ممکن است راستش را نگویم؟!

گفت: پس حکایتشان را بگو!

گفتم: وقتی علی ع با معاویه معاهده‌ بست و آن دو حَکَم حکمشان را اعلام کردند هشت هزار نفر از قاریان بر او خروج کردند؛ و در منطقه‌ای نزدیک کوفه به نام حروراء جمع شدند؛ و با وی مخالفت می‌کردند و می‌گفتند: لباسی که خداوند برتن تو کرد و تو را بدان نامید از تن بیرون کردی و سپس راه خود گرفتی و در دین خدا حَکَم قرار دادی در حالی که حکمی جز حکم خدا نیست. چون علی ع از این سرزنشهایی که می‌کردند و جدا شدنشان مطلع شد به اعلان‌کننده خویش گفت اعلان کند که [از میان آنان] فقط آن جماعتی که حامل قرآنند بر او وارد شوند. پس چون آن سرا از قاریان پر شد دستور داد مصحف [= قرآنِ مکتوب] بزرگی آوردند و آن را پیش روی خود گذاشت و آرام آرام آن را ورق می‌زد و می‌گفت:‌ ای مصحف! برای مردم سخن بگو!

مردم وی را خطاب قرار دادند که:‌ ای امیرالمؤمنین! از او چه می‌پرسی؟ آن صرفا ورق است و مرکّب؛ ما بر اساس آنچه از آن به نظرمان رسید سخن می‌گوییم؛ چه می‌خواهی؟!

گفت: اصحاب شما که خروج کرده‌اند، کتاب خدا بین من و آنهاست! خداوند عز و جل درباره زن و شوهر می‌فرماید: «و اگر از جدایی میان آن دو بیم دارید پس حَکَمی از خانواده آن [شوهر] و حَکَمی از خانواده این [زن‏] برانگیزانید» (نساء/۳۵). امت حضرت محمد ص حرمتش بالاتر از حرمت یک زن و شوهر است؛ بر من خرده گرفته‌اند که با معاویه که معاهده امضا کردیم، من نوشتم معاویه، و او نوشت علی بن ابی‌طالب.* در حالی که در صلح حدیبیه هم وقتی سهیل بن عمرو (نماینده قریش) آمد و قرار شد معاهده‌ای با قریش امضا شود رسول الله ص اول نوشت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ». سهیل گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ننویس. فرمود: پس چه بنویسم؟ گفت: ‌بنویس: بسمک اللهم! رسول الله ص فرمود: بنویس. سپس فرمود: بنویس: از محمد رسول الله؛ گفتند: اگر قبول داشتیم که تو رسول الله هستی که با تو مخالفت نمی‌کردیم. پس نوشت: این قرارداد صلحی است بین محمد بن عبدالله با قریش: و خداوند در کتابش می‌فرماید: «قطعاً برای شما در رسول الله ص سرمشقی نیكوست؛ برای آن كس كه به خدا و روز بازپسین امید دارد» (احزاب/۲۱).

سپس علی بن ابی‌طالب [ابن عباس] را به سراغشان فرستاد؛ من هم با آنان بیرون رفتم تا به میان لشکرشان که رسیدیم ابن الکواء برخاست و مردم را مخاطب قرار داد و گفت:‌ ای حاملان قرآن! این ابن عباس است؛ کسی که او را نمی‌شناسد بداند که من او را بر اساس کتاب الله می‌شناسم؛ این همان کسی است که درباره قومش نازل شد که «بلکه اینان قومی جدل‌پیشه‌اند» (زخرف/۵۸). پس او را به صاحبش برگردانید و با وی بر سر کتاب الله بحث نکنید.

اما برخی از خطبای آنان برخاستند و گفتند: نه! به خدا سوگند که با وی بر اساس کتاب الله بحث می‌کنیم؛ اگر حقی آورد که ما هم آن را شناختیم پس از او اطاعت می‌کنیم و اگر باطل آورد او را با باطل سرنگون می‌سازیم و به نزد صاحبش برمی‌گردانیم. پس سه روز بر اساس کتاب الله با وی بحث کردند و چهار هزار نفر از آنان که ابن‌الکواء هم در میان آنان بود توبه کردند و وی آنان را بر علی ع وارد کرد.

سپس علی ع سراغش بقیه‌شان فرستاد و فرمود: امر ما و امر اینان همین بود که دیدید؛ پس هرجا خواستید بایستید تا امت محمد ص جمع شوند؛ و هرجا خواستید سکونت گزینید؛ بین ما و شما چنین خواهد بود که شمشیرهایمان را از شما بازخواهیم داشت مادامی که راه را بر کسی نبسته‌اید و خونی نریخته‌اید. اما اگر چنین کردید ما نیز این [نقض پیمان] را با جنگ به همین‌سان به سوی شما میاندازیم که همانا خداوند خائنان را دوست ندارد. [این تعبیر حضرت اشاره به آیه «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی‏ سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنین: و اگر از گروهی بیمِ خیانت داری [پیمانشان را] به سویشان بینداز [تا طرفین‏] به طور یكسان [بدانند كه پیمان گسسته است‏]، زیرا خدا خائنان را دوست نمی‏دارد.» (انفال/۵۸) است.]

عایشه پرسید: ابن شداد! آیا با آنان جنگید؟

گفتم: به خدا سوگند سراغشان لشکر نکشید مگر اینکه راه بستند و خونها را بناحق ریختند؛ ابن خباب را کشتند و خون اهل ذمه را حلال شمردند؟

عایشه: واقعا؟

گفتم: به خدایی که جز او خدایی نیست!

عایشه گفت: پس این چه خبری است که مرتب از اهل عراق می‌شنوم و می‌گویند: ذوالثدیه؛ ذوالثدیه؟

گفتم: من خودم دیدمش وقتی که همراه با علی ع نظاره‌گر کشته‌شدگان بودیم. علی ع گفت: آیا این را می‌شناسید؟ کسانی که آنجا بودند برخی گفتند: ما دیدیم که در مسجد بنی‌فلان نماز می‌خواند؛ و برخی دیگر گفتند ما هم دیدیم که در مسجد بنی‌فلان نماز می‌خواند؛ و همه افراد وی را این گونه می‌شناختند.

عایشه گفت: سخن علی ع وقتی آنجا نظاره‌گر ایستاده بود - آن گونه که اهل عراق ادعا می‌کنند- چه بود؟

گفتم: شنیدم که می‌گفت: خدا و رسولش راست گفتند.

پرسید: آیا غیر از این هم شنیدی چیزی بگوید؟

گفتم: نه.

گفت:‌ بله؛ خدا و رسولش راست گفتند.

[روایت مستدرک حاکم همینجا تمام می‌شود؛ اما در متن روایتی که در مسند ابی یعلی آمده عایشه ادامه می‌دهد:]

خدا رحمت کند علی را! هرگاه چیزی می‌دید که تعجبش را برمی‌انگیخت می‌گفت: خدا و رسولش راست گفته‌اند. پس معلوم شد اهل عراق بر او دروغ بسته‌اند و در سخن وی چیزی افزوده‌اند! **

پی‌نوشت:

*ظاهرا یکی از اعتراضات خوارج این بود که چرا در معاهده‌ای که برای توقف جنگ امضا کردید اسم شما به عنوان علی بن ابی‌طالب ثبت شد؛ در حالی که تو امیرالمؤمنین و خلیفه رسمی بودی؛ همین بدان معناست که خودت خلافت خودت را به رسمیت نشناختی!

** ظاهرا سخنی که اهل عراق می‌افزودند [که حضرت علی ع به وعده‌ای که رسول الله ص داده بودند اشاره کردند و فرمودند که خدا و رسولش راست می‌گویند] فقط سخن اهل عراق نبود بلکه واقعیتی بود که عایشه در اینجا قصد کتمان آن را داشت، چنانکه در نقل‌های قبلی در معتبرترین منابع اهل سنت اشاره شد که حضرت علی ع کشته شدن ذوالثدیة را تاییدی بر حدیثی که از رسول الله ص روایت شده بود معرفی کرد؛ مطلبی که خود عایشه در جاهای دیگر برای اشخاص دیگر ذکر و بدان اعتراف کرده بود؛ که در موارد قبل نمونه‌ای از همین بیان عایشه گذشت.

المستدرك علی الصحیحین للحاكم، ج2، ص165، ح2657؛ مسند أبی یعلی، ج1، ص367۱۴۹

حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ حَمْشَادَ، ثنا هِشَامُ بْنُ عَلِی السَّدُوسِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِیرٍ الْعَبْدِی، ثنا یحْیی بْنُ سُلَیمٍ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَاقِدٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ خُثَیمٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَدَّادِ بْنِ الْهَادِ، قَالَ:

قَدِمْتُ عَلَی ‌عَائِشَةَ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا، فَبَینَمَا نَحْنُ عِنْدَهَا جُلُوسٌ مَرْجِعُهَا مِنَ الْعِرَاقِ لَیالِی قُوتِلَ عَلِی إِذْ قَالَتْ: یا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ شَدَّادٍ، هَلْ أَنْتَ صَادِقِی عَمَّا أَسْأَلُكَ عَنْهُ؟ حَدَّثَنِی عَنْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ الَّذِینَ قَتَلَهُمْ عَلِی.

قُلْتُ: وَمَالِی لَا أَصْدُقُكَ؟

قُلْتُ: فَحَدِّثْنِی عَنْ قِصَّتِهِمْ.

قُلْتُ: إِنَّ عَلِیا لَمَّا كَاتَبَ مُعَاوِیةَ وَحَكَّمَ الْحَكَمَینِ خَرَجَ عَلَیهِ ثَمَانِیةُ آلَافٍ مِنْ قُرَّاءِ النَّاسِ، فَنَزَلُوا أَرْضًا مِنْ جَانِبِ الْكُوفَةِ یقَالُ لَهَا: حَرُورَاءُ، وَإِنَّهُمْ أَنْكَرُوا عَلَیهِ، فَقَالُوا: انْسَلَخْتَ مِنْ قَمِیصٍ أَلْبَسَكَهُ اللَّهُ وَأَسْمَاكَ بِهِ، ثُمَّ انْطَلَقْتَ فَحَكَّمْتَ فِی دَینِ اللَّهِ وَلَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ. فَلَمَّا بَلَغَ عَلِیا مَا عَتَبُوا عَلَیهِ وَفَارَقُوهُ، أَمَرَ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ لَا یدْخُلَنَّ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَّا رَجُلٌ قَدْ حَمَلَ الْقُرْآنَ. فَلَمَّا أَنِ امْتَلَأَ الدَّارُ مِنَ الْقُرَّاءِ دَعَا بِمُصْحَفٍ عَظِیمٍ فَوَضَعَهُ بَینَ یدَیهِ فَطَفِقَ یصُكُّهُ بِیدِهِ، وَیقُولُ: أَیهَا الْمُصْحَفُ حَدِّثِ النَّاسَ! فَنَادَاهُ النَّاسُ فَقَالُوا: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، مَا تَسْأَلُهُ عَنْهُ؟! إِنَّمَا هُوَ وَرَقٌ وَمِدَادٌ، وَنَحْنُ نَتَكَلَّمُ بِمَا رَأَینَا مِنْهُ؛ فَمَاذَا تُرِیدُ؟ قَالَ: أَصْحَابُكُمُ الَّذِینَ خَرَجُوا بَینِی وَبَینَهُمْ كِتَابُ اللَّهِ، یقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِی امْرَأَةٍ وَرَجُلٍ: «وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَینِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا» [النساء/۳۵]. فَأُمَّةُ مُحَمَّدٍ ص أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنِ امْرَأَةٍ وَرَجُلٍ. وَنَقَمُوا عَلَی أَنْ كَاتَبْتُ مُعَاوِیةَ وَكَتَبَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ، وَقَدْ جَاءَ سُهَیلُ بْنُ عَمْرٍو وَنَحْنُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص بِالْحُدَیبِیةِ حِینَ صَالَحَ قَوْمُهُ قُرَیشًا فَكَتَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» فَقَالَ سُهَیلٌ: لَا تَكْتُبْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. قَالَ: «فَكَیفَ أَكْتُبُ؟» قَالَ: اكْتُبْ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: «اكْتُبْ» ثُمَّ قَالَ: " اكْتُبْ: مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ ". قَالُوا: لَوْ نَعْلَمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ لَمْ نُخَالِفْكَ، فَكَتَبَ: «هَذَا مَا صَالَحَ عَلَیهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قُرَیشًا» یقُولُ اللَّهُ فِی كِتَابِهِ: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ یرْجُو اللَّهَ وَالْیوْمَ الْآخِرَ» [الأحزاب/21].

فَبَعَثَهُ إِلَیهِمْ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ، فَخَرَجْتُ مَعَهُمْ حَتَّی إِذَا تَوَسَّطْنَا عَسْكَرَهُمْ، قَامَ ابْنُ الْكَوَّاءِ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ: یا حَمَلَةَ الْقُرْآنِ إِنَّ هَذَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ فَمَنْ لَمْ یكُنْ یعْرِفُهُ، فَأَنَا أَعْرِفُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ، هَذَا مَنْ نَزَلَ فِی قَوْمِهِ: {بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ} [الزخرف: 58] فَرُدُّوهُ إِلَی صَاحِبِهِ، وَلَا تُوَاضِعُوهُ كِتَابَ اللَّهِ.

قَالَ: فَقَامَ خُطَبَاؤُهُمْ فَقَالُوا: لَا وَاللَّهِ لَنُوَاضِعَنَّهُ كِتَابَ اللَّهِ، فَإِذَا جَاءَ بِالْحَقِّ نَعْرِفُهُ اسْتَطَعْنَاهُ، وَلَئِنْ جَاءَ بِالْبَاطِلِ لَنُبَكِّتَنَّهُ بِبَاطِلِهِ، وَلَنَرُدَّنَّهُ إِلَی صَاحِبِهِ. فَوَاضَعُوهُ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ ثَلَاثَةَ أَیامٍ، فَرَجَعَ مِنْهُمْ أَرْبَعَةُ آلَافٍ كُلُّهُمْ تَائِبٌ بَینَهُمُ ابْنُ الْكَوَّاءِ، حَتَّی أَدْخَلَهُمْ عَلَی عَلِی فَبَعَثَ عَلِی إِلَی بَقِیتِهِمْ. فَقَالَ: قَدْ كَانَ مِنْ أَمْرِنَا وَأَمْرِ النَّاسِ مَا قَدْ رَأَیتُمْ فَقِفُوا حَیثُ شِئْتُمْ حَتَّی تَجْتَمِعَ أُمَّةُ مُحَمَّدٍ ص، وَتَنْزِلُوا حَیثُ شِئْتُمْ بَینَنَا وَبَینَكُمْ أَنْ نَقِیكُمْ رِمَاحَنَا مَا لَمْ تَقْطَعُوا سَبِیلًا أَوْ تُطِیلُوا دَمًا، فَإِنَّكُمْ إِنْ فَعَلْتُمْ ذَلِكَ فَقَدْ نَبَذْنَا إِلَیكُمُ الْحَرْبَ عَلَی سَوَاءٍ، إِنَّ اللَّهَ لَا یحِبُّ الْخَائِنِینَ.

فَقَالَتْ لَهُ ‌عَائِشَةُ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا: یا ابْنَ شَدَّادٍ فَقَدْ قَتَلَهُمْ؟

فَقَالَ: وَاللَّهِ مَا بَعَثَ إِلَیهِمْ حَتَّی قَطَعُوا السَّبِیلَ، وَسَفَكُوا الدِّمَاءَ بِغَیرِ حَقِّ اللَّهِ، وَقَتَلُوا ابْنَ خَبَّابٍ وَاسْتَحَلُّوا أَهْلَ الذِّمَّةِ.

فَقَالَتْ: آللَّهِ؟

قُلْتُ: آللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ.

قَالَتْ: فَمَا شَیءٌ بَلَغَنِی عَنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ یتَحَدَّثُونَ بِهِ یقُولُونَ: ذُو الثُّدَی ذُو الثُّدَی؟

فَقُلْتُ: قَدْ رَأَیتُهُ وَوَقَفْتُ عَلَیهِ مَعَ عَلِی فِی الْقَتْلَی فَدَعَا النَّاسَ، فَقَالَ: هَلْ تَعْرِفُونَ هَذَا؟ فَكَانَ أَكْثَرُ مَنْ جَاءَ یقُولُ: قَدْ رَأَیتُهُ فِی مَسْجِدِ بَنِی فُلَانٍ یصَلِّی، وَرَأَیتُهُ فِی مَسْجِدِ بَنِی فُلَانٍ یصَلِّی، فَلَمْ یأْتِ بِثَبْتٍ یعْرَفُ إِلَّا ذَلِكَ.

قَالَتْ: فَمَا قَوْلُ عَلِی حِینَ قَامَ عَلَیهِ كَمَا یزْعُمُ أَهْلُ الْعِرَاقِ؟

قُلْتُ: سَمِعْتُهُ یقُولُ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ.

قَالَتْ: وَهَلْ سَمِعْتَهُ أَنْتَ مِنْهُ قَالَ غَیرَ ذَلِكَ؟

قُلْتُ: اللَّهُمَّ لَا.

قَالَتْ: أَجَلْ صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ.

هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ عَلَی شَرْطِ الشَّیخَینِ، وَلَمْ یخَرِّجَاهُ، إِلَّا ذِكْرَ ذِی ‌الثُّدَیةِ فَقَدْ أَخْرَجَهُ مُسْلِمٌ بِأَسَانِیدَ كَثِیرَةٍ.

‌‌[التعلیق - من تلخیص الذهبی]2657 - علی شرط البخاری ومسلم وأخرج منه ذكر ذی ‌الثدیة.

- تتمة الکلام فی مسند أبی یعلی (ج۱، ص369 ت حسین أسد) هکذا:

قَالَتْ: فَهَلْ سَمِعْتَ أَنَّهُ قَالَ غَیرَ ذَلِكَ؟، قَالَ: اللَّهُمَّ لَا، قَالَتْ: أَجَلْ، صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، یرْحَمُ اللَّهُ عَلِیا إِنَّهُ كَانَ مِنْ كَلَامِهِ لَا یرَی شَیئًا یعْجِبُهُ إِلَّا قَالَ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، فَذَهَبَ أَهْلُ الْعِرَاقِ فَیكْذِبُونَ عَلَیهِ وَیزِیدُونَ عَلَیهِ فِی الْحَدِیثِ!

‌‌[حكم حسین سلیم أسد] : إسناده صحیح.

ب.۳. اشاره به جنگهای امیرالمؤمنین ع در منابع شیعه

اگر قرار باشد تمام احادیث در منابع شیعه درباره این سه جنگ را بیاوریم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. و اشاره به سه واقعه مهم متناظر با هریک از این سه جنگ که در منابع اهل سنت ذکر شد در منابع شیعی هم مکرر آمده و نیازی به تکرار آنها نیست. در اینجا صرفا به برخی از احادیثی که توضیحی درباره این جنگها دارد که به نحو مستقیم یا غیرمستقیم ناظر به این آیه می‌تواند باشد اشاره می‌شود.

۱) درباره هر سه جنگ

۵۴) حضرت علی ع در خطبه‌ای که در نهج‌البلاغه نیز آمده فرمودند:

امّا بعد، ‌ای مردم! من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسی جز من بر آن ‌جرأت نداشت، از آن پس كه موج تاریكی آن برخاسته بود، و گزندش همه جا را فرا گرفته.

پس، از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید. بدان كس كه جانم به دست اوست، من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه می‏كنم: از آن كه مردم را بدان می‏خواند، و آن كه رهبریشان می‏كند، و آن كه آنان را می‏راند، و آنجا كه فرود آیند، و آنجا كه بار گشایند، و آن كه كشته شود از آنان، و آن كه [به مرگ طبیعی] بمیرد از ایشان.

و اگر مرا از دست بدهید، و آن گاه حوادث ناگوار و مشكلات طاقت فرسا بر شما فرود آید بسیاری از پرسش كنندگان سر فرود آورند، و جمع زیادی از پرسش شوندگان از جواب فرومانند؛ و این هنگامی است كه پیكار میان شما دراز و فراگیر شود و سختی آن آشكار، و جهان بر شما تنگ گردد و زندگی دشوار. روزهای بلای خود را دراز شمارید.- و بسیار در آن بلا عمر به سر آرید- تا آنكه خدا بر مانده نیكوان- ببخشاید- و به روی آنان- دری- گشاید.

همانا، فتنه‏ها چون روی آورد، امر مشتبه گردد، و چون پشت كند، حقیقت چنانكه هست نماید؛ به وقت آمدن ناشناسند، و هنگام رفتن شناخته می‏شوند. همچون باد در گردشند، به شهری اصابت می‏كنند و شهری را واگذارند.

همانا، ترسناكترین فتنه‏ها، در دیده من، فتنه بنی‌امیه است، كه فتنه‏ای است کور[کننده] و ظلمانی. مرزهایش فراگیر است، و بلایش خاص؛ آن كه در آن اهل بصیرت باشد، بلا دامنگیرش شود، و آن كه کوردل و نابینا باشد از بلای آن رهد! به خدا سوگند! پس از من بنی امیه را، برای خود اربابان بدی خواهید یافت: چون ماده شتر كلانسال بدخوی كه به دست به زمین كوبد و به پا لگد زند و به دهان گاز گیرد، و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته با شما چنین كنند، تا از شما كسی را به جای نگذارند، جز آنكه به آنان سودی رساند، یا زیانی به ایشان باز نگرداند. و بلای آنان چندان ماند كه یاری خواستن شما از ایشان، چون یاری خواستن بنده باشد از خداوندگاری كه او را پرورده، یا همراهی آنكه همراهی او را پذیرفته! بلای آنان بر سرتان آید، با چهره‏ای زشت و ترس‏آور، و ظلمتی با تاریكی عصر جاهلیت برابر. نه نور هدایتی در آن آشكار، و نه نشانی در آن پدیدار.

ما اهل بیت از آن فتنه در امانیم، و در آن دعوت‌کننده نیستیم. سپس خدا آن فتنه را براندازد چنانكه- سلّاخی- پوست را- از تن گوسفند- جدا سازد، به دست كسی كه آنان را خوار و ذلیل گرداند و به راهی كه نخواهند براند، و جام لبالب- بلا- را بدیشان خوراند. عطایی جز شمشیر به آنان نبخشد، و خلعتی جز ترس و بیم بر تنشان نپوشد. در این هنگام قریش دوست دارد دنیا را با آنچه در آن هست بدهد، و در عوض زمانی كوتاه مرا ببیند، تا آنچه امروز برخی از آن را می‏خواهم و به من نمی‏دهند یكجا تسلیمم نمایند.

نهج البلاغة، خطبه93 (ترجمه: اقتباس از ترجمه شهیدی، ص85-86)

و من خطبة له ع و فیها ینبّه أمیر المؤمنین علی فضله و علمه و یبین فتنة بنی أمیة

أَمَّا بَعْدَ حَمْدِ اللَّهِ وَ الثَّنَاءِ عَلَیهِ أَیهَا النَّاسُ فَإِنِّی فَقَأْتُ‏ عَینَ‏ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یكُنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیهَا أَحَدٌ غَیرِی بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَیهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا؛

فَاسْأَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لَا [تَسْأَلُونَنِی‏] تَسْأَلُونِّی عَنْ شَی‏ءٍ فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ السَّاعَةِ وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِی مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ‏ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا وَ مَنْ یقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا وَ مَنْ یمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً؛

وَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرَائِهُ الْأُمُورِ وَ حَوَازِبُ الْخُطُوبِ لَأَطْرَقَ كَثِیرٌ مِنَ السَّائِلِینَ وَ فَشِلَ كَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ وَ [كَانَتِ‏] ضَاقَتِ الدُّنْیا عَلَیكُمْ ضِیقاً تَسْتَطِیلُونَ مَعَهُ أَیامَ الْبَلَاءِ عَلَیكُمْ حَتَّی یفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِیةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ.

إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ ینْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ یعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ یحُمْنَ حَوْمَ الرِّیاحِ یصِبْنَ بَلَداً وَ یخْطِئْنَ بَلَداً.

أَلَا وَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیكُمْ فِتْنَةُ بَنِی أُمَیةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا؛

وَ ایمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِی أُمَیةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِی كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعْذِمُ‏ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدِهَا وَ تَزْبِنُ بِرِجْلِهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا لَا یزَالُونَ بِكُمْ حَتَّی لَا یتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلَّا نَافِعاً لَهُمْ أَوْ غَیرَ ضَائِرٍ بِهِمْ وَ لَا یزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْكُمْ حَتَّی لَا یكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا [مِثْلَ انْتِصَارِ] كَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ تَرِدُ عَلَیكُمْ فِتْنَتُهُمْ [شَوْهاً] شَوْهَاءَ مَخْشِیةً وَ قِطَعاً جَاهِلِیةً لَیسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یرَی؛

نَحْنُ أَهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا [بِنَجَاةٍ] به منجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ ثُمَّ یفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْكُمْ كَتَفْرِیجِ الْأَدِیمِ به من یسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یسُوقُهُمْ عُنْفاً وَ یسْقِیهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ لَا یعْطِیهِمْ إِلَّا السَّیفَ وَ لَا یحْلِسُهُمْ إِلَّا الْخَوْفَ. فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَیشٌ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا لَوْ یرَوْنَنِی مَقَاماً وَاحِداً وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْیوْمَ بَعْضَهُ فَلَا [یعْطُونَنِیهِ‏] یعْطُونِیهِ.

۵۵) حقیقت این است که فراز فوق که سید رضی در نهج‌البلاغه آورده تنها قسمتی از خطبه‌ای طولانی است که سالها قبل از وی، متن کامل آن را سلیم بن قیس (م۷۶) در کتاب معروف خویش (کتاب سلیم یا همان اسرار آل محمد ص) و سپس فرازهای فراوانی از آن را ابن‌هلال ثقفی (م۲۸۳) در کتاب الغارات (به عنوان اولین حدیث) آورده است؛ و طبق توضیحی که ابن هلال می‌دهد این خطبه‌ای است که حضرت بعد از بازگشت از جنگ نهروان ایراد کرده‌اند. متأسفانه در حدود یک قرن اخیر نزد بسیاری از گویندگان مذهبی چنین تلقی شده که گویی عبارت «من چشم فتنه را بیرون آوردم و غیر از من احدی ‌جرأت این کار را نداشت» ناظر به خوارج است؛ که اگر چنین باشد جای تعجب دارد که چرا حضرت علی ع اینجا فتنه خوارج را بدترین فتنه ممکن معرفی کرده است اما در جایی دیگر معاویه را بسیار بدتر دانسته و در مقام مقایسه بین خوارج و اصحاب معاویه تأکید فرموده که اینها طالب حق بودند و خطا کردند، اما معاویه از اول دنبال باطل بودند (که این حدیث ان شاء الله در ادامه خواهد آمد).

در حالی که‌ اولاً اگر در متن همین خطبه هم دقت شود می‌بینیم که حضرت بدترین فتنه را فتنه بنی‌امیه خوانده است؛ و‌ ثانیاً متن کاملتر این خطبه که در دو منبع فوق آمده تصریح دارد که منظور از چشم فتنه، هرسه‌تای این جنگهاست، نه صرفا جنگ با خوارج. از این رو و با توجه به رواج این دیدگاه نادرست درباره خطبه فوق، مناسب دیدیم که خطبه را بر اساس آن منابع بیاوریم که معلوم شود چه فرازهایی در کلام سید رضی حذف شده است و مراد حضرت از فقرات مختلف این خطبه بهتر معلوم شود. اما پیش از آن، فراز مختصری از این روایت که ناظر به همین نکته است و در دو متن قدیمی دیگر آمده است، تقدیم می‌شود:

الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که در خطبه‌ای فرمود:

من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسی جز من بر آن ‌جرأت نداشت، و اگر من در میان شما نبودم کسی با اهل جمل و اهل شام و اهل نهروان نمی‌جنگید. به خدا سوگند اگر خوف این نبود که سخنانی [ناروا] می‌گفتید و عمل را رها می‌کردید به شما خبر می‌دادم براساس آنچه بر زبان پیامبرتان صلوات الله علیه و آله جاری شده درباره هرکس از شما که با آنان می‌جنگد در حالی که به ضلالت آنان آگاه و به هدایتی که ما بر آن هستیم معرفت دارد.

سپس فرمود: از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید. که از من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه می‏كنم: از آن كه آنان را می‌خواند، و آن كه آنان را می‏راند.

شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام (ابن حیون م۳۶۳)، ج‏2، ص39

و عن علی صلوات اللّه علیه، أنه قال فی خطبة خطبها:

أنا فقأت‏ عین‏ الفتنة، [لم یكن لیفقأها أحد غیری‏] و لو لم أك فیكم ما قوتل أهل الجمل و لا أهل الشام و لا أهل النهروان، [و أیم اللّه‏] لو لا أن تتكلموا فتدعوا العمل لأخبرتكم بما سبق علی لسان نبیكم صلوات اللّه علیه و آله لمن قاتلهم منكم مبصرا لضلالتهم عارفا بالهدی الذی نحن علیه. ثم قال: سلونی قبل أن تفقدونی‏ ، فانكم لا تسألونی عن شی‏ء فیما بینكم و بین الساعة، و لا عن فئة تهدی مائة أو تضل مائة إلا حدّثتكم بناعقها و سائقها.

ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و اگر من نبودم کسی با اهل جمل و اهل صفین و اهل نهروان نمی‌جنگید.

از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید، یا به خاطر مرگ یا شهادت، بلکه شهادت خواهد بود، چیزی نمانده که آن شقی‌ترینشان آن را به خونی که از بالایش سرازیر شود رنگین کند. به کسی که دانه را شکافت و بشر را آفرید از من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه می‏كنم: از آن كه رهبریشان می‏كند، و آن كه آنان را می‌خواند و آن که آنان را می‏راند.

التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن (سید بن طاوس)، ص221

قال: حدّثنا ابن عقیل الأنصاری، قال: حدّثنا عمران بن موسی، قال: حدّثنا محمد بن إدریس، قال: حدّثنا الطنافسی، قال: سمعت ابن حمید الملائی، قال: سمعت عبد الرحمن بن حمید، قال: سمعت عمرو الملائی یقول: سمعت زرّ بن حبیش، قال: سمعت علی بن أبی طالب علیه السلام یقول:

«أنا فقأت‏ عین‏ الفتنة، و لولای ما قوتل أهل الجمل و لا أهل صفّین و لا أهل النهروان.

سلونی قبل أن تفقدونی: إمّا میتا و إمّا مقتولا بل قتلا، ما یحبس أشقاها أن یخضبها بدم من أعلاها، و الذی فلق الحبّة و برأ النسمة لا تسألونی فیما بینی و بین قیام الساعة عن فئة تضلّ مائة أو تهدی مائة إلّا أنبأتكم بسائقها و قائدها و ناعقها.»

۵6) الف. ابن هلال ثقفی ازطریق منصور بن عمرو و هم از طریق ابن ابی لیلی، از زر بن حبیش خطبه‌ای را از امیرالمؤمنین ع روایت کرده‌اند که اگرچه عباراتشان اندکی تفاوت دارد اما معنایش واحد است؛ روایت کرده است که شنیدم که امیرالمؤمنین ع خطبه‌ای خواندن و پس از حمد و ثنای الهی فرمودند:

«امّا بعد،‌ای مردم! من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسی جز من بر آن ‌جرأت نداشت»

و در روایت ابن ابی لیلی آمده است: «و كسی جز من اهل اینکه آن را کور کند نبود و اگر من در میان شما نبودم کسی با اهل جمل و اهل نهروان نمی‌جنگید. به خدا سوگند اگر خوف این نبود که رویگردان شوید و عمل را رها کنید به شما خبر می‌دادم براساس آنچه بر زبان پیامبرتان صلوات الله علیه و آله جاری شده درباره هرکس از شما که بر آنان مردانه یورش می‌آورد در حالی که به ضلالت آنان آگاه و به هدایتی که ما بر آن هستیم معرفت دارد.»

سپس فرمود: «از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید؛ که بزودی من می‌میرم با شهید می‌شوم؛ بلکه شهادت خواهد بود، چه چیزی آن شقی‌ترینشان را منتظر نگه داشته که آن را به خونی که از بالایش سرازیر شود رنگین کند.»

سپس دستی به محاسن خویش کشید و فرمود: «بدان كس كه جانم به دست اوست، من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه می‏كنم: از آن كه مردم را بدان می‏خواند، و آن كه آنان را می‏راند. »

پس مردی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین ع! به ما از آن بلا خبر بده.

فرمود: «همانا شما در زمانی هستید که وقتی سوال‌کننده‌ای سوالی می‌پرسد باید تعقل کند و وقتی از کسی سوالی می‌شود باید درنگ کند؛ همانا در ورای شما حوادثی به سوی شما می‌آید بزرگ و به هم پیوسته، و بلاهایی عبوس و درهم‌کوبنده. سوگند به آن خداوندی كه دانه را شكافت و بشر را آفرید كه اگر مرا از دست بدهید، و آن گاه حوادث ناگوار و مشكلات طاقت فرسا بر شما فرود آید بسیاری از پرسش كنندگان سر فرود آورند، و کثیری از پرسش شوندگان از جواب فرو مانند؛ و این هنگامی است كه پیكار میان شما فراوان شود و جنگ آستینش را بالا زند و دنیا بر شما و بر اهل بیت من بلا شود تا آنگاه كه خداوند در كار نیكانی كه بر جای مانده‌اند راهی بگشاید، پس بر شماست كه مردانی را كه اصحاب پرچم جنگ بدر و حنین بوده‌اند یاری كنید و پاداش یابید، مباد كه بر آنها سبقت بگیرید که بلا شما را درهم ‌کوبد.

پس شخص دیگری برخاست و گفت: یاامیرالمؤمنین ع! برای ما از فتنه‌ها بگو.

فرمود: همانا، فتنه‏ها چون روی آورد، امر مشتبه گردد، و چون پشت كند، حقیقت چنانكه هست نماید؛ به وقت آمدن ناشناس‌اند، و هنگام رفتن شناخته می‏شوند. فتنه‌ها همچون باد در گردشند، به شهری اصابت می‏كنند و شهری را واگذارند. همانا، ترسناك‌ترین فتنه‏ها که در انتظار شماست، در دیده من، فتنه بنی‌امیه است، كه فتنه‏ای است کور[کننده] و ظلمانی و مخفی. فتنه‌اش فراگیر است، و بلایش خاص؛ آن كه در آن اهل بصیرت باشد، بلا دامنگیرش شود، و آن كه کوردل و نابینا باشد بلا از سرش رد شود! اهل باطل آن بر اهل حق آن چیره شوند تا اینکه زمین از دشمنی و ظلم و بدعت پر شود. و همانا اول کسی که جبروت آن را زمین زد و ستون خیمه‌اش را بشکند و میخ آن را درآورد خداوند رب العالمین است.

به خدا سوگند! پس از من بنی امیه را، برای خود اربابان بدی خواهید یافت: چون ماده شتر كلانسال بدخوی كه به دهان گاز گیرد و به دست به زمین كوبد و به پا لگد زند و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته با شما چنین كنند، تا در دیارتان از شما كسی را به جای نگذارند جز آنكه پیرو آنان باشد، یا زیانی به ایشان نرساند. و بلای آنان چندان بر شما باقی مانَد كه یاری خواستن شما از ایشان، چون یاری خواستن برده باشد از اربابش، که وقتی او را ببیند اطاعتش کند و وقتی از او غایب شود دشنامش دهد. به خدا سوگند اگر شما را زیر هر سنگی از هم جدا کند خداوند شما را برای روزی که برای آنان بد است گرد آورد.

همانا بعد از من جماعتهایی پراکنده خواهید بود. قبله‌تان واحد و حج و عمره‌تان واحد است و دلهایتان در اختلاف.

سپس انگشتانش را در هم فرو کرد؛ پس مردی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! این به چه معنی است‌؟

فرمود: این اینچنین است؛ این آن را می‌كشد و آن این را. فرازی از جاهلیت، نه در آن هدایتی است و نه پرچمی افراشته كه بدان راه جویند. ما اهل بیت از آن فتنه در امانیم، و در آن دعوت‌کننده نیستیم.

پس مردی بر خاست و گفت:یا امیر المؤمنین، در چنین روزگاری چه باید کنیم؟

گفت: به خاندان پیامبر خود بنگرید، اگر در خانه نشسته‌اند در خانه بنشینید و اگر شما را به یاری خوانده‌اند یاریشان كنید، تا پاداش یابید. ولی بر آنان پیشی مگیرید که بلا شما را درهم‌ کوبد.

یكی دیگر بر خاست و گفت: یا امیر المؤمنین، از آن پس چه خواهد شد؟

فرمود: همانا خداوند به وسیلۀ مردی از ما، خاندان پیامبر ص، فتنه را می‌شكافد، چنانكه- سلّاخی- پوست را- از تن گوسفند- جدا سازد. پدرم فدای آن فرزند بهترین كنیزان باد، كه به خواریشان افكَنَد و جام لبریز شوكران مرگ به كامشان می‌ریزد و جز زخم شمشیر برّان عطایشان ندهد. هشت ماه تیغ آخته بر روی شانه دارد و قریش در آن روز آرزو كند كه ‌ای كاش می‌توانست دنیا را و هر چه در آن هست بدهد و كوتاه زمانی، به قدر دوشیدن گوسفندی یا كشتن شتری، مرا ببیند، تا پاره‌ای از آنچه از آن زمان خواسته بودم و در دادن آن امساك می‌كرد، اكنون تدارك كند و من بپذیرم. تا حدی که قریش گوید: اگر این از فرزندان فاطمه س می‌بود بر ما رحم می‌کرد. پس خداوند او را بر بنی امیه مسلط‍‌ ساخته كه آنان را قرار دهد «لعنت‌شدگان، هر جا یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی كشته شوند. این است سنت خداوندی كه در میان پیشینیان نیز بود و در سنت خدای تبدیلی نخواهی یافت.» (احزاب/۶۱-۶۲).

ب. ابن هلال ثقفی با سند دیگری از همین زر بن حبیش این فراز از خطبه را هم روایت کرده است که حضرت فرمود:

«من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و اگر من در میان شما نبودم کسی با اهل جمل و اهل نهروان نمی‌جنگید. و اگر خوف این نبود که به خود واگذار شوید و عمل را رها کنید به شما خبر می‌دادم براساس آنچه بر زبان پیامبرتان صلوات الله علیه و آله جاری شده درباره هرکس از شما که با آنان می‌جنگد، در حالی که به ضلالت آنان آگاه و به هدایتی که ما بر آن هستیم معرفت دارد.»

الغارات (ط - القدیمة)، ج‏1، ص۴-۱۰

حَدَّثَنَا أَبُو عَلِی الْحُسَینُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یوسُفَ‏ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِی بْنِ عَبْدِ الْكَرِیمِ الزَّعْفَرَانِی‏ قَالَ: قَالَ‏ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ الثَّقَفِی قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبَانٍ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْغَفَّارِ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ قَیسِ بْنِ قَهْدٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ: حَدَّثَنَا الْمَنْصُورُ بْنُ عَمْرٍو عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیشٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع یخْطُبُ؛

قَالَ إِبْرَاهِیمُ وَ أَخْبَرَنِی أَحْمَدُ بْنُ عِمْرَانَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ‏ بْنِ أَبِی لَیلَی قَالَ: قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی قَالَ حَدَّثَنِی ابْنُ أَبِی لَیلَی عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیشٍ قَالَ: خَطَبَ عَلِی ع بِالنَّهْرَوَانِ‏ ثُمَّ اتَّفَقَا یزِیدُ أَحَدُهُمَا حَرْفاً وَ ینْقُصُ حَرْفاً وَ الْمَعْنَی‏ وَاحِدٌ قَالَ:

خَطَبَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ: «أَیهَا النَّاسُ أَمَّا بَعْدُ أَنَا فَقَأْتُ‏ عَینَ‏ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یكُنْ أَحَدٌ لِیجْتَرِئَ عَلَیهَا غَیرِی» وَ فِی حَدِیثِ ابْنِ أَبِی لَیلَی «لَمْ یكُنْ لِیفْقَأَهَا أَحَدٌ غَیرِی وَ لَوْ لَمْ أَكُ بَینَكُم‏ مَا قُوتِلَ أَصْحَابُ الْجَمَلِ وَ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ ایمُ اللَّهِ‏ لَوْ لَا أَنْ تَنْكُلُوا وَ تَدَعُوا الْعَمَلَ لَحَدَّثْتُكُمْ بِمَا قَضَی اللَّهُ عَلَی لِسَانِ نَبِیكُمْ ص لِمَنْ فَاتَكَهُمْ‏ مُبْصِراً لِضَلَالَتِهِمْ‏ عَارِفاً لِلْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیهِ».

ثُمَّ قَالَ: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی‏ إِنِّی مَیتٌ أَوْ مَقْتُولٌ بَلْ قَتْلًا مَا ینْتَظِرُ أَشْقَاهَا أَنْ یخْضِبَهَا مِنْ فَوْقِهَا بِدَمٍ».

وَ ضَرَبَ بِیدِهِ إِلَی لِحْیتِهِ‏ «وَ الَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لَا تَسْأَلُونِی عَنْ شَی‏ءٍ فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ السَّاعَةِ وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تُضِلُّ مِائَةً أَوْ تَهْدِی مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ سَائِقِهَا».

فَقَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ فَقَالَ: حَدِّثْنَا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَنِ الْبَلَاءِ؟

قَالَ: «إِنَّكُمْ فِی زَمَانٍ إِذَا سَأَلَ سَائِلٌ فَلْیعْقِلْ وَ إِذَا سُئِلَ مَسْئُولٌ فَلْیثَّبَّتْ أَلَا وَ إِنَّ مِنْ وَرَائِكُمْ أُمُوراً أَتَتْكُمْ جَلَلًا مُزَوَّجاً وَ بَلَاءً مُكْلِحاً مُلِحّاً وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ أَنْ لَوْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ كرائه [كَرَاهِیةُ] الْأُمُورِ وَ حَقَائِقُ الْبَلَاءِ لَقَدْ أَطْرَقَ كَثِیرٌ مِنَ السَّائِلِینَ وَ فَشِلَ كَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ‏ وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ‏ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ‏ وَ كَانَتِ الدُّنْیا بَلَاءً عَلَیكُمْ وَ عَلَی أَهْلِ بَیتِی حَتَّی یفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِیةِ الْأَبْرَارِ فَانْصُرُوا قَوْماً كَانُوا أَصْحَابَ رَایاتٍ یوْمَ بَدْرٍ وَ یوْمَ حُنَینٍ تُنْصَرُوا وَ تُؤْجَرُوا وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَصْرَعَكُمُ الْبَلِیةُ».

فَقَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ حَدِّثْنَا عَنِ الْفِتَنِ.

قَالَ: «إِنَّ الْفِتْنَةَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ‏ یشْبِهْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ یعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ إِنَّ الْفِتَنَ تَحُومُ كَالرِّیاحِ یصِبْنَ بَلَداً وَ یخْطِئْنَ أُخْرَی أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیكُمْ فِتْنَةُ بَنِی أُمَیةَ إِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ مُظْلِمَةٌ مُطَینَةٌ عَمَّتْ فِتْنَتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ‏ عَمِی عَنْهَا یظْهَرُ أَهْلُ بَاطِلِهَا عَلَی أَهْلِ حَقِّهَا حَتَّی تُمْلَأَ الْأَرْضُ عُدْوَاناً وَ ظُلْماً وَ بِدَعاً أَلَا وَ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ یضَعُ جَبَرُوتَهَا وَ یكْسِرُ عُمُدَهَا وَ ینْزِعُ أَوْتَادَهَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ.

وَ ایمُ اللَّهِ لَتَجِدَنَّ بَنِی أُمَیةَ أَرْبَابَ سَوْءٍ لَكُمْ بَعْدِی كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعَضُّ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدَیهَا وَ تَضْرِبُ بِرِجْلَیهَا تَمْنَعُ دَرَّهَا لَا یزَالُونَ بِكُمْ حَتَّی لَا یتْرُكُوا فِی مِصْرِكُمْ إِلَّا تَابِعاً لَهُمْ أَوْ غَیرَ ضَارٍّ وَ لَا یزَالُ بَلَاؤُهُمْ‏ بِكُمْ حَتَّی لَا یكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلَ انْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ‏ إِذَا رَآهُ أَطَاعَهُ وَ إِذَا تَوَارَی عَنْهُ شَتَمَهُ. وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ حَجَرٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ یوْمٍ لَهُمْ أَلَا إِنَّ مِنْ بَعْدِی جُمَّاعَ‏ شَتَّی إِنَّ قِبْلَتَكُمْ وَاحِدَةٌ وَ حَجَّكُمْ وَاحِدٌ وَ عُمْرَتَكْم وَاحِدَةٌ وَ الْقُلُوبُ مُخْتَلِفَةٌ».

ثُمَّ أَدْخَلَ أَصَابِعَهُ بَعْضَهَا فِی بَعْضِ‏ فَقَامَ رَجُلٌ إِلَیهِ فَقَالَ: مَا هَذَا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟

قَالَ: «هَذَا هَكَذَا یقْتُلُ هَذَا هَذَا وَ یقْتُلُ هَذَا هَذَا قِطَعاً جَاهِلِیةً لَیسَ فِیهَا هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یرَی‏ نَحْنُ أَهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا به منجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ».

فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا نَصْنَعُ فِی ذَلِكَ الزَّمَان.

قَالَ: «انْظُرُوا أَهْلَ بَیتِ نَبِیكُمْ فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنِ اسْتَصْرَخُوكُمْ‏ فَانْصُرُوهُمْ تُؤْجَرُوا فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَصْرَعَكُمُ الْبَلِیةُ».

فَقَامَ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ: ثُمَّ مَا یكُونُ بَعْدَ هَذَا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟

قَالَ: «ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یفَرِّجُ الْفِتَنَ بِرَجُلٍ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ كَتَفْرِیجِ الْأَدِیمِ‏ بِأَبِی ابْنُ خِیرَةِ الْإِمَاءِ یسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یسْقِیهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ فَلَا یعْطِیهِمْ إِلَّا السَّیفَ هَرْجاً هَرْجاً یضَعُ السَّیفَ عَلَی عَاتِقِهِ ثَمَانِیةَ أَشْهُرٍ وَدَّتْ قُرَیشٌ عِنْدَ ذَلِكَ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا لَوْ یرَوْنِی مَقَاماً وَاحِداً قَدْرَ حَلْبِ شَاةٍ أَوْ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ بَعْضَ الَّذِی یرِدُ عَلَیهِمْ‏ حَتَّی تَقُولَ قُرَیشٌ لَوْ كَانَ‏ هَذَا مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرَحِمَنَا فَیغْرِیهِ‏ اللَّهُ بِبَنِی أُمَیةَ فَیجْعَلُهُمْ‏ مَلْعُونِینَ أَینَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلا.

ب. حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ‏ قَالَ: أَخْبَرَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُبَارَكِ الْبَجَلِی وَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْعَبَّاسِ الْبَصْرِی الْأَزْدِی أَنَّهُمَا حَدَّثَانِی بِهَذَا الْحَدِیثِ عَنِ ابْنِ الْمُبَارَكِ قَالَ: حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عِیسَی‏ قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی خَالِدٍ الْبَجَلِی‏ عَنْ عَمْرِو بْنِ قَیسٍ‏ عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیشٍ الْأَسَدِی أَنَّهُ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیاً ع یقُولُ‏:

«أَنَا فَقَأْتُ‏ عَینَ‏ الْفِتْنَةِ وَ لَوْ لَا أَنَا مَا قُوتِلَ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ لَا أَصْحَابُ الْجَمَلِ وَ لَوْ لَا أَنِّی أَخْشَی أَنْ تَتَّكِلُوا فَتَدَعُوا الْعَمَلَ لَأَخْبَرْتُكُمْ بِالَّذِی قَضَی‏ اللَّهُ عَلَی لِسَانِ نَبِیكُمْ لِمَنْ قَاتَلَهُمْ مُبْصِراً بِضَلَالِهِمْ عَارِفاً لِلْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیهِ».

ج. متن واقعه به نقل از کتاب سلیم که طولانی‌تر است در ادامه تقدیم می‌شود. با توجه به اینکه بسیاری از قسمتهای آن مشابه است، ترجمه نشد.

كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص712-717، حدیث۱۷

أَبَانٌ عَنْ سُلَیمِ بْنِ قَیسٍ‏ قَالَ ص: عِدَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیهِ وَ قَالَ:

أَیهَا النَّاسُ أَنَا الَّذِی فَقَأْتُ‏ عَینَ‏ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یكُنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیهَا غَیرِی وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ لَمْ أَكُنْ فِیكُمْ لَمَا قُوتِلَ أَهْلُ الْجَمَلِ وَ لَا أَهْلُ صِفِّینَ‏ وَ لَا أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ ایمُ اللَّهِ‏ لَوْ لَا أَنْ تَتَكَلَّمُوا [أَنْ تَنْكُلُوا] وَ تَدَعُوا الْعَمَلَ لَحَدَّثْتُكُمْ بِمَا قَضَی اللَّهُ عَلَی لِسَانِ نَبِیهِ ص لِمَنْ قَاتَلَهُمْ مُسْتَبْصِراً فِی ضَلَالَتِهِمْ عَارِفاً بِالْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیهِ.

ثُمَّ قَالَ ع: سَلُونِی [عَمَّا شِئْتُمْ‏] قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَ اللَّهِ إِنِّی بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ أَنَا یعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلُ السَّابِقِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ وَ خَاتَمُ الْوَصِیینَ وَ وَارِثُ النَّبِیینَ وَ خَلِیفَةُ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا دَیانُ النَّاسِ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ قَسِیمُ اللَّهِ بَینَ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ أَنَا الصِّدِّیقُ الْأَكْبَرُ وَ الْفَارُوقُ الَّذِی أُفَرِّقُ بَینَ‏ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ وَ إِنَّ عِنْدِی عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ مَا مِنْ آیةٍ [نَزَلَتْ‏] إِلَّا وَ قَدْ عَلِمْتُ فِیمَا نَزَلَتْ وَ أَینَ نَزَلَتْ وَ عَلَی مَنْ نَزَلَتْ.

أَیهَا النَّاسُ [إِنَّهُ وَشِیكٌ أَنْ تَفْقِدُونِی‏] إِنِّی مُفَارِقُكُمْ وَ إِنِّی مَیتٌ أَوْ مَقْتُولٌ‏ مَا ینْتَظِرُ أَشْقَاهَا أَنْ یخْضِبَهَا مِنْ فَوْقِهَا یعْنِی لِحْیتَهُ مِنْ دَمِ رَأْسِهِ؛ وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَا تَسْأَلُونِّی مِنْ فِئَةٍ تَبْلُغُ ثَلَاثَمِائَةٍ فَمَا فَوْقَهَا فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ قِیامِ السَّاعَةِ إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِسَائِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ نَاعِقِهَا وَ بِخَرَابِ الْعَرَصَاتِ مَتَی تَخْرُبُ وَ مَتَی تَعْمُرُ بَعْدَ خَرَابِهَا إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ.

فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنَا عَنِ الْبَلَایا.

فَقَالَ ع: إِذَا سَأَلَ سَائِلٌ فَلْیعْقِلْ وَ إِذَا سُئِلَ مَسْئُولٌ فَلْیلْبَثْ‏ إِنَّ مِنْ وَرَائِكُمْ أُمُوراً مُلْتَجَّةً مُجَلْجِلَةً وَ بَلَاءً مُكْلِحاً مُبْلِحاً؛

وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ عَزَائِمُ الْأُمُورِ وَ حَقَائِقُ الْبَلَاءِ لَقَدْ أَطْرَقَ كَثِیرٌ مِنَ السَّائِلِینَ وَ اشْتَغَلَ‏ كَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ؛ وَ ذَلِكَ إِذَا ظَهَرَتْ حَرْبُكُمْ وَ نَصَلَتْ عَنْ نَابٍ‏ وَ قَامَتْ عَنْ سَاقٍ وَ صَارَتِ الدُّنْیا بَلَاءً عَلَیكُمْ حَتَّی یفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِیةِ الْأَبْرَارِ.

فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ حَدِّثْنَا عَنِ الْفِتَنِ!

فَقَالَ ع: إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شُبِّهَتْ‏ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ أَسْفَرَتْ [وَ إِنَ‏ الْفِتَنَ‏] لَهَا مَوْجٌ كَمَوْجِ الْبَحْرِ وَ إِعْصَارٌ كَإِعْصَارِ الرِّیحِ تُصِیبُ بَلَداً وَ تُخْطِئُ الْآخَرَ. فَانْظُرُوا أَقْوَاماً كَانُوا أَصْحَابَ الرَّایاتِ یوْمَ بَدْرٍ فَانْصُرُوهُمْ تُنْصَرُوا وَ تُوجَرُوا وَ تُعْذَرُوا.

أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عَلَیكُمْ مِنْ بَعْدِی فِتْنَةُ بَنِی أُمَیةَ إِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ صَمَّاءُ مُطْبِقَةٌ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ فِتْنَتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا؛ أَهْلُ بَاطِلِهَا ظَاهِرُونَ عَلَی أَهْلِ حَقِّهَا یمْلَئُونَ الْأَرْضَ بِدَعاً وَ ظُلْماً وَ جَوْراً؛ وَ أَوَّلُ مَنْ یضَعُ جَبَرُوتَهَا وَ یكْسِرُ عَمُودَهَا وَ ینْزِعُ أَوْتَادَهَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ وَ قَاصِمُ الْجَبَّارِینَ.

أَلَا إِنَّكُمْ سَتَجِدُونَ بَنِی أُمَیةَ أَرْبَابَ سَوْءٍ بَعْدِی كَالنَّابِ‏ الضَّرُوسِ تَعَضُّ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدَیهَا وَ تَضْرِبُ‏ بِرِجْلَیهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا؛ وَ ایمُ اللَّهِ لَا تَزَالُ فِتْنَتُهُمْ حَتَّی لَا تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ لِنَفْسِهِ إِلَّا كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ السَّوْءِ لِسَیدِهِ‏ إِذَا غَابَ سَبَّهُ وَ إِذَا حَضَرَ أَطَاعَهُ‏. [وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ شَرَدُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوْكَبٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ یوْمٍ لَهُمْ‏].

فَقَالَ الرَّجُلُ: فَهَلْ مِنْ جَمَاعَةٍ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ بَعْدَ ذَلِكَ؟

قَالَ ع إِنَّهَا سَتَكُونُونَ جَمَاعَةً شَتَّی عَطَاؤُكُمْ وَ حَجُّكُمْ وَ أَسْفَارُكُمْ [وَاحِدٌ] وَ الْقُلُوبُ مُخْتَلِفَةٌ.

[قَالَ قَالَ وَاحِدٌ: كَیفَ تَخْتَلِفُ الْقُلُوبُ؟

قَالَ ع‏] هَكَذَا وَ شَبَّكَ بَینَ أَصَابِعِهِ. [ثُمَّ قَالَ‏] یقْتُلُ هَذَا هَذَا [وَ هَذَا هَذَا هَرْجاً هَرْجاً] وَ یبْقَی طَغَامُ جَاهِلِیةٍ لَیسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یرَی.‏ نَحْنُ أَهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا به منجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ.

قَالَ: فَمَا أَصْنَعُ فِی ذَلِكَ الزَّمَانِ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟

قَالَ ع انْظُرُوا أَهْلَ بَیتِ نَبِیكُمْ فَإِنْ لَبَدُوا [فَالْبُدُوا] وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فَانْصُرُوهُمْ تُنْصَرُوا وَ تُعْذَرُوا فَإِنَّهُمْ لَنْ یخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًی وَ لَنْ یدْعُوكُمْ إِلَی رَدًی‏ وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ بِالتَّقَدُّمِ فَیصْرَعَكُمُ‏ الْبَلَاءُ وَ تُشْمِتَ بِكُمُ الْأَعْدَاءُ.

قَالَ: فَمَا یكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟

قَالَ ع: یفَرِّجُ اللَّهُ [الْبَلَاءَ] بِرَجُلٍ مِنْ بَیتِی كَانْفِرَاجِ الْأَدِیمِ [مِنْ بَیتِهِ ثُمَّ یرْفَعُونَ إِلَی مَنْ‏] یسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یسْقِیهِمْ بِكَأْسٍ مُصْبِرَةٍ وَ لَا یعْطِیهِمْ وَ لَا یقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا السَّیفَ هَرْجاً هَرْجاً یحْمِلُ السَّیفَ عَلَی عَاتِقِهِ ثَمَانِیةَ أَشْهُرٍ حَتَّی [تَوَدُّ] قُرَیشٌ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا أَنْ یرَوْنِی مَقَامَ وَاحِدٍ فَأُعْطِیهُمْ وَ آخُذَ مِنْهُمْ بَعْضَ مَا قَدْ مَنَعُونِی؛ وَ أَقْبَلَ مِنْهُمْ بَعْضَ مَا یرِدُ عَلَیهِمْ حَتَّی یقُولُوا مَا هَذَا مِنْ قُرَیشٍ لَوْ كَانَ هَذَا مِنْ قُرَیشٍ وَ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرَحِمَنَا؛ یغْرِیهِ اللَّهُ بِبَنِی أُمَیةَ فَیجْعَلُهُمْ تَحْتَ قَدَمَیهِ وَ یطْحَنُهُمْ طَحْنَ الرَّحَی «مَلْعُونِینَ أَینَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ‏ تَبْدِیلًا».

[از اینجا به بعد در نقل‌های قبلی نیست:]

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ رَحًی تَطْحَنُ ضَلَالَةً فَإِذَا طَحَنَتْ قَامَتْ عَلَی قُطْبِهَا أَلَا وَ إِنَّ لِطَحْنِهَا رَوْقاً وَ إِنَّ رَوْقَهَا حَدُّهَا وَ عَلَی اللَّهِ فَلُّهَا؛ أَلَا وَ إِنِّی وَ أَبْرَارُ عِتْرَتِی وَ أَطَائِبُ أُرُومَتِی أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُهُمْ كِبَاراً مَعَنَا رَایةُ الْحَقِّ وَ الْهُدَی مَنْ سَبَقَهَا مَرَقَ وَ مَنْ خَذَلَهَا مُحِقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِق؛‏ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عِلْمُنَا [وَ مِنْ حُكْمِ اللَّهِ الصَّادِقِ‏] قِیلُنَا وَ مِنْ قَوْلِ الصَّادِقِ سَمْعُنَا فَإِنْ تَتَّبِعُونَا تَهْتَدُوا بِبَصَائِرِنَا وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا عَنَّا یعَذِّبْكُمُ اللَّهُ بِأَیدِینَا أَوْ بِمَا شَاءَ؛ نَحْنُ أُفُقُ الْإِسْلَامِ بِنَا یلْحَقُ الْمُبْطِئُ وَ إِلَینَا یرْجِعُ التَّائِبُ‏ وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنْ تَسْتَعْجِلُوا وَ یتَأَخَّرَ الْحَقُّ لَنَبَّأْتُكُمْ بِمَا یكُونُ فِی شَبَابِ الْعَرَبِ وَ الْمَوَالِی؛ فَلَا تَسْأَلُوا أَهْلَ بَیتِ مُحَمَّدٍ الْعِلْمَ قَبْلَ إِبَّانِهِ وَ لَا تَسْأَلُوهُمُ الْمَالَ عَلَی الْعُسْرِ فَتُبَخِّلُوهُمْ فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْهُمُ الْبُخْلُ؛ وَ كُونُوا أَحْلَاسَ الْبُیوتِ وَ لَا تَكُونُوا عُجُلًا بُذُراً؛ كُونُوا مِنْ أَهْلِ الْحَقِّ تُعْرَفُوا بِهِ وَ تَتَعَارَفُوا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ بَینَهُمُ الْفَضَائِلَ بِعِلْمِهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمْ عِبَاداً اخْتَارَهُمْ لِنَفْسِهِ لِیحْتَجَّ بِهِمْ عَلَی خَلْقِهِ فَجَعَلَ عَلَامَةَ مَنْ أَكْرَمَ مِنْهُمْ طَاعَتَهُ وَ عَلَامَةَ مَنْ أَهَانَ مِنْهُمْ مَعْصِیتَهُ؛ وَ جَعَلَ ثَوَابَ أَهْلِ طَاعَتِهِ النَّضْرَةَ فِی وَجْهِهِ فِی دَارِ الْأَمْنِ وَ الْخُلْدِ الَّذِی لَا یوْرُعُ أَهْلُهُ وَ جَعَلَ [عُقُوبَةَ] أَهْلِ مَعْصِیتِهِ نَاراً تَأَجَّجُ لِغَضَبِهِ «وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ یظْلِمُونَ‏».

یا أیها النَّاسُ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ بِنَا مَیزَ اللَّهُ الْكَذِبَ وَ بِنَا یفَرِّجُ اللَّهُ الزَّمَانَ الْكَلِبَ وَ بِنَا ینْزِعُ اللَّهُ رِبْقَ الذُّلِّ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ‏ وَ بِنَا یفْتَحُ اللَّهُ وَ بِنَا یخْتِمُ اللَّهُ فَاعْتَبِرُوا بِنَا وَ بِعَدُوِّنَا وَ بِهُدَانَا وَ بِهُدَاهُمْ وَ بِسِیرَتِنَا وَ سِیرَتِهِمْ وَ مِیتَتِنَا وَ مِیتَتِهِمْ یمُوتُونَ بالدال‏ [بِالدَّاءِ] وَ الْقُرْحِ وَ الدُّبَیلَةِ وَ نَمُوتُ بِالْبَطَنِ‏ وَ الْقَتْلِ وَ الشَّهَادَةِ.

ثُمَّ الْتَفَتَ ع إِلَی بَنِیهِ فَقَالَ: یا بَنِی لِیبَرَّ صِغَارُكُمْ كِبَارَكُمْ وَ لِیرْحَمْ كِبَارُكُمْ صِغَارَكُمْ وَ لَا تَكُونُوا أَمْثَالَ السُّفَهَاءِ [الْجُفَاةِ] الْجُهَّالِ الَّذِینَ لَا یعْطَوْنَ فِی اللَّهِ الْیقِینَ كَبَیضٍ بِیضَ فِی دَاحٍ أَلَا وَیحَ لِلْفِرَاخِ فِرَاخِ آلِ مُحَمَّدٍ مِنْ خَلِیفَةٍ یسْتَخْلَفُ [جَبَّارٍ] عِتْرِیفٍ مُتْرَفٍ یقْتُلُ خَلَفِی وَ خَلَفَ الْخَلَفِ بَعْدِی.

أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِیغَ الرِّسَالاتِ وَ تَنْجِیزَ الْعِدَاتِ وَ تَمَامَ الْكَلِمَاتِ وَ فُتِّحَتْ لِی الْأَسْبَابُ [وَ عُلِّمْتُ الْأَنْسَابَ‏] وَ أُجْرِی لِی السَّحَابُ وَ نَظَرْتُ فِی الْمَلَكُوتِ فَلَمْ یعْزُبْ عَنِّی شَی‏ءٌ فَاتَ وَ لَمْ یفُتْنِی مَا سَبَقَنِی وَ لَمْ یشْرَكْنِی أَحَدٌ فِیمَا أَشْهَدَنِی رَبِّی‏ «یوْمَ یقُومُ الْأَشْهادُ» وَ بِی یتِمُّ اللَّهُ مَوْعِدَهُ وَ یكْمِلُ كَلِمَاتِهِ وَ أَنَا النِّعْمَةُ الَّتِی أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ وَ أَنَا الْإِسْلَامُ الَّذِی ارْتَضَاهُ لِنَفْسِهِ كُلُّ ذَلِكَ مَنٌّ مَنَّ اللَّهُ بِهِ عَلَی وَ أَذَلَّ بِهِ مَنْكِبِی وَ لَیسَ إِمَامٌ إِلَّا وَ هُوَ عَارِفٌ بِأَهْلِ وَلَایتِهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» ثُمَّ نَزَلَ [صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیارِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً كَثِیراً].

۵۷) امیرالمؤمنین ع بعد از کشته شدن محمد بن ابی‌بکر نامه‌ای طولانی به اهل مصر نوشتند و در فرازی از آن اشاره‌ای به جنگهایی که بر ایشان تحمیل شد داشتند که چون مروری بر این وقایع از زبان خود حضرت است مناسب دیدیم آن را بیاوریم.

متن کامل این نامه را مرحوم کلینی (م۳۲۹) در کتاب الرسائل خود نقل کرده است. اگرچه این کتاب مرحوم کلینی امروزه در دستها نیست، اما خوشبختانه سید بن طاووس (م۶۶۴) که به این کتاب دسترسی داشته در کتاب كشف المحجة لثمرة المهجة (ص235-269) متن کامل آن را آورده است که در ادامه، آن مقدار از متن آن را که به شرح این سه جنگ مربوط می‌شود خواهیم آورد. (لازم به ذکر است که جنگ نهروان در ماه صفر سال ۳۸ هجری بوده و محمد بن ابی‌بکر هم در همین ماه به شهادت رسیده است).

همچنین خلاصه‌ای از این نامه را ابن هلال ثقفی (م۲۸۳) در کتاب الغارات خویش آورده و برخی از اهل تسنن (ابن أبی‌الحدید) نیز به تبع وی آن را در کتب خود آورده‌اند. در اینجا ابتدا فرازهایی از این نامه را بر اساس نقل مرحوم کلینی می‌آوریم و ترجمه آن را بر اساس کتاب برنامه سعادت (ترجمه كشف المحجة لثمرة المهجة؛ ص239-247)، و سپس متن فراز مربوطه در کتاب الغارات را در ادامه (بدون ترجمه) خواهیم آورد.

الف. روایت شده است که بعد از به شهادت رسیدن محمد بن ابی‌بکر به دست عمروعاص در مصر عده‌ای از اصحاب امیرالمؤمنین ع خدمت ایشان می‌رسند و از ایشان می‌خواهند موضع خویش را نسبت به سه خلیفه گذشته بیان کند. ایشان ابتدا از چنین پیشنهادی در این زمان ناراحت می‌شوند اما بالاخره می‌پذیرند و ده تن از خواص اصحاب خویش را فرامی‌خوانند و نامه‌ای را خطاب به اهل مصر در این باره تنظیم می‌کنند و در واقع کل وقایعی که از شهادت پیامبر ص تا آن روز بر ایشان رفته‌ است را گزارش می‌کنند. در فرازی از این نامه آمده است:

... و به خدا قسم در خون عثمان تهمتی به من وارد نیست؛ نبودم مگر مردی از مسلمانان مهاجرین در خانه خود. پس چون او را كشتید نزد من آمدید كه با من بیعت نمایید، و من امتناع كردم و شما نپذیرفتید، پس دست خود جمع كردم و شما آن را گشودید، و به سوی خود كشیدم و شما آن را به طرف خود كشیدید. پس بر من هجوم آوردید مثل هجوم شتران تشنۀ كه بر آبگاه خود هجوم آورند، چنانكه گمان كردم كه یا همدیگر را می‌‌کشید و یا مرا خواهید كشت، تا حدی كه بند نعلین من گسیخت، و رداء از دوشم افتاد، و ضعیفان پایمال شدند، و خوشحالی مردم در بیعت كردن با من به‌حدی رسید كه کودکان را با خود می‌آوردند، و پیران برای آن می‌شتافتند، و علیلان را برای آن به دوش كشیدند، و پاها برای آن برهنه شد [یا: از كثرت ایستادن به انتظار بیعت نمودن، به زحمت افتاد].

پس از آن گفتید با ما بیعت كن بر آنچه با ابو بكر و عمر بیعت كردند؛ زیرا که ما غیر از تو نیابیم و به غیر تو راضی نشویم، پس با ما بیعت كن كه متفرق نشویم و اختلاف نورزیم.

پس با شما با شما به كتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و آله و سلّم بیعت نمودم، و مردم را به بیعت كردن با خود خواندم. پس هر كس با رضایت بیعت كرد از او پذیرفتم، و هر كس امتناع ورزید او را واگذاشتم. پس اول کسی كه با من بیعت كرد طلحه و زبیر بودند، كه گفتند: ما با تو بیعت كنیم به شرط‍‌ اینكه با تو در امر شریك باشیم. به ایشان گفتم: نه، و لكن شما با من در نیرو و قوت شریكید و در حال عجز مددكار منید. پس با این شرط‍‌ با من بیعت كردند، و اگر امتناع كرده بودند اكراه و اجبارشان نمی‌كردم، چنانچه نسبت به غیر ایشان نكردم.

و طلحه امید حكومت یمن داشت، و زبیر امید حكومت عراق داشت، و چون دانستند كه من به آنان حكومت نخواهم داد، به بهانه عمره از من اجازۀ مسافرت خواستند، و در حقیقت قصدشان غدر و مكر بود، پس به عایشه پیوستند و او را با عداوتهائی كه از من در دل داشت بر علیه من بر انگیختند، - و زنان ناقص ایمان، و ناقص عقل، و ناقص حظ‍‌ هستند، اما نقص ایمانشان برای آن است كه در حال حیض از نماز و روزه محرومند، و اما نقص عقلشان برای آن است كه شهادت ایشان قبول نمی‌شود مگر در دِین (قرض) ، و شهادت دو زن برابر یك مرد است، و اما نقص حظشان برای آن است كه میراث ایشان نصف میراث مردان است.

و عبد الله بن عامر آنان را به سوی بصره كشانید، و برای آنان اموال و مردان جنگی ضمانت نمود و متعهد شد، و در حالتی كه آنان عایشه را می‌كشانیدند عایشه ایشان را می‌كشانید، پس او را پناهگاه خود قرار دادند، و پشت سر او به جنگ پرداختند.

و چه گناهی بزرگتر از این است كه حرم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم را از خانۀ او بیرون آوردند و حجاب او را كه خداوند بر او لازم كرده بود كشف نمودند و زنان خود را در خانه‌های خود جای دادند.

و سه خصلت است كه بازگشت آن به مردم و ضرر آن عاید به خود آنان است:

اول خداوند فرموده است: «یا أیها النَّاسُ إِنَّما بَغْیكُمْ عَلی‏ أَنْفُسِكُم‏» (یعنی‌ای گروه مردمان جز این نیست كه سركشی شما بر ضرر خود شما است.)

دوم فرموده است: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلی‏ نَفْسِه» یعنی پس آن كس كه شكست (عهد را) پس جز این نیست كه می‌شكند بر ضرر خودش.

سوم فرموده است: «وَ لا یحیقُ الْمَكْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِه‏» (یعنی و فرو نگیرد مكر بد، مگر اهل آن را. )

به‌تحقیق كه بر من بغی و سركشی نموده، و بیعت مرا شكستند، و با من مكر و خدعه كردند.

پس من مبتلا شدم به مورد اطاعت‌ترین شخص در میان مردم، یعنی عایشه دختر ابو بكر [كه هر چه بگوید نظر به اینكه همسر پیامبر و ملقب به ام المؤمنین است مردم اطاعتش می‌نمایند] ؛ و به شجاع‌ترینِ مردم، یعنی زبیر؛ و به خصومت‌پیشه‌ترینِ مردم، یعنی طلحه. و یعلی بن منبه آنان را به دینارهای زیادی اعانت و نصرت نمود، به خدا قسم اگر امر بر من مستقر گردد، اموال او را فیء مسلمانان قرار خواهم داد.

پس از آن وارد بصره شدند در حالتی كه اهل بصره بر بیعت و طاعت من متفق و مجتمع بودند، و شیعیان من كه خزانه‌دار بیت المال خدا و مسلمانان بودند در آنجا بودند. پس مردم را به شكستن بیعت و مخالفت و عدم طاعت من دعوت نمودند، پس هر كس ایشان را اطاعت كرد كافرش دانستند و هر كس مخالفتشان كرد به قتلش رساندند.

پس حكیم بن جبله بر علیه آنان قیام كرد و با آنان مبارزه نمود، پس او را با هفتاد نفر از عبادت‌پیشگان و خاشعان درگاه الهی از اهل بصره به قتل رساندند، اینان کسانی بودند كه آنان را مثفنین (پینه‌بستگان) می‌خواندند، برای اینكه از فرط سجده، كف دستهای ایشان مثل پینۀ سینۀ شتر بود.

و یزید بن حارث یشکری از بیعت با ایشان امتناع كرد، و خطاب به طلحه و زبیر نموده و گفت: از خدا بترسید، همانا اولِ شما ما را به سوی بهشت كشانید؛ آخرِ شما ما را بجهنم نكشاند، و ما را تكلیف نكنید كه مدعی را تصدیق نموده و بر علیه غائب حكم نماییم. اما دست راست مرا بیعت با علی بن ابی طالب علیه السّلام مشغول داشته است، و دست چپ من فارغ است اگر می‌خواهید آن را بگیرید، پس گلویش فشردند تا بمرد.

و عبد الله بن حكیم تمیمی برخواست و گفت:‌ ای طلحه! آیا این نامه را می‌شناسی‌؟

گفت: آری این نامۀ من است به سوی تو. گفت: آیا می‌دانی در آن چه نوشته‌ای؟

گفت: آن را برای من بخوان.

پس خواند، و در آن عیب عثمان و دعوت به قتل او بود، پس او را از بصره بیرون كردند.

و عثمان بن حنیف انصاری کارگزار مرا به مكر و حیله گرفتند و او را مثله نمودند، و تمام موهای سر و روی او را كندند، و شیعیان مرا گروهی را به قتل صبر و گروهی را به مكر و حیله به قتل رساندند، و گروهی شمشیر كشیده و پایداری كردند تا خدا را ملاقات نمودند.

و به خدا قسم، اگر نكشته بودند مگر یك نفر را هر آینه خون ایشان و خون لشكریانشان بر من حلال بود؛ برای اینكه به قتل كشته‌شد‌گان راضی بودند، علاوه بر اینكه بیش از عده‌ای كه با خود آورده بودند كشتند.

و به‌تحقیق كه خداوند شر آنان را زایل نمود پس دوری از رحمت حق باد برای گروه ستمكاران.

اما طلحه را مروان با تیر زد و بكشت؛

و اما زبیر، من فرمایش رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم را كه فرمود: همانا تو با علی جنگ خواهی كرد در حالتی كه در حق او ظلم‌كننده هستی، به یادش آوردم؛

و اما عایشه همانا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم او را از این سفر نهی فرموده بود، پس از روی ندامت و پشیمانی از آنچه از او سر زد دست به دندان گزید.

و این در حالی بود كه طلحه چون در منزل «ذاقار» وارد شد، بر پای خواسته، خطبۀ خواند و گفت:‌ ای گروه مردم، ما دربارۀ عثمان به خطا رفتیم، خطایی كه از آن رهائی نیابیم مگر با طلب كردن خون او، و علی قاتل اوست و خون عثمان بر گردن اوست، كه اینك با شكاك یمن، و نصارای قبیلۀ ربیعه، و منافقان قبیلۀ مضر در منزلگاه «دارن» وارد شده است!

پس چون این كلام طلحه و كلام قبیحی از زبیر به من رسید به سوی ایشان فرستادم، و ایشان را به حق محمد صلی الله علیه و آله و سلّم قسم دادم، كه آیا شما با اهل مصر هنگامی كه عثمان را محاصره نموده بودند نزد من نیامدید و گفتید كه: با ما در قتل عثمان همراهی كن كه ما به غیر از همراهی و مددكاری تو نیروی كشتن او را نداریم و تو خود می‌دانی كه وی ابوذر را از مدینه بیرون كرد، و عمار را به‌قدری زد كه به فتق مبتلا شد، و حكم بن ابی‌العاص را پناه داد در حالی كه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم و ابو بكر و عمر او را طرد كرده بودند، و فاسق به حکم خدا، ولید بن عقبه را عامل خود قرار داد، و خالد بن عرفطۀ عذری را بر كتاب خدا مسلط‍‌ كرد كه آن را پاره كرده و بسوزانید. و من در جواب شما گفتم: تمام اینها را می‌دانم و لكن امروز قتل او را صلاح ندانم، و زود است كه دوغ در مشك، كرۀ خود را خارج نماید (كنایه از آن است كه بزودی نتیجۀ كارها ظاهر گردد و مطلب بر همه كس روشن شود). پس به آنچه گفتم اقرار و اعتراف نمودند.

و اما اینكه می‌گویید: ما طلب خون عثمان نماییم، همانا دو پسران او عمرو و سعید حاضرند. ایشان را واگذارید تا خون پدر مطالبه نمایند، چه وقت طایفۀ اسد و طایفۀ تیم، اولیای بنی‌امیه بوده‌اند؟

پس ناچار محكوم شده، و از جواب عاجز ماندند.

پس از آن عمران بن حصین خزاعی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم كه در مدح او احادیثی وارد شده است بر پای خواسته و گفت:‌ ای طلحه و ‌ای زبیر! بیعت ما را با علی برای بیعت با خود نشكنید، و ما را از اطاعت علی خارج نكنید، و بر شكستن بیعت او وادارمان منمائید؛ زیرا كه رضای خدا در آن است، آیا در خانه‌های شما جای شما نبود كه ام المؤمنین را از خانه‌اش به در آورده و بدینجا آوردید؟ و شگفت در مخالفت او است با علی، و مسافرت اوست با شما، پس خود را از ما باز دارید، و از راهی كه آمده‌اید برگردید كه ما بندۀ كسی كه غلبه نماید، و اول كسی كه سبقت گیرد، نیستیم. پس طلحه و زبیر قصد قتل وی كردند و لكن دست باز داشتند.

و به‌تحقیق كه عایشه در مسیر خود به شك افتاد، و قتال و جنگ در نظرش بزرگ آمده و از آن ترسناك بود، پس كاتب خود عبیدالله بن كعب نمیری را طلب نموده و گفت: بنویس از عایشه بنت ابی‌بكر الی علی بن ابی‌طالب. كاتب او گفت: این چیزی است كه قلم به آن جاری نگردد. عایشه گفت: برای چه‌؟ گفت: برای اینكه علی بن ابی طالب در اسلام اول است، و بدین سبب حق آن است كه در نامه ابتدا بنام او شود. پس عایشه گفت: بنویس: الی علی بن ابی طالب من عایشه بنت ابی بكر، اما بعد، همانا من جاهل به قرابت تو با رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم نیستم، و قدمت تو را در اسلام می‌دانم، و عنایت رسول الله ص به تو را انكار ندارم، و جز این نیست كه من برای اصلاح میان فرزندان خود بیرون آمده‌ام، و اگر تو از این دو مرد (طلحه و زبیر) دست بازداری من با تو جنگ ندارم.

و این كلمات را در ضمن كلام بسیاری بود كه نوشته بود، و من به یك حرف هم او را جواب ندادم، و جواب او را برای وقت قتال و جنگ با او به تأخیر انداختم.

پس چون خداوند برای من خیر و خوبی مقدر فرموده و مرا بر آنان غلبه داد، به سوی كوفه رهسپار شدم، و عبدالله بن عباس را به جای خود گذاشته و بر بصره حكومتش دادم، و وارد كوفه شدم در حالتی كه تمام وجوه، و نواحی و اطراف غیر از شام برای من رام شده بود.

پس دوست داشتم كه حجت را تمام كرده و عذر خود را بیان نمایم، و امتثال امر خداوند نمایم كه می‌فرماید: «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی‏ سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنین‏» [انفال/۵۸].

پس جریر بن عبد الله را به سوی معاویه فرستادم که عذری برایش نماند و حجت را بر او تمام كردم، پس نامۀ مرا رد كرد، و حق مرا انكار نمود، و بیعت مرا شكست، و به سوی من فرستاد كه قاتلان عثمان را به نزد من بفرست!

پس من به سوی او فرستادم كه: تو را چه كار با قاتلان عثمان؟! فرزندان او از تو اولی و احق‌اند، پس تو و ایشان در طاعت من داخل شوید و پس از آن با آن گروه مخاصمه و محاكمه نمائید تا اینكه شما و ایشان را بر كتاب خدا وادار نمایم، و در میان شما و ایشان مطابق كتاب خدا حكم نمایم، و گرنه این خدعه و مكری است مانند خدعه با بچه‌ای كه او را از شیر باز دارند.

و چون از این امر مأیوس شد به سوی من فرستاد كه: شام را در زمان حیات خود برای من قرار ده و اگر موت تو برسد برای احدی بر من حق طاعت و متابعت نباشد، و جز این نیست كه با این حیله خواست طاعت مرا از گردن خود خلع نماید، پس من بناچار از آن امتناع ورزیدم.

پس از آن به سوی من فرستاد كه: اهل حجاز بر اهالی شام حكومت داشتند مادامی كه عثمان را نكشته بودند و چون عثمان را كشتند اهل شام بر اهل حجاز حاكم گردیدند!

پس جواب او را دادم كه: اگر راست می‌گویی یك نفر از قریش شام را نام ببر كه شایستۀ خلافت بوده باشد، و مورد قبول شوری بوده باشد، و اگر تو چنین کسی نمی‌یابی، من برای تو از قریش حجاز نام ببرم كسی را كه شایسته و لایق خلافت باشد، و مورد قبول شوری بوده باشد. و من به سوی اهل شام نظر كردم و دیدم كه آنان باقیماندگان جنگ احزاب، و پروانۀ دور آتش، و گرگان طمع‌اند، از هر جانب مردمانی جمع شده‌اند كه شایسته است كه ادب شوند، و به متابعت سنت وادار گردند؛ نه از مهاجرانند و نه از انصارند، و نه از تابعین بإحسان‌اند [اشاره به آیه «والذین اتبعوهم بإحسان» (توبه/۱۰۰)]، پس به طاعت و جماعت و اتحاد دعوتشان نمودم، و آنان ابا و امتناع نمودند، و نخواستند مگر مفارقت و مخالفت را، پس از آن در مقابل مسلمانان قیام نموده و با تیر و نیزه آنان را زدند و به قتل رساندند.

در این حال به مبارزۀ با ایشان قیام نمودم، و به جهاد با ایشان پرداختم، پس چون سلاح جنگ ایشان را فرو گرفت، و الم جراحت را چشیدند قرآنها را بر نیزه‌ها بلند كردند و شما را به سوی آن دعوت نمودند.

و من شما را خبر دادم كه آنان اهل دین و قرآن نیستند، و از راه كید و خدعه این قرآنها را بلند كرده‌اند، پس در قتال و جنگ با ایشان استوار باشید، و شما گفتید: از آنان قبول كن و دست از ایشان بازدار؛ كه اگر آنچه در قرآن است قبول كردند و بر حقی كه ما بر آن هستیم اجتماع نموده و موافقت نمودند از آنان قبول كرده و از ایشان دست بازداریم.

پس میان شما و ایشان صلح شد بر دو نفر كه در این كار حكم باشند، و آنچه را قرآن زنده كرده است زنده نمایند و آنچه را قرآن می‌رانده است بمیرانند، پس اندیشه و رأی آن دو نفر مختلف شد، و حكم هر یك بر خلاف دیگری واقع شد، و آنچه در قرآن است دور انداختند، و با اینكه خود اهل قرآن بودند با آن مخالفت ورزیدند.

پس از آن گروهی، از ما كناره‌گیری نمودند، و ما هم متعرض آنان نشدیم، و تا ما را ترك كرده آنان را واگذاشتیم، تا اینكه در اطراف به فساد و خون‌ریزی پرداختند، و از جمله كسانی كه به قتل رساندند اهل حیره از قبیلۀ بنی اسد بودند، و خباب و پسر و همسر او را، و حارث بن مره عبدی را كشتند.

پس فرستاده‌ای به سوی ایشان فرستادم: كه كشندگان برادران ما را به ما بسپارید.

جواب دادند كه: ما همه كشندگان آنان هستیم.

پس از آن در مقام جنگ با ما برآمدند، و سواره و پیاده به ما حمله‌ور شدند، و خداوند آنان را مغلوب كرد و مانند سایر ستمكاران هلاكشان نمود...

كشف المحجة لثمرة المهجة، ص 235-236 و ص۲۵۱-۲۶۴

قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ یعْقُوبَ فِی كِتَابِ الرَّسَائِلِ: عَنْ عَلِی بْنِ إِبْرَاهِیمَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: كَتَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیهِ السَّلَامُ كِتَاباً بَعْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنَ النَّهْرَوَانِ وَ أَمَرَ أَنْ یقْرَأَ عَلَی النَّاسِ، وَ ذَلِكَ أَنَّ النَّاسَ سَأَلُوهُ عَنْ أَبِی بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ، فَغَضِبَ عَلَیهِ السَّلَامُ وَ قَالَ: «قَدْ تَفَرَّغْتُمْ لِلسُّؤَالِ عَمَّا لَا یعْنِیكُمْ وَ هَذِهِ مِصْرُ قَدِ انْفَتَحَتْ وَ قَتَلَ مُعَاوِیةُ ابْنَ خَدِیجٍ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی بَكْرٍ، فَیا لَهَا مِنْ مُصِیبَةٍ مَا أَعْظَمَهَا بِمُصِیبَتِی بِمُحَمَّدٍ، فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ إِلَّا كَبَعْضِ بَنِی، سُبْحَانَ اللَّهِ بَینَا نَحْنُ نَرْجُو أَنْ نَغْلِبَ الْقَوْمَ عَلَی مَا فِی أَیدِیهِمْ إِذْ غَلَبُونَا عَلَی مَا فِی أَیدِینَا، وَ أَنَا كَاتِبٌ لَكُمْ كِتَاباً فِیهِ تَصْرِیحُ مَا سَأَلْتُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی.

فَدَعَا كَاتِبَهُ عُبَیدَ اللَّهِ بْنَ أَبِی رَافِعٍ فَقَالَ لَهُ «أَدْخِلْ عَلَی عَشَرَةً مِنْ ثِقَاتِی».

فَقَالَ: سَمِّهِمْ لِی یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.

فَقَالَ: «أَدْخِلْ أَصْبَغَ بْنَ نُبَاتَةَ، وَ أَبَا الطُّفَیلِ عَامِرَ بْنَ وَائِلَةَ الْكِنَانِی، وَ رَزِینَ بْنَ حُبَیشٍ الْأَسَدِی، وَ جُوَیرِیةَ بْنَ مُسْهِرٍ الْعَبْدِی، وَ خِنْدَفَ بْنَ زُهَیرٍ الْأَسَدِی، وَ حَارِثَةَ بْنَ مُضَرِّبٍ الْهَمْدَانِی، وَ الْحَارِثَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَعْوَرَ الْهَمْدَانِی، وَ مِصْبَاحَ النَّخَعِی، وَ عَلْقَمَةَ بْنَ قَیسٍ، وَ كُمَیلَ بْنَ زِیادٍ، وَ عُمَیرَ بْنَ زُرَارَةَ» فَدَخَلُوا عَلَیهِ فَقَالَ لَهُمْ: «خُذُوا هَذَا الْكِتَابَ، وَ لْیقْرَأْهُ عُبَیدُ اللَّهِ بْنُ أَبِی رَافِعٍ وَ أَنْتُمْ شُهُودٌ كُلَّ یوْمِ جُمُعَةٍ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ عَلَیكُمْ فَأَنْصِفُوهُ بِكِتَابِ اللَّهِ بَینَكُمْ وَ بَینَهُ»:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، إِلَی شِیعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ،...۱۵۰

وَ اللَّهِ مَا یلْزَمُنِی فِی دَمِ عُثْمَانَ تُهْمَةٌ [ثُلْمَةٌ «خ»] مَا كُنْتُ إِلَّا رَجُلًا مِنَ الْمُسْلِمِینَ الْمُهَاجِرِینَ فِی بَیتِی (كَذَا). فَلَمَّا قَتَلْتُمُوهُ أَتَیتُمُونِی تُبَایعُونِّی فَأَبَیتُ عَلَیكُمْ وَ أَبَیتُمْ عَلَی، فَقَبَضْتُ یدِی فَبَسَطْتُمُوهَا، وَ بَسَطْتُهَا فَمَدَدْتُمُوهَا ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَی تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِیمِ عَلَی حِیاضِهَا یوْمَ وُرُودِهَا حَتَّی ظَنَنْتُ أَنَّكُمْ قَاتِلِی وَ أَنَّ بَعْضَكُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ، حَتَّی انْقَطَعَتِ النَّعْلُ وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ، وَ وُطِئَ الضَّعِیفُ وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَیعَتِهِمْ إِیای أَنْ حَمَلَ إِلَیهَا الصَّغِیرُ وَ هَدَجَ إِلَیهَا الْكَبِیرُ وَ تَحَامَلَ إِلَیهَا الْعَلِیلُ وَ حَسَرَتْ لَهَا الْكِعَابُ‏.

فَقَالُوا: بَایعْنَا عَلَی مَا بُویعَ عَلَیهِ أَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ، فَإِنَّا لَا نَجِدُ غَیرَكَ وَ لَا نَرْضَی إِلَّا بِكَ، بَایعْنَا لَا نَفْتَرِقُ وَ لَا نَخْتَلِفُ.

فَبَایعْتُكُمْ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ. دَعَوْتُ‏ النَّاسَ‏ إِلَی‏ بَیعَتِی‏ فَمَنْ بَایعَنِی طَائِعاً قَبِلْتُ مِنْهُ، وَ مَنْ أَبَی تَرَكْتُهُ، فَكَانَ أَوَّلُ مَنْ بَایعَنِی طَلْحَةَ وَ الزُّبَیرَ، فَقَالا: «نُبَایعُكَ عَلَی أَنَّا شُرَكَاؤُكَ فِی الْأَمْرِ». فَقُلْتُ: لَا وَ لَكِنَّكُمَا شُرَكَائِی فِی الْقُوَّةِ وَ عَوْنَای فِی الْعَجْزِ فَبَایعَانِی عَلَی هَذَا الْأَمْرِ، وَ لَوْ أَبَیا لَمْ أُكْرِهْهُمَا كَمَا لَمْ أُكْرِهْ غَیرَهُمَا.

وَ كَانَ طَلْحَةُ یرْجُو الْیمَنَ، وَ الزُّبَیرُ یرْجُو الْعِرَاقَ، فَلَمَّا عَلِمَا أَنِّی غَیرُ مُوَلِّیهِمَا اسْتَأْذَنَانِی لِلْعُمْرَةِ یرِیدَانِ الْغَدْرَ، فَاتَّبَعَا [فَأَتَیا «خ»] عَایشَةَ وَ اسْتَخَفَّاهَا- مَعَ كُلِّ شَی‏ءٍ فِی نَفْسِهَا عَلَی‏ - وَ النِّسَاءُ نَوَاقِصُ الْإِیمَانِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ؛ نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، فَأَمَّا نُقْصَانُ إِیمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّیامِ فِی أَیامِ حَیضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَلَا شَهَادَةَ لَهُنَّ إِلَّا فِی الدَّینِ، وَ شَهَادَةُ امْرَأَتَینِ بِرَجُلٍ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَی الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِیثِ الرِّجَالِ‏.

وَ قَادَهُمَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرٍ إِلَی الْبَصْرَةِ، وَ ضَمِنَ لَهُمَا الْأَمْوَالَ وَ الرِّجَالَ، فَبَینَا هُمَا یقُودَانِهَا إِذْ هِی تَقُودُهُمَا (كَذَا) فَاتَّخَذَاهَا فِئَةً یقَاتِلَانِ دُونَهَا فَأَی خَطِیئَةٍ أَعْظَمُ مِمَّا أَتَیا، أَخْرَجَا زَوْجَةَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ مِنْ بَیتِهَا فَكَشَفَا عَنْهَا حِجَاباً سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَیهَا وَ صَانَا حَلَائِلَهُمَا فِی بُیوتِهِمَا، وَ لَا أَنْصَفَا اللَّهَ وَ لَا رَسُولَهُ مِنْ أَنْفُسِهِمَا ثَلَاثُ [بِثَلَاثِ «مَ»] خِصَالٍ مَرْجِعُهَا عَلَی النَّاسِ- [فِی كِتَابِ اللَّهِ-: الْبَغْی وَ الْمَكْرُ وَ النَّكْثُ‏].

قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: یا أیها النَّاسُ إِنَّما بَغْیكُمْ عَلی‏ أَنْفُسِكُمْ‏ وَ قَالَ: فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلی‏ نَفْسِهِ‏ وَ قَالَ: وَ لا یحِیقُ الْمَكْرُ السَّیئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ‏ فَقَدْ بَغَیا عَلَی وَ نَكَثَا بَیعَتِی وَ مَكَرَانِی [وَ مَكَرَا بِی «خ»] فَمُنِیتُ بِأَطْوَعِ النَّاسِ فِی النَّاسِ عَایشَةَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ وَ بِأَشْجَعِ [وَ بِأَنْجَعِ «خ ل»] النَّاسِ الزُّبَیرِ، وَ بِأَخْصَمِ النَّاسِ طَلْحَةَ بْنِ‏ عُبَیدِ اللَّهِ، وَ أَعَانَهُمْ عَلَی یعْلَی بْنُ مُنْیةَ بِأَصْوُعِ الدَّنَانِیرِ، وَ اللَّهِ لَئِنِ اسْتَقَامَ أَمْرِی لَأَجْعَلَنَّ مَالَهُ فَیئاً لِلْمُسْلِمِینَ‏.

ثُمَّ أَتَوُا الْبَصْرَةَ وَ أَهْلُهَا مُجْتَمِعُونَ عَلَی بَیعَتِی وَ طَاعَتِی وَ بِهَا شِیعَتِی: خُزَّانُ بَیتِ مَالِ اللَّهِ وَ مَالِ الْمُسْلِمِینَ فَدَعَوُا النَّاسَ إِلَی مَعْصِیتِی وَ إِلَی نَقْضِ بَیعَتِی وَ طَاعَتِی، فَمَنْ أَطَاعَهُمْ أَكْفَرُوهُ وَ مَنْ عَصَاهُمْ قَتَلُوهُ‏.

فَنَاجَزَهُمْ حَكِیمُ بْنُ‏ جَبَلَةَ فَقَتَلُوهُ فِی سَبْعِینَ رَجُلًا مِنْ عُبَّادِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ وَ مُخْبِتِیهِمْ یسَمُّونَ الْمُثَفَّنِینَ كَأَنَّ رَاحَ أَكُفِّهِمْ ثَفِنَاتُ إِبِلٍ‏.

وَ أَبَی أَنْ یبَایعَهُمْ یزِیدُ بْنُ الْحَارِثِ الْیشْكُرِی، فَقَالَ: «اتَّقِیا اللَّهَ، إِنَّ أَوَّلَكُمْ قَادَنَا إِلَی الْجَنَّةِ فَلَا یقُودُنَا آخِرُكُمْ إِلَی النَّارِ، فَلَا تُكَلِّفُونَا أَنْ نُصَدِّقَ الْمُدَّعِی وَ نَقْضِی عَلَی الْغَائِبِ، أَمَّا یمِینِی فَشَغَلَهَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ بِبَیعَتِی إِیاهُ وَ هَذِهِ شِمَالِی فَارِغَةٌ فَخُذَاهَا إِنْ شِئْتُمَا». فَخُنِقَ حَتَّی مَاتَ رَحِمَهُ اللَّهُ.

وَ قَامَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حَكِیمٍ التَّمِیمِی فَقَالَ: «یا طَلْحَةُ هَلْ تَعْرِفُ هَذَا الْكِتَابَ. قَالَ: نَعَمْ هَذَا كِتَابِی إِلَیكَ. قَالَ: هَلْ تَدْرِی مَا فِیهِ؟ قَالَ: اقْرَأْهُ عَلَی. [فَقَرَأَهُ‏] فَإِذَا فِیهِ عَیبُ عُثْمَانَ، وَ دُعَاؤُهُ إِلَی قَتْلِهِ» فَسَیرُوهُ مِنَ الْبَصْرَةِ وَ أَخَذُوا عَامِلِی عُثْمَانَ بْنِ حُنَیفٍ الْأَنْصَارِی غَدْراً فَمَثَّلُوا بِهِ كُلَّ الْمُثْلَةِ، وَ نَتَفُوا كُلَّ شَعْرَةٍ فِی رَأْسِهِ وَ وَجْهِهِ.

وَ قَتَلُوا شِیعَتِی طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً، وَ طَائِفَةٌ عَضُّوا بِأَسْیافِهِمْ حَتَّی لَقُوا اللَّهَ‏ فَوَ اللَّهِ لَوْ لَمْ یقْتُلُوا مِنْهُمْ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً لَحَلَّ لِی بِهِ دِمَاؤُهُمْ وَ دِمَاءُ ذَلِكَ‏ الْجَیشِ لِرِضَاهُمْ به قتل مَنْ قُتِل‏ دَعْ [مَعَ «خ ل»] أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا أَكْثَرَ مِنَ الْعِدَّةِ الَّتِی قَدْ دَخَلُوا بِهَا عَلَیهِمْ‏ وَ قَدْ أَدَالَ اللَّهُ مِنْهُمْ‏ فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ‏ فَأَمَّا طَلْحَةُ فَرَمَاهُ مَرْوَانُ بِسَهْمٍ فَقَتَلَهُ‏ وَ أَمَّا الزُّبَیرُ فَذَّكَرْتُهُ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ: «إِنَّكَ تُقَاتِلُ عَلِیاً وَ أَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ».

وَ أَمَّا عَایشَةُ فَإِنَّهَا كَانَتْ [ظ] نَهَاهَا رَسُولُ اللَّهِ [صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ «خ»] عَنْ مَسِیرِهَا فَعَضَّتْ یدَیهَا نَادِمَةً عَلَی مَا كَانَ مِنْهَا.

وَ قَدْ كَانَ طَلْحَةُ لَمَّا نَزَلَ «ذَا قَارٍ» قَامَ خَطِیباً فَقَالَ أَیهَا النَّاسُ إِنَّا أَخْطَأْنَا فِی عُثْمَانَ خَطِیئَةً مَا یخْرِجُنَا مِنْهَا إِلَّا الطَّلَبُ بِدَمِهِ، وَ عَلِی قَاتِلُهُ وَ عَلَیهِ دَمُهُ، وَ قَدْ نَزَلَ «دارن» [دارا «م»] مَعَ شُكَّاكِ الْیمَنِ وَ نَصَارَی رَبِیعَةَ وَ مُنَافِقِی مُضَرَ».

فَلَمَّا بَلَغَنِی قَوْلُهُ وَ قَوْلٌ كَانَ عَنِ الزُّبَیرِ قَبِیحٌ‏ بَعَثْتُ إِلَیهِمَا أُنَاشِدُهُمَا به حق مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ (أَ) مَا أَتَیتُمَانِی وَ أَهْلُ مِصْرَ مُحَاصِرُوا عُثْمَانَ فَقُلْتُمَا: «اذْهَبْ بِنَا إِلَی هَذَا الرَّجُلِ فَإِنَّا لَا نَسْتَطِیعُ قَتْلَهُ إِلَّا بِكَ. لِمَا تَعْلَمُ أَنَّهُ سَیرَ أَبَاذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ فَتَقَ عَمَّاراً وَ آوَی الْحَكَمَ بْنَ أَبِی الْعَاصِ- وَ قَدْ طَرَدَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ‏ وَ أَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ- وَ اسْتَعْمَلَ الْفَاسِقَ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ‏ الْوَلِیدَ بْنَ عُقْبَةَ، وَ سَلَّطَ خَالِدَ بْنَ عُرْفُطَةَ الْعَذَرِی عَلَی كِتَابِ اللَّهِ یمَزِّقُهُ وَ یحْرِقُهُ» فَقُلْتُ: كُلَّ هَذَا قَدْ عَلِمْتُ وَ لَا أَرَی قَتْلَهُ یوْمِی هَذَا. وَ أَوْشَكَتْ (وَ أَوْشَكَ «خ») سِقَاؤُهُ أَنْ یخْرِجَ الْمَخْضُ زُبْدَتَهُ‏ فَأَقَرَّا بِمَا قُلْتُ.

وَ أَمَّا قَوْلُكُمَا «إِنَّكُمَا تَطْلُبَانِ بِدَمِ عُثْمَانَ» فَهَذَانِ ابْنَاهُ عَمْروٌ وَ سَعِیدٌ فَخَلُّوا عَنْهُمَا یطْلُبَانِ دَمَ أَبِیهِمَا (وَ) مَتَی كَانَ أَسَدٌ وَ تَیمٌ أَوْلِیاءَ بَنِی أُمَیةَ، فَانْقَطَعَا عِنْدَ ذَلِكَ.

فَقَامَ عِمْرَانُ بْنُ حُصَینٍ الْخُزَاعِی، صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ [صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ «مَ»] وَ قَالَ: «یا هَذَانِ لَا تُخْرِجَانَا بِبَیعَتِكُمَا مِنْ طَاعَةِ عَلِی وَ لَا تَحْمِلَانا عَلَی نَقْضِ بَیعَتِهِ فَإِنَّهَا لِلَّهِ رِضًی، أَمَا وَسِعَتْكُمَا بُیوتُكُمَا حَتَّی أَتَیتُمَا بِأُمِّ الْمُؤْمِنِینَ، فَالْعَجَبُ لِاخْتِلَافِهَا إِیاكُمَا وَ مَسِیرِهَا مَعَكُمَا، فَكُفَّا عَنَّا أَنْفُسَكُمَا وَ ارْجِعَا مِنْ حَیثُ جِئْتُمَا، فَلَسْنَا عَبِیدَ مَنْ غَلَبَ، وَ لَا أَوَّلَ مَنْ سَبَقَ» فَهَمَّا بِهِ ثُمَّ كَفَّا عَنْهُ.

وَ كَانَتْ عَایشَةُ قَدْ شَكَّتْ فِی مَسِیرِهَا وَ تَعَاظَمَتِ الْقِتَالَ‏ فَدَعَتْ كَاتِبَهَا عُبَیدَ اللَّهِ بْنَ كَعْبٍ النُّمَیرِی فَقَالَتْ: اكْتُبْ مِنْ عَایشَةَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ إِلَی عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ‏. فَقَالَ: هَذَا أَمْرٌ لَا یجْرِی بِهِ الْقَلَمُ. قَالَتْ وَ لِمَ؟ قَالَ: لِأَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ فِی الْإِسْلَامِ أَوَّلٌ، وَ لَهُ بِذَلِكَ الْبَدْءُ فِی الْكِتَابِ. فَقَالَتْ: اكْتُبْ «إِلَی عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ مِنْ عَایشَةَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ، أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لَسْتُ أَجْهَلُ قَرَابَتَكَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا قِدَمَكَ فِی الْإِسْلَامِ، وَ لَا غَنَاءَكَ [عَنَاءَكَ «مَ»] مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ مُصْلِحَةً بَینَ بَنِی لَا أُرِیدُ حَرْبَكَ إِنْ كَفَفْتَ عَنْ هَذَینِ الرَّجُلَینِ» فِی كَلَامٍ لَهَا كَثِیرٍ. فَلَمْ أُجِبْهَا بِحَرْفٍ، وَ أَخَّرْتُ جَوَابَهَا لِقِتَالِهَا.

فَلَمَّا قَضَی اللَّهُ لِی الْحُسْنَی سِرْتُ إِلَی الْكُوفَةِ، وَ اسْتَخْلَفْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ عَلَی الْبَصْرَةِ؛ فَقَدِمْتُ الْكُوفَةَ وَ قَدِ اتَّسَقَتْ لِی الْوُجُوهُ كُلُّهَا إِلَّا الشَّامَ، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَتَّخِذَ الْحُجَّةَ وَ أُفْضِی [وَ أَقْضِی «م»] الْعُذْرَ، وَ أَخَذْتُ بِقَوْلِ اللَّهِ تَعَالَی: «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی‏ سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنِین».

فَبَعَثْتُ جَرِیرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ إِلَی مُعَاوِیةَ مُعْذِراً إِلَیهِ، مُتَّخِذاً لِلْحُجَّةِ عَلَیهِ، فَرَدَّ كِتَابِی وَ جَحَدَ حَقِّی وَ دَفَعَ بَیعَتِی وَ بَعَثَ إِلَی أَنِ ابْعَثْ إِلَی قَتَلَةَ عُثْمَانَ، فَبَعَثْتُ إِلَیهِ: مَا أَنْتَ وَ قَتَلَةَ عُثْمَانَ؟! أَوْلَادُهُ أَوْلَی بِهِ، فَادْخُلْ أَنْتَ وَ هُمْ فِی طَاعَتِی. ثُمَّ خَاصِمِ الْقَوْمَ لِأَحْمِلَكُمْ وَ إِیاهُمْ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ وَ إِلَّا فَهَذِهِ خُدْعَةُ الصَّبِی عَنْ رِضَاعِ الْمَلِی.

فَلَمَّا یئِسَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ، بَعَثَ إِلَی أَنِ اجْعَلِ الشَّامَ لِی حَیاتَكَ، فَإِنْ حَدَثَ بِكَ حَادِثٌ (حَادِثَةٌ «مَ») مِنَ الْمَوْتِ لَمْ یكُنْ لِأَحَدٍ عَلَی طَاعَةٌ، وَ إِنَّمَا أَرَادَ بِذَلِكَ أَنْ یخْلَعَ طَاعَتِی مِنْ عُنُقِهِ.

فَأَبَیتُ عَلَیهِ، فَبَعَثَ إِلَی أَنَّ أَهْلَ الْحِجَازِ كَانُوا الْحُكَّامَ عَلَی أَهْلِ الشَّامِ، فَلَمَّا قَتَلُوا عُثْمَانَ صَارَ أَهْلُ الشَّامِ الْحُكَّامَ عَلَی أَهْلِ الْحِجَازِ، فَبَعَثْتُ إِلَیهِ: إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فَسَمِّ لِی رَجُلًا مِنْ قُرَیشِ الشَّامِ تَحِلُّ لَهُ الْخِلَافَةُ وَ یقْبَلُ فِی الشُّورَی فَإِنْ لَمْ تَجِدْهُ سَمَّیتُ لَكَ مِنْ قُرَیشِ الْحِجَازِ مَنْ یحِلُّ لَهُ الْخِلَافَةُ وَ یقْبَلُ فِی الشُّورَی.

وَ نَظَرْتُ إِلَی أَهْلِ الشَّامِ فَإِذَا هُمْ بَقِیةُ الْأَحْزَابِ فَرَاشُ نَارٍ وَ ذِئَابُ [ذُبَابُ «مَ»] طَمَعٍ تَجَمَّعَ مِنْ كُلِّ أَوْبٍ‏ مِمَّنْ ینْبَغِی أَنْ یؤَدَّبَ وَ یحْمَلَ عَلَی السُّنَّةِ، لَیسُوا مِنَ (با «م») الْمُهَاجِرِینَ وَ لَا الْأَنْصَارِ، وَ لَا التَّابِعِینَ بِإِحْسَانٍ، فَدَعَوْتُهُمْ إِلَی الطَّاعَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَأَبَوْا إِلَّا فِرَاقِی وَ شِقَاقِی.

ثُمَّ نَهَضُوا فِی وَجْهِ الْمُسْلِمِینَ ینْضَحُونَهُمْ بِالنَّبْلِ وَ یشْجُرُونَهُمْ بِالرِّمَاحِ‏ فَعِنْدَ ذَلِكَ نَهَضْتُ إِلَیهِمْ فَلَمَّا عَضَّتْهُمُ السِّلَاحُ وَ وَجَدُوا أَلَمَ الْجِرَاحِ‏ رَفَعُوا الْمَصَاحِفَ یدْعُوكُمْ (فَدَعَوْكُمْ «م») إِلَی مَا فِیهَا. فَأَنْبَأْتُكُمْ أَنَّهُمْ لَیسُوا بِأَهْلِ دِینٍ وَ لَا قُرْآنٍ، وَ إِنَّمَا رَفَعُوهَا مَكِیدَةً وَ خَدِیعَةً فَامْضُوا لِقِتَالِهِمْ، فَقُلْتُمْ اقْبَلْ مِنْهُمْ وَ اكْفُفْ عَنْهُمْ فَإِنَّهُمْ إِنْ أَجَابُوا إِلَی مَا فِی الْقُرْآنِ جَامَعُونَا عَلَی مَا نَحْنُ عَلَیهِ مِنَ الْحَقِ‏ فَقَبِلْتُ مِنْهُمْ وَ كَفَفْتُ عَنْهُمْ‏ فَكَانَ الصُّلْحُ بَینَكُمْ وَ بَینَهُمْ عَلَی رَجُلَینِ حَكَمَینِ لِیحْییا مَا أَحْیاهُ الْقُرْآنُ، وَ یمِیتَا مَا أَمَاتَهُ الْقُرْآنُ، فَاخْتَلَفَ رَأْیهُمَا وَ اخْتَلَفَ حُكْمُهُمَا فَنَبَذَا مَا فِی الْكِتَابِ وَ خَالَفَا مَا فِی الْقُرْآنِ وَ كَانَا أَهْلَهُ‏.

ثُمَّ إِنَّ طَائِفَةً اعْتَزَلَتْ فَتَرَكْنَاهُمْ مَا تَرَكُونَا حَتَّی إِذَا عَاثُوا فِی الْأَرْضِ‏ یفْسِدُونَ وَ یقْتُلُونَ، وَ كَانَ فِیمَنْ قَتَلُوهُ أَهْلُ مِیرَةٍ مِنْ بَنِی أَسَدٍ وَ خَبَّاباً وَ ابْنَهُ وَ أُمَّ وَلَدِهِ وَ الْحَارِثَ بْنَ مُرَّةَ الْعَبْدِی‏ فَبَعَثْتُ إِلَیهِمْ، دَاعِیاً فَقُلْتُ ادْفَعُوا إِلَینَا قَتَلَةَ إِخْوَانِنَا، فَقَالُوا: كُلُّنَا قَتَلَتُهُمْ؛ ثُمَّ شَدَّتْ إِلَینَا [عَلَینَا «مَ»] خَیلُهُمْ وَ رِجَالُهُمْ فَصَرَعَهُمُ اللَّهُ مَصَارِعَ الظَّالِمِینَ...۱۵۱

ب. متن نامه به روایت الغارات که ابی‌ابی‌الحدید سنی نیز این را در شرح نهج‌البلاغه خویش آورده است.

رسالة أمیر المؤمنین علی ع إلی أصحابه بعد مقتل محمد بن أبی بكر رحمه الله‏

عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ‏ عَنْ أَبِیهِ جُنْدَبٍ قَالَ: دَخَلَ عَمْرُو بْنُ الْحَمِقِ وَ حُجْرُ بْنُ عَدِی وَ حَبَّةُ الْعُرَنِی‏ وَ الْحَارِثُ الْأَعْوَرُ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سَبَإٍ۱۵۲ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع بَعْدَ مَا افْتُتِحَتْ مِصْرُ وَ هُوَ مَغْمُومٌ حَزِینٌ‏ [ص۲۰۰] فَقَالُوا لَهُ: بَینْ لَنَا مَا قَوْلُكَ فِی أَبِی بَكْرٍ وَ عُمَرَ فَقَالَ لَهُمْ عَلِی ع: «وَ هَلْ فَرَغْتُمْ لِهَذَا وَ هَذِهِ مِصْرُ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ شِیعَتِی بِهَا قَدْ قُتِلَتْ؟ أَنَا مُخْرِجٌ إِلَیكُمْ كِتَاباً أُخْبِرُكُمْ فِیهِ عَمَّا سَأَلْتُمْ وَ أَسْأَلُكُمْ أَنْ تَحْفَظُوا مِنْ حَقِّی مَا ضَیعْتُمْ فَاقْرَءُوهُ عَلَی شِیعَتِی وَ كُونُوا عَلَی الْحَقِّ أَعْوَاناً»

وَ هَذِهِ نُسْخَةُ الْكِتَابِ: مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مَنْ قَرَأَ كِتَابِی هَذَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِین‏...۱۵۳

حَتَّی إِذَا نَقَمْتُمْ عَلَی عُثْمَانَ أَتَیتُمُوهُ فَقَتَلْتُمُوهُ ثُمَّ جِئْتُمُونِی لِتُبَایعُونِی فَأَبَیتُ عَلَیكُمْ وَ أَمْسَكْتُ یدِی فَنَازَعْتُمُونِی وَ دَافَعْتُمُونِی وَ بَسَطْتُمْ یدِی فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمْ یدِی‏ فَقَبَضْتُهَا وَ ازْدَحَمْتُمْ عَلَی حَتَّی ظَنَنْتُ أَنَّ بَعْضَكُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ أَوْ أَنَّكُمْ قَاتِلِی.

فَقُلْتُمْ بَایعْنَا لَا نَجِدُ غَیرَكَ وَ لَا نَرْضَی إِلَّا بِكَ فَبَایعْنَا لَا نَفْتَرِقُ وَ لَا تَخْتَلِفُ‏ كَلِمَتُنَا.

فَبَایعْتُكُمْ وَ دَعَوْتُ النَّاسَ إِلَی بَیعَتِی فَمَنْ بَایعَ‏ طَائِعاً قَبِلْتُهُ مِنْهُ وَ مَنْ أَبَی لَمْ أُكْرِهْهُ وَ تَرَكْتُهُ‏. فَبَایعَنِی فِیمَنْ بَایعَنِی طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ لَوْ أَبَیا مَا أَكْرَهْتُهُمَا كَمَا لَمْ أُكْرِهْ غَیرَهُمَا.

فَمَا لَبِثْنَا یسِیراً حَتَّی بَلَغَنِی أَنْ قَدْ خَرَجَا مِنْ مَكَّةَ مُتَوَجِّهِینَ إِلَی الْبَصْرَةِ فِی جَیشٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا بَایعَنِی وَ أَعْطَانِی الطَّاعَةَ. فَقَدِمَا عَلَی عَامِلِی [عُمَّالِی‏] وَ خُزَّانِ بَیتِ مَالِی وَ عَلَی أَهْلِ مِصْرٍ [ص۲۰۶] كُلُّهُمْ عَلَی بَیعَتِی وَ فِی طَاعَتِی فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا جَمَاعَتَهُمْ ثُمَّ وَثَبُوا عَلَی شِیعَتِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ فَقَتَلُوا طَائِفَةً مِنْهُمْ غَدْراً وَ طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةٌ عَصَبُوا بِأَسْیافِهِمْ‏ فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّی لَقُوا اللَّهَ صَادِقِینَ فَوَ اللَّهِ لَوْ لَمْ یصِیبُوا مِنْهُمْ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُتَعَمِّدِینَ لِقَتْلِهِ لَحَلَّ لِی بِهِ قَتْلُ ذَلِكَ الْجَیشِ كُلِّهِ؛ فَدَعْ مَا أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَكْثَرَ مِنَ الْعِدَّةِ الَّتِی دَخَلُوا بِهَا عَلَیهِمْ وَ قَدْ أَدَالَ اللَّهُ‏ مِنْهُمْ‏ «فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ».

ثُمَّ إِنِّی نَظَرْتُ فِی أَهْلِ الشَّامِ فَإِذَا أَعْرَابٌ أَحْزَابٌ وَ أَهْلُ طَمَعٍ جُفَاةٌ طَغَامٌ‏ یجْتَمِعُونَ فِی كُلِّ أَوْبٍ‏ وَ مَنْ كَانَ ینْبَغِی‏ أَنْ‏ یؤَدَّبَ‏ وَ یدَرَّبَ أَوْ یوَلَّی عَلَیهِ وَ یؤْخَذَ عَلَی یدَیهِ لَیسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ لَا الْأَنْصَارِ وَ لَا التَّابِعِینَ بِإِحْسَانٍ. فَسِرْتُ إِلَیهِمْ فَدَعَوْتُهُمْ إِلَی الطَّاعَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَأَبَوْا إِلَّا شِقَاقاً وَ نِفَاقاً وَ نُهُوضاً فِی وُجُوهِ الْمُسْلِمِینَ ینْضَحُونَهُمْ بِالنَّبْلِ وَ یشْجُرُونَهُمْ بِالرِّمَاحِ‏ فَهُنَاكَ نَهَدْتُ‏ إِلَیهِمْ بِالْمُسْلِمِینَ فَقَاتَلْتُهُمْ.

فَلَمَّا عَضَّهُمُ السِّلَاحُ‏ وَ وَجَدُوا أَلَمَ الْجِرَاحِ‏ [ص۲۰۷] رَفَعُوا الْمَصَاحِفَ یدْعُونَكُمْ إِلَی مَا فِیهَا. فَأَنْبَأْتُكُمْ أَنَّهُمْ لَیسُوا بِأَصْحَابِ دِینٍ وَ لَا قُرْآنٍ وَ أَنَّهُمْ رَفَعُوهَا غَدْراً وَ مَكِیدَةً وَ خَدِیعَةً وَ وَهْناً وَ ضَعْفاً فَامْضُوا عَلَی حَقِّكُمْ وَ قِتَالِكُمْ.

فَأَبَیتُمْ عَلَی وَ قُلْتُمْ: اقْبَلْ مِنْهُمْ فَإِنْ أَجَابُوا إِلَی مَا فِی الْكِتَابِ جَامَعُونَا عَلَی مَا نَحْنُ عَلَیهِ مِنَ الْحَقِّ وَ إِنْ أَبَوْا كَانَ أَعْظَمَ لِحُجَّتِنَا عَلَیهِمْ.

فَقَبِلْتُ مِنْكُمْ وَ كَفَفْتُ عَنْهُمْ إِذْ أَبَیتُمْ وَ وَنَیتُمْ‏ وَ كَانَ الصُّلْحُ بَینَكُمْ وَ بَینَهُمْ عَلَی رَجُلَینِ یحْییانِ مَا أَحْیا الْقُرْآنُ وَ یمِیتَانِ مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ فَاخْتَلَفَ رَأْیهُمَا وَ تَفَرَّقَ حُكْمُهُمَا وَ نَبَذَا مَا فِی الْقُرْآنِ وَ خَالَفَ مَا فِی الْكِتَابِ‏ فَجَنَّبَهُمَا اللَّهُ السَّدَادَ وَ دَلَّاهُمَا فِی الضَّلَالِ فَنَبَذَا حُكْمَهُمَا وَ كَانَا أَهْلَهُ.

فَانْخَزَلَتْ‏ فِرْقَةٌ مِنَّا فَتَرَكْنَاهُمْ مَا تَرَكُونَا حَتَّی إِذَا عَثَوْا فِی الْأَرْضِ یقْتُلُونَ وَ یفْسِدُونَ أَتَینَاهُمْ فَقُلْنَا ادْفَعُوا إِلَینَا قَتَلَةَ إِخْوَانِنَا ثُمَّ كِتَابُ اللَّهِ بَینَنَا وَ بَینَكُمْ قَالُوا: كُلُّنَا قَتَلَهُمْ وَ كُلُّنَا اسْتَحَلَّ دِمَاءَهُمْ وَ دِمَاءَكُمْ وَ شَدَّتْ عَلَینَا خَیلُهُمْ وَ رِجَالُهُمْ فَصَرَعَهُمُ اللَّهُ مَصْرَعَ الظَّالِمِینَ...۱۵۴

الغارات (ط - القدیمة)، ج‏1، ص199-208؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی‌الحدید، ج‏6، ص94-100

ج. در واقع مهمترین بهانه‌ای که برای جنگ با امیرالمؤمنین ع علم کردند بهانه قتل عثمان بود و حضرت بارها و در موقعیتهای مختلف این بهانه را افشا کرد؛ از جمله در نهج‌البلاغه آمده است:

آیا شناختی كه بنی امیه از من دارند، آنان را از عیب بر من نهادن باز نمی‏دارد؟ آیا پیشینه‏ام- در اسلام- نادانان را بر جای نمی‏نشاند- و بر سر عقل نمی‏آرد- تا به من تهمت نزنند- و بیش سر ریش دلم را نكنند-. آنچه خدا آنان را بدان پند داد، از بیان من رساتر است. من از دین‌بیرون‌شدگان را به حجّت مغلوب كنم و آنان را كه در شبهتند با برهان محكوم و منكوب. و هر كار شبهه‏ناك را به كتاب خدا عرضه كنند و بندگان را بدانچه در دل دارند پاداش دهند.

نهج‌البلاغه، خطبه 75

و من كلام له ع لما بلغه اتهام بنی أمیة له بالمشاركة فی دم عثمان‏

أَ وَ لَمْ ینْهَ بَنِی أُمَیةَ عِلْمُهَا بِی عَنْ قَرْفِی أَ وَ مَا وَزَعَ الْجُهَّالَ سَابِقَتِی عَنْ تُهَمَتِی وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسَانِی أَنَا حَجِیجُ الْمَارِقِینَ وَ خَصِیمُ النَّاكِثِینَ الْمُرْتَابِینَ وَ عَلَی كِتَابِ اللَّه تُعْرَضُ الْأَمْثَالُ وَ بمَا فی الصُّدُورِ تُجَازَی الْعِبَاد.

۵۸) امیرالمؤمنین ع در فرازی از خطبه معروف به خطبه قاصعه۱۵۵ فرمودند:

همانا خدای سبحان مردم دوران گذشته را كه پیش از شمایند از رحمت خود دور نفرمود، جز برای آنكه امر به معروف را واگذاشتند، و مردمان را از منكر باز نداشتند. پس خدا نابخردان آنان را لعنت كرد به خاطر ارتکاب گناهان؛ و خردمندان‌شان را به خاطر رها کردن نهی از منکر.

هان! بدانید كه شما رشته پیوند با اسلام را گسستید، و حدود آن را شكستید، و احكام آن را كار نبستید. بدانید كه خدا مرا فرموده است با اهل تجاوز و پیمان‌شکنی و فساد در زمین پیكار كنم. امّا با پیمان‌شکنان (ناکثین) پس با آنان جنگیدم؛ و اما ستم‌پیشگان (قاسطین)، پس با آنان جهاد نمودم؛ و اما از دین بیرون شدگان (مارقین) پس آنان را خوار و زبون ساختم. امّا شیطان ردهه*، به جای من، بانگی ‏كار او را بسنده کرد چنانكه از آن بانگ آوای طپیدن دل و لرزه سینه خود را شنید. و اندكی از تجاوزكاران مانده‌اند، و اگر خدا مرا رخصت داد كه بر ایشان بتازم، آنان را براندازم، جز تنی چند كه در این سوی و آن سوی شهرها بمانند.

* ردهه، گودی‌ای در کوه است که در آن آب جمع می‌شود؛ و شیطان ردهه، ‌اشاره به حرقوص بن زهیر معروف به ذوالثدیه است که در جنگ نهروان به بانگ یکی از اصحاب حضرت امیر ع در گودالی افتاد و به هلاکت رسید و احادیث منابع اهل سنت درباره او در شماره ۵۰-۵۳ گذشت.

نهج‌البلاغه، خطبه 192

و من خطبة له ع تسمی القاصعة

...إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی [الْقُرُونَ الْمَاضِیةَ] بَینَ أَیدِیكُمْ إِلَّا لِتَرْكِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ فَلَعَنَ اللهُ السُّفَهَاءَ لِرُكُوبِ الْمَعَاصِی وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْكِ التَّنَاهِی‏.

أَلَا وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَیدَ الْإِسْلَامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْكَامَهُ أَلَا وَ قَدْ أَمَرَنِی اللهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْی وَ النَّكْثِ وَ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَیطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِیتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ‏ وَ بَقِیتْ بَقِیةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ لَئِنْ أَذِنَ اللهُ فِی الْكَرَّةِ عَلَیهِمْ لَأُدِیلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا یتَشَذَّرُ فِی أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّراً.

۵۹) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که در یکی از خطبه‌های خود فرمودند:

ای مردم! سخنم را بشنوید و در آن بیندیشید که زمان جدایی نزدیک است.

من امامِ خلایق، و وصی بهترینِ مخلوقات، و همسرِ سرورِ زنانِ این امت، و پدرِ عترتِ طاهره و ائمه‌ی هدایتگرم؛

من برادر رسول الله ص و وصی او و ولی او و وزیر او و همراه او و برگزیده او و دوست او و رفیق صمیمی اویم؛

من امیر مؤمنان و پیشوای سفیدرویان و سرور اوصیا هستم!

جنگ با من جنگ با خداست و مسالمت با من مسالمت با خداست و اطاعت از من اطاعت از خداست و ولایت من ولایة الله است و شیعه من اولیاء الله‌اند و یاران من یاران خدایند.

به کسی که مرا آفرید در حالی که چیزی نبودم سوگند، که قطعا مستحفظانِ [= کسانی که اهل حفظ و خلوت‌اند] از اصحاب رسول الله ص می‌دانستند که همانا ناکثان (پیمان‌شکنان) و قاسطان (ستم‌پیشگان) و مارقان (از دین‌خارج‌شدگان) بر زبان پیامبر اکرم ص لعن شدند و قطعا کسی که افترا زند زیان بیند.

الأمالی( للصدوق)، ص605-۶۰۶

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رِضْوَانُ اللهِ عَلَیهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِی قَالَ أَخْبَرَنَا الْمُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَیمَانَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِیفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی بَعْضِ خُطَبِهِ:

أَیهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِی وَ اعْقِلُوهُ عَنِّی فَإِنَّ الْفِرَاقَ قَرِیبٌ أَنَا إِمَامُ الْبَرِیةِ وَ وَصِی خَیرِ الْخَلِیقَةِ وَ زَوْجُ سَیدَةِ نِسَاءِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ أَبُو الْعِتْرَةِ الطَّاهِرَةِ وَ الْأَئِمَّةِ الْهَادِیةِ. أَنَا أَخُو رَسُولِ اللهِ وَ وَصِیهُ وَ وَلِیهُ وَ وَزِیرُهُ وَ صَاحِبُهُ وَ صَفِیهُ وَ حَبِیبُهُ وَ خَلِیلُهُ. أَنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ سَیدُ الْوَصِیینَ حَرْبِی حَرْبُ اللهِ وَ سِلْمِی سِلْمُ اللهِ وَ طَاعَتِی طَاعَةُ اللهِ وَ وَلَایتِی وَلَایةُ اللهِ وَ شِیعَتِی أَوْلِیاءُ اللهِ وَ أَنْصَارِی أَنْصَارُ اللهِ. وَ الَّذِی خَلَقَنِی وَ لَمْ أَكُ شَیئاً، لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ مَلْعُونُونَ عَلَی لِسَانِ النَّبِی ص الْأُمِّی وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری.‏

۶۰) الف. از امیرالمؤمنین ع درباره جنگیدن ایشان با کسانی که با آنان جنگید روایت شده که فرمودند:

من جز قتال با آنان یا کفر بدانچه خداوند بر حضرت محمد ص نازل کرده است چاره‌ای نداشتم!

دعائم الإسلام، ج‏1، ص388

قال علی ص فیما رویناه عنه و ذكر قتال من قاتله منهم فَقَالَ:

مَا وَجَدْتُ إِلَّا قِتَالَهُمْ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ ص‏.

ب. این مطلب در نهج‌البلاغه چنین آمده است:

و این امر را زیر و رو کردم به حدی که خواب را از چشمم ربوده بود تا اینکه دریافتم که چاره‌ای ندارم جز جنگیدن با آنان یا انکار آنچه حضرت محمد ص آورده است؛ ‌پس گرفتار شدن به جنگ برایم آسانتر بود از گرفتار شدن به عقاب؛ ‌و مرگ‌های دنیا بر من ساده‌تر است از مرگ‌های آخرت.

نهج البلاغة، خطبه54

و من خطبة له ع و فیها یصف أصحابه بصفین حین طال منعهم له من قتال أهل الشام‏

... وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّی مَنَعَنِی النَّوْمَ فَمَا وَجَدْتُنِی یسَعُنِی إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ ص فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَی مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَ مَوْتَاتُ الدُّنْیا أَهْوَنَ عَلَی مِنْ مَوْتَاتِ الْآخِرَةِ.

سند و متن کامل روایت اول در الأمالی (للمفید)، ص153-154۱۵۶ آمده است و این مطلب در کتب اهل سنت هم آمده است (مثلا در تاریخ دمشق (ابن عساكر) (ج42، ص473 و ۴۷۴) با دو سند متفاوت از طریق اصبغ بن نباته و مارق عابدی۱۵۷). ابن شهر آشوب در مناقب آل أبی طالب ع، ج‏3، ص21۷ ابراز می‌دارد که ابن مردویه (مفسر معروف اهل سنت؛ که کتاب تفسیر وی اکنون موجود نیست) این سخن را ناظر به جنگ صفین دانسته و آن را با ۱۵ طریق از امیرالمؤمنین ع روایت کرده است!۱۵۸ اما در نقلی که در تفسیر قمی آمده معلوم می‌شود این سخن حضرت امیر درباره هرسه گروه، و اتفاقا شأن نزولش در جنگ جمل بوده است:

ج. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که در جنگ جمل فرمود:

به خدا سوگند با این گروه پیمان‌شکن نجنگیدم مگر بر اساس آیه‌ای از کتاب خداوند عز و جل که می‌فرماید: «و اگر بعد از عهدشان پیمان‌شان را شکستند و در دین شما طعنه زدند» تا آخر آیه (توبه/۱۲).

و نیز امیرالمؤمنین ع در خطبه معروف به خطبة الزهراء [خطبه۱۰۹ نهج‌البلاغه] فرمود:

و به خدا سوگند رسول الله ص بارها، نه یک بار و دوبار و سه بار و چهار بار، با من عهد بست و به من فرمود:‌ ای علی! قطعا تو بعد از من با ناکثین (پیمان‌شکنان) و مارقین (از دین‌خارج‌شدگان) و قاسطین (ستم‌پیشگان) خواهی جنگید. پس آیا انتظار دارید که آنچه رسول الله ص به من دستور فرموده را ضایع کنم یا اینکه بعد از اسلامم کافر شوم؟!

تفسیر القمی، ج‏1، ص283

وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یوْمَ الْجَمَلِ:

وَ اللهِ مَا قَاتَلْتُ هَذِهِ الْفِئَةَ النَّاكِثَةَ إِلَّا بِآیةٍ مِنْ كِتَابِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ اللهُ: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَیمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِكُمْ إِلَی آخِرِ الْآیةِ».

فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی خُطْبَتِهِ الزَّهْرَاءِ:

وَ اللهِ لَقَدْ عَهِدَ إِلَی رَسُولُ اللهِ ص غَیرَ مَرَّةٍ وَ لَا اثْنَتَینِ وَ لَا ثَلَاثٍ وَ لَا أَرْبَعٍ؛ فَقَالَ یا عَلِی! إِنَّكَ سَتُقَاتِلُ بَعْدِی النَّاكِثِینَ وَ الْمَارِقِینَ وَ الْقَاسِطِینَ أَ فَأُضِیعُ مَا أَمَرَنِی بِهِ رَسُولُ اللهِ ص أَوْ أَكْفُرُ بَعْدَ إِسْلَامِی‏.

۶۱) از امام صادق ع روایت شده است که درباره کسانی که با حضرت علی ع جنگیدند فرمود:

جرم آنان از کسانی که با رسول الله ص جنگیدند بیشتر بود.

گفته شد: یا ابن رسول الله! چگونه چنین است؟

فرمود: زیرا آنان در جاهلیت بودند ولی اینان قرآن را خوانده بودند و فضلِ صاحبان فضل را می‌شناختند؛ و بعد از بصیرت بود که کردند آنچه کردند.

دعائم الإسلام، ج‏1، ص388؛ مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص218

وَ رُوِّینَا عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی ص أَنَّهُ ذَكَرَ الَّذِینَ حَارَبُوا عَلِیاً ص فَقَالَ:

أَمَا إِنَّهُمْ أَعْظَمُ جُرْماً مِمَّنْ حَارَبَ رَسُولَ اللهِ ص.

قِیلَ لَهُ: وَ كَیفَ ذَلِكَ یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ ص؟

قَالَ: لِأَنَّ أُولَئِكَ كَانُوا جَاهِلِیةً وَ هَؤُلَاءِ قَرَءُوا الْقُرْآنَ وَ عَرَفُوا فَضْلَ أُولِی الْفَضْلِ فَأَتَوْا مَا أَتَوْا بَعْدَ الْبَصِیرَةِ.

۶۲) الف. از امیرالمؤمنین ع درباره کسانی از اهل قبله که با آنها جنگید سوال شد که آیا آنان کافر محسوب می‌شوند؟

فرمودند: آنها به احکام و به نعمتها کفر ورزیدند؛ کفری که تفاوت دارد با کفر مشرکانی که با نبوت درافتادند و به اسلام اقرار نکردند؛ که اگر چنان کفری بود دیگر حلال نبود برای ما ازدواج با آنها و استفاده از ذبیحه آنها [= ذبح آنها دیگر ذبح شرعی محسوب نمی‌شود] و میراثشان.

دعائم الإسلام، ج‏1، ص388

وَ عَنْهُ [= علی] ع‏ أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلَهُمْ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ أَ كَافِرُونَ هُمْ؟

قَالَ كَفَرُوا بِالْأَحْكَامِ وَ كَفَرُوا بِالنِّعَمِ كُفْراً لَیسَ كَكُفْرِ الْمُشْرِكِینَ الَّذِینَ دَفَعُوا النُّبُوَّةَ وَ لَمْ یقِرُّوا بِالْإِسْلَامِ وَ لَوْ كَانُوا كَذَلِكَ مَا حَلَّتْ لَنَا مُنَاكَحَتُهُمْ وَ لَا ذَبَائِحُهُمْ وَ لَا مَوَارِیثُهُمْ.

مرحوم ابن حیون بعد از نقل روایت فوق، سه روایت دیگر را که مؤید آن است آورده است. (اولین روایتی که در ادامه می‌آید همان واقعه‌ای است که در منابع اهل سنت هم آمده و در حدیث شماره ۵۰ از معتبرترین منابع اهل سنت روایت شد)

ب. روایت شده است که رسول الله ص در حال تقسیم اموالی در میان مسلمانان بودند که شخصی چشم‌گود با ابروهای پرپشت ایشان بالای سر ایشان ایستاد و گفت: در تقسیمی که کردی عدالت نورزیدی! و سپس برگشت!

رنگ چهره رسول الله ص [از شدت ناراحتی] تغییر کرد و فرمود: اگر من عدالت نمی‌ورزم، چه کسی عدالت خواهد ورزید؟! ولیکن قبل از من موسی را هم این طور اذیت کردند و او صبر پیشه کرد.

سپس به اطرافیانش اشاره کرد که چه کسی بلند می‌شود که کار این مرد را یکسره ‌سازد؟

ابوبکر بلند شد و به او رسید و دید در حرم مسجد دارد نماز می‌گذارد. [برگشت و] گفت یا رسول الله! او را یافتم که داشت نماز می‌گزارد.

فرمود: بنشین. دوباره فرمود: چه کسی بلند می‌شود که کار این مرد را یکسره ‌سازد؟

عمر بن خطاب برخاست و او را یافت که داشت نماز می‌خواند و برگشت و گفت یا رسول الله! او را یافتم که داشت نماز می‌گزارد و از نماز هم بیرون نمی‌آمد. به نظرتان چکار می‌کردم؟

فرمود: بنشین. دوباره فرمود: چه کسی بلند می‌شود که کار این مرد را یکسره ‌سازد؟

علی ع برخاست و گفت: من یا رسول الله!

رسول الله ص فرمود: بله؛ تو ‌ای علی؛ اما نمی‌بینم که به او برسی.

پس وی رفت و او را نیافت و برگشت و به پیامبر ص خبر داد.

ایشان فرمودند: اگر او را کشته بودید بعد از من دو نفر از شما هم با هم اختلاف نمی‌کردند. و به زودی از جنس این آدم قومی بیرون می‌آیند که قرآن می‌خوانند اما از گردنشان بالاتر نمی‌رود؛ از دین اسلام بیرون خواهند رفت آن گونه که تیر از پرتابش بیرون رود.

گفتند:‌یا رسول الله! بیرون رفتن تیر از پرتابش یعنی چه؟

فرمودند: گاه صیاد صیدش را با تیر می‌زند و این تیر به صید می‌خورد و از او بیرون می‌رود و شدت ضربه به‌قدری است که با اینکه تیر به صید خورده اما خونی از آن صید به وی اصابت نمی‌کند؛ و اینان این‌چنین‌اند؛ با اینکه داخل در اسلام شدند به هیچ دستاویزی از اسلام نیاویخته‌اند.

ج. و امیرالمؤمنین ع نیز در جنگ جمل وقتی اصحابش را به جنگیدن تشویق می‌کرد می‌فرمود: «پس با پیشوایان كفر بجنگید، چرا كه آنان را هیچ پیمانی نیست، باشد كه [از پیمان‏شكنی‏] باز ایستند» (توبه/12(. سپس می‌فرمود: ‌به خدا سوگند تا قبل از امروز تیری به سوی کسانی که مصداق این آیه هستند پرتاب نشده بود.

د. و از ایشان روایت شده که در جنگ صفین می‌فرمود:

بجنگید با کسانی که می‌گویند «خدا و رسولش دروغ گفتند» و ما می‌گوییم خدا و رسولش راست گفتند؛ سپس آنان غیر از آنچه در سینه دارند ابراز می‌دارند و می‌گویند «خدا و رسولش راست گفتند» [اشاره به مضمون آیه ۱سوره منافقون]

دعائم الإسلام، ج‏1، ص389-390

ب. رُوِّینَا عَنْ رَسُولِ اللهِ ص وَ عَنْ عَلِی ع مَا یؤَیدُ مَا قُلْنَاهُ؛ فَالَّذِی‏ رُوِّینَاهُ عَنْ رَسُولِ اللهِ ص مِنْ ذَلِكَ:

أَنَّهُ كَانَ یقْسِمُ مَالًا بَینَ الْمُسْلِمِینَ إِذْ وَقَفَ عَلَیهِ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَینَینِ مُشْرِفُ الْحَاجِبَینِ‏ فَقَال:‏ مَا عَدَلْتَ فِیمَا قَسَمْتَ!‏ ثُمَّ وَلَّی!

فَتَغَیرَ وَجْهُ رَسُولِ اللهِ وَ قَالَ: فَإِذَا أَنَا لَمْ أَعْدِلْ فَمَنْ یعْدِلُ؟ وَ لَكِنْ قَدْ أُوذِی‏ مُوسَی ع مِنْ قَبْلِی فَصَبَرَ. ثُمَّ أَشَارَ بَعْدَ ذَلِكَ إِلَی مَنْ حَوْلَهُ؛ ثُمَّ قَالَ: مَنْ یقُومُ إِلَی هَذَا فَیقْتُلُهُ؟

فَقَامَ أَبُو بَكْرٍ فَأَصَابَهُ وَ قَدْ قَامَ فِی حَرَمِ‏ الْمَسْجِدِ وَ هُوَ یصَلِّی.‏ فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ ص إِنِّی وَجَدْتُهُ قَائِماً یصَلِّی!

قَالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ قَالَ: مَنْ یقُومُ مِنْكُمْ فَیقْتُلُهُ؟!

فَوَثَبَ عُمَرُ فَأَصَابَهُ كَذَلِكَ‏ یصَلِّی فَرَجَعَ فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ أَصَبْتُهُ قَائِماً فِی الصَّلَاةِ مَا خَرَجَ مِنْهَا فَمَا تَرَی فِیهِ؟!

قَالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ قَالَ: مَنْ یقُومُ إِلَیهِ‏ فَیقْتُلُهُ؟

فَقَالَ عَلِی: أَنَا یا رَسُولَ اللهِ!

فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ ص: أَنْتَ یا عَلِی؟! وَ مَا أَرَاكَ تُدْرِكُهُ!

فَانْطَلَقَ فَلَمْ یجِدْهُ فَرَجَعَ فَأَعْلَمَ النَّبِی ص؛ فَقَالَ النَّبِی ص: لَوْ قَتَلْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفَ بَعْدِی مِنْكُمْ اثْنَانِ؛ وَ سَوْفَ یخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ‏ هَذَا الرَّجُلِ قَوْمٌ یقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یجَاوِزُ تَرَاقِیهُمْ یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ!

قَالُوا: یا رَسُولَ اللهِ وَ مَا مُرُوقُ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِیةِ؟

قَالَ: الرَّجُلُ یرْمِی الصَّیدَ فَینَفِّذُهُ وَ یخْرُجُ السَّهْمُ وَ لَمْ یصِبْهُ شَی‏ءٌ مِنَ الدَّمِ لِشِدَّةِ الضَّرْبَةِ وَ قَدْ دَخَلَ فِی الصَّیدِ وَ كَذَلِكَ هَؤُلَاءِ لَا یتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ بِشَی‏ءٍ وَ إِنْ دَخَلُوا فِیهِ‏.

ج. وَ أَمَّا مَا رُوِّینَاهُ عَنْ عَلِی صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِ وَ عَلَی الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ‏ فَإِنَّهُ حَرَّضَ النَّاسَ عَلَی الْقِتَالِ یوْمَ الْجَمَلِ فَقَالَ لَهُمْ: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ینْتَهُونَ»‏ ثُمَّ قَالَ وَ اللهِ مَا رُمِی أَهْلُ هَذِهِ الْآیةِ بِسَهْمٍ قَبْلَ الْیوْمِ.

د. وَ رُوِّینَا عَنْهُ ص أَنَّهُ قَالَ یوْمَ صِفِّینَ‏ اقْتُلُوا بَقِیةَ الْأَحْزَابِ وَ أَوْلِیاءَ الشَّیطَانِ اقْتُلُوا مَنْ یقُولُ كَذَبَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ نَقُولُ‏ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُهُ‏ ثُمَّ یظْهِرُونَ غَیرَ مَا یضْمِرُونَ وَ یقُولُونَ‏ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُه‏.

۶۳) از موسی مبرقع (برادر امام هادی ع) روایت شده است که:

یحیی بن اکثم (از علمای اهل سنت معاصر وی) نامه‌ای به من نوشت و در خصوص نه یا ده مسأله سوالاتی پرسید. من سراغ برادرم (امام هادی ع) رفتم و به ایشان خبر دادم. ایشان لبخندی زد و فرمود: پاسخش را دادی؟ گفتم: نه. فرمود: چرا؟ گفتم: بلد نبودم. فرمود سوالاتش چیست؟

[وی سوالات را خدمت امام ع مطرح می‌کند؛ از جمله:] به من خبر بده از این سخن علی ع به ابن جرموز [= کسی که زبیر را بعد از اینکه از لشکر جمل جدا شد تعقیب کرد و او را کشت و سرش را برای حضرت امیر ع آورد.]؛ که به او گفت: بشارت باد قاتل ابن صفیه [=زبیر] را به جهنم! و چرا او را نکشت در حالی که حاکم بود و کسی که حدی از حدود خداوند را بی‌جهت ترک کند قطعا کافر شده است. ...

و به من خبر بده که چرا با اهل صفین جنگید و دستور داد که چه کسانی که رودرو می‌جنگند و چه کسی که فرار می‌کنند بکشید و با مجروحشان هم مدارا نکنید؛ ولی در جنگ جمل حکمش را تغییر داد و نه با مجروحانشان کاری داشت و نه با کسی که به خانه‌ای وارد شده بود [= از جنگ فرار کرده بود] و اجازه نداد مجروحی را بکشند و هرکس هم که شمشیرش را انداخت امان داد؟ چرا چنین کرد؟ اگر اولی درست بود دومی خطا بود.

امام هادی ع فرمود؛ بنویس.

گفتم: چه بنویسم؟

فرمود: ‌بنویس بسم الله الرحمن الرحیم. و اما تو، که امیدوارم که خداوند راه رشد را به تو الهام فرماید؛ نامه‌ات به دستم رسید، همان که می‌خواستی با آن مرا امتحان کنی و سوالاتی بپرسی که مرا درمانده سازی و به خاطر ناتوانی‌ام باب طعنه زدن بر من را بگشایی. و خداوند تو را بر اساس نیتت جزا خواهد داد و ما این مسائلت را برایت شرح می‌دهیم پس بدانها خوب گوش بده و دریچه فهمت را برای آنها خوب باز کن و دلت را بدان مشغول بدار که حجت را بر تو تمام کرده‌ایم؛ ‌والسلام. [سپس امام ع همه را پاسخ می‌دهند؛‌ از جمله در خصوص دو سوال فوق فرمودند:]

و اما این سخن علی ع که فرمود:‌ بشارت باد بر قاتل ابن صفیه به جهنم؛ به خاطر سخن رسول الله ص بود که قبلا فرموده بود قاتل ابن صفیه را به جهنم بشارت دهید؛ و او از کسانی بود که در جنگ نهروان شرکت کرد و امیرالمؤمنین ع آن روز وی را در بصره نکشت چون می‌دانست که وی در فتنه نهروان کشته خواهد شد. ...

و اما اینکه گفته بودی که چرا علی ع در جنگ صفین دستور جنگیدن و کشتن همه را، چه آنها که رو آورده بودند و چه آنها که پشت کرده بودند، صادر کرد و با مجروحشان هم مدارا نمی‌کرد ولی در جنگ جمل فراری‌ای را تعقیب نکرد و اجازه کشتن مجروحان را نداد و هرکسکه شمشیرش را انداخت یا داخل خانه‌اش شد امان داد، زیرا اهل جمل امامشان کشته شده بود و جماعتی را نداشتند که به سویش برگردند [و تجدید قوا کنند] و آنان صرفا برگشتند در حالی که دیگر نه قصد جنگ داشتند و نه حیله‌ای نموده بودند و نه جاسوسی می‌کردند و نه آماده یورش بعدی بودند و به اینکه از آنان دست بازداشته شود راضی بودند؛ پس حکم در اینجا کنار گذاشتن شمشیر و خودداری از کشتن آنان بود زیرا که دیگر قرار نبود به یاری کسی بروند. اما اهل صفین به سوی جماعتی برمی‌گشتند که آماده کارزار بودند و امامشان هم ایستاده بود و برایشان هرگونه سلاحی اعم از شمشیر و زره و نیزه مهیا کرده بود و وعده پاداش می‌داد و برایشان استراحتگاهی آماده کرده بود و از مجروحانشان دلجویی می‌کرد و زخمی‌ها و مجروحانشان را مداوا می‌نمود و پیاده‌شان را دوباره سواره می‌ساخت و برای کسی که لباس و زره‌اش را از دست داده بود پوشش مهیا می‌کرد و آنان را دوباره به میدان برمی گرداند؛ پس آنان دوباره به جنگ و خونریزی برمی‌گشتند؛ و حکم این دو گروه مساوی نیست؛ و اگر علی ع و حکم کردنش در خصوص اهل صفین و اهل جمل نبود نحوه حکم کردن در خصوص سرکشان از میان موحدان معلوم نمی‌شد؛ پس او بود که این را برایشان شرح داد؛ پس هرکه از او رویگردان شود خود را در معرض هلاکت قرار داده مگر اینکه توبه کند....

الإختصاص، ص91-95؛ تحف العقول، ص476-481

مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ الْبَغْدَادِی عَنْ مُوسَی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی بْنِ مُوسَی‏ سَأَلَهُ بِبَغْدَادَ فِی دَارِ الْقُطْنِ قَالَ قَالَ مُوسَی [أبو أحمد موسی المبرقع أخو أبی الحسن الهادی علیه السلام]‏ كَتَبَ إِلَی یحْیی بْنُ أَكْثَمَ یسْأَلُنِی عَنْ عَشْرِ مَسَائِلَ أَوْ تِسْعَةٍ فَدَخَلْتُ عَلَی أَخِی فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ ابْنَ أَكْثَمَ كَتَبَ إِلَی یسْأَلُنِی عَنْ مَسَائِلَ أُفْتِیهِ فِیهَا. فَضَحِكَ. ثُمَّ قَالَ: فَهَلْ أَفْتَیتَهُ؟ قُلْتُ: لَا. قَالَ: وَ لِمَ؟ قُلْتُ: لَمْ أَعْرِفْهَا. قَالَ: وَ مَا هِی؟ قُلْتُ: كَتَبَ إِلَی...۱۵۹

وَ أَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ عَلِی لِابْنِ جُرْمُوزٍ بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِیةَ بِالنَّارِ فَلِمَ لَمْ یقْتُلْهُ وَ هُوَ إِمَامٌ وَ مَنْ تَرَكَ حَدّاً مِنْ حُدُودِ اللَّهِ فَقَدْ كَفَرَ إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ؛

وَ أَخْبِرْنِی ...۱۶۰؛

وَ أَخْبِرْنِی عَنْهُ لِمَ‏ قَتَلَ‏ أَهْلَ‏ صِفِّینَ‏ وَ أَمَرَ بِذَلِكَ مُقْبِلِینَ وَ مُدْبِرِینَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحِهِمْ وَ یوْمَ الْجَمَلِ غَیرَ حُكْمَهُ لَمْ یقْتُلْ مِنْ جَرِیحِهِمْ وَ لَا مَنْ دَخَلَ دَاراً وَ لَمْ یجِزْ عَلَی جَرِیحِهِمْ وَ لَمْ یأْمُرْ بِذَلِكَ وَ مَنْ أَلْقَی سَیفَهُ آمَنَهُ لِمَ فَعَلَ ذَلِكَ فَإِنْ كَانَ الْأَوَّلُ صَوَاباً كَانَ الثَّانِی خَطَاءً؟

فَقَالَ ع اكْتُبْ.

قُلْتُ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ اكْتُبْ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ وَ أَنْتَ فَأَلْهَمَكَ اللَّهُ الرُّشْدَ أَلْقَانِی كِتَابُكَ بِمَا امْتَحَنْتَنَا بِهِ مِنْ تَعَنُّتِكَ لِتَجِدَ إِلَی الطَّعْنِ سَبِیلًا قَصُرْنَا فِیهَا وَ اللَّهُ یكَافِئُكَ عَلَی نِیتِكَ وَ قَدْ شَرَحْنَا مَسَائِلَكَ فَأَصْغِ إِلَیهَا سَمْعَكَ وَ ذَلِّلْ لَهَا فَهْمَكَ وَ اشْتَغِلْ بِهَا قَلْبَكَ فَقَدْ أَلْزَمْتُكَ الْحُجَّةَ وَ السَّلَامُ. سَأَلْتَ عَن ...۱۶۱

وَ أَمَّا قَوْلُ عَلِی بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِیةَ بِالنَّارِ لِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِیةَ بِالنَّارِ وَ كَانَ مِمَّنْ خَرَجَ یوْمَ النَّهْرَوَانِ وَ لَمْ یقْتُلْهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بِالْبَصْرَةِ لِأَنَّهُ عَلِمَ أَنَّهُ یقْتَلُ فِی فِتْنَةِ النَّهْرَوَانِ؛

وَ أَمَّا قَوْلُكَ عَلِی قَتَلَ أَهْلَ صِفِّینَ مُقْبِلِینَ وَ مُدْبِرِینَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحِهِمْ وَ یوْمَ الْجَمَلِ لَمْ یتْبَعْ مُوَلِّیاً وَ لَمْ یجِزْ عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَلْقَی سَیفَهُ آمَنَهُ وَ مَنْ دَخَلَ دَارَهُ آمَنَهُ فَإِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ إِمَامُهُمْ وَ لَمْ یكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا وَ إِنَّمَا رَجَعَ الْقَوْمُ إِلَی مَنَازِلِهِمْ غَیرَ مُحَارِبِینَ وَ لَا مُحْتَالِینَ وَ لَا مُتَجَسِّسِینَ وَ لَا مُنَابِذِینَ‏ وَ قَدْ رَضُوا بِالْكَفِّ عَنْهُمْ فَكَانَ الْحُكْمُ رَفْعَ السَّیفِ وَ الْكَفَّ عَنْهُمْ إِذَا لَمْ یطْلُبُوا عَلَیهِ أَعْوَاناً وَ أَهْلُ صِفِّینَ یرْجِعُونَ إِلَی فِئَةٍ مُسْتَعِدَّةٍ وَ إِمَامٍ لَهُمْ مُنْتَصِبٍ یجْمَعُ لَهُمُ السِّلَاحَ مِنَ الدُّرُوعِ وَ الرِّمَاحِ وَ السُّیوفِ وَ یسْتَعِدُّ لَهُمُ الْعَطَاءَ وَ یهَیئُ لَهُمُ الْأَنْزَال‏ وَ یتَفَقَّدُ جَرِیحَهُمْ وَ یجْبُرُ كَسِیرَهُمْ وَ یدَاوِی جَرِیحَهُمْ وَ یحْمِلُ رَجِلَتَهُمْ وَ یكْسُو حَاسِرَهُمْ وَ یرُدُّهُمْ فَیرْجِعُونَ إِلَی مُحَارَبَتِهِمْ وَ قِتَالِهِمْ لَا یسَاوِی بَینَ الْفَرِیقَینِ فِی الْحُكْمِ وَ لَوْ لَا عَلِی ع وَ حُكْمُهُ لِأَهْلِ صِفِّینَ وَ الْجَمَلِ لَمَا عُرِفَ الْحُكْمُ فِی عُصَاةِ أَهْلِ التَّوْحِیدِ لَكِنَّهُ شَرَحَ ذَلِكَ لَهُمْ فَمَنْ رَغِبَ عَنْهُ یعْرَضُ عَلَی السَّیفِ أَوْ یتُوبَ مِنْ ذَلِك‏...۱۶۲

۲) جنگ جمل

احادیث درباره جنگ جمل به‌قدری فراوان است که در همان اوایل دوره غیبت کبری، عالم بزرگ شیعه، شیخ مفید کتاب مفصلی با نام «الجمل و النصرة لسید العترة فی حرب البصرة» (جمل و یاری شدن سید خاندان عترت در جنگ بصره) تالیف کرده است. در اینجا صرفا چند حدیث که در برخی از معتبرترین کتب شیعه (کافی) آمده ویا مشخصا ناظر به همین آیه محل بحث است ویا برخی زوایای خاص این جنگ را بازگو می‌کند اشاره می‌شود:

64) در روایتی ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام تفسیر و تأویل برخی از آیات را جویا می‌شود؛ از جمله می‌گوید:

گفتم: این آیه: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد؛ پس اگر بازگشت، بین آن دو به عدل آشتی دهید» (‌حجرات/۹)؟

فرمود: تأویل این آیه در روز بصره [جنگ جمل‏] بود و اهل این آیه آنها بودند، و آنان بودند كه بر امیر مؤمنان شوریدند، و همان جا بود كه جنگ و كشتار آنها بر امیر مؤمنان واجب شد تا به فرمان خدا بازگردند، و اگر باز نمی‏گشتند بر اساس آنچه خدا نازل فرموده بود بر آن حضرت واجب بود كه شمشیر از آنها برندارد تا بازگردند و از موضع خود دست بردارند؛ چه، آنها با میل و بدون اكراه بیعت كرده بودند، و آنها همان گروه متجاوزی بودند كه خدا فرموده بود. پس بر امیر مؤمنان علیه السّلام واجب بود كه پس از پیروزی با آنها به عدالت رفتار كند، چنان كه رسول الله ص با مردم مكّه به عدالت رفتار كرد و بر آنها منّت نهاد و از آنها درگذشت. همچنین امیر المؤمنین علیه السّلام پس از پیروزی بر مردم بصره با آنها به عدالت رفتار كرد چونان پیامبر اكرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم با مردم مكّه، بی‏كم و كاست.

عرض كردم: مقصود از این آیه: «وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوی‏: آن [شهرهای] واژگون‌شده را فروافکند» (نجم/۵۳) چیست؟

فرمود: آنها همان مردم بصره‏اند که واژگون شد.

عرض كردم: و آیه «وَ الْمُؤْتَفِكاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ: و آن شهرهای واژگون‌شده، كه رسولانشان دلایل روشنی بر آنها آورد» (توبه/۷۰)؟

فرمود: آنها قوم لوط بودند؛ «ائْتَفَكَتْ عَلَیهِمُ» یعنی بر سرشان واژگون شد.

الكافی، ج‏8، ص180

عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَلِی بْنِ الْعَبَّاسِ، عَنْ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ [الحسن] عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع‏ فِی قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ...۱۶۳

قُلْتُ‏: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ‏ فَإِنْ فاءَتْ‏ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ‏»؟

قَالَ: الْفِئَتَانِ‏ إِنَّمَا جَاءَ تأویل هَذِهِ الْآیةِ یوْمَ الْبَصْرَةِ وَ هُمْ أَهْلُ هَذِهِ الْآیةِ، وَ هُمُ الَّذِینَ بَغَوْا عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَكَانَ الْوَاجِبَ عَلَیهِ قِتَالُهُمْ وَ قَتْلُهُمْ حَتَّی یفِیئُوا إِلَی أَمْرِ اللهِ، وَ لَوْ لَمْ یفِیئُوا لَكَانَ الْوَاجِبَ عَلَیهِ فِیمَا أَنْزَلَ اللهُ أَنْ لَا یرْفَعَ السَّیفَ عَنْهُمْ حَتَّی یفِیئُوا وَ یرْجِعُوا عَنْ رَأْیهِمْ لِأَنَّهُمْ بَایعُوا طَائِعِینَ غَیرَ كَارِهِینَ،‏ وَ هِی الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ كَمَا قَالَ اللهُ تَعَالَی فَكَانَ الْوَاجِبَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع أَنْ یعْدِلَ فِیهِمْ حَیثُ كَانَ ظَفِرَ بِهِمْ كَمَا عَدَلَ رَسُولُ اللهِ ص فِی أَهْلِ مَكَّةَ إِنَّمَا مَنَّ عَلَیهِمْ وَ عَفَا وَ كَذَلِكَ صَنَعَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بِأَهْلِ الْبَصْرَةِ حَیثُ ظَفِرَ بِهِمْ مِثْلَ مَا صَنَعَ النَّبِی ص بِأَهْلِ مَكَّةَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ.

قَالَ قُلْتُ: قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوی»‏؟

قَالَ: هُمْ أَهْلُ الْبَصْرَةِ هِی‏ الْمُؤْتَفِكَةُ.

قُلْتُ:‏ «وَ الْمُؤْتَفِكاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ»‏؟

قَالَ: أُولَئِكَ قَوْمُ لُوطٍ ائْتَفَكَتْ عَلَیهِمُ انْقَلَبَتْ عَلَیهِمْ.

۶۵) از امام صادق علیه السّلام روایت شده كه فرمودند:

سیره و روش حضرت علی علیه السّلام در مورد اهل بصره (در جنگ جمل) برای شیعیانش از آن‌چه خورشید بر آن تابیده سودمندتر و بهتر بود؛ آن حضرت می‌دانست كه آن قوم بعدا به حکومت خواهند رسید؛ و اگر آنان را اسیر می‌كرد، قطعا آنان نیز [بعدا] شیعیان را به اسارت می‌گرفتند.

گفتم: پس در مورد قائم علیه السّلام برایم بازگو كن كه آیا او نیز همین روش را در پیش خواهد گرفت‌؟

فرمود: نه، همانا حضرت علی علیه السّلام چون از به حکومت رسیدن آنان آگاه بود، بر آنان منّت نهاد؛ ولی قائم برخلاف این شیوه عمل می‌كند، چون آنان دیگر حکومتی نخواهند داشت.

الكافی، ج‏5، ص33؛ المحاسن، ج۲، ص۳۲۰

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یونُسَ عَنْ أَبِی بَكْرٍ الْحَضْرَمِی قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع یقُولُ:

لَسِیرَةُ عَلِی ع فِی أَهْلِ الْبَصْرَةِ كَانَتْ خَیراً لِشِیعَتِهِ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیهِ الشَّمْسُ. إِنَّهُ عَلِمَ أَنَّ لِلْقَوْمِ دَوْلَةً فَلَوْ سَبَاهُمْ لَسُبِیتْ شِیعَتُهُ.

قُلْتُ: فَأَخْبِرْنِی عَنِ الْقَائِمِ ع یسِیرُ بِسِیرَتِهِ؟

قَالَ: لَا، إِنَّ عَلِیاً ص سَارَ فِیهِمْ بِالْمَنِّ لِلْعِلْمِ مِنْ دَوْلَتِهِمْ؛ وَ إِنَّ الْقَائِمَ عَجَّلَ اللهُ فَرَجَهُ یسِیرُ فِیهِمْ بِخِلَافِ تِلْكَ السِّیرَةِ لِأَنَّهُ لَا دَوْلَةَ لَهُمْ.

۶۶) الف. ابوحمزه ثمالی روایت کرده است که به امام سجاد ع عرض کردم:

حضرت علی علیه السّلام در مورد اهل قبله مسلمانان [در جنگ جمل] به خلاف سیره رسول الله صلّی اللّه علیه و اله كه در مورد مشركان رفتار كرده بود، عمل كرد؟!

آن حضرت خشمگین شد. آن‌گاه نشست و فرمود: به خدا سوگند! در مورد آنان به سیره رسول الله صلّی اللّه علیه و اله در جریان فتح مكّه سیر کرد. به راستی كه حضرت علی علیه السّلام به مالك اشتر - كه در جنگ بصره (جمل) فرماندۀ خط‍‌ مقدم سپاه بود - نوشت: به افرادی كه به طرف سپاه حمله نمی‌كنند، حمله نكند، فراریان را نكشد، مبادرت به كشتن مجروح نكند و هركس در خانه‌اش را بست در امان است.

[وقتی پیک نامه را به مالک داد] مالك نامه را گرفت و پیش از آن‌كه آن را بخواند آن را پیش روی خود جلوی زین اسبش قرار داد. سپس گفت: بجنگید! با این اقدام، سپاه شروع به كشتن افراد دشمن كردند تا آنها را به كوچه‌های بصره وارد كرد، آن‌گاه نامه را باز كرد و آن را خواند، سپس دستور داد كه یك نفر آن نوشته را با صدای بلند برای سپاهیان بخواند.

الكافی، ج‏5، ص33؛ تهذیب الأحكام، ج‏6، ص155

الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ:

قُلْتُ لِعَلِی بْنِ الْحُسَینِ صإِنَّ عَلِیاً ع سَارَ فِی أَهْلِ الْقِبْلَةِ بِخِلَافِ سِیرَةِ رَسُولِ اللهِ ص فِی أَهْلِ الشِّرْكِ؟!

قَالَ: فَغَضِبَ؛ ثُمَّ جَلَسَ؛ ثُمَّ قَالَ: سَارَ وَ اللهِ فِیهِمْ بِسِیرَةِ رَسُولِ اللهِ ص یوْمَ الْفَتْحِ. إِنَّ عَلِیاً ع كَتَبَ إِلَی مَالِكٍ وَ هُوَ عَلَی مُقَدِّمَتِهِ یوْمَ الْبَصْرَةِ بِأَنْ لَا یطْعُنَ فِی غَیرِ مُقْبِلٍ وَ لَا یقْتُلَ مُدْبِراً وَ لَا یجِیزَ عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ.

فَأَخَذَ الْكِتَابَ فَوَضَعَهُ بَینَ یدَیهِ عَلَی الْقَرَبُوسِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یقْرَأَهُ. ثُمَّ قَالَ: اقْتُلُوا! فَقَتَلَهُمْ حَتَّی أَدْخَلَهُمْ سِكَكَ الْبَصْرَةِ. ثُمَّ فَتَحَ الْكِتَابَ فَقَرَأَهُ ثُمَّ أَمَرَ مُنَادِیاً فَنَادَی بِمَا فِی الْكِتَابِ.

البته درباره تفاوت دو سیره حضرت امیر ع، توضیح دیگری از اهل بیت ع رسیده است که در حدیثی از امام هادی ع قبلا در حدیث شماره ۶۳ گذشت). ظاهرا آن توضیح مبنای اصلی پاسخ است؛ و این حدیث هم ذیل همان توضیح باید فهم شود؛ و شاهد بر این ادعا هم آن است که در کتب حدیثی معتبر ما شبیه آن پاسخ امام هادی ع توسط برخی از شاگردان مکتب اهل بیت سالها قبل از امام هادی ع داده شده است؛ چنانکه در گفتگوی عبدالله بن شریک و ابان بن تغلب (هردو از شاگردان امام صادق ع) این را مشاهده می‌کنیم:

ب. عبدالله بن شریک می‌گوید: [داشتم برای برخی از شیعیان تعریف می‌کردم که:] پدرم می‌گفت: هنگامی که دشمنان در جنگ جمل متواری شند امیرالمؤمنین ع فرمود: فراریان را دنبال نکنید و بر مجروحان پورش نبرید و کسی که در خانه‌اش رفت و در خانه را بست در امان است؛ اما در جنگ صفین چه کسی که رو کرده بود (در حال حمله بود) و چه کسی که پشت کرده بود (در حال فرار بود) را به قتل می‌رساند و حمله کردن بر مجروح را هم جایز می‌شمرد.

پس ابان بن تغلب به عبدالله بن شریک گفت: اینها که دو سیره مختلف شد!

وی پاسخ داد: همانا در خصوص اهل جمل، طلحه و زبیر کشته شده بودند؛ اما در این یکی، معاویه خودش برپا ایستاده بود و رهبری‌شان را عهده‌دار بود.

الكافی، ج‏5، ص33؛ تهذیب الأحكام، ج‏6، ص156؛ مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص274

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیكٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ:

لَمَّا هُزِمَ النَّاسُ یوْمَ الْجَمَلِ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لَا تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَ لَا تُجِیزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ فَلَمَّا كَانَ یوْمُ صِفِّینَ قَتَلَ الْمُقْبِلَ وَ الْمُدْبِرَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحٍ!

فَقَالَ أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیكٍ: هَذِهِ سِیرَتَانِ مُخْتَلِفَتَانِ!

فَقَالَ: إِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ إِنَّ مُعَاوِیةَ كَانَ قَائِماً بِعَینِهِ وَ كَانَ قَائِدَهُمْ.

۳) جنگ صفین

احادیث درباره جنگ صفین نیز به‌قدری فراوان است که مورخ شیعی قرن دوم، نصر بن مزاحم (م۲۱۲) کتاب مفصلی با نام «وقعة الصفین» تالیف کرده است. در اینجا فقط دو روایت از نهج‌البلاغه که ناظر به ابتدا و انتهای این واقعه است، به همراه روایتی از تفسیر فرات کوفی که ناظر به بحبوحه این واقعه است (و فرازی از آن در نهج‌البلاغه نیز آمده است)، تقدیم می‌شود:

۶۷) و از سخنان آن حضرت است هنگامی که اصحاب می‏گفتند چرا در رخصت دادن جنگ با شامیان درنگ می‏كند:

امّا گفته شما كه این همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است. به خدا، پروا ندارم كه من به آستانه مرگ در آیم یا مرگ به سر وقت من آید.

امّا گفته شما كه در جنگ با شامیان دو دل مانده‏ام، به خدا كه یك روز جنگ را واپس نیفكنده‏ام، جز كه امید داشتم گروهی به سوی من آیند، و به راه حقّ گرایند، و به نور هدایت من راه پیمایند. این مرا خوشتر است تا شامیان را در حال گمراهی‌شان بكشم، هر چند که آن ضلالت، ثمره و وبال گناهانشان بوده باشد.

نهج البلاغة، خطبه55

و من كلام له ع و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم فی القتال بصفین‏

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِیةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِی دَخَلْتُ إِلَی الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَی؛

وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِی أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ یوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِی طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِی بِی وَ تَعْشُوَ إِلَی ضَوْئِی وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَی مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَی ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.

۶۸) مردی از خوارج از ابن عباس درباره علی بن ابی‌طالب علیه السلام پرسید. او از وی روی برگرداند ولی او باز سوال کرد. ابن عباس گفت:

به خدا سوگند امیرالمؤمنین علی (ع) مانند ماه درخشان و شیر خروشان و رودخانه جوشان و بهار گل‌افشان بود؛ همچون ماه از حیث نور و شکوهش، و همچون شیر از حیث شجاعت و قدم برداشتنش، و همچون رود فرات از حیث جود و سخاوتش، و همچون بهار از حیث سرسبزی و بخشندگی‌اش. زنان ناتوانند که بعد از پیامبر ص کسی همچو علی ع بزایند. به خدا سوگند من انسانی [جنگجو] مانند او نه شنیده‌ام و نه دیده‌ام. او را در جنگ صفین دیدم که عمامه‌ای سفید بر سر داشت؛ و گویی چشمانش همچون چراغی بود و بر جماعتی ایستاده بود و آنها را تشویق و ترغیب می‌کرد تا اینکه به من رسید، در حالی که من در میان جمعی از مسلمانان بودم، پس فرمود:

«گروه مسلمانان! ترس از پروردگار را شعار دارید، و صدا فرو آرید و برون را پوشیده به آرامش و وقار، [و در میدان كارزار دندانها را سخت برهم بفشارید، كه شمشیرها را باز می‏دارد از رسیدن به كاسه سر]، و ساز جنگ را آماده سازید، هر چه بهتر و نیكوتر، و پیش از بركشیدن شمشیر، آن را در نیام بجنبانید. از گوشه چشم بنگرید، و ضربت را از چپ و راست رانید و با تیزی شمشیر ضربه بزنید، و با یاری گرفتن از گامهای خویش ضربت تیغ را كاری‏تر كنید. و بدانید كه شما در پیش چشم خدایید و پسر عموی رسول وی با شما همراه. پس پیاپی بستیزید و شرم كنید از آنكه بگریزید، كه گریز برای بازماندگان مایه ننگ است و ملامت، و آتشی است برای روز قیامت. خود را خرّم و سرخوش دارید، و به آسانی از جان دست بشویید و سبك‌بال به سوی مرگ گام بردارید. لشكر انبوهِ فراهم، و خیمه‏های طناب افكنده درهم را هدف حمله خود سازید. به قلب آن حمله برید و از كارش بیندازید كه شیطان – که لعنت خدا بر او باد - در چین و شكن آن خانه گرفته و در ورای آن پناه جسته و پاهای خود را در آن گسترانده است، دستی گذاشته برای حمله و ستیز، و پایی در پس برای گریز. پس استوار باشید و پایدار، تا عمود حقّ برای شما آشکار گردد و پدیدار، كه «شما برترید و خدا با شماست، و از پاداش كردارتان نخواهد كاست» (محمد/۳۵).»

پس معاویه آمد با گاردی تا بن دندان مسلح، که حدود ده هزار نفر بودند، لشکری ​​غرق در آهن که از آنان جز چشمانی در کلاهخود دیده نمی‌شد. مردم به لرزه افتادند.

حضرت فرمود: «چه شده؟ به چه خیره شده‌اید؟ از چه درشگفت آمدید؟! اینان جثه‌هایی هستند که دلهایشان [از ترس] به پرواز در‌آمده و آن را با تزیین‌های دروغین مخفی کرده‌اند، ملخ‌هایی که باد صبا آنان را می‌پراکند، جماعتی که شیطان دستشان را بسته و گمراهی جانشان را دربرگرفته و عرعرِ اهل بدعت گوششان را کر نموده، و سستی باطل و سراب تکاثر در آنان جاری است؛ به طوری که اگر شمشیرهای اهل حق به آن برسد، همچون افتادن پروانه در آتش، فروافتند. حال که چنین است، پس زانوها صاف کنید، ساعدها بچسبانید، تیرها در کمان‌ها گذارید و نیزه‌ها را در پهلوها زنید و استوار باشید، که منم استوارِ «حم» [= حامیم] (زخرف/۱) و آنان یاری نخواهند شد.»

پس آنان حمله‌ور شدند حمله‌ای قدرتمندانه؛ و آنان را از جای برکندند و از موضع‌شان بیرون راندند و غبار برخاست و صداها فروکش کرد و جز چکاوک آهن و زمزمه پهلوانان صدایی به گوش نمی‌رسید؛ و جز سری که به زمین می‌افتاد و دستی که از تن جدا می‌شد، چیزی دیده نمی‌شد.

و من در این حال بودم که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از گوشه‌ای که گرد و غبارش در حال فروکش‌کردن بود، پدیدار شد درحالی‌که لخته‌هایی [از خون] از آرنج‌هایش فرو می‌ریخت و خون از شمشیرش می‌چکید و همچون کمان، خَم شده بود و این آیه را تلاوت می‌فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (‌حجرات/۹).

و من نبردی سخت‌تر از آن‌روز ندیدم.

تفسیر فرات الكوفی، ص431-432 (فراز اول سخنان حضرت امیر ع در نهج‌الباغه، خطبه۶۶ نیز آمده است.)

قَالَ حَدَّثَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ بُنَانٍ الْخَثْعَمِی قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ یحْیی بْنِ مُنَمِّسٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْبَاهِلِی عَنْ ضَرَارِ بْنِ الْأَزْوَرِ:

أَنَّ رَجُلًا مِنَ الْخَوَارِجِ سَأَلَ ابْنَ عَبَّاسٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ عَنْ [أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ‏] عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع. فَأَعْرَضَ عَنْهُ. ثُمَّ سَأَلَه.

فَقَالَ: لَكَانَ وَ اللهِ عَلِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یشْبِهُ الْقَمَرَ الزَّاهِرَ وَ الْأَسَدَ الْخَادِرَ وَ الْفُرَاتَ الزَّاخِرَ وَ الرَّبِیعَ الْبَاكِرَ فَأَشْبَهَ مِنَ الْقَمَرِ ضَوْءَهُ وَ بَهَاءَهُ وَ مِنَ الْأَسَدِ شَجَاعَتَهُ وَ مَضَاءَهُ وَ مِنَ الْفُرَاتِ جُودَهُ وَ سَخَاءَهُ وَ مِنَ الرَّبِیعِ خِصْبَهُ وَ حِبَاهُ. عَقِمَ النِّسَاءُ أَنْ یأْتِینَ بِمِثْلِ عَلِی [أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ‏] بَعْدَ النَّبِی [رَسُولِ اللهِ ص‏]. تَاللهِ مَا سَمِعْتُ وَ لَا رَأَیتُ إِنْسَاناً [مُحَارِباً] مِثْلَهُ وَ قَدْ رَأَیتُهُ یوْمَ صِفِّینَ وَ عَلَیهِ عِمَامَةٌ بَیضَاءُ وَ كَأَنَّ عَینَیهِ سِرَاجَانِ وَ هُوَ یتَوَقَّفُ عَلَی شِرْذِمَةٍ [شرذمة] یحُضُّهُمْ وَ یحُثُّهُمْ إِلَی أَنِ انْتَهَی إِلَی، وَ أَنَا فِی كَنَفٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ، فَقَالَ:

مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْیةَ وَ عَنُّوا الْأَصْوَاتَ وَ تَجَلْبَبُوا بِالسَّكِینَةِ [وَ عَضُّوا عَلَی النَّوَاجِذِ فَإِنَّهُ أَنْبَی لِلسُّیوفِ عَنِ الْهَامِ] و أَكْمِلُوا اللَّأْمَةَ وَ أَقْلِقُوا السُّیوفَ فِی الْغِمْدِ قَبْلَ السَّلَّةِ وَ الْحَظُوا الشَّزْرَ وَ اطْعُنُوا الْخَزْرَ [الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ] وَ نَافِحُوا بِالظُّبَی وَ صِلُوا السُّیوفَ بِالْخُطَا وَ الرِّمَاحَ بِالنِّبَالِ فَإِنَّكُمْ بِعَینِ اللهِ [وَ] مَعَ ابْنِ عَمِّ نَبِیكُمْ عَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْیوا مِنَ الْفَرِّ فَإِنَّهُ عَارٌ بَاقٍ فِی الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ یوْمَ الْحِسَابِ فَطِیبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً [أنفسا] وَ اطْوُوا عَنِ الْحَیاةِ كَشْحاً وَ امْشُوا إِلَی الْمَوْتِ مَشْیاً [سُجُحاً] وَ عَلَیكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرِّوَاقِ الْمُطْنِبِ فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّیطَانَ عَلَیهِ لَعْنَةُ اللهِ رَاكِدٌ [كَامِنٌ] فِی كَسْرِهِ نَافِجٌ حِضْنَیهِ [حِضْنَهُ‏] وَ مُفْتَرِشٌ ذِرَاعَیهِ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ یداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلًا فَصَمْداً [فَصَبْراً] حَتَّی یتَجَلَّی لَكُمْ عَمُودُ [عُمُدُ] الْحَقِّ «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ یتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ‏».

قَالَ: وَ أَقْبَلَ مُعَاوِیةُ فِی الْكَتِیبَةِ الشَّهْبَاءِ وَ هِی زُهَاءُ عَشْرَةِ آلَافِ بجیش [جَیشٍ‏] شَاكِینَ فِی الْحَدِیدِ لَا یرَی مِنْهُمْ إِلَّا الْحَدَقُ تَحْتَ الْمَغَافِرِ [فَاقْشَعَرَّ لَهَا النَّاسُ‏] [فَقَالَ ع مَا لَكُمْ‏] تَنْظُرُونَ بِمَا [مِمَّا] تَعْجَبُونَ؟ إِنَّمَا هِی جُثَثٌ مَاثِلَةٌ فِیهَا قُلُوبٌ طَائِرَةٌ مُزَخْرَفَةٌ بِتَمْوِیهِ الْخَاسِرِینَ وَ رِجْلُ جَرَادٍ زَفَّتْ بِهِ رِیحُ صَبَا وَ لَفِیفٌ سَدَاهُ الشَّیطَانُ وَ لَحْمَتُهُ الضَّلَالَةُ وَ صَرَخَ بِهِمْ نَاعِقُ الْبِدْعَةِ وَ فِیهِمْ خَوَرُ الْبَاطِلِ وَ ضَحْضَحَةُ الْمُكَاثِرِ فَلَوْ قَدْ مَسَّتْهَا سُیوفُ أَهْلِ الْحَقِّ لَتَهافَتَتْ تَهَافُتَ الْفَرَاشِ فِی النَّارِ أَلَا فَسَوُّوا بَینَ الرُّكَبِ وَ عَضُّوا عَلَی النَّوَاجِذِ وَ اضْرِبُوا الْقَوَانِصَ [القوابض‏] بِالصَّوَارِمِ وَ اشْرَعُوا الرِّمَاحَ فِی الْجَوَانِحِ وَ شُدُّوا فَإِنِّی شَادٌّ حم لَا ینْصَرُونَ.

فَحَمَلُوا حَمْلَةَ ذِی یدٍ [لِبَدٍ] فَأَزَالُوهُمْ [عَنْ أَمَاكِنِهِمْ [مَصَافِّهِم‏] وَ دَفَعُوهُمْ‏] عَنْ أَمَاكِنِهِمْ وَ رَفَعُوهُمْ عَنْ مَرَاكِزِهِمْ [مَرَاكِبِهِمْ‏] وَ ارْتَفَعَ الرَّهَجُ وَ خَمَدَتِ الْأَصْوَاتُ فَلَا یسْمَعُ [تُسْمَعُ‏] إِلَّا صَلْصَلَةُ الْحَدِیدِ وَ غَمْغَمَةُ الْأَبْطَالِ وَ لَا یرَی إِلَّا رَأْسٌ نَادِرٌ أَوْ یدٌ طَائِحَةٌ وَ أَنَا كَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع مِنْ مَوْضِعٍ یرِیدُ یتَحَالُّ [یتحاك‏] الْغُبَارُ وَ ینْقُصُ [ینْفِذُ] الْعَلَقَ عَنْ ذِرَاعَیهِ سَیفُهُ یقْطُرُ الدِّمَاءَ وَ قَدْ انْحَنَی كَقَوْسٍ نَازِعٍ وَ هُوَ یتْلُو هَذِهِ الْآیةَ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» قَالَ فَمَا رَأَیتُ قِتَالًا أَشَدَّ مِنْ ذَلِكَ الْیوْمِ...۱۶۴

۶۹) امیرالمؤمنین در جنگ صفین زمانی که به مردم دستور صلح داد خطبه‌ای خواندند و گذشته‌ها را یادآوری کردند:

ما- در میدان كارزار- با رسول الله ص بودیم. پدران، پسران، برادران و عموهای خویش را می‏كشتیم؛ و این بر ما نمی‏افزود جز ایمان و تسلیم‌، وماندن بر راه راست، و شکیبایی در سختیها، و جدیت هرچه بیشتر در جهاد با دشمن. گاه تنی از ما و تنی از سپاه دشمن به یكدیگر می‏جَستند، و چون دو گاو نر سر و تن هم را می‏خستند. هر یك می‏خواست جام مرگ را به کام دیگری بریزد، و از شربت مرگ سیرابش نماید. گاه نصرت از آن ما بود، و گاه دشمن گوی پیروزی را می‏ربود. چون خداوند- ما را آزمود- و صدق ما را مشاهدت فرمود، دشمن ما را خوار ساخت، و رایت پیروزی ما را برافراخت. چندان كه اسلام به هر شهر و دیار رسید، و حكومت آن در آفاق پایدار گردید. به جانم سوگند، كه اگر رفتار ما همانند شما بود، نه ستون دین بر جا بود و نه درخت ایمان شاداب و خوش‌نما. سوگند به خدا، كه از این پس خون خواهید خورد و پشیمانی خواهید برد.

نهج البلاغة، خطبه56 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص46)

و من كلام له ع یصف أصحاب رسول الله و ذلك یوم صفین حین أمر الناس بالصلح‏

وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا یزِیدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِیمَاناً وَ تَسْلِیماً وَ مُضِیاً عَلَی‏ اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَی مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الآْخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا یتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَینِ یتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَیهُمَا یسْقِی صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا فَلَمَّا رَأَی اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَینَا النَّصْرَ حَتَّی اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِیاً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً [مُبَوِّیاً] أَوْطَانَهُ وَ لَعَمْرِی لَوْ كُنَّا نَأْتِی مَا أَتَیتُمْ مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِیمَانِ عُودٌ وَ ایمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَماً.

۴) جنگ نهروان

احادیث مربوط به جنگ نهروان نیز فراوان است. در اینجا صرفا برخی از احادیثی که از امیرالمؤمنین ع در نهج البلاغه آمده و ناظر به مراحل شکل‌گیری، احتجاجات اصلی و خود جنگ و پس از آن است اشاره می‌شود.

۷۰) هنگامی که خوراج به جریان حکمیت خرده می‏گرفتند امیرالمؤمنین ع به اردوی آنان رفت و فرمود:

«همه شما در صفّین با ما بودید؟»

گفتند: بعضی از ما بودند و بعضی نبودند.

فرمود: «پس جدا شوید، آنان كه در صفین بوده‏اند دسته‏ای؛ و آنان كه نبوده‏اند دسته دیگر؛ تا با هر دسته چنانكه در خور آن است سخن گویم».

و مردم را آواز داد كه: «سخن مگویید و به گفته من گوش دهید. و با دل خود به من روآرید. پس از آن كس كه گواهی خواهم، چنانكه داند، در آن باب سخن گوید.»

سپس امام (ع) سخنانی دراز، بدانها فرمود كه از آن جمله است:

آیا هنگامی كه از روی حیلت و رنگ، و فریب و نیرنگ، قرآنها را برافراشتند، نگفتید: «برادران ما و همدینان مایند؛ از ما، گذشت از خطا طلبیدند، و به كتاب خدا گراییدند. رأی، از آنان پذیرفتن است و بدانها رهایی بخشیدن»؟

به شما گفتم، این كاری است كه آشكار آن پذیرفتن داوری قرآن است، و نهان آن دشمنی با خدا و ایمان. آغازِ آن مهربانی است، و پایانِ آن پشیمانی. به كار خود پردازید، و در راه خویش پیش بتازید. در كار جهاد دندان بفشارید، و به هر بانگ كننده گوش مدارید، كه اگر پاسخش دهند، با گمراهی یار است و اگر او را واگذارند خوار و بی‏مقدار است.

تا چنان شد كه شد، و شما بودید که بدان اصرار داشتید. به خدا، اگر من از آن سرباز می‏زدم، انجامش تكلیفی واجب نبود، و خدا گناه آن را بر من باز نمی‏نمود. به خدا، اگر آن را قبول می‏نمودم، باز هم سزاوار پیروی بودم، چه، قرآن با من است، از آن هنگام كه یار آن گشتم، از آن جدا نبودم.

همانا، با رسول الله (ص) بودیم، و جنگ با پدران، و فرزندان و برادران، و خویشاوندانمان پیش رویمان بود، اما مصیبت‌ها و سختی‌ها نیفزود جز بر ایمانمان، و رفتنمان در راه حقّ، و گردن نهادن به فرمان، و شكیبایی بر درد جراحتهای سوزان. لیكن امروز پیكار ما با برادران مسلمانی است كه در اسلامشان دودلی و اعوجاج و شبهه و تأویل راه یافته است. پس اگر راهی را امید داشته باشیم كه خدا بدان پریشانی ما را به جمعیت كشاند، و ما را بدانچه در آن یك سخنیم نزدیك گرداند، بدان رو آریم و جز آن را دست بداریم‏.

نهج البلاغة، خطبه 122 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص120-121)

و من كلام له ع قاله للخوارج و قد خرج إلی معسكرهم و هم مقیمون علی إنكار الحكومة فقال ع‏

أَ كُلُّكُمْ شَهِدَ مَعَنَا صِفِّینَ؟

فَقَالُوا: مِنَّا مَنْ شَهِدَ وَ مِنَّا مَنْ لَمْ یشْهَدْ.

قَالَ: فَامْتَازُوا فِرْقَتَینِ فَلْیكُنْ مَنْ شَهِدَ صِفِّینَ فِرْقَةً وَ مَنْ لَمْ یشْهَدْهَا فِرْقَةً حَتَّی أُكَلِّمَ كُلًّا مِنْكُمْ بِكَلَامِهِ.

وَ نَادَی النَّاسَ فَقَالَ: أَمْسِكُوا عَنِ الْكَلَامِ وَ أَنْصِتُوا لِقَوْلِی وَ أَقْبِلُوا بِأَفْئِدَتِكُمْ إِلَی فَمَنْ نَشَدْنَاهُ شَهَادَةً فَلْیقُلْ بِعِلْمِهِ فِیهَا.

ثُمَّ كَلَّمَهُمْ ع بِكَلَامٍ طَوِیلٍ مِنْ جُمْلَتِهِ أَنْ قَالَ ع:

أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِیلَةً وَ غِیلَةً وَ مَكْراً وَ خَدِیعَةً: إِخْوَانُنَا وَ أَهْلُ دَعْوَتِنَا اسْتَقَالُونَا وَ اسْتَرَاحُوا إِلَی كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَالرَّأْی الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَ التَّنْفِیسُ عَنْهُمْ.

فَقُلْتُ لَكُمْ: هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِیمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ فَأَقِیمُوا عَلَی شَأْنِكُمْ وَ الْزَمُوا طَرِیقَتَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَی الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِكُمْ وَ لَا تَلْتَفِتُوا إِلَی نَاعِقٍ نَعَقَ إِنْ أُجِیبَ أَضَلَّ وَ إِنْ تُرِكَ ذَلَّ.

وَ قَدْ كَانَتْ هَذِهِ الْفَعْلَةُ وَ قَدْ رَأَیتُكُمْ أَعْطَیتُمُوهَا وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَیتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَی فَرِیضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِی اللَّهُ ذَنْبَهَا؛ وَ وَ اللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّی لَلْمُحِقُّ الَّذِی یتَّبَعُ وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِی مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُهُ.

فَلَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِنَّ الْقَتْلَ لَیدُورُ عَلَی الْآباءِ وَ الْأَبْنَاءِ وَ الْإِخْوَانِ وَ الْقَرَابَاتِ فَمَا نَزْدَادُ عَلَی كُلِّ مُصِیبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلَّا إِیمَاناً وَ مُضِیاً عَلَی الْحَقِّ وَ تَسْلِیماً لِلْأَمْرِ وَ صَبْراً عَلَی مَضَضِ الْجِرَاحِ. وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِی الْإِسْلَامِ عَلَی مَا دَخَلَ فِیهِ مِنَ الزَّیغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التأویل؛ فَإِذَا طَمِعْنَا فِی خَصْلَةٍ یلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَی بِهَا إِلَی الْبَقِیةِ فِیمَا بَینَنَا، رَغِبْنَا فِیهَا وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا.

۷۱) و از سخنان آن حضرت است‏ هنگامی که خوارج حَکَم قرار دادن مردان را انکار کردند:

در جریان حکمیت، ما مردمان را به داوری نگماردیم، بلكه قرآن را داور قرار دادیم. این قرآن، خطْ‌نوشته‌ای است میان دو جلد هشته. زبان ندارد تا به سخن آید، ناچار آن را ترجمانی باید، و ترجمانش آن مردانند- كه معنی آن دانند-. چون این مردم ما را خواندند تا قرآن را میان خویش داور گردانیم، ما گروهی نبودیم كه از كتاب خدا روی برگردانیم. همانا، خدای سبحان گفته است: «اگر در چیزی خصومت كردید، آن را به خدا و رسول بازگردانید» (نساء/۵۹). پس بازگرداندن آن به خدا این است كه كتاب او را به داوری بپذیریم، و بازگرداندن به رسول این است كه سنّت او را بگیریم. پس اگر از روی راستی به كتاب خدا داوری كنند، ما از دیگر مردمان بدان سزاوارتریم، و اگر به سنّت رسول (ص) گردن نهند، ما بدان اولی‏تریم.

امّا سخن شما كه، چرا میان خود و آنان، برای داوری، مدّت نهادی؟

من این كار را كردم تا نادان خطای خود را آشكارا بداند و دانا بر عقیدت خویش استوار ماند. و این كه شاید در این مدّت كه آتش زیر خاکستر است، به عنایت خداوند كار امر این امّت به صلاح آید، و ناچار نشود با شتاب جستجوی حقّ را واگذارد و از آغاز به گمراهی گردن در آرد.

همانا، بر‏ترین‏ مردم نزد خدا كسی است كه عمل به حق را بیشتر دوست داشته باشد هر چند از قدر او بكاهد، و او را بیازارد. و آن را بر باطل ترجیح دهد هرچند که باطل بدو سود رساند، و بر او بیفزاید.

چنین سرگردان به كجا می‏روید و [این حرفها را] از کجا آوردید؟ آماده رفتن به سوی مردمی باشید كه در شناخت حقّ حیرانند، و آن را نمی‏بینند؛ و فریب‌خورده‌ی ستم‌اند، و از آن دست نمی‏شویند. از كتاب خدا گریزان، از راه راست رویگردان.

شما نه چون حلقه‏ای استوارید كه بتوان بدان در آویخت و بر جای ماند؛ نه یارانی نیرومند كه چنگ بدانان زد، و رخت به سایه‏شان توان كشاند. بد هیزمی هستید برای آتش كارزار! تفو بر شما! از شما فراوان آزار دیدم، چه وقتی که ندایتان دادم یا به نجوایتان خواندم. نه به هنگام ندا آزادگان راستینید، نه در نجوا برادرانی قابل اعتماد.

نهج البلاغة، خطبه 125 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص123- 124)

و من كلام له ع فی التحكیم و ذلك بعد سماعه لأمر الحكمین‏

إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَینَ الدَّفَّتَینِ لَا ینْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا ینْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ. وَ لَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَی أَنْ نُحَكِّمَ بَینَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَكُنِ الْفَرِیقَ الْمُتَوَلِّی عَنْ كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی عَزَّ مِنْ قَائِلٍ [سُبْحَانَهُ‏] «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ». فَرَدُّهُ إِلَی اللَّهِ أَنْ نَحْكُمَ بِكِتَابِهِ، وَ رَدُّهُ إِلَی الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ. فَإِذَا حُكِمَ بِالصِّدْقِ فِی كِتَابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ وَ إِنْ حُكِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلَاهُمْ بِهَا.

وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ لِمَ جَعَلْتَ بَینَكَ وَ بَینَهُمْ أَجَلًا فِی التَّحْكِیمِ؟

فَإِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِكَ لِیتَبَینَ الْجَاهِلُ وَ یتَثَبَّتَ الْعَالِمُ وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یصْلِحَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَا تُؤْخَذَ بِأَكْظَامِهَا فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَینِ الْحَقِّ وَ تَنْقَادَ لِأَوَّلِ الْغَی.

إِنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إِلَیهِ وَ إِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنْ جَرَّ إِلَیهِ [فَائِدَةً] وَ زَادَهُ.

فَأَینَ یتَاهُ بِكُمْ وَ مِنْ أَینَ أُتِیتُمْ؟‏ اسْتَعِدُّوا لِلْمَسِیرِ إِلَی قَوْمٍ حَیارَی عَنِ الْحَقِّ لَا یبْصِرُونَهُ وَ مُوزَعِینَ بِالْجَوْرِ لَا یعْدِلُونَ عَنْهُ [بِهِ‏]؛ جُفَاةٍ عَنِ الْكِتَابِ نُكُبٍ عَنِ الطَّرِیقِ، مَا أَنْتُمْ بِوَثِیقَةٍ یعْلَقُ بِهَا وَ لَا زَوَافِر عِزٍّ یعْتَصَمُ إِلَیهَا. لَبِئْسَ حُشاشُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ؛ أُفٍّ لَكُمْ! لَقَدْ لَقِیتُ مِنْكُمْ بَرْحاً یوْماً أُنَادِیكُمْ وَ یوْماً أُنَاجِیكُمْ؛ فَلَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ النِّدَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ النَّجَاء.

۷۲) از سخنان امیرالمؤمنین ع وقتی که جمله «لا حکم الا الله» را از خوارج شنید:

سخنی است حقّ كه بدان باطلی را خواهند. آری حكم، جز از آن خدا نیست، لیكن اینان گویند فرمانروایی را، جز خدا روا نیست، حالی كه مردم را حاكمی باید، نیكوكردار یا تبه‏كار؛ تا در حكومت او مؤمن كار خویش كند، و كافر بهره خود برد و خداوند مهلت را به سر رساند*؛ در سایه حكومت او مال دیوانی را فراهم آورند و با دشمنان پیكار كنند، و راهها را ایمن سازند، و به نیروی او حقّ ناتوان را از توانا بستانند، تا نیكوكردار راحت باشد، و از گزند تبه‌كار راحت شوند.

*و [طبق نقل دیگری] فرمود: امّا در حكومت نیکوکار، پرهیزگار در آن كار خود كند، و اما در حكومت تبه‌کار، بدكردار بهره خویش برد تا آن گاه که اجلش سر رسد و مرگش در رسد.

نهج البلاغة، خطبه 40 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و من كلام له ع [للخوارج‏] فی الخوارج لما سمع قولهم «لا حكم إلا لله»

قَالَ ع: كَلِمَةُ حَقٍّ یرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ یقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یسْتَمْتِعُ فِیهَا الْكَافِرُ وَ یبَلِّغُ اللَّهُ فِیهَا الْأَجَلَ وَ یجْمَعُ بِهِ الْفَی‏ءُ وَ یقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ یؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِی حَتَّی یسْتَرِیحَ بَرٌّ وَ یسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ.

وَ قَالَ: أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَیعْمَلُ فِیهَا التَّقِی وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَیتَمَتَّعُ فِیهَا الشَّقِی إِلَی أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِیتُه‏.

۷۳) الف. و از سخنان امیرالمؤمنین ع درباره خوارج، وقتی که فریاد لاحکم الا لله سردادند و از ایشان خواستند که اعتراف کند به خاطر قبول حکمیت کافر شده و توبه کند:‏

سنگ بلا بر سرتان ببارد، چنان كه نشانی از شما باقی نگذارد. پس از ایمانم به خدا و جهادم در رکاب رسول الله ص بر كفر خود شهادت دهم؟! پس «در این صورت قطعا گمراه باشم، و از زمره هدایت‌شدگان نباشم» (انعام/۵۶). پس بدراهی را در پیش گرفتید و به بد گذشته‌ای بازگشتید. همانا كه پس از من همگی‌تان خوارید و طعمه شمشیر برنده مردم ستمكار، كه این رفتار را سنّت شمارند- و شما را از میان بردارند-.

[سید رضی می‌گوید درباره جمله دوم این خطبه [= وَ لَا بَقِی مِنْكُمْ آثر]، کلمه آخرش سه گونه نقل شده است:

به صورت «آبر» روایت شده (یعنی کسی كه خرمابن را اصلاح كند)،

و «آثر» نیز روایت شده و آن به معنی كسی است كه حدیث روایت كند، و این نزد من درست‏ترین وجه‏ها است. گویی امام (ع) می‏فرماید: كسی از شما نماند كه حدیث شما را باز گوید!

و «آبز» نیز روایت شده است، و آن به معنی جهنده و هلاك شونده است.]

نهج البلاغة، خطبه 58 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و من كلام له ع كلم به الخوارج حین اعتزلوا الحكومة و تنادوا أن لا حكم إلا لله‏

أَصَابَكُمْ حَاصِبٌ وَ لَا بَقِی مِنْكُمْ آثِرٌ [آبِرٌ؛ آبز] ! أَ بَعْدَ إِیمَانِی بِاللَّهِ وَ جِهَادِی مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص أَشْهَدُ عَلَی نَفْسِی بِالْكُفْرِ لَ«قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ» فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ ارْجِعُوا عَلَی أَثَرِ الْأَعْقَابِ أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِی ذُلًّا شَامِلًا وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً یتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِیكُمْ سُنَّةً.

[قال الشریف قوله ع «و لا بقی منكم آبر» یروی علی ثلاثة أوجه أحدها أن یكون كما ذكرناه آبر بالراء من قولهم للذی یأبر النخل‌ای یصلحه. و یروی آثر و هو الذی یأثر الحدیث و یرویه‌ای یحكیه و هو أصح الوجوه عندی كأنه ع قال لا بقی منكم مخبر. و یروی آبز بالزای المعجمة و هو الواثب و الهالك أیضا یقال له آبز]

ب. از سخنان امیرالمؤمنین ع که شبهه خوارج را دفع می‌کند و چرایی نقض حکم حکمین را بیان می‌دارد:

پس اگر به گمان خود جز این نپذیرید كه من خطا كردم، و گمراه گشتم، پس چرا همه امّت محمّد (ص) را به گمراهی من گمراه می‏پندارید، و خطای مرا به حساب آنان می‏گذارید و به خاطر گناهانی كه من كرده‏ام ایشان را كافر می‏شمارید؟ شمشیرهاتان بر دوشتان گذاشته، بجا و نابجا فرود می‏آرید، و گناهكار را با بیگناه می‏آمیزید و یكی‏شان می‏انگارید. در حالی که می‌دانید كه رسول الله ص زناكار محصن را سنگسار كرد، سپس بر او نماز گزارد و ارثش را به كسانش داد؛ و قاتل را كشت و میراثش را به كسانش واگذارد. دست دزد را برید و زناكار نامحصن را تازیانه نواخت ولی سهم بخش هر دو را از بیت‌المال به آنان پرداخت، و اجازه ازدواج با زنان مسلمان را از آنان دریغ نداشت. رسول الله ص گناهانشان را بی‏كیفر نگذاشت، و حكم خدا را در باره ایشان برپا داشت، ولی سهمی را كه در مسلمانی داشتند از آنان باز نگرفت، و نامشان را از تومار مسلمانان بیرون نكرد.

پس شما بدترین مردمید و آلت دست شیطان، که با شما تیرش را پرتاب کند و حیرت‌آفرینی را به ثمر رساند.

و به زودی دو دسته درباره من تباه شود: دوستی كه كار را به افراط كشاند، و محبّت او را به راه غیر حق براند، و کسی که در بغض افراط ورزد، و بغضش او را به راهی كه حق نیست در آرد. حالِ آن دسته در باره من نیكوست، كه راه میانه را پوید و از افراط و تفریط دوری جوید. همراه آنان روید، و با خیل جماعت همداستان شوید، كه دست خدا همراه جماعت است؛ و از تفرقه بپرهیزید كه موجب آفت است. آن كه از جمع مسلمانان جدا افتد، بهره شیطان است، چنانكه گوسفند چون از گلّه دور ماند نصیب گرگ بیابان است.

آگاه باشید، هر كه مردم را بدین شعار بخواند او را بكشید، هرچند زیر عمامه‏ من باشد. همانا دو داور گمارده شدند تا آنچه را قرآن زنده كرد، زنده گردانند، و آنچه را مرده خوانده، بمیرانند. زنده داشتن قرآن گرد آمدن پیرامون آن است، و میراندن آن جدا گردیدن از آن. اگر قرآن ما را به سوی آنان كشاند، پیرو آنانیم، و اگر آنان را به سوی ما براند پیروی ما باید کنند.

پس‌ای ناكسان! نه شرّی را بنیاد نهادم، و نه شما را در كارتان فریب دادم، و نه آن را چنانكه نیست به شما نشان دادم. رأی مهتران شما بر آن شد، كه دو مرد بگزینند- تا به داوری بنشینند-. از آن دو پیمان گرفتیم كه از حكم قرآن برون نشوند، و از آنچه گوید، به دیگر سو نروند. امّا آن دو گمراه گردیدند، و حق را واگذاردند، حالی كه آن را می‏دیدند. میلشان به دور شدن از راه حق بود و بدان راه رفتند. شرط ما با آنان در حکمیت که حكم به عدالت رانند، و حق را از نظر دور ندارند، پیش از آن بود كه آن دو به راه خطا روند و حكمی چنان ناصواب دهند.

نهج البلاغة، خطبه 127 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و من كلام له ع و فیه یبین بعض أحكام الدین و یكشف للخوارج الشبهة و ینقض حكم الحكمین‏

فَإِنْ أَبَیتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّی أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص بِضَلَالِی وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِی وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِی سُیوفُكُمْ عَلَی عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْءِ وَ السُّقْمِ وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ به من لَمْ یذْنِبْ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص رَجَمَ الزَّانِی الْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّی عَلَیهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِیرَاثَهُ أَهْلَهُ وَ قَطَعَ [یدَ] السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِی غَیرَ الْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَیهِمَا مِنَ الْفَی‏ءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِیهِمْ وَ لَمْ یمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ یخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَینِ أَهْلِهِ.

ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ وَ مَنْ رَمَی بِهِ الشَّیطَانُ مَرَامِیهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ وَ سَیهْلِكُ فِی صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَی غَیرِ الْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَی غَیرِ الْحَقِّ وَ خَیرُ النَّاسِ فِی حَالًا النَّمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ یدَ اللَّهِ [عَلَی‏] مَعَ الْجَمَاعَةِ وَ إِیاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ.

أَلَا مَنْ دَعَا إِلَی هَذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هَذِهِ. فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِیحْییا مَا أَحْیا الْقُرْآنُ وَ یمِیتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ؛ وَ إِحْیاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَیهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَیهِمْ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَینَا اتَّبَعُونَا.

فَلَمْ آتِ - لَا أَبَا لَكُمْ - بُجْراً وَ لَا خَتَلْتُكُمْ عَنْ أَمْرِكُمْ وَ لَا لَبَّسْتُهُ عَلَیكُمْ إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْی مَلَئِكُمْ عَلَی اخْتِیارِ رَجُلَینِ أَخَذْنَا عَلَیهِمَا أَلَّا یتَعَدَّیا الْقُرْآنَ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا یبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَیا عَلَیهِ وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَیهِمَا فِی الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ وَ الصَّمْدِ لِلْحَقِّ سُوءَ رَأْیهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا.

۷۴) از وصایای امیرالمؤمنین ع به ابن‌عباس وقتی که وی را برای بحث با خوارج می‌فرستاد:

به قرآن بر آنان حجت میاور، كه قرآن تاب معنی‌های گونه‌گون دارد. تو چیزی می‏گویی، و خصم تو چیزی؛ لیكن به سنت با آنان گفتگو كن، كه ایشان از آن راه فراری نخواهند یافت.

نهج البلاغة، نامه77 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و من وصیة له ع لعبد الله بن العباس [أیضا] لما بعثه للاحتجاج علی الخوارج‏

لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یقُولُونَ... وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ یجِدُوا عَنْهَا مَحِیصا

۷۵) الف. و امیرالمؤمنین ع چون آماده جنگ خوارج شد، بدو گفتند آنان از پل نهروان گذشتند؛ فرمود:

كشتنگاه آنان این سوی نطفه است. به خدا، كه ده كس از آنان نرهد و از شما ده تن كشته نشود.

[سید رضی می‌گوید: مقصود از نطفه، آب نهر است، و این فصیح‏ترین كنایه از آب است، هرچند آب بسیار باشد].

نهج البلاغة، خطبه 59 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و قال ع لما عزم علی حرب الخوارج و قیل له إن القوم عبروا جسر النهروان‏

مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ وَ اللَّهِ لَا یفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَا یهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ.

[قال الشریف یعنی بالنطفة ماء النهر و هی أفصح كنایة عن الماء و إن كان كثیرا جما و قد أشرنا إلی ذلك فیما تقدم عند مضی ما أشبهه‏]

ب. و چون خوارج كشته شدند، برخی گفتند،‌ای امیر مؤمنان! همگی كشته شدند.

امیرالمؤمنین ع فرمودند:

هرگز! به خدا كه نطفه‏هایند در پشت‌های مردان و رَحِم‌های مادران.

هرگاه مهمتری از آنان سر برآرد، از پایش در اندازند، چندان كه آخر كار، مالِ مردم ربایند و دست به دزدی یازند.

نهج البلاغة، خطبه 60 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و قال ع لما قتل الخوارج فقیل له یا أمیر المؤمنین هلك القوم بأجمعهم‏

كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاء كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّی یكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِینَ‏

۷۶) الف. و روایت شده است که چون روز نهروان به كشتگان خوارج گذشت فرمود:

بدا به حال شما، آن كه شما را فریفته گرداند زیانتان رساند.

ایشان را گفتند‌ای امیر مؤمنان! كه آنان را فریفت؟

فرمود: شیطان گمراه كننده و نفسِ به بدی فرمان دهنده؛ آنان را فریفته آرزوها ساخت و راه را برای‏ نافرمانی‏شان بپرداخت، به پیروز كردن‏شان وعده كرد ولی به آتششان درآورد.

نهج البلاغة، حکمت323 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

وَ قَالَ ع وَ قَدْ مَرَّ به قتلی الْخَوَارِجِ یوْمَ النَّهْرَوَانِ: بُؤْساً لَكُمْ لَقَدْ ضَرَّكُمْ مَنْ غَرَّكُمْ.

فَقِیلَ لَهُ: مَنْ غَرَّهُمْ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟

فَقَالَ: الشَّیطَانُ الْمُضِلُّ وَ الْأَنْفُسُ [النَّفْسُ‏] الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ؛ غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِی وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی [فِی الْمَعَاصِی‏] وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّار.

۷۷) الف. و امیرالمؤمنین ع فرمود

پس از من خوارج را مكشید. چه آن كه به طلب حقّ درآید و راه خطا پیماید، همانند آن نیست كه باطل را طلبد و بدان دست یابد.

[سید رضی گوید: مقصود، معاویه و اصحاب اوست‏].

نهج البلاغة، خطبه 61 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)

و قال ع‏

لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِی فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ‏.

[قال الشریف یعنی معاویة و أصحابه‏]

ب. روایت شده است که در زمان حکومت معاویه شخصی به نام حویریة بن ذراع (یا ابن دراع یا شخصی دیگر) از خوارج سر به شورش برداشت. معاویه به امام حسن ع فرمود: سپاه بردار و با آنان بجنگ!

امام ع فرمود: خداوند این را برای من سزا نداند!

گفت: مگر نه این است که آنان هم دشمن تواند و هم دشمن من؟

فرمود: بله ‌ای معاویه! لیکن آن كه به طلب حقّ درآید و راه خطا پیماید، همانند آن نیست كه باطل را طلبد و بدان دست یابد!

و معاویه دم فروبست.

علل الشرائع، ج‏1، ص218

و خرج علی معاویة بالكوفة جویریة بن ذارع أو ابن وداع أو غیره من الخوارج فقال معاویة للحسن: اخرج إلیهم و قاتلهم!

فقال: یأبی الله لی بذلك!

قال: فلم أ لیس هم أعداؤك و أعدائی؟

قال: نعم یا معاویة و لكن لیس من طلب الحق فأخطأه كمن طلب الباطل فوجده.

فسكت معاویة.

۵) برخی از رفتارهای امیرالمؤمنین ع در جنگ:

۷۸) ابن شهر آشوب در کتاب خویش موارد متعددی از سیره و رفتارهای حضرت در جنگ با دشمنانش را ذکر کرده است که اینجا مناسبت دارد به برخی از آنها اشاره شود:

الف. مالک اشتر در جنگ جمل مروان بن حکم را به اسیری گرفت و کَتْ‌بسته نزد حضرت آورد. ایشان با وی عتاب کرد و او را آزاد نمود.

ب. عایشه بعد از جنگ جمل به امیرالمؤمنین ع فرمود: حال که پیروز و صاحب اختیار شدی، نرمی پیشه کن و درگذر! و حضرت تجهیزات لازم سفر را بخوبی برای وی آماده کرد و همراه با وی هفتاد یا نود زن را همراه کرد.

ج. و عبدالله بن زبیر محمد بن ابی‌بکر را واسطه قرار داد که بر او امان دهند و حضرت وی را امان داد و همراه وی بقیه مردم را نیز امان داد.

د. موسی پسر طلحه را نزد وی آوردند. به او فرمود: سه بار بگو استغفر الله و اتوب الیه؛ و وی را آزاد کرد و فرمود: هرجا می‌خواهی برو؛ ‌و هرچه از اسلحه و وسایلت را در سپاه ما پیدا کردی بردار و در آنچه در آینده در کارت پیش می‌آید تقوای الهی پیشه کن و در خانه‌ات بنشین.

ه. و از امام باقر ع روایت شده است که هرگاه امیرالمؤمنین ع در جنگهای با شامیان کسی را به اسیری می‌گرفت سلاح و مرکبش را مصادره می‌کرد و به او را سوگند می‌داد که دیگر دشمن وی را یاری نکند.

و. روایت شده که وقتی حضرت علی ع در جنگ نهروان پیروز شد آنچه را در لشکر خوارج بود آوردند و هرکس چیزی از وسایل خود می‌یافت برمی‌داشت تا اینکه فقط یک دیگ باقی ماند که بعدا دیدم همان را هم بردند.

ز. و هنگامی که امیرالمؤمنین ع ضربه‌ای به طلحه عبدری* زد و او را به زمین انداخت، رسول الله ص تکبیر گفت و بعدا به علی ع فرمود: چه چیزی مانع شد همان دم کار او را تمام کنی؟! گفت: وی وقتی عورتش نمایان شد مرا به حق رَحِم سوگند داد و من حیا کردم.

* پی‌نوشت: طلحه عبدری علمدار دشمن در جنگ احد بود؛ وی همان کسی است که ابتدا پیش آمد و هل من مبارز سر داد و کسی ‌جرأت نکرد جلو برود و گفت شما ادعا می‌کنید کشتگان شما به بهشت می‌روند و کشتگان ما به جهنم؛ ‌پس چرا جلو نمی‌آیید؛‌ و علی ع به میدانش رفت و با ضربه‌ای که بر او زد پای وی قطع شد و بر زمین افتاد و عورتش نمایان شد؛ و از حضرت درخواست کرد وی را نکشد اما دقایقی بعد همانجا جان داد؛ ر.ک: مناقب آل أبی طالب ع، ج‏3، ص123۱۶۵.

ح. و حضرت علی ع در جنگ با عمرو بن عبدود یکبار با اینکه کاملا بر وی مسلط شد وی را نکشت؛‌ و حذیفه [که در لشکر رسول الله ص از دور نظاره‌گر بود] بر او خرده گرفت. پیامبر ص [به حذیفه] فرمود: صبر کن حذیفه! علی علت توقفش از آن اقدام را برایت خواهد گفت؛ سپس علی ع او را به هلاکت رساند. وقتی برگشت پیامبر ص از ماجرا سوال کرد. علی ع فرمود: وی به مادرم دشنام داد و بر صورتم تف انداخت، ترسیدم که او را به خاطر خودم بکشم؛ پس او را رها کردم تا آرام شوم و آنگاه او را به خاطر خدا کشتم.

ط. شقیق بن سلمه می‌گوید: یکبار عمر راه می‌رفت و مرتب با نگرانی به پشت سرش نگاه می‌کرد. از او دلیلش را جویا شدم. گفت: آیا نمی‌بینی شیرِ بن شیر، کفتار بن کفتار، درهم‌کوبنده شجاعان، زننده در فرق سر کسی که طغیان و ستم کند، صاحب دو شمشیر، پشت سرم است؟! گفتم: این که علی بن ابی‌طالب ع است. گفت: مادرت به عزایت بنشیند! او را کوچک می‌شمری؟! با رسول الله ص در جنگ احد بر این اساس بیعت کردیم که هرکس از ما که فرار کند گمراه است و هرکس کشته شود شهید است و رسول الله ص بهشت را برایش ضمانت می‌کند؛ پس چون جنگ شدت گرفت ما گریختیم و این بتنهایی با آنان می‌جنگید تا جایی که جان رسول الله ص را از معرکه بیرون کشید [یا: تا حدی که نَفَس رسول الله ص هم [از تعجب] بند آمده بود]؛ و جبرئیل آنجا بود که گفت: با وی عهد بستید و مخالفت کردید؛ و مشتی ریگ بر ما پاشید و گفت: صورتتان زشت باد؛ و به خدا سوگند که هیچیک از ما نماند مگر اینکه از آن ریگ در چشمش رفت و برگشتیم در حالی که دست به صورتمان می‌کشیدیم و می‌گفتیم! تو را به خدا، تو را به خدا، ای ابوالحسن! از ما درگذر که خدا از تو درگذرد؛ که همانا کرّ و فرّ [حمله کردن و عقب کشیدن] عادت عرب است؛ پس ما را ببخش! و کم پیش می‌آید که او را تنها ببینم و از او نترسم!

ی. و رسول الله ص فرمود هرکس [در میدان جنگ] کسی را به هلاکت رساند حق دارد اموال [= زره و لباس و مرکب جنگی] وی را به غنیمت بردارد؛ ولی امیرالمؤمنین ع از این کار پرهیز می‌کرد؛ و هیچ فراری‌ای را تعقیب نکرد و اگر کسی فریاد کمک برمی‌داشت به او مهلت می‌داد و بر مجروحی شمشیر نکشید. و هنگامی که عَمرو [بن عبدود] را زمین زد عمرو گفت؛‌ای پسر عمو! درخواستی از تو دارم و آن اینکه پسرعمویت را برهنه نکنی و لباس از تن وی برنگیری. و او گفت باشد؛ مشکلی نیست. بعدا عُمَر به او گفت: چرا زره او را درنیاوردی که معادل سه هزار [دینار] می‌ارزد و عرب مثل آن را ندارد؟ گفت: حیا کردم از اینکه پسرعمویم را برهنه کنم. و روایت شده است که خواهر عمرو آمد و وقتی وی را کشته شده در زره و لباسش دید ابراز ناراحتی نکرد و گفت: همانا شخصی کریم او را کشته است.

ک. و روایت شده که بارها پیش آمد که در جنگ صفین بین دو جماعت با غلاله [= روپوشی که زیر زره بر تن می‌کنند] حرکت می‌کرد؛ امام حسن ع به او فرمود: آخر این سبک حضور در جنگ نیست! فرمود: پسرم! پدرت برای اهمیتی ندارد که او به سراغ مرگ برود یا مرگ به سراغش بیاید .

مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص114-11۸

الف. وَ أَسَرَ مَالِكٌ الْأَشْتَرُ یوْمَ الْجَمَلِ مَرْوَانَ بْنَ الْحَكَمِ، فَعَاتَبَهُ ع وَ أَطْلَقَه.

ب. وَ قَالَتْ عَائِشَةُ یوْمَ الْجَمَلِ: مَلَكْتَ فَأَسْجِحْ۱۶۶. فَجَهَّزَهَا أَحْسَنَ الْجَهَازَ وَ بَعَثَ مَعَهَا بِتِسْعِینَ امْرَأَةً أَوْ سَبْعِینَ.

ج. وَ اسْتَأْمَنَتْ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیرِ عَلَی لِسَانِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَكْرٍ فَآمَنَهُ وَ آمَنَ مَعَهُ سَائِرُ النَّاسِ.

د. وَ جِی‏ءَ بِمُوسَی بْنِ طَلْحَةَ بْنِ عُبَیدِ اللَّهِ؛ فَقَالَ لَهُ: قُلْ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَیهِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ؛ وَ خَلَّی سَبِیلَه.ُ وَ قَالَ: اذْهَبْ حَیثُ شِئْتَ وَ مَا وَجَدْتَ لَكَ فِی عَسْكَرِنَا مِنْ سِلَاحٍ أَوْ كُرَاعٍ فَخُذْهُ وَ اتَّقِ اللَّهَ فِیمَا تَسْتَقْبِلُهُ مِنْ أَمْرِكَ وَ اجْلِسْ فِی بَیتِكَ.

ه. ابْنُ بُطَّةَ الْعُكْبَرِی وَ أَبُو دَاوُدَ السِّجِسْتَانِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: كَانَ عَلِی ع إِذَا أَخَذَ أَسِیراً فِی حُرُوبِ الشَّامِ أَخَذَ سِلَاحَهُ وَ دَابَّتَهُ وَ اسْتَحْلَفَهُ أَنْ لَا یعِینَ عَلَیهِ.

و. ابْنُ بُطَّةَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَرْفَجَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالا لَمَّا قَتَلَ عَلِی أَصْحَابَ النَّهَرِ جَاءَ بِمَا كَانَ فِی عَسْكَرِهِمْ فَمَنْ كَانَ یعْرِفُ شَیئاً أَخَذَهُ حَتَّی بَقِیتْ قدرا [قَدْرٌ] ثُمَّ رَأَیتُهَا بَعْدُ قَدْ أُخِذَتْ.

ز. الطَّبَرِی لَمَّا ضَرَبَ عَلِی طَلْحَةَ الْعَبْدَرِی بَرَكَهُ فَكَبَّرَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَالَ‏ [ص۱۱۵] لِعَلِی: مَا مَنَعَكَ أَنْ تُجْهِزَ عَلَیهِ قَالَ إِنَّ ابْنَ عَمِّی نَاشَدَنِی اللَّهَ وَ الرَّحِمَ حِینَ انْكَشَفَتْ عَوْرَتُهُ فَاسْتَحْییتُه.

ح. وَ لَمَّا أَدْرَكَ عَمْرَو بْنَ عَبْدَ وُدٍّ لَمْ یضْرِبْهُ فَوَقَعُوا فِی عَلِی ع فَرَدَّ عَنْهُ حُذَیفَةُ فَقَالَ النَّبِی ص مَهْ یا حُذَیفَةُ فَإِنَّ عَلِیاً سَیذْكُرُ سَبَبَ وَقْفَتِهِ ثُمَّ إِنَّهُ ضَرَبَهُ. فَلَمَّا جَاءَ سَأَلَهُ النَّبِی عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ قَدْ كَانَ شَتَمَ أُمِّی وَ تَفَلَ فِی وَجْهِی فَخَشِیتُ أَنْ أَضْرِبَهُ لِحَظِّ نَفْسِی فَتَرَكْتُهُ حَتَّی سَكَنَ مَا بِی ثُمَّ قَتَلْتُهُ فِی اللَّهِ. ...[ص۱۱۶] ...

ط. النَّطَنْزِی فِی الْخَصَائِصِ عَنْ سُفْیانَ بْنِ عُیینَةَ عَنْ شَقِیقِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ: كَانَ عُمَر [ص۱۱۷] یمْشِی فَالْتَفَتَ إِلَی وَرَائِهِ وَ عَدَا فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ وَیحَكَ أَ مَا تَرَی الْهِزَبْرَ بْنَ الْهِزَبْرِ الْقُثَمَ بْنَ الْقُثَمِ الْفَلَّاقَ لِلْبُهَمِ الضَّارِبَ عَلَی هَامَةِ مَنْ طَغَی وَ ظَلَمَ ذَا السَّیفَینِ وَرَائِی. فَقُلْتُ: هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ! فَقَالَ: ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ! إِنَّكَ تُحَقِّرُهُ؟! بَایعَنَا رَسُولُ اللَّهِ یوْمَ أُحُدٍ أَنَّ مَنْ فَرَّ مِنَّا فَهُوَ ضَالٌّ وَ مَنْ قُتِلَ فَهُوَ شَهِیدٌ وَ رَسُولُ اللَّهِ یضْمَنُ لَهُ الْجَنَّةَ؛ فَلَمَّا الْتَقَی الْجَمْعَانِ هَزَمُونَا وَ هَذَا كَانَ یحَارِبُهُمْ وَحِیداً حَتَّی انْسَلَّ [انسد] نَفْسُ رَسُولِ اللَّهِ؛ وَ جَبْرَئِیلُ ثمَّ قَالَ: عَاهَدْتُمُوهُ وَ خَالَفْتُمُوهُ؟! وَ رَمَی بِقَبْضَةِ رَمْلٍ، وَ قَالَ: شَاهَتِ الْوُجُوهُ! فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ مِنَّا إِلَّا وَ أَصَابَتْ عَینَهُ رَمْلَةٌ؛ فَرَجَعْنَا نَمْسَحُ وُجُوهَنَا قَائِلِینَ: اللَّهَ اللَّهَ یا أَبَا الْحَسَنِ! أَقِلْنَا أَقَالَكَ اللَّهُ، فَالْكَرُّ وَ الْفَرُّ عَادَةُ الْعَرَبِ، فَاصْفَحْ. وَ قَلَّ مَا أَرَاهُ وَحِیداً إِلَّا خِفْتُ مِنْهُ.

ی. وَ قَالَ النَّبِی ص: مَنْ قَتَلَ قَتِیلًا فَلَهُ سَلَبُهُ. و كان أمیر المؤمنین یتورع عن ذلك و إنه لم یتبع منهزما و تأخر عمن استغاث و لم یكن یجهز علی جریح. وَ لَمَّا أَرْدَی ع عَمْراً قَالَ عَمْرٌو: یا ابْنَ عَمِّ إِنَّ لِی إِلَیكَ حَاجَةً لَا تَكْشِفْ سَوْءَةَ ابْنِ عَمِّكَ وَ لَا تَسْلُبْهُ سَلَبَهُ فَقَالَ ذَاكَ أَهْوَنُ عَلَی. [عن] مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ: قَالَ لَهُ عُمَرُ: هَلَّا سَلَبْتَ دِرْعَهُ؟! فَإِنَّهَا تُسَاوِی ثَلَاثَةَ آلَافٍ وَ لَیسَ‏ [ص118] لِلْعَرَبِ مِثْلُهَا! قَالَ: إِنِّی اسْتَحْییتُ أَنْ أَكْشِفَ ابْنَ عَمِّی. و روی أنه جاءت أخت عمرو و رأته فی سلبه فلم تحزن و قالت: إنما قتله كریم‏.

ک. وَ كَانَ ع یطُوفُ بَینَ الصَّفَّینِ بِصِفِّینَ فِی غِلَالَةٍ۱۶۷ فَقَالَ الْحَسَنُ ع: مَا هَذَا زِی الْحَرْبِ! فَقَالَ: یا بُنَی إِنَّ أَبَاكَ لَا یبَالِی وَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أَوْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیهِ.

۶) جمع‌بندی جنگ‌های امیرالمؤمنین ع

امیرالمؤمنین ع سخنی دارد بدین مضمون که «من از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بوده‌ام» و به‌قدری در موقعیتهای مختلف این را تکرار کرده است که ابن‌أبی‌الحدید از اهل سنت به متواتر بودن نقل این سخن از امیرالمؤمنین ع اعتراف کرده است (و اعلم أنه قد تواترت الأخبار عنه ع بنحو من هذا القول نحو قوله «ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله حتی یوم الناس هذا»؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی‌الحدید، ج‏9، ص306). در اینجا به معدودی از روایات مشتمل بر این سخن حضرت ع که به نحوی می‌تواند به منزله جمع‌بندی‌ای باشد برای مواضع ایشان در خصوص جنگهایی که داشتند، اشاره می‌شود:

۷۹) روایت شده است که حضرت علی ع روز جمعه بر منبر رفت [و در فرازی از خطبه نماز جمعه] فرمود:

من بنده خدا و برادر رسولش هستم؛ بعد از من کسی این سخن را نگوید مگر دروغگو باشد؛ از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بوده‌ام؛ رسول الله ص مرا به جنگیدن با پیمان‌شکنان (ناکثین)، یعنی طلحه و زبیر، و ستم‌پیشگان (قاسطین) یعنی معاویه و اهل شام، و از دین‌بیرون‌شدگان (مارقین)، یعنی اهل نهروان، دستور فرمود؛ و اگر مرا به جنگ با گروه چهارمی هم دستور می‌داد حتما با آنها هم می‌جنگیدم.

الأمالی (للطوسی)، ص726

حَدَّثَنَا الشَّیخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی بْنِ الْحَسَنِ الطُّوسِی (قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الصَّلْتِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْقَاسِمِ، عَنْ عَبَّادٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیرِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیكٍ، عَنْ أَبِیهِ، قَالَ:

صَعِدَ عَلِی (عَلَیهِ السَّلَامُ) الْمِنْبَرَ یوْمَ جُمُعَةٍ، فَقَالَ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ، لَا یقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا كَذَّابٌ، مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ)، أَمَرَنِی رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیرِ، وَ الْقَاسِطِینَ مُعَاوِیةَ وَ أَهْلِ الشَّامِ، وَ الْمَارِقِینَ وَ هُمْ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ، وَ لَوْ أَمَرَنِی بِقِتَالِ الرَّابِعَةِ لَقَاتَلْتُهُم.

۸۰) از امام کاظم ع از امام صادق ع از پدرانشان روایت شده است که امیرالمؤمنین ع در کوفه خطبه‌ای خواندند و در آخر کلامشان فرمودند: همانا من سزاوارتر از مردم به خود مردم هستم؛ و از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بوده‌ام.

اشعث بن قیس برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! از وقتی به عراق آمده‌ای خطبه‌ای نخواندی مگر اینکه گفتی «به خدا سوگند همانا من سزاوارتر از مردم به خود مردم هستم و از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بوده‌ام». پس چرا وقتی تیم [قبیله ابوبکر] و عدی [قبیله عمر] حکومت را به دست گرفتند شمشیر به دست نگرفتی که از ظلمی که به تو شد دفاع کنی؟ [در برخی نقل‌ها در ادامه‌اش دارد: آن گونه که در جنگ جمل و صفین و عثمان شمشیر به دست گرفتی]

امیرالمؤمنین ع فرمود:‌ ای پسر خمّاره*! سخنی گفتی پس جوابم را بشنو! به خدا سوگند چیزی مانع من نشد جز عهدی که برادرم رسول الله ص با من بسته بود؛ که به من خبر داد و فرمود: «ای ابوالحسن! همانا این امت درباره تو نیرنگ خواهد زد و عهد مرا نقض می‌کند؛ و همانا تو به منزله هارون نسبت به موسی ع هستی.» پس من عرض كردم:‌ ای رسول خدا، اگر چنین شد آنگاه چه دستوری به من می‌فرمایید؟ فرمود: «اگر يار و ياوری يافتی به سوی آنان برو و با آنان مبارزه کن؛ و اگر یاری نیافتی دستت را عقب بکش و خون خود را حفظ كن، تا هنگامی كه مظلومانه به من ملحق گردی».

پس من نيز بعد از وفات پيامبر سرگرم تجهيز و دفن جسد مبارك آن حضرت و فراغ از کار ایشان شدم، سپس سوگند خوردم كه برای جز نماز عبا بر دوش نیندازم [کنایه از اینکه از خانه بيرون نروم] تا وقتی كه قرآن را جمع نمايم، و به تصميم و قصد خود عمل نمودم و آن را آوردم و به ایشان عرضه کردم. گفتند ما نیازی بدین نداریم. سپس دست فاطمه سلام الله علیها و دو فرزندم حسن و حسين علیهما السلام را گرفتم و به خانه‏های اهل بدر و اهل سابقه در اسلام رفتم و حقّ خود را به آنان تذكّر دادم و ايشان را به ياری خود دعوت نمودم. ولی از ميان ايشان تنها چهار نفر: سلمان، عمّار، أبو ذرّ و مقداد، دعوت مرا اجابت نمود، و آن كسانی هم که از ميان خویشاندانم برای یاری دین خدا می‌توانستم به آنها تکیه کنم از دست رفته بودند** و من مانده بودم و دو فرد کوتوله [یا: دو فرد حقیر] که فضایشان به جاهلیت هنوز نزدیک بود؛‌ یعنی عقيل و عبّاس. ***

اشعث گفت: عثمان هم همین طور بود؛ چون ياوری نيافت دستهای خود را عقب کشید تا کشته شد.

حضرت أمير عليه‌السّلام فرمود:‌ ای پسر خمّاره*! اين طور كه تو قياس كردی نيست. عثمان در محلی که جایش نبود نشسته و ردایی که ردایش نبود برتن کرد؛ با حقّ در افتاد و حقّ او را به زمين زد. **** سوگند به آنكه محمّد صلّی اللَّه عليه و آله را بحقّ مبعوث ساخت، اگر در روز بيعت با برادر قبیله تیم [= ابوبکر] چهل يار همراه داشتم قطعا با آنها جهاد فی الله می‏كردم، تا اينكه عذر من در مقابل حقيقت روشن گردد.

سپس فرمود:‌ ای مردم، بدانيد كه اشعث در پيشگاه پروردگار متعال به اندازه پر مگسی ارزش نداشته و در دين خدا پست‏تر از آب بينی بز است.

پی‌نوشت‌ها:

* خمّارة: خمّار به معنای شراب‌فروش است؛ که وقتی به صورت مونث و درباره زن به کار می‌رود چه‌بسا کنایه از زنی باشد که در مجلس شراب ساقی‌گری می‌کند.

**طبق نقل طولانی این روایت که در کتاب سلیم آمده مقصود ایشان حمزه سیدالشهداء و جعفر بن ابی‌طالب بود که اولی در جنگ احد و دومی در جنگ موته به شهادت رسیدند.

*** عباس و عقیل هردو از کسانی بودند که در مکه ماندند و مسلمان نشدند و هجرت نکردند؛ و بعد از فتح مکه همراه با سایر اهل مکه مسلمان شدند.

**** در نقل طولانی این روایت که در کتاب سلیم آمده توضیح می‌دهند که‌ اولاً عثمان بر منصب حکومت بود و خلاف کرده بود و مردم از او می‌خواستند که خلافش را ترک کند و او عمل نمی‌کرد؛‌‌ ثانیاً او در میان خویشاوندان و پیروانش بیش از چهار هزار نفر حامی داشت که می‌توانست از آنها استفاده کند [اما به خاطر نیرنگ مروان و معاویه آنها وارد میدان نشدند]؛ ‌ولی من چهل نفر حامی هم نداشتم.

الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص190

وَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ:

خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع خُطْبَةً بِالْكُوفَةِ فَلَمَّا كَانَ فِی آخِرِ كَلَامِهِ قَالَ: أَلَا وَ إِنِّی لَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ وَ مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص.

فَقَامَ إِلَیهِ أَشْعَثُ بْنُ قَیسٍ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَمْ تَخْطُبْنَا خُطْبَةً مُنْذُ قَدِمْتَ الْعِرَاقَ إِلَّا وَ قُلْتَ «وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ فَمَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ وَ لَمَّا وُلِّی تَیمٌ وَ عَدِی أَلَّا ضَرَبْتَ بِسَیفِكَ دُونَ ظُلَامَتِكَ؟

فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: یا ابْنَ الْخَمَّارَةِ قَدْ قُلْتَ قَوْلًا فَاسْمَعْ مِنِّی. وَ اللَّهِ مَا مَنَعَنِی مِنْ ذَلِكَ إِلَّا عَهْدُ أَخِی رَسُولِ اللَّهِ ص أَخْبَرَنِی وَ قَالَ لِی: «یا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّ الْأُمَّةَ سَتَغْدِرُ بِكَ وَ تَنْقُضُ عَهْدِی وَ إِنَّكَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی». فَقُلْتُ: یا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا تَعْهَدُ إِلَی إِذَا كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ؟ فَقَالَ: «إِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَبَادِرْ إِلَیهِمْ وَ جَاهِدْهُمْ وَ إِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَكُفَّ یدَكَ وَ احْقِنْ دَمَكَ حَتَّی تَلْحَقَ بِی مَظْلُوماً».

فَلَمَّا تُوُفِّی رَسُولُ اللَّهِ ص اشْتَغَلْتُ بِدَفْنِهِ وَ الْفَرَاغِ مِنْ شَأْنِهِ؛ ثُمَّ آلَیتُ یمِیناً أَنِّی لَا أَرْتَدِی إِلَّا لِلصَّلَاةِ حَتَّی أَجْمَعَ الْقُرْآنَ؛ فَفَعَلْتُ ثُمَّ أَخَذْتُهُ وَ جِئْتُ بِهِ فَأَعْرَضْتُهُ عَلَیهِمْ. قَالُوا: لَا حَاجَةَ لَنَا بِهِ. ثُمَّ أَخَذْتُ بِیدِ فَاطِمَةَ وَ ابْنَی الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ، ثُمَّ دُرْتُ عَلَی أَهْلِ بَدْرٍ وَ أَهْلِ السَّابِقَةِ. فَأَنْشَدْتُهُمْ حَقِّی وَ دَعَوْتُهُمْ إِلَی نُصْرَتِی. فَمَا أَجَابَنِی مِنْهُمْ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ: سَلْمَانُ وَ عَمَّارٌ وَ الْمِقْدَادُ وَ أَبُو ذَرٍّ؛ وَ ذَهَبَ مَنْ كُنْتُ أَعْتَضِدُ بِهِمْ عَلَی دِینِ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ بَیتِی وَ بَقِیتُ بَینَ حَفِیرَینِ قَرِیبَی الْعَهْدِ بِجَاهِلِیةٍ عَقِیلٍ وَ الْعَبَّاسِ.

فَقَالَ لَهُ الْأَشْعَثُ: كَذَلِكَ كَانَ عُثْمَانُ لَمَّا لَمْ یجِدْ أَعْوَاناً كَفَّ یدَهُ حَتَّی قُتِلَ.

فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: یا ابْنَ الْخَمَّارَةِ لَیسَ كَمَا قِسْتَ. إِنَّ عُثْمَانَ جَلَسَ فِی غَیرِ مَجْلِسِهِ وَ ارْتَدَی بِغَیرِ رِدَائِهِ؛ صَارَعَ الْحَقَّ فَصَرَعَهُ الْحَقُّ. وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَوْ وَجَدْتُ یوْمَ بُویعَ أَخُو تَیمٍ أَرْبَعِینَ رَهْطاً لَجَاهَدْتُهُمْ فِی اللَّهِ إِلَی أَنْ أُبْلِی عُذْرِی.

ثُمَّ قَالَ: أَیهَا النَّاسُ إِنَّ الْأَشْعَثَ لَا یزِنُ عِنْدَ اللَّهِ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ وَ إِنَّهُ أَقَلُّ فِی دِینِ اللَّهِ مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.

در همین کتاب احتجاج، این واقعه به صورت دیگری نیز روایت شده است و در آن روایت حضرت به سیره شش تن از پیامبران (نوح و لوط و ابراهیم و موسی و هارون و حضرت محمد ص) استناد می‌کند که چگونه هریک در موقعیتی مجبور به سکوت شد۱۶۸ و این واقعه با تفصیل بسیار بیشتری (که هر دو مطلب فوق را با اضافاتی دارد) در كتاب سلیم بن قیس الهلالی (ج‏2، ص661-671) آمده است که فرازی از آن قبلا در جلسه ۶۸۷، حدیث۲ https://yekaye.ir/al-kahf-18-104/ گذشت.

۸۱) سلیم می‌گوید: از علی ع شنیدم که در جنگ جمل و جنگ صفین می‌فرمود: همانا من نظر کردم و راهی نیافتم جز کفر به خدا و انکار آنچه خداوند متعال نازل فرموده، یا جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر؛ پس جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر را بر کفر به خدا و انکار آنچه خداوند نازل فرموده و گرفتار شدن به غل و زنجیرهای در آتش جهنم ترجیح دادم هنگامی که یارانی برای این کار داشتم.

همانا من از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بوده‌ام؛ اگر قبل از آن روز یارانی برای احیای کتاب و سنت می‌یافتم – همان طور که امروز یافتم- حتما می‌جنگیدم و اجازه‌ی برجای نشستن نداشتم.

كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص883، ح۵۳

سُلَیمٌ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیاً عَلَیهِ السَّلَامُ یقُولُ یوْمَ الْجَمَلِ وَ یوْمَ الصِّفِّینِ إِنِّی نَظَرْتُ فَلَمْ أَجِدْ إِلَّا الْكُفْرَ بِاللَّهِ وَ الْجُحُودَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَی، أَوْ الْجِهَادَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ. فَاخْتَرْتُ الْجِهَادَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ عَلَی الْكُفْرِ بِاللَّهِ وَ الْجُحُودِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ مُعَالَجَةِ الْأَغْلَالِ فِی نَارِ جَهَنَّمَ، إِذَا وَجَدْتُ أَعْوَاناً عَلَی ذَلِكَ.

إِنِّی لَمْ أَزَلْ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ، فَلَوْ وَجَدْتُ قَبْلَ الْیوْمِ أَعْوَاناً عَلَی إِحْیاءِ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ كَمَا وَجَدْتُهُمُ الْیوْمَ لَقَاتَلْتُ وَ لَمْ یسَعْنِی الْجُلُوس.‏

ج. آثار بغی

۸۲) الف. از امام صادق ع روایتی آمده که گویی توضیح فرازهایی از دعای کمیل است (در ابتدای دعای کمیل، از گناهانی استغفار می‌شود که نعمت را زایل می‌کند؛ پیشمانی می‌آورد؛ نقمت را نازل می‌کند و...). ایشان فرمودند:

آن گناهانی که نعمت را تغییر می‌دهند، «بغی» (ستم و تجاوزگری) است؛ و آن گناهانی که پشیمانی به ارث می‌گذارند قتل است؛.و آنکه نقمت نازل می‌کند ظلم است؛ و آنکه پرده را می‌درد شرابخواری است؛ و آنکه روزی را محبوس می‌کند زناکاری است؛ و آنچه مرگ را جلو میاندازد قطع رحم است؛ و آنچه هوا را تیره و تار می‌کند عاق والدین است.

الكافی، ج‏2، ص448؛ معانی الأخبار، ص269-270

الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:

الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیرُ النِّعَمَ الْبَغْی وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ الْقَتْلُ وَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ الظُّلْمُ وَ الَّتِی تَهْتِكُ السِّتْرَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الَّتِی تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنَا وَ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ وَ تُظْلِمُ الْهَوَاءَ عُقُوقُ الْوَالِدَینِ.

ب. شبیه این مضمون با طول و تفصیل بسیار بیشتری در خصوص هریک از این فرازها از امام سجاد ع نیز روایت شده است، که ایشان در برخی فرازها علاوه بر مصادیق متعدد، آیه شاهد بر مدعای خویش را هم برمی‌شمرند. در اینجا فراز اول آن تقدیم می‌شود؛ که امام ع فرمودند:

آن گناهانی که نعمت را تغییر می‌دهند، «بغی» (ستم و تجاوزگری) بر مردم است، و دست برداشتن از عادت به نیکویی و کار خوب انجام دادن، و نیز کفران نعمت و ترک شکرگذاری؛ که خداوند عز و جل می‌فرماید: همانا خداوند وضعیت قومی را تغییر نمی‌دهد تا اینکه خودشان وضع خود را تغییر دهند» (رعد/۱۱).

معانی الأخبار، ص270

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یحْیی بْنِ زَكَرِیا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْفُضَیلِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا خَالِدٍ الْكَابُلِی یقُولُ سَمِعْتُ زَینَ الْعَابِدِینَ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ ع یقُولُ‏:

الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیرُ النِّعَمَ الْبَغْی عَلَی النَّاسِ وَ الزَّوَالُ عَنِ الْعَادَةِ فِی الْخَیرِ وَ اصْطِنَاعِ الْمَعْرُوفِ وَ كُفْرَانُ النِّعَمِ وَ تَرْكُ الشُّكْرِ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏»...۱۶۹

د. حَتَّی تفیء‌ إلی امر الله

۸۳) ابوعمرو زبیری از امام صادق (علیه السلام) سوالی می‌پرسد درباره اینکه جهاد با چه کسانی و نیز در رکاب چه کسی جایز است.

آن حضرت به تفصیل توضیحاتی می‌دهند و در فرازی از آن به مناسبت اشاره‌ای که به آیه «مِمَّا أَفاءَ اللهُ‏ عَلی‏ رَسُولِهِ» داشتند فرمودند:

«فَیء» عبارت ‌است از هر مالی‌که [در ابتدا] به‌دست مشرکان افتاده و سپس [به‌دست مؤمنان] بازگشته که عبارت ‌است از اموالی ‌که مسلمانان [بدون تاخت‌وتاز] بر آن‌ها دست یافته و یا سرزمینی‌که بر آن مسلّط شده‌اند؛ پس به هر سخن یا کاری‌که به جایگاه [اصلی]اش بازگردد، می‌گویند «فاءَ»؛ مانند این سخن خداوند عزّوجلّ که: «کسانی که زنان خود را «ایلاء» می‌نمایند [= سوگند یاد می‌کنند که با آنها، آمیزش جنسی ننمایند] چهار ماه انتظار بکشند. «فَإِنْ فاؤُوا» یعنی اگر [در این فرصت،] بازگشت کنند، خداوند، آمرزنده و مهربان است.» (بقره/۲۲۶) و در ادامه فرمود: «و اگر تصمیم به جدایی گرفتند، خداوند بسیار شنوا و داناست.» (بقره/۲۲۷) و در آیه‌ای دیگر فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، «حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ» یعنی تا به امر خدا بازگردد. «فإن فاءت» یعنی اگر بازگردد، پس بین آن دو به عدل آشتی دهید، و دادگری بورزید که همانا خداوند اهل قِسط را دوست دارد.» (‌حجرات/۹). این آیات نشاندهنده‌ی آن است که فَیء هر چیزی است که به مکانی که بر آن یا در آن بوده بازگردد؛ و هنگامی‌که خورشید از زوال بگذرد [= از میانه‌ی آسمان به‌سوی مغرب مایل شود] می‌گویند: قَدْ فاءَتِ الشَّمسُ؛ و آن، هنگامی‌است که سایه [جهتش عوض می‌شود و] برمی‌گردد؛ هم‌چنین است آنچه خداوند از کافران به مؤمنان بازمی‌گرداند، تمامی آن‌ها حق‌ّ مؤمنان است که بعد از ستمی که کافران بر ایشان روا داشتند، به ایشان بازمی‌گردد...

الكافی، ج‏5، ص13-1۷؛ تهذیب الأحكام، ج‏6، ص127-132

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَیدٍ عَنْ أَبِی عَمْرٍو الزُّبَیرِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:

قُلْتُ لَهُ: أَخْبِرْنِی عَنِ الدُّعَاءِ إِلَی اللهِ وَ الْجِهَادِ فِی سَبِیلِهِ أَ هُوَ لِقَوْمٍ لَا یحِلُّ إِلَّا لَهُمْ وَ لَا یقُومُ بِهِ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ، أَمْ هُوَ مُبَاحٌ لِكُلِّ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ آمَنَ بِرَسُولِهِ ص، وَ مَنْ كَانَ كَذَا فَلَهُ أَنْ یدْعُوَ إِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَی طَاعَتِهِ وَ أَنْ یجَاهِدَ فِی سَبِیلِهِ؟

فَقَالَ:...۱۷۰ وَ إِنَّمَا مَعْنَی الْفَی‏ءِ كُلُّ مَا صَارَ إِلَی الْمُشْرِكِینَ ثُمَّ رَجَعَ مِمَّا كَانَ قَدْ غُلِبَ عَلَیهِ أَوْ فِیهِ فَمَا رَجَعَ إِلَی مَكَانِهِ مِنْ قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ فَقَدْ فَاءَ مِثْلُ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ «لِلَّذِینَ یؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏»‌ای رَجَعُوا ثُمَّ قَالَ‏ «وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ‏». وَ قَالَ‏ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ‏»‌ای تَرْجِعَ‏ «فَإِنْ فاءَتْ‏»‌ای رَجَعَتْ‏ «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»‏ یعْنِی بِقَوْلِهِ تَفِی‏ءَ تَرْجِعَ فَذَلِكَ الدَّلِیلُ عَلَی أَنَّ الْفَی‏ءَ كُلُّ رَاجِعٍ إِلَی مَكَانٍ قَدْ كَانَ عَلَیهِ أَوْ فِیهِ وَ یقَالُ لِلشَّمْسِ إِذَا زَالَتْ قَدْ فَاءَتِ الشَّمْسُ حِینَ یفِی‏ءُ الْفَی‏ءُ عِنْدَ رُجُوعِ الشَّمْسِ إِلَی زَوَالِهَا وَ كَذَلِكَ «مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» مِنَ الْكُفَّارِ فَإِنَّمَا هِی حُقُوقُ الْمُؤْمِنِینَ رَجَعَتْ إِلَیهِمْ بَعْدَ ظُلْمِ الْكُفَّارِ إِیاهُمْ...۱۷۱

۸۴) روایت شده است عبدلله‌بن‌عمر، سعدبن‌ابی‌وقاص و مغیرة‌بن‌شعبه به همراه جماعتی که همگی از دستور حضرت علی (علیه السلام) سرپیچی کرده بودند، بر آن‌حضرت وارد شدند و از ایشان سهم خود را مطالبه کردند؛ با اینکه در آن هنگام که حضرت علی (علیه السلام) به قصد جنگ صفین و جنگ جمل [از کوفه] خارج شد، از دستور او سرپیچی کردند [و با او نرفتند].

حضرت علی (علیه السلام) به آنها فرمود: «چه چیزی باعث شد که از دستور من سرپیچی کنید»؟

گفتند: «عثمان کشته شد و ما نمی‌دانیم که آیا ریختن خونش حلال بود یا نه؟ [درست است که] او بدعت‌هایی بوجود آورد؛ [ولی] شما (مخالفین عثمان) از او خواستید توبه کند؛ او هم توبه کرد. آنگاه در هنگام کشته‌شدنش شما نیز در کشتن‌او دست داشتید. ‌ای امیر مؤمنان! با آنکه ما به برتری و سابقه‌ی شما در اسلام و هجرت آگاهیم، ولی نمی‌دانیم کار درستی انجام دادید یا اینکه اشتباه کرده‌اید»؟

حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «آیا نمی‌دانید خداوند عزّوجلّ به شما فرمان داده است امر به معروف و نهی از منکر کنید و فرموده: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (‌حجرات/۹)؟

سعد گفت: «ای علی! شمشیری به من بده که کافر را از مؤمن تشخیص دهد! من می‌ترسم مؤمنی را بکشم و به سبب آن به دوزخ بروم».

حضرت علی (علیه السلام) به آنها فرمود: آیا نمی‌دانید عثمان پیشوایی بود که شما با او بیعت کرده بودید که سخنش را بپذیرید و از او پیروی کنید؟ حال اگر نیکوکار بود چرا خوارش نمودید و اگر خطاکار بود چرا با او پیکار نکردید؟ اگر آنچه عثمان انجام داد درست بوده، ستمکار هستید زیرا پیشوای‌خویش را یاری نکردید؛ و اگر خطاکار بوده، ستمکارید زیرا آن‌که [عثمان را] امر به معروف و نهی از منکر کرد یاری نرساندید؛ همچنین به سبب آنکه میان ما و دشمن‌ما، آن‌چنان‌که خداوند فرموده به وظیفه‌ی خود عمل ننمودید، ستم کرده‌اید؛ زیرا خدا فرموده: «با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (‌حجرات/۹).

با این سخنان، حضرت آن‌ها را بازگرداند و چیزی به آنان نداد.

وقعة صفین، ص551-552 (پیكار صفین، ص764-766)

[دخول جمع من الصحابة علی علی ع و دعاء علی ع و معاویة]

قَالَ نَصْرٌ: وَ فِی حَدِیثِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: وَ دَخَلَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِی وَقَّاصٍ وَ الْمُغِیرَةُ بْنُ شُعْبَةَ مَعَ أُنَاسٍ مَعَهُمْ وَ كَانُوا قَدْ تَخَلَّفُوا عَنْ عَلِی. فَدَخَلُوا عَلَیهِ فَسَأَلُوهُ أَنْ یعْطِیهُمْ عَطَاءَهُمْ وَ قَدْ كَانُوا تَخَلَّفُوا عَنْ عَلِی حِینَ خَرَجَ إِلَی صِفِّینَ وَ الْجَمَلِ. فَقَالَ لَهُمْ عَلِی: «مَا خَلَّفَكُمْ عَنِّی؟»

قَالُوا: قَتْلُ عُثْمَانَ وَ لَا نَدْرِی أَ حَلَّ دَمُهُ أَمْ لَا وَ قَدْ كَانَ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً ثُمَّ اسْتَتَبْتُمُوهُ فَتَابَ؛ ثُمَّ دَخَلْتُمْ فِی قَتْلِهِ حِینَ قُتِلَ؛ فَلَسْنَا نَدْرِی أَصَبْتُمْ أَمْ أَخْطَأْتُمْ مَعَ أَنَا عَارِفُونَ بِفَضْلِكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ سَابِقَتِكَ وَ هِجْرَتِكَ.

فَقَالَ عَلِی: «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ؛ فَقَالَ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ؟»

قَالَ سَعْدٌ: یا عَلِی أَعْطِنِی‏ سَیفاً یعْرِفُ الْكَافِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِ! أَخَافُ أَنْ أَقْتُلَ مُؤْمِناً فَأَدْخُلَ النَّارَ.

فَقَالَ لَهُمْ عَلِی: «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عُثْمَانَ كَانَ إِمَاماً بَایعْتُمُوهُ عَلَی السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ؛ فَعَلَامَ خَذَلْتُمُوهُ إِنْ كَانَ مُحْسِناً؟ وَ كَیفَ لَمْ تُقَاتِلُوهُ إِذْ كَانَ مُسِیئاً؟ فَإِنْ كَانَ عُثْمَانُ أَصَابَ بِمَا صَنَعَ فَقَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تَنْصُرُوا إِمَامَكُمْ؛ وَ إِنْ كَانَ مُسِیئاً فَقَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تُعِینُوا مَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَی عَنِ الْمُنْكَرِ؛ وَ قَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تَقُومُوا بَینَنَا وَ بَینَ عَدُوِّنَا بِمَا أَمَرَكُمْ اللهُ بِهِ؛ فَإِنَّهُ قَالَ «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» فَرَدَّهُمْ وَ لَمْ یعْطِهِمْ شَیئا.

ه. وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ

۸۵) در منابع اهل سنت روایت شده که:

الف. رسول الله ص فرمودند:

کسانی که اهل عدل و قسط هستند در روز قیامت بر منبرهایی از نور در سمت راست عرش‌اند، همان کسانی که در حکم کردنشان و در میان خانواده‌ و افراد تحت ولایتشان به عدل رفتار می‌کردند.

ب. و فرمودند:

کسانی که در دنیا اهل عدل و قسط هستند در روز قیامت بر منبرهایی از مروارید در پیشگاه خداوند رحمان خواهند بود به خاطر اینکه در دنیا به عدل و قسط رفتار کردند.

الدر المنثور، ج‏6، ص90-91

أخرج ابن أبى شيبة و مسلم و النسائي و ابن مردويه و البيهقي في الأسماء و الصفات عن ابن عمرو عن النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم قال:

المقسطون عند الله يوم القيامة على منابر من نور على يمين العرش الذين يعدلون في حكمهم و أهليهم و ما ولوا.

الدر المنثور، ج‏6، ص91

و أخرج ابن ابى شيبة من وجه آخر عن عبد الله بن عمرو ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قال:

ان المقسطين في الدنيا على منابر من لؤلؤ يوم القيامة بين يدي الرحمن بما أقسطوا في الدنيا.


  1. . حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ وَهْبِ بْنِ وَهْبٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع↩
  2. . فَسَيْفٌ عَلَى مُشْرِكِي الْعَرَبِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا يَعْنِي آمَنُوا فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ» فَهَؤُلَاءِ لَا يُقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا الْقَتْلُ أَوِ الدُّخُولُ فِي الْإِسْلَامِ وَ أَمْوَالُهُمْ وَ ذَرَارِيُّهُمْ سَبْيٌ عَلَى مَا سَبَى رَسُولُ اللَّهِ ص فَإِنَّهُ سَبَى وَ عَفَا وَ قَبِلَ الْفِدَاءَ ص.
    وَ السَّيْفُ الثَّانِي عَلَى أَهْلِ الذِّمَّةِ قَالَ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» نَزَلَتْ فِي أَهْلِ الذِّمَّةِ فَنَسَخَهَا قَوْلُهُ: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» فَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ فِي دَارِ الْإِسْلَامِ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُمْ إِلَّا الْجِزْيَةُ أَوِ الْقَتْلُ وَ مَالُهُمْ وَ ذَرَارِيُّهُمْ سَبْيٌ فَإِذَا قَبِلُوا الْجِزْيَةَ حُرِّمَ عَلَيْنَا سَبْيُهُمْ وَ أَمْوَالُهُمْ وَ حَلَّتْ مُنَاكَحَتُهُمْ وَ لَا يُقْبَلُ مِنْهَا إِلَّا الْجِزْيَةُ أَوِ الْقَتْلُ.
    وَ السَّيْفُ الثَّالِثُ عَلَى مُشْرِكِي الْعَجَمِ يَعْنِي التُّرْكَ وَ الدَّيْلَمَ وَ الْخَزْرَجَ قَالَ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ فِي أَوَّلِ السُّورَةِ الَّتِي يَذْكُرُ فِيهَا الَّذِينَ كَفَرُوا فَقَصَّ قِصَّتَهُمْ فَقَالَ: «فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ» يَعْنِي بَعْدَ السَّبْيِ مِنْهُمْ «وَ إِمَّا فِداءً» يَعْنِي الْمُفَادَاةَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْإِسْلَامِ فَهَؤُلَاءِ لَا يُقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا الْقَتْلُ أَوِ الدُّخُولُ فِي الْإِسْلَامِ وَ لَا يَحِلُّ لَنَا نِكَاحُهُمْ مَا دَامُوا فِي الْحَرْبِ.
    ↩
  3. . شاید آوردن این دو حدیث هم در اینجا مناسبت داشته باشد:
    مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ:
    قَرَأْتُ فِي كِتَابٍ لِعَلِيٍّ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَتَبَ كِتَاباً بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ مَنْ لَحِقَ بِهِمْ مِنْ أَهْلِ يَثْرِبَ أَنَّ كُلَّ غَازِيَةٍ غَزَتْ‏ بِمَا يُعَقِّبُ بَعْضُهَا بَعْضاً بِالْمَعْرُوفِ وَ الْقِسْطِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ حَرْبٌ‏ إِلَّا بِإِذْنِ أَهْلِهَا وَ إِنَّ الْجَارَ كَالنَّفْسِ غَيْرَ مُضَارٍّ وَ لَا آثِمٍ وَ حُرْمَةَ الْجَارِ عَلَى الْجَارِ كَحُرْمَةِ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ لَا يُسَالِمُ‏ مُؤْمِنٌ دُونَ مُؤْمِنٍ فِي قِتَالٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ إِلَّا عَلَى عَدْلٍ وَ سَوَاءٍ. (الكافي، ج‏5، ص31)
    مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ كَانَ أَبِي ع يَقُولُ‏ إِنَّ لِلْحَرْبِ حُكْمَيْنِ إِذَا كَانَتِ الْحَرْبُ قَائِمَةً لَمْ تَضَعْ أَوْزَارَهَا وَ لَمْ يُثْخَنْ أَهْلُهَا فَكُلُّ أَسِيرٍ أُخِذَ فِي تِلْكَ الْحَالِ فَإِنَّ الْإِمَامَ فِيهِ بِالْخِيَارِ إِنْ شَاءَ ضَرَبَ عُنُقَهُ وَ إِنْ شَاءَ قَطَعَ يَدَهُ وَ رِجْلَهُ مِنْ خِلَافٍ بِغَيْرِ حَسْمٍ وَ تَرَكَهُ يَتَشَحَّطُ فِي دَمِهِ‏ حَتَّى يَمُوتَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ‏ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْمُخَيَّرَ الَّذِي خَيَّرَ اللَّهُ الْإِمَامَ عَلَى شَيْ‏ءٍ وَاحِدٍ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ لَيْسَ هُوَ عَلَى أَشْيَاءَ مُخْتَلِفَةٍ فَقُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ»‏ قَالَ ذَلِكَ الطَّلَبُ أَنْ تَطْلُبَهُ الْخَيْلُ حَتَّى يَهْرُبَ فَإِنْ أَخَذَتْهُ الْخَيْلُ حُكِمَ عَلَيْهِ بِبَعْضِ الْأَحْكَامِ الَّتِي وَصَفْتُ لَكَ وَ الْحُكْمُ الْآخَرُ إِذَا وَضَعَتِ‏ الْحَرْبُ أَوْزارَها وَ أُثْخِنَ أَهْلُهَا فَكُلُّ أَسِيرٍ أُخِذَ فِي تِلْكَ الْحَالِ فَكَانَ فِي أَيْدِيهِمْ فَالْإِمَامُ فِيهِ بِالْخِيَارِ إِنْ شَاءَ مَنَّ عَلَيْهِمْ فَأَرْسَلَهُمْ وَ إِنْ شَاءَ فَادَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ وَ إِنْ شَاءَ اسْتَعْبَدَهُمْ فَصَارُوا عَبِيداً. (الكافي، ج‏5، ص32)
    ↩
  4. . ولهذه الأخبار طرق صحاح قد ذكرناها فِي موضعها. وروى من حديث علي، ومن حديث ابْن مَسْعُود، ومن حديث أَبِي أَيُّوب الأَنْصَارِيّ أَنَّهُ أمر بقتال ‌الناكثين والقاسطين ‌والمارقين. وروى عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ: مَا وجدت إلا القتال أو الكفر بما أنزل الله.↩
  5. . حدّثنا إسماعيل بن موسى، حدّثنا الربيع بن سهلٍ، عن سعيد بن عبيد، عن على بن ربيعة، قال: سمعت عليًا، على منبركم هذا، يقول: "عهد إِلى النبي - صلى الله عليه [و آله] و سلم - أن أقاتل الناكثين، والقاسطين، والمارقين.↩
  6. . حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ أَبِي حُصَيْنٍ قَالَ: نا جَعْفَرُ بْنُ مَرْوَانَ السَّمُرِيُّ قَالَ: نا حَفْصُ بْنُ رَاشِدٍ، عَنْ يَحْيَى بْنِ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي صَادِقٍ، عَنْ رَبِيعَةَ بْنِ نَاجِدٍ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا، يَقُولُ: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ ‌النَّاكِثِينَ، وَالْقَاسِطِينَ، ‌وَالْمَارِقِينَ»↩
  7. . أَخْبَرَنِي الأَزْهَرِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُظَفَّرِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ، قَالَ: وَجَدْتُ فِي كِتَابِ جَدِّي مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتٍ: حَدَّثَنَا أَشْعَثُ بْنُ الْحَسَنِ السُّلَمِيُّ، عَنْ جَعْفَرٍ الأَحْمَرِ، عَنْ يُونُسَ بْنِ أَرْقَمَ، عَنْ أَبَانَ، عَنْ خُلَيْدٍ الْعَصْرِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيًّا يَقُولُ يَوْمَ النَّهْرَوَانِ: أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ ص " بِقِتَالِ ‌النَّاكِثِينَ، ‌وَالْمَارِقِينَ، وَالْقَاسِطِينَ.↩
  8. . أخبرنا أبو القاسم زاهر بن طاهر أنا أبو سعد الأديب أنا السيد أبو الحسن محمد بن علي بن الحسين نا محمد بن أحمد الصوفي نا محمد بن عمرو الباهلي نا كثير بن يحيى نا أبو عوانة عن أبي الجارود عن زيد بن علي بن الحسين بن علي عن أبيه عن جده عن علي قال أمرني الله رسول (صلى الله عليه وسلم) بقتال الناكثين والمارقين والقاسطين
    أخبرنا أبو الفرج سعيد بن أبي الرجاء أنا منصور بن الحسين وأحمد بن محمود قالا أنا أبو بكر بن المقرئ نا إسماعيل بن عباد البصري ببغداد نا عباد بن يعقوب نا الربيع بن سهل الفزاري عن سعيد بن عبيد عن علي بن ربيعة قال سمعت عليا يقول عهد إلي رسول الله (صلى الله عليه وسلم) أن أقاتل الناكثين والقاسطين والمارقين
    أخبرنا أبو المظفر بن القشيري أنا أبو سعد الجنزرودي أنا أبو عمرو بن حمدان ح وأخبرناه أبو سهل بن سعدوية أنا إبراهيم بن منصور سبط بحروية أنا أبو بكر بن المقرئ قالا أنا أبو يعلى الموصلي نا إسماعيل بن موسى نا الربيع بن سهل عن سعيد بن عبيد عن علي بن ربيعة قال سمعت عليا على منبركم هذا يقول عهد ألي النبي (صلى الله عليه وسلم) أن قاتل الناكثين والقاسطين والمارقين
    أخبرنا أبو سعد إسماعيل بن أحمد بن عبد الملك الفقيه وأبو نصر أحمد بن علي بن محمد بن أسماعيل قالا أنا أبو بكر أحمد بن علي بن عبد الله بن خلف أنا محمد بن عبد الله الحافظ أنا أبو الحسن محمد بن أحمد بن تميم الحنظلي بقنطرة برذان نا محمد بن الحسن بن عطية بن سعد العوفي حدثني أبي حدثني عمي [469] عمرو بن عطية بن سعد عن أخية الحسن بن عطية بن سعد عن بن عطية حدثني جدي سعد بن جنادة عن علي قال أمرت بقتل ثلاثة القاسطين والناكثين والمارقين فأما القاسطون فأهل الشام وأما الناكثون فذكرهم وأما المارقون فاهل النهروان يعني الحرورية
    أخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو القاسم عبد الله بن الحسن بن محمد أنا أبو الحسن محمد بن عثمان بن محمد بن عثمان نا محمد بن نوح بن عبد الله الجنديسابوري نا هارون بن إسحاق نا أبو غسان عن جعفر أحسبه الأحمر عن عبد الجبار الهمداني عن أنس بن عمرو عن أبيه عن علي قال أمرت بقتال ثلاثة المارقين والقاسطين والناكثين
    أخبرنا أبو القاسم عبد الصمد بن محمد بن عبد الله أنا أبو الحسن علي بن محمد بن أحمد أنا أبو الحسن أحمد بن محمد بن موسى أنا أبو العباس بن عقدة نا الحسن بن عبيد بن عبد الرحمن الكندي نا بكار بن بشر نا حمزة الزيات عن الأعمش عن إبراهيم عن علي وعن أبي سعيد التيمي عن علي قال أمرت بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين
    اخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا إسماعيل بن مسعدة أنا حمزة بن يوسف نا عبد الله بن عدي نا أحمد بن جعفر البغدادي بحلب نا سليمان بن سيف نا عبيد الله بن موسى نا فطر عن حكيم بن جبير عن إبراهيم بن علقمة عن علي قال أمرت بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين
    أخبرنا أبو الحسن علي بن أحمد بن قبيس نا وأبو النجم بدر بن عبد الله الشيحي أنا أبو بكر أحمد بن علي بن ثابت أخبرني الأزهري نا محمد بن المظفر نا محمد بن أحمد بن ثابت قال وجدت في كتاب جدي محمد بن ثابت أنا أشعث بن الحسن السلمي عن جعفر الأحمر عن يونس بن أرقم عن أبان عن خليد القصري قال سمعت أمير المؤمنين عليا يقول يوم النهروان أمرني رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بقتال الناكثين والمارقين والقاسطين.
    ↩
  9. . وَأَنْبَأَنَا أَبُو الْفَضْلِ بْنُ أَبِي الْحَسَنِ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ أَبِي يَعْلَى: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُوسَى، حَدَّثَنَا الرَّبِيعُ بْنُ سَهْلٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ عُبَيْدٍ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ رَبِيعَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا عَلَى مِنْبَرِكُمْ هَذَا يَقُولُ: " عَهِدَ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم أَنْ أُقَاتِلَ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِينَ.↩
  10. . أفيكم أحدٌ وحد الله قبلي؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحدٌ له أخٌ مثل أخي جعفر الطيار في الجنة مع الملائكة غيري؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحدٌ له عمٌ مثل عمي حمزة أسد الله وأسد رسوله سيد الشهداء غيري؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد له زوجة مثل زوجتي فاطمة بنت محمد سيدة نساء أهل الجنة غيري؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد له سبطان مثل سبطي الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنة غيري؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد ناجى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم عشر مرات يقدم بين يدي نجواه صدقة قبلي؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول الله صلى الله عليه وسلم: ((من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه، ليبلغ الشاهد منكم الغائب)) غيري؟. قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول الله صلى الله عليه وسلم: ((اللهم ائتني بأحب الخلق إليك وإلي، وأشدهم حباً لك وحباً لي يأكل معي من هذا الطائر))، فأتاه فأكل معه غيري؟. قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد قال له رسول الله صلى الله عليه وسلم: ((لأعطين الراية غداً رجلاً يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله، لا يرجع حتى يفتح الله على يديه)) إذ رجع غيري منهزماً، غيري؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد قال فيه رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم لبني وليعة: ((لتنتهن أو لأبعثن إليكم رجلاً كنفسي، طاعته كطاعتي، ومعصيته كمعصيتي يغشاكم بالسيف))، غيري؟. قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فيه: ((كذب من زعم أنه يحبني ويبغض هذا)) غيري؟. قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد سلم عليه في ساعة واحدة ثلاثة آلاف من الملائكة فيهم جبريل، وميكائيل، وإسرافيل، حيث جئت بالماء إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم من القليب غيري؟. قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد قال له جبريل: هذه هي المواساة، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: ((إنه مني وأنا منه))، فقال له جبريل: وأنا منكما، غيري؟ قالوا: اللهم لا. قال: فأنشدكم بالله هل فيكم أحد نودي فيه من السماء: لا سيف إلا ذو الفقار، ولا فتى إلا علي. غيري؟ قالوا: اللهم لا.↩
  11. . این حدیث به تفصیل در منابع شیعه هم آمده است که فرازهایی از آن قبلا در جلسه ۶۲۳، حدیث۴ https://yekaye.ir/al-kahf-18-51/ و جلسه ۹۷۷، حدیث۶ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-10/ و جلسه ۷۵۵ پاورقی ۱۱ https://yekaye.ir/ya-seen-36-8/#_ftn11 گذشت.↩
  12. . سند ابن عساکر متفاوت است: قال: ونا محمد بن عبد الله نا أبو بكر محمد بن أحمد بن بالوية نا الحسن بن علي بن شبيب المعمري نا محمد بن حميد نا سلمة بن الفضل حدثني أبو زيد الأحول عن عتاب بن ثعلبة حدثني أبو أيوب الأنصاري في خلافة عمر بن الخطاب قال أمرني رسول الله (ص) بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين مع علي بن أبي طالب↩
  13. . ابن عساکر در اولین آدرس فقط تا عبارت «بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين.» را آورده اما در آدرس دوم کامل است؛‌هرچند عباراتش اندک تفاوتی دارد بدین صورت:
    أخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا إسماعيل بن مسعدة أنا حمزة بن يوسف أنا عبد الله بن عدي نا علي بن سعيد بن بشير نا محمد بن الصباح الجرجاني وعلي بن مسلم قالا نا محمد بن كثير نا الحارث بن حصيرة عن أبي صادق عن مخنف بن سليم قال أتينا أبا أيوب الأنصاري وهو يعلف خيلا له بصفينا فقلنا قاتلت المشركين بسيفك مع رسول الله (ص) ثم جئت تقاتل المسلمين قال إن رسول الله (ص) أمرني بقتل ثلاثة الناكثين والقاسطين والمارقين فقد قاتلت الناكثين والقاسطين وأنا مقاتل إن شاء الله المارقين بالسبعات بالطرقات بالنهر وانات وما أدري أين هو؟
    ↩
  14. . وی نیز فقط قسمتی از روایت را آورده بدین بیان:
    قَالَ: وَأَخْبَرَ الْحَكَمُ، أَنْبَأَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ حَمْشَادَ الْعَدْلُ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْحُسَينِ بْنِ دِيزِيلَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ الْخَطَّابِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِيرٍ، عَنِ الْحَارِثِ بْنِ حَصِيرَةَ، عَنْ أَبِي صَادِقٍ، عَنْ مِخْنَفِ بْنِ سُلَيْمٍ، قَالَ: أَتَيْنَا أَبَا أَيُّوبَ الأَنْصَارِيَّ، فَقُلْنَا: قَاتَلْتَ بِسَيْفِكَ الْمُشْرِكِينَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ جِئْتَ تُقَاتِلُ الْمُسْلِمِينَ؟ قَالَ: أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ ص بِقَتْلِ النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمَارِقِينَ.
    ↩
  15. . شروع سند وی چنین است: أَنْبَأَنَا أَرْسلانُ بْنُ بعانَ الصُّوفِيُّ، حَدَّثَنَا أَبُو الْفَضْلِ أَحْمَدُ بْنُ طَاهِرِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ أَبِي سَعِيدٍ الْمِيهَنِيُّ، أَنْبَأَنَا أَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ خَلَفٍ الشِّيرَازِيُّ، أَنْبَأَنَا الْحَاكِمُ أَبُو عَبْدِ اللهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ،↩
  16. . «حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زُهَيْرِ بْنِ حَرْبٍ، نا عَبْدُ السَّلَامِ بْنُ صَالِحٍ أَبُو الصَّلْتِ، نا عَائِذُ بْنُ حَبِيبٍ، نا بَكْرُ بْنُ رَبِيعَةَ، وَكَانَ ثِقَةً، نا يَزِيدُ بْنُ قَيْسٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَسَلَّمَ عَلِيًّا أَنْ يُقَاتِلَ ‌النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ ‌وَالْمَارِقِينَ»↩
  17. . «وَسُئِلَ عَنْ حَدِيثِ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ أَمَرَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِقِتَالِ ‌النَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ ‌وَالْمَارِقِينَ. فَقَالَ: يَرْوِيهِ مُسْلِمٌ الْأَعْوَرُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ. وَخَالَفَهُ الْحَسَنُ بْنُ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيُّ فَرَوَاهُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَلِيٍّ. وَمِنْهُمْ مَنْ أَرَسَلَهُ عَنْهُ، وَهُوَ الصَّحِيحُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ عَلِيٍّ مرسلا»↩
  18. . وَ مِنْ كِتَابِ ابْنِ خَالَوَيْهِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِيٍّ ع حُبُّكَ إِيمَانٌ وَ بُغْضُكَ نِفَاقٌ وَ أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مُحِبُّكَ وَ أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ النَّارَ مُبْغِضُكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهَ أَهْلًا لِذَلِكَ فَأَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ وَ لَا نَبِيَّ بَعْدِي.
    وَ مِنْهُ أَيْضاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ بَيْتِ زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ حَتَّى أَتَى بَيْتَ أُمِّ سَلَمَةَ فَجَاءَ دَاقٌّ فَدَقَّ الْبَابَ فَقَالَ يَا أُمَّ سَلَمَةَ قُومِي فَافْتَحِي لَهُ قَالَتْ فَقُلْتُ وَ مَنْ هَذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ الَّذِي بَلَغَ مِنْ خَطَرِهِ أَنْ أَفْتَحَ لَهُ الْبَابَ وَ أَتَلَقَّاهُ بِمَعَاصِمِي وَ قَدْ نَزَلَتْ فِي بِالْأَمْسِ آيَاتٌ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَالَ يَا أُمَّ سَلَمَةَ إِنَّ طَاعَةَ الرَّسُولِ طَاعَةُ اللَّهِ وَ إِنَّ مَعْصِيَةَ الرَّسُولِ مَعْصِيَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّ بِالْبَابِ لَرَجُلًا [رَجُلًا] لَيْسَ بِنَزِقٍ وَ لَا خَرِقٍ وَ مَا كَانَ لِيَدْخُلَ مَنْزِلًا حَتَّى لَا يَسْمَعَ حِسّاً وَ هُوَ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ قَالَتْ فَفَتَحْتُ الْبَابَ فَأَخَذَ بِعِضَادَتَيِ الْبَابِ ثُمَّ جِئْتُ حَتَّى دَخَلْتُ الْخِدْرَ فَلَمَّا أَنْ لَمْ يَسْمَعْ وَطْئِي دَخَلَ ثُمَّ سَلَّمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص ثُمَّ قَالَ يَا أُمَّ سَلَمَةَ وَ أَنَا مِنْ وَرَاءِ الْخِدْرِ أَ تَعْرِفِينَ هَذَا قُلْتُ نَعَمْ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَالَ هُوَ أَخِي سَجِيَّتُهُ سَجِيَّتِي السَّجِيَّةُ الْخُلُقُ وَ الطَّبِيعَةُ وَ لَحْمُهُ مِنْ لَحْمِي وَ دَمُهُ مِنْ دَمِي يَا أُمَّ سَلَمَةَ هَذَا قَاضِي عِدَاتِي مِنْ بَعْدِي فَاسْمَعِي وَ اشْهَدِي يَا أُمَّ سَلَمَةَ هَذَا وَلِيِّي مِنْ بَعْدِي فَاسْمَعِي وَ اشْهَدِي يَا أُمَ‏ سَلَمَةَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا عَبَدَ اللَّهَ أَلْفَ سَنَةٍ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ وَ لَقِيَ اللَّهَ مُبْغِضاً لِهَذَا أَكَبَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى وَجْهِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
    وَ قَدْ رَوَاهُ الْخَطِيبُ فِي كِتَابِ الْمَنَاقِبِ وَ فِيهِ زِيَادَةٌ: وَ دَمُهُ مِنْ دَمِي وَ هُوَ عَيْبَةُ عِلْمِي اسْمَعِي وَ اشْهَدِي هُوَ قَاتِلُ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ مِنْ بَعْدِي اسْمَعِي وَ اشْهَدِي هُوَ وَ اللَّهِ مُحْيِي سُنَّتِي اسْمَعِي وَ اشْهَدِي لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللَّهَ أَلْفَ عَامٍ مِنْ بَعْدِ أَلْفِ عَامٍ بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ ثُمَّ لَقِيَ اللَّهَ مُبْغِضاً لِعَلِيٍّ أَكَبَّهُ اللَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
    ↩
  19. . فقال: بل لعنهم الله في الدنيا والآخرة وأعد لهم عذاباً مهيناً، ألِبُعد قرابته من رسول الله، صلى الله عليه وسلم، وأنه لم يكن أول ذكران العالمين إيماناً بالله ورسوله وأول من صلى وركع وعمل بأعمال البر؟ قال الشامي: إنهم والله ما ينكرون قرابته وسابقته غير أنهم يزعمون أنه قتل الناس. فقال ابن عباس: ثكلتهم أمهاتهم! إن علياً أعرف بالله عز وجل وبرسوله وبحكمهما منهم، فلم يقتل إلا من استحق القتل. قال: يا ابن عباس إن قومي جمعوا لي نفقة وأنا رسولهم إليك وأمينهم ولا يسعك أن تردني بغير حاجتي، فإن القوم هالكون في أمره ففرّج عنهم فرّج الله عنك. فقال ابن عباس: يا أخا أهل الشام إنما مثل علي في هذه الأمة في فضله وعلمه كمثل العبد الصالح الذي لقيه موسى، عليه السلام، لما انتهى إلى ساحل البحر فقال له: هل أتّبعك على أن تعلمني مما علمت رشداً؟ قال العالم: إنك لن تستطيع معي صبراً، وكيف تصبر على ما لم تحط به خبراً؟ قال موسى: ستجدني إن شاء الله صابراً ولا أعصي لك أمراً. قال له العالم: ألم أقل لك إنك لن تستطيع معي صبراً فإن اتبعتني فلا تسألني عن شيء حتى أحدث لك منه ذكراً. فانطلقا حتى إذا ركبا في السفينة خرقها، وكان قد خرقها لله جل وعز رضىً ولأهلها صلاحاً، وكان عند موسى، عليه السلام، سخطاً وفساداً فلم يصبر موسى وترك ما ضمن له فقال: أخرقتها لتغرق أهلها؟ لقد جئت شيئاً إمراً! قال له العالم: ألم أقل لك إنك لن تستطيع معي صبراً؟ قال موسى: لا تؤاخذني بما نسيت ولا ترهقني من أمري عسراً. فكف عنه العالم، فانطلقا حتى إذا لقيا غلاماً فقتله، وكان قتله لله جل وعز رضىً ولأبويه صلاحاً، وكان عند موسى، عليه السلام، ذنباً عظيماً، قال موسى ولم يصبر: أقتلت نفساً زكية بغير نفس؟ لقد جئت شيئاً نكراً! قال العالم: ألم أقل لك إنك لن تستطيع معي صبراً؟ قال: إن سألتك عن شيء بعدها فلا تصاحبني، قد بلغت من لدني عذراً. فانطلقا حتى إذا أتيا أهل قرية استطعما أهلها فأبوا أن يضيفوهما فوجدا فيها جداراً يريد أن ينقض فأقامه، وكان إقامته لله عز وجل رضىً وللعالمين صلاحاً، فقال: لو شئت لاتخذت عليه أجراً، قال: هذا فراق بيني وبينك. وكان العالم أعلم بما يأتي موسى، عليه السلام، وكبر على موسى الحق وعظم إذ لم يكن يعرفه هذا وهو نبي مرسل من أولي العزم ممن قد أخذ الله جل وعز ميثاقه على النبوة، فكيف أنت يا أخا أهل الشام وأصحابك؟ إن علياً، رضي الله عنه، لم يقتل إلا من كان يستحل قتله↩
  20. . حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ هِشَامٍ الطَّبَرِيُّ بِطَبَرِسْتَانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو طَاهِرٍ مُحَمَّدُ بْنُ نَسِيمٍ الْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ يَحْيَى بْنِ يَعْلَى عَنِ الْأَعْمَشِ؛
    وَ حَدَّثَنِي أَيْضاً جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ دَاهِرٍ الرَّازِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي [عَنْ أَبِيهِ‏] أبي‏ دَاهِرِ بْنِ يَحْيَى عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَبَايَةَ الْأَسَدِيِّ قَالَ:
    بَيْنَمَا ابْنُ عَبَّاسٍ يُحَدِّثُ النَّاسَ بِمَكَّةَ عَلَى شَفِيرِ زَمْزَمَ فَلَمَّا قَضَى حَدِيثَهُ نَهَضَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْمَلَإِ فَقَالَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنِّي رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ أَعْوَانُ كُلِّ ظَالِمٍ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ مِنْهُمْ فَسَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنَّمَا جِئْتُكَ لِأَسْأَلَكَ عَنْ عَلِيٍّ ع وَ قِتَالِهِ أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَمْ يَكْفُرُوا بِقِبْلَةٍ وَ لَا قُرْآنٍ وَ لَا بِحَجٍّ وَ لَا بِصِيَامِ شَهْرِ رَمَضَانَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ سَلْ عَمَّا يَعْنِيكَ وَ لَا تَسْأَلْ عَمَّا لَا يَعْنِيكَ فَقَالَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا جِئْتُ أَضْرِبُ إِلَيْكَ مِنْ حِمْصَ لِحَجٍّ وَ لَا لِعُمْرَةٍ وَ لَكِنِّي جِئْتُكَ لِأَسْأَلَكَ لِتَشْرَحَ لِي أَمْرَ عَلِيٍّ ع وَ قِتَالِهِ أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَقَالَ وَيْحَكَ إِنَّ عِلْمَ الْعَالِمِ صَعْبٌ وَ لَا يَحْتَمِلُ وَ لَا تَقَبْلُهُ الْقُلُوبُ إِلَّا قَلْبُ مَنْ عَصَمَهُ‏ اللَّهُ إِنَّ مَثَلَ عَلِيٍّ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ مُوسَى وَ الْعَالِمِ وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ فِي كِتَابِهِ‏ إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ‏ قَالَ‏ وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ فَكَانَ مُوسَى ع يَرَى أَنَّ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ قَدْ أُثْبِتَتْ لَهُ كَمَا تَرَوْنَ أَنْتُمْ أَنَّ عُلَمَاءَكُمْ أَثْبَتُوا لَكُمْ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ فَلَمَّا انْتَهَى مُوسَى إِلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ لَقِيَ الْعَالِمَ فَاسْتَنْطَقَهُ فَأَقَرَّ لَهُ بِفَضْلِ عِلْمِهِ وَ لَمْ يَحْسُدْهُ كَمَا حَسَدْتُمْ أَنْتُمْ عَلِيّاً فِي عِلْمِهِ فَ قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً فَعَلِمَ الْعَالِمُ أَنَّ مُوسَى لَا يُطِيقُ صُحْبَتَهُ وَ لَا يَصْبِرُ عَلَى عِلْمِهِ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ‏ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً فَعَلِمَ أَنَّ مُوسَى لَمْ يَصْبِرْ عَلَى عِلْمِهِ فَقَالَ لَهُ‏ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً فَرَكِبَا فِي السَّفِينَةِ فَخَرَقَهَا الْعَالِمُ وَ كَانَ فِي‏ خَرْقِهَا لِلَّهِ رِضًى وَ لِمُوسَى سَخَطاً وَ لَقِيَ الْغُلَامُ فَقَتَلَهُ وَ كَانَ قَتْلُهُ لِلَّهِ رِضًى وَ لِمُوسَى سَخَطاً ثُمَّ أَقَامَ الْحَائِطَ فَكَانَ إِقَامَتُهُ لِلَّهِ رِضًى وَ لِمُوسَى سَخَطاً كَذَلِكَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع لَمْ يَقْتُلْ إِلَّا مَنْ كَانَ قَتْلُهُ لِلَّهِ رِضًى وَ لِأَهْلِ الْجَهَالَةِ مِنَ النَّاسِ سَخَطاً اجْلِسْ أُخْبِرْكَ الَّذِي سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَايَنْتُهُ أُخْبِرُكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص تَزَوَّجَ زَيْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ فَأَوْلَمَ‏ وَ كَانَتْ وَلِيمَتُهُ الْحَيْسَ‏ فَكَانَ يَدْعُو عَشَرَةً عَشَرَةً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَكَانُوا إِذَا أَصَابُوا طَعَامَ النَّبِيِّ ص‏ اسْتَأْنَسُوا إِلَى حَدِيثِهِ وَ اشْتَهَوُا النَّظَرَ إِلَى وَجْهِهِ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَشْتَهِي أَنْ يُخَفِّفُوا عَنْهُ فَيَخْلُو لَهُ الْمَنْزِلِ لِأَنَّهُ كَانَ حَدِيثَ عَهْدٍ بِعُرْسٍ وَ كَانَ مُحِبّاً لِزَيْنَبَ وَ كَانَ يَكْرَهُ أَذَى الْمُؤْمِنِينَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِيهِ قُرْآناً [وَ ذَلِكَ‏] قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَيْرَ ناظِرِينَ إِناهُ وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ‏ الْآيَةَ فَكَانُوا إِذَا أَصَابُوا طَعَاماً لَمْ يَلْبَثُوا أَنْ يَخْرُجُوا قَالَ فَمَكَثَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ لَيَالِيهِنَّ ثُمَّ تَحَوَّلْ إِلَى أُمِّ سَلَمَةَ بِنْتِ أَبِي أُمَيَّةَ وَ كَانَتْ لَيْلَتَهَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ صَبِيحَةَ يَوْمِهَا فَلَمَّا تَعَالَى النَّهَارُ انْتَهَى عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ إِلَى الْبَابِ فَدَقَّهُ دَقّاً خَفِيفاً عَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ ص دَقَّهُ وَ أَنْكَرَتْ أُمُّ سَلَمَةَ قَالَ يَا أُمَّ سَلَمَةَ قُومِي فَافْتَحِي‏ الْبَابَ‏ قَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ هَذَا الَّذِي بَلَغَ مِنْ خَطَرِهِ أَنْ أَفْتَحَ لَهُ الْبَابَ وَ قَدْ نَزَلَ فِينَا بِالْأَمْسِ حَيْثُ يَقُولُ‏ وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ‏ مَنِ الَّذِي بَلَغَ مِنْ خَطَرِهِ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى مَحَاسِنِي وَ مَعَاصِمِي فَقَالَ لَهَا نَبِيُّ اللَّهِ ص كَهَيْئَةِ الْمُغْضَبِ مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ قُومِي وَ افْتَحِي لَهُ الْبَابَ فَإِنَّ بِالْبَابِ رَجُلًا لَيْسَ بِالْخَرِقِ وَ لَا بِالنَّزِقِ وَ لَا بِالْعَجِلِ فِي أَمْرِهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ يَا أُمَّ سَلَمَةَ إِنَّهُ آخِذٌ بِعِضَادَتَيِ الْبَابِ فَلَيْسَ بِفَاتِحِهِ حَتَّى تَتَوَارِي‏ وَ لَا دَاخِلَ الْبَيْتِ‏ حَتَّى تَغِيبَ عَنْهُ الْوَطْءُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَقَامَتْ أُمُّ سَلَمَةَ وَ هِيَ لَا تَدْرِي مَنْ بِالْبَابِ غَيْرَ أَنَّهَا قَدْ حَفِظَتِ الْمَدْحَ فَمَشَتْ نَحْوَ الْبَابِ وَ هِيَ تَقُولُ بَخْ بَخْ لِرَجُلٍ يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فَفَتَحَتْ وَ أَمْسَكَ عَلِيٌّ ع بِعِضَادَتَيِ الْبَابِ فَلَمْ يَزَلْ قَائِماً حَتَّى غَابَ عَنْهُ الْوَطْءُ وَ دَخَلَتْ أُمُّ سَلَمَةَ خِدْرَهَا فَفَتَحَ الْبَابَ وَ دَخَلَ فَسَلَّمَ عَلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا أُمَّ سَلَمَةَ هَلْ تَعْرِفِينَهُ فَقَالَتْ نَعَمْ فَهَنِيئاً لَهُ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَالَ صَدَقْتِ يَا أُمَّ سَلَمَةَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ لَحْمُهُ مِنْ لَحْمِي وَ دَمُهُ مِنْ دَمِي وَ هُوَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى غَيْرَ أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي يَا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِي وَ اشْهَدِي هَذَا عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ وَ عَيْبَةُ عِلْمِي وَ بَابِيَ الَّذِي أُوتَى مِنْهُ وَ الْوَصِيُّ عَلَى الْأَمْوَاتِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ الْخَلِيفَةُ عَلَى الْأَحْيَاءِ مِنْ أُمَّتِي أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ قَرِينِي فِي الْآخِرَةِ وَ مَعِي فِي السَّنَامِ الْأَعْلَى اشْهَدِي يَا أُمَّ سَلَمَةَ إِنَّهُ يُقَاتِلُ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ فَقَالَ الشَّامِيُّ فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللَّهُ عَنْك‏.
    ↩
  21. . أَخْبَرَنَا جَرِيرٌ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ قَيْسِ بْنِ أَبِي حَازِمٍ، قَالَ: أَقْبَلَتْ عَائِشَةُ فَمَرَّتْ بِبَعْضِ مِيَاهِ ابْنِ عَامِرٍ فَنَبَحَتِ الْكِلَابُ عَلَيْهَا فَقَالَتْ: مَا هَذَا؟ فَقَالُوا: مَاءُ الْحَوْأَبِ. فَقَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَّا رَاجِعَةً. فَقَالُو لَهَا: تَقْدَمِينَ فَيَرَاكِ الْمُسْلِمُونَ فَتُصْلَحُ ذَاتُ بَيْنِهِمْ. فَقَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَّا رَاجِعَةً فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «كَأَنِّي بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَيْهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ»↩
  22. . حَدَّثَنَا يَحْيَى، عَنْ إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا قَيْسٌ قَالَ لَمَّا أَقْبَلَتْ عَائِشَةُ بَلَغَتْ مِيَاهَ بَنِي عَامِرٍ لَيْلًا نَبَحَتِ الْكِلَابُ، قَالَتْ: أَيُّ مَاءٍ هَذَا؟ قَالُوا: مَاءُ الْحَوْأَبِ قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَّا أَنِّي رَاجِعَةٌ فَقَالَ بَعْضُ مَنْ كَانَ مَعَهَا: بَلْ تَقْدَمِينَ فَيَرَاكِ الْمُسْلِمُونَ، فَيُصْلِحُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ ذَاتَ بَيْنِهِمْ، قَالَتْ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لَنَا ذَاتَ يَوْمٍ: " كَيْفَ بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَيْهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ؟.↩
  23. . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ قَيْسِ بْنِ أَبِي حَازِمٍ، أَنَّ عَائِشَةَ، قَالَتْ: لَمَّا أَتَتْ عَلَى الْحَوْأَبِ سَمِعَتْ نُبَاحَ الْكِلَابِ، فَقَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَّا رَاجِعَةٌ، إِنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لَنَا: " أَيَّتُكُنَّ تَنْبَحُ عَلَيْهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ؟ "، فَقَالَ لَهَا الزُّبَيْرُ: تَرْجِعِينَ عَسَى الله عَزَّ وَجَلَّ أَنْ يُصْلِحَ بِكِ بَيْنَ النَّاسِ‌‌↩
  24. . إسناده صحيح، رجاله ثقات رجال الشيخين. يحيى: هو ابن سعيد القطان، وإسماعيل: هو ابن أبي خالد، وقيس: هو ابن أبي حازم. وقد نقل المِزِّي في "تهذيب الكمال" في ترجمة قيسِ بنِ أبي حازم عن ابن المديني قولَه: قال لي يحيى بنُ سعيد (يعني القطان) : قيسُ بن أبي حازم منكر الحديث، ثم ذكر له يحيى أحاديث مناكير، منها حديث كلاب الحَوْأَب. قال الحافظ في "تهذيبه": مراد القطان بالمنكر: الفرد المطلق. وقال في "الفتح" 13/55: سنده على شرط الصحيح.
    وأخرجه ابن أبي شيبة 15/259-260، وإسحاق بن إبراهيم الحربي في "غريب الحديث" 2/403، والبزار في "مسنده" (3275) (زوائد) ، وأبو يعلى (4868) ، وابن حبان (6732) ، وابن عدي في "الكامل" 4/1627، والحاكم في "المستدرك" 3/120، والبيهقي في "دلائل النبوة" 6/410- 411 من طرق عن إسماعيل بن أبي خالد، بهذا الإسناد. وسكت عنه الحاكم والذهبي.
    وجاء عند ابن أبي شيبة أنَّ طلحة والزبير هما اللذان قالا لها: بل تَقْدَمين … وسيرد في الرواية (24654) أن الذي كلمها في ذلك هو الزبير.
    وذكره الهيثمي في "المجمع" 7/234، وقال: رواه أحمد وأبو يعلى والبزار، ورجال أحمد رجالُ الصحيح.
    ↩
  25. . حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ صَالِحٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ قَيْسِ بْنِ أَبِي حَازِمٍ قَالَ: مَرَّتْ عَائِشَةُ بِمَاءٍ لِبَنِي عَامِرٍ يُقَالُ لَهُ الْحَوْأَبُ، فَنَبَحَتْ عَلَيْهِ الْكِلَابُ، " فَقَالَتْ: مَا هَذَا؟ قَالُوا: مَاءٌ لِبَنِي عَامِرٍ. فَقَالَتْ: رُدُّونِي رُدُّونِي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «كَيْفَ بِإِحْدَاكُنَّ إِذَا نَبَحَتْ عَلَيْهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ؟» ‌‌[حكم حسين سليم أسد] : إسناده صحيح↩
  26. . أَخبَرنا عِمْرَانُ بْنُ مُوسَى بْنِ مُجَاشِعٍ، قَالَ: حَدثنا عُثْمَانُ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، قَالَ: حَدثنا وَكِيعٌ، وَعَلِيُّ بْنُ مُسْهِرٍ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ قَيْسِ بن أبي حازم، قَالَ: لَمَّا أَقْبَلَتْ عَائِشَةُ مَرَّتْ بِبَعْضِ مِيَاهِ بَنِي عَامِرٍ طَرَقَتْهُمْ لَيْلاً، فَسَمِعَتْ نُبَاحَ الْكِلَابِ، فَقَالَتْ: أَيُّ مَاءٍ هَذَا؟ قَالُوا: مَاءُ الْحَوْأَبِ، قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَاّ رَاجِعَةً، قَالُوا: مَهْلاً يَرْحَمُكِ اللهُ، تَقْدَمِينَ فَيَرَاكِ الْمُسْلِمُونَ، فَيُصْلِحُ اللهُ بِكِ، قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَاّ رَاجِعَةً، إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلى الله عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: "كَيْفَ بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَيْهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ.↩
  27. . أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ الزُّبَيْرَ بْنَ عَبْدِ الْوَاحِدِ، يَقُولُ: سَمِعْتُ عَبْدَانَ الْأَهْوَازِيَّ يَقُولُ: حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ الْعَبَّاسِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ قَيْسٍ أَنَّ عَائِشَةَ لَمَّا أَتَتْ عَلَى الْحَوْأَبِ سَمِعَتْ نُبَاحَ الْكِلَابِ فَقَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَّا رَاجِعَةً إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لَنَا: «أَيَّتُكُنَّ تَنْبَحُ عَلَيْهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ» ؟ فَقَالَ الزُّبَيْرُ: تَرْجِعِينَ لَعَلَّ اللهَ أَنْ يُصْلِحَ بِكِ بَيْنَ النَّاسُ.
    وَأَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ عَالِيًا، حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الشَّيْبَانِيُّ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ الْعَبْدِيُّ، حَدَّثَنَا يَعْلَى بْنُ عُبَيْدٍ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ قَيْسِ بْنِ أَبِي حَازِمٍ، قَالَ: لَمَّا بَلَغَتْ عَائِشَةُ بَعْضَ دِيَارَ بَنِي عَامِرٍ نَبَحَتْ عَلَيْهَا ‌كِلَابُ ‌الْحَوْأَبِ، فَقَالَتْ: أَيُّ مَاءٍ هَذَا؟ قَالُوا: الْحَوْأَبِ، قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِي إِلَّا رَاجِعَةً سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «كَيْفَ بِإِحْدَاكُنَّ إِذَا نَبَحَتْهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ» ؟ فَقَالَ الزُّبَيْرُ: لَا بَعْدُ تَقَدُّمِي وَيَرَاكِ النَّاسُ وَيُصْلِحُ اللهُ ذَاتَ بَيْنَهُمْ.
    ↩
  28. . إِسْمَاعِيْلُ بنُ أَبِي خَالِدٍ: عَنْ قَيْسٍ، قَالَ: قَالَتْ ‌عَائِشَةُ - وَكَانَتْ تُحَدِّثُ نَفْسَهَا أَنْ تُدْفَنَ فِي بَيْتِهَا - فَقَالَتْ: إِنِّي أَحْدَثْتُ بَعْدَ رَسُوْلِ اللهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- حَدَثاً، ادْفِنُوْنِي مَعَ أَزْوَاجِهِ. فَدُفِنَتْ بِالبَقِيْعِ - رَضِيَ اللهُ عَنْهَا.
    قُلْتُ: تَعْنِي بِالحَدَثِ: مَسِيْرَهَا يَوْمَ الجَمَلِ، فَإِنَّهَا نَدِمَتْ نَدَامَةً كُلِّيَّةً، وَتَابَتْ مِنْ ذَلِكَ، عَلَى أَنَّهَا مَا فَعَلَتْ ذَلِكَ إِلَاّ مُتَأَوِّلَةً، قَاصِدَةً لِلْخَيْرِ، كَمَا اجْتَهَدَ طَلْحَةُ بنُ عُبَيْدِ اللهِ، وَالزُّبَيْرُ بنُ العَوَّامِ، وَجَمَاعَةٌ مِنَ الكِبَارِ - رَضِيَ اللهُ عَنِ الجَمِيْعِ -.
    ↩
  29. . قَالَ ابْنُ عُلَّيَّةَ، عَنْ أَبِي سُفْيَانَ بْنِ الْعَلاءِ الْمَازِنِيِّ، عَنِ ابْنِ أَبِي عَتِيقٍ قَالَ: قَالَتْ ‌عَائِشَةُ: إِذَا مَرَّ ابْنُ عُمَرَ فَأَرْوَنِيهِ، فَلَمَّا مَرَّ قِيلَ لَهَا: هَذَا ابْنُ عُمَرَ، قَالَتْ: يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ مَا ‌مَنَعَكَ ‌أَنْ ‌تَنْهَانِي ‌عَنْ ‌مَسِيرِي؟ قَالَ: رَأَيْتُ رَجُلًا قَدْ غَلَبَ عَلَيْكَ وَظَنَنْتُ أَنَّكِ لَا تُخَالِفَينِهِ- يَعْنِي ابْنَ الزُّبَيْرِ- قَالَتْ: أَمَا إِنَّكَ لَوْ نَهَيْتَنِي مَا خَرَجْتُ- تعني مَسِيرَهَا فِي فِتْنَةِ يَوْمِ الْجَمَلِ.↩
  30. . أخبرنا أبو العباس الثَّقَفِي، حدثنا سُلَيمان بن خالِد بن صبح مولى سَهل بن حنيف أبو عُمَر الرَّقِّي، حدثنا ابن عُلَيَّة، عن أبي سُفيان بن العلَاء، عن ابن أبي عَتِيق قالَ: قالَت ‌عائِشَةُ: إِذا مَرَّ ابنُ عُمَر فَأَرُونِيهِ، فَلَما مَرَّ، قِيلَ لَها: هَذا ابنُ عُمَر، قالَت: يا أَبا عَبدِ الرَّحمَنِ، ما ‌مَنَعَكَ ‌أَن ‌تَنهانِي ‌عَن ‌مَسِيرِي؟ قالَ: رَأَيتُ رَجُلاً غَلَبَ عَلَيكِ، وَظَنَنتُ أَن لَا تُخالِفِيهِ، يَعنِي ابنَ الزُّبَير، قالَت: أَما إِنَّكَ لَوً نَهَيتَنِي ما خَرَجتُ.↩
  31. . حَدَّثَنَا عَبْدُ الرحمن بن يحيى، حدثنا أحمد بن سعيد، حدثنا إسحاق بن إبراهيم ابن النُّعْمَانِ بِالْقَيْرَوَانِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مروان البغدادي بالإسكندرية، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْمَدِينِيِّ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ بْنُ عُيَيْنَةَ، قَالَ: مَكَثَ عَامِرُ بْنُ عَبْدِ الله ابن الزُّبَيْرِ بَعْدَ قَتْلِ أَبِيهِ حَوْلا لا يَسْأَلُ أَحَدًا لِنَفْسِهِ شَيْئًا إِلا الدُّعَاءَ لأَبِيهِ وَرَوَى إِسْمَاعِيلُ بْنُ عُلَيَّةَ، عَنْ أَبِي سُفْيَانَ بْنِ الْعَلاءِ، عَنِ ابْنِ أَبِي عَتِيقٍ، قَالَ قَالَتْ ‌عَائِشَةُ: إِذَا مَرَّ ابْنُ عُمَرَ فَأَرُونِيهِ، فَلَمَّا مَرَّ ابْنُ عُمَرَ قَالُوا: هَذَا ابْنُ عُمَرَ. فَقَالَتْ: يَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، مَا ‌مَنَعَكَ ‌أَنْ ‌تَنْهَانِي ‌عَنْ ‌مَسِيرِي؟ قَالَ: رَأَيْتُ رَجُلا قَدْ غَلَبَ عَلَيْكِ، وَظَنَنْتُ أَنَّكِ لا تُخَالِفِينَهُ- يَعْنِي ابْنَ الزُّبَيْرِ. قَالَتْ: أَمَا إِنَّكَ لَوْ نَهَيْتَنِي مَا خَرَجْتُ.↩
  32. . كتب إلي أبو عبد الله محمد بن أحمد بن إبراهيم الرازي أخبرنا أبو محمد عبد الرحمن بن أبي الحسن بن إبراهيم أنبأ سهل بن بشر قالا أنا أبو الحسن محمد بن الحسين بن محمد بن الطفال أنا القاضي أبو الطاهر محمد بن أحمد بن عبد الله نا محمد بن عبدوس هو ابن كامل نا سليمان بن عمر الرقي نا إسماعيل بن علية عن أبي سفيان بن العلاء أخي أبي عمرو بن العلاء عن ابن أبي عتيق قال قالت ‌عائشة لابن عمر ما ‌منعك ‌أن ‌تنهاني ‌عن ‌مسيري قال رأيت رجلا قد استولى على أمرك وظننت أنك تخالفيه يعني ابن الزبير قالت أما أنك لو نهيتني ما خرجت.↩
  33. . وَحَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الدَّوْرَقِيُّ، ثنا يَعْلَى بْنُ عُبَيْدٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي خَالِدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَمْرٍو الثَّقَفِيِّ قَالَ: قَالَت ‌عَائِشَة: لأن أكون حبست عَن مسيري إِلَى البصرة أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ لِي عَشْرَةُ بَنِينَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم ‌مثل ‌ولد ‌الْحَارِث ‌بْن ‌هِشَام أَوْ قَالَت: مثل ولد عَبْد الرَّحْمَنِ بْن الْحَارِث بْن هِشَام.↩
  34. . قالت عائشة: وددت لو قعدت في بيتى ولم اخرج في هذا الوجه لكان ذلك أحب الى من عشره اولاد، لو رزقتهن من رسول الله ص على فضل عبد الرحمن بن الحارث بن هشام وعقله وزهده.↩
  35. . أخرجه أحمد (6 / 52) عن يحيى وهو ابن سعيد، و (6 / 97) عن شعبة، وأبو إسحاق الحربي في " غريب الحديث " (5 / 78 / 1) عن عبدة، وابن حبان في " صحيحه " (1831 - موارد) عن وكيع وعلي بن مسهر وابن عدي في " الكامل " (ق 223 / 2) عن ابن فضيل، والحاكم (3 / 120) عن يعلى بن عبيد، كلهم عن إسماعيل بن أبي خالد عن قيس بن أبي حازم أن عائشة لما أتت على الحوأب سمعت نباح الكلاب، فقالت: " ما أظنني إلا راجعة، إن رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قال لنا: (فذكره). فقال لها الزبير: ترجعين عسى الله عز وجل أن يصلح بك بين الناس "» [847] هذا لفظ شعبة. ومثله لفظ يعلى بن عبيد.
    ولفظ يحيى قال: " لما أقبلت عائشة بلغت مياه بني عامر ليلا نبحت الكلاب، قالت: أي ماء هذا؟ قالوا: ماء الحوأب، قالت: ما أظنني إلا أني راجعة، فقال بعض من كان معها، بل تقدمين فيراك المسلمون فيصلح الله ذات بينهم، قالت: إن رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قال لها ذات يوم: كيف بإحداكن تنبح … ".
    قلت: وإسناده صحيح جدا، رجاله ثقات أثبات من رجال الستة: الشيخين والأربعة رواه السبعة من الثقات عن إسماعيل بن أبي خالد وهو ثقة ثبت كما في " التقريب ". وقيس بن أبي حازم مثله، إلا أنه قد ذكر بعضهم فيه كلاما يفيد ظاهره أنه مجروح، فقال الذهبي في " الميزان ": " ثقة حجة كاد أن يكون صحابيا، وثقه ابن معين والناس.
    وقال علي ابن عبد الله عن يحيى بن سعيد منكر الحديث، ثم سمى له أحاديث استنكرها، فلم يصنع شيئا، بل هي ثابتة، لا ينكر له التفرد في سعة ما روى، من ذلك حديث كلاب الحوأب، وقال يعقوب السدوسي: تكلم فيه أصحابنا، فمنهم من حمل عليه، وقال: له مناكير، والذين أطروه عدوها غرائب، وقيل: كان يحمل على علي رضي الله عنه. إلى أن قال يعقوب: والمشهور أنه كان يقدم عثمان، ومنهم من جعل الحديث عنه من أصح الأسانيد. وقال إسماعيل بن أبي خالد: كان ثبتا، قال: وقد كبر حتى جاوز المائة وخرف.
    قلت: أجمعوا على الإحتجاج به، ومن تكلم فيه فقد آذى نفسه، نسأل الله العافية وترك الهوى، فقد قال معاوية بن صالح عن ابن معين: كان قيس أوثق من الزهري ".
    قلت: وقد تأول الحافظ في " التهذيب " قول يحيى بن سعيد وهو القطان: " منكر الحديث " بأن مراده الفرد المطلق [848] قلت: فإن صح هذا التأويل فيه، وإلا فهو مردود لأنه جرح غير مفسر، لاسيما وهو معارض لإطباق الجميع على توثيقه والإحتجاج به، وفي مقدمتهم صاحبه إسماعيل بن أبي خالد، فقد وصفه بأنه ثبت كما تقدم ولا يضره وصفه إياه بأنه خرف، لأن الظاهر أنه لم يحدث في هذه الحالة، ولذلك احتجوا به مطلقا، ولئن كان حدث فيها، فإسماعيل أعرف الناس به، فلا يروي عنه والحالة هذه، وعلى هذا فالحديث من أصح الأحاديث، ولذلك تتابع الأئمة على تصحيحه قديما وحديثا.
    الأول: ابن حبان فقد أخرجه في صحيحه كما سبق.
    الثاني: الحاكم بإخراجه إياه في " المستدرك " كما تقدم ولم يقع في المطبوع منه التصريح بالتصحيح منه، ولا من الذهبي، فالظاهر أنه سقط من الطابع أو الناسخ، فقد نقل الحافظ في " الفتح " (13 / 45) عن الحاكم أنه صححه، وهو اللائق به لوضوح صحته.
    الثالث: الذهبي فقد قال في ترجمة السيدة عائشة من كتابه العظيم " سير النبلاء" (ص 60 بتعليق الأستاذ الأفغاني) : " هذا حديث صحيح الإسناد، ولم يخرجوه ".
    الرابع: الحافظ ابن كثير، فقال في " البداية " بعد أن عزاه كالذهبي لأحمد في " المسند ": " وهذا إسناد على شرط الشيخين، ولم يخرجوه ".
    الخامس: الحافظ ابن حجر فقد قال في " الفتح " بعد أن عزاه لأحمد وأبي يعلى والبزار: " وصححه ابن حبان والحاكم، وسنده على شرط الصحيح " [849]
    فهؤلاء خمسة من كبار أئمة الحديث صرحوا بصحة هذا الحديث، وذلك ما يدل عليه النقد العلمي الحديثي كما سبق تحقيقه، ولا أعلم أحدا خالفهم ممن يعتد بعلمهم ومعرفتهم في هذا الميدان سوى يحيى بن سعيد القطان في كلمته المتقدمة، وقد عرفت جواب الحافظين الذهبي والعسقلاني عليه، فلا نعيده.
    إلا أن العلامة القاضي أبا بكر بن العربي رحمه الله تعالى جاء في كتابه " العواصم من القواصم "، كلام قد يدل ظاهره أنه يذهب إلى إنكار هذا الحديث ويبالغ في ذلك أشد المبالغة، فقال في " عاصمة " (ص 161) : " وأما الذي ذكرتم من الشهادة على ماء الحوأب، فقد بؤتم في ذكرها بأعظم حرب، ما كان شيء مما ذكرتم، ولا قال النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم ذلك الحديث، ولا جرى ذلك الكلام، ولا شهد أحد بشهادتهم، وقد كتبت شهادتهم بهذا الباطل، وسوف تسألون ".
    ويشير بقوله " الشهادة " إلى ما كان ذكره من قبل في " قاصمة " (ص 148) : " فجاؤا إلى ماء الحوأب، ونبحت كلابه، فسألت عائشة؟ فقيل لها: هذا ماء الحوأب، فردت خطامها عنه، وذلك لما سمعت النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول: " أيتكن صاحبة الجمل الأدبب التي تنبحها كلاب الحوأب، فشهد طلحة والزبير أنه ليس هذا ماء الحوأب، وخمسون رجلا إليهم، وكانت أول شهادة زور دارت في الإسلام ".
    قلت: ونحن وإن كنا نوافقه على إنكار ثبوت تلك الشهادة، فإنها مما صان الله تبارك وتعالى أصحابه صلى الله عليه [و آله] و سلم منها، لاسيما من كان منهم من العشرة المبشرين بالجنة كطلحة والزبير، فإننا ننكر عليه قوله " ولا قال النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم ذلك الحديث "! كيف وهو قد ثبت عنه صلى الله عليه [و آله] و سلم بالسند الصحيح في عدة مصادر من كتب السنة المعروفة عند أهل العلم؟ ! [850] ولعل عذره في ذلك أنه حين قال ذلك لم يكن مستحضرا للحديث أنه وارد في شيء من المصادر، بل لعله لم يكن قد اطلع عليها أصلا، فقد ثبت عن غير واحد من العلماء المغاربة أنه لم يكن عندهم علم ببعض الأصول الهامة من تأليف المشارقة، فهذا ابن حزم مثلا لا يعرف الترمذي وابن ماجه ولا كتابيهما! وقد تبين لي أن الحافظ عبد الحق الإشبيلي مثله في ذلك، فإنه لا علم عنده أيضا بسنن ابن ماجه، ولا بمسند الإمام أحمد، فقد رأيته يكثر العزو لأبي يعلى والبزار، ولا يعزو لأحمد وابن ماجه إطلاقا. وذلك في كتابه " الأحكام الكبرى " الذي أنا في صدد تحقيقه بإذن الله تعالى. فليس من البعيد أن أبا بكر بن العربي مثلهما في ذلك، وإن كان رحل إلى الشرق، والله أعلم.
    ولكن إذا كان ما ذكرته من العذر محتملا بالنسبة إلى أبي بكر بن العربي فما هو عذر الكاتب الإسلامي الكبير الأستاذ محب الدين الخطيب الذي علق على كلمة ابن العربي في " العاصمة " بقوله:" … وأن الكلام الذي نسبوه إلى النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم وزعموا أن عائشة ذكرته عند وصولهم إلى ذلك الماء - ليس له موضع في دواوين السنة المعتبرة … "! كذا قال: وكأنه عفى الله عنا وعنه، لم يتعب نفسه في البحث عن الحديث في دواوين السنة المعتبرة، بل وفي بعض كتب التاريخ المعتمدة مثل " البداية " لابن كثير، لو أنه فعل هذا على الأقل، لعرف موضع الحديث في تلك الدواوين المعتبرة أو بعضها على الأقل، ولكنه أخذ يحسن الظن بابن العربي ويقلده، فوقع في إنكار هذا الحديث الصحيح وذلك من شؤم التقليد بغير حجة ولا برهان.
    بيد أن هذا مع بعده عن الصواب، والإنحراف عن التحقيق العلمي الصحيح، فإنه هين بجانب قول صديقنا الأستاذ سعيد الأفغاني في تعليقه على قول الحافظ الذهبي المتقدم في " سير النبلاء ": " هذا حديث صحيح الإسناد ": " في النفس من صحة هذا الحديث شيء، ولأمر ما أهمله أصحاب الصحاح [851] وفي" معجم البلدان " مادة (حوءب) أن صاحبة الخطاب سلمى بنت مالك الفزارية وكانت سبية وهبت لعائشة، وهي المقصودة بخطاب الرسول الذي زعموه، وقد ارتدت مع طلحة، وقتلت في حروب الردة، ومن العجيب أن يصرف بعض الناس هذه القصة إلى السيدة عائشة إرضاء لبعض الأهواء العصبية ".
    وفي هذا الكلام مؤاخذات:
    الأولى: يظن الأستاذ الصديق أن إهمال أصحاب (الصحاح) لحديث ما إنما هو لعلة فيه. وهذا خطأ بين عند كل من قرأ شيئا من علم المصطلح، وتراجم أصحاب (الصحاح) ، فإنهم لم يتعمدوا جمع كل ما صح عندهم، في " صحاحهم "، والإمام مسلم منهم قد صرح بذلك في " صحيحه "، (كتاب الصلاة) ، وما أكثر الأحاديث التي ينص الإمام البخاري على صحتها أو حسنها مما يذكره الترمذي عنه في " سننه "وهو لم يخرجها في " صحيحه ".
    الثانية: هذا إن كان يعني بـ (الصحاح) الكتب الستة، لكن هذا الإطلاق غيرصحيح، لأن السنن الأربعة من الكتب الستة ليست من (الصحاح) لا استصطلاحا، ولا واقعا، فإن فيها أحاديث كثيرة ضعيفة والترمذي ينبه على ضعفها في غالب الأحيان. وإن كان يعني ما هو أعم من ذلك فليس بصحيح، فقد عرفت من تخريجنا المتقدم أن ابن حبان أخرجه في " صحيحه "، والحاكم في " المستدرك على الصحيحين ".
    الثالثة: وثوقه بما جاء في " معجم البلدان " بدون إسناد، ومؤلفه ليس من أهل العلم بالحديث، وعدم وثوقه بمسند الإمام أحمد، وقد ساق الحديث بالسند الصحيح، ولا بتصحيح الحافظ النقاد الذهبي له!!
    الرابعة: جزمه أن صاحبة الخطاب سلمى بنت مالك … بدون حجة ولا برهان سوى الثقة العمياء بمؤلف " المعجم "، وقد أشرنا إلى حاله في هذا الميدان [852] وبمثل هذه الثقة لا يجوز أن يقال قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم لسلمى بنت مالك كذا وكذا!!
    الخامسة: إن الخبر الذي ذكره ووثق به لا يصح من قبل إسناده بل واه جدا، فقد قال الأستاذ الخطيب بعد الذي نقلناه عنه آنفا من الكلام على هذا الحديث. " ولو كنا نستجيز نقل الأخبار الواهية لنقلنا في معارضة هذا الخبر خبرا آخر نقله ياقوت في " معجم البلدان " (مادة حوأب) عن سيف بن عمر التميمي أن المنبوحة من كلاب الحوأب هي أم زمل سلمى … وهذا الخبر ضعيف، والخبر الذي أوردوه عن عائشة أو هى منه ". كذا قال! (خلطوا عملا صالحا وآخر سيئا عسى الله أن يتوب عليهم).
    السادسة: قوله: " إرضاء لبعض الأهواء ". وكأنه يشير بذلك إلى الشيعة الذين يبغضون السيدة عائشة رضي الله عنها ويفسقونها إن لم يكفروها بسبب خروجها يوم الجمل، ولكن من هم الذين أشار إليهم بقوله " بعض الناس "،؟ أهو الإمام أحمد الذي وقف الأستاذ على إسناده للحديث؟ أم الذهبي الذي صححه أم هو يحيى بن سعيد القطان شيخ الإمام أحمد وهو من الثقات الأثبات، لاسيما وقد تابعه ستة آخرون من الثقات كما تقدم؟ أم إسماعيل بن أبي خالد وهو مثله كما عرفت، أم شيخه قيس بن أبي حازم وهو مثله في الثقة والضبط، غير أنه قيل: إنه كان يحمل على علي رضي الله عنه. فهو إذن من شيعة عائشة رضي الله عنها، فلا يعقل أن يروي عنها ما لا أصل له مما فيه ارضاء لمن أشار إليهم الأستاذ!
    وللحديث شاهد يزداد به قوة، وهو من حديث ابن عباس قال: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم لنسائه [853] " ليت شعري أيتكن صاحبة الجمل الأدبب تخرج فينبحها كلاب الحوأب، يقتل عن يمينها وعن يسارها قتلى كثير، ثم تنجو بعد ما كادت ". رواه البزار ورجاله " ثقات ". كذا قال الهيثمي في " مجمع الزوائد " (7 / 234) والحافظ في " فتح البارى" (13 / 45). لكن أورده ابن أبي حاتم في " العلل " (2 / 426) من طريق الأشج عن عقبة بن خالد عن ابن قدامة - يعني عصام! - عن عكرمة عن ابن عباس به. وقال: " قال أبي: لم يرو هذا الحديث غير عصام، وهو حديث منكر لا يروى من طريق غيره ". قلت: عصام هذا قال ابن أبي حاتم في " الجرح والتعديل " (3 / 2 / 25) عن أبيه " كوفي لا بأس به ". وكذا قال أبو زرعة وأبو داود. وقال ابن معين " صالح ". وقال النسائي: " ثقة ". وذكره ابن حبان في " الثقات ". قلت: ولم يضعفه أحد، فمثله حجة، وسائر الرواة ثقات أيضا، وذلك ما صرح به الهيثمي والحافظ فالسند صحيح، فلا وجه عندي لقول أبي حاتم " حديث منكر "، إلا إن كان يعني به أنه حديث [854] «غريب فرد، ويؤيده قوله عقبه: " لا يروى من طريق غيره ". فإن كان أراد هذا فلا إشكال، وإن أراد التضعيف فلا وجه له، لاسيما وهو موافق لحديث عائشة الصحيح، فأين النكارة؟ ! وجملة القول أن الحديث صحيح الإسناد، ولا إشكال في متنه خلافا لظن الأستاذ الأفغاني، فإن غاية ما فيه أن عائشة رضي الله عنها لما علمت بالحوأب كان عليها أن ترجع، والحديث يدل أنها لم ترجع! وهذا مما لا يليق أن ينسب لأم المؤمنين.
    وجوابنا على ذلك أنه ليس كل ما يقع من الكمل يكون لائقا بهم، إذ لا عصمة إلا لله وحده. والسني لا ينبغي له أن يغالي فيمن يحترمه حتى يرفعه إلى مصاف الأئمة الشيعة المعصومين! ولا نشك أن خروج أم المؤمنين كان خطأ من أصله ولذلك همت بالرجوع حين علمت بتحقق نبؤة النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم عند الحوأب، ولكن الزبير رضي الله عنه أقنعها بترك الرجوع بقوله " عسى الله أن يصلح بك بين الناس " ولا نشك أنه كان مخطئا في ذلك أيضا. والعقل يقطع بأنه لا مناص من القول بتخطئة إحدى الطائفتين المتقاتلتين اللتين وقع فيهما مئات القتلى ولا شك أن عائشة رضي الله عنها المخطئة لأسباب كثيرة وأدلة واضحة، ومنها ندمها على خروجها، وذلك هو اللائق بفضلها وكمالها، وذلك مما يدل على أن خطأها من الخطأ المغفور بل المأجور.
    قال الإمام الزيلعي في " نصب الراية " (4 / 69 - 70) : " وقد أظهرت عائشة الندم، كما أخرجه ابن عبد البر في " كتاب الإستيعاب "عن ابن أبي عتيق وهو عبد الله بن محمد بن عبد الرحمن بن أبي بكر الصديق قال: قالت عائشة لابن عمر: يا أبا عبد الرحمن ما منعك أن تنهاني عن مسيري؟ قال: رأيت رجلا غلب عليك - يعني ابن الزبير - فقالت: أما والله لو نهيتني ما خرجت انتهى. [855] ولهذا الأثر طريق أخرى، فقال الذهبي في " سير النبلاء " (78 - 79) : " وروى إسماعيل بن علية عن أبي سفيان بن العلاء المازني عن ابن أبي عتيق قال: قالت عائشة: إذا مر ابن عمر فأرنيه، فلما مر بها قيل لها: هذا ابن عمر، فقالت: يا أبا عبد الرحمن ما منعك أن تنهاني عن مسيري؟ قال: رأيت رجلا قد غلب عليك. يعني ابن الزبير ". وقال أيضا: " إسماعيل بن أبي خالد عن قيس قال: قالت عائشة وكانت تحدث نفسها أن تدفن في بيتها، فقالت: إني أحدثت بعد رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم حدثا، ادفنوني مع أزواجه، فدفنت بالبقيع رضي الله عنها. قلت: تعني بالحدث مسيرها يوم الجمل، فإنها ندمت ندامة كلية، وتابت من ذلك على أنها ما فعلت ذلك إلا متأولة قاصدة للخير، كما اجتهد طلحة بن عبد الله والزبير بن العوام وجماعة من الكبار رضي الله عن الجميع ".
    وأخرج البخاري في صحيحه عن أبي وائل قال: ولما بعث علي عمارا والحسن إلى الكوفة ليستنفرهم خطب عمار فقال: إني لأعلم أنها زوجته في الدنيا والآخرة، ولكن الله ابتلاكم لتتبعوه أو إياها ". يعني عائشة. وكانت خطبته قبل وقعة الجمل ليكفهم عن الخروج معها رضي الله عنها.
    ↩
  36. . أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ حَمْدَانَ الْجَلَّابُ، بِهَمْدَانَ، ثَنَا عُثْمَانُ بْنُ خَزَرْزَاذَ الْأَنْطَاكِيُّ، ثَنَا رَبِيعَةُ بْنُ الْحَارِثِ، حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سُلَيْمَانَ الْعَابِدُ، ثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبِي حَازِمٍ قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ لِلزُّبَيْرِ: أَمَا تَذْكُرُ يَوْمَ كُنْتُ أَنَا وَأَنْتَ فِي سَقِيفَةِ قَوْمٍ مِنَ الْأَنْصَارِ، فَقَالَ لَكَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «أَتُحِبُّهُ؟» فَقُلْتُ: وَمَا يَمْنَعُنِي؟ قَالَ: «أَمَا إِنَّكَ سَتَخْرُجُ عَلَيْهِ وَتُقَاتِلُهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ» قَالَ: فَرَجَعَ الزُّبَيْرُ. التعليق - من تلخيص الذهبي: الحديث فيه نظر.↩
  37. . حَدَّثَنَا بِذَلِكَ أَبُو عَمْرٍو مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَطَرٍ الْعَدْلُ الْمَأْمُونُ مِنْ أَصْلِ كِتَابِهِ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَوَّارٍ الْهَاشِمِيُّ، ثَنَا مِنْجَابُ بْنُ الْحَارِثِ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْأَجْلَحِ، حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ يَزِيدَ الْفَقِيرِ قَالَ مِنْجَابٌ: وَسَمِعْتُ فَضْلَ بْنَ فَضَالَةَ، يُحَدِّثُ بِهِ جَمِيعًا، عَنْ أَبِي حَرْبِ بْنِ أَبِي الْأَسْوَدِ الدِّيلِيِّ، قَالَ: شَهِدْتُ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ، لَمَّا رَجَعَ الزُّبَيْرُ عَلَى دَابَّتِهِ يَشُقُّ الصُّفُوفَ، فَعَرَضَ لَهُ ابْنُهُ عَبْدُ اللَّهِ، فَقَالَ: مَا لَكَ؟ فَقَالَ: ذَكَرَ لِي عَلِيٌّ حَدِيثًا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «لَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ» فَلَا أُقَاتِلُهُ، قَالَ: وَلِلْقِتَالِ جِئْتَ؟ إِنَّمَا جِئْتَ لِتُصْلِحَ بَيْنَ النَّاسِ وَيُصْلِحُ اللَّهُ هَذَا الْأَمْرَ بِكَ، قَالَ: قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لَا أُقَاتِلَ، قَالَ: فَأَعْتِقْ غُلَامَكَ جِرْجِسَ وَقِفْ حَتَّى تُصْلِحَ بَيْنَ النَّاسِ، قَالَ: فَأَعْتَقَ غُلَامَهُ جِرْجِسَ وَوَقَفَ فَاخْتَلَفَ أَمَرُ النَّاسِ، فَذَهَبَ عَلَى فَرَسِهِ «وَقَدْ رُوِيَ إِقْرَارُ الزُّبَيْرِ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا بِذَلِكَ مِنْ غَيْرِ هَذِهِ الْوُجُوهِ وَالرِّوَايَاتِ.↩
  38. . أَخْبَرَنِي أَبُو الْوَلِيدِ الْإِمَامُ، وَأَبُو بَكْرِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَا: ثَنَا الْحَسَنُ بْنُ سُفْيَانَ، ثَنَا قَطَنُ بْنُ بَشِيرٍ، ثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الرَّقَاشِيُّ، حَدَّثَنِي جَدِّي، عَنْ أَبِي جَرْوَةَ الْمَازِنِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا، وَالزُّبَيْرَ، وَعَلِيٌّ يَقُولُ لَهُ: أَنْشَدْتُكَ بِاللَّهِ يَا زُبَيْرُ، أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «إِنَّكَ تُقَاتِلُنِي وَأَنْتَ ظَالِمٌ لِي» ؟ قَالَ: بَلَى، وَلَكِنِّي نَسِيتُ.↩
  39. . حَدَّثَنَاهُ أَبُو بَكْرِ بْنُ إِسْحَاقَ الْإِمَامُ، أَنَا بِشْرُ بْنُ مُوسَى، ثَنَا خَالِدُ بْنُ يَزِيدَ الْعُرَنِيُّ، ثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الرَّقَاشِيُّ، عَنْ جَدِّهِ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ سَلَمَةَ، عَنْ أَبِي جَرْوَةَ الْمَازِنِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا، وَهُوَ يناشِدُ الزُّبَيْرَ، يَقُولُ لَهُ: نَشَدْتُكَ بِاللَّهِ يَا زُبَيْرُ، أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «إِنَّكَ تُقَاتِلُنِي وَأَنْتَ لِي ظَالِمٌ» قَالَ: بَلَى، وَلَكِنْ نَسِيتُ.↩
  40. . قَالَ عَبْدُ اللهِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبْدِ المَلِكِ الرَّقَاشِيُّ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ أَبِي جَرْوٍ المَازِنِيِّ قَالَ: شَهِدْتُ عَلِيّاً وَالزُّبَيْرَ حِيْنَ تَوَاقَفَا، فَقَالَ عَلِيٌّ: يَا زُبَيْرُ! أَنْشُدُكَ اللهَ، أَسَمِعْتَ رَسُوْلَ اللهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- يَقُوْلُ: (إِنَّكَ تُقَاتِلُنِي وَأَنْتَ لِي ظَالِمٌ). قَالَ: نَعَمْ، وَلَمْ أَذْكُرْهُ إِلَاّ فِي مَوْقِفِي هَذَا، ثُمَّ انْصَرَفَ↩
  41. . وَأَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا الْإِمَامُ أَبُو الْوَلِيدِ، حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ سُفْيَانَ، حَدَّثَنَا قَطَنُ بْنُ بشير، حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الرَّقَاشِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَدِّي وَهُوَ عَبْدُ الْمَلِكِ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي جَرْوٍ الْمَازِنِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ، وَعَلِيٌّ يَقُولُ لَهُ: نَشَدْتُكَ بِاللهِ يَا زُبَيْرُ أَمَا سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، يَقُولُ: «إِنَّكَ تُقَاتِلُنِي وَأَنْتَ لِي ظَالِمٌ» ، قَالَ: بَلَى، وَلَكِنِّي نسيت.↩
  42. . قَالَ الْبَيْهَقِيُّ: وَأَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحَافِظُ، أَنَا الْإِمَامُ أَبُو الْوَلِيدِ، ثَنَا الْحَسَنُ بْنُ سُفْيَانَ، ثَنَا قُطْنُ بْنُ نُسَيْرٍ، ثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الرَّقَاشِيُّ، ثَنَا جَدِّي وَهُوَ عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي جَرْوَةَ الْمَازِنِيِّ قَالَ: «سَمِعْتُ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ وَعَلِيٌّ يَقُولُ لَهُ: نَاشَدْتُكَ اللَّهَ يَا زُبَيْرُ، أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ إِنَّكَ تُقَاتِلُنِي وَأَنْتَ لِي ظَالِمٌ؟ قَالَ: بَلَى وَلَكِنِّي نَسِيتُ». وَهَذَا غَرِيبٌ كَالسِّيَاقِ الَّذِي قَبِلَهُ.↩
  43. . رَوَاهُ الْحَافِظُ أَبُو يَعْلَى الْمَوْصِلِيُّ: حَدَّثَنَا أَبُو يُوسُفَ يَعْقُوبُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الدَّوْرَقِيُّ، حَدَّثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ مُسْلِمٍ الرَّقَاشِيِّ، عَنْ جَدِّهِ عَبْدِ الْمَلِكِ، عَنْ أَبِي جَرْوٍ الْمَازِنِيِّ قَالَ: «شَهِدْتُ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ حِينَ تَوَاقَفَا - يَعْنِي يَوْمَ الْجَمَلِ - فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: يَا زُبَيْرُ، أَنْشُدُكَ اللَّهَ، أَسَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، يَقُولُ: إِنَّكَ تُقَاتِلُنِي وَأَنْتَ لِي ظَالِمٌ؟ " قَالَ: نَعَمْ، وَلَمْ أَذْكُرْهُ إِلَّا فِي مَوْقِفِي هَذَا. ثُمَّ انْصَرَفَ».
    وَقَدْ رَوَاهُ الْبَيْهَقِيُّ، عَنِ الْحَاكِمِ، عَنْ أَبِي الْوَلِيدِ الْفَقِيهِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سُفْيَانَ، عَنْ قَطَنِ بْنِ نُسَيْرٍ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سُلَيْمَانَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ مُسْلِمٍ الرَّقَاشِيِّ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ أَبِي جَرْوٍ الْمَازِنِيِّ، عَنْ عَلِيٍّ وَالزُّبَيْرِ بِهِ.
    ↩
  44. . حدثنا يعلى بن عبيد عن إسماعيل بن أبي خالد عن عبد السلام رجل من بني حية قال: خلا علي بالزبير يوم الجمل فقال: أنشدك باللَّه كيف سمعت رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم- يقول وأنت (لاوٍ) يدي في سقيفة بني فلان: "لتقاتلنه وأنت ظالم له، ثم لينصرن عليك"، قال: (قد) سمعتُ، لا جرم لا أقاتلك.↩
  45. . حدثنا يزيد بن هارون قال: (حدثنا) شريك عن الأسود بن قيس قال: حدثني من رأى الزبير يقعص الخيل بالرمح قعصا، (فثوب) به علي: (يا عبد اللَّه) يا عبد اللَّه، قال: (فأقبل) حتى (التقت) أعناق دوابهما، قال: فقال (له) علي: أنشدك باللَّه، أتذكر يوم (أتانا) النبي -صلى اللَّه عليه وسلم- وأنا أناجيك فقال: "أتناجيه، فواللَّه ليقاتلنك (يوما) وهو لك ظالم"، قال: فضرب الزبير وجه دابته فانصرف.↩
  46. . الدُّوْلَابِيُّ فِي (الذُّرِّيَّةِ الطَّاهِرَةِ) : حَدَّثَنَا الدَّقِيْقِيُّ، حَدَّثَنَا يَزِيْدُ، سَمِعْتُ شَرِيْكاً، عَنِ الأَسْوَدِ بنِ قَيْسٍ، حَدَّثَنِي مَنْ رَأَى الزُّبَيْرَ يَقْتَفِي آثَارَ الخَيْلِ قَعْصاً بِالرُّمْحِ، فَنَادَاهُ عَلِيٌّ: يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ! فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ حَتَّى الْتَفَّتْ أَعْنَاقُ دَوَابِّهِمَا، فَقَالَ: أَنْشُدُكَ بِاللهِ، أَتَذْكُرُ يَوْمَ كُنْتُ أُنَاجِيْكَ، فَأَتَانَا رَسُوْلُ اللهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- فَقَالَ: (تُنَاجِيْهِ! فَوَاللهِ ‌لَيُقَاتِلَنَّكَ ‌وَهُوَ ‌لَكَ ‌ظَالِمٌ). قَالَ: فَلَمْ يَعْدُ أَنْ سَمِعَ الحَدِيْثَ، فَضَرَبَ وَجْهَ دَابَّتِهِ وَذَهَبَ.↩
  47. . وَقَالَ شَرِيكٌ، عَنِ الْأَسْوَدِ بْنِ قَيْسٍ: حَدَّثَنِي مَنْ رَأَى الزُّبَيْرَ يَوْمَ الْجَمَلِ، وناداه عليّ يأبا عَبْدِ اللَّهِ، فَأَقْبَلَ حَتَّى الْتَقَتْ أَعْنَاقُ دَوَابِّهِمَا، فَقَالَ: أَنْشُدُكَ باللَّه، أَتَذْكُرُ يَوْمَ كُنْتُ أُنَاجِيكَ، فَأَتَانَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم فَقَالَ: «تناجيه فو الله ‌لَيُقَاتِلَنَّكَ ‌وَهُوَ ‌لَكَ ‌ظَالِمٌ». قَالَ: فَلَمْ يَعْدُ أَنْ سَمِعَ الْحَدِيثَ، فَضَرَبَ وَجْهَ دَابَّتَهُ وَانْصَرَفَ.↩
  48. . وروى «أن الزبير كان يساير النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم يوماً، إذ أقبل علىّ رضى الله عنه، فضحك إليه الزبير فقال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم كيف حبك لعلّى؟ فقال يا رسول الله، بأبى أنت وأمى، إنى أحبه كحبي لوالدي أو أشدّ حبا. قال: فكيف أنت إذا سرت إليه تقاتله».↩
  49. . وَرُوِيَ أَنَّ الزبير كان يُسَامِرُ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم يَوْمًا إِذْ أَقْبَلَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللَّه عَنْهُ، فَضَحِكَ إِلَيْهِ الزُّبَيْرُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه: «كَيْفَ حُبُّكَ لِعَلِيٍّ، فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّه أُحِبُّهُ كَحُبِّي لِوَلَدِي أَوْ أَشَدَّ فَقَالَ: «كَيْفَ أَنْتَ إِذَا سِرْتَ إِلَيْهِ تُقَاتِلُهُ»↩
  50. . این فراز از نقل‌های این سه کتاب در پاورقی همانجا خواهد آمد.↩
  51. . 20430 - أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: لَمَّا وَلَّى الزُّبَيْرُ يَوْمَ الْجَمَلِ، بَلَغَ عَلِيًّا فَقَالَ: لَوْ كَانَ ابْنُ صَفِيَّةَ يَعْلَمُ أَنَّهُ عَلَى حَقٍّ مَا وَلَّى، قَالَ: وَذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم لَقِيَهُمَا فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ فَقَالَ: «أَتُحِبُّهُ يَا زُبَيْرُ؟» فَقَالَ: وَمَا يَمْنَعُنِي، فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «فَكَيْفَ أَنْتَ إِذَا ‌قَاتَلْتَهُ ‌وَأَنْتَ ‌ظَالِمٌ ‌لَهُ؟» قَالَ: فَيَرَوْنَ أَنَّهُ إِنَّمَا وَلَّى لِذَلِكَ.↩
  52. . [21504] أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنْ قَتَادَةَ قَالَ: لَمَّا وَلَّى الزُّبَيْرُ يَوْمَ الْجَمَلِ، بَلَغَ عَلِيًّا، فَقَالَ: لَوْ كَانَ ابْنُ صفِيَّةَ يَعْلَمُ أَنَّهُ عَلَى حَقِّ مَا وَلَّى، قَالَ: وَذَلكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه [و آله] و سلم - لَقِيهمَا فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، فَقَالَ: "أَتُحِبُّهُ يَا زُبَيْرُ؟ " فَقَالَ: وَمَا يَمْنَعُنِي؟! فَقَالَ النَّبِيُّ - صلى الله عليه [و آله] و سلم -: "فَكَيْفَ أَنْتَ إِذَا قَاتَلْتَهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ؟! " قَالَ: فَيَرَوْنَ أَنَّهُ إِنَّمَا وَلَّى لِذَلِكَ.↩
  53. . حَدَّثَنِي بَكْرُ بْنُ الْهَيْثَمِ، عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ: عَنْ قَتَادَةَ قَالَ: رَأَتِ امْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ عَلِيًّا فَقَالَتْ: كَأَنَّهُ قَدْ كُسِرَ ثُمَّ جُبِرَ، وَرَأَتْ طَلْحَةَ فَقَالَتْ: كَأَنَّ وَجْهَهُ دِينَارٌ هِرَقْلِيٌّ، وَرَأَتِ الزُّبَيْرَ فَقَالَتْ: كَأَنَّهُ أَرْقَمُ يَتَلَمَّظُ. فَلَمَّا تَوَاقَفُوا قَالَ عَلِيٌّ لِطَلْحَةَ: [خَبَّأْتَ عِرْسَكَ فِي خِدْرِهَا وَجِئْتَ بِعِرْسِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم تُقَاتِلُ بِهَا، وَيْحَكَ أَمَا بَايَعْتَنِي؟] قَالَ بَايَعْتُكَ والسيف على عنقي. ثم قال (علي للزبير) : يا زبير قف بنا حجرة فَتَوَاقَفَا حَتَّى اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ فَرَسَيْهِمَا فَقَالَ: وَيْحَكَ يَا زُبَيْرُ أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ لِي: [أَمَا إِنَّ ابْنَ عَمَّتِكَ هَذَا سَيَبْغِي عَلَيْكَ وَيُرِيدُ قِتَالَكَ ظَالِمًا؟] قَالَ: اللَّهُمَّ بَلَى. فَخَرَجَ مِنَ الْعَسْكَرِ مُتَوَجِّهًا إِلَى الْمَدِينَةِ فَقَتَلَهُ ابْنُ جُرْمُوزٍ بِوَادِي السباع↩
  54. . أَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ بْنُ بِشْرَانَ بِبَغْدَادَ، أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّفَّارُ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورٍ الرَّمَادِيُّ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: لَمَّا وَلَّى زُبَيْرُ يَوْمَ الْجَمَلِ بَلَغَ عَلِيًّا- رَضِيَ اللهُ عَنْهُ- فَقَالَ: لَوْ أَنَّ ابْنَ صَفِيَّةَ يَعْلَمُ أَنَّهُ عَلَى حَقٍّ مَا وَلَّى وَذَاكَ أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم لَقِيَهُمَا فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ فَقَالَ: «أَتُحِبُّهُ يَا زُبَيْرُ» ؟ فَقَالَ: وَمَا يَمْنَعُنِي؟ فَقَالَ: «فَكَيْفَ بِكَ إِذَا قَاتَلْتَهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ» ؟ قَالَ: فَيرَوْنَ أَنَّهُ إِنَّمَا وَلَّى لِذَلِكَ. هَذَا مُرْسَلٌ؛ وَقَدْ رُوِيَ مَوْصُولًا مِنْ وَجْهٍ آخَرَ: (در بندهای بعدی خواهد آمد)↩
  55. . قَالَ عَبْدُ الرَّزَّاقِ: أَنَا مَعْمَرٌ، عَنْ قَتَادَةَ قَالَ: لَمَّا وَلَّى الزُّبَيْرُ يَوْمَ الْجَمَلِ بَلَغَ عَلِيًّا، فَقَالَ: لَوْ كَانَ ابْنُ صَفِيَّةَ يَعْلَمُ أَنَّهُ عَلَى حَقٍّ مَا وَلَّى، وَذَلِكَ أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم لَقِيَهُمَا فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، فَقَالَ: «أَتُحِبُّهُ يَا زُبَيْرُ؟ " فَقَالَ: وَمَا يَمْنَعُنِي؟ قَالَ: " فَكَيْفَ بِكَ إِذَا ‌قَاتَلْتَهُ ‌وَأَنْتَ ‌ظَالِمٌ ‌لَهُ؟» قَالَ: فَيَرَوْنَ أَنَّهُ إِنَّمَا وَلَّى لِذَلِكَ وَهَذَا مُرْسَلٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ. وَقَدْ أَسْنَدَهُ الْحَافِظُ الْبَيْهَقِيُّ مِنْ وَجْهٍ آخَرَ فَقَالَ....↩
  56. . البته وی در این سخنش صداقت نداشت؛ ‌زیرا در تاریخ مسلم است که حضرت علی ع از هیچکس به زور بیعت نگرفت و کسانی مثل سعد وقاص و عبدالله بن عمر که نخواستند بیعت کنند، بیعت نکردند، و کسی آنان را مجبور نکرد↩
  57. . رَأَتِ امْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ عَلِيًّا فَقَالَتْ: كَأَنَّهُ قَدْ كُسِرَ ثُمَّ جُبِرَ، وَرَأَتْ طَلْحَةَ فَقَالَتْ: كَأَنَّ وَجْهَهُ دِينَارٌ هِرَقْلِيٌّ، وَرَأَتِ الزُّبَيْرَ فَقَالَتْ: كَأَنَّهُ أَرْقَمُ يَتَلَمَّظُ.↩
  58. . حَدَّثَنِي إِسْحَاقُ بْنُ أَبِي إِسْرَائِيلَ، حَدَّثَنَا رِفَاعَةُ بْنُ إِيَاسٍ أَبُو الْعَلاءِ الضَّبِّيُّ، حَدَّثَنَا أَبِي عن أبيه (قال:) أَنَّ عَلِيًّا دَعَا الزُّبَيْرَ فَقَالَ لَهُ: أَنْتَ آمِنٌ ابْرُزْ إِلَيَّ أُكَلِّمُكَ. فَبَرَزَ لَهُ بَيْنَ الصَّفَّيْنِ حَتَّى اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ دَابَّتَيْهِمَا، فَقَالَ: يَا زُبَيْرُ أَنْشُدُكَ اللَّهَ أَخَرَجَ نَبِيُّ اللَّهِ يَمْشِي وَخَرَجْنَا مَعَهُ فَقَالَ [لَكَ: يَا زُبَيْرُ تُقَاتِلُهُ ظَالِمًا وَضَرَبَ كَتِفَكَ؟!!! فَقَالَ: اللَّهُمَّ نَعَمْ. قَالَ: أَفَجِئْتَ تُقَاتِلُنِي؟ فَرَجَعَ عَن قِتَالِهِ وَسَارَ مِنَ الْبَصْرَةِ لَيْلَةً فَنَزَلَ مَاءٍ لِبَنِي مُجَاشِعٍ فَلَقِيَهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي تَمِيمٍ يُقَالُ لَهُ: ابْنُ جُرْمُوزٍ فَقَتَلَهُ.↩
  59. . حَدَّثَنَا بِذَلِكَ أَبُو عَمْرٍو مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَطَرٍ الْعَدْلُ الْمَأْمُونُ مِنْ أَصْلِ كِتَابِهِ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَوَّارٍ الْهَاشِمِيُّ، ثَنَا مِنْجَابُ بْنُ الْحَارِثِ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْأَجْلَحِ، حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ يَزِيدَ الْفَقِيرِ قَالَ مِنْجَابٌ: وَسَمِعْتُ فَضْلَ بْنَ فَضَالَةَ، يُحَدِّثُ بِهِ جَمِيعًا، عَنْ أَبِي حَرْبِ بْنِ أَبِي الْأَسْوَدِ الدِّيلِيِّ، قَالَ: شَهِدْتُ عَلِيًّا وَالزُّبَيْرَ، لَمَّا رَجَعَ الزُّبَيْرُ عَلَى دَابَّتِهِ يَشُقُّ الصُّفُوفَ، فَعَرَضَ لَهُ ابْنُهُ عَبْدُ اللَّهِ، فَقَالَ: مَا لَكَ؟ فَقَالَ: ذَكَرَ لِي عَلِيٌّ حَدِيثًا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «لَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ» فَلَا أُقَاتِلُهُ، قَالَ: وَلِلْقِتَالِ جِئْتَ؟ إِنَّمَا جِئْتَ لِتُصْلِحَ بَيْنَ النَّاسِ وَيُصْلِحُ اللَّهُ هَذَا الْأَمْرَ بِكَ، قَالَ: قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لَا أُقَاتِلَ، قَالَ: فَأَعْتِقْ غُلَامَكَ جِرْجِسَ وَقِفْ حَتَّى تُصْلِحَ بَيْنَ النَّاسِ، قَالَ: فَأَعْتَقَ غُلَامَهُ جِرْجِسَ وَوَقَفَ فَاخْتَلَفَ أَمَرُ النَّاسِ، فَذَهَبَ عَلَى فَرَسِهِ «وَقَدْ رُوِيَ إِقْرَارُ الزُّبَيْرِ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا بِذَلِكَ مِنْ غَيْرِ هَذِهِ الْوُجُوهِ وَالرِّوَايَاتِ.↩
  60. . أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَاضِي، أَخْبَرَنَا أَبُو عَمْرِو بْنُ مَطَرٍ، أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ عَبْدُ اللهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَوَّارٍ الْهَاشِمِيُّ الْكُوفِيُّ، حَدَّثَنَا منجاب ابن الْحَارِثِ، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ الْأَجْلَحِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، عَنْ يَزِيدَ الْفَقِيرِ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: وَسَمِعْتُ الْفَضْلَ بْنَ فَضَالَةَ يُحَدِّثُ أَبِي عَنِ أَبِي حَرْبِ بن الأسود الدّئليّ عَنْ أَبِيهِ، دَخَلَ حَدِيثُ أَحَدِهِمَا فِي حَدِيثِ صَاحِبِهِ، قَالَ: لَمَّا دَنَا عَلِيٌّ وَأَصْحَابُهُ مِنْ طَلْحَةَ، وَالزُّبَيْرِ، وَدَنَتِ الصُّفُوفُ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ، خَرَجَ عَلِيٌّ وَهُوَ عَلَى بَغْلَةِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم فَنَادَى: ادْعُوا لِيَ الزُّبَيْرَ بْنَ الْعَوَّامِ فَإِنِّي عَلِيٌّ فَدُعِيَ لَهُ الزُّبَيْرُ فَأَقْبَلَ حَتَّى اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ دَوَابِّهِمَا، فَقَالَ عَلِيٌّ: يَا زُبَيْرُ نَشَدْتُكَ بِاللهِ أَتَذْكُرُ يَوْمَ مَرَّ بِكَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه [و آله] و سلم وَنَحْنُ فِي مَكَانِ كَذَا وَكَذَا؟ فَقَالَ: يَا زُبَيْرُ تُحِبُّ عَلِيًّا؟ فَقُلْتُ: أَلَا أُحِبُّ ابْنَ خَالِي وَابْنَ عَمِّي وَعَلَى دِينِي، فَقَالَ: يَا عَلِيُّ أَتُحِبُّهُ؟ فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ أَلَا أُحِبُّ ابْنَ عَمَّتِي وَعَلَى دِينِي، فَقَالَ: يَا زُبَيْرُ أَمَا وَاللهِ لَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ لَهُ ظَالِمٌ، قَالَ: بَلَى وَاللهِ لَقَدْ نَسِيتُهُ مُنْذُ سَمِعْتُهُ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم ثُمَّ ذَكَرْتُهُ الْآنَ وَاللهِ لَا أُقَاتِلُكَ فَرَجَعَ الزُّبَيْرُ عَلَى دَابَّتِهِ يَشُقُّ الصُّفُوفَ فَعَرَضَ لَهُ ابْنُهُ عَبْدُ اللهِ بْنُ الزُّبَيْرِ، فَقَالَ: مَا لَكَ؟ فَقَالَ: ذَكَّرَنِي عَلِيٌّ حَدِيثًا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم سَمِعْتُهُ يَقُولُ لَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ لَهُ ظَالِمٌ فَلَا أُقَاتِلُهُ. قَالَ: َلِلْقِتَالِ جِئْتَ إِنَّمَا جِئْتَ تُصْلِحُ بَيْنَ النَّاسِ وَيُصْلِحُ اللهُ هَذَا الْأَمْرَ، قَالَ: قَدْ حَلَفْتُ أَلَّا أُقَاتِلَهُ، قَالَ: فَأَعْتِقْ غُلَامَكَ جِرْجِسَ وَقِفْ حَتَّى تَصْلُحَ بَيْنَ النَّاسِ فَأَعْتِقْ غُلَامَهُ وَوَقَفَ فَلَمَّا اخْتَلَفَ أَمْرُ النَّاسِ ذَهَبَ عَلَى فَرَسِهِ.↩
  61. . وَقَدْ أَسْنَدَهُ الْحَافِظُ الْبَيْهَقِيُّ مِنْ وَجْهٍ آخَرَ فَقَالَ: أَنَا أَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَاضِي، ثَنَا أَبُو عَمْرِو بْنُ مَطَرٍ، أَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَوَّارٍ الْهَاشِمِيُّ الْكُوفِيُّ، ثَنَا مِنْجَابُ بْنُ الْحَارِثِ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْأَجْلَحِ، ثَنَا أَبِي، عَنْ يَزِيدَ الْفَقِيرِ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: وَسَمِعْتُ فَضْلَ بْنَ فَضَالَةَ يُحَدِّثُ أَبِي، عَنْ أَبِي حَرْبِ بْنِ أَبِي الْأَسْوَدِ الدِّيلِيِّ، عَنْ أَبِيهِ، دَخَلَ حَدِيثَ أَحَدِهِمَا فِي حَدِيثِ صَاحِبِهِ، قَالَ: لَمَّا دَنَا عَلِيٌّ وَأَصْحَابُهُ مِنْ طَلْحَةَ وَالزُّبَيْرِ، وَدَنَتِ الصُّفُوفُ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ، خَرَجَ عَلِيٌّ وَهُوَ عَلَى بَغْلَةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم فَنَادَى: ادْعُوا لِيَ الزُّبَيْرَ بْنَ الْعَوَّامِ، فَإِنِّي عَلِيٌّ. فَدُعِيَ لَهُ الزُّبَيْرُ فَأَقْبَلَ حَتَّى اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ دَوَابِّهِمَا، فَقَالَ عَلِيٌّ: يَا زُبَيْرُ، نَاشَدْتُكَ بِاللَّهِ «أَتَذْكُرُ يَوْمَ مَرَّ بِكَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم مَكَانَ كَذَا وَكَذَا فَقَالَ: " يَا زُبَيْرُ، تُحِبُّ عَلِيًّا؟ " فَقُلْتَ: أَلَا أُحِبُّ ابْنَ خَالِي وَابْنَ عَمِّي وَعَلَى دِينِي؟ فَقَالَ: " يَا عَلِيٌّ، أَتَحِبُّهُ؟ " فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَلَا أُحِبُّ ابْنَ عَمَّتِي وَعَلَى دِينِي؟ فَقَالَ: " يَا زُبَيْرُ أَمَا وَاللَّهِ لَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ» فَقَالَ الزُّبَيْرُ: بَلَى. وَاللَّهِ لَقَدْ نَسِيتُهُ مُنْذُ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم ثُمَّ ذَكَرْتُهُ الْآنَ، وَاللَّهِ لَا أُقَاتِلُكَ. فَرَجَعَ الزُّبَيْرُ عَلَى دَابَّتِهِ يَشُقُّ الصُّفُوفَ، فَعَرَضَ لَهُ ابْنُهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الزُّبَيْرِ فَقَالَ: مَالَكَ؟ فَقَالَ: ذَكَّرَنِي عَلِيٌّ حَدِيثًا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، سَمِعْتُهُ وَهُوَ يَقُولُ: «لَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ». فَلَا أُقَاتِلُهُ. فَقَالَ: وَلِلْقِتَالِ جِئْتَ؟! إِنَّمَا جِئْتَ تُصْلِحُ بَيْنَ النَّاسِ، وَيُصْلِحُ اللَّهُ هَذَا الْأَمْرَ. قَالَ: قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لَا أُقَاتِلَهُ. قَالَ: فَأَعْتِقَ غُلَامَكَ جِرْجِسَ، وَقِفْ حَتَّى تُصْلِحَ بَيْنَ النَّاسِ. فَأَعْتَقَ غُلَامَهُ وَوَقَفَ، فَلَمَّا اخْتَلَفَ أَمْرُ النَّاسِ ذَهَبَ عَلَى فَرَسِهِ.↩
  62. . فَلَمَّا رَكِبَ الْجَيْشَانِ، وَتَرَاءَى الْجَمْعَانِ، طَلَبَ عَلِيٌّ الزُّبَيْرَ، وَطَلْحَةَ، لِيُكَلِّمَهُمَا، فَاجْتَمَعُوا حَتَّى الْتَفَّتْ أَعْنَاقُ خُيُولِهِمْ، فَيُقَالُ: إِنَّهُ قَالَ لَهُمَا: إِنِّي أَرَاكُمَا قَدْ جَمَعْتُمَا خَيْلًا وَرِجَالًا وَعَدَدًا، فَهَلْ أَعْدَدْتُمَا عُذْرًا يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذَلِكَ؟ فَاتَّقِيَا اللَّهَ، وَلَا تَكُونَا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكَاثًا، أَلَمْ أَكُنْ أَخَاكُمَا فِي دِينِكُمَا، تُحَرِّمَانِ دَمِي وَأُحَرِّمُ دَمَكُمَا، فَهَلْ مِنْ حَدَثٍ أَحَلَّ لَكُمَا دَمِي؟ فَقَالَ طَلْحَةُ: أَلَّبْتَ عَلَىَّ عُثْمَانَ. فَقَالَ عَلِيٌّ: {يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ} [النور: 25] ثُمَّ قَالَ: لَعَنَ اللَّهُ قَتَلَةَ عُثْمَانَ. ثُمَّ قَالَ: يَا طَلْحَةُ، أَجِئْتَ بِعِرْسِ رَسُولِ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، تَقَاتِلُ بِهَا، وَخَبَّأْتَ عِرْسَكَ فِي الْبَيْتِ! أَمَا بَايَعْتَنِي؟ قَالَ: بَايَعْتُكَ وَالسَّيْفُ عَلَى عُنُقِي. وَقَالَ لِلزُّبَيْرِ: مَا أَخْرَجَكَ؟ قَالَ: أَنْتَ، وَلَا أَرَاكَ بِهَذَا الْأَمْرِ أَوْلَى بِهِ مِنِّي. فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: أَتَذْكُرُ يَوْمَ «مَرَرْتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فِي بَنِي غَنْمٍ فَنَظَرَ إِلَيَّ وَضَحِكَ وَضَحِكْتُ إِلَيْهِ، فَقُلْتَ: لَا يَدَعُ ابْنُ أَبِي طَالِبٍ زَهْوَهُ. فَقَالَ لَكَ رَسُولُ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: " إِنَّهُ لَيْسَ بِمَزْهُوٍّ لَتُقَاتِلَنَّهُ، وَأَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ» " فَقَالَ الزُّبَيْرُ: اللَّهُمَّ نَعَمْ، وَلَوْ ذَكَرْتُ مَا سِرْتُ مَسِيرِي هَذَا وَوَاللَّهِ لَا أُقَاتِلُكَ.↩
  63. . ثم سار علي حتى أتى طلحة فقال جئت ‌بعرس ‌رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم وخبأت عرسك في بيتك واستعرت الحرب.↩
  64. . فَلَمَّا رَكِبَ الْجَيْشَانِ، وَتَرَاءَى الْجَمْعَانِ، طَلَبَ عَلِيٌّ الزُّبَيْرَ، وَطَلْحَةَ، لِيُكَلِّمَهُمَا، فَاجْتَمَعُوا حَتَّى الْتَفَّتْ أَعْنَاقُ خُيُولِهِمْ، فَيُقَالُ: إِنَّهُ قَالَ لَهُمَا: إِنِّي أَرَاكُمَا قَدْ جَمَعْتُمَا خَيْلًا وَرِجَالًا وَعَدَدًا، فَهَلْ أَعْدَدْتُمَا عُذْرًا يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَذَلِكَ؟ فَاتَّقِيَا اللَّهَ، وَلَا تَكُونَا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكَاثًا، أَلَمْ أَكُنْ أَخَاكُمَا فِي دِينِكُمَا، تُحَرِّمَانِ دَمِي وَأُحَرِّمُ دَمَكُمَا، فَهَلْ مِنْ حَدَثٍ أَحَلَّ لَكُمَا دَمِي؟ فَقَالَ طَلْحَةُ: أَلَّبْتَ عَلَىَّ عُثْمَانَ. فَقَالَ عَلِيٌّ: {يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ} [النور: 25] ثُمَّ قَالَ: لَعَنَ اللَّهُ قَتَلَةَ عُثْمَانَ. ثُمَّ قَالَ: يَا طَلْحَةُ، أَجِئْتَ بِعِرْسِ رَسُولِ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، تَقَاتِلُ بِهَا، وَخَبَّأْتَ عِرْسَكَ فِي الْبَيْتِ! أَمَا بَايَعْتَنِي؟ قَالَ: بَايَعْتُكَ وَالسَّيْفُ عَلَى عُنُقِي.↩
  65. . قال: أخبرنا رَوْح بن عُبادة قال: أخبرنا عوف قال: بلغنى أنّ مَروان بن الحكم رمى طَلحة يوم الجمل وهو واقف إلى جنب عائشة بسهم فأصاب ساقه ثمّ قال: والله لا أطلبُ قاتِلَ عثمان بعدك أبدًا. فقال طلحة لمَوْلًى له: ابْغنى مكانًا، قال: لا أقدِرُ عليه، قال: هذا والله سهم أرسله الله، اللهُمّ خُذْ لعثمان منى حتَّى ترضى. ثمّ وَسّدَ حجرًا فمات.
    قال: أخبرنا رَوْح بن عُبادة قال: أخبرنا ابن عون عن نافع قال: كان مَروان مع طَلحة في الخيل فرأى فُرْجة في درع طلحة فرماه بسهمٍ فقتله.
    قال محمّد بن سعد: أخبرني من سمع أبا حُباب الكلبيّ يقول حدّثني شيخ من كلب قال: سمعتُ عبد الملك بن مروان يقول لولا أنّ أمير المؤمنين مروان أخبرني أنّه هو الذي قتل طلحة ما تركتُ من ولد طلحة أحدًا إلّا قتلته بعثمان بن عفّان.
    قال: أخبرنا أبو أُسامة عن إسماعيل بن أبي خالد قال: أخبرني قيس بن أبي حازم قال: رمى مروان بن الحكم طلحة يوم الجمل في رُكبته فجعل الدّم يغذو يسيل فإذا أمسكوه اسْتَمْسَكَ وإذا تركوه سال، قال: والله ما بَلَغَت إلينا سهامُهم بَعْدُ، ثمّ قال: دَعُوه فإنّما هو سهمٌ أرسله الله. فمات.
    ↩
  66. . وفيهَا قتل طَلْحَة بْن عبيد اللَّه فِي المعركة أَصَابَهُ سهم غرب فَقتله.
    وَحَدَّثَنَا معَاذ بْن هِشَام قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ قَتَادَةَ عَن الْجَارُود بْن أَبِي سيرة قَالَ نظر مَرْوَان بْن الحكم إِلَى طَلْحَة بْن عبيد اللَّه يَوْم الْجمل فَقَالَ لَا أطلب بِثَأْرِي بعد الْيَوْم فَرَمَاهُ بِسَهْم فَقتله.
    حَدَّثَنَا من سمع جوَيْرِية بْن أَسمَاء عَن يحيى بْن سعيد عَن عَمه أَن مَرْوَان رمى طَلْحَة بِسَهْم فَقتله.
    ↩
  67. . حَدَّثَنَا مُعَاذُ بْنُ هِشَامٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَن قَتَادَة عَن الْجَارُود بْن أَبِي سُبْرَة الْهُذلِيّ قَالَ نظر مَرْوَان بْن الحكم إِلَى طَلْحَة بْن عبيد اللَّه يَوْم الْجمل فَقَالَ لَا أطلب بِثَأْرِي بعد الْيَوْم فَرَمَاهُ بِسَهْم فَقتله.
    فَحَدثني أَبُو عَبْد الرَّحْمَن الْقرشِي عَن حَمَّاد بْن زيد عَن قُرَّة بْن خَالِد عَن ابْن سِيرِين قَالَ رمي طَلْحَة بِسَهْم فَأصَاب ثغرة نَحره قَالَ فَأقر مَرْوَان أَنه رَمَاه قَالَ وَحَدَّثَنِي جوَيْرِية بْن أَسمَاء عَن يحيى بْن سعيد عَن عَمه قَالَ رمى مَرْوَان طَلْحَة بْن عبيد اللَّه بِسَهْم ثمَّ الْتفت إِلَى أبان بْن عُثْمَان فَقَالَ قد كَفَيْنَاك بعض قتلة أَبِيك.
    عَبْد الرَّحْمَن بْن مهْدي عَن حَمَّاد بْن زيد عَن يحيى بْن سعيد قَالَ قَالَ طَلْحَة … نَدِمت ندامة الكسعي لما شريت رضى بَنِي جرم برغمي اللَّهُمَّ خُذ لعُثْمَان مني حَتَّى ترْضى.
    حَدَّثَنَا عَن إِسْمَاعِيل بْن أَبِي خَالِد عَن قيس قَالَ رمي طَلْحَة يَوْم الْجمل بِسَهْم فِي ركبته فَكَانُوا إِذا أمسكوها انتفخت وَإِذا أرسلوها نبعت فَقَالَ دَعُوهَا فَإِنَّهُ سهم أرْسلهُ اللَّه وَانْهَزَمَ النَّاس وَقتل مِنْهُم مقتلة عَظِيمَة.
    ↩
  68. . وهذا طلحة بن عبيد اللَّه انتزع له مروان بن الحكم سهمًا وهو معهم واقف يوم الجمل في الصفِّ وقال: لا اطلب بدم عثمان أحدًا غيرك. فرماه بسهم فقتله↩
  69. . ولما قدم «البصرة» لقتال «عليّ» شهد «يوم الجمل» ، فنظر إليه «‌مروان ‌ابن ‌الحكم» ، وكان يحقد عليه ما كان منه من أمر «عثمان» - رضى الله عنه- ‌فرماه ‌بسهم، فأصاب ساقه، فشكّها «3» بجنب الفرس، فاعتنق هاديه- يعنى: عنق الفرس- وقال: تاللَّه ما رأيت مصرع أشياخ أضيع. ومات، فدفن بقنطرة قرّة.↩
  70. . وأخرج يعقوب بن سفيان بسند صحيح عن قيس بن أبي حازم أن مروان بن الحكم رأى طلحة في الخيل فقال: هذا أعان على عثمان فرماه بسهم في ركبته، فما زال الدم يسيح حتى مات.↩
  71. . حَدَّثَنا عَمْرو بْنُ مَرْزُوق، قال: حدثنا عِمْرَان الْقَطَّان، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ الْجَارُودِ بْنِ أَبِي سَبْرَةَ الْهُذَلِيِّ، قَالَ: نَظَرَ مَرْوَان إِلَى طَلْحَةَ يَوْمَ الْجَمَلِ، فَقَالَ: لا أَطْلُبُ بِثَأْرِي بَعْدَ الْيَوْمِ ‌فَرَمَاهُ ‌بِسَهْمٍ فَقَتَلَهُ.↩
  72. . حدث جابر عن محمد بن علي ومحمد بن المطلب وزيد بن حسن قالوا: شهد مع علي بن أبي طالب في حربه من أصحاب بدر سبعون رجلاً، وشهد معه ممن بايع تحت الشجرة سبع مئة رجل فيما لا يحصى من أصحاب رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وشهد معه من التابعين ثلاثة بلغنا أن رسول الله صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم شهد لهم بالجنة: أويس القرني، وزيد بن صوحان، وجندب الخير: فأما أويس القرني فقتل في الرجالة يوم صفين، وأما زيد بن صوحان فقتل يوم الجمل.↩
  73. . قتل زيد بن صوحان يوم الجمل مع علي بن أبي طالب سنة ست وثلاثين.
    وعن الحارث الأعور قال: كان ممن ذكره رسول الله صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم زيد الخير، وهو زيد بن صوحان. قال رسول الله صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: سيكون بعدي رجل من التابعين وهو زيد الخير يسبقه بعض أعضائه إلى الجنة بعشرين سنة، فقطعت يده اليسرى بنهاوند، ثم عاش بعد ذلك عشرين سنة، ثم قتل [ص۱۴۴] يوم الجمل بين يدي علي، وقال قبل أن يقتل: إني رأيت يداً خرجت من السماء تشير إلي أن تعال، وأنا لاحق بها يا أمير المؤمنين، فادفنوني في دمي: فإني مخاصمٌ القوم.
    وحدث جماعة من الرواة قال: كانوا في مسير مع النبي صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فنزل رسول الله صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يسوق بهم، فقال: زيد وما زيد! جندب، وما جندب! ثم قال: رجلان من أمتي أحدهما يسبقه بعض جسده إلى الجنة ثم يتبعه سائر جسده إلى الجنة، وأما الآخر فيفرق بين الحق والباطل، وجندب هو الذي قتل الساحر بالكوفة.
    حدث هشام بن محمد: أن زيد بن صوحان أصيبت يده في بعض فتوح العراق، فتبسم والدماء تشخب، فقال له رجل من قومه: ما هذا موضع تبسم! فقال زيد: ألم حل يفوته ثواب الله عز وجل عليه، أفأردفه بألم الجزع الذي لا جدوى فيه، ولا دريكة لفائت معه؟ وفي تبسمي تعزية لبعض المؤتسين من المؤمنين. فقال الرجل: أنت أعلم بالله مني.
    ↩
  74. . این واقعه در «الصبر والثواب عليه لابن أبي الدنيا» (ص71) نیز آمده است:
    حَدَّثَنِي الْحُسَيْنُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ مُحَمَّدٍ، أَنَّ زَيْدَ بْنَ صُوحَانَ، أُصِيبَتْ يَدَهُ فِي بَعْضِ فُتُوحِ الْعِرَاقِ، فَتَبَسَّمَ وَالدِّمَاءُ تَشْخُبُ، فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنْ قَوْمِهِ: مَا هَذَا مَوْضِعُ تَبَسُّمٍ فَقَالَ زَيْدٌ: «أَلَمٌ حَلَّ هَوَّنَهُ ثَوَابُ اللَّهِ عَلَيْهِ، أَفَأَرْدُفُهُ بِأَلَمِ الْجَزَعِ الَّذِي لَا جَدْوَى فِيهِ، وَلَا دَرِيكَةَ لِفَائِتٍ مَعَهُ؟ وَفِي تَبَسُّمِي عَزِيَّةٌ لِبَعْضِ الْمُؤْتَسِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» فَقَالَ الرَّجُلُ: أَنْتَ أَعْلَمُ بِاللَّهِ مِنِّي.
    ↩
  75. . این مطالب را هم ابن عساکر در ادامه درباره احترام و جایگاه زید آورده که چون حدیث نبود نیاوردم:
    أخبرنا أبو البركات الأنماطي أنا أبو الفضل بن خيرون أنا أبو القاسم بن بشران أنا أبو علي بن الصواف نا محمد بن عثمان بن أبي شيبة نا المنجاب بن الحارث أنا إبراهيم بن يوسف حدثني رجل من عبد القيس قال وقد قال رجل منا شعرا يذكر فيه دعوة رسول الله ص لعبد القيس ويعد الوفد ويسميهم فقال * منا صحار والأشج كلاهما * حقا يصدق قاله المتكلم سبقا الوفود إلى النبي مهيلا * بالخير فوق الناجيات الرسم في عصبة من عبد قيس أوجفوا * طوعا إليه وحدهم لم يكلم واذكر بني الجارود إن محلهم * من عبد قيس في المكان الأعظم ثم ابن سوار على عدائه * بذ الملوك بسؤدد وتكرم وكفى بزيد حين يذكر فعله * طوبى لذلك من صريع مكرم * * ذاك الذي سبقت لطاعة ربه * منه اليمين إلى جنان الأنعم فدعا النبي لهم هنالك دعوة * مقبولة بين المقام وزمزم فمحمد يوم الحساب شهيدنا * ولنا البراءة من عذاب جهنم [ص۴۳۸] فأولاك قومي إن سألت تحبري * في الناس طرا مثلهم لم يعلم إلا قريشا لا أحاشي غيرهم * لهم الفضائل في الكتاب المحكم * يعني بزيد زيد بن صوحان.
    أخبرنا أبو القاسم بن السمرقندي أنا أبو الفضل بن البقال أنا أبو الحسين بن بشران أنا أبو عمرو بن السماك نا حنبل بن إسحاق نا الحميدي نا سفيان عن عمار الدهني قال كان عمر يرحل زيد بن صوحان ويطأ على ذراع راحلته ويقول هكذا فاصنعوا به.
    أنبأنا أبو الغنائم محمد بن علي أنبأ محمد بن علي الحسن الحسني نا محمد بن العباس الحذاء نا أحمد بن محمد الأحمسي نا الحسين بن حميد نا أبو سلمة التبوذكي نا حماد بن سلمة نا أبو التياح عن عبد الله بن أبي الهذيل أن وفد أهل الكوفة قدموا على عمر فقال عمر يا أهل الكوفة أنتم كنز الإسلام إن استمدكم أهل البصرة أمددتموهم وإن استمدكم أهل الشام أمددتموهم ثم جعل عمر يرحل لزيد بن صوحان بيده ويقول يا أهل الكوفة هكذا فاصنعوا بزيد.
    قال ونا الحسين نا هدبة نا حماد بن سلمة بهذا رواه عفان بن مسلم عن حماد وأنبأنا أبو الغنائم عن محمد بن علي بن الحسين نا علي بن محمد بن الفضل الدهقان نا محمد بن علي بن السمين نا محمد بن زيد الرطاب نا إبراهيم بن محمد الثقفي حدثني أبو إسماعيل حفص بن عمر أنا شريك عن جابر وإبراهيم بن عثمان وشعبة عن الحكم بن عتيبة أن زيد بن صوحان كان عند عمر فقام إليه عمر وهو يريد أن يركب دابته فأمسك بركابه ثم قال لمن حضره هكذا فاصنعوا بزيد وإخوته وأصحابه
    قال إبراهيم وحدثنيه شهاب بن عباد نا محمد بن فضيل عن الأجلح عن ابن أبي الهذيل قال دعا عمر زيد بن صوحان فضفنه على الرحل كما تضفنون أمراءكم ثم التفت [ص۴۳۹] إلى الناس فقال اصنعوا هذا بزيد وأصحاب زيد.
    ↩
  76. . حدثنا إبراهيم بن موسى: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْوَهَّابِ: حَدَّثَنَا خَالِدٌ، عَنْ عِكْرِمَةَ: أن ابن عباس قال له ولعلي بن عبد الله: ائتيا أبا سعيد فاسمعا من حديثه، فأتيناه وهو وأخوه في حائط لهما يسقيانه، فلما رآنا جاء فاحتبى وجلس، فقال: كنا ننقل لبن المسجد لبنة لبنة، وكان عمار ينقل لبنتين لبنتين، فمر به النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم ومسح عن رأسه الغبار، وقال: (ويح عمار، تقتله ‌الفئة ‌الباغية، عمار يدعوهم إلى الله، ويدعونه إلى النار).↩
  77. . در جریان این ماجرا ظاهرا حضرت علی ع رجزی می‌خوانده است که عثمان آن را طعنه به خود می دیده است. این هشام واقعه را چنین روایت کرده است:
    «‌‌(إخْبَارُ الرَّسُولِ لِعَمَّارٍ بِقَتْلِ الْفِئَةِ الْبَاغِيَةِ لَهُ) : قَالَ: فَدَخَلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ، وَقَدْ أَثْقَلُوهُ بِاللَّبِنِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ قَتَلُونِي، يَحْمِلُونَ عَلَيَّ مَا لَا يَحْمِلُونَ. قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ زَوْجُ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: فَرَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَنْفُضُ وَفْرَتَهُ بِيَدِهِ، وَكَانَ رَجُلًا جَعْدًا، وَهُوَ يَقُولُ: وَيْحَ ابْنَ سُمَيَّةَ، لَيْسُوا بِاَلَّذِينَ يَقْتُلُونَكَ، إنَّمَا تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ.
    ‌‌(ارْتِجَازُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فِي بِنَاءِ الْمَسْجِدِ) : وَارْتَجَزَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ يَوْمئِذٍ: لَا يَسْتَوِي مَنْ يَعْمُرُ الْمَسَاجِدَا … يَدْأَبُ فِيهِ قَائِمًا وَقَاعِدًا... وَمَنْ يُرَى عَنْ الْغُبَارِ حَائِدًا [1]. قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: سَأَلْتُ غَيْرَ وَاحِدٍ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ بِالشِّعْرِ، عَنْ هَذَا الرَّجَزِ، فَقَالُوا: بَلَغَنَا أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ارْتَجَزَ بِهِ، فَلَا يُدْرَى: أَهُوَ قَائِلُهُ أَمْ غَيْرُهُ.
    ‌‌(مَا كَانَ بَيْنَ عَمَّارٍ وَأَحَدِ الصَّحَابَةِ مِنْ مُشَادَّةٍ) : قَالَ ابْنُ إسْحَاقَ: فَأَخَذَهَا عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ، فَجَعَلَ يَرْتَجِزُ بِهَا. قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: فَلَمَّا أَكْثَرَ، ظَنَّ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم أَنَّهُ إنَّمَا يُعَرِّضُ بِهِ، فِيمَا حَدَّثَنَا زِيَادُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْبَكَّائِي، عَنْ ابْنِ إسْحَاقَ، وَقَدْ سَمَّى ابْنُ إسْحَاقَ الرَّجُلَ [2].
    ‌‌(وَصَاةُ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم بِعَمَّارٍ) : قَالَ ابْنُ إسْحَاقَ: فَقَالَ: قَدْ سَمِعْتُ مَا تَقُولُ مُنْذُ الْيَوْمِ يَا بن سُمَيَّةَ، وَاَللَّهِ إنِّي لَأُرَانِي سَأَعْرِضُ هَذِهِ الْعَصَا لِأَنْفِكَ. قَالَ: وَفِي يَدِهِ عَصًا. قَالَ: فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، ثُمَّ قَالَ: مَا لَهُمْ وَلِعَمَّارٍ، يَدْعُوهُمْ إلَى الْجَنَّةِ، وَيَدْعُونَهُ إلَى النَّارِ، إنَّ عَمَّارًا جِلْدَةٌ مَا بَيْنَ عَيْنِيَّ وَأَنْفِي، فَإِذَا بَلَغَ ذَلِكَ مِنْ الرَّجُلِ فَلَمْ يُسْتَبْقَ فَاجْتَنِبُوهُ. (سيرة ابن هشام، ج1، ص496-497)
    ‌‌تعلیقات محقق کتاب سیره ابن هشام:
    [1] حائدا: مائلا.
    [2] قَالَ السهيليّ: «وَقد سمى ابْن إِسْحَاق الرجل، وَكره ابْن هِشَام أَن يُسَمِّيه كي لَا يذكر أحدا من أَصْحَاب رَسُول الله صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم بمكروه، فَلَا يَنْبَغِي أبدا الْبَحْث عَن اسْمه». وَقَالَ أَبُو ذَر: «وَقد سمى ابْن إِسْحَاق الرجل فَقَالَ: إِن هَذَا الرجل هُوَ عُثْمَان بن عَفَّان رضى الله عَنهُ» وَفِي الْمَوَاهِب اللدنية: أَنه عُثْمَان بن مَظْعُون
    ↩
  78. . 20426 - أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَمَّنْ سَمِعَ الْحَسَنَ، يُحَدِّثُ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: لَمَّا كَانَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم وَأَصْحَابُهُ يَبْنُونَ الْمَسْجِدَ، جَعَلَ أَصْحَابُ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَحْمِلُ كُلُّ رَجُلٍ مِنْهُمْ لَبِنَةً، وَعَمَّارٌ يَحْمِلُ لَبِنَتَيْنِ، عَنْهُ لَبِنَةً، وَعَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم لَبِنَةً، فَقَامَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم فَمَسَحَ ظَهْرَهُ، وَقَالَ: «يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، لِلنَّاسِ أَجْرٌ وَلَكَ أَجْرَانِ، وَآخِرُ زَادِكَ شَرْبَةٌ مِنْ لَبَنٍ، وَتَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ.↩
  79. . ح37- حَدَّثَنَا ‌أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا ‌وُهَيْبٌ ، عَنْ ‌دَاوُدَ بْنِ أَبِي هِنْدٍ ، عَنْ ‌أَبِي نَضْرَةَ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ ، «أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم لَمَّا حَفَرَ الْخَنْدَقَ، وَكَانَ النَّاسُ يَحْمِلُونَ لَبِنَةً لَبِنَةً، وَعَمَّارٌ نَاقِهٌ مِنْ وَجَعٍ كَانَ بِهِ، فَجَعَلَ يَحْمِلُ لَبِنَتَيْنِ لَبِنَتَيْنِ، قَالَ أَبُو سَعِيدٍ: فَحَدَّثَنِي أَصْحَابِي أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم كَانَ يَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْ رَأْسِهِ وَيَقُولُ: وَيْحَكَ يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، تَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ.
    وَرُوِيَ هَذَا الْحَدِيثُ عَنْ أَبِي نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ، عَنْ أَبِي قَتَادَةَ.
    ↩
  80. . 684 - حَدَّثَنَا ‌أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا ‌شُعْبَةُ، عَنْ ‌أَبِي التَّيَّاحِ ، عَنْ ‌عَبْدِ اللهِ بْنِ أَبِي الْهُذَيْلِ الْعَنَزِيِّ «أَنَّ ‌عَمَّارًا رَضِيَ اللهُ عَنْهُ كَانَ يَنْقُلُ مَعَهُمْ - يَعْنِي الصَّخْرَ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: وَيْحَكَ يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ».
    وَرَوَى هَذَا الْحَدِيثَ عَبْدُ الْوَارِثِ عَنْ أَبِي التَّيَّاحِ عَنِ ابْنِ أَبِي الْهُذَيْلِ عَنْ عَمَّارٍ أَنَّ النَّبِيَّ - صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم - قَالَ: وَيْحَكَ يَا ابْنَ سُمَيَّةَ.
    ↩
  81. . 1703 - حَدَّثَنَا ‌أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا ‌شُعْبَةُ ، قَالَ: أَخْبَرَنِي ‌أَيُّوبُ ، ‌وَخَالِدٌ الْحَذَّاءُ ، عَنِ ‌الْحَسَنِ ، قَالَ: أَخْبَرَتْنَا ‌أُمُّنَا ، عَنْ ‌أُمِّ سَلَمَةَ ، زَوْجِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، «أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ فِي عَمَّارٍ: تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ.↩
  82. . 2282 - حَدَّثَنَا ‌أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا ‌وُهَيْبٌ ، عَنْ ‌دَاوُدَ ، عَنْ ‌أَبِي نَضْرَةَ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ «، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم لَمَّا حَفَرَ الْخَنْدَقَ، كَانَ النَّاسُ يَحْمِلُونَ لَبِنَةً لَبِنَةً، وَعَمَّارٌ نَاقِهٌ مِنْ وَجَعٍ كَانَ بِهِ، فَجَعَلَ يَحْمِلُ لَبِنَتَيْنِ لَبِنَتَيْنِ، قَالَ أَبُو سَعِيدٍ: فَحَدَّثَنِي أَصْحَابِي أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم كَانَ يَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْ رَأْسِهِ، وَيَقُولُ: وَيْحَكَ ابْنَ سُمَيَّةَ، تَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ.↩
  83. . 2316 - حَدَّثَنَا ‌أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا ‌شُعْبَةُ ، عَنْ ‌عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ ، عَنْ ‌أَبِي هِشَامٍ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ ، «أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ فِي عَمَّارٍ: تَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ.↩
  84. . [21500] أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَمَّنْ سَمِعَ الْحَسَنَ، يُحَدِّثُ عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: لَمَّا كَانَ النَّبِي - صلى الله عليه [و آله] و سلم - وَأَصْحَابُهُ يَبْنُونَ الْمَسْجِدَ، جَعَلَ أَصْحَابُ النَّبِيِّ - صلى الله عليه [و آله] و سلم - يَحْمِلُ كُلُّ رَجُلٍ مِنْهُمْ لَبِنَةً، وَعَمَّارٌ يَحْمِلُ لَبِنَتَيْنِ؟ عَنْهُ لَبِنَةً، وَعَنِ النَّبِيِّ - صلى الله عليه [و آله] و سلم - لَبِنَةً، فَقَامَ النَّبِيُّ - صلى الله عليه [و آله] و سلم - إِلَيْهِ، فَمَسَحَ ظَهْرَه، وَقَالَ: "يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، لِلنَّاسِ أَجْرٌ، وَلَكَ أَجْرَانِ، وَآخِرُ زَادِكَ شَرْبَةٌ مِنْ لَبَنٍ، وَتَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ".↩
  85. . 1175 - حَدَّثَنَا أَبُو مُوسَى هَارُونُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، نا أَبُو دَاوُدَ الطَّيَالِسِيُّ، عَنْ شُعْبَةَ قَالَ: أنا أَيُّوبُ، وَخَالِدٌ، عَنِ الْحَسَنِ قَالَ: حَدَّثَتْنَا أُمُّنَا، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»↩
  86. . 1621 - حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، وَأَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، وَعَلِيُّ بْنُ مُسْلِمٍ قَالُوا: نَا أَبُو دَاوُدَ، نَا شُعْبَةُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا هِشَامٍ، يُحَدِّثُ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «تَقْتُلُ عَمَّارًا ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ»↩
  87. . 1622 - حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ، نَا أَبِي، نَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، نَا شُعْبَةُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ، عَنْ رَجُلٍ، مِنْ أَهْلِ مِصْرَ أَنَّ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ، أَهْدَى إِلَى نَاسٍ هَدَايَا فَفَضَلَ عَمَّارًا، فَقِيلَ لَهُ: فَقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ»↩
  88. . قَالَ أبي عبد الله بن جَعْفَر قَالَ شُعْبَة مَاتَت أُمِّي فجائني التَّيْمِيّ وَابْن عون فَحدث التَّيْمِيّ عَن أبي نضره بِحَدِيث فَقَالَ ابْن عون قد رَأَيْت أَبَا نضره فَقَالَ لَهُ التَّيْمِيّ رَأَيْت أَبَا نضره قد سَمِعت عليا يَقُول أَنا لَا أحفظ عَن خَالِد عَن سعيد ابْن أبي الْحسن الا هَذَا الحَدِيث يَعْنِي حَدِيث أم سلمه تقتل عمار الفئه الباغيه.↩
  89. . قال أبو التّيّاح: فحدّثنى ابن أبى الهُذيل أن عمّارًا كان رجلًا ضابطًا وكان يحمل حجريْن حجريْن فقال رسول اللَّه، -صلى اللَّه عليه وسلم-: وَيْهًا ابنَ سُمَيّة تَقْتُلُكَ ‌الفِئَةُ ‌البَاغِيةُ.↩
  90. . قال: أخبرنا إسحاق بن الأزرق قال: أخبرنا عوف الأعرابى عن الحسن عن أمّه عن أمّ سلمى قالت: سمعتُ النّبيّ، - صلى الله عليه [و آله] و سلم -، يقول: تَقْتُلُ عمّارًا الفِئَةُ الباغية.↩
  91. . 40657 - حدثنا ابن علية عن ابن عون عن الحسن عن أمه عن أم سلمة قالت: قال رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم-: "يقتل (عمارا) الفئة الباغية"↩
  92. . 1877 - أَخْبَرَنَا أَزْهَرُ السَّمَّانُ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: كَانَ عَمَّارٌ يَنْقُلُ اللَّبَنَ فِي بِنَاءِ مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم حَتَّى وَارَى الْغُبَارُ شَعْرَ صَدْرِهِ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِنَّ عَمَّارًا تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»↩
  93. . 1918 - أَخْبَرَنَا أَزْهَرُ السَّمَّانُ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: " مَا رَأَيْتُ فَنَسِيتُ فَإِنِّي لَمْ أَنْسَ أَنِّي رَأَيْتُهُ يُعَاطِيهِمُ اللَّبَنَ يَوْمَ الْخَنْدَقِ وَهُوَ يَقُولُ: «إِنَّ الْخَيْرَ خَيْرُ الْآخِرَةِ فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَالْمُهَاجِرَةِ» فَمَرَّ عَمَّارٌ فَقَالَ: «وَيْحًا لَكَ يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، تَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ»↩
  94. . 11221 - حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ، عَنْ أَبِي هِشَامٍ ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: " تَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ "↩
  95. . 11861 - حَدَّثَنَا مَحْبُوبُ بْنُ الْحَسَنِ، عَنْ خَالِدٍ، عَنْ عِكْرِمَةَ، أَنَّ ابْنَ عَبَّاسٍ قَالَ لَهُ وَلِابْنِهِ عَلِيٍّ: انْطَلِقَا إِلَى أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ فَاسْمَعَا مِنْ حَدِيثِهِ قَالَ: فَانْطَلَقْنَا فَإِذَا هُوَ فِي حَائِطٍ لَهُ، فَلَمَّا رَآنَا أَخَذَ رِدَاءَهُ فَجَاءَنَا فَقَعَدَ، فَأَنْشَأَ يُحَدِّثُنَا، حَتَّى أَتَى عَلَى ذِكْرِ بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، قَالَ: كُنَّا نَحْمِلُ لَبِنَةً لَبِنَةً وَعَمَّارُ بْنُ يَاسرٍ يَحْمِلُ لَبِنَتَيْنِ لَبِنَتَيْنِ، قَالَ: فَرَآهُ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم فَجَعَلَ يَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْهُ، وَيَقُولُ: " يَا عَمَّارُ أَلَا تَحْمِلُ لَبِنَةً كَمَا يَحْمِلُ أَصْحَابُكَ؟ "، قَالَ: إِنِّي أُرِيدُ الْأَجْرَ مِنَ اللهِ، قَالَ: فَجَعَلَ يَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْهُ، وَيَقُولُ: " وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، يَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ، وَيَدْعُونَهُ إِلَى النَّارِ " قَالَ: فَجَعَلَ عَمَّارٌ يَقُولُ أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنَ الْفِتَنِ.↩
  96. . 17766 - حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا. وحَجَّاجٌ قَالَ: أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ ، أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ دِينَارٍ، عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ يُحَدِّثُ أَنَّ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ أَهْدَى إِلَى نَاسٍ هَدَايَا، فَفَضَّلَ عَمَّارَ بْنَ يَاسِرٍ، فَقِيلَ لَهُ، فَقَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: " تَقْتُلُهُ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ "↩
  97. . 22609 - حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِي مَسْلَمَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا نَضْرَةَ يُحَدِّثُ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: أَخْبَرَنِي مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ حِينَ جَعَلَ يَحْفِرُ الْخَنْدَقَ وَجَعَلَ يَمْسَحُ رَأْسَهُ وَيَقُولُ: " بُؤْسَ ابْنِ سُمَيَّةَ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ "↩
  98. . 22610 - حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ يَحْيَى مِنْ أَهْلِ مَرْوَ، أَخْبَرَنَا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِي مَسْلَمَةَ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: أَخْبَرَنِي مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي أَبُو قَتَادَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ: " تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ ".↩
  99. . ص42 - حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ، عَنِ ابْنِ طَاوُسٍ، عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرٍو بْنِ حَزْمٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ، دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ، فَقَالَ: قُتِلَ عَمَّارُ، وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: " تَقْتُلُهُ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ ".↩
  100. . 26482 - حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: مَا نَسِيتُ قَوْلَهُ يَوْمَ الْخَنْدَقِ وَهُوَ يُعَاطِيهِمُ اللَّبَنَ، وَقَدْ اغْبَرَّ شَعْرُ صَدْرِهِ، وَهُوَ يَقُولُ: " اللهُمَّ إِنَّ الْخَيْرَ خَيْرُ الْآخِرَهْ فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَالْمُهَاجِرَهْ " قَالَ: فَرَأَى عَمَّارًا، فَقَالَ: " وَيْحَهُ ابْنُ سُمَيَّةَ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ " قَالَ: فَذَكَرْتُهُ لِمُحَمَّدٍ يَعْنِي ابْنَ سِيرِينَ فَقَالَ: عَنْ أُمِّهِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، أَمَا إِنَّهَا كَانَتْ تُخَالِطُهَا، تَلِجُ عَلَيْهَا↩
  101. . 26563 - حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ دَاوُدَ الطَّيَالِسِيُّ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ خَالِدٍ الْحَذَّاءِ، وَأَيُّوبَ ، عَنِ الْحَسَنِ، قَالَ: حَدَّثَتْنَا أُمُّنَا، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: " تَقْتُلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ "↩
  102. . 26650 - حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، قَالَ: سَمِعْتُ خَالِدًا، يُحَدِّثُ عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي الْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: " تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ ".↩
  103. . 26680 - حَدَّثَنَا مُعَاذٌ، حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ، عَنْ الْحَسَنِ ، عَنْ أُمِّهِ ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، قَالَتْ: مَا نَسِيتُهُ يَوْمَ الْخَنْدَقِ وَقَدِ اغْبَرَّ صَدْرُهُ وَهُوَ يُعَاطِيهِمُ اللَّبَنَ، وَيَقُولُ: " اللهُمَّ إِنَّ الْخَيْرَ خَيْرُ الْآخِرَهْ فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَالْمُهَاجِرَهْ " قَالَ: فَأَقْبَلَ عَمَّارٌ، فَلَمَّا رَآهُ قَالَ: " وَيْحَكَ ابْنَ سُمَيَّةَ، تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ " قَالَ: فَحَدَّثْتُهُ مُحَمَّدًا، فَقَالَ: " عَنْ أُمِّهِ؟ أَمَا إِنَّهَا قَدْ كَانَتْ تَلِجُ عَلَى أَمِّ الْمُؤْمِنِينَ "↩
  104. . 3800 - حَدَّثَنَا أَبُو مُصْعَبٍ الْمَدِينِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ العَزِيزِ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ العَلَاءِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «أَبْشِرْ يَا عَمَّارُ تَقْتُلُكَ ‌الفِئَةُ ‌البَاغِيَةُ»
    وَفِي البَابِ عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، وَعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو، وَأَبِي اليَسَرِ، وَحُذَيْفَةَ وهَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ غَرِيبٌ مِنْ حَدِيثِ العَلَاءِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ. ‌‌[حكم الألباني] : صحيح.
    ↩
  105. . 8490 - أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: حَدَّثَنَا غُنْدَرٌ قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ قَالَ: سَمِعْتُ خَالِدًا، يُحَدِّثُ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي الْحَسَنِ، عَنْ أُمَّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» قَالَ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ: خَالَفَهُ أَبُو دَاوُدَ فَقَالَ: عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ خَالِدٍ، عَنِ الْحَسَنِ
    ۸۴۹۱- أَخْبَرَنِي عَمْرُو بْنُ عَلِيٍّ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَيُّوبُ، وَخَالِدٌ، عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ أُمَّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» قَالَ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ وَقَدْ رَوَاهُ ابْنُ عَوْنٍ عَنِ الْحَسَنِ
    8492 - أَخْبَرَنَا حُمَيْدُ بْنُ مَسْعَدَةَ، عَنْ يَزِيدَ وَهُوَ ابْنُ زُرَيْعٍ قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ، عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ أُمَّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: «لَمَّا كَانَ يَوْمُ الْخَنْدَقِ، وَهُوَ يُعَاطِيهِمُ اللَّبَنَ، وَقَدِ اغْبَرَّ شَعْرُ صَدْرِهِ» قَالَتْ: فَوَاللهِ مَا نَسِيتُهُ، وَهُوَ يَقُولُ: «اللهُمَّ إِنَّ الْخَيْرَ خَيْرُ الْآخِرَةِ فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَالْمُهَاجِرَةِ» قَالَتْ: وَجَاءَ عَمَّارٌ فَقَالَ: «ابْنَ سُمَيَّةَ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»
    8493 - حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ: حَدَّثَنَا خَالِدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ، عَنِ الْحَسَنِ قَالَ: قَالَتْ أُمُّ الْحَسَنِ: قَالَتْ أُمُّ الْمُؤْمِنِينَ أُمُّ سَلَمَةَ: مَا نَسِيتُ يَوْمَ الْخَنْدَقِ، وَهُوَ يُعَاطِيهِمُ اللَّبَنَ، وَقَدِ اغْبَرَّ شَعْرُهُ وَهُوَ يَقُولُ: «اللهُمَّ إِنَّ الْخَيْرَ خَيْرُ الْآخِرَةِ، فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَالْمُهَاجِرَةِ». وَجَاءَ عَمَّارٌ فَقَالَ: «يَا ابْنَ سُمَيَّةَ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»
    8494 - أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَكَمِ، وَمُحَمَّدُ بْنُ الْوَلِيدِ قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ خَالِدٍ، عَنْ عِكْرِمَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ لِعَمَّارٍ: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»
    8495 - أَخْبَرَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ قَالَ: حَدَّثَنَا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ أَبِي مَسْلَمَةَ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: حَدَّثَنِي مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي أَبُو قَتَادَةَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ: «لِعَمَّارٍ بُؤْسًا لَكَ يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، وَمَسَحَ الْغُبَارَ عَنْ رَأْسِهِ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»
    8496 - أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ: حَدَّثَنَا يَزِيدُ قَالَ: أَخْبَرَنَا الْعَوَّامُ، عَنِ الْأَسْوَدِ بْنِ مَسْعُودٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ خُوَيْلِدٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ مُعَاوِيَةَ، فَأَتَاهُ رَجُلَانِ يَخْتَصِمَانِ فِي رَأْسِ عَمَّارٍ يَقُولُ: «كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَنَا قَتَلْتُهُ» فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو لِيَطِبْ بِهِ أَحَدُكُمَا نَفْسًا لِصَاحِبِهِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» قَالَ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ: خَالَفَهُ شُعْبَةُ فَقَالَ: عَنِ الْعَوَّامِ، عَنْ رَجُلٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ سُوَيْدٍ
    8497 - أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنِ الْعَوَّامِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ رَجُلٍ، مِنْ بَنِي شَيْبَانَ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ سُوَيْدٍ قَالَ: " جِيءَ بِرَأْسِ عَمَّارٍ، فَقَالَ: عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»
    8498 - أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ قُدَامَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُ عَمَّارًا الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ». قَالَ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ: خَالَفَهُ أَبُو مُعَاوِيَةَ، فَرَوَاهُ عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ
    8499 - أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا الْأَعْمَشُ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ، قَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو نَحْوَهُ. خَالَفَهُ سُفْيَانُ الثَّوْرِيُّ فَقَالَ: عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ
    8500 - أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ مَنْصُورٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ: إِنِّي لَأُسَايِرُ عَبْدَ اللهِ بْنَ عَمْرٍو وَعَمْرَو بْنَ الْعَاصِ وَمُعَاوِيَةَ فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ عَمَّارًا» فَقَالَ عَمْرٌو لِمُعَاوِيَةَ «أَتَسْمَعُ مَا يَقُولُ هَذَا؟ فَحَذَفَهُ» قَالَ: «نَحْنُ قَتَلْنَاهُ؟ إِنَّمَا قَتَلَهُ مَنْ جَاءَ بِهِ، لَا تَزَالُ دَاحِضًا فِي بَوْلِكَ»
    ↩
  106. . 398- حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ سَعْدٍ، ثنا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، ثنا وُهَيْبٌ، ثنا دَاوُدُ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ الْعَبْدِيِّ الْمُنْذِرِ بْنِ مَالِكٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عنه، قال: لما اتخذ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم فِي بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، جَعَلَ يَحْمِلُ لَبِنَةً لَبِنَةً. وَجَعَلَ عَمَّارٌ يَحْمِلُ لَبِنَتَيْنِ لَبِنَتَيْنِ. فَحَدَّثَنِي أَصْحَابِي أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم جَعَلَ يَنْفُضُ التُّرَابَ عَنْ رَأْسِهِ فَيَقُولُ: «وَيْحَكَ، يَا ابْنَ سُمَيَّةَ، تقتلك الفئة الباغية».↩
  107. . إسناده صحيح، عبد الرحمن بن زياد، ويقال: ابن أبي زياد وثقه ابن معين وابن حبان والعجلي، روى له النسائي في "الخصائص"، وبقية رجاله ثقات==رجال الشيخين. أبو معاوية: هو محمد بن خازم الضرير، وعبد الله بن الحارث: هو ابن نوفل، له رؤية، وهو ابن هند أخت معاوية.
    وأخرجه ابن سعد في "الطبقات" 3/253، والنسائي في "خصائص علي" (167) ، من طريق أبي معاوية، بهذا الإسناد.
    وأخرجه النسائي في "خصائص علي" (168) ، والطبراني في "الكبير" 19، ص(759) من طريق أسباط بن محمد، عن الأعمش، به.
    وأخرجه البزار (3281) عن عمرو بن يحيى ومحمد بن خلف، عن المعتمر بن سليمان، عن ليث -هو ابن أبي سليم-، عن مجاهد، عن عبد الله بن عمرو، بقول النبي صلى الله عليه وسلم: "تقتل عمارا الفئة الباغية".
    وقد نقله ابن كثير في "تاريخه" 7/270 عن هذا الموضع من "المسند"، وقال: ثم رواه أحمد عن أبي نعيم، عن سفيان الثوري، عن الأعمش نحوه.
    تفرد به أحمد بهذا السياق من هذا الوجه. وهذا التأويل الذي سلكه معاوية بعيد، ثم لم ينفرد عبد الله بن عمرو بهذا الحديث، بل قد روي من وجوه أخر.
    قلنا: ومن طريق أبي نعيم سيورده أحمد برقم (6500) و (6926) ، وسيكرره برقم (6927).
    وأورده الهيثمي مطولا في "المجمع" 7/240-241، ثم قال: رواه الطبراني وأحمد باختصار، وأبو يعلى بنحو الطبراني والبزار بقوله: "تقتل عمارا الفئة الباغية" عن عبد الله بن عمرو وحده، ورجال أحمد وأبي يعلى ثقات.
    وأورده الهيثمي أيضا 9/296، ونسبه إلى الطبراني وحده! وقال: ورجاله ثقات.
    وسيرد المرفوع منه ضمن قصة برقم (6538) و (6929).
    وذكر الحافظ في "الفتح" 1/543 أنه رواه جماعة من الصحابة، منهم قتادة بن النعمان، وأم سلمة عند مسلم، وأبو هريرة عند الترمذي، وعبد الله بن عمرو بن العاص عند النسائي، وعثمان بن عفان، وحذيفة، وأبو أيوب، وأبو رافع،== وخزيمة بن ثابت، ومعاوية، وعمرو بن العاص، وأبو اليسر، وعمار نفسه، وكلها عند الطبراني وغيره، وغالب طرقها صحيحة أو حسنة، وفيه عن جماعة آخرين يطول عدهم.
    قلنا: سيرد عند أحمد من هذه الأحاديث: حديث خزيمة بن ثابت 5/214، 215.
    وحديث أبي سعيد الخدري 3/5 و22 و28 و91 و5/306.
    وحديث عمرو بن العاص 4/197، 199.
    وحديث أم سلمة 6/289، 300، 311، 315.
    وأما حديث أبي هريرة، فهو عند الترمذي (3800) ، وأبي يعلى (6524).
    وحديث معاوية هو عند الحميدي (606) ، وعبد الرزاق (1845) ، وأبي يعلى (7364).
    وحديث أبي قتادة هو عند مسلم (2915).
    وحديث عمرو بن حزم عند أبي يعلى (7175) و (7346) ، والحاكم 2/155.
    وحديث حذيفة عند البزار (2689).
    وحديث أبي أيوب عند الطبراني في "الكبير" (4030).
    وحديث أبي رافع عند الطبراني في "الكبير" (954).
    وحديث أبي اليسر عند الطبراني في "الكبير" 19، ص(382) و (383).
    وحديث معاوية عند الطبراني في "الكبير" 19، ص(758) و (759) و (932).
    وحديث ابن مسعود عند الخطيب 8/275.
    وقول الحافظ: رواه قتادة بن النعمان؛ وهم منه، رده هو نفسه في شرحه لحديث البخاري (447).
    قال الحافظ: وفي هذا الحديث علم من أعلام النبوة، وفضيلة ظاهرة لعلي ولعمار، ورد على النواصب الزاعمين أن عليا لم يكن مصيبا في حروبه.
    ↩
  108. . 6926 - حَدَّثَنَا الْفَضْلُ بْنُ دُكَيْنٍ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ، قَالَ: إِنِّي لَأُسَايِرُ عَبْدَ اللهِ بْنَ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَمُعَاوِيَةَ، فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو لِعَمْرٍو: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: " تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ " - يَعْنِي عَمَّارًا - فَقَالَ عَمْرٌو لِمُعَاوِيَةَ: اسْمَعْ مَا يَقُولُ هَذَا، فَحَدَّثَهُ، فَقَالَ: أَنَحْنُ قَتَلْنَاهُ؟ إِنَّمَا قَتَلَهُ مَنْ جَاءَ بِهِ.
    6927 - حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ يَعْنِي الضَّرِيرَ، حَدَّثَنَا الْأَعْمَشُ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ، فَذَكَرَ نَحْوَهُ
    ↩
  109. . 17778 - حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مَعْمَرٌ، عَنْ ابْنِ طَاوُسٍ، عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ، فَقَالَ: قُتِلَ عَمَّارٌ، وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: " تَقْتُلُهُ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ "، فَقَامَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ فَزِعًا يُرَجِّعُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ، فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ: مَا شَأْنُكَ؟ قَالَ: قُتِلَ عَمَّارٌ، فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: قَدْ قُتِلَ عَمَّارٌ، فَمَاذَا؟ قَالَ عَمْرٌو: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: " تَقْتُلُهُ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ " فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ: دُحِضْتَ فِي بَوْلِكَ، أَوَنَحْنُ قَتَلْنَاهُ؟ إِنَّمَا قَتَلَهُ عَلِيٌّ وَأَصْحَابُهُ، جَاءُوا بِهِ حَتَّى أَلْقَوْهُ بَيْنَ رِمَاحِنَا، - أَوْ قَالَ: بَيْنَ سُيُوفِنَا↩
  110. . 2663 - أخبرنا أبو عبد الله محمد بن علي الصنعاني، ثنا إسحاق بن إبراهيم بن عباد، أنبأ عبد الرزاق، أنبأ معمر، عن عبد الله بن طاوس، عن أبي بكر بن محمد بن عمر بن حزم، عن أبيه، قال: لما قتل عمار بن ياسر رضي الله عنه، دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص، فقال: قتل عمار، وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «تقتله الفئة الباغية» فقام عمرو بن العاص فزعا حتى دخل على معاوية، فقال له معاوية: ما شأنك؟ قال: قتل عمار، فقال معاوية: قتل عمار فماذا؟ فقال عمرو: سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول: «تقتله الفئة الباغية» فقال له معاوية: دحضت في بولك، أو نحن قتلناه، إنما قتله علي وأصحابه، جاءوا به حتى ألقوه بين رماحنا - أو قال: بين سيوفنا - «هذا حديث صحيح على شرط الشيخين، ولم يخرجاه بهذه السياقة» [التعليق - من تلخيص الذهبي] على شرط البخاري ومسلم↩
  111. . [21501] أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ ابْنِ طَاوُسٍ، عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ، عَنْ أَبِيهِ أَخْبَرَهُ قَالَ: لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِي، فَقَالَ: قُتِلَ عَمَّارٌ، وَقَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه [و آله] و سلم - يَقُولُ: "تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ"، فَقَامَ عَمْرٌ ويُرَجِّعُ فَزِعًا حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ، فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ: مَا شَأْنُكَ؟ فَقَالَ: قُتِلَ عَمَّارٌ! فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ: قُتِلَ عَمَّارٌ، فَمَاذَا؟! قَالَ عَمْرٌو: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ - صلى الله عليه [و آله] و سلم - يَقُولُ: "تَقتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ"، فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ: دُحِضْتَ فِي بَوْلِكَ، أَنَحْنُ.↩
  112. . 8497 - أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنِ الْعَوَّامِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ رَجُلٍ، مِنْ بَنِي شَيْبَانَ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ سُوَيْدٍ قَالَ: " جِيءَ بِرَأْسِ عَمَّارٍ، فَقَالَ: عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ»
    8498 - أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ قُدَامَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُ عَمَّارًا الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ». قَالَ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ: خَالَفَهُ أَبُو مُعَاوِيَةَ، فَرَوَاهُ عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ
    8499 - أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا الْأَعْمَشُ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ، قَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو نَحْوَهُ. خَالَفَهُ سُفْيَانُ الثَّوْرِيُّ فَقَالَ: عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ
    8500 - أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ مَنْصُورٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ: إِنِّي لَأُسَايِرُ عَبْدَ اللهِ بْنَ عَمْرٍو وَعَمْرَو بْنَ الْعَاصِ وَمُعَاوِيَةَ فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ عَمَّارًا» فَقَالَ عَمْرٌو لِمُعَاوِيَةَ «أَتَسْمَعُ مَا يَقُولُ هَذَا؟ فَحَذَفَهُ» قَالَ: «نَحْنُ قَتَلْنَاهُ؟ إِنَّمَا قَتَلَهُ مَنْ جَاءَ بِهِ، لَا تَزَالُ دَاحِضًا فِي بَوْلِكَ.
    ↩
  113. . 40684 - حدثنا يحيى بن آدم قال: حدثنا ورقاء عن عمرو بن دينار عن زياد مولى عمرو بن (العاص) عن (عمرو بن (العاص)) قال: قال رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم-: "تقتل عمارا الفئة الباغية".↩
  114. . 7175 - حدثنا إسحاق بن أبي إسرائيل، وإبراهيم بن محمد بن عرعرة، ونسخته عن نسخة إبراهيم، قالا: حدثنا عبد الرزاق، أخبرنا معمر، عن ابن طاوس، عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم، عن أبيه قال: دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص فقال: قتل عمار، وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «تقتله الفئة الباغية»، فدخل عمرو على معاوية، فقال: قتل عمار قال معاوية: قتل عمار، فماذا؟ قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول: «تقتله الفئة الباغية»، قال: دحضت في بولك، أونحن قتلناه، إنما قتله علي وأصحابه. [حكم حسين سليم أسد] : إسناده صحيح↩
  115. . 7346 - حدثنا إبراهيم بن محمد بن عرعرة، حدثنا عبد الرزاق، حدثنا معمر، عن ابن طاوس، عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم، عن أبيه قال: دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص قال: قتل عمار وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «تقتله الفئة الباغية»، فدخل عمرو على معاوية، فقال: قتل عمار فقال: معاوية: قتل عمار، فماذا؟ قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول: «تقتله الفئة الباغية»، قال: دحضت في بولك أنحن قتلناه؟ إنما قتله علي وأصحابه.↩
  116. . 7351 - حدثنا إسماعيل بن موسى ابن بنت السدي، حدثنا أسباط بن محمد، عن الأعمش، عن [ص:334] عبد الرحمن بن أبي زياد، عن عبد الله بن الحارث بن نوفل قال: رجعت مع معاوية من صفين فكان معاوية وأبو الأعور السلمي يسيرون من جانب، ورأيته يسيرون من جانب، فكنت بينهم ليس أحد غيري، فكنت أحيانا أوضع إلى هؤلاء، وأحيانا أوضع إلى هؤلاء، فسمعت عبد الله بن عمرو يقول لأبيه: أبة، أما سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول لعمار حين يبني المسجد: «إنك لحريص على الأجر»، قال: أجل، قال: «وإنك من أهل الجنة، ولتقتلك الفئة الباغية»، قال: بلى، قد سمعته، قال: فلم قتلتموه؟ قال: فالتفت إلي معاوية فقال: يا أبا عبد الرحمن، ألا تسمع ما يقول هذا، قال: أما سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول لعمار وهو يبني المسجد: «ويحك، إنك لحريص على الأجر , ولتقتلك الفئة الباغية؟»، قال: بلى قد سمعته، قال: فلم قتلتموه؟ قال: ويحك ما تزال تدحض في بولك، أونحن قتلناه؟ إنما قتله من جاء به. [حكم حسين سليم أسد] : إسناده جيد.↩
  117. . 758 - حدثنا عبيد بن غنام، ثنا محمد بن عبد الله بن نمير، ثنا أسباط بن محمد، عن الأعمش، عن عبد الرحمن بن أبي زياد، عن عبد الله بن الحارث، أن عمرو بن العاص، قال لمعاوية: يا أمير المؤمنين أما سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول حين كان يبني المسجد لعمار: «إنك لحريص على الجهاد، وإنك لمن أهل الجنة، ولتقتلك الفئة الباغية» ، قال: بلى، قال: فلم قتلتموه؟ قال: «والله ما تزال تدحض في بولك، أنحن قتلناه؟، إنما قتله الذي جاء به».↩
  118. . ذكر إخباره في الغيوب: فمن ذلك قوله لعمار بن ياسر يقتلك الفئة الباغية فقتله أهل الشام بصفين وذكر عمرو بن العاص ذلك لمعاوية فقال ما تزال تأتينا بهنةٍ تدحض بها في بولك أنحن قتلناه إنما قتله علي حين جاء به↩
  119. . قال: أخبرنا أبو معاوية الضرير عن الأعمش عن عبد الرحمن بن زياد عن عبد الله بن الحارث قال: إنني لأسير مع معاوية في منصرفه عن صفين بينه وبين عمرو بن العاص قال: فقال عبد الله بن عمرو: يا أبت [سمعت رسول الله - صلى الله عليه [و آله] و سلم - يقول لعمار ويحك يا ابن سمية تقتلك الفئة الباغية؟] قال: فقال عمرو لمعاوية: ألا تسمع ما يقول هذا؟ قال فقال معاوية: ما تزال تأتينا بهنة تدحض بها في بولك. أنحن قتلناه؟ إنما قتله الذين جاؤوا به.↩
  120. . 16790 - أخبرنا أبو الحسين علي بن محمد بن عبد الله بن بشران , وأبو محمد عبد الله بن يحيى بن عبد الجبار السكري ببغداد , قالا: أنبأ إسماعيل بن محمد الصفار، ثنا أحمد بن منصور، ثنا عبد الرزاق، أنبأ معمر، عن ابن طاوس، عن أبي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم، عن أبيه، , قال: لا أدري أكان مع أبيه , أو أخبره أبوه، قال: لما قتل عمار رضي الله عنه قام عمرو بن حزم فدخل على عمرو بن العاص فقال: قتل عمار , وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: " تقتله الفئة الباغية " , فقام عمرو منتقعا لونه فدخل على معاوية فقال: قتل عمار، فقال معاوية: قتل عمار فماذا؟ قال عمرو: سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول: " تقتله الفئة الباغية " , قال: فقال معاوية: دحضت في بولك , أو نحن قتلناه؟ إنما قتله علي وأصحابه , جاءوا به حتى ألقوه بين رماحنا , أو قال: سيوفنا. لفظ حديث السكري وفي رواية ابن بشران قال: فقام عمرو فزعا يرتجع حتى دخل على معاوية , فقال معاوية: ما شأنك؟ فقال: قتل عمار , ثم ذكره↩
  121. . وقال الإمام أحمد: ثنا أبو معاوية، ثنا الأعمش، عن عبد الرحمن بن زياد، عن عبد الله بن الحرث بن نوفل، قال: إني لأسير مع معاوية منصرفه من صفين، بينه وبين عمرو بن العاص، فقال عبد الله بن عمرو يا أبة، أما سمعت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول لعمار: ويحك يا ابن سمية تقتلك الفئة الباغية؟ قال: فقال عمرو لمعاوية: ألا تسمع ما يقول هذا؟ فقال معاوية: لا يزال يأتينا بهنة (3) ، أو نحن قتلناه؟ إنما قتله من جاءوا به * ثم رواه أحمد عن أبي نعيم عن الثوري عن الأعمش عن عبد الرحمن بن أبي زياد فذكر مثله.
    فقول معاوية: إنما قتله من قدمه إلى سيوفنا، تأويل بعيد جدا، إذ لو كان كذلك لكان أمير الجيش هو القاتل للذين يقتلون في سبيل الله، حيث قدمهم إلى سيوف الأعداء.
    ↩
  122. . 6538 - حَدَّثَنَا يَزِيدُ، أَخْبَرَنَا الْعَوَّامُ، حَدَّثَنِي أَسْوَدُ بْنُ مَسْعُودٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ خُوَيْلِدٍ الْعَنْبرِيِّ قَالَ: بَيْنَمَا أَنَا عِنْدَ مُعَاوِيَةَ، إِذْ جَاءَهُ رَجُلَانِ يَخْتَصِمَانِ فِي رَأْسِ عَمَّارٍ، يَقُولُ: كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَنَا قَتَلْتُهُ، فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو: لِيَطِبْ بِهِ أَحَدُكُمَا نَفْسًا لِصَاحِبِهِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: " تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ "، قَالَ مُعَاوِيَةُ: فَمَا بَالُكَ مَعَنَا؟ قَالَ: إِنَّ أَبِي شَكَانِي إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم فَقَالَ: " أَطِعْ أَبَاكَ مَا دَامَ حَيًّا، وَلَا تَعْصِهِ " فَأَنَا مَعَكُمْ وَلَسْتُ أُقَاتِلُ.
    ‌‌إسناده حسن. أسود بن مسعود -ونسبته العنزي كما في "التاريخ الكبير" 1/448-449، و"الجرح والتعديل" 2/293، و"تهذيب الكمال" 3/230، ووقع في "تهذيب التهذيب" و"التقريب": العنبري-: وثقه ابن معين، وذكره ابن حبان في "الثقات"، ووثقه الحافظ في "التقريب" وقد روى له ولحنظلة شيخه النسائي في "الخصائص". وحنظلة بن خويلد: وثقه ابنُ معين، وسماه شعبة في روايته -فيما ذكره البخاري في "التاريخ الكبير" 3/39- حنظلة بن سويد، وذكره ابن حبان في "الثقات" إلا أنه فرق بين حنظلة بن خويلد، وحنظلة بن سويد، جعلهما اثنين، قال المعلمي في حاشيته على "التاريخ الكبير": حنظلة يمكن أن يكون خويلد.
    ↩
  123. . 8496 - أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ سُلَيْمَانَ قَالَ: حَدَّثَنَا يَزِيدُ قَالَ: أَخْبَرَنَا الْعَوَّامُ، عَنِ الْأَسْوَدِ بْنِ مَسْعُودٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ خُوَيْلِدٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ مُعَاوِيَةَ، فَأَتَاهُ رَجُلَانِ يَخْتَصِمَانِ فِي رَأْسِ عَمَّارٍ يَقُولُ: «كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَنَا قَتَلْتُهُ» فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو لِيَطِبْ بِهِ أَحَدُكُمَا نَفْسًا لِصَاحِبِهِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ» قَالَ أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ: خَالَفَهُ شُعْبَةُ فَقَالَ: عَنِ الْعَوَّامِ، عَنْ رَجُلٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ سُوَيْدٍ.↩
  124. . 40651 - حدثنا يزيد بن هارون قال: (أخبرنا) العوام بن حوشب قال: حدثني أسود بن مسعود عن حنظلة بن خويلد (العنزي) قال: إني لجالس عند معاوية إذ أتاه رجلان يختصمان في رأس عمار، كل واحد منهما يقول: أنا قتلته، قال عبد اللَّه بن عمرو: (ليطب) به أحدكما نفسا لصاحبه، فإني سمعت رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم- يقول: "تقتله الفئة الباغية"، فقال معاوية: ألا تغني عنا مجنونك يا عمرو، فما بالك معنا؟ قال: إني معكم ولست أقاتل، إن أبي شكاني إلى رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم-، فقال رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم-: "أطع أباك ما دام حيًا ولا تعصه"، فأنا معكم، ولست أقاتل.
    صحيح؛ أخرجه أحمد (6538)، والنسائي (8549)، وابن سعد 3، ص253، والبخاري في التاريخ 3، ص39، والمزي 7، ص437، وأبو نعيم في الحلية 7، ص198، والطبراني 19، ص(759)، والبزار (3281).
    ↩
  125. . قال: أخبرنا يزيد بن هارون عن العوّام بن حَوْشَب قال: حدّثني أسود بن مسعود عن حَنْظلة بن خُويلد العَنَزيّ قال: بينا نحن عند معاوية إذ جاءه رجلان يختصمان في رأس عمّار، يقول كلّ واحد منهما أنا قتلتُه، فقال عبد الله بن عمرو: ليَطبْ به أحدُكما نفسًا لصاحبه، فإنّى سمعت رسول الله، - صلى الله عليه [و آله] و سلم -، يقول: تقتله الفئة الباغية. قال فقال معاوية: ألا تُغْنى عنّا مَجْنُونَك يا عَمرو فما بالك مَعَنا؟ قال: إنّ أبى شكانى إلى رسول الله، - صلى الله عليه [و آله] و سلم -، فقال: أطعْ أباكَ حَيًّا ولا تعصه، فأنا معكم ولستُ أقاتلُ.↩
  126. . حدثنا علي بن حفص عن أبي معشر عن محمد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت قال: ما زال جدي كافا سلاحه يوم صفين ويوم الجمل حتى قتل عمار، فلما قتل سل سيفه وقال: سمعت رسول اللَّه -صلى اللَّه عليه وسلم- يقول: "تقتل عمارا ‌الفئة ‌الباغية"، فقاتل حتى قتل.↩
  127. . وقال أَبُو بَلْج عن عَمْرو بْن ميمون قَالَ: أحرق المشركون عمّار بْن ياسر بالنار، فكان الرسول صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم يمّر به ويُمرّ يدَه على رأسه فيقول: «يَا نارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاماً على عمّار كما كُنْتِ على إبراهيم، تقتلك الفئة الباغية».
    رواه ابن سعد، عن يحيى بْن حمّاد، أنبأ أَبُو عُوانة، عَنْهُ. وَقَالَ الْقَاسِمُ بْنُ الْفَضْلِ: ثنا عمرو بن مرة، عن سالم بن أَبِي الْجَعْدِ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ قَالَ: أَقْبَلْتُ أَنَا، وَرَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم آخِذٌ بِيَدِي نَتَمَاشَى فِي الْبَطْحَاءِ حَتَّى أَتَيْنَا عَلَى أَبِي عَمَّارٍ، وَعَمَّارٍ، وَأُمِّهِ، وَهُم يُعَذَّبُونَ، فَقَالَ يَاسِرٌ: الدَّهْرُ هَكَذَا، فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «اصْبِرْ، اللَّهمّ اغْفِرْ لآل ياسر، وقد فعلت».
    كذا رواه مُسْلِمُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، وَمُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ، وَأَبُو قَطَنٍ عَمْرُو بْنُ الْهَيْثَمِ، عَنِ الْقَاسِمِ، وَهُوَ الْحَدَّانِيُّ ، وَرَوَاهُ مُعْتَمِرُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنِ الْقَاسِمِ الْحَدَّانِيِّ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مُرَّةَ، عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ، عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ. وَقَالَ هِشَامٌ الدَّسْتُوَائِيُّ: ثَنَا أَبُو الزُّبَيْرِ أَنّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم مَرَّ بِآلِ عَمَّارٍ وَهُمْ يُعَذَّبُونَ، فَقَالَ: «أَبْشِرُوا آلَ عَمَّارٍ، فَإِنَّ مَوْعِدَكُمُ الْجَنَّةُ». مُرْسَلٌ.
    وَقَالَ ابْنُ سِيرِينَ: لَقِيَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم عَمَّارًا وَهُوَ يَبْكِي، فَجَعَلَ يَمْسَحُ عَنْ عَيْنَيْهِ وَيَقُولُ: «أَخَذَكَ الْكُفَّارُ فَغَطُّوكَ فِي النَّارِ، فَقُلْتُ كَذَا وَكَذَا، فَإِنْ عَادُوا فَقُلْ ذَاكَ لَهُمْ». قُلْتُ: حِينَ تَكَلَّمَ يَعْنِي بِالْكُفْرِ، فَرُخِّصَ لَهُ فِي ذَلِكَ لِأَنَّهُ مُكْرَهٌ.
    ↩
  128. . 397- وَحَدَّثَنَا خَلَفُ بْنُ هِشَامٍ الْبَزَّازُ، ثنا أَبُو عَوَانَةَ، أنبأ أَبُو بَلْجٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ، قَالَ: ‌أَحْرَقَ ‌الْمُشْرِكُونَ ‌عَمَّارَ بْنَ يَاسِرٍ بِالنَّارِ، فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم يَمُرُّ بِهِ، فَيَمُرُّ يَدَهُ عَلَى رَأْسِهِ فَيَقُولُ: «يا نارُ كُونِي بَرْداً وَسَلاماً» على عَمَّارٍ كَمَا كُنْتِ عَلَى إِبْرَاهِيمَ. تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، يَا عَمَّارُ.↩
  129. . 40685 - حدثنا وكيع عن سفيان عن حبيب عن أبي البختري قال: لما كان يوم صفين واشتدت الحرب دعا عمار بشربة لبن فشربها، وقال: إن رسول اللَّه ص قال لي: "إن آخر شربة تشربها من الدنيا شربة لبن".↩
  130. . قال: أخبرنا وكيع بن الجرّاح قال: أخبرنا سفيان عن حبيب بن أبي ثابت عن أبى البَخْترى قال: قال عمّار يومَ صفّين: ائتُونى بشرْبة لَبَنٍ فإنّ رسول الله ص قال لي إنّ آخرَ شَرْبَة تَشْرَبها من الدنيا شربةُ لَبَنٍ. فأُتىَ بلبن فشربه ثمّ تقدّم فقُتل.
    قال: أخبرنا الفضل بن دُكين أخبرنا سفيان عن حبيب بن أبي ثابت عن أبي البَخْتريّ قال: أُتى عمّار يومئذ بلَبَنٍ فضحك وقال: قال لي رسول الله ص إنّ آخِرَ شَرابٍ تشربُه لَبَنٌ حتَّى تموت.
    ↩
  131. . 413- حَدَّثَنَا عَمْرٌو النَّاقِدُ، ثنا وَكِيعٌ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي ثَابِتٍ، عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ، قَالَ: أَتَى عَمَّارٌ يَوْمَ صِفِّينَ بِلَبَنٍ، فَضَحِكَ وَقَالَ: [قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «إِنَّ آخِرَ شَرَابٍ تَشْرَبُهُ حَتَّى تَمُوتَ شَرْبَةُ لَبَنٍ] ».
    414- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هِشَامِ بْنِ بَهْرَامَ، ثنا وَكِيعٌ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ حَبِيبٍ، عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ قَالَ: قَالَ عَمَّارٌ يوم صفّين: «ايتوني بِشَرْبَةِ لَبَنٍ، [فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ: إِنَّ ‌آخِرَ ‌شَرْبَةٍ ‌تَشْرَبُهَا فِي الدُّنْيَا شَرْبَةُ لَبَنٍ] ». فَأَتَى بِلَبَنٍ، فَشَرِبَهُ. ثُمَّ قَاتَلَ حَتَّى قُتِلَ. رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ.
    ↩
  132. . حديث صحيح، وهذا إسناد ضعيف لانقطاعه، أبو البختري: وهو سعيد بن فيروز لم يدرك عمار بن ياسر، قال ابن سعد: يروي عن الصحابة، ولم يسمع من كبير أحد، وبقية رجاله ثقات رجال الشيخين. وكيع: هو ابن الجراح، وسفيان: هو الثوري.
    وأخرجه ابن سعد 3/257، وابن أبي شيبة 15/302، وابن أبي عاصم في "الآحاد والمثاني" (272) ، والبيهقي في "دلائل النبوة" 6/421 من طريق وكيع، بهذا الإسناد.
    وأخرجه ابن سعد كذلك 3/257، والحاكم 3/389، والبيهقي في "الدلائل" 2/552 و6/421 من طرق عن سفيان الثوري، به، وصححه الحاكم على شرط الشيخين، ووافقه الذهبي! وفاتهما أن يعلاه بالانقطاع.
    وأخرجه أبو يعلى (1626) ، وأبو نعيم في "الحلية" 1/141 من طريق خالد بن عبد الله- وهو الواسطي- عن عطاء بن السائب، عن ميسرة- وهو ابن يعقوب بن أبي جميلة- وأبو البختري، أن عماراً يوم صفين جعل يقاتل فلا يقتل، فيجيء إلى علي، فيقول: يا أمير المؤمنين، أليس هذا يوم كذا وكذا هو؟ فيقول: أذهب عنك. فقال ذلك مراراً، ثم أُتي بلبنٍ فَشرِبَهُ. فقال عمار: إن هذه لآخر شربة أشربها من الدنيا، ثم تقدم فقاتل حتى قتل.
    قلنا: ميسرة أدرك عماراً، فقد كان صاحب راية علي، روى عنه جمع، وذكره ابن حبان في "الثقات"، إلا أن في طريقه خالد بن عبد الله الواسطي، وقد سمع من عطاء بعد الاختلاط.
    وأخرجه بنحوه مطولَا ابن أبي عاصم في "الآحاد والمثاني" (271) ، وأبو يعلى (1614) ، والبيهقي في "الدلائل" 6/421 من طريق الماجشون يعقوب ابن أبي سلمة، وابن سعد 3/258، والحاكم 3/385 من طريق عبد الله بن أبي عبيدة، كلاهما عن أبي عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر عن مولاة لعمار، هي- عند الحاكم وابن سعد- لؤلؤة مولاة أم الحكم بنت عمار بن ياسر، ولم نقع لها على ترجمة. وأبو عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر وثقه ابن معين وعبد الله بن أحمد، واختلف قول أبي حاتم فيه، قال مرة: منكر الحديث، وقال أخرى: صحيح الحديث.
    وأخرجه البزار في "البحر الزخار" (1432) وهو في "كشف الأستار" (2691) (زوائد) من طريق عيسى بن مسلم: وهو أبو داود الأعمى، عن عبد الأعلى بن عامر الثعلبي، عن عبد الله بن شريك العامري، عن مسلم بن مخراق، عن مخراق مولى حذيفة، عن عمار نحوه.
    قلنا: مخراق مولى حذيفة لم نجد له ترجمة، ومسلم بن مخراق ذكره المِزِّي تمييزاً، روى عنه جمع، وذكره ابن حبان في "الثقات"، وعيسى بن مسلم وعبد الأعلى بن عامر ضعيفان.
    وأخرجه الحاكم 3/389- ومن طريقه البيهقي في "الدلائل" 2/552- من طريق حرملة بن يحيى، عن عبد الله بن وهب، عن إبراهيم بن سعد، عن أبيه، عن جده: وهو إبراهيم بن عبد الرحمن بن عوف، قال: سمعتُ عمار بن ياسر بصفين في اليوم الذي قتل فيه وهو ينادي: أزلفت الجنة، وزوجت الحور العين، اليوم نلقى حبيبنا محمداَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، عهد إليَّ أن آخر زادك من الدنيا ضيح من لبن.
    قلنا: وهذا إسناد صحيح، رجاله ثقات رجال الشيخين غير حرملة بن يحيى، فقد أخرج له مسلم، وهو ثقة وقد أكثر الرواية عن ابن وهب، وانفرد عنه بأحاديث، ولا يضره ذلك، فقد قال ابن عدي: وقد تبحرت حديث حرملة وفتشته الكثير، فلم أجد فيه ما يجب أن يضعف من أجله، ورجل يكون حديث ابن وهب كله عنده، فليس ببعيد إن يغرب على غيره كتباً ونسخاً.
    قلنا: وبهذا الإسناد يصح الحديث، وقد صححه الحاكم ووافقه الذهبي إلا أنهما قالا: على شرط الشيخين! وفاتهما أن حرملة لم يرو له سوى مسلم.
    ↩
  133. . ويروى من وجوه، عَنْ حَبِيب بْن أَبِي ثَابِت، عَنِ ابْن عُمَر أَنَّهُ قَالَ: مَا آسى على شيء إلا أني لم أقاتل مع على الفئة الباغية. وقال الشَّعْبِيّ: ‌مَا ‌مات ‌مسروق ‌حتى تاب إلى الله عن تخلّفه عن القتال مع علي. ولهذه الأخبار طرق صحاح قد ذكرناها فِي موضعها.↩
  134. . وَقَالَ أَبُو عُمَرَ: رَوَى مِنْ وُجُوهٍ عَنْ حَبِيبِ بْنِ أَبِي ثَابِتٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، أَنَّهُ قَالَ: " مَا آمَنُ عَلَى شَيْءٍ إِلا أَنِّي لَمْ أُقَاتِلْ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الْفِئَةَ الْبَاغِيَةَ ". وقَالَ الشَّعْبِيّ: ‌ما ‌مات ‌مسروق ‌حتَّى تاب إِلَى اللَّه تَعَالى من تخلفه عَنِ القتال مَعَ عليّ.↩
  135. . حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ مُوسَى قَالَ: نا عِيسَى بْنُ شَاذَانَ قَالَ: نا يَحْيَى بْنُ قَزَعَةَ، مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ، كُوفِيُّ الْأَصْلِ قَالَ: نا عُمَرُ بْنُ أَبِي عَائِشَةَ الْمَدَنِيُّ قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ مِسْمَارٍ يَعْنِي مُهَاجِرًا مَوْلَى آلِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ يُذْكَرُ، عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصِ، أَنَّ عَمَّارَ بْنَ يَاسِرٍ قَالَ: لِسَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ: مَا لَكَ لَا تَخْرُجُ مَعَ عَلِيٍّ، أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ: «يَخْرُجُ قَوْمٌ مِنْ أُمَّتِي يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ ‌مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ، يَقْتُلُهُمْ ‌عَلِيُّ ‌بْنُ ‌أَبِي ‌طَالِبٍ، قَالَهَا ثَلَاثَ مِرَارٍ» قَالَ: إِي وَاللَّهِ، لَقَدْ سَمِعَتْهُ «وَلَكِنِّي أَحْبَبْتُ الْعُزْلَةَ حَتَّى أَجِدَ سَيْفًا يَقْطَعُ الْكَافِرَ، وَيَنْبُو عَنِ الْمُؤْمِنِ.↩
  136. . وَأَخْرَجَ الطَّبَرَانِيُّ فِي الْأَوْسَطِ مِنْ طَرِيقِ عَامِرِ بْنِ سَعْدٍ قَالَ قَالَ ‌عَمَّارٌ لِسَعْدٍ أَمَا سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ يَخْرُجُ أَقْوَامٌ مِنْ أُمَّتِي يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ ‌مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ يَقْتُلُهُمْ ‌عَلِيُّ ‌بْنُ ‌أَبِي ‌طَالِبٍ قَالَ إِي وَاللَّهِ.↩
  137. . فقط از باب نمونه اشاره می‌کنیم که در صحيح مسلم، ج3، ص113 ، ۴ روایت زیر پیای آمده است:
    150 - (1065) حَدَّثَنَا ‌شَيْبَانُ بْنُ فَرُّوخَ ، حَدَّثَنَا ‌الْقَاسِمُ - وَهُوَ ابْنُ الْفَضْلِ الْحُدَّانِيُّ - حَدَّثَنَا ‌أَبُو نَضْرَةَ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: « تَمْرُقُ مَارِقَةٌ عِنْدَ فُرْقَةٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، يَقْتُلُهَا أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ»
    151 - (1065) حَدَّثَنَا ‌أَبُو الرَّبِيعِ الزَّهْرَانِيُّ، ‌وَقُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ ، قَالَ قُتَيْبَةُ: حَدَّثَنَا ‌أَبُو عَوَانَةَ ، عَنْ ‌قَتَادَةَ ، عَنْ ‌أَبِي نَضْرَةَ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: « تَكُونُ فِي أُمَّتِي فِرْقَتَانِ، فَتَخْرُجُ مِنْ بَيْنِهِمَا مَارِقَةٌ يَلِي قَتْلَهُمْ أَوْلَاهُمْ بِالْحَقِّ »
    152 - (1065) حَدَّثَنَا ‌مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى ، حَدَّثَنَا ‌عَبْدُ الْأَعْلَى ، حَدَّثَنَا ‌دَاوُدُ ، عَنْ ‌أَبِي نَضْرَةَ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم قَالَ: « تَمْرُقُ مَارِقَةٌ فِي فُرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ فَيَلِي قَتْلَهُمْ أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ »
    153 - (1065) حَدَّثَنِي ‌عُبَيْدُ اللهِ الْقَوَارِيرِيُّ ، حَدَّثَنَا ‌مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ الزُّبَيْرِ ، حَدَّثَنَا ‌سُفْيَانُ ، عَنْ ‌حَبِيبِ بْنِ أَبِي ثَابِتٍ ، عَنِ ‌الضَّحَّاكِ الْمِشْرَقِيِّ ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم فِي حَدِيثٍ ذَكَرَ فِيهِ: « قَوْمًا يَخْرُجُونَ عَلَى فُرْقَةٍ مُخْتَلِفَةٍ يَقْتُلُهُمْ أَقْرَبُ الطَّائِفَتَيْنِ مِنَ الْحَقِّ »
    و نسائي در السنن الكبرى (ج7، ص469-47۱) (که یکی دیگر از صحاح سته اهل سنت است) بابی باز کرده با عنوان «‌‌ذِكْرُ قَوْلِ النَّبِيِّ ص: تَمْرُقُ مَارِقَةٌ مِنَ النَّاسِ سَيَلِي قَتْلَهُمْ أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ» و در آنجا این ۶ روایت را آورده است:
    8501 - أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْأَعْلَى قَالَ: حَدَّثَنَا دَاوُدُ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ: «تَمْرُقُ مَارِقَةٌ مِنَ النَّاسِ سَيَلِي قَتْلَهُمْ أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ»
    8502 - أَخْبَرَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ أَبِي نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: «سَتَكُونُ أُمَّتِي فِرْقَتَيْنِ، فَتَخْرُجُ مِنْ بَيْنَهُمَا مَارِقَةٌ يَلِي قَتْلَهَا أَوْلَاهُمَا بِالْحَقِّ»
    8503 - أَخْبَرَنَا عَمْرُو بْنُ عَلِيٍّ قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى قَالَ: حَدَّثَنَا عَوْفٌ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: «تَفْتَرِقُ أُمَّتِي فِرْقَتَيْنِ يَمْرُقُ بَيْنَهُمَا مَارِقَةٌ تَقْتُلُهُمْ أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ»
    8504 - أَخْبَرَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ عُبَيْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو الْغَيْلَانِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا بَهْزٌ، عَنِ الْقَاسِمِ وَهُوَ ابْنُ الْفَضْلِ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ، أَنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ: «تَمْرُقُ مَارِقَةٌ عِنْدَ فِرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ تَقْتُلُهَا أَوْلَى الطَّائِفَتَيْنِ بِالْحَقِّ»
    8505 - أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ: حَدَّثَنَا الْمُعْتَمِرُ قَالَ: سَمِعْتُ أَبِي قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نَضْرَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ، عَنْ نَبِيِّ اللهِ ص أَنَّهُ ذَكَرَ نَاسًا فِي أُمَّتِهِ يَخْرُجُونَ فِي فِرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ، سِيمَاهُمُ التَّحْلِيقُ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، هُمْ مِنْ شَرِّ الْخَلْقِ أَوْ هُمْ شَرُّ الْخَلْقِ، تَقْتُلُهُمْ أَدْنَى الطَّائِفَتَيْنِ إِلَى الْحَقِّ " قَالَ: وَقَالَ كَلِمَةً أُخْرَى قُلْتُ بَيْنِي وَبَيْنَهُ: مَا هِيَ؟ قَالَ: «وَأَنْتُمْ قَتَلْتُمُوهُمْ يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ»
    8506 - أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْأَعْلَى بْنُ وَاصِلِ بْنِ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَاضِرُ بْنُ الْمُوَرِّعِ قَالَ: حَدَّثَنَا الْأَجْلَحُ، عَنْ حَبِيبٍ، أَنَّهُ سَمِعَ الضَّحَّاكَ الْمَشْرِقِيَّ، يُحَدِّثُهُمْ وَمَعَهُمْ سَعِيدُ بْنُ جُبَيْرٍ وَمَيْمُونُ بْنُ أَبِي شَبِيبٍ وَأَبُو الْبَخْتَرِيِّ وَأَبُو صَالِحٍ، وَذَرٌّ الْهَمْدَانِيُّ وَالْحَسَنُ الْعُرَنِيُّ، أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا سَعِيدٍ الْخُدْرِيَّ يَرْوِي عَنْ رَسُولِ اللهِ ص فِي «قَوْمٍ يَخْرُجُونَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ، فَذَكَرَ مِنْ صَلَاتِهِمْ، وَزَكَاتِهِمْ، وَصَوْمِهِمْ يَمْرُقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، لَا يُجَاوِزُ الْقُرْآنُ تَرَاقِيَهُمْ يَخْرُجُونَ فِي فِرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ، يُقَاتِلُهُمْ أَقْرَبُ النَّاسِ إِلَى الْحَقِّ»
    ↩
  138. مثلا در السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص439 آمده است:
    907 - ثنا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ يَزِيدَ الصُّدَائِيُّ، ثنا أَبِي، عَنْ فِطْرٍ، عَنْ حَكِيمِ بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ النَّخَعِيِّ، عَنْ عَلْقَمَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، يَوْمَ النَّهْرَوَانِ يَقُولُ: «أُمِرْتُ بِقِتَالِ الْمَارِقِينَ، وَهَؤُلَاءِ الْمَارِقُونَ».
    ↩
  139. . مثلا در السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص441 آمده است
    911 - حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ، ثنا إِسْحَاقُ بْنُ إِدْرِيسَ، حَدَّثَنَا حُدَيْجٌ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ سُوَيْدِ بْنِ غَفَلَةَ، قَالَ: سَأَلْتُ عَلِيًّا عَنِ الْخَوَارِجِ، قَالَ: جَاءَ ذُو الثُّدَيَّةِ الْمَخْدَجِيُّ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم وَهُوَ يَقْسِمُ فَقَالَ: كَيْفَ تَقْسِمُ، وَاللَّهِ مَا تَعْدِلُ؟ فَقَالَ: «مَنْ يَعْدِلُ؟» قَالَ: فَهَمَّ بِهِ أَصْحَابُهُ، فَقَالَ: «دَعُوهُ، سَيَكْفِيكُمُوهُ غَيْرُكُمْ، يُقْتَلُ فِي الْفِئَةِ الْبَاغِيَةِ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، قِتَالُهُمْ حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ»
    و بسیاری از بزرگان اهل سنت مانند ماوردی (الحاوي الكبير، ج13، 104) و به تبع وی رویانی (بحر المذهب، ج12، ص382) که هر دو از بزرگان مذهب شافعی هستند چنین تطبیق کرده‌اند:
    ... فَرَجَعَ بَعْضُهُمْ وَبَقِيَ مِنْهُمْ نَحْوُ أَرْبَعَةِ آلَافٍ لَمْ يَرْجِعُوا، فَعَادَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ: سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ تَعَالَى إِلَيْهِمْ، فَلَنْ يُفْلِتَ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ، وَلَنْ يُقْتَلَ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ، فَسَارُوا مَعَهُ إِلَيْهِمْ فَقَتَلَهُمْ، وَأَفْلَتَ مِنْهُمْ ثَمَانِيَةٌ، وَقُتِلَ مِنْ أَصْحَابِ عَلِيٍّ تِسْعَةٌ، وَقَالَ: اطْلُبُوا لِي ذَا الثَّدِيَّةِ. فَرَأَوْهُ قَتِيلًا بَيْنَهُمْ، فَكَبَّرَ عَلِيٌّ وَقَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَ وَعْدَ رَسُولِهِ إِذْ قَالَ لِي: ‌تُقَاتِلُكَ ‌الْفِئَةُ ‌الْبَاغِيَةُ فِيهِمْ ذُو الثَّدِيَّةِ. فَهَذِهِ سِيرَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فِيهِمْ.
    ↩
  140. . برای مروری بر مهمترین مضامینی که در این احادیث آمده شاید مرور ۱۵ صفحه از کتاب السنة لابن أبي عاصم که از منابع معتبر اهل سنت است و در قرن سوم (م۲۷۸) تالیف شده جالب باشد که در اینجا اهم آنها تقدیم می‌شود:
    کتاب السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص439
    908 - ثنا أَبُو بَكْرٍ، ثنا عَلِيُّ بْنُ مُسْهِرٍ، عَنِ الشَّيْبَانِيِّ، عَنْ يَسِيرِ بْنِ عَمْرٍو، قَالَ: سَأَلْتُ سَهْلَ بْنَ حُنَيْفٍ: هَلْ سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَذْكُرُ هَؤُلَاءِ الْخَوَارِجِ؟ قَالَ: سَمِعْتُهُ وَأَشَارَ نَحْوَ الْمَشْرِقِ: «يَخْرُجُ مِنْهُ قَوْمٌ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ بِأَلْسِنَتِهِمْ لَا يَعْدُو تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص440
    910 - حَدَّثَنَا أَيُّوبُ بْنُ مُحَمَّدٍ أَبُو سُلَيْمَانَ الْوَزَّانُ، حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ، عَنِ الْجَرَّاحِ بْنِ مَلِيحٍ، حَدَّثَنِي أَبُو سُفْيَانَ الثَّوْرِيُّ، عَنِ ابْنِ أَبِي نُعْمٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ، قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ: أَتَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم بِذَهَبَةٍ وَتُرْبَتِهَا، وَكَانَ بَعَثَهُ مُصَدِّقًا إِلَى الْيَمَنِ، فَقَالَ: " أَقْسِمْهَا بَيْنَ أَرْبَعَةٍ: بَيْنَ الْأَقْرَعَ بْنَ حَابِسٍ، وَزِيدٍ الطَّائِيِّ، وَعُيَيْنَةَ بْنِ حِصْنٍ الْفَزَارِيِّ، وَعَلْقَمَةَ بْنِ عُلَاثَةَ الْعَامِرِيِّ. فَقَامَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَيْنَيْنِ، نَاتِئُ الْجَبِينِ، مُشْرِفُ الْجَبْهَةِ، مَحْلُوقٌ، فَقَالَ: وَاللَّهِ مَا عَدَلْتَ؟ فَقَالَ: «وَيْلَكَ مَنْ يَعْدِلُ إِذَا لَمْ أَعْدِلْ؟ إِنَّمَا أَتَأَلَّفُهُمْ.» فَأَقْبَلُوا عَلَيْهِ لِيَقْتُلُوهُ فَقَالَ: «اتْرُكُوهُ، فَإِنَّهُ مِنْ ضِئْضِئِ هَذَا، أَوْ مِنْ صِئْصِئِ هَذَا، قَوْمٌ يَخْرُجُونَ فِي آخِرِ الزَّمَانِ، يَقْتُلُونَ أَهْلَ الْإِسْلَامِ، وَيَتْرُكُونَ أَهْلَ الْأَوْثَانِ، لَئِنْ أَدْرَكْتُهُمْ لَأَقْتُلَنَّهُمْ قَتْلَ عَادٍ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص441
    911 - حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ، ثنا إِسْحَاقُ بْنُ إِدْرِيسَ، حَدَّثَنَا حُدَيْجٌ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ سُوَيْدِ بْنِ غَفَلَةَ، قَالَ: سَأَلْتُ عَلِيًّا عَنِ الْخَوَارِجِ، قَالَ: جَاءَ ذُو الثُّدَيَّةِ الْمَخْدَجِيُّ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم وَهُوَ يَقْسِمُ فَقَالَ: كَيْفَ تَقْسِمُ، وَاللَّهِ مَا تَعْدِلُ؟ فَقَالَ: «مَنْ يَعْدِلُ؟» قَالَ: فَهَمَّ بِهِ أَصْحَابُهُ، فَقَالَ: «دَعُوهُ، سَيَكْفِيكُمُوهُ غَيْرُكُمْ، يُقْتَلُ فِي الْفِئَةِ الْبَاغِيَةِ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، قِتَالُهُمْ حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص442
    912 - حَدَّثَنَا أَبُو مُوسَى، ثنا عَبْدُ الْوَهَّابِ الثَّقَفِيُّ، حَدَّثَنَا أَيُّوبُ، ح وَأَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، ثنا إِسْمَاعِيلُ ابْنُ عُلَيَّةَ، عَنْ أَيُّوبَ، عَنْ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَبِيْدَةَ، أَنَّ عَلِيًّا ذَكَرَ الْخَوَارِجَ فَقَالَ: «إِنَّ فِيهِمْ رَجُلًا مُخْدَجَ الْيَدِ، أَوْ مَثْدُونَ الْيَدِ، لَوْلَا أَنْ تَبْطَرُوا لَحَدَّثْتُكُمْ مَا وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ يَقْتُلُونَهُمْ عَلَى لِسَانِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ» قَالَ عُبَيْدَةُ: فَقُلْتُ: أَنْتَ سَمِعْتَهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ؟ قَالَ: إِي وَرَبِّ الْكَعْبَةِ مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلَاثًا. زَادَ عَبْدُ الْوَهَّابِ: «فِيهِمْ رَجُلٌ مُخْدَجُ أَوْ مَثْدُونُ الْيَدِ». قَالَ مُحَمَّدٌ: فَطُلِبَ ذَلِكَ بَعْدُ، فَوُجِدَ فِي الْقَتْلَى عِنْدَ أَحَدِ مَنْكِبَيْهِ كَهَيْئَةِ الثُّدِيِّ عَلَيْهِ شَعَرَاتٌ
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص442
    913 - ثنا أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي شَيْبَةَ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ فُضَيْلٍ، عَنْ عَاصِمِ بْنِ كُلَيْبٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ جَالِسًا عِنْدَ عَلِيٍّ وَهُوَ فِي بَعْضِ أَمْرِ النَّاسِ، إِذْ جَاءَهُ رَجُلٌ عَلَيْهِ بَعْضُ ثِيَابِ السَّفَرِ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَشَغَلَ عَلِيًّا مَا كَانَ فِيهِ مِنْ أَمْرِ النَّاسِ. قَالَ أَبِي: فَقُلْتُ لَهُ: مَا شَأْنُكَ؟ قَالَ: كُنْتُ حَاجًّا أَوْ مُعْتَمِرًا - قَالَ أَبِي: لَا أَدْرِي أَيَّ ذَلِكَ - فَمَرَرْتُ عَلَى عَائِشَةَ، فَقَالَتْ لِي، وَسَأَلَتْنِي عَنْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ الَّذِينَ خَرَجُوا فِيكُمْ يُقَالُ لَهُمُ الْحَرُورِيَّةُ؟ قَالَ: قُلْتُ: فِي مَكَانٍ يُقَالُ لَهُ: حَرُورَاءُ، فَسُمُّوا بِذَلِكَ الْحَرُورِيَّةَ، فَقَالَ: طُوبَى لِمَنْ شَهِدَ هَلَكَتَهُمْ. فَقَالَتْ: أَمَا وَاللَّهِ لَوْ سَأَلْتَ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَخَبَّرَكُمْ خَبَرَهُمْ. ثُمَّ جِئْتُ أَسْأَلُهُ عَنْ ذَلِكَ، قَالَ: وَقَدْ فَرَغَ عَلِيٌّ، فَقَالَ: أَيْنَ السَّائِلُ؟ فَقَامَ إِلَيْهِ، فَقَصَّ عَلَيْهِ مِثْلَ مَا قَصَّ عَلَيْنَا، فَأَهَلَّ وَكَبَّرَ، ثُمَّ أَهَلَّ وَكَبَّرَ، ثُمَّ قَالَ: إِنِّي دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم وَعِنْدَهُ عَائِشَةُ، فَقَالَ: «كَيْفَ أَنْتَ وَقَوْمٌ كَذَا وَكَذَا؟» فَقُلْتُ: اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ. قَالَ: ثُمَّ أَشَارَ بِيَدِهِ فَقَالَ: «قَوْمٌ يَخْرُجُونَ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، فِيهِمْ رَجُلٌ مُخْدَجُ الْيَدِ كَأَنَّهَا ثَدْيٌ حَبَشِيَّةٌ» أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ أَخْبَرْتُكُمْ أَنَّهُ فِيهِمْ فَأَتَيْتُمُونِي فَأَخْبَرْتُمُونِي أَنَّهُ لَيْسَ فِيهِمْ، فَحَلَفْتُ لَكُمْ أَنَّهُ فِيهِمْ، فَأَتَيْتُمُونِي تَسْتَحْيُونَهُ كَمَا نَعَتُّ لَكُمْ؟ قَالُوا: نَعَمْ. فَأَهَلَّ وَكَبَّرَ، وَقَالَ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص444
    915 - حَدَّثَنَا وَهْبُ بْنُ بَقِيَّةَ، ثنا عُمَرُ بْنُ يُونُسَ، ثنا عِكْرِمَةُ بْنُ عَمَّارٍ، عَنْ عَاصِمِ بْنِ شُمَيْخٍ الْغَيْلَانِيِّ، قَالَ: كُنْتُ أَحْبَبْتُ نَجْدَةَ الْحَرُورِيِّ وَأَحَبَّنِي، حَتَّى كَانَ يَقُولُ عَلَى الْمِنْبَرِ: يَا بَنِي غَيْلَانَ، أَعَجِزْتُمُونِي أَنْ تَكُونُوا مِثْلَ عَاصِمِ بْنِ شُمَيْخٍ. قَالَ: ثُمَّ خَرَجْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ، فَحَدَّثَنِي أَبُو سَعِيدٍ فِي عَشَرَةٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم مِمَّنِ ارْتَضَى، فِي بَيْتِي هَذَا أَنَّ عَلِيًّا قَالَ: الْتَمِسُوا لِيَ الْعَلَامَةَ الَّتِي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ. فَإِنِّي لَمْ أَكْذِبْ، وَلَنْ أُكْذَبَ، فَجِيءَ بِذِي الثُّدَيَّةِ، فَحُمِلَ عَلَى فَرَسٍ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ حِينَ رَأَى عَلَامَةَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم فِيهِمْ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص444
    916 - حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ حُمَيْدٍ، ثنا يَحْيَى بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَبِي غَنِيَّةَ، عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ أَبِي سُلَيْمَانَ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ، قَالَ: لَمَّا خَرَجَتِ الْخَوَارِجُ بِالنَّهْرَوَانِ، قَامَ عَلِيٌّ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي أَصْحَابِهِ، فَقَالَ : إِنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قَدْ خُلِّفُوا فِي كَذَا وَالْمَالِ، وَإِنِّي مُخْرِجٌ النَّاسَ، وَهُمْ أَدْنَى الْعَدُوِّ إِلَيْكُمْ، فَكَيْفَ تَسِيرُونَ إِلَى عَدُوِّكُمْ، وَأَنَا أَخَافُ أَنْ يَخْلُفَكُمْ هَؤُلَاءِ بِأَعْقَابِكُمْ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «يَخْرُجُ خَارِجَةٌ مِنْ أُمَّتِي، لَيْسَ صَلَوَاتُكُمْ إِلَى صَلَوَاتِهِمْ بِشَيْءٍ، وَلَا صِيَامُكُمْ إِلَى صِيَامِهِمْ بِشَيْءٍ، وَلَا قِرَاءَتُكُمْ إِلَى قِرَاءَتِهِمْ بِشَيْءٍ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ يَرَوْنَ أَنَّهُ لَهُمْ وَهُوَ عَلَيْهِمْ، لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، وَآيَةُ ذَلِكَ أَنَّ فِيهِمْ رَجُلًا لَهُ عَضُدٌ لَيْسَ لَهَا ذِرَاعٌ، عَلَيْهَا مِثْلُ حَلَمَةِ الثُّدِيِّ عَلَيْهَا شَعَرَاتٌ بِيضٌ» ، لَوْ يَعْلَمُ الْجَيْشُ الَّذِي يَسِيرُونَ إِلَيْهِمْ مَا قَضَى اللَّهُ لَهُمْ عَلَى لِسَانِ نَبِيِّهِمْ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، مَا نَكَلُوا عَنِ الْعَمَلِ، فَسِيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ، وَاللَّهِ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ تَكُونُوا هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ. قَالَ أَبُو سُلَيْمَانَ زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ: فَيُسَيِّرُنَا مَنْزِلًا مَنْزِلًا، حَتَّى قَالَ: أَحَدُنَا عَلَى قَنْطَرَةِ الدَّارَيْنِ. فَلَمَّا الْتَقَيْنَا قَامَ فِيهِمْ أَمِيرُهُمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَهْبٍ الرَّاسِبِيُّ، فَقَالَ: أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ، أَلَا لَمَا أَلْقَيْتُمْ سِلَاحَكُمْ، وَانْتَزَعْتُمُ السُّيُوفَ مِنْ جُفُونِهَا، ثُمَّ حَمَلْتُمْ حَمَلَةً وَاحِدَةً. قَالَ: فَشَجَرَهُمُ النَّاسُ بِرِمَاحِهِمْ، فَقُتِلُوا وَبَعْضُهُمْ قَرِيبٌ مِنْ بَعْضٍ، مَا أُصِيبَ مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَجُلٌ وَاحِدٌ، وَقَدْ كَانَتْ فِيهِمْ جِرَاحٌ. فَقَالَ عَلِيٌّ: الْتَمِسُوا هَذَا الرَّجُلَ. فَالْتَمَسُوهُ فَلَمْ يَجِدُوهُ. فَقَامَ عَلِيٌّ وَإِنَّا لَنَرَى عَلَى وَجْهِهِ كَآبَةً، حَتَّى أَتَى عَلَى كَتِيبَةٍ مِنَ النَّاسِ قَدْ رَكِبَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ، فَأَمَرَ بِهِمْ، فَفُرِّجُوا يَمِينًا وَشِمَالًا، فَوَجَدُوهُ مِمَّا يَلِي الْأَرْضَ مِنْهُمْ، فَقَالَ: اللَّهُ أَكْبَرُ، صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ. فَقَامَ إِلَيْهِ عُبَيْدَةُ السَّلَمَانِيُّ فَقَالَ: آللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَأَنْتَ سَمِعْتَ هَذَا الْحَدِيثَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ؟ فَقَالَ: إِي وَاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَأَنَا سَمِعْتُ هَذَا الْحَدِيثَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، يَقُولُ ذَلِكَ ثَلَاثًا، كُلُّ ذَلِكَ يَحْلِفُ
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص446
    917 - حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْفُرَاتِ الرَّازِيُّ، ثنا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ أَبِي سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ كُهَيْلٍ، حَدَّثَنِي زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ، أَنَّهُ كَانَ فِي الْجَيْشِ الَّذِينَ خَرَجُوا مَعَ عَلِيٍّ، الَّذِينَ سَارُوا إِلَى الْخَوَارِجِ، فَقَالَ عَلِيٌّ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «إِنَّهُ سَيَخْرُجُ مِنْ أُمَّتِي قَوْمٌ يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَيْسَ قِرَاءَتُكُمْ إِلَى قِرَاءَتِهِمْ بِشَيْءٍ، وَلَا صَلَوَاتُكُمْ إِلَى صَلَوَاتِهِمْ بِشَيْءٍ، وَلَا صِيَامُكُمْ إِلَى صِيَامِهِمْ بِشَيْءٍ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ يَرَوْنَ أَنَّهُ لَهُمْ وَهُوَ عَلَيْهِمْ، لَا يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ». لَوْ يَعْلَمُ الْجَيْشُ الَّذِينَ يُصِيبُونَ مَا لَهُمْ عَلَى لِسَانِ نَبِيِّهِمْ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، لَاتَّكَلُوا عَنِ الْعَمَلِ، وَآيَةُ ذَلِكَ أَنْ فِيهِمْ رَجُلًا لَهُ عَضُدٌ لَيْسَ لَهُ ذِرَاعٌ، عَلَى عَضُدِهِ مِثْلُ حَلَمَةِ الْمَرْأَةِ، عَلَى رَأْسِهِ شَعَرَاتٌ بِيضٌ، فَتَذْهَبُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ وَأَهْلِ الشَّامِ وَتَتْرُكُونَ هَؤُلَاءِ يَخْلُفُونَكُمْ فِي أَمْوَالِكُمْ وَذَرَارِيِّكُمْ. وَاللَّهِ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونُوا هَؤُلَاءَ الْقَوْمَ، فَإِنَّهُمْ قَدْ سَفَكُوا الدَّمَ الْحَرَامَ، وَأَغَارُوا عَلَى سَرْحِ النَّاسِ، فَسِيرُوا بِسْمِ اللَّهِ. قَالَ سَلَمَةُ بْنُ كُهَيْلٍ: فَنَزَّلَنِي زَيْدٌ مَنْزِلًا مَنْزِلًا، حَتَّى مَرَرْنَا عَلَى قَنْطَرَةٍ، وَلَقِيَنَا الْخَوَارِجَ، فَلَقِيَهُمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَهْبٍ، وَقَالَ: أَلْقُوا الرِّمَاحَ، وَسُلُّوا السُّيُوفَ، فَإِنِّي أَخْشَى أَنْ يُنَاشِدُوكُمْ كَمَا نَاشَدُوكُمْ يَوْمَ حَرُورَاءَ، فَرَجَعُوا وَسَلُّوا السُّيُوفَ، وَشَجَرَهُمُ النَّاسُ بِرِمَاحِهِمْ، حَتَّى قُتِلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ. قَالَ: وَلَمْ يُصَبْ يَوْمَئِذٍ مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَجُلَانِ. قَالَ: فَقَالَ عَلِيٌّ: اطْلُبُوا الْمُخْدَجَ. فَطَلَبُوهُ فَلَمْ يَجِدُوهُ. فَقَامَ عَلِيٌّ بِنَفْسِهِ، حَتَّى أَتَى قَوْمًا قُتِلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ فَقَالَ: أَخِّرُوهُمْ. فَوَجَدُوهُ مِمَّا يَلِي الْأَرْضَ. فَكَبَّرَ وَقَالَ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، فَقَامَ إِلَيْهِ عُبَيْدَةُ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، آللَّهِ لَسَمِعْتَ هَذَا الْحَدِيثَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ؟ فَقَالَ: إِي وَالَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ. قَالَ: فَاسْتَحْلَفَهُ ثَلَاثًا، كُلُّ ذَلِكَ يَحْلِفُ لَهُ
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص447
    919 - حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَارِثِ بْنُ عَبْدِ الصَّمَدِ، حَدَّثَنَا أَبِي، ثنا سُوَيْدٌ الْعِجْلِيُّ صَاحِبُ الْقَصَبِ، ثنا أَبُو مُؤْمِنٍ الْوَاثِلِيُّ، قَالَ: شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ حِينَ قَتَلَ الْحَرُورِيَّةَ، فَقَالَ: " انْظُرُوا فِي الْقَتْلَى رَجُلًا يَدُهُ كَأَنَّهَا ثَدْيُ الْمَرْأَةِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم أَخْبَرَنِي أَنِّي صَاحِبُهُ. فَقَلَبُوا الْقَتْلَى، فَلَمْ يَجِدُوهُ. قَالَ: فَقَالَ لَهُمْ عَلِيٌّ: انْظُرُوا. قَالَ: وَتَحْتَ نَخْلَةٍ سَبْعَةُ نَفَرٍ، فَقَلَبُوا فَنَظَرُوا، فَإِذَا هُوَ فِيهِ، فَرَأَيْتُ جِيءَ بِهِ فِي رِجْلِهِ حَبْلٌ أَسْوَدٌ أُلْقِيَ بَيْنَ يَدَيْهِ. فَخَرَّ عَلِيٌّ سَاجِدًا وَقَالَ: أَبْشِرُوا قَتْلَاكُمْ فِي الْجَنَّةِ، وَقَتْلَاهُمْ فِي النَّارِ "»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص448
    920 - ثنا ابْنُ أَبِي عُمَرَ، ثنا سُفْيَانُ، عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ أَبِي الْعَبَّاسِ، سَمِعَ أَبَا الطُّفَيْلِ، يُحَدِّثُ عَنْ بَكْرِ بْنِ قِرْوَاشٍ، عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: ذَكَرَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم ذَا الثُّدَيَّةِ، فَقَالَ: " شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ، رَاعِي الْخَيْلِ، أَوْ رَاعِي الْجَبَلِ، يَحْتَدِرُهُ رَجُلٌ مِنْ بَجِيلَةَ يُقَالُ لَهُ: الْأَشْهَبُ، أَوِ ابْنُ الْأَشْهَبِ، عَلَامَتُهُ فِي قَوْمِهِ ظُلْمَةٌ ". قَالَ سُفْيَانُ: أَخْبَرَنِي عَمَّارٌ الدُّهْنِيُّ: فَاحْتَدَرَهُ رَجُلٌ مِنَّا يُقَالُ لَهُ الْأَشْهَبُ، أَوِ ابْنُ الْأَشْهَبِ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص449
    923 - حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ، ثنا يَحْيَى بْنُ آدَمَ، ثنا يَزِيدُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ، ثنا إِسْحَاقُ بْنُ رَاشِدٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، وَالضَّحَّاكِ بْنِ قَيْسٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، قَالَ: بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقْسِمُ مَغَانِمَ حُنَيْنٍ، فَأَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي تَمِيمٍ، يُقَالُ لَهُ: ذُو الْخُوَيْصِرَةِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ اعْدِلْ فَقَالَ لَهُ: «خِبْتَ وَخَسِرْتَ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ». ثُمَّ قَالَ عُمَرُ: دَعْنِي أَقْتُلْهُ. فَقَالَ: «إِنَّ لِهَذَا أَصْحَابًا يَخْرُجُونَ عِنْدَ اخْتِلَافٍ فِي النَّاسِ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، وَآيَتُهُمْ رَجُلٌ مِنْهُمْ كَأَنَّ يَدَهُ ثَدْيُ الْمَرْأَةِ، وَكَأَنَّهَا بِضْعَةٌ تَدَرْدَرُ» قَالَ: فَقَالَ أَبُو سَعِيدٍ: سَمِعَ أُذُنَيَّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَبَصُرَ عَيْنِي مَعَ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، حِينَ قَتَلَهُمْ، ثُمَّ اسْتَخْرَجَهُ حَتَّى نَظَرْتُ إِلَيْهِ
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص450
    924 - ثنا هِشَامُ بْنُ عَمَّارٍ، ثنا عَبْدُ الْحَمِيدِ بْنُ أَبِي الْعِشْرِينَ، عَنِ الْأَوْزَاعِيِّ، حَدَّثَنِي الزُّهْرِيُّ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، وَالضَّحَّاكِ بْنِ قَيْسٍ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، قَالَ: بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم ذَاتَ يَوْمٍ يَقْسِمُ قَسْمًا، فَقَالَ لَهُ ذُو الْخُوَيْصِرَةِ رَجُلٌ مِنْ بَنِي تَمِيمٍ: يَا رَسُولَ اللَّهِ اعْدِلْ قَالَ: «وَيْحَكَ، وَمَنْ يَعْدِلُ إِذَا لَمْ أَعْدِلْ؟». فَقَامَ عُمَرُ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ دَعْنِي، ائْذَنْ لِي فَلِأَضْرِبَ عُنُقَهُ. فَقَالَ: «لَا، إِنَّ لَهُ أَصْحَابًا يَحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلَاتَهُ عِنْدَ صَلَاتِهِمْ، وَصِيَامَهُ مَعَ صِيَامِهِمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، يَنْظُرُ إِلَى نَصْلِهِ فَلَا يُوجَدُ شَيْءٌ، ثُمَّ يَنْظُرُ فَوْقَهُ فَلَا يُوجَدُ شَيْءٌ، سَبَقَ الْفَرْثَ وَالدَّمَ، يَخْرُجُونَ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ النَّاسِ، آيَتُهُمْ رَجُلٌ أَدْعَجُ إِحْدَى يَدَيْهِ مِثْلُ ثَدْيِ الْمَرْأَةِ، أَوْ كَالْبَضْعَةِ تَدَرْدَرُ» وَقَالَ أَبُو سَعِيدٍ: أَشْهَدُ لَسَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَأَشْهَدُ أَنِّي كُنْتُ مَعَ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ حِينَ قَتَلَهُمْ، فَالْتُمِسَ فِي الْقَتْلَى، فَأُتِيَ بِهِ عَلَى النَّعْتِ الَّذِي نَعَتَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ
    925 - ثنا ابْنُ أَبِي عُمَرَ، ثنا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُعَاذٍ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم نَحْوَهُ، وَقَالَ: «وَآيَتُهُمْ رَجُلٌ أَسْوَدُ إِحْدَى يَدَيْهِ مِثْلُ ثَدْيِ الْمَرْأَةِ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص452
    927 - حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ، ثنا عَفَّانُ، ثنا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ السَّائِبِ، عَنْ بِلَالِ بْنِ بُقْطُرٍ، عَنْ أَبِي بَكْرَةَ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم أُتِيَ بِدَنَانِيرَ، فَقَسَمَهَا، فَكُلَّمَا قَبَضَ قَبْضَةً نَظَرَ عَنْ يَمِينِهِ كَأَنَّهُ يُؤَامِرُ أَحَدًا. وَقَالَ حَمَّادٌ: وَعِنْدَهُ رَجُلٌ أَسْوَدُ مَطْمُومُ الشَّعْرِ، عَلَيْهِ ثَوْبَانِ أَبْيَضَانِ، بَيْنَ عَيْنَيْهِ أَثَرُ السُّجُودِ، فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ مَا عَدَلْتَ مُنْذُ الْيَوْمِ فِي الْقِسْمَةِ، قَالَ: فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم وَقَالَ: «مَنْ يَعْدِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي؟». فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلَا نَقْتُلُهُ؟ قَالَ: «لَا، إِنَّ هَذَا وَأَصْحَابَهُ يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، لَا يَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ بِشَيْءٍ»
    السنة لابن أبي عاصم، ج2، ص452
    928 - حَدَّثَنَا أَبُو حَاتِمٍ، ثنا أَصْبُغُ بْنُ الْفَرَجِ، ثنا ابْنُ وَهْبٍ، ثنا عَمْرُو بْنُ الْحَارِثِ، عَنْ بُكَيْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْأَشَجِّ، عَنْ بُسْرِ بْنِ سَعِيدٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي رَافِعٍ، أَنَّ الْحَرُورِيَّةَ هَاجَتْ وَهُوَ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَقَالُوا: لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ. فَقَالَ عَلِيٌّ: كَلِمَةُ حَقٍّ أُرِيدَ بِهَا بَاطِلٌ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم وَصَفَ نَاسًا وَأَشَارَ إِلَى خَلْفِهِ: «مِنْ أَبْغَضِ خَلْقِ اللَّهِ إِلَيْهِ، فِيهِمْ أَسْوَدُ إِحْدَى يَدَيْهِ طُبْيُ شَاةٍ، أَوْ حَلَمَةُ ثَدْيٍ» قَالَ عُبَيْدُ اللَّهِ: وَأَنَا حَاضِرٌ ذَلِكَ مِنْ أُمُورِهِمْ، وَقَوْلَ عَلِيٍّ فِيهِمْ
    ↩
  141. . 148 - (1064) حَدَّثَنِي ‌أَبُو الطَّاهِرِ، أَخْبَرَنَا ‌عَبْدُ اللهِ بْنُ وَهْبٍ، أَخْبَرَنِي ‌يُونُسُ، عَنِ ‌ابْنِ شِهَابٍ، أَخْبَرَنِي ‌أَبُو سَلَمَةَ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ ‌أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، (ح) وَحَدَّثَنِي ‌حَرْمَلَةُ بْنُ يَحْيَى، ‌وَأَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْفِهْرِيُّ قَالَا: أَخْبَرَنَا ‌ابْنُ وَهْبٍ، أَخْبَرَنِي ‌يُونُسُ، عَنِ ‌ابْنِ شِهَابٍ، أَخْبَرَنِي ‌أَبُو سَلَمَةَ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، ‌وَالضَّحَّاكُ الْهَمْدَانِيُّ، أَنَّ ‌أَبَا سَعِيدٍ الْخُدْرِيَّ قَالَ:...↩
  142. . 156 - (1066) حَدَّثَنَا ‌عَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ، حَدَّثَنَا ‌عَبْدُ الرَّزَّاقِ بْنُ هَمَّامٍ، حَدَّثَنَا ‌عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ أَبِي سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا ‌سَلَمَةُ بْنُ كُهَيْلٍ، حَدَّثَنِي ‌زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ الْجُهَنِيُّ « أَنَّهُ كَانَ فِي الْجَيْشِ الَّذِينَ كَانُوا مَعَ ‌عَلِيٍّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ الَّذِينَ سَارُوا إِلَى الْخَوَارِجِ فَقَالَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص يَقُولُ: يَخْرُجُ قَوْمٌ مِنْ أُمَّتِي يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَيْسَ قِرَاءَتُكُمْ إِلَى قِرَاءَتِهِمْ بِشَيْءٍ، وَلَا صَلَاتُكُمْ إِلَى صَلَاتِهِمْ بِشَيْءٍ، وَلَا صِيَامُكُمْ إِلَى صِيَامِهِمْ بِشَيْءٍ، يَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُ لَهُمْ وَهُوَ عَلَيْهِمْ، لَا تُجَاوِزُ صَلَاتُهُمْ تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، لَوْ يَعْلَمُ الْجَيْشُ الَّذِينَ يُصِيبُونَهُمْ مَا قُضِيَ لَهُمْ عَلَى لِسَانِ نَبِيِّهِمْ ص لَاتَّكَلُوا عَنِ الْعَمَلِ، وَآيَةُ ذَلِكَ أَنَّ فِيهِمْ رَجُلًا لَهُ عَضُدٌ وَلَيْسَ لَهُ ذِرَاعٌ، عَلَى رَأْسِ عَضُدِهِ مِثْلُ حَلَمَةِ الثَّدْيِ عَلَيْهِ شَعَرَاتٌ بِيضٌ فَتَذْهَبُونَ إِلَى مُعَاوِيَةَ وَأَهْلِ الشَّامِ وَتَتْرُكُونَ هَؤُلَاءِ يَخْلُفُونَكُمْ فِي ذَرَارِيِّكُمْ، وَأَمْوَالِكُمْ، وَاللهِ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونُوا هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ، فَإِنَّهُمْ قَدْ سَفَكُوا الدَّمَ الْحَرَامَ وَأَغَارُوا فِي سَرْحِ النَّاسِ، فَسِيرُوا عَلَى اسْمِ اللهِ، قَالَ سَلَمَةُ بْنُ كُهَيْلٍ فَنَزَّلَنِي زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ مَنْزِلًا، حَتَّى قَالَ: مَرَرْنَا عَلَى قَنْطَرَةٍ فَلَمَّا الْتَقَيْنَا وَعَلَى الْخَوَارِجِ يَوْمَئِذٍ عَبْدُ اللهِ بْنُ وَهْبٍ الرَّاسِبِيُّ فَقَالَ: لَهُمْ أَلْقُوا الرِّمَاحَ، وَسُلُّوا سُيُوفَكُمْ مِنْ جُفُونِهَا، فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ يُنَاشِدُوكُمْ كَمَا نَاشَدُوكُمْ يَوْمَ حَرُورَاءَ فَرَجَعُوا فَوَحَّشُوا بِرِمَاحِهِمْ، وَسَلُّوا السُّيُوفَ، وَشَجَرَهُمُ النَّاسُ بِرِمَاحِهِمْ، قَالَ: وَقُتِلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ، وَمَا أُصِيبَ مِنَ النَّاسِ يَوْمَئِذٍ إِلَّا رَجُلَانِ فَقَالَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: الْتَمِسُوا فِيهِمُ الْمُخْدَجَ، فَالْتَمَسُوهُ فَلَمْ يَجِدُوهُ، فَقَامَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ بِنَفْسِهِ حَتَّى أَتَى نَاسًا قَدْ قُتِلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ قَالَ: أَخِّرُوهُمْ فَوَجَدُوهُ مِمَّا يَلِي الْأَرْضَ فَكَبَّرَ، ثُمَّ قَالَ: صَدَقَ اللهُ وَبَلَّغَ رَسُولُهُ، قَالَ: فَقَامَ إِلَيْهِ عَبِيدَةُ السَّلْمَانِيُّ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ اللهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَسَمِعْتَ هَذَا الْحَدِيثَ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص فَقَالَ: إِي وَاللهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ حَتَّى اسْتَحْلَفَهُ ثَلَاثًا وَهُوَ يَحْلِفُ لَهُ.»↩
  143. . 157 - (1066) حَدَّثَنِي ‌أَبُو الطَّاهِرِ، ‌وَيُونُسُ بْنُ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَا: أَخْبَرَنَا ‌عَبْدُ اللهِ بْنُ وَهْبٍ، أَخْبَرَنِي ‌عَمْرُو بْنُ الْحَارِثِ، عَنْ ‌بُكَيْرِ بْنِ الْأَشَجِّ، عَنْ ‌بُسْرِ بْنِ سَعِيدٍ، عَنْ ‌عُبَيْدِ اللهِ بْنِ أَبِي رَافِعٍ مَوْلَى رَسُولِ اللهِ ص « أَنَّ الْحَرُورِيَّةَ لَمَّا خَرَجَتْ وَهُوَ مَعَ ‌عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالُوا: لَا حُكْمَ إِلَّا لِلهِ، قَالَ عَلِيٌّ: كَلِمَةُ حَقٍّ أُرِيدَ بِهَا بَاطِلٌ، إِنَّ رَسُولَ اللهِ ص وَصَفَ نَاسًا إِنِّي لَأَعْرِفُ صِفَتَهُمْ فِي هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ الْحَقَّ بِأَلْسِنَتِهِمْ، لَا يَجُوزُ هَذَا مِنْهُمْ (وَأَشَارَ إِلَى حَلْقِهِ) مِنْ أَبْغَضِ خَلْقِ اللهِ إِلَيْهِ، مِنْهُمْ أَسْوَدُ إِحْدَى يَدَيْهِ طُبْيُ شَاةٍ، أَوْ حَلَمَةُ ثَدْيٍ فَلَمَّا قَتَلَهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: انْظُرُوا، فَنَظَرُوا، فَلَمْ يَجِدُوا شَيْئًا، فَقَالَ: ارْجِعُوا، فَوَاللهِ مَا كَذَبْتُ وَلَا كُذِبْتُ مَرَّتَيْنِ، أَوْ ثَلَاثًا، ثُمَّ وَجَدُوهُ فِي خَرِبَةٍ، فَأَتَوْا بِهِ حَتَّى وَضَعُوهُ بَيْنَ يَدَيْهِ، قَالَ عُبَيْدُ اللهِ: وَأَنَا حَاضِرُ ذَلِكَ مِنْ أَمْرِهِمْ وَقَوْلِ عَلِيٍّ فِيهِمْ» زَادَ يُونُسُ فِي رِوَايَتِهِ قَالَ بُكَيْرٌ: وَحَدَّثَنِي رَجُلٌ عَنِ ابْنِ حُنَيْنٍ أَنَّهُ قَالَ: رَأَيْتُ ذَلِكَ الْأَسْوَدَ.↩
  144. . این مطلب که حضرت علی ع دستور داد که بگردند و جسد وی را پیدا کنند و وقتی پیدا شد ایشان سجده شکر گذاشت در بسیاری از منابع اهل سنت اشاره شده است؛ مثلا در مصنف عبد الرزاق، ج4، ص89 آمده است:
    [6137] أخبرنا عَبْدُ الرَّزاقِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا الثَّوْرِيُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ، عَنْ أَبِي مُوسَى الْهَمْدَانِيِّ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِيٍّ يَوْمَ النَّهْرَوَانِ، فَقَالَ: الْتَمِسُوا ذَا الثُّدَيَّةِ، فَالْتَمَسُوهُ، فَجَعَلُوا لَا يَجِدُونَهُ، فَجَعَلَتْ تَعْرَقُ جَبِينُ عَلِيٍّ، وَيَقُولُ: وَاللَّهِ مَا كَذَبْتُ، وَلَا كُذِبْتُ فَالْتَمِسُوهُ، قَالَ: فَوَجَدْنَاهُ فِي دَالِيَةٍ، أَوْ جَدْوَلٍ تَحْتَ قَتْلَى، فَأُتيَ بِهِ عَلِيٌّ، فَخَرَّ سَاجِدًا.
    ↩
  145. . وَأَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ الصُّوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَكَّارٍ قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ زَكَرِيَّا، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ قَالَ:
    سَأَلْتُ سَعِيدَ بْنَ جُبَيْرٍ، عَنْ أَصْحَابِ النَّهَرِ،؟ فَقَالَ: حَدَّثَنِي مَسْرُوقٌ، قَالَ:
    سَأَلَتْنِي عَائِشَةُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا فَقَالَتْ: «هَلْ أَبْصَرْتَ أَنْتَ الرَّجُلَ الَّذِي يَذْكُرُونَ ذَا الثُّدَيَّةِ؟»
    قَالَ: قُلْتُ لَمْ أَرَهْ، وَلَكِنْ قَدْ شَهِدَ عِنْدِي مَنْ قَدْ رَآهُ، قَالَتْ «فَإِذَا قَدِمْتَ الْأَرْضَ فَاكْتُبْ إِلَيَّ بِشَهَادَةِ نَفَرٍ قَدْ رَأَوْهُ أُمَنَاءَ» فَجِئْتُ وَالنَّاسُ أَشْيَاعٌ قَالَ: فَكَلَّمْتُ مِنْ كُلِّ سَبْعَ عَشْرَةَ مِمَّنْ قَدْ رَآهُ قَالَ: فَقُلْتُ: كُلُّ هَؤُلَاءِ عَدْلٌ رِضًى
    فَقَالَتْ: «قَاتَلَ اللَّهُ فُلَانًا، فَإِنَّهُ كَتَبَ إِلَيَّ أَنَّهُ أَصَابَهُ بِمِصْرَ».
    قَالَ إِسْمَاعِيلُ: قَالَ يَزِيدُ: وَحَدَّثَنِي مَنْ سَمِعَ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا تَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ: «إِنَّهُمْ شِرَارُ أُمَّتِي يَقْتُلُهُمْ خِيَارُ أُمَّتِي» قَالَتْ: وَمَا كَانَ بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ إِلَّا مَا كَانَ بَيْنَ الْمَرْأَةِ وَأَحْمَائِهَا.
    ↩
  146. . أَنْبَأَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ الصُّوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَكَّارٍ ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ زَكَرِيَّا ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ قَالَ: سَأَلْتُ: سَعِيدَ بْنَ جُبَيْرٍ عَنْ أَصْحَابِ النَّهْرِ؟ فَقَالَ: ثنا مَسْرُوقٌ قَالَ: سَأَلَتْنِي عَائِشَةُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا عَنْهُمْ ، فَقَالَتْ: هَلْ أَبْصَرْتَ أَنْتَ الرَّجُلَ الَّذِي يَذْكُرُونَ ذَا الثُّدَيَّةَ؟ قَالَ: قُلْتُ: لَمْ أَرَهْ ، وَلَكِنْ قَدْ شَهِدَ عِنْدِي مَنْ قَدْ رَآهُ قَالَتْ: فَإِذَا قَدِمْتَ الْأَرْضَ فَاكْتُبْ إِلَيَّ بِشَهَادَةِ نَفَرٍ قَدْ رَأَوْهُ أُمَنَاءَ قَالَ: فَجِئْتُ وَالنَّاسُ أَشْيَاعٌ قَالَ: فَكَلَّمْتُ مِنْ كُلٍّ سَبْعَ عَشْرَةَ مِمَّنْ قَدْ رَآهُ قَالَ: فَقُلْتُ: كُلُّ هَؤُلَاءِ عَدْلٌ رِضًى ، فَقَالَتْ: قَاتَلَ اللَّهُ فُلَانًا فَإِنَّهُ كَتَبَ إِلَيَّ أَنَّهُ أَصَابَهُ بِمِصْرَ. قَالَ إِسْمَاعِيلُ: قَالَ يَزِيدُ: وَحَدَّثَنِي مَنْ ، سَمِعَ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا تَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم يَقُولُ: «إِنَّهُمْ شِرَارُ أُمَّتِي ، يَقْتُلُهُمْ خِيَارُ أُمَّتِي» ثُمَّ قَالَتْ: مَا كَانَ بَيْنِي وَبَيْنَهُ إِلَّا مَا كَانَ بَيْنَ الْمَرْأَةِ وَأَحْمَائِهَا.↩
  147. . حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنْ مُغِيْرَة، عَنِ الشَّعْبِيّ، قَالَ: لَمَّا أَتَى مَسْرُوقٌ عَائِشَةَ بِخَبَرِ ذِي الثُّدَيَّةِ؛ أَنَّ عَلِيًّا قتَلَه وأصحابَهُ واستبان لها ذلك قالت ما كنت [أخال … إِلا] عَلِيّ بْن أَبِي طَالِبٍ.↩
  148. . وَقَالَ الْهَيْثَمُ بْنُ عَدِيٍّ: حَدَّثَنِي إِسْرَائِيلُ، عَنْ يُونُسَ، عَنْ جَدِّهِ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ، عَنْ رَجُلٍ، عَنْ عَائِشَةَ قَالَ: بَلَغَنَا قَتْلُ عَلِيٍّ الْخَوَارِجَ فَقَالَتْ: قَتَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ شَيْطَانَ الرَّدْهَةِ. تَعْنِي الْمُخْدَجَ.
    وَقَالَ الْبَزَّارُ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَارَةَ بْنِ صُبَيْحٍ، ثَنَا سَهْلُ بْنُ عَامِرٍ الْبَجَلِيُّ، ثَنَا أَبُو خَالِدٍ، عَنْ مُجَالِدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: ذَكَرَ رَسُولُ اللَّهِ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، الْخَوَارِجَ فَقَالَ: شِرَارُ أُمَّتِي يَقْتُلُهُمْ خِيَارُ أُمَّتِي.
    قَالَ: وَحَدَّثَنَاهُ إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعِيدٍ، ثَنَا حُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ قَرْمٍ، ثَنَا عَطَاءُ بْنُ السَّائِبِ، عَنْ أَبِي الضُّحَى، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، عَنِ النَّبِيِّ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَذَكَرَ نَحْوَهُ. قَالَ: فَرَأَيْتُ عَلِيًّا قَتَلَهُمْ، وَهُمْ أَصْحَابُ النَّهْرَوَانِ.. ثُمَّ قَالَ الْبَزَّارُ: لَا نَعْلَمُ رَوَى عَطَاءٌ، عَنْ أَبِي الضُّحَى، عَنْ مَسْرُوقٍ إِلَّا هَذَا الْحَدِيثَ، وَلَا نَعْلَمُ رَوَاهُ عَنْ عَطَاءٍ إِلَّا سُلَيْمَانُ بْنُ قَرْمٍ.
    قُلْتُ وَسُلَيْمَانُ بْنُ قَرْمٍ قَدْ تَكَلَّمُوا فِيهِ، وَلَكِنَّ الْإِسْنَادَ الْأَوَّلَ يَشْهَدُ لَهُ كَمَا أَنَّ هَذَا يَشْهَدُ لِذَاكَ فَهُمَا مُتَعَاضِدَانِ، وَهُوَ غَرِيبٌ مِنْ حَدِيثِ عَائِشَةَ، وَقَدْ تَقَدَّمَ فِي حَدِيثِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَدَّادٍ، عَنْ عَلِيٍّ مَا يَدُلُّ عَلَى أَنَّ عَائِشَةَ اسْتَغْرَبَتْ حَدِيثَ الْخَوَارِجِ وَلَا سِيَّمَا خَبَرَ ذِي الثُّدَيَّةِ كَمَا تَقَدَّمَ، وَإِنَّمَا أَوْرَدْنَا هَذِهِ الطُّرُقَ كُلَّهَا ; لِيَعْلَمَ الْوَاقِفُ عَلَيْهَا أَنْ ذَلِكَ حَقٌّ وَصِدْقٌ وَهُوَ مِنْ أَكْبَرِ دَلَالَاتِ النُّبُوَّةِ، كَمَا ذَكَرَهُ غَيْرُ وَاحِدٍ مِنَ الْأَئِمَّةِ فِي دَلَائِلِ النُّبُوَّةِ. وَاللَّهُ تَعَالَى أَعْلَمُ. وَقَدْ سَأَلَتْ عَائِشَةُ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا، بَعْدَ ذَلِكَ عَنْ خَبَرِ ذِي الثُّدَيَّةِ فَتَيَقَّنَتْهُ مِنْ طُرُقٍ مُتَعَدِّدَةٍ.
    وَقَالَ الْحَافِظُ أَبُو بَكْرٍ الْبَيْهَقِيُّ فِي " الدَّلَائِلِ ": أَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحَافِظُ، أَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَامِرٍ الْكِنْدِيُّ بِالْكُوفَةِ مِنْ أَصْلِ سَمَاعِهِ، ثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ الْكَاتِبُ، حَدَّثَنِي عَمْرُو بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبَانَ بْنِ صَالِحٍ قَالَ: هَذَا كِتَابُ جَدِّي مُحَمَّدِ بْنِ أَبَانَ فَقَرَأْتُ فِيهِ: حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ الْحُرِّ، حَدَّثَنِي الْحَكَمُ بْنُ عُتَيْبَةَ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي السَّفَرِ، عَنْ عَامِرٍ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ قَالَ: قَالَتْ عَائِشَةُ: عِنْدَكَ عِلْمٌ مِنْ ذِي الثُّدِيَّةِ الَّذِي أَصَابَهُ عَلِيٌّ فِي الْحَرُورِيَّةِ؟ قُلْتُ: لَا. قَالَتْ: فَاكْتُبْ لِي بِشَهَادَةِ مَنْ شَهِدَهُمْ. فَرَجَعْتُ إِلَى الْكُوفَةِ - وَبِهَا يَوْمَئِذٍ أَسْبَاعٌ - فَكَتَبْتُ شَهَادَةَ عَشَرَةٍ مِنْ كُلِّ سَبْعٍ، ثُمَّ أَتَيْتُهَا بِشَهَادَتِهِمْ فَقَرَأْتُهَا عَلَيْهَا، قَالَتْ: أَكُلُّ هَؤُلَاءِ عَايَنُوهُ؟ قُلْتُ: لَقَدْ سَأَلْتُهُمْ فَأَخْبَرُونِي بِأَنَّ كُلَّهُمْ قَدْ عَايَنَهُ. فَقَالَتْ: لَعَنَ اللَّهُ فُلَانًا ; فَإِنَّهُ كَتَبَ إِلَيَّ أَنَّهُ أَصَابَهُمْ بِنِيلِ مِصْرَ. ثُمَّ أَرْخَتْ عَيْنَيْهَا فَبَكَتْ فَلَمَّا سَكَنَتْ عَبْرَتُهَا قَالَتْ: رَحِمَ اللَّهُ عَلِيًّا! لَقَدْ كَانَ عَلَى الْحَقِّ، وَمَا كَانَ بَيْنِي وَبَيْنَهُ إِلَّا كَمَا يَكُونُ بَيْنَ الْمَرْأَةِ وَأَحْمَائِهَا.
    ↩
  149. . در مسند ابی یعلی این واقعه از قول یکی از حضار در آن مجلس روایت شده است:
    474 - حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ أَبِي إِسْرَائِيلَ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ سُلَيْمٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ خُثَيْمٍ، عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عِيَاضِ بْنِ عَمْرٍو الْقَارِيِّ، أَنَّهُ جَاءَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ شَدَّادٍ، فَدَخَلَ عَلَى ‌عَائِشَةَ، وَنَحْنُ عِنْدَهَا جُلُوسٌ مَرْجِعَهُ مِنَ الْعِرَاقِ لَيَالِيَ قُتِلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، فَقَالَتْ لَهُ: يَا ابْنَ شَدَّادِ بْنِ الْهَادِ هَلْ أَنْتَ صَادِقِي عَمَّا أَسْأَلُكَ عَنْهُ؟ حَدِّثْنِي عَنِ الْقَوْمِ الَّذِينَ قَتْلَهُمْ عَلِيٌّ، قَالَ: وَمَا لِي لَا أَصْدُقُكِ؟، قَالَتْ: فَحَدِّثْنِي، عَنْ قِصَّتِهِمْ، قَالَ: فَإِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ لَمَّا كَاتَبَ مُعَاوِيَةَ وَحَكَمَ الْحَكَمَانِ خَرَجَ عَلَيْهِ ثَمَانِيَةُ آلَافٍ مِنْ قُرَّاءِ النَّاسِ، فَنَزَلُوا بِأَرْضٍ يُقَالُ لَهَا حَرُورَاءُ مِنْ جَانِبِ الْكُوفَةِ، وَأَنَّهُمْ عَتَبُوا عَلَيْهِ، فَقَالُوا: انْسَلَخْتَ مِنْ قَمِيصٍ كَسَاكَهُ اللَّهُ ، وَاسْمٍ سَمَّاكَ اللَّهُ بِهِ، ثُمَّ انْطَلَقْتَ فَحَكَّمْتَ فِي دِينِ اللَّهِ فَلَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ، فَلَمَّا بَلَغَ عَلِيًّا مَا عَتَبُوا عَلَيْهِ وَفَارَقُوهُ عَلَيْهِ، أَمَرَ مُؤَذِّنًا فَأَذَّنَّ أَنْ لَا يَدْخُلَنَّ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَّا مَنْ قَدْ حَمَلَ الْقُرْآنَ، فَلَمَّا امْتَلَأَتِ الدَّارُ مِنْ قُرَّاءِ النَّاسِ دَعَا بِمُصْحَفِ إِمَامٍ عَظِيمٍ فَوَضَعَهُ عَلِيٌّ بَيْنَ يَدَيْهِ فَطَفِقَ يَصُكُّهُ بِيَدِهِ وَيَقُولُ: أَيُّهَا الْمُصْحَفُ حَدِّثِ النَّاسَ، فَنَادَاهُ النَّاسُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا تَسْأَلُ عَنْهُ إِنَّمَا هُوَ مِدَادٌ فِي وَرَقٍ، وَنَحْنُ نَتَكَلَّمُ بِمَا رَأَيْنَا مِنْهُ، فَمَا تُرِيدُ؟ قَالَ: أَصْحَابُكُمْ أُولَاءِ الَّذِينَ خَرَجُوا بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ كِتَابُ اللَّهِ، يَقُولُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ فِي امْرَأَةٍ وَرَجُلٍ: {وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا إِنْ يُرِيدَا إِصْلَاحًا يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا} [النساء: 35] فَأُمَّةُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم أَعْظَمُ حُرْمَةً، أَوْ ذِمَّةً، مِنَ امْرَأَةٍ وَرَجُلٍ، وَنَقَمُوا عَلَيَّ أَنِّي كَاتَبْتُ مُعَاوِيَةَ، كَتَبْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ، وَقَدْ جَاءَنَا سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو فَكَتَبَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»، قَالَ: «لَا تَكْتُبْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»، قَالَ: وَكَيْفَ نَكْتُبُ، فَقَالَ سُهَيْلٌ: اكْتُبْ: بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: " فَاكْتُبْ: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ "، فَقَالَ: لَوْ أَعْلَمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ لَمْ أُخَالِفْكَ، فَكَتَبَ: هَذَا مَا صَالَحَ عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قُرَيْشًا، يَقُولُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ: {لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ} [الأحزاب: 21]
    فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ، فَخَرَجْتُ مَعَهُ حَتَّى إِذَا تَوَسَّطْتُ عَسْكَرَهُمْ، قَامَ ابْنُ الْكَوَّاءِ فَخَطَبَ النَّاسَ، فَقَالَ: أَيَا حَمَلَةَ الْقُرْآنِ، هَذَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ، فَمَنْ لَمْ يَكُنْ يَعْرِفُهُ فَلْيَعَرِفْهُ، فَإِنَّمَا أَعْرِفُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ، هَذَا مِمَّنْ نَزَلَ فِيهِ وَفِي قَوْمِهِ {قَوْمٌ خَصِمُونَ} [الزخرف: 58] فَرُدُّوهُ إِلَى صَاحِبِهِ، وَلَا تُوَاضِعُوهُ كِتَابَ اللَّهِ، قَالَ: فَقَامَ خُطَبَاؤُهُمْ، فَقَالُوا: وَاللَّهِ لَنُوَاضِعَنَّهُ الْكِتَابَ، فَإِنْ جَاءَنَا بِحَقٍّ نَعْرِفُهُ لَنَتَّبِعَنَّهُ، وَإِنَّ جَاءَ بِبَاطِلٍ لَنُبَكِّتَنَّهُ بِبَاطِلٍ، وَلَنَرُدَّنَّهُ إِلَى صَاحِبِهِ، فَوَاضَعُوا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ الْكِتَابَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ، فَرَجَعَ مِنْهُمْ أَرْبَعَةُ آلَافٍ، كُلُّهُمْ تَائِبٌ، فِيهِمُ ابْنُ الْكَوَّاءِ حَتَّى أَدْخَلَهُمْ عَلَى عَلِيٍّ الْكُوفَةَ، فَبَعَثَ عَلِيٌّ إِلَى بَقِيَّتِهِمْ، قَالَ: قَدْ كَانَ مِنْ أَمْرِنَا وَأَمَرِ النَّاسِ مَا قَدْ رَأَيْتُمْ، فَقِفُوا حَيْثُ شِئْتُمْ، بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا تَسْفِكُوا دَمًا حَرَامًا أَوْ تَقَطَعُوا سَبِيلًا أَوْ تَظْلِمُوا ذِمَّةً، فَإِنَّكُمْ إِنْ فَعَلْتُمْ فَقَدْ نَبَذْنَا إِلَيْكُمُ الْحَرْبَ عَلَى سَوَاءٍ {إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ} [الأنفال: 58]، قَالَ: فَقَالَتْ لَهُ ‌عَائِشَةُ: يَا ابْنَ شَدَّادٍ فَقَدْ قَتَلَهُمْ؟، قَالَ: فَوَاللَّهِ مَا بَعَثَ إِلَيْهِمْ حَتَّى قَطَعُوا السَّبِيلَ، وَسَفَكُوا الدِّمَاءَ، وَاسْتَحَلُّوا الذِّمَّةَ، قَالَتْ: وَاللَّهِ؟، قَالَ: وَاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَقَدْ كَانَ، قَالَتْ: فَمَا شَيْءٌ بَلَغَنِي عَنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ يَتَحَدَّثُونَهُ يَقُولُونَ: ذَا ‌الثُّدَيَّةِ مَرَّتَيْنِ، قَالَ: قَدْ رَأَيْتُهُ وَقُمْتُ مَعَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ فِي الْقَتْلَى، فَدَعَا النَّاسَ فَقَالَ: هَلْ تَعْرِفُونَ هَذَا فَمَا أَكْثَرَ مَنْ جَاءَ يَقُولُ: رَأَيْتُهُ فِي مَسْجِدِ بَنِي فُلَانٍ يُصَلِّي، وَلَمْ يَأْتُوا فِيهِ بِثَبْتٍ يُعْرَفُ إِلَّا ذَلِكَ، قَالَتْ: فَمَا قَوْلُ عَلِيٍّ حِينَ قَامَ عَلَيْهِ، كَمَا يَزْعُمُ، أَهْلُ الْعِرَاقِ؟، قَالَ: سَمِعْتُهُ، يَقُولُ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، قَالَتْ: فَهَلْ سَمِعْتَ أَنَّهُ قَالَ غَيْرَ ذَلِكَ؟، قَالَ: اللَّهُمَّ لَا، قَالَتْ: أَجَلْ، صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، يَرْحَمُ اللَّهُ عَلِيًّا إِنَّهُ كَانَ مِنْ كَلَامِهِ لَا يَرَى شَيْئًا يُعْجِبُهُ إِلَّا قَالَ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، فَذَهَبَ أَهْلُ الْعِرَاقِ فَيَكْذِبُونَ عَلَيْهِ وَيَزِيدُونَ عَلَيْهِ فِي الْحَدِيثِ. ‌‌[حكم حسين سليم أسد] : إسناده صحيح
    ↩
  150. . فَإِنَّ اللَّهَ يَقُولُ: وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ‏ [83 الصَّافَّاتِ: 37] وَ هُوَ اسْمٌ شَرَّفَهُ اللَّهُ تَعَالَى فِي الْكِتَابِ، وَ أَنْتُمْ شِيعَةُ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، كَمَا أَنَّ مِنْ شِيعَتِهِ إِبْرَاهِيمَ، اسْمٌ غَيْرُ مُخْتَصٍّ؛ وَ أَمْرٌ غَيْرُ مُبْتَدَعٍ، وَ سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، وَ اللَّهُ هُوَ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ أَوْلِيَاءَهُ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِينِ، الْحَاكِمُ عَلَيْكُمْ بِعَدْلِهِ.
    [أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى‏] بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ حَالٍ، يَغْذُو أَحَدُكُمْ كَلْبَهُ، وَ يَقْتُلُ وُلْدَهُ، وَ يُغِيرُ عَلَى غَيْرِهِ فَيَرْجِعُ وَ قَدْ أُغِيرَ عَلَيْهِ، تَأْكُلُونَ الْعِلْهَزَ وَ الْهَبِيدَ وَ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ، تُنِيخُونَ عَلَى أَحْجَارٍ خُشْنٍ وَ أَوْثَانٍ مُضِلَّةٍ وَ تَأْكُلُونَ الطَّعَامَ الْجَشْبَ، وَ تَشْرَبُونَ الْمَاءَ الْآجِنَ‏ تُسَافِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَ يَسْبِي بَعْضُكُمْ بَعْضاً، وَ قَدْ خَصَّ اللَّهُ قُرَيْشاً بِثَلَاثِ آيَاتٍ وَ عَمَّ الْعَرَبَ بِآيَةٍ، فَأَمَّا الْآيَاتُ اللَّوَاتِي فِي قُرَيْشٍ فَهُوَ [كَذَا] قَوْلُهُ تَعَالَى:
    وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ‏.
    وَ الثَّانِيَةُ: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً، وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏.
    وَ الثَّالِثَةُ قَوْلُ قُرَيْشٍ لِنَبِيِّ اللَّهِ تَعَالَى حِينَ دَعَاهُمْ إِلَى الْإِسْلَامِ وَ الْهِجْرَةِ، فَقَالُوا: إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى‏ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى: أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا، وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ‏ وَ أَمَّا الْآيَةُ الَّتِي عَمَّ بِهَا الْعَرَبَ فَهُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى: وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها، كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ‏.
    فَيَا لَهَا مِنْ نِعْمَةٍ مَا أَعْظَمَهَا إِنْ لَمْ تَخْرُجُوا مِنْهَا إِلَى غَيْرِهَا، وَ يَا لَهَا مِنْ‏ مُصِيبَةٍ مَا أَعْظَمَهَا إِنْ لَمْ تُؤْمِنُوا بِهَا وَ تَرْغَبُوا عَنْهَا.
    فَمَضَى نَبِيُّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ قَدْ بَلَّغَ مَا أُرْسِلَ بِهِ، فَيَا لَهَا مُصِيبَةً خَصَّتِ الْأَقْرَبِينَ، وَ عَمَّتِ الْمُؤْمِنِينَ، لَنْ تُصَابُوا بِمِثْلِهَا، وَ لَنْ تُعَايِنُوا بَعْدَهَا مِثْلَهَا فَمَضَى صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِسَبِيلِهِ (ظ) وَ تَرَكَ كِتَابَ اللَّهِ وَ أَهْلَ بَيْتِهِ إِمَامَيْنِ لَا يَخْتَلِفَانِ، وَ أَخَوَيْنِ لَا يَتَخَاذَلَانِ، وَ مُجْتَمِعَيْنِ لَا يَتَفَرَّقَانِ‏.
    وَ لَقَدْ قَبَضَ اللَّهُ مُحَمَّداً نَبِيَّهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ لَأَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِهِ مِنِّي بِقَمِيصِي هَذَا وَ مَا أُلْقِيَ فِي رُوعِي‏ وَ لَا عَرَضَ فِي رَأْيِي أَنَّ وَجْهَ النَّاسِ إِلَى غَيْرِي، فَلَمَّا أَبْطَأُوا عَنِّي بِالْوَلَايَةِ لِهِمَمِهِمْ‏ وَ تَثَبَّطَ الْأَنْصَارُ- وَ هُمْ أَنْصَارُ اللَّهِ‏ وَ كَتِيبَةُ الْإِسْلَامِ- [وَ]- قَالُوا: «أَمَّا إِذَا لَمْ تُسَلِّمُوهَا لِعَلِيٍّ فَصَاحِبُنَا أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَيْرِهِ».
    فَوَ اللَّهِ مَا أَدْرِي إِلَى مَنْ أَشْكُو فَإِمَّا أَنْ يَكُونَ الْأَنْصَارُ ظُلِمَتْ حَقَّهَا، وَ إِمَّا أَنْ يَكُونُوا ظَلَمُونِي حَقِّي، بَلْ حَقِّيَ الْمَأْخُوذُ وَ أَنَا الْمَظْلُومُ، فَقَالَ قَائِلُ قُرَيْشٍ:
    «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ». فَدَفَعُوا الْأَنْصَارَ عَنْ دَعْوَتِهَا وَ مَنَعُونِي حَقِّي مِنْهَا.
    فَأَتَانِي رَهْطٌ يَعْرِضُونَ عَلَيَّ النَّصْرَ، مِنْهُمْ ابْنَا (مِنْهُمْ أَبْنَاءُ «خ») سَعِيدٍ وَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ، وَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ، وَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ، وَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ، وَ الزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ، وَ الْبَرَاءُ بْنُ عَازِبٍ، فَقُلْتُ لَهُمْ: إِنَّ عِنْدِي مِنَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَهْداً، وَ لَهُ إِلَيَّ وَصِيَّةٌ لَسْتُ أُخَالِفُهُ عَمَّا أَمَرَنِي بِهِ‏ فَوَ اللَّهِ لَوْ خَزَمُونِي‏ بِأَنْفِي لَأَقْرَرْتُ لِلَّهِ تَعَالَى سَمْعاً وَ طَاعَةً فَلَمَّا رَأَيْتُ النَّاسَ قَدِ انْثَالُوا عَلَى أَبِي بَكْرٍ لِلْبَيْعَةِ، (بِالْبَيْعَةِ «خ مَ») أَمْسَكْتُ يَدِي وَ ظَنَنْتُ أَنِّي أَوْلَى وَ أَحَقُّ بِمَقَامِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْهُ وَ مِنْ غَيْرِهِ‏ وَ قَدْ كَانَ نَبِيُّ اللَّهِ أَمَّرَ أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ عَلَى جَيْشٍ وَ جَعَلَهُمَا فِي جَيْشِهِ‏ وَ مَا زَالَ النَّبِيُّ إِلَى أَنْ فَاضَتْ نَفْسُهُ يَقُولُ:
    «أَنْفِذُوا جَيْشَ أُسَامَةَ، أَنْفِذُوا جَيْشَ أُسَامَةَ» فَمَضَى جَيْشُهُ إِلَى الشَّامِ حَتَّى انْتَهَوْا إِلَى أَذْرُعَاتٍ فَلَقِيَ جَيْشاً (جَمْعاً «خ ل») مِنَ الرُّومِ فَهَزَمُوهُمْ (فَهَزَمَهُمْ «خ ل») وَ غَنَّمَهُمُ اللَّهُ أَمْوَالَهُمْ.
    فَلَمَّا رَأَيْتُ رَاجِعَةً مِنَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ تَدَعُوا إِلَى مَحْوِ (مَحْقِ «خ») دِينِ مُحَمَّدٍ وَ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ «خ») خَشِيتُ إِنْ أَنَا لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَرَى فِيهِ ثَلْماً وَ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ عَلَيَّ فِيهِ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وَلَايَةِ أُمُورِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ، ثُمَّ تَزُولُ وَ تَنْقَشِعُ كَمَا يَزُولُ وَ يَنْقَشِعُ السَّحَابُ‏ فَنَهَضْتُ مَعَ الْقَوْمِ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَهَقَ الْبَاطِلُ، وَ كَانَتْ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ إِنْ رَغِمَ الْكَافِرُونَ‏.
    وَ لَقَدْ كَانَ سَعْدٌ لَمَّا رَأَى النَّاسَ يُبَايِعُونَ أَبَابَكْرٍ، نَادَى أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَرَدْتُهَا حَتَّى رَأَيْتُكُمْ تَصْرِفُونَهَا عَنْ عَلِيٍّ، وَ لَا أُبَايِعُكُمْ حَتَّى يُبَايَعَ عَلِيٌّ، وَ لَعَلِّي لَا أَفْعَلُ وَ إِنْ بَايَعَ‏. ثُمَّ رَكِبَ دَابَّتَهُ وَ أَتَى حَوْرَانَ وَ أَقَامَ فِي خَانٍ [فِي عَنَانٍ «خ»] حَتَّى هَلَكَ وَ لَمْ يُبَايِعْ‏.
    وَ قَامَ فَرْوَةُ بْنُ عَمْرٍو الْأَنْصَارِيُ‏ وَ كَانَ يَقُودُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَرَسَيْنِ، وَ يَصْرِمُ أَلْفَ وَسْقٍ مِنْ تَمْرٍ فَيَتَصَدَّقُ بِهِ عَلَى الْمَسَاكِينِ- فَنَادَى يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ أَخْبِرُونِي هَلْ فِيكُمْ رَجُلٌ تَحِلُّ لَهُ الْخِلَافَةُ وَ فِيهِ مَا فِي عَلِيٍّ.
    فَقَالَ قَيْسُ بْنُ مَخْرَمَةَ الزُّهْرِيُّ: لَيْسَ فِينَا مَنْ فِيهِ مَا فِي عَلِيٍّ.
    فَقَالَ: صَدَقْتَ، فَهَلْ فِي عَلِيٍّ مَا لَيْسَ فِي أَحَدٍ مِنْكُمْ. قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَمَا صَدَّكُمْ عَنْهُ. قَالَ: اجْتِمَاعُ [إَجْمَاعُ «خ»] النَّاسِ عَلَى أَبِي بَكْرٍ. قَالَ: أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَبْتُمْ [أَحْيَيْتُمْ «خ ل»] سُنَّتَكُمْ لَقَدْ أَخْطَأْتُمْ سُنَّةَ نَبِيِّكُمْ، وَ لَوْ جَعَلْتُمُوهَا فِي أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ لَأَكَلْتُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ‏.
    فَوُلِّيَ أَبُو بَكْرٍ فَقَارَبَ وَ اقْتَصَدَ فَصَحِبْتُهُ مُنَاصِحاً وَ أَطَعْتُهُ فِيمَا أَطَاعَ اللَّهَ فِيهِ جَاهِداً حَتَّى إِذَا احْتُضِرَ قُلْتُ فِي نَفْسِي لَيْسَ يَعْدِلُ بِهَذَا الْأَمْرِ عَنِّي، وَ لَوْلَا خَاصَّةً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عُمَرَ، وَ أَمْرٌ كَانَا رَضِيَاهُ بَيْنَهُمَا لَظَنَنْتُ أَنَّهُ لَا يَعْدِلُهُ عَنِّي وَ قَدْ سَمِعَ قَوْلَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِبُرَيْدَةَ الْأَسْلَمِيِّ- حِينَ بَعَثَنِي وَ خَالِدَ [ابْنَ «ظ»] الْوَلِيدِ إِلَى الْيَمَنِ؛ وَ قَالَ: إِذَا افْتَرَقْتُمَا فَكُلُّ وَاحِدٍ مِنْكُمَا عَلَى حِيَالِهِ‏ وَ إِذَا اجْتَمَعْتُمَا فَعَلِيٌّ عَلَيْكُمْ جَمِيعاً فَغَزَوْنَا وَ أَصَبْنَا سَبْياً فِيهِمْ خَوْلَةُ بِنْتُ جَعْفَرٍ جَارِ الصَّفَا فَأَخَذْتُ الْحَنَفِيَّةَ خَوْلَةَ، وَ اغْتَنَمَهَا خَالِدٌ مِنِّي، وَ بَعَثَ بُرَيْدَةَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ مُحَرِّشاً عَلَيَ‏ فَأَخْبَرَهُ بِمَا كَانَ مِنْ أَخْذِي خَوْلَةَ فَقَالَ: «يَا بُرَيْدَةُ حَظُّهُ فِي‏ الْخُمُسِ أَكْثَرُ مِمَّا أَخَذَ، إِنَّهُ وَلِيُّكُمْ بَعْدِي» سَمِعَهَا أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ، وَ هَذَا بُرَيْدَةُ حَيٌّ لَمْ يَمُتْ‏ فَهَلْ بَعْدَ هَذَا مَقَالٌ لِقَائِلٍ.
    فَبَايَعَ عُمَرَ دُونَ الْمَشُورَةِ، فَكَانَ مَرْضِيَّ السِّيرَةِ مِنَ النَّاسِ عِنْدَهُمْ‏ حَتَّى إِذَا احْتُضِرَ قُلْتُ فِي نَفْسِي لَيْسَ يَعْدِلُ بِهَذَا الْأَمْرِ عَنِّي لِلَّذِي قَدْ رَآى مِنِّي فِي الْمَوَاطِنِ، وَ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَجَعَلَنِي سَادِسَ سِتَّةٍ وَ أَمَرَ صُهَيْباً أَنْ يُصَلِّيَ بِالنَّاسِ، وَ دَعَا أَبَا طَلْحَةَ زَيْدَ بْنَ سَعْدٍ الْأَنْصَارِيَّ فَقَالَ لَهُ: «كُنْ فِي خَمْسِينَ رَجُلًا مِنْ قَوْمِكَ فَاقْتُلْ مَنْ أَبَى أَنْ يَرْضَى مِنْ هَؤُلَاءِ السِّتَّةِ».
    فَالْعَجَبُ مِنِ اخْتِلَاقِ الْقَوْمِ‏ ، إِذْ زَعَمُوا أَنَّ أَبَا بَكْرٍ اسْتَخْلَفَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ؛ فَلَوْ كَانَ هَذَا حَقّاً لَمْ يَخْفَ عَلَى الْأَنْصَارِ، فَبَايَعَهُ النَّاسُ عَلَى شُورَى ثُمَّ جَعَلَهَا أَبُو بَكْرٍ لِعُمَرَ بِرَأْيِهِ خَاصَّةً، ثُمَّ جَعَلَهَا عُمَرُ بِرَأْيِهِ شُورَى بَيْنَ سِتَّةٍ، فَهَذَا الْعَجَبُ مِنِ اخْتِلَافِهِمْ‏ وَ الدَّلِيلُ عَلَى مَا لَا أُحِبُّ أَنْ أَذْكُرَ [هُ‏] قَوْلُهُ (ظ):
    «هَؤُلَاءِ الرَّهْطُ الَّذِينَ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ (كَذَا) وَ هُوَ عَنْهُمْ رَاضٍ». فَكَيْفَ يَأْمُرُ بِقَتْلِ قَوْمٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَسُولُهُ، إِنَّ هَذَا لَأَمْرٌ عَجِيبٌ، وَ لَمْ يَكُونُوا لِوَلَايَةِ أَحَدٍ مِنْهُمْ أَكْرَهَ مِنْهُمْ لِوَلَايَتِي، كَانُوا يَسْمَعُونَ وَ أَنَا أُحَاجُّ أَبَا بَكْرٍ وَ أَقُولُ (ظ): يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ أَنَا أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْكُمْ مَا كَانَ مِنْكُمْ مَنْ يَقْرَأُ الْقُرْآنَ وَ يَعْرِفُ السُّنَّةَ وَ يَدِينُ بِدِينِ اللَّهِ الْحَقِ‏ وَ إِنَّمَا حُجَّتِي أَنِّي وَلِيُّ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ دُونِ قُرَيْشٍ، إِنَّ نَبِيَّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ: «الْوَلَاءُ لِمَنْ أَعْتَقَ» فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِعِتْقِ الرِّقَابِ مِنَ النَّارِ، وَ أَعْتَقَهَا مِنَ الرِّقِّ، فَكَانَ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَاءُ هَذِهِ الْأُمَّةِ.
    وَ كَانَ لِي بَعْدَهُ مَا كَانَ لَهُ‏ فَمَا جَازَ لِقُرَيْشٍ مِنْ فَضْلِهَا عَلَيْهَا بِالنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَازَ لِبَنِي هَاشِمٍ عَلَى قُرَيْشٍ، وَ جَازَ لِي عَلَى بَنِي هَاشِمٍ بِقَوْلِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ» إِلَّا أَنْ تَدَّعِيَ قُرَيْشٌ فَضْلَهَا عَلَى الْعَرَبِ بِغَيْرِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَإِنْ شَاءُوا فَلْيَقُولُوا ذَلِكَ.
    فَخَشِيَ الْقَوْمُ إِنْ أَنَا وُلِّيتُ عَلَيْهِمْ أَنْ آخُذَ بِأَنْفَاسِهِمْ وَ أَعْتَرِضَ فِي حُلُوقِهِمْ وَ لَا يَكُونَ لَهُمْ فِي الْأَمْرِ نَصِيبٌ‏ فَأَجْمَعُوا عَلَيَّ إِجْمَاعَ رَجُلٍ وَاحِدٍ مِنْهُمْ حَتَّى صَرَفُوا الْوَلَايَةَ عَنِّي إِلَى عُثْمَانَ رَجَاءَ أَنْ يَنَالُوهَا وَ يَتَدَاوَلُوهَا فِي مَا بَيْنَهُمْ، فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ نَادَى مُنَادٍ لَا يُدْرَى مَنْ هُوَ فَأَسْمَعَ أَهْلَ الْمَدِينَةِ لَيْلَةَ بَايَعُوا عُثْمَانَ‏ فَقَالَ:
    يَا نَاعِيَ الْإِسْلَامِ قُمْ فَانْعِهِ‏  قَدْ مَاتَ عُرْفٌ وَ بَدَا مُنْكَرٌ
    مَا لِقُرَيْشٍ لَا على [عَلَا] كَعْبُهَا   مَنْ قَدَّمُوا الْيَوْمَ وَ مَنْ أَخَّرُوا
    إِنَّ عَلِيّاً هُوَ أَوْلَى بِهِ‏  مِنْهُ فَوَلُّوهُ وَ لَا تُنْكِرُوا
      
    فَدَعَوْنِي إِلَى بَيْعَةِ عُثْمَانَ فَبَايَعْتُ مُسْتَكْرَهاً وَ صَبَرْتُ مُحْتَسِباً، وَ عَلَّمْتُ أَهْلَ الْقُنُوطِ أَنْ يَقُولُوا: أَللَّهُمَّ لَكَ أَخْلَصَتِ الْقُلُوبُ، وَ إِلَيْكَ شَخَصَتِ الْأَبْصَارُ، وَ أَنْتَ دُعِيتَ بِالْأَلْسُنِ، وَ إِلَيْكَ تُحُوكِمَ [نَجْوَاهُمْ «مَ»] فِي الْأَعْمَالِ، فَ افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِ‏.
    أَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ غَيْبَةَ [فَقَدْ «خ ل»] نَبِيِّنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا، وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا، وَ هَوَانَنَا عَلَى النَّاسِ، وَ شِدَّةَ الزَّمَانِ وَ وُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا، أَللَّهُمَّ فَفَرِّجْ ذَلِكَ بِعَدْلٍ تُظْهِرُهُ، وَ سُلْطَانِ حَقٍّ تَعْرِفُهُ.
    فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ: «يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِيصٌ» فَقُلْتُ: لَسْتُ عَلَيْهِ حَرِيصاً وَ إِنَّمَا أَطْلُبُ مِيرَاثَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ حَقَّهُ وَ أَنَّ وَلَاءَ أُمَّتِهِ لِي مِنْ بَعْدِهِ، وَ أَنْتُمْ أَحْرَصُ عَلَيْهِ مِنِّي إِذْ تَحُولُونَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ، وَ تَصْرِفُونَ [وَ تَضْرِبُونَ «خ ل»] وَجْهِي دُونَهُ بِالسَّيْفِ‏.
    اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَضَاعُوا أَيَّامِي‏ وَ دَفَعُوا حَقِّي وَ صَغَّرُوا قَدْرِي وَ عَظِيمَ مَنْزِلَتِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ‏ فَاسْتَلَبُونِيهِ، ثُمَّ قَالُوا: «اصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً وَ ايْمُ اللَّهِ لَوِ اسْتَطَاعُوا أَنْ يَدْفَعُوا قَرَابَتِي كَمَا قَطَعُوا سَبَبِي فَعَلُوا وَ لَكِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلًا.
    [وَ] إِنَّمَا حَقِّي عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ كَرَجُلٍ لَهُ حَقٌّ عَلَى قَوْمٍ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِنْ أَحْسَنُوا وَ عَجَّلُوا لَهُ حَقَّهُ قَبِلَهُ حَامِداً، وَ إِنْ أَخَّرُوهُ إِلَى أَجَلِهِ أَخَذَهُ غَيْرَ حَامِدٍ، وَ لَيْسَ يُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ، إِنَّمَا يُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيْسَ لَهُ‏ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَهِدَ إِلَيَّ عَهْداً فَقَالَ: «يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ وَلَاءُ أُمَّتِي فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ‏ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَيَجْعَلُ لَكَ مَخْرَجاً».
    فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا مَعِي مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي فَضَنِنْتُ‏ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَ لَوْ كَانَ لِي بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً [مُكْرَهاً «خ»] وَ لَكِنِّي بُلِيتُ‏ بِرَجُلَيْنِ- حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ- الْعَبَّاسِ وَ عَقِيلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَيْتِي عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَيْتُ عَيْنِي عَلَى الْقَذَى، وَ تَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَى وَ صَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَارِ.
    وَ أَمَّا أَمْرُ عُثْمَانَ فَكَأَنَّهُ عُلِمَ مِنَ الْقُرُونِ الْأُولَى‏ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَ لا يَنْسى‏ خَذَلَهُ أَهْلُ بَدْرٍ. وَ قَتَلَهُ أَهْلُ مِصْرَ، وَ اللَّهِ مَا أَمَرْتُ وَ لَا نَهَيْتُ، وَ لَوْ أَنَّنِي أَمَرْتُ كُنْتُ قَاتِلًا، وَ لَوْ أَنَّنِي نَهَيْتُ كُنْتُ نَاصِراً، وَ كَانَ الْأَمْرُ لَا يَنْفَعُ فِيهِ الْعِيَانُ، وَ لَا يَشْفِي مِنْهُ الْخَبَرُ غَيْرَ أَنَّ مَنْ نَصَرَهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ: هُوَ: «خَذَلَهُ مَنْ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ»
    وَ لَا يَسْتَطِيعُ مَنْ خَذَلَهُ أَنْ يَقُولَ: «نَصَرَهُ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي».
    وَ أَنَا جَامِعٌ أَمْرَهُ: اسْتَأْثَرَ فَأَسَاءَ الْأَثَرَةَ وَ جَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الْجَزَعَ، وَ اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ [بَيْنَنَا «خ»] وَ بَيْنَه‏.
    ↩
  151. . فَلَمَّا كَانَ ذَلِكَ مِنْ شَأْنِهِمْ أَمَرْتُكُمْ أَنْ تَمْضُوا مِنْ فَوْرِكُمْ ذَلِكَ إِلَى عَدُوِّكُمْ فَقُلْتُمْ: كَلَّتْ سُيُوفُنَا وَ نَصَلَتْ أَسِنَّةُ رِمَاحِنَا وَ عَادَ أَكْثَرُهَا قَصْداً [قصيدا «مَ»] فَأْذَنْ لَنَا فَلْنَرْجِعْ وَ لْنَسْتَعِدَّ بِأَحْسَنِ (وَ لْنَقْصِدْ بِأَحْسَنِ «خ ل») عُدَّتِنَا وَ إِذَا نَحْنُ رَجَعْنَا زِدْنَا فِي مُقَاتِلَتِنَا عِدَّةَ مَنْ قُتِلَ مِنَّا حَتَّى إِذَا أَظْلَلْتُمْ [ظَلَّلْتُمْ «خ»] عَلَى النُّخَيْلَةِ أَمَرْتُكُمْ أَنْ تَلْزِمُوا مُعَسْكَرَكُمْ وَ أَنْ تَضُمُّوا إِلَيْهِ نَوَاصِيَكُمْ‏ وَ أَنْ تُوَطِّنُوا عَلَى الْجِهَادِ نُفُوسَكُمْ، وَ لَا تُكْثِرُوا زِيَارَةَ أَبْنَائِكُمْ وَ نِسَائِكُمْ، فَإِنَّ أَصْحَابَ الْحَرْبِ مُصَابِرُوهَا وَ أَهْلُ التَّشْمِيرِ فِيهَا، وَ الَّذِينَ لَا يَتَوَجَّدُونَ مِنْ سَهَرِ لَيْلِهِمْ وَ لَا ظَمَاءِ نَهَارِهِمْ وَ لَا فِقْدَانِ أَوْلَادِهِمْ وَ لَا نِسَائِهِمْ.
    فَأَقَامَتْ طَائِفَةٌ مِنْكُمْ مُعَدَّةً وَ طَائِفَةٌ دَخَلَتِ الْمِصْرَ عَاصِيَةً، فَلَا مَنْ دَخَلَ الْمِصْرَ عَادَ إِلَيَّ، وَ لَا مَنْ أَقَامَ مِنْكُمْ ثَبَتَ مَعِي وَ لَا صَبَرَ، فَلَقَدْ [وَ لَقَدْ «مَ»] رَأَيْتُنِي وَ مَا فِي عَسْكَرِي مِنْكُمْ خَمْسُونَ رَجُلًا، فَلَمَّا رَأَيْتُ مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ، دَخَلْتُ عَلَيْكُمْ فَمَا قُدِّرَ لَكُمْ أَنْ تَخْرُجُوا مَعِي إِلَى يَوْمِكُمْ هَذَا.
    لِلَّهِ أَبُوكُمْ أَلَا تَرَوْنَ إِلَى مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ، وَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ، وَ إِلَى مَصَالِحِكُمْ [مسالحكم «خ»] تُرْقَى وَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى‏ وَ أَنْتُمْ ذَوُو عَدَدٍ جَمٍّ، وَ شَوْكَةٍ شَدِيدَةٍ، وَ أُولُو بَأْسٍ قَدْ كَانَ مَخُوفاً، لِلَّهِ أَنْتُمْ أَيْنَ تَذْهَبُونَ، وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ، أَلَا وَ إِنَّ الْقَوْمَ [قَدْ] جَدُّوا وَ تَآسَوْا وَ تَنَاصَرُوا وَ تَنَاصَحُوا، وَ إِنَّكُمْ [قَدْ] أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ وَ تغاشتتم [تَغَاشَشْتُمْ‏]، مَا أَنْتُمْ إِنْ بَقِيتُمْ عَلَى ذَلِكَ سُعَدَاءُ، فَنَبِّهُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ نَائِمَكُمْ وَ تَجَرَّدُوا وَ تَحَرَّوْا لِحَرْبِ عَدُوِّكُمْ، فَقَدْ أَبْدَتِ الرَّغْوَةُ عَنِ الصَّرِيحِ، وَ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ‏ فَانْتَبِهُوا إِنَّمَا [أَمَا «خ»] تُقَاتِلُونَ الطُّلَقَاءَ وَ أَبْنَاءَ الطُّلَقَاءِ، وَ أَهْلَ الْجَفَاءِ وَ مَنْ أَسْلَمَ كَرْهاً وَ كَانَ لِرَسُولِ اللَّهِ أَنْفاً وَ لِلْإِسْلَامِ كُلِّهِ حَرْباً، أَعْدَاءَ السُّنَّةِ وَ الْقُرْآنِ، وَ أَهْلَ الْبِدَعِ وَ الْأَحْدَاثِ، وَ مَنْ كَانَتْ نِكَايَتُهُ تُتَّقَى، وَ كَانَ عَلَى الْإِسْلَامِ وَ أَهْلِهِ مَخُوفاً وَ آكِلَةَ الرُّشَا، وَ عَبِيدَ الدُّنْيَا، وَ لَقَدْ أُنْهِيَ إِلَيَّ أَنَّ ابْنَ النَّابِغَةَ لَمْ يُبَايِعْ مُعَاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ لَهُ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً هِيَ أَعْظَمُ مِمَّا فِي يَدَيْهِ مِنْ سُلْطَانِهِ‏ فَصَفِرَتْ يَدُ هَذَا الْبَائِعِ دِينَهُ بِالدُّنْيَا، وَ خَزَيَتْ أَمَانَةُ هَذَا الْمُشْتَرِي بِنُصْرَةِ فَاسِقٍ غَادِرٍ بِأَمْوَالِ الْمُسْلِمِينَ، وَ أَيُّ سَهْمٍ لِهَذَا الْمُشْتَرِي بِنُصْرَةِ فَاسِقٍ غَادِرٍ، وَ قَدْ شَرِبَ الْخَمْرَ وَ ضُرِبَ حَدّاً فِي الْإِسْلَامِ وَ كُلُّكُمْ يَعْرِفُهُ بِالْفَسَادِ فِي الدِّينِ [فِي الدُّنْيَا «خ ل»] وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يَدْخُلْ فِي الْإِسْلَامِ وَ أَهْلِهِ حَتَّى رُضِخَ لَهُ وَ عَلَيْهِ رَضِيخَةٌ فَهَؤُلَاءِ قَادَةُ الْقَوْمِ، وَ مَنْ تَرَكْتُ لَكُمْ ذِكْرَ مَسَاوِيهِ أَكْثَرُ وَ أَبْوَرُ وَ أَنْتُمْ تَعْرِفُونَهُمْ بِأَعْيَانِهِمْ وَ أَسْمَائِهِمْ كَانُوا عَلَى الْإِسْلَامِ ضِدّاً، وَ لِنَبِيِّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حَرْباً، وَ لِلشَّيْطَانِ حِزْباً، لَمْ يَقْدُمْ إِيمَانُهُمْ وَ لَمْ يَحْدُثْ نِفَاقُهُمْ‏ وَ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ (لِلَّذِينَ «خ») لَوْ وُلُّوا عَلَيْكُمْ لَأَظْهَرُوا فِيكُمُ الْفَخْرَ وَ التَّكَبُّرَ وَ التَّسَلُّطَ بِالْجَبْرِيَّةِ وَ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ‏ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا كَانَ مِنْكُمْ مِنْ تَوَاكُلٍ وَ تَخَاذُلٍ خَيْرٌ مِنْهُمْ وَ أَهْدَى سَبِيلًا، مِنْكُمُ الْفُقَهَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ، وَ الْفُهَمَاءُ وَ حَمَلَةُ الْكِتَابِ وَ الْمُتَهَجِّدُونَ بِالْأَسْحَارِ، أَلَا تَسْخَطُونَ وَ تَنْقِمُونَ أَنْ يُنَازِعَكُمُ الْوَلَايَةَ السُّفَهَاءُ الْبُطَاةُ [البطاء «مَ»] عَنِ الْإِسْلَامِ الْجُفَاةُ فِيهِ‏ اسْمَعُوا قَوْلِي- يَهْدِكُمُ اللَّهُ- إِذَا قُلْتُ وَ أَطِيعُوا أَمْرِي إِذَا أَمَرْتُ، فَوَ اللَّهِ لَئِنْ أَطَعْتُمُونِي لَا تَغْوَوْنَ، وَ إِنْ عَصَيْتُمُونِي لَا تَرْشُدُونَ‏ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»‏ وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لِنَبِيِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» فَالْهَادِي بَعْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ هَادٍ لِأُمَّتِهِ عَلَى مَا كَانَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَمَنْ عَسَى أَنْ يَكُونَ الْهَادِي إِلَّا الَّذِي دَعَاكُمْ إِلَى الْحَقِّ، وَ قَادَكُمْ إِلَى الْهُدَى، خُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا، وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا فَقَدْ شَبَّتْ وَ أَوْقَدَتْ وَ تَجَرَّدَ لَكُمُ الْفَاسِقُونَ‏ لِكَيْمَا يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ يَعْزُوا [وَ يعروا «مَ»] عِبَادَ اللَّهِ.
    أَلَا إِنَّهُ لَيْسَ أَوْلِيَاءُ الشَّيْطَانِ مِنْ أَهْلِ الطَّمَعِ وَ الْجَفَاءِ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْ أَهْلِ الْبِرِّ وَ الْإِحْسَانِ [وَ الْإِخْبَاتِ «مَ»] فِي طَاعَةِ رَبِّهِمْ وَ مُنَاصَحَةِ إِمَامِهِمْ، إِنِّي وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَحْدِي وَ هُمْ أَهْلُ الْأَرْضِ مَا اسْتَوْحَشْتُ مِنْهُمْ وَ لَا بَالَيْتُ، وَ لَكِنْ أَسَفٌ يُرِيبُنِي وَ جَزَعٌ يَعْتَرِينِي‏ مِنْ أَنْ يَلِيَ هَذِهِ الْأُمَّةَ فُجَّارُهَا وَ سُفَهَاؤُهَا فَيَتَّخِذُونَ مَالَ اللَّهِ دُوَلًا، وَ كِتَابَ اللَّهِ دَخَلًا [دَغَلًا «خ مَ»] وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً، وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْلَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْنِيبَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذَا (إِذْ «مَ») أَبَيْتُمْ حَتَّى حُمَّ لِي لِقَاؤُهُمْ‏ فَوَ اللَّهِ إِنِّي عَلَى (لَعَلَى «مَ») الْحَقِّ، وَ إِنِّي لِلشَّهَادَةِ لَمُحِبٌّ، وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ- رَبِّي لَمُشْتَاقٌ، وَ لِحُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ، إِنِّي نَافِرٌ بِكُمْ (نَافَرْتُكُمْ «مَ») فَ انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏. [التوبه (9) آيَةَ 41] وَ لَا تَثَاقَلُوا فِي الْأَرْضِ فَتَعُمُّوا [فتغموا «خ مَ»] بِالذُّلِّ، وَ تَقِرُّوا بِالْخَسْفِ، وَ يَكُونَ نَصِيبُكُمُ الْأَخْسَرَ [الْخُسْرَانَ «خ»] إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْيَقْظَانُ الْأَرَقُ إِنْ نَامَ لَمْ تَنَمْ عَيْنُهُ‏ وَ مَنْ ضَعُفَ أُوذِيَ، وَ مَنْ كَرِهَ الْجِهَادَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَانَ الْمَغْبُونَ الْمَهِينَ، إِنِّي لَكُمُ الْيَوْمَ عَلَى مَا كُنْتُ عَلَيْهِ أَمْسِ، وَ لَسْتُمْ لِي عَلَى مَا كُنْتُمْ عَلَيْهِ، مَنْ تَكُونُوا نَاصِرِيهِ أَخَذَ بِالسَّهْمِ الْأَخْيَبِ‏ وَ اللَّهِ لَوْ نَصَرْتُمُ اللَّهَ لَنَصَرَكُمْ وَ ثَبَّتَ أَقْدَامَكُمْ، إِنَّهُ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يَنْصُرَ مَنْ نَصَرَهُ، وَ يَخْذُلَ مَنْ خَذَلَهُ، أَ تَرَوْنَ الْغَلَبَةَ لِمَنْ صَبَرَ بِغَيْرِ نَصْرٍ وَ قَدْ يَكُونُ الصَّبْرُ جُبْناً وَ يَكُونُ حَمِيَّةً، وَ إِنَّمَا النَّصْرُ بِالصَّبْرِ، وَ الْوُرُودُ بِالصُّدُورِ (بِالصَّدْرِ «خ») وَ الْبَرْقُ بِالْمَطَرِ.
    أَللَّهُمَّ اجْمَعْنَا وَ إِيَّاهُمْ عَلَى الْهُدَى، وَ زَهِّدْنَا وَ إِيَّاهُمْ فِي الدُّنْيَا، وَ اجْعَلِ الْآخِرَةَ خَيْراً لَنَا مِنَ الْأُولَى.
    ↩
  152. . وجود اسم عبدالله بن سبأ در این بین جای تعجب دارد. به نظر می‌رسد آوردن اسم وی جزء‌مجعولات متاخر است؛ چنانکه در رسائل مرحوم کلینی که اسم این افراد آمده و در ادامه نقل می‌شود خبری از نام وی نیست.↩
  153. . َ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَإِنِّي أَحْمَدُ إِلَيْكُمُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً ص نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ وَ شَهِيداً عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ يَوْمَئِذٍ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ‏ عَلَى حِجَارَةٍ خَشِنٍ وَ حَيَّاتٍ صُمٍ‏ وَ شَوْكٍ مَبْثُوثٍ فِي الْبِلَادِ تَشْرَبُونَ الْمَاءَ الْخَبِيثَ وَ تَأْكُلُونَ الطَّعَامَ الْجَشِيبَ‏ وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَ تَقْتُلُونَ أَوْلَادَكُمْ وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ وَ تَأْكُلُونَ أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ سُبُلُكُمْ خَائِفَةٌ وَ الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَ الْآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ «وَ لَا يُؤْمِنُ‏ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»‏ فَمَنَّ اللَّهُ‏ [ص۲۰۱] عَلَيْكُمْ‏ بِمُحَمَّدٍ ص فَبَعَثَهُ إِلَيْكُمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ قَالَ فِيمَا أَنْزَلَ مِنْ كِتَابِهِ: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏» وَ قَالَ‏ «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏» وَ قَالَ: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏» وَ قَالَ: «ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»‏ فَكَانَ الرَّسُولُ إِلَيْكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ بِلِسَانِكُمْ وَ كُنْتُمْ أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ تَعْرِفُونَ وَجْهَهُ وَ شُعَبَهُ‏ وَ عِمَارَتَهُ‏ فَعَلَّمَكُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ الْفَرَائِضَ وَ السُّنَّةَ وَ أَمَرَكُمْ بِصِلَةِ أَرْحَامِكُمْ وَ حَقْنِ دِمَائِكُمْ وَ صَلَاحِ ذَاتِ الْبَيْنِ وَ «أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها» وَ أَنْ تُوفُوا بِالْعَهْدِ «وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها» وَ أَمَرَكُمْ أَنْ تَعَاطَفُوا وَ تَبَارُّوا وَ تَبَاذَلُوا وَ تَرَاحَمُوا وَ نَهَاكُمْ عَنِ التَّنَاهُبِ وَ التَّظَالُمِ وَ التَّحَاسُدِ وَ التَّقَاذُفِ وَ التَّبَاغِي‏ وَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ وَ بَخْسِ الْمِكْيَالِ وَ نَقْصِ الْمِيزَانِ تَقَدَّمَ إِلَيْكُمْ فِيمَا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ أَلَّا تَزْنُوا وَ لَا تَرْبُوا وَ لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً وَ «أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ‏ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُ‏ [ص۲۰۲] الْمُعْتَدِينَ‏» وَ كُلُّ خَيْرٍ يُدْنِي إِلَى الْجَنَّةِ وَ يُبَاعِدُ مِنَ النَّارِ أَمَرَكُمْ بِهِ وَ كُلُّ شَرٍّ يُبَاعِدُ مِنَ الْجَنَّةِ وَ يُدْنِي مِنَ النَّارِ نَهَاكُمْ عَنْهُ فَلَمَّا اسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ مِنَ الدُّنْيَا تَوَفَّاهُ اللَّهُ إِلَيْهِ سَعِيداً حَمِيداً فَيَا لَهَا مِنْ مُصِيبَةٍ خَصَّتِ الْأَقْرَبِينَ وَ عَمَّتْ جَمِيعَ الْمُسْلِمِينَ مَا أُصِيبُوا بِمِثْلِهَا قَبْلَهَا وَ لَنْ يُعَايِنُوا بَعْدَ أُخْتِهَا فَلَمَّا مَضَى لِسَبِيلِهِ ص‏ تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ بَعْدَهُ فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي‏ وَ لَا يَخْطُرُ عَلَى بَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تَعْدِلُ هَذَا الْأَمْرَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ‏ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ‏ النَّاسِ عَلَى أَبِي بَكْرٍ وَ إِجْفَالُهُمْ إِلَيْهِ لِيُبَايِعُوهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي‏ وَ رَأَيْتُ أَنِّي أَحَقُّ بِمَقَامِ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي النَّاسِ مِمَّنْ تَوَلَّى الْأَمْرَ بَعْدَهُ فَلَبِثْتُ بِذَاكَ مَا شَاءَ اللَّهُ حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةً مِنَ النَّاسِ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِينِ‏ اللَّهِ وَ مِلَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ إِبْرَاهِيمَ ع فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً [ص۲۰۳] وَ هَدْماً يَكُونُ مُصِيبَتُهُ أَعْظَمَ عَلَيَّ مِنْ فَوَاتِ‏ وَلَايَةِ أُمُورِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ ثُمَّ يَزُولُ مَا كَانَ مِنْهَا كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ وَ كَمَا يَتَقَشَّعُ‏ السَّحَابُ فَمَشَيْتُ عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَبَايَعْتُهُ وَ نَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاغَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ كَانَتْ‏ ك«َلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»‏ فَتَوَلَّى أَبُو بَكْرٍ تِلْكَ الْأُمُورَ فَيَسَّرَ وَ سَدَّدَ وَ قَارَبَ وَ اقْتَصَدَ فَصَحِبْتُهُ مُنَاصِحاً وَ أَطَعْتُهُ فِيمَا أَطَاعَ اللَّهَ فِيهِ‏ جَاهِداً وَ مَا طَمِعْتُ أَنْ لَوْ حَدَثَ بِهِ حَدَثٌ وَ أَنَا حَيٌّ أَنْ يُرَدَّ إِلَيَّ الْأَمْرُ الَّذِي نَازَعْتُهُ فِيهِ طَمَعَ مُسْتَيْقِنٍ وَ لَا يَئِسْتُ مِنْهُ يَأْسَ مَنْ لَا يَرْجُوهُ وَ لَوْ لَا خَاصَّةُ مَا كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عُمَرَ لَظَنَنْتُ أن [أَنَّهُ‏] لَا يَدْفَعُهَا عَنِّي فَلَمَّا احْتُضِرَ بَعَثَ إِلَى عُمَرَ فَوَلَّاهُ فَسَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا وَ نَاصَحْنَا وَ تَوَلَّى عُمَرُ الْأَمْرَ وَ كَانَ مَرْضِيَّ السِّيرَةِ مَيْمُونَ النَّقِيبَةِ حَتَّى إِذَا احْتُضِرَ قُلْتُ فِي نَفْسِي: لَنْ يَعْدِلَهَا عَنِّي فَجَعَلَنِي سَادِسَ سِتَّةٍ فَمَا كَانُوا لِوَلَايَةِ أَحَدٍ أَشَدَّ كَرَاهِيَةً مِنْهُمْ لِوَلَايَتِي عَلَيْهِمْ فَكَانُوا يَسْمَعُونِّي (عِنْدَ وَفَاةِ الرَّسُولِ صلّى اللّه عليه‏ [ص۲۰۴] و آله) أُحَاجُّ أَبَا بَكْرٍ وَ أَقُولُ: يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ إِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْكُمْ مَا كَانَ فِينَا مَنْ يَقْرَأُ الْقُرْآنَ وَ يَعْرِفُ السُّنَّةَ وَ يَدِينُ دِينَ الْحَقِّ فَخَشِيَ الْقَوْمُ إِنْ أَنَا وُلِّيتُ عَلَيْهِمْ أَنْ لَا يَكُونَ لَهُمْ فِي الْأَمْرِ نَصِيبٌ مَا بَقُوا فَأَجْمَعُوا إِجْمَاعاً وَاحِداً فَصَرَفُوا الْوَلَايَةَ إِلَى عُثْمَانَ وَ أَخْرَجُونِي مِنْهَا رَجَاءَ أَنْ يَنَالُوهَا وَ يَتَدَاوَلُوهَا إِذْ يَئِسُوا أَنْ يَنَالُوا مِنْ قِبَلِي ثُمَّ قَالُوا: هَلُمَّ فَبَايِعْ وَ إِلَّا جَاهَدْنَاكَ فَبَايَعْتُ مُسْتَكْرِهاً وَ صَبَرْتُ مُحْتَسِباً فَقَالَ قَائِلُهُمْ: يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ لَحَرِيصٌ‏ فَقُلْتُ: أَنْتُمْ أَحْرَصُ مِنِّي وَ أَبْعَدُ أَ أَنَا أَحْرَصُ إِذَا طَلَبْتُ تُرَاثِي وَ حَقِّيَ الَّذِي جَعَلَنِيَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَوْلَى بِهِ أَمْ أَنْتُمْ إِذْ تَضْرِبُونَ وَجْهِي دُونَهُ وَ تَحُولُونَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ؟ فَبُهِتُوا «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ‏» اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ‏ عَلَى قُرَيْشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَصْغَوْا إِنَائِي‏ وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ فَسَلَبُونِيهِ ثُمَّ قَالُوا: أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تَمْنَعَهُ فَاصْبِرْ [ص۲۰۵] كَمَداً مُتَوَخِّماً أَوْ مُتْ متأسا [أَسَفاً] حَنَقاً فَإِذَا لَيْسَ مَعِي رَافِدٌ وَ لَا ذَابٌّ وَ لَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ تَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ‏ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَار↩
  154. . فَلَمَّا كَانَ ذَلِكَ مِنْ شَأْنِهِمْ أَمَرْتُكُمْ أَنْ تَمْضُوا مِنْ فَوْرِكُمْ ذَلِكَ إِلَى عَدُوِّكُمْ فَقُلْتُمْ كَلَّتْ سُيُوفُنَا وَ نَفِدَتْ نِبَالُنَا وَ نَصَلَتْ أَسِنَّةُ رِمَاحِنَا وَ عَادَ أَكْثَرُهَا قِصَداً فَارْجِعْ بِنَا إِلَى‏ [ص۲۰۸] مِصْرِنَا لِنَسْتَعِدَّ بِأَحْسَنِ عُدَّتِنَا وَ إِذَا رَجَعْتَ زِدْتَ فِي مُقَاتِلَتِنَا عِدَّةَ مَنْ هَلَكَ مِنَّا وَ فَارَقَنَا فَإِنَّ ذَلِكَ أَقْوَى لَنَا عَلَى عَدُوِّنَا فَأَقْبَلْتُ بِكُمْ حَتَّى إِذَا أَطْلَلْتُمْ‏ عَلَى الْكُوفَةِ أَمَرْتُكُمْ أَنْ تَنْزِلُوا بِالنُّخَيْلَةِ وَ أَنْ تَلْزِمُوا مُعَسْكَرَكُمْ وَ أَنْ تَضُمُّوا قَوَاصِيَكُمْ‏ وَ أَنْ تُوَطِّنُوا عَلَى الْجِهَادِ أَنْفُسَكُمْ وَ لَا تُكْثِرُوا زِيَارَةَ أَبْنَائِكُمْ وَ نِسَائِكُمْ فَإِنَّ أَصْحَابَ الْحَرْبِ الْمُصَابِرُونَ‏ وَ أَهْلَ التَّشْمِيرِ فِيهَا الَّذِينَ لَا يَنُوحُونَ‏ مِنْ سَهَرِ لَيْلِهِمْ وَ لَا ظَمَإِ نَهَارِهِمْ وَ لَا خَمْصِ بُطُونِهِمْ وَ لَا نَصَبِ‏ أَبْدَانِهِمْ فَنَزَلَتْ طَائِفَةٌ مِنْكُمْ مَعِي مُعَذِّرَةً وَ دَخَلَتْ طَائِفَةٌ مِنْكُمُ الْمِصْرَ عَاصِيَةً فَلَا مَنْ بَقِيَ مِنْكُمْ ثَبَتَ وَ صَبَرَ وَ لَا مَنْ دَخَلَ الْمِصْرَ عَادَ إِلَيَّ وَ رَجَعَ فَنَظَرْتُ إِلَى مُعَسْكَرِي وَ لَيْسَ فِيهِ‏ خَمْسُونَ رَجُلًا فَلَمَّا رَأَيْتُ مَا أَتَيْتُمْ دَخَلْتُ إِلَيْكُمْ فَمَا قَدَرْتُ عَلَى أَنْ تَخْرُجُوا مَعِي إِلَى يَوْمِنَا هَذَا فَمَا تَنْتَظِرُونَ أَ مَا تَرَوْنَ أَطْرَافَكُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ؟ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ‏ قَدِ [ص۲۰۹] افْتُتِحَتْ؟ وَ إِلَى شِيعَتِي بِهَا بَعْدُ قَدْ قُتِلَتْ؟ وَ إِلَى مَسَالِحِكُمْ تُعْرَى؟ وَ إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى-؟ وَ أَنْتُمْ ذَوُو عَدَدٍ كَثِيرٍ وَ شَوْكَةٍ وَ بَأْسٍ شَدِيدٍ فَمَا بَالُكُمْ لِلَّهِ أَنْتُمْ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ؟ وَ مَا لَكُمْ أَنَّى‏ تُؤْفَكُونَ؟ وَ أَنَّى تُسْحَرُونَ؟ وَ لَوْ أَنَّكُمْ عَزَمْتُمْ وَ أَجْمَعْتُمْ لَمْ تُرَامُوا أَلَا إِنَّ الْقَوْمَ قَدِ اجْتَمَعُوا وَ تَنَاشَبُوا وَ تَنَاصَحُوا وَ أَنْتُمْ قَدْ وَنَيْتُمْ وَ تَغَاشَشْتُمْ وَ افْتَرَقْتُمْ مَا أَنْتُمْ إِنْ أَتْمَمْتُمْ‏ عِنْدِي عَلَى ذِي سُعَدَاءَ فَنَبِّهُوا نَائِمَكُمْ وَ اجْتَمِعُوا عَلَى حَقِّكُمْ وَ تَجَرَّدُوا لِحَرْبِ عَدُوِّكُمْ قَدْ بَدَتِ الرَّغْوَةُ عَنِ الصَّرِيحِ‏ وَ قَدْ بَيَّنَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ إِنَّمَا تُقَاتِلُونَ الطُّلَقَاءَ وَ أَبْنَاءَ الطُّلَقَاءِ وَ أُولِي الْجَفَاءِ وَ مَنْ أَسْلَمَ كَرْهاً وَ كَانَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص أَنْفُ‏ الْإِسْلَامِ كُلُّهُ حَرْباً أَعْدَاءَ اللَّهِ وَ السُّنَّةِ وَ الْقُرْآنِ وَ أَهْلَ الْبِدَعِ وَ الْأَحْدَاثِ وَ مَنْ كَانَتْ بَوَائِقُهُ‏ تُتَّقَى وَ كَانَ عَلَى الْإِسْلَامِ‏ [ص۲۱۰] وَ أَهْلِهِ مُخَوِّفاً وَ أَكَلَةَ الرِّشَا وَ عَبَدَةَ الدُّنْيَا لَقَدْ أُنْهِيَ إِلَيَّ أَنَّ ابْنَ النَّابِغَةِ لَمْ يُبَايِعْ‏ حَتَّى أَعْطَاهُ وَ شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً هِيَ أَعْظَمُ مِمَّا فِي يَدِهِ مِنْ سُلْطَانِهِ أَلَا صَفِرَتْ‏ يَدُ هَذَا الْبَائِعِ دِينَهُ بِالدُّنْيَا وَ خَزِيَتْ‏ أَمَانَةُ هَذَا الْمُشْتَرِي نُصْرَةَ فَاسِقٍ غَادِرٍ بِأَمْوَالِ الْمُسْلِمِينَ وَ إِنَّ فِيهِمْ لَمَنْ قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْخَمْرَ وَ جُلِدَ الْحَدَّ فِي الْإِسْلَامِ يُعْرَفُ بِالْفَسَادِ فِي الدِّينِ وَ الْفِعْلِ السَّيِّئِ وَ إِنَّ فِيهِمْ لَمَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ رَضِيخَةٌ فَهَؤُلَاءِ قَادَةُ الْقَوْمِ وَ مَنْ تَرَكْتُ ذِكْرَ مَسَاوِيهِ مِنْ قَادَتِهِمْ مِثْلُ مَنْ ذَكَرْتُ مِنْهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ مِنْهُمْ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ ذَكَرْتُ‏ لَوْ وُلُّوْا عَلَيْكُمْ لَأَظْهَرُوا فِيكُمُ الْفَسَادَ وَ الْكِبْرَ وَ الْفُجُورَ وَ التَّسَلُّطَ بِالْجَبْرِيَّةِ وَ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعُوا الْهَوَى وَ حَكَمُوا بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ لَأَنْتُمْ عَلَى مَا كَانَ فِيكُمْ مِنْ تَوَاكُلٍ وَ تَخَاذُلٍ خَيْرٌ مِنْهُمْ وَ أَهْدَى سَبِيلًا فِيكُمُ الْعُلَمَاءُ وَ الْفُقَهَاءُ وَ النُّجَبَاءُ وَ الْحُكَمَاءُ وَ حَمَلَةُ الْكِتَابِ وَ الْمُتَهَجِّدُونَ بِالْأَسْحَارِ وَ عُمَّارُ الْمَسَاجِدِ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ أَ فَلَا تَسْخَطُونَ وَ تَهْتَمُّونَ أَنْ يُنَازِعَكُمُ الْوَلَايَةَ عَلَيْكُمْ سُفَهَاؤُكُمْ وَ الْأَشْرَارُ الْأَرْذَالُ مِنْكُمْ‏ [ص۲۱۱] فَاسْمَعُوا قَوْلِي هَدَاكُمُ اللَّهُ إِذَا قُلْتُ وَ أَطِيعُوا أَمْرِي إِذَا أَمَرْتُ فَوَ اللَّهِ لَئِنْ أَطَعْتُمُونِي لَا تَغْوَوْنَ وَ إِنْ عَصَيْتُمُونِي لَا تُرْشَدُونَ خُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا وَ أَجْمِعُوا إِلَيْهَا فَقَدْ شَبَّتْ وَ أَوْقَدَتْ نَارَهَا وَ عَلَا شَنَارُهَا وَ تَجَرَّدَ لَكُمْ فِيهَا الْفَاسِقُونَ كَيْ‏ يُعَذِّبُوا عِبَادَ اللَّهِ وَ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ أَلَا إِنَّهُ لَيْسَ أَوْلِيَاءُ الشَّيْطَانِ مِنْ أَهْلِ الطَّمَعِ وَ الْجَفَاءِ وَ الْكِبْرِ بِأَوْلَى بِالْجِدِّ فِي غَيِّهِمْ وَ ضَلَالِهِمْ وَ بَاطِلِهِمْ مِنْ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ الْبِرِّ وَ الزَّهَادَةِ وَ الْإِخْبَاتِ‏ بِالْجِدِّ فِي حَقِّهِمْ وَ طَاعَةِ رَبِّهِمْ وَ مُنَاصَحَةِ إِمَامِهِمْ إِنِّي وَ اللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ فَرْداً وَ هُمْ مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ‏ مَا بَالَيْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ وَ إِنِّي مِنْ ضَلَالَتِهِمُ الَّتِي هُمْ فِيهَا وَ الْهُدَى الَّذِي نَحْنُ عَلَيْهِ لَعَلَى ثِقَةٍ وَ بَيِّنَةٍ وَ يَقِينٍ‏ وَ صَبْرٍ وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ رَبِّي لَمُشْتَاقٌ وَ لِحُسْنِ ثَوَابِ‏ رَبِّي لَمُنْتَظِرٌ وَ لَكِنْ أَسَفاً يَعْتَرِينِي وَ حُزْناً يُخَامِرُنِي‏ مِنْ أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَ اللَّهِ خَوَلًا وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْنِيبَكُمْ وَ تَأْلِيبَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ وَنَيْتُمْ وَ أَبَيْتُمْ‏ حَتَّى أَلْقَاهُمْ بِنَفْسِي‏ مَتَى حُمَّ لِي لِقَاؤُهُمْ فَوَ اللَّهِ إِنِّي لَعَلَى‏ [ص۲۱۲] الْحَقِّ وَ إِنِّي لِلشَّهَادَةِ لَمُحِبٌّ فَ «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏» وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ‏ فَتَقِرُّوا بِالْخَسْفِ‏ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ يَكُنْ نَصِيبُكُمُ الْأَخْسَرَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْيَقْظَانُ الْأَرِقُ‏ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ وَ مَنْ ضَعُفَ أَوْدَى‏ وَ مَنْ تَرَكَ الْجِهَادَ فِي اللَّهِ كَانَ كَالْمَغْبُونِ الْمَهِينِ اللَّهُمَّ اجْمَعْنَا وَ إِيَّاهُمْ عَلَى الْهُدَى وَ زَهِّدْنَا وَ إِيَّاهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ اجْعَلِ الْآخِرَةَ خَيْراً لَنَا وَ لَهُمْ مِنَ الْأُولَى وَ السَّلَامُ».↩
  155. . فرازهایی از این خطبه در جلسه۷، تدبر۳ http://yekaye.ir/momenoon-23-78/ و در جلسه۵۸ حدیث۱ http://yekaye.ir/ar-room-30-42/ جلسه ۲۳۳، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-13/ و جلسه ۲۷۸، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-hegr-15-39/ و جلسه۳۵۰ حدیث۲ http://yekaye.ir/al-alaq-96-1/ و جلسه۴۰۰ حدیث۳ http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-3/ و جلسه۴۸۰، حدیث۴ http://yekaye.ir/al-qalam-68-14/ و جلسه ۵۵۵، حدیث۲ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-67/ گذشت.↩
  156. . قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو الْحَسَنِ عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ الْكَاتِبُ قَالَ أَخْبَرَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِی الزَّعْفَرَانِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِی قَالَ حَدَّثَنِی الْمَسْعُودِی‏ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ حَمَّادٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنِی رَزِینٌ بَیاعُ الْأَنْمَاطِ قَالَ سَمِعْتُ زَیدَ بْنَ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ ع یقُولُ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع یخْطُبُ النَّاسَ فَقَالَ فِی خُطْبَتِهِ‏ وَ اللَّهِ لَقَدْ بَایعَ النَّاسُ أَبَا بَكْرٍ وَ أَنَا أَوْلَى النَّاسِ بِهِمْ مِنِّی بِقَمِیصِی هَذَا فَكَظَمْتُ غَیظِی وَ انْتَظَرْتُ أَمْرَ رَبِّی وَ أَلْصَقْتُ كَلْكَلِی بِالْأَرْضِ ثُمَّ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ هَلَكَ وَ اسْتَخْلَفَ عُمَرَ وَ قَدْ عَلِمَ وَ اللَّهِ أَنِّی أَوْلَى النَّاسِ بِهِمْ مِنِّی بِقَمِیصِی هَذَا فَكَظَمْتُ غَیظِی وَ انْتَظَرْتُ أَمْرَ رَبِّی [ص154] ثُمَّ إِنَّ عُمَرَ هَلَكَ وَ قَدْ جَعَلَهَا شُورَى فَجَعَلَنِی سَادِسَ سِتَّةٍ كَسَهْمِ الْجَدَّةِ وَ قَالَ اقْتُلُوا الْأَقَلَّ وَ مَا أَرَادَ غَیرِی فَكَظَمْتُ غَیظِی وَ انْتَظَرْتُ أَمْرَ رَبِّی وَ أَلْصَقْتُ كَلْكَلِی بِالْأَرْضِ ثُمَّ كَانَ مِنْ أَمْرِ الْقَوْمِ بَعْدَ بَیعَتِهِمْ لِی مَا كَانَ ثُمَّ لَمْ أَجِدْ إِلَّا قِتَالَهُمْ أَوِ الْكُفْرَ بِاللَّهِ‏.↩
  157. . أخبرنا أبو سعد بن أبي صالح الفقيه وأبو نصر أحمد بن علي الطوسي قالا أنا أبو بكر أحمد بن علي أنا أبو عبد الله الحافظ أنا أحمد بن كامل بن خلف القاضي نا العباس بن أحمد البري نا سعيد بن يحيى بن الأزهر نا محمد بن فضيل عن سالم بن أبي حفصة عن مارق العابدي قال قال علي بن أبي طالب ما وجدت من قتال القوم بدا أو الكفر بما أنزل على محمد (صلى الله عليه وسلم)
    أخبرنا أبو القاسم زاهر بن طاهر أنا أبو سعد محمد بن عبد الرحمن أنا محمد بن بشر أنا محمد بن إدريس نا سويد بن سعيد ناعمرو بن ثابت عن هشام بن البريد عن الأصبغ بن نباتة قال ما سمعت عليا يقول ما وجدت إلا القتال أو الكفر بما أنزل على محمد (صلى الله عليه وسلم)
    ↩
  158. . وَ رَوَى ابْنُ مَرْدَوَيْهِ بِخَمْسَةَ عَشَرَ طَرِيقاً أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ فِي حَرْبِ صِفِّينَ‏ وَ اللَّهِ مَا وَجَدْتُ مِنَ الْقِتَالِ بُدّاً أَوِ الْكُفْرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَى مُحَمَّدٍ ص.↩
  159. . أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏ أَ نَبِيُّ اللَّهِ كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى عِلْمِ آصَفَ‏ [92] وَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً أَ سَجَدَ يَعْقُوبُ وَ وُلْدُهُ لِيُوسُفَ وَ هُمْ أَنْبِيَاءُ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ‏ مَنِ الْمُخَاطَبُ بِالْآيَةِ فَإِنْ كَانَ الْمُخَاطَبُ رَسُولَ اللَّهِ ص أَ لَيْسَ قَدْ شَكَّ فِيمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ وَ إِنْ كَانَ الْمُخَاطَبُ بِهِ غَيْرَهُ فَعَلَى غَيْرِهِ إِذاً أُنْزِلَ الْقُرْآنُ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى‏ وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ‏ مَا هَذِهِ الْأَبْحُرُ وَ أَيْنَ هِيَ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ‏ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ‏ فَاشْتَهَتْ نَفْسُ آدَمَ الْبُرَّ فَأَكَلَ وَ أَطْعَمَ فَكَيْفَ عُوقِبَا فِيهَا عَلَى مَا تَشْتَهِي الْأَنْفُسُ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ‏ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً فَهَلْ زَوَّجَ اللَّهُ عِبَادَهُ الذُّكْرَانَ وَ قَدْ عَاقَبَ اللَّهُ قَوْماً فَعَلُوا ذَلِكَ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ شَهَادَةِ امْرَأَةٍ جَازَتْ وَحْدَهَا وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ‏ وَ أَخْبِرْنِي عَنِ الْخُنْثَى وَ قَوْلِ عَلِيِّ فِيهَا تُوَرَّثُ الْخُنْثَى مِنَ الْمَبَالِ مَنْ يَنْظُرُ إِذَا بَالَ وَ شَهَادَةُ الْجَارِّ إِلَى نَفْسِهِ لَا تُقْبَلُ مَعَ أَنَّهُ عَسَى أَنْ يَكُونَ رَجُلًا وَ قَدْ نَظَرَ إِلَيْهِ النِّسَاءُ وَ هَذَا مَا لَا يَحِلُّ فَكَيْفَ هَذَا وَ أَخْبِرْنِي عَنْ رَجُلٍ أَتَى قَطِيعَ غَنَمٍ فَرَأَى الرَّاعِيَ يَنْزُو عَلَى شَاةٍ مِنْهَا فَلَمَّا بَصُرَ بِصَاحِبِهَا خَلَّى سَبِيلَهَا فَانْسَابَتْ‏ بَيْنَ الْغَنَمِ لَا يَعْرِفُ الرَّاعِي أَيَّهَا كَانَتْ وَ لَا يَعْرِفُ صَاحِبُهَا أَيَّهَا يَذْبَحُ‏ [ص۹۳]↩
  160. . عَنْ صَلَاةِ الْفَجْرِ لِمَ يُجْهَرُ فِيهَا بِالْقِرَاءَةِ وَ هِيَ مِنْ صَلَاةِ النَّهَارِ وَ إِنَّمَا يُجْهَرُ فِي صَلَاةِ اللَّيْلِ.↩
  161. . قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ‏ قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ‏ فَهُوَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا وَ لَمْ يَعْجِزْ سُلَيْمَانُ عَنْ مَعْرِفَةِ مَا عَرَفَ لَكِنَّهُ أَحَبَّ أَنْ يُعَرِّفَ أُمَّتَهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَنَّهُ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ سُلَيْمَانَ أَوْدَعَهُ آصَفَ بِأَمْرِ اللَّهِ فَفَهَّمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ لِئَلَّا يُخْتَلَفَ فِي إِمَامَتِهِ وَ دَلَالَتِهِ كَمَا فَهَّمَ سُلَيْمَانَ فِي حَيَاةِ دَاوُدَ لِيَعْرِضَ إِمَامَتَهُ وَ نُبُوَّتَهُ مَنْ بَعْدَهُ لِتَأْكِيدِ الْحُجَّةِ عَلَى الْخَلْقِ وَ أَمَّا سُجُودُ يَعْقُوبَ وَ وُلْدِهِ لِيُوسُفَ فَإِنَّ السُّجُودَ لَمْ يَكُنْ لِيُوسُفَ كَمَا أَنَّ السُّجُودَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ لِآدَمَ لَمْ يَكُنْ لِآدَمَ إِنَّمَا كَانَ مِنْهُمْ طَاعَةً لِلَّهِ وَ تَحِيَّةً لِآدَمَ فَسَجَدَ يَعْقُوبُ وَ وُلْدُهُ شُكْراً لِلَّهِ بِاجْتِمَاعِ شَمْلِهِمْ أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُ يَقُولُ فِي شُكْرِهِ فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ‏ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ‏ إِلَى آخِرِ الْآيَةِ وَ أَمَّا قَوْلُهُ‏ فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ‏ [ص۹۴] قَبْلِكَ‏ فَإِنَّ الْمُخَاطَبَ فِي ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ لَمْ يَكُنْ فِي شَكٍّ مِمَّا أُنْزِلَ إِلَيْهِ وَ لَكِنْ قَالَتِ الْجَهَلَةُ كَيْفَ لَمْ يَبْعَثِ اللَّهُ نَبِيّاً مِنْ مَلَائِكَتِهِ أَمْ كَيْفَ لَمْ يُفَرِّقْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ بِالاسْتِغْنَاءِ عَنِ الْمَأْكَلِ وَ الْمَشْرَبِ وَ الْمَشْيِ فِي الْأَسْوَاقِ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى نَبِيِّهِ ص‏ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ‏ تَفَحَّصْ بِمَحْضَرِ كَذَا مِنَ الْجَهَلَةِ هَلْ بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا قَبْلَكَ إِلَّا وَ هُوَ يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ وَ لَكَ بِهِمْ أُسْوَةٌ وَ إِنَّمَا قَالَ‏ فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍ‏ وَ لَمْ يَكُنْ لِلنَّصَفَةِ كَمَا قَالَ ص‏ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ‏ وَ لَوْ قَالَ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ لَمْ يَكُونَا يَجُوزَانِ لِلْمُبَاهَلَةِ وَ قَدْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّ نَبِيَّهُ مُؤَدٍّ عَنْهُ رِسَالاتِهِ وَ مَا هُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ وَ كَذَلِكَ عَرَّفَ النَّبِيَّ أَنَّهُ صَادِقٌ فِيمَا يَقُولُ وَ لَكِنْ أَحَبَّ أَنْ يُنْصِفَهُمْ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَمَّا قَوْلُهُ‏ وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ‏ فَهُوَ كَذَلِكَ لَوْ أَنَّ أَشْجَارَ الدُّنْيَا أَقْلَامٌ وَ الْبَحْرَ مِدَادٌ لَهُ بَعْدَ سَبْعَةٍ مَدَّدَ الْبَحْرَ حَتَّى فُجِّرَتِ الْأَرْضُ عُيُوناً فَغَرِقَ أَصْحَابُ الطُّوفَانِ لَنَفِدَتْ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هِيَ عَيْنُ الْكِبْرِيتِ وَ عَيْنُ الْيَمَنِ وَ عَيْنُ بَرَهُوتَ وَ عَيْنُ الطَّبَرِيَّةِ وَ حَمَّةُ مَاسَبَذَانَ وَ تُدْعَى المنيات وَ حَمَّةُ إِفْرِيقِيَةَ وَ تُدْعَى بسلان وَ عَيْنُ باحروان‏ وَ بَحْرُ بحر وَ نَحْنُ الْكَلِمَاتُ الَّتِي لَا تُدْرَكُ فَضَائِلُنَا وَ لَا تُسْتَقْصَى وَ أَمَّا الْجَنَّةُ فَفِيهَا مِنَ الْمَآكِلِ وَ الْمَشَارِبِ وَ الْمَلَاهِي وَ الْمَلَابِسِ مَا تَشْتَهِي‏ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ‏ وَ أَبَاحَ اللَّهُ ذَلِكَ كُلَّهُ لِآدَمَ وَ الشَّجَرَةُ الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَنْهَا آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ أَنْ يَأْكُلَا مِنْهَا شَجَرَةُ الْحَسَدِ عَهِدَ إِلَيْهِمَا أَنْ لَا يَنْظُرَا إِلَى مَنْ فَضَّلَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا وَ عَلَى كُلِّ خَلَائِقِهِ بِعَيْنِ الْحَسَدِ فَنَسِيَ وَ نَظَرَ بِعَيْنِ الْحَسَدِ وَ لَمْ يَجِدْ لَهُ عَزْماً وَ أَمَّا قَوْلُهُ‏ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُزَوِّجُ ذُكْرَانَ الْمُطِيعِينَ إِنَاثاً مِنَ الْحُورِ وَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ يَكُونَ عَنَى الْجَلِيلُ مَا لَبَّسْتَ عَلَى نَفْسِكَ تَطْلُبُ الرُّخَصَ‏ [ص95] لِارْتِكَابِ الْمَآثِمِ‏ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً إِنْ لَمْ يَتُبْ‏.↩
  162. . وَ أَمَّا شَهَادَةُ الْمَرْأَةِ الَّتِي جَازَتْ وَحْدَهَا فَهِيَ الْقَابِلَةُ جَائِزٌ شَهَادَتُهَا مَعَ الرِّضَا وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ رِضًا فَلَا أَقَلَّ مِنِ امْرَأَتَيْنِ تَقُومُ مَقَامَهَا بَدَلَ الرَّجُلِ لِلضَّرُورَةِ لِأَنَّ الرَّجُلَ لَا يُمْكِنُهُ أَنْ يَقُومَ مَقَامَهَا فَإِنْ كَانَتْ وَحْدَهَا قُبِلَ مَعَ يَمِينِهَا وَ أَمَّا قَوْلُ عَلِيٍّ ع فِي الْخُنْثَى أَنَّهُ يُوَرَّثُ مِنَ الْمَبَالِ فَهُوَ كَمَا قَالَ وَ يَنْظُرُ إِلَيْهِ قَوْمٌ عُدُولٌ فَيَأْخُذُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمُ الْمِرْآةَ فَيَقُومُ الْخُنْثَى خَلْفَهُمْ عُرْيَاناً وَ يَنْظُرُونَ فِي الْمِرْآةِ فَيَرَوْنَ الشَّبَحَ فَيَحْكُمُونَ عَلَيْهِ‏ [ص96] وَ أَمَّا الرَّجُلُ الَّذِي قَدْ نَظَرَ إِلَى الرَّاعِي قَدْ نَزَا عَلَى شَاةٍ فَإِنْ عَرَفَهَا ذَبَحَهَا وَ أَحْرَقَهَا وَ إِنْ لَمْ يَعْرِفْهَا قَسَمَهَا بِنِصْفَيْنِ سَاهَمَ بَيْنَهُمَا فَإِنْ وَقَعَ السَّهْمُ عَلَى أَحَدِ النِّصْفَيْنِ فَقَدْ نَجَا الْآخَرُ ثُمَّ يُفَرِّقُ الَّذِي وَقَعَ فِيهِ السَّهْمُ بِنِصْفَيْنِ وَ يُقْرِعُ بَيْنَهُمَا بِسَهْمٍ فَإِنْ وَقَعَ عَلَى أَحَدِ النِّصْفَيْنِ نَجَا النِّصْفُ الْآخَرُ فَلَا يَزَالُ كَذَلِكَ حَتَّى يَبْقَى اثْنَانِ فَيُقْرِعُ بَيْنَهُمَا فَأَيُّهُمَا وَقَعَ السَّهْمُ لَهَا تُذْبَحُ وَ تُحْرَقُ وَ قَدْ نَجَتْ سَائِرُهَا وَ أَمَّا صَلَاةُ الْفَجْرِ وَ الْجَهْرُ فِيهَا بِالْقِرَاءَةِ لِأَنَّ النَّبِيَّ ص كَانَ يُغَلِّسُ‏ بِهَا فَقِرَاءَتُهَا مِنَ اللَّيْلِ وَ قَدْ أَنْبَأْتُكَ بِجَمِيعِ مَا سَأَلْتَنَا فَاعْلَمْ ذَلِكَ يُوَلِّي اللَّهُ حِفْظَكَ‏ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين.‏↩
  163. . «ما یكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ‏ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ‏ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِكَ‏ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ‏ أَینَ ما كانُوا ثُمَّ ینَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَی‏ءٍ عَلِیمٌ‏»؟ قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیةُ فِی فُلَانٍ وَ فُلَانٍ وَ أَبِی عُبَیدَةَ الْجَرَّاحِ وَ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ وَ سَالِمٍ مَوْلَى أَبِی حُذَیفَةَ وَ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ حَیثُ كَتَبُوا الْكِتَابَ بَینَهُمْ وَ تَعَاهَدُوا وَ تَوَافَقُوا لَئِنْ مَضَى مُحَمَّدٌ لَا تَكُونُ الْخِلَافَةُ فِی بَنِی هَاشِمٍ وَ لَا النُّبُوَّةُ أَبَداً فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِمْ هَذِهِ الْآیةَ.
    قَالَ قُلْتُ« قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ‏ أَمْ یحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى‏ وَ رُسُلُنا لَدَیهِمْ یكْتُبُونَ».
    قَالَ: وَ هَاتَانِ الْآیتَانِ نَزَلَتَا فِیهِمْ ذَلِكَ الْیوْمَ. قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّهُ كَانَ یوْمٌ یشْبِهُ یوْمَ كَتْبِ الْكِتَابِ إِلَّا یوْمَ قَتْلِ الْحُسَینِ ع وَ هَكَذَا كَانَ فِی سَابِقِ عِلْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِی أَعْلَمَهُ رَسُولَ اللَّهِ ص أَنْ إِذَا كُتِبَ الْكِتَابُ قُتِلَ الْحُسَینُ وَ خَرَجَ الْمُلْكُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَقَدْ كَانَ ذَلِكَ كُلُّهُ.
    ↩
  164. . یا بُنَی إِنِّی أَرَى الْمَوْتَ لَا یقْلِعُ وَ مَنْ مَضَى لَا یرْجِعُ وَ مَنْ بَقِی فَإِلَیهِ ینْزِعُ إِنِّی أُوصِیكَ بِوَصِیةٍ فَاحْفَظْهَا [فَاحْفَظْنِی‏] وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ لْیكُنْ أَوْلَى الْأُمُورِ بِكَ الشُّكْرَ لِلَّهِ فِی السِّرِّ وَ الْعَلَانِیةِ فَإِنَّ الشُّكْرَ خَیرُ زَادٍ.↩
  165. . تَارِيخِ الطَّبَرِيِّ وَ أَغَانِي الْأَصْفَهَانِيِّ: أَنَّهُ كَانَ صَاحِبَ لِوَاءِ قُرَيْشٍ كَبْشُ الْكَتِيبَةِ طَلْحَةُ بْنُ أَبِي طَلْحَةَ الْعَبْدَرِيُّ نَادَى مَعَاشِرَ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ إِنَّكُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ اللَّهَ يُعَجِّلُنَا بِسُيُوفِكُمْ إِلَى النَّارِ وَ يُعَجِّلُكُمْ بِسُيُوفِنَا إِلَى الْجَنَّةِ فَهَلْ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ يُبَارِزُنِي قَالَ قَتَادَةُ فَخَرَجَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ وَ هُوَ يَقُولُ‏ «أَنَا ابْنُ ذِي الْحَوْضَيْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ / وَ هَاشِمِ المُطْعِمِ فِي الْعَامِ السَّغِبْ‏ / أَفِي بِمِيعَادِي وَ أَحْمِي عَنْ حَسَبْ‏» قَالَ فَضَرَبَهُ عَلِيٌّ فَقَطَعَ رِجْلَهُ فَبَدَتْ سَوْأَتُهُ وَ هُوَ قَوْلُ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ الْكَلْبِيِّ وَ فِي رِوَايَاتِ كَثِيرَةٍ أَنَّهُ ضَرَبَهُ فِي مُقَدَّمِ رَأْسِهِ فَبَدَتْ عَيْنَاهُ قَالَ أَنْشُدُكَ اللَّهَ وَ الرَّحِمَ يَا ابْنَ عَمِّ فَانْصَرَفَ عَنْهُ وَ مَاتَ فِي الْحَالِ ثُمَّ بَارَزَهُمْ حَتَّى قَتَلَ مِنْهُمْ ثَمَانِيَةً ثُمَّ أَخَذَ بِاللِّوَاءِ صَوَابٌ عَبْدٌ حَبَشِيٌّ لَهُمْ فَضَرَبَ عَلَى يَدِهِ فَأَخَذَهُ بِالْيُسْرَى فَضَرَبَ عَلَيْهَا فَأَخَذَ اللِّوَاءَ وَ جَمَعَ الْمَقْطُوعَتَيْنِ عَلَى صَدْرِهِ فَضَرَبَ عَلَى أُمِّ رَأْسِهِ فَسَقَطَ اللِّوَاءُ.↩
  166. . قال ابن الأثير في محكى النهاية: السجح: السهل و منه حديث عائشة قالت لعلى يوم الجمل حين ظهر ملكت فاسجح اي قدرت فسهل و أحسن العفو.↩
  167. . الغلالة: شعار يلبس تحت الثوب او تحت الدرع.↩
  168. . رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع كَانَ جَالِساً فِي بَعْضِ مَجَالِسِهِ بَعْدَ رُجُوعِهِ مِنْ نَهْرَوَانَ فَجَرَى الْكَلَامُ حَتَّى قِيلَ لَهُ لِمَ لَا حَارَبْتَ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ كَمَا حَارَبْتَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ مُعَاوِيَةَ؟
    فَقَالَ عَلِيٌّ ع إِنِّي كُنْتُ لَمْ أَزَلْ مَظْلُوماً مُسْتَأْثَراً عَلَى حَقِّي.
    فَقَامَ إِلَيْهِ الْأَشْعَثُ بْنُ قَيْسٍ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لِمَ لَمْ تَضْرِبْ بِسَيْفِكَ وَ لَمْ تَطْلُبْ بِحَقِّكَ؟
    فَقَالَ يَا أَشْعَثُ قَدْ قُلْتَ قَوْلًا فَاسْمَعِ الْجَوَابَ وَ عِهْ وَ اسْتَشْعِرِ الْحُجَّةَ إِنَّ لِي أُسْوَةً بِسِتَّةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ ص- أَوَّلُهُمْ نُوحٌ حَيْثُ قَالَ «رَبِّ إِنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» (قمر/۱۰) فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ ثَانِيهِمْ لُوطٌ حَيْثُ قَالَ «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ» (هود/۸۰) فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ ثَالِثُهُمْ إِبْرَاهِيمُ خَلِيلُ اللَّهِ حَيْثُ قَالَ «وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» (مریم/۴۸) فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ رَابِعُهُمْ مُوسَى ع حَيْثُ قَالَ «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ» (شعراء۲۱) فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ. وَ خَامِسُهُمْ أَخُوهُ هَارُونُ حَيْثُ قَالَ «يَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي» (اعراف/۱۵۰) فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ. وَ سَادِسُهُمْ أَخِي مُحَمَّدٌ خَيْرُ الْبَشَرِ ص حَيْثُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ وَ نَوَّمَنِي عَلَى فِرَاشِهِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.
    فَقَامَ إِلَيْهِ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ فَقَالُوا: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ الْقَوْلَ لَكَ وَ نَحْنُ الْمُذْنِبُونَ التَّائِبُونَ وَ قَدْ عَذَّرَكَ اللَّهُ.
    ↩
  169. . وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ، قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:‏ «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ‏» وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فِی قِصَّةِ قَابِیلَ حِینَ قَتَلَ أَخَاهُ هَابِیلَ فَعَجَزَ عَنْ دَفْنِهِ: «فَسَوَّلَتْ‏ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ‏ فَقَتَلَهُ‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ‏»، وَ تَرْكُ صِلَةِ الْقَرَابَةِ حَتَّى یسْتَغْنُوا، وَ تَرْكُ الصَّلَاةِ حَتَّى یخْرُجَ وَقْتُهَا، وَ تَرْكُ الْوَصِیةِ وَ رَدِّ الْمَظَالِمِ وَ مَنْعُ الزَّكَاةِ حَتَّى یحْضُرَ الْمَوْتُ، وَ ینْغَلِقَ اللِّسَانُ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ، عِصْیانُ الْعَارِفِ بِالْبَغْی وَ التَّطَاوُلُ عَلَى النَّاسِ وَ الِاسْتِهْزَاءُ بِهِمْ‏ وَ السُّخْرِیةُ مِنْهُمْ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَدْفَعُ الْقِسَمَ، إِظْهَارُ الِافْتِقَارِ وَ النَّوْمُ عَنِ الْعَتَمَةِ وَ عَنْ صَلَاةِ الْغَدَاةِ وَ اسْتِحْقَارُ النِّعَمِ وَ شَكْوَى الْمَعْبُودِ عَزَّ وَ جَلَّ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَهْتِكُ الْعِصَمَ، شُرْبُ الْخَمْرِ وَ اللَّعِبُ بِالْقِمَارِ وَ تَعَاطِی مَا یضْحِكُ النَّاسَ مِنَ اللَّغْوِ وَ الْمِزَاحِ وَ ذِكْرُ عُیوبِ النَّاسِ وَ مُجَالَسَةُ أَهْلِ الرَّیبِ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُنْزِلُ الْبَلَاءَ، تَرْكُ إِغَاثَةِ الْمَلْهُوفِ وَ تَرْكُ مُعَاوَنَةِ الْمَظْلُومِ وَ تَضْییعُ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُدِیلُ الْأَعْدَاءَ الْمُجَاهَرَةُ بِالظُّلْمِ وَ إِعْلَانُ الْفُجُورِ وَ إِبَاحَةُ الْمَحْظُورِ وَ عِصْیانُ الْأَخْیارِ وَ الِانْطِبَاعُ‏ لِلْأَشْرَارِ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ، قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الْیمِینُ الْفَاجِرَةُ وَ الْأَقْوَالُ الْكَاذِبَةُ وَ الزِّنَاءُ وَ سَدُّ طُرُقِ الْمُسْلِمِینَ وَ ادِّعَاءُ الْإِمَامَةِ بِغَیرِ حَقٍّ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَقْطَعُ الرَّجَاءَ، الْیأْسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ الْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ الثِّقَةُ بِغَیرِ اللَّهِ وَ التَّكْذِیبُ بِوَعْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُظْلِمُ الْهَوَاءَ، السِّحْرُ وَ الْكِهَانَةُ وَ الْإِیمَانُ بِالنُّجُومِ وَ التَّكْذِیبُ بِالْقَدَرِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَینِ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَكْشِفُ الْغِطَاءَ، الِاسْتِدَانَةُ بِغَیرِ نِیةِ الْأَدَاءِ وَ الْإِسْرَافُ فِی النَّفَقَةِ عَلَى الْبَاطِلِ وَ الْبُخْلُ عَلَى الْأَهْلِ وَ الْوَلَدِ وَ ذَوِی الْأَرْحَامِ وَ سُوءُ الْخُلُقِ وَ قِلَّةُ الصَّبْرِ وَ اسْتِعْمَالُ الضَّجَرِ وَ الْكَسَلِ وَ الِاسْتِهَانَةُ بِأَهْلِ الدِّینِ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ، سُوءُ النِّیةِ وَ خُبْثُ السَّرِیرَةِ وَ النِّفَاقُ مَعَ الْإِخْوَانِ وَ تَرْكُ التَّصْدِیقِ بِالْإِجَابَةِ وَ تَأْخِیرُ الصَّلَوَاتِ الْمَفْرُوضَاتِ حَتَّى تَذْهَبَ أَوْقَاتُهَا وَ تَرْكُ التَّقَرُّبِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْبِرِّ وَ الصَّدَقَةِ وَ اسْتِعْمَالُ الْبَذَاءِ وَ الْفُحْشِ فِی الْقَوْلِ؛
    وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَحْبِسُ غَیثَ السَّمَاءِ، جَوْرُ الْحُكَّامِ فِی الْقَضَاءِ وَ شَهَادَةُ الزُّورِ وَ كِتْمَانُ الشَّهَادَةِ وَ مَنْعُ الزَّكَاةِ وَ الْقَرْضِ وَ الْمَاعُونِ وَ قَسَاوَةُ الْقُلُوبِ عَلَى أَهْلِ الْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ وَ ظُلْمُ الْیتِیمِ وَ الْأَرْمَلَةِ وَ انْتِهَارُ السَّائِلِ وَ رَدُّهُ بِاللَّیلِ.
    ↩
  170. . ذَلِكَ لِقَوْمٍ لَا يَحِلُّ إِلَّا لَهُمْ وَ لَا يَقُومُ بِذَلِكَ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ.
    قُلْتُ: مَنْ أُولَئِكَ؟
    قَالَ: مَنْ قَامَ بِشَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقِتَالِ وَ الْجِهَادِ عَلَى الْمُجَاهِدِينَ فَهُوَ الْمَأْذُونُ لَهُ فِي الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ قَائِماً بِشَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْجِهَادِ عَلَى الْمُجَاهِدِينَ فَلَيْسَ بِمَأْذُونٍ لَهُ فِي الْجِهَادِ وَ لَا الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ حَتَّى يَحْكُمَ فِي نَفْسِهِ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِ مِنْ شَرَائِطَ الْجِهَادِ.
    قُلْتُ فَبَيِّنْ لِي يَرْحَمُكَ اللَّهُ.
    قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَخْبَرَ [نَبِيَّهُ‏] فِي كِتَابِهِ الدُّعَاءَ إِلَيْهِ وَ وَصَفَ الدُّعَاةَ إِلَيْهِ فَجَعَلَ ذَلِكَ لَهُمْ دَرَجَاتٍ يُعَرِّفُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ يُسْتَدَلُّ بِبَعْضِهَا عَلَى بَعْضٍ فَأَخْبَرَ أَنَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَوَّلُ مَنْ دَعَا إِلَى نَفْسِهِ وَ دَعَا إِلَى طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ أَمْرِهِ فَبَدَأَ بِنَفْسِهِ فَقَالَ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ ثُمَّ ثَنَّى بِرَسُولِهِ فَقَالَ ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏ يَعْنِي بِالْقُرْآنِ وَ لَمْ يَكُنْ دَاعِياً إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ خَالَفَ أَمْرَ اللَّهِ وَ يَدْعُو إِلَيْهِ بِغَيْرِ مَا أُمِرَ [بِهِ‏] فِي كِتَابِهِ وَ الَّذِي أَمَرَ أَنْ لَا يُدْعَى إِلَّا بِهِ وَ قَالَ فِي نَبِيِّهِ ص وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي‏ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ يَقُولُ تَدْعُو ثُمَّ ثَلَّثَ بِالدُّعَاءِ إِلَيْهِ بِكِتَابِهِ أَيْضاً فَقَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ‏ أَيْ يَدْعُو وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ‏ ثُمَّ ذَكَرَ مَنْ أَذِنَ لَهُ فِي الدُّعَاءِ [ص14] إِلَيْهِ بَعْدَهُ وَ بَعْدَ رَسُولِهِ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ‏ وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ ثُمَّ أَخْبَرَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ مِمَّنْ هِيَ وَ أَنَّهَا مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِسْمَاعِيلَ مِنْ سُكَّانِ الْحَرَمِ مِمَّنْ لَمْ يَعْبُدُوا غَيْرَ اللَّهِ قَطُّ الَّذِينَ وَجَبَتْ لَهُمُ الدَّعْوَةُ دَعْوَةُ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ مِنْ أَهْلِ الْمَسْجِدِ الَّذِينَ أَخْبَرَ عَنْهُمْ فِي كِتَابِهِ أَنَّهُ أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً الَّذِينَ وَصَفْنَاهُمْ قَبْلَ هَذَا فِي صِفَةِ أُمَّةِ إِبْرَاهِيمَ ع‏ الَّذِينَ عَنَاهُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي قَوْلِهِ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي‏ يَعْنِي أَوَّلَ مَنِ اتَّبَعَهُ عَلَى الْإِيمَانِ بِهِ وَ التَّصْدِيقِ لَهُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْأُمَّةِ الَّتِي بُعِثَ فِيهَا وَ مِنْهَا وَ إِلَيْهَا قَبْلَ الْخَلْقِ مِمَّنْ لَمْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ قَطُّ وَ لَمْ يَلْبِسْ إِيمَانَهُ بِظُلْمٍ وَ هُوَ الشِّرْكُ ثُمَّ ذَكَرَ أَتْبَاعَ نَبِيِّهِ ص وَ أَتْبَاعَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الَّتِي وَصَفَهَا فِي كِتَابِهِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جَعَلَهَا دَاعِيَةً إِلَيْهِ وَ أَذِنَ لَهَا فِي الدُّعَاءِ إِلَيْهِ فَقَالَ يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏ ثُمَّ وَصَفَ أَتْبَاعَ نَبِيِّهِ ص مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَ‏ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ‏ وَ قَالَ‏ يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ‏ يَعْنِي أُولَئِكَ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَالَ‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏ ثُمَّ حَلَّاهُمْ وَ وَصَفَهُمْ كَيْ لَا يَطْمَعَ فِي اللَّحَاقِ بِهِمْ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ فَقَالَ فِيمَا حَلَّاهُمْ بِهِ وَ وَصَفَهُمْ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ‏ إِلَى قَوْلِهِ أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُونَ‏ وَ قَالَ فِي‏ [ص15] صِفَتِهِمْ وَ حِلْيَتِهِمْ أَيْضاً الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً ثُمَّ أَخْبَرَ أَنَّهُ اشْتَرَى مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ كَانَ عَلَى مِثْلِ صِفَتِهِمْ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ‏ ثُمَّ ذَكَرَ وَفَاءَهُمْ لَهُ بِعَهْدِهِ وَ مُبَايَعَتِهِ فَقَالَ‏ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏ فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ قَامَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَ رَأَيْتَكَ الرَّجُلُ يَأْخُذُ سَيْفَهُ فَيُقَاتِلُ حَتَّى يُقْتَلَ إِلَّا أَنَّهُ يَقْتَرِفُ مِنْ هَذِهِ الْمَحَارِمِ أَ شَهِيدٌ هُوَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى رَسُولِهِ التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ‏ فَفَسَّرَ النَّبِيُّ ص‏ الْمُجَاهِدِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ هَذِهِ صِفَتُهُمْ وَ حِلْيَتُهُمْ بِالشَّهَادَةِ وَ الْجَنَّةِ وَ قَالَ‏ التَّائِبُونَ‏ مِنَ الذُّنُوبِ‏ الْعابِدُونَ‏ الَّذِينَ لَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ لَا يُشْرِكُونَ بِهِ شَيْئاً الْحامِدُونَ‏ الَّذِينَ يَحْمَدُونَ اللَّهَ عَلَى كُلِّ حَالٍ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ السَّائِحُونَ‏ وَ هُمُ الصَّائِمُونَ‏ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ‏ الَّذِينَ يُوَاظِبُونَ عَلَى الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ وَ الْحَافِظُونَ لَهَا وَ الْمُحَافِظُونَ عَلَيْهَا بِرُكُوعِهَا وَ سُجُودِهَا وَ فِي الْخُشُوعِ فِيهَا وَ فِي أَوْقَاتِهَا الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ‏ بَعْدَ ذَلِكَ وَ الْعَامِلُونَ بِهِ‏ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْمُنْتَهُونَ عَنْهُ قَالَ فَبَشِّرْ مَنْ قُتِلَ وَ هُوَ قَائِمٌ بِهَذِهِ الشُّرُوطِ بِالشَّهَادَةِ وَ الْجَنَّةِ ثُمَّ أَخْبَرَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنَّهُ لَمْ يَأْمُرْ بِالْقِتَالِ إِلَّا أَصْحَابَ هَذِهِ الشُّرُوطِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ ذَلِكَ أَنَّ جَمِيعَ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَتْبَاعِهِمَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الصِّفَةِ فَمَا كَانَ مِنَ الدُّنْيَا فِي أَيْدِي الْمُشْرِكِينَ وَ الْكُفَّارِ وَ الظَّلَمَةِ وَ الْفُجَّارِ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ لِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ الْمُوَلِّي عَنْ طَاعَتِهِمَا مِمَّا كَانَ فِي أَيْدِيهِمْ ظَلَمُوا فِيهِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الصِّفَاتِ وَ غَلَبُوهُمْ عَلَيْهِ «مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ‏ عَلى‏ رَسُولِهِ» فَهُوَ حَقُّهُمْ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَدَّهُ إِلَيْهِمْ.
    ↩
  171. . فَذَلِكَ قَوْلُهُ‏ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ أَحَقَّ بِهِ مِنْهُمْ وَ إِنَّمَا أُذِنَ لِلْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ قَامُوا بِشَرَائِطِ الْإِيمَانِ الَّتِي وَصَفْنَاهَا وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَا يَكُونُ مَأْذُوناً لَهُ فِي الْقِتَالِ حَتَّى يَكُونَ مَظْلُوماً وَ لَا يَكُونُ مَظْلُوماً حَتَّى يَكُونَ مُؤْمِناً وَ لَا يَكُونُ‏ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ قَائِماً بِشَرَائِطِ الْإِيمَانِ الَّتِي اشْتَرَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ فَإِذَا تَكَامَلَتْ فِيهِ شَرَائِطُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ كَانَ مُؤْمِناً وَ إِذَا كَانَ مُؤْمِناً كَانَ مَظْلُوماً وَ إِذَا كَانَ مَظْلُوماً كَانَ مَأْذُوناً لَهُ فِي الْجِهَادِ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ مُسْتَكْمِلًا لِشَرَائِطِ الْإِيمَانِ فَهُوَ ظَالِمٌ مِمَّنْ يَبْغِي وَ يَجِبُ جِهَادُهُ حَتَّى يَتُوبَ وَ لَيْسَ مِثْلُهُ مَأْذُوناً لَهُ فِي الْجِهَادِ وَ الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَنَّهُ لَيْسَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الْمَظْلُومِينَ الَّذِينَ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْقُرْآنِ فِي الْقِتَالِ فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» فِي الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أَخْرَجَهُمْ أَهْلُ مَكَّةَ مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ أُحِلَّ لَهُمْ جِهَادُهُمْ بِظُلْمِهِمْ إِيَّاهُمْ وَ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْقِتَالِ.
    فَقُلْتُ فَهَذِهِ نَزَلَتْ فِي الْمُهَاجِرِينَ بِظُلْمِ مُشْرِكِي أَهْلِ مَكَّةَ لَهُمْ فَمَا بَالُهُمْ فِي قِتَالِهِمْ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ مَنْ دُونَهُمْ مِنْ مُشْرِكِي قَبَائِلِ الْعَرَبِ؟!
    فَقَالَ لَوْ كَانَ إِنَّمَا أُذِنَ لَهُمْ فِي قِتَالِ مَنْ ظَلَمَهُمْ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ فَقَطْ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ إِلَى قِتَالِ جُمُوعِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ غَيْرِ أَهْلِ مَكَّةَ مِنْ قَبَائِلِ الْعَرَبِ سَبِيلٌ لِأَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوهُمْ غَيْرُهُمْ وَ إِنَّمَا أُذِنَ لَهُمْ فِي قِتَالِ مَنْ ظَلَمَهُمْ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ لِإِخْرَاجِهِمْ إِيَّاهُمْ مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ لَوْ كَانَتِ الْآيَةُ إِنَّمَا عَنَتِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ ظَلَمَهُمْ أَهْلُ مَكَّةَ كَانَتِ الْآيَةُ مُرْتَفِعَةَ الْفَرْضِ عَمَّنْ بَعْدَهُمْ إِذَا لَمْ يَبْقَ مِنَ الظَّالِمِينَ وَ الْمَظْلُومِينَ أَحَدٌ وَ كَانَ فَرْضُهَا مَرْفُوعاً عَنِ النَّاسِ بَعْدَهُمْ [إِذَا لَمْ يَبْقَ مِنَ الظَّالِمِينَ وَ الْمَظْلُومِينَ أَحَدٌ] وَ لَيْسَ كَمَا ظَنَنْتَ وَ لَا كَمَا ذَكَرْتَ وَ لَكِنَّ الْمُهَاجِرِينَ ظُلِمُوا مِنْ جِهَتَيْنِ ظَلَمَهُمْ أَهْلُ مَكَّةَ بِإِخْرَاجِهِمْ مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ فَقَاتَلُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ لَهُمْ فِي ذَلِكَ وَ ظَلَمَهُمْ كِسْرَى وَ قَيْصَرُ وَ مَنْ كَانَ دُونَهُمْ مِنْ قَبَائِلِ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ بِمَا كَانَ فِي أَيْدِيهِمْ مِمَّا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ أَحَقَّ بِهِ مِنْهُمْ فَقَدْ قَاتَلُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ فِي ذَلِكَ‏ وَ بِحُجَّةِ هَذِهِ الْآيَةِ يُقَاتِلُ مُؤْمِنُو كُلِّ زَمَانٍ وَ إِنَّمَا أَذِنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ قَامُوا بِمَا وَصَفَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الشَّرَائِطِ الَّتِي شَرَطَهَا اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ فِي الْإِيمَانِ وَ الْجِهَادِ وَ مَنْ كَانَ قَائِماً بِتِلْكَ الشَّرَائِطِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ وَ هُوَ مَظْلُومٌ وَ مَأْذُونٌ لَهُ فِي الْجِهَادِ بِذَلِكَ الْمَعْنَى وَ مَنْ كَانَ عَلَى خِلَافِ ذَلِكَ فَهُوَ ظَالِمٌ وَ لَيْسَ مِنَ‏ [ص18] الْمَظْلُومِينَ وَ لَيْسَ بِمَأْذُونٍ لَهُ فِي الْقِتَالِ وَ لَا بِالنَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ لِأَنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِ ذَلِكَ وَ لَا مَأْذُونٍ لَهُ فِي الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَنَّهُ لَيْسَ يُجَاهِدُ مِثْلُهُ وَ أُمِرَ بِدُعَائِهِ إِلَى اللَّهِ‏ وَ لَا يَكُونُ مُجَاهِداً مَنْ قَدْ أُمِرَ الْمُؤْمِنُونَ‏ بِجِهَادِهِ وَ حَظَرَ الْجِهَادَ عَلَيْهِ وَ مَنَعَهُ مِنْهُ وَ لَا يَكُونُ دَاعِياً إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ أُمِرَ بِدُعَاءِ مِثْلِهِ إِلَى التَّوْبَةِ وَ الْحَقِّ وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَا يَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ مَنْ قَدْ أُمِرَ أَنْ يُؤْمَرَ بِهِ وَ لَا يَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ مَنْ قَدْ أُمِرَ أَنْ يُنْهَى عَنْهُ فَمَنْ كَانَتْ قَدْ تَمَّتْ‏ فِيهِ شَرَائِطُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّتِي وُصِفَ بِهَا أَهْلُهَا مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ ص وَ هُوَ مَظْلُومٌ فَهُوَ مَأْذُونٌ لَهُ فِي الْجِهَادِ كَمَا أُذِنَ لَهُمْ‏ فِي الْجِهَادِ لِأَنَّ حُكْمَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ فَرَائِضَهُ عَلَيْهِمْ سَوَاءٌ إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ أَوْ حَادِثٍ يَكُونُ وَ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ أَيْضاً فِي مَنْعِ الْحَوَادِثِ شُرَكَاءُ وَ الْفَرَائِضُ عَلَيْهِمْ وَاحِدَةٌ يُسْأَلُ الْآخِرُونَ عَنْ أَدَاءِ الْفَرَائِضِ عَمَّا يُسْأَلُ عَنْهُ الْأَوَّلُونَ وَ يُحَاسَبُونَ‏ عَمَّا بِهِ يُحَاسَبُونَ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ عَلَى صِفَةِ مَنْ أَذِنَ اللَّهُ لَهُ فِي الْجِهَادِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَلَيْسَ مِنْ أَهْلِ الْجِهَادِ وَ لَيْسَ بِمَأْذُونٍ لَهُ فِيهِ حَتَّى يَفِي‏ءَ بِمَا شَرَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ فَإِذَا تَكَامَلَتْ فِيهِ شَرَائِطُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ فَهُوَ مِنَ الْمَأْذُونِينَ لَهُمْ فِي الْجِهَادِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْدٌ وَ لَا يَغْتَرَّ بِالْأَمَانِيِّ الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا مِنْ هَذِهِ الْأَحَادِيثِ الْكَاذِبَةِ عَلَى اللَّهِ الَّتِي يُكَذِّبُهَا الْقُرْآنُ وَ يَتَبَرَّأُ مِنْهَا وَ مِنْ حَمَلَتِهَا وَ رُوَاتِهَا وَ لَا يَقْدَمُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِشُبْهَةٍ لَا يُعْذَرُ بِهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ وَرَاءَ الْمُتَعَرِّضِ لِلْقَتْلِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَنْزِلَةٌ يُؤْتَى اللَّهُ مِنْ قِبَلِهَا وَ هِيَ غَايَةُ الْأَعْمَالِ فِي عِظَمِ قَدْرِهَا فَلْيَحْكُمِ امْرُؤٌ [ص19] لِنَفْسِهِ وَ لْيُرِهَا كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَعْرِضُهَا عَلَيْهِ فَإِنَّهُ لَا أَحَدَ أَعْرَفُ بِالْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنْ وَجَدَهَا قَائِمَةً بِمَا شَرَطَ اللَّهُ عَلَيْهِ فِي الْجِهَادِ فَلْيُقْدِمْ عَلَى الْجِهَادِ وَ إِنْ عَلِمَ تَقْصِيراً فَلْيُصْلِحْهَا وَ لْيُقِمْهَا عَلَى مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهَا مِنَ الْجِهَادِ ثُمَّ لْيُقْدِمْ بِهَا وَ هِيَ طَاهِرَةٌ مُطَهَّرَةٌ مِنْ كُلِّ دَنَسٍ يَحُولُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ جِهَادِهَا وَ لَسْنَا نَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ الْجِهَادَ وَ هُوَ عَلَى خِلَافِ مَا وَصَفْنَا مِنْ شَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ لَا تُجَاهِدُوا وَ لَكِنْ نَقُولُ قَدْ عَلَّمْنَاكُمْ مَا شَرَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَهْلِ الْجِهَادِ الَّذِينَ بَايَعَهُمْ وَ اشْتَرَى مِنْهُمْ‏ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ‏ بِالْجِنَانِ فَلْيُصْلِحِ امْرُؤٌ مَا عَلِمَ مِنْ نَفْسِهِ مِنْ تَقْصِيرٍ عَنْ ذَلِكَ وَ لْيَعْرِضْهَا عَلَى شَرَائِطِ اللَّهِ فَإِنْ رَأَى أَنَّهُ قَدْ وَفَى بِهَا وَ تَكَامَلَتْ فِيهِ فَإِنَّهُ مِمَّنْ أَذِنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِي الْجِهَادِ فَإِنْ أَبَى أَنْ لَا يَكُونَ مُجَاهِداً عَلَى مَا فِيهِ مِنَ الْإِصْرَارِ عَلَى الْمَعَاصِي وَ الْمَحَارِمِ وَ الْإِقْدَامِ عَلَى الْجِهَادِ بِالتَّخْبِيطِ وَ الْعَمَى وَ الْقُدُومِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْجَهْلِ وَ الرِّوَايَاتِ الْكَاذِبَةِ فَلَقَدْ لَعَمْرِي جَاءَ الْأَثَرُ فِيمَنْ فَعَلَ هَذَا الْفِعْلَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَنْصُرُ هَذَا الدِّينَ بِأَقْوَامٍ لَا خَلَاقَ لَهُمْ‏ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ امْرُؤٌ وَ لْيَحْذَرْ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ فَقَدْ بَيَّنَ لَكُمْ وَ لَا عُذْرَ لَكُمْ بَعْدَ الْبَيَانِ فِي الْجَهْلِ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ.
    ↩

۱) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

در خصوص ارتباط این آیه با آیات قبل گفته‌اند که در آیات قبل نسبت به آنچه می‌تواند زمینه وقوع جنگ و نزاعی بین مسلمانان شود (اعتماد به خبر فاسق) هشدار داده شد (که چنانکه دیدیم شأن نزولش هم ناظر به همین فتنه‌انگیزی بین مسلمانان بود) و این آیه هم در مقام بیان این است که اگر آن هشدار جدی گرفته نشد و کار به جنگ کشیده شد چه باید کرد (مفاتیح الغیب (فخر رازی)، ج‏28، ص104۱).

نکته ارتباطاتی- رسانه‌ای

از این ربطی که بین این آیه با آيه قبل بیان شد، چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که اگر جنگی بین دو گروه از مسلمانان رخ می‌دهد علی‌القاعده فاسقی خبرسازی کرده است؛ و می‌دانیم که این فاسق امروزه می‌تواند یک شخص باشد یا یک بنگاه خبرپراکنی. آنگاه این آیه می‌فرماید که این خبرسازی می‌تواند با یک نحوه میانجی‌گری به صلح منجر شود؛ و می‌تواند صرفا یک بهانه باشد، یعنی این خبر صرفا دستاویر تجاوزگری بوده باشد و زمینه ستمگری در گروه تجاوزگر چنان باشد که حتی بعد از اینکه معلوم شد که خبرسازی‌ای در کار بوده باز آنان حاضر به صلح نشوند.

این مسأله بخوبی در اولین جنگهایی که بین مسلمانان رخ داد (یعنی جنگهای زمان حضرت امیر ع کاملا مشهود است؛ دو جنگ اول ـجمل و صفین) با بهانه خونخواهی عثمان انجام شد، و جنگ نهروان هم با تحلیلی از واقعه‌ای در انتهای جنگ صفین (یعنی جریان حکمیت)، که این خبر را در پی داشت که نعوذبالله علی ع کافر شده است. در همه اینها حضرت امیر ع اصرار فراوان برای روشنگری داشت؛ و وقتی حجت بر آنها تمام شد و باز آنان دست از ستمگری برنداشتند جنگ را آغاز کرد؛ و اینجا وظیفه هر مسلمانی بود که در مقام سرکوب تجاوزگر برآيد؛ ‌و اگر در آن زمان هم حاضر نیست، دست کم از کار آن تجاوزگران ابراز برائت کند؛ چنانکه بسیاری از بزرگان مورد احترام اهل سنت (مانند عبدالله بن عمر و مسروق؛ ر.ک: حدیث ۴۸) بارها از اینکه با حضرت علی ع همراهی نکرده بودند ابراز پشیمانی می‌کردند.

مواجهه عجیب برخی از علمای اهل سنت در قبال جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین

در قسمت احادیث نشان دادیم که در منابع اهل سنت احادیث فراوانی وجود دارد که پیامبر اکرم ص وقوع این ظلم را پیش‌بینی کرده بودند و علاوه بر تصریح به این نام این سه جریان انحرافی (ناکثین و قاسطین و مارقین)، در هریک از این سه واقعه حداقل یک مطلب که کاملا جریان باطل را رسوا می‌کرده (پارس کردن سگان حوأب بر عایشه [در جنگ جمل]؛‌ کشته شدن عمار توسط فئة باغیة [در جنگ صفین]؛ و به هلاکت رسیدن ذوالثدیه توسط خیرالبشر [در جنگ نهروان]) به الهام الهی توسط پیامبر ص پیش‌گویی شده بود؛ و در مجموع این گونه احادیث که رسواکننده آن جریانات مخالف امیرالمؤمنین ع است در منابع اهل سنت بخوبی به حد تواتر می‌رسد؛ چنانکه فقط در منابع اهل سنت حداقل ۲۰ صحابی (ابوسعید خدری، ابوایوب انصاری، خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین، ابن مسعود، ابن‌عباس، عمار یاسر، عبدالله بن عمر، حضرت علی ع، عایشه، أم سلمه، حذیفه بن یمان، ابوالاسود دوئلی، عبدالله بن عمروعاص، قتادة بن النعمان، أبوهریرة، عثمان بن عفان، معاویة، عمرو بن العاص، عمرو بن حزم، أبو الیسر) و دهها تن از تابعین یافت شد که از رسول الله ص روایاتی نقل کرده‌اند که دلیل بر حقانیت اقدام امیرالمؤمنین در جنگ با مخالفان خود و نیز نشان‌دهنده باغی (= ستمگر) و در ضلالت بودن جبهه مقابل ایشان است؛ و بسیاری از این روایات در معتبرترین کتب آنان همچون صحیح بخاری و مسلم نقل شده بود و گفتیم برخی از بزرگان صحابه و تابعین هم از اینکه با علی ع در این جنگها همراهی نکرده بودند ابراز پشیمانی می‌کردند..

با این حال آنچه بسیار جای تعجب دارد این است که بعدها برخی از بزرگان اهل سنت به دفاع از آن تجاوزگران پرداخته و طلحه و زبیر و معاویه را مجتهدانی دانسته‌اند که حداکثر این است که در اجتهاد خود خطا کرده‌اند! از این رو این را ترویج می‌کنند که درباره این جنگها نباید هیچ قضاوتی علیه کسانی که با امیرالمؤمنین ع جنگیدند داشته باشیم؛ زیرا آنان صحابه و مجتهد بودند (مثلا قرطبی در الجامع لأحكام القرآن، ج‏16، ص321-322۲) و احتمالا این را هم در لفافه بگویند که آنان در همین اقدامشان در جنگ با حضرت علی ع نیز ثواب می‌برند؛ زیرا از نظر آنان اگر مجتهد تشخیص درست دهد دو ثواب می‌برد و اگر خطا کند باز یک ثواب دارد!!!

این تأویلات خلاف صریح سنت و احادیث نبوی چنان در میان برخی از اهل سنت رواج دارد که ابن‌تیمیه ادعا می‌کند که اکثر علمای سلف اهل سنت مانند ابوحنیفه و مالک و احمد بن حنبل (یعنی رئیس سه فرقه از چهار فرقه اصلی اهل سنت) ادعا کرده‌اند که حضرت علی ع در اینجا حق جنگ با آنان را نداشته زیرا شرایط «فئة باغیة» بودن بر اینها صدق نمی‌کند؛ ‌و فقط جنگ ایشان با خوارج مجاز و مشروع بوده است!!! (منهاج السنة النبویة، ج4، ص390-394۳).

آیا آن دسته از علمایی که احادیث نبوی‌ فوق را - که در کتب معتبر خودشان موجود است و بسیاری از آن احادیث را بر مبنای خودشان حدیث صحیح معرفی کرده‌اند- می‌بینند و در عین حال چنین قضاوتی دارند واقعا «اهل سنت» (= پیروان سنت نبوی) هستند؛ و ما که بر اساس این احادیث، کسانی را که به جنگ با امیرالمؤمنین ع برخاستند سزاوار مذمت می‌دانیم «رافضی و خارج از دین هستیم؟!!! چنانکه دیدیم جمله پیامبر ص درباره عمار که او را «فئة باغیة» می‌کشند به‌قدری در میان طرفین جنگ صفین مشهور بوده که وقتی عمار کشته می‌شود و خبرش پخش می‌شود لشکر معاویه متزلزل می‌شوند؛ آيا این جای تردید می‌گذارد که جنگ امیرالمؤمنین ع با معاویه، جنگ با «فئه باغیة» بوده است؟ و آيا علت اینکه این دسته از علمای اهل سنت، علی‌رغم چنین حدیث نبوی واضحی، معاویه را تبرئه کرده‌اند اما خوارج را سزاوار کشته شدن دانسته‌اند دلیلی جز این دارد که آنان به مذاق حاکمان جور زمان خویش نظر می‌دادند،‌ ‌نه بر اساس احادیث نبوی؟!

۲) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

ظاهرا این آیه تنها آیه‌ای در قرآن کریم است که درباره جنگ بین خود مسلمانان بحث کرده است. در واقع، اگرچه در قرآن کریم آیات فراوانی درباره جهاد مطرح شده (که برخی تعداد آنها را تا ۳۰۰ آیه هم برشمرده‌اند) اما عمده بحثها درباره جهاد با کفار و مشرکین است؛ و معدود مواردی هم که ظاهرا تعبیر جهاد با منافقان در آنها مطرح شده (مانند «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ» (توبه/73؛ تحریم/۹) چنان نیست که هیچ فقیهی از آنها دلالتی بر جنگ با گروهی از مسلمانان را استنباط کرده باشد. شاید تنها موردی که در کنار این آیه بتوان درباره جنگ بین مسلمانان هم دلالتی در آن یافت آیات «وَ الَّذينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُون‏؛ وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمين‏؛ وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبيل‏» (شوری/۳۹-۴۱) باشد؛ که این هم عام است؛ ‌یعنی می‌تواند شامل هرگونه بغی و ستمی بشود چه در جنگ وچه فردی؛ چه از جانب مسلمانان و چه از جانب غیر.

در هر صورت این آیه دستور می‌دهد که اگر بین دو گروه از مسلمانان جنگ و قتالی رخ داد حتما مسلمانان باید به صلح و آشتی بین آنان اقدام کنند؛ و اگر یکی بر دیگری ستم کرد و حاضر به آشتی هم نشد باید بقیه مسلمانان در کنار آن مطلوم قرار گیرد و آن گروه ستم‌پیشه را به محدوده اوامر الهی برگردانند؛ و اگر در مرحله اول هرگونه آشتی (ولو با امتیاز دادن به طرف مهاجم ممکن بود) در این مرحله که ستم‌پیشه با قدرت و صلابت عقب زده شد حتما باید بر اساس عدل صلح برقرار شود؛ بلکه در حد عدل هم نماند بلکه قسط و انصاف هم رعایت شود که خداوند اهل قسط را دوست دارد.

این آیه ساده، صرف نظر از اینکه خودش حجتی گویا در تشخیص باطل بودن دشمنان امیرالمؤمنین ع است، حاوی نکات عمیق فراوانی در خصوص ارتباطات انسانی در جامعه دینی است که برخی از آنها در تدبرهای بعد تقدیم می‌شود.

تکمله: بررسی واقعه کربلا از منظر این آیه

طبق توضیحی که در تدبر ۱ گذشت، خروج طلحه و زبیر و معاویه بر امام علی ع بوضوح مصداق جنگ‌افروزی‌ای است که در این آیه مذمت شده و آنان چون دعوت حضرت امیر ع به دست برداشتن از خونریزی را نپذیرفتند مصداق «اهل بغی» شدند و سرکوب کردنشان وظیفه شرعی هر مسلمانی بود. اکنون آیا واقعه عاشورا را نیز می‌توان مصداق چنین بغی‌ای دانست؟

اگرچه باطل بودن چنین تلقی‌ای برای شیعیان مثل روز روشن است، اما از این جهت که برخی از علمای وهابی (مانند بن‌باز) چنین اظهار نظری کرده‌اند و امام حسین ع را مصداق «باغی» و خطاکار شمرده و یزید را در این اقدام زشتش ذی‌حق معرفی نموده‌اند لازم دیدیم که توضیحی در این زمینه ارائه شود.

در مورد امام حسین ع، بوضوح نصب یزید برخلاف معاهده‌ای بود که معاویه بسته بود؛ پس حتی بر مبنای اهل سنت هم یزید بی‌تردید خلیفه‌ای که بر اساس ضوابط اسلامی تعیین شود، نبود. علاوه بر این یزید، برخلاف معاویه که ظواهر را حفظ می‌کرد، شخصی بود که علنا به فسق و فجور می‌پرداخت و امام حسین ع در خطبه‌های متعددی سخنان فراوانی از رسول الله ص را نقل فرمود که حکومت چنین شخص فاجر و فاسقی به هیچ عنوان مورد امضای اسلام نیست و طبق احادیثی که خود امام حسین ع از رسول الله ص نقل می‌کرد ساقط کردن چنین فردی بر امت مسلمان لازم است.

اما حتی اگر از اینها هم صرف نظر کنیم و حتی اگر به این سخن باطل رایج در میان برخی از علمای اهل سنت تن دهیم که در مقابل هر حاکمی ولو حاکم جور باید تسلیم بود! نکته بسیار مهمی در این آیه هست که نشان می‌دهد که حتی بر اساس این مبانی باطل هم باز نمی‌توان امام حسین ع را متهم دانست. و آن اینکه آیه می‌فرماید که اگر بین دو گروه جنگ درگرفت باید بین آنان صلح و آشتی برقرار کرد؛ و اگر کسی با این حال بر موضع ستم ورزیدن اصرار کرد باید با او جنگید. ما می‌گوییم به فرض محال، فرض می‌کنیم که نباید با حاکم جور جنگید؛ اما مگر نه این است که وقتی خبر شهادت مسلم به امام حسین ع رسید ایشان خطبه خواندند و فرمودند هرکس می‌خواهد برود، برود (و قد خذلتنا شيعتنا فمن أحبّ منكم الانصراف فلينصرف؛ وقعة الطف، ص166۴)؛ و از آن مهمتر وقتی با لشکر حر مواجه شد مگر حضرت نفرمودند اگر پیمانتان با مرا شکسته‌اید من برمی‌گردم؛ و حر اجازه برگشت نداد (فلمّا ذهبوا لينصرفوا حال القوم بينهم و بين الانصراف؛ وقعة الطف، ص171) و امام را محاصره‌کنان تا کربلا سوق داد؛ و مگر نه این است که در کربلا امام ع خودش پیشنهاد مذاکره با عمرسعد را داد؛ و عمر سعد گزارش این مذاکره را برای ابن‌زیاد این گونه منعکس کرد که امام حسین ع حاضر شده است دست از جنگ بردارد و سه گزینه را پیش روی ابن‌زیاد گذاشته که وجه مشترک همه آنها ترک مخاصمه است؛ ‌با این حال ابن‌زیاد نپذیرفت و حضرت را بین جنگیدن یا تسلیم شدن ذلیلانه مخیر کرد (فَلْيَعْرِضْ عَلَی الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِهِ النُّزُولَ عَلَی حُكْمِي فَإِنْ فَعَلُوا فَلْيَبْعَثْ بِهِمْ إِلَيَّ سِلْماً وَ إِنْ هُمْ أَبَوْا فَلْيُقَاتِلْهُمْ؛ الإرشاد، ج‏2، ص88۵)؟*و اینجا بود که حضرت فریاد هیهات منا الذلة سر داد (ألا و ان الدعيّ ابن الدعي قد ركز بين اثنتين؛ بين السلّة و الذلّة. و هيهات منّا الذلّة؛ اثبات الوصية، ص166). در واقع، آیا ابن‌زیاد گزینه‌ای جز جنگیدن برای حضرت باقی گذاشت؟! با این اوصاف، چه کسی بر دیگری بغی کرد؟ امام حسین ع که در آن مذاکره به سمت قبول آتش‌بس رفت، یا ابن‌زیاد که جز دستگیری ذلیلانه حضرت راه دیگری باقی نگذاشته بود؛ دستگیری‌ای که معلوم بود که پایانش قتل ذلیلانه حضرت در دارالحکومه کوفه خواهد بود؛ ‌چرا که با اینکه به مسلم بن عقیل امان داده بودند او را به شهادت رساندند، آنگاه آیا وقتی به امام حسین ع امان هم نمی‌دهند و می‌گویند فقط باید پیشاپیش به حکم ابن زیاد (هرچه که باشد) تن دهی با او مدارا خواهند کرد؟! پس در این واقعه هم حتی بر اساس آن فرض باطل (که با حکومت جور هم نباید درگیر شد) باز جناح یزید، باغی و ستمگر بودند نه امام حسین ع و یارانش.

شاید یکی از علل اینکه این اندازه بر برپایی عزاداری امام حسین ع تأکید شده (نه حتی برای حضرت زهرا س یا امیرالمؤمنین ع) این است که مظلومیت امام حسین ع چنان وضوحی دارد که حتی بر اساس مبانی باطلی همچون مبنای اطاعت از حاکم جور، باز می‌توان نشان داد که شهادت ایشان کاملا مظلومانه و برخلاف هر مبنایی بوده است.

*پی‌نوشت:

توجه شود برخلاف آنچه در میان متأخران معروف شده، ذلتی که امام حسین ع از آن سرباز می‌زند ذلت تن دادن به حکم ابن‌زیاد (که ابن‌زیاد هرکاری بتواند در حق حضرت انجام دهد)‌ بود، نه صرف بیعت با یزید. درست است که حضرت در ابتدا (در مدینه) از بیعت با یزید سر باز زد؛ ولی این از جنس همان سرباز زدن امیرالمؤمنین ع از بیعت با خلفا و نیز اجتناب همه امامان از طاغوت زمانشان بوده است (اجتنبوا الطاغوت)؛ وگرنه بیعت اجباری با یزید (و سایر طاغوتهای زمانه) همان چیزی است که بعد از شهادت ایشان، امام سجاد ع و همه امامان بعدی ناچار بدان تن دادند؛‌ بلکه خود حضرت ع و امام حسن ع قبلا به چنین بیعت ناروایی در زمان معاویه تن داده بودند. قطعا مصداق بارز تعبیر «مثلی» در سخن معروف امام حسین ع: «مثلی لا یبایع مثل یزید»، امثال امام حسن ع و امام سجاد ع و سایر امامانی هستند که - جز امام مهدی ع - همگی بیعت طاغوت زمانشان برگردنشان بوده است: «أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ يَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ» (كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص316۶). یعنی این بیعت نکردن ایشان به حکم اولیه بوده است؛ نه به حکم ثانوی؛ و قطعا اگر امام حسین ع هیهات منا الذلة می‌گوید، امام حسن ع هم همان هیهات منا الذلة را می‌گوید؛ و همان طور که بیعت امام حسن ع و سایر امامان مصداق پذیرش ذلت نیست، پس مقصود امام حسین ع هم از این تعبیر، صرف بیعت کردن با یزید نمی‌باشد. تفصیل این بحث را در دهه محرم سال ۱۴۴۴ (مرداد ۱۴۰۱) در جلسات چهارم و پنجم شرح داده‌ام؛ و نیز می‌توانید به کتاب آیت الله بهجت با عنوان «رحمت واسعه» فصل «حجت و اتمام حجت» (ص148-161) مراجعه کنید.

در ادامه (بند ج از تدبر ۱۵) توضیح بیشتری برای این مطلب خواهد آمد.

۳) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

حکایت۱

در جنگ جمل بعد از اینکه امیرالمؤمنین ع با زبیر صحبت کرد و وی از ادامه جنگ منصرف شد؛ وقتی زبیر به میان جماعت خود برگشت و نظرش را اعلام کرد با انواع مذمتها مواجه شد. فرازی از این واقعه را به نقل ابن شهر آشوب تقدیم می‌کنیم:

عایشه به زبیر گفت: نه خیر؛ بلکه تو از شمشیرهای پسر ابوطالب ترسیدی. که همانا آن شمشیرهای تیزی است که بازوهایی توانا آن را برمی دارند و اگر از آن می‌ترسی قبل از تو هم مردان بزرگی از آن ترسیده‌اند.

پس زبیر به جنگ برگشت. به امیرالمؤمنین ع گفته شد که زبیر برگشت.

فرمود: رهایش کنید که او پیرمردی است که کاری را بر او تحمیل کردند.

سپس فرمود:‌ ای مردم! چشمانتان را فرواندازید و بر قبضه شمشیر فشار آوردید و فراوان به یاد پروردگارتان باشید و شما را برحذر می‌دارم از زیاد سخن گفتن، که مایه سستی است.

و عایشه به او می‌نگریست در حالی که علی ع بین صفوف دو لشکر جولان می‌داد؛ عایشه گفت: به او بنگرید: رفتارش گویی همچون رفتار رسول الله ص در جنگ بدر است؛ اما به خدا سوگند جز تا زوال خورشید فرصتی نخواهید داشت.

علی ع فرمود:‌ ای عایشه! «حتما بزودی پشيمان خواهی شد» (مؤمنون/40). سپاهیان در [شروع] جنگ شتاب می‌کردند ولی امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنان را [از این‌کار] نهی کرد و [خطاب به خداوند] عرضه داشت: «خداوندا! من با بیم‌دادن [دشمنانم] راه هرگونه عذری را بر ایشان بستم؛ تو نیز گواه من در برابر آنان باش». آنگاه قرآن را برگرفته و از کسی خواست که این آیه را برای آنان بخواند: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما...».

مسلم مجاشعی گفت: من آماده‌ام.

پس وی را ترساند از اینکه دستان راست و چپش را قطع خواهند کرد و او را خواهند کشت. او گفت: یا امیرالمؤمنین! نگران نباش که همانا این در برابر خداوند چیزی نیست. سپس مصحف را گرفت و آنان را به خداوند دعوت کرد. پس دست راستش را قطع کردند و آن را با دست چپ گرفت. آن را هم قطع کردند و مصحف را به دندان گرفت. پس او را به شهادت رساندند.

مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص155

...۷ و فِی رِوَایةٍ قَالَتْ عَائِشَةُ لَا وَ اللهِ بَلْ خِفْتَ سُیوفَ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمَا إِنَّهَا طِوَالٌ حِدَادٌ تَحْمِلُهَا سَوَاعِدُ أَنْجَادٌ وَ لَئِنْ خِفْتَهَا فَلَقَدْ خَافَهَا الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِكَ.

فَرَجَعَ إِلَی الْقِتَالِ؛ فَقِیلَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع: إِنَّهُ قَدْ رَجَعَ!

فَقَالَ: دَعُوهُ فَإِنَّ الشَّیخَ مَحْمُولٌ عَلَیهِ.

ثُمَّ قَالَ: أَیهَا النَّاسُ غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَی نَوَاجِذِكُمْ وَ أَكْثِرُوا مِنْ ذِكْرِ رَبِّكُمْ وَ إِیاكُمْ وَ كَثْرَةَ الْكَلَامِ فَإِنَّهُ فَشَلٌ.

وَ نَظَرَتْ عَائِشَةُ إِلَیهِ وَ هُوَ یجُولُ بَینَ الصَّفَّینِ فَقَالَتْ: انْظُرُوا إِلَیهِ كَأَنَّ فِعْلَهُ فِعْلُ رَسُولِ اللهِ یوْمَ بَدْرٍ؛ أَمَا وَ اللهِ مَا ینْتَظَرُ بِكَ إِلَّا زَوَالُ الشَّمْسِ.

فَقَالَ عَلِی ع: یا عَائِشَةُ «عَمَّا قَلِیلٍ لَتُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ».

فَجَدَّ النَّاسُ فِی الْقِتَالِ؛ فَنَهَاهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ قَالَ: اللهُمَّ إِنِّی أَعْذَرْتُ وَ أَنْذَرْتُ فَكُنْ لِی عَلَیهِمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ.

ثُمَّ أَخَذَ الْمُصْحَفَ وَ طَلَبَ مَنْ یقْرَأُ عَلَیهِمْ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» الْآیةَ.

فَقَالَ مُسْلِمٌ الْمُجَاشِعِی: هَا أَنَا ذَا.

فَخَوَفَّهُ بِقَطْعِ یمِینِهِ وَ شِمَالِهِ وَ قَتْلِهِ؛ فَقَالَ: لَا عَلَیكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَهَذَا قَلِیلٌ فِی ذَاتِ اللهِ.

فَأَخَذَهُ وَ دَعَاهُمْ إِلَی اللهِ فَقُطِعَتْ یدُهُ الْیمْنَی فَأَخَذَهُ بِیدِهِ الْیسْرَی فَقُطِعَتْ فَأَخَذَهُ بِأَسْنَانِهِ فَقُتِل.‏

۴) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

بحث تعیین تکلیف در خصوص جنگ بین دو گروه ایمانی را با حرف «إن» شروع کرد (نه «إذا»)؛‌ برخی از این نکته نتیجه گرفته‌اند که استفاده از «إن» در اینجا دلالت دارد که قرآن کریم این را که قتالی بین خود مسلمانان دربگیرد نادرالوقوع می‌شمرد. اگر سوال شود که پس چرا ما این اندازه جنگ بین مسلمانان می‌بینیم باید گفت این آیه لااقل در مقام بیان وضع مطلوب است (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص104۸)؛ یعنی مسلمانان باید با هم چنان باشند که خیلی بندرت بین آنان جنگ درگیرد؛ ‌و اگر جوامع اسلامی امروزه این طور نیستند نشان می‌دهد که از تعالیم اسلام فاصله گرفته‌اند.

چه‌بسا اینکه از تعبیر «طائفتان» استفاده کرد و نه از تعبیر «فرقتان»، نیز مؤید همین باشد (چنانکه آیه «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ» (توبة/122) دلالت بر فزونتر بودن فرقه از طائفه دارد)؛ یعنی گویی اصراری بر این هست که بگوید درگیری‌ای خیلی کم رخ می‌دهد و اگر هم رخ دهد تعدادشان خیلی زیاد نیست (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص104۹).

اشکال و پاسخ:

اگر حرف «إن» دلالت بر وضعیت نادرالوقوع می‌کند چرا ادامه آیه با تعبیر «إن بغت...» آورد؛ ‌در حالی که می‌دانیم جنگی رخ نمی‌دهد مگر اینکه یکی بر دیگری دارد ستم می‌کند؟

پاسخش این است که اتفاقا همین تعبیر دلالت بر نکته لطیفی دارد و آن اینکه گویی قرآن با این تعبیرات می‌خواهد نشان دهد که اساسا در جامعه ایمانی قرار نیست ظلمی شروع شود؛ ولی این نکته هست که گاه یک گروه بر اثر تحلیلی ناروا دیگری را ظالم می‌شمرد و به خیال خود برای دفع ظلم او اقدام می‌کند. گویی آیه می‌فرماید که اگر جنگی بین دو گروه مؤمن رخ داد ابتدا وارد جنگ نشوید بلکه بکوشید با روشنگری و دفع شبهه‌ای که پیش آمده صلح برقرار کنید. اما اگر احیانا باز یک گروه بعد از اینکه حق معلوم شد به اقدام جنگ‌افروزانه خود ادامه داد، این دیگر چیزی است که اصلا انتظارش از یک جامعه ایمانی نمی‌رود؛ و اینجاست که باید با این گروهی که متجاوز بودنش برای همگان معلوم شده بجنگید (اقتباس از مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۱۰).

اشکال دیگر این است که اگر حرف «إن» دلالت بر وضعیت نادرالوقوع می‌کند و وقوع جنگ از جانب مؤمنان و ستمگری از جانب ایشان را نادر دانست، چرا ادامه آیه با تعبیر «إن فاءت...» آورد؛ آیا برگشت به حق هم از جانب مؤمنان نادر است؟

پاسخی که داده‌اند این است که اتفاقا همینجا هم نکته لطیفی دارد؛ ‌و آن این است که بله؛ اگر کسانی در میان مؤمنان هستند که این گونه خوی تجاوزگری دارند؛ ‌برگشت اینان به حق هم بعید است و لذاست که باید آنان را با زور و به اجبار به مسیر حق و دست برداشتن از تعدی برگرداند (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۱۱).

۵) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

با اینکه قتال بین دو گروه مسلمان بخوبی نشان از آن دارد که دست کم یکی از آن دو گروه ظالم و متجاوزند چرا از تعبیر «مؤمنین» برای این دو گروه استفاده کرد؟

الف. گرچه اقتضای ایمان، دوری از نزاع و برخورد میان مؤمنان است، امّا مؤمنان، معصوم نیستند كه خطایی از آنها سرنزند و چه بسا گفتن جمله‏ای یا انجام كاری، موجب بروز درگیری میان آنان گردد (تفسیر نور، ج‏9، ص176).

ب. چه‌بسا می‌خواهد با همین تعبیر قبح عمل را برای آنان بیشتر جلوه دهد و آنان را از این عمل بازدارد؛ مانند اینکه اربابی به غلام خود بگوید: اگر دیدی ‌یکی از غلامانم چنین کرد مانع او بشو! که خود همین تعبیر برای همان مخاطب بازدارندگی بیشتری دارد؛ یعن مبادا خودت چنان کنی (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص104۱۲).

ج. برخی از متکلمان این تعبیر را شاهدی آورده‌اند که برخلاف نظر خوارج، کسی که مرتکب گناه کبیره شود لزوما از جماعت مؤمنان خارج نیست و صرف انجام گناه کبیره انسان را کافر نمی‌کند (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۱۳).

د. کاربرد این تعبیر بخصوص اینکه در ادامه از «بغی» و ستم یکی بر دیگری سخن گفت بخوبی نشان می‌دهد که مقصودش این نیست که آنان همچنان بر ایمان مانده‌اند و فاسق نشده‌اند (مجمع البیان، ج‏9، ص200۱۴). در واقع، این کاربرد در اینجا بخوبی نشان می‌دهد که این گونه نیست که هرجا در قرآن کریم از تعبیر «مؤمن» استفاده شده باشد لزوما رده بالاتری از مسلمانان (که در آیه ۱۴ همین سوره بدان اشاره خواهد شد) مد نظر بوده است. بلکه قرآن کریم بعد از شکل‌گیری جامعه اسلامی در موارد متعددی به هر عضو این جامعه نیز کلمه «مؤمن» را اطلاق کرده است ویا از تعبیر «الذین آمنوا» برای اشاره به آنان استفاده کرده است؛ ولو اینکه آن اشخاص بعدا مرتکب «بغی: ستم» (مانند همین آیه) باشند یا فسق (آیه ۱۱ همین سوره: بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ) یا حتی کفر باطنی و نافق (إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبيلا؛ بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَليما؛‌نساء/۱۳۷-۱۳۸) شده باشند.

تکمله: پاسخ به شبهه‌ای درباره حجاب شرعی

برخی از کسانی که امروزه می‌خواهند حکم شرعی حجاب را زیر سوال ببرند ادعا می‌کنند که چون در یکی از آیات وجودب حجاب این وجوب را ناظر به «نساء المؤمنین» دانسته است (احزاب/۵۹) پس شامل تمام زنان مسلمان نمی‌شود! توضیح فوق بخوبی وجه مغالطی بودن این ادعا را نشان می‌دهد و به همین جهت است که هیچکس در میان کسانی که به امامان مراجعه می‌کردند و درباره حدود حجاب سوال می‌کردند ذهنیتشان این نبوده که این فقط ناظر به زنان افراد والای جامعه ایمانی است.

۶) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

با اینکه به لحاظ ادبی اتصال حرف «إن» به فعل سزاوارتر است، چرا نفرمود «إن اقتتل طائفتان من المؤمنین» و فعل را موخر آورد؟

الف. همین مقدم کردن تعبیر «دو طائفه از مؤمنان» تأکیدی است بر دستوری که در ادامه می‌خواهد بدهد که منع از قتال است. یعنی همین که شما دو گروه مؤمن هستید باید مانع شود که با هم قتال کنید (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص104-105۱۵).

ب. ...

۷) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

چرا از فعل ماضی «اقتتلوا» استفاده کرد و نفرمود «یقتتلون»؟ و نیز چرا از فعل «بغت»؛ و نفرمود «تبغ»؟

الف. شاید می‌خواهد اشاره کند که ایجاد نزاع و درگیری میان مؤمنان، [و نیز ستم کردن مسلمانان به یکدیگر،] یك جرقّه است نه یك جریان، موقّتی است نه دائمی. «اقْتَتَلُوا» [و «بغت»؛ یعنی فعل ماضی] نشان از پدید آمدن نزاع است، نه دوام آن؛ وگرنه می‏فرمود: «یقتتلون» (تفسیر نور، ج‏9، ص177؛ مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۱۶).

ب. ...

۸) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

چرا با اینکه «طائفتان» مثنی است، فعل آن (اقتتلوا) را به صورت جمع آورد؛ و باز دوباره برای صلح از تعبیر مثنی (بینهما) استفاده کرد؟

الف. از باب اینکه هریک از دو طائفه جماعتی هستند و مجموع آنها یک جمعی می‌شود که ضمیر به این مجموع اشاره دارد (المیزان، ج‏18، ص314۱۷).

ب. در میدان جنگ فتنه چنان فراگیر می‌شود که هریک از جنگجویان مستقلا فاعلی است که فعل قتال انجام می‌دهد؛ ولی وقتی که زمان صلح می‌شود هریک در طائفه خود قرار می‌گیرد چرا که در غیر این صورت صلحی حاصل نخواهد شد (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۱۸؛ المیزان، ج‏18، ص314۱۹).

ج. ...

۹) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

مسلمانان در برابر یكدیگر مسئولند وبی‏تفاوتی در برابر درگیری‏ها پذیرفته نیست (تفسیر نور، ج‏9، ص177).

۱۰) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

[از اینکه بین دو جمله شرط و جزای شرط با حرف «ف» (که دلالت بر انجام بدون تاخیر دارد) ارتباط برقرار کرد چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت] برای آشتی دادن و برقراری صلح میان مسلمانان، باید با سرعت و بدون تأخیر قیام كنیم (تفسیر نور، ج‏9، ص177).

۱۱) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

گرچه اقتضای ایمان، دوری از نزاع و برخورد میان مؤمنان است، امّا مؤمنان، معصوم نیستند كه خطایی از آنها سرنزند و چه بسا گفتن جمله‏ای یا انجام كاری، موجب بروز درگیری میان آنان گردد. بنابراین باید آماده بود تا در صورت بروز چنین برخوردهایی، ضمن خاموش كردن آتش فتنه، حقّ مظلوم پایمال نشود و چنان با ظالم برخورد شود كه دیگر تجاوزی تكرار نگردد.در حدیث می‏خوانیم: برادر دینی خود را خواه ظالم باشد یا مظلوم، یاری كن. اگر مظلوم است، در گرفتن حقّ و اگر ظالم است، در جلوگیری از ظلم۲۰ (تفسیر نور، ج‏9، ص176).

۱۲) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

مقصود از اینکه یکی از این دو بر دیگری ستم بورزد این است که چیزی را طلب کند که حقش نیست؛ ‌و بر همین اساسِ بخواهد خواسته‌اش را ظالمانه از طریق جنگیدن و زور گفتن به دست آورد؛ در چنین شرایطی خداوند به عموم مسلمانان (نه فقط کسانی که مورد ستم واقع شده‌اند، بلکه سایر مسلمانانی که خارج از این دو گروه هستند) دستور می‌دهد که با آن گروه متجاوز بجنگید تا جایی که آنان به امر خداوند و طاعت او برگردند؛ یعنی این جنگ با گروه ظالم را تا جایی ادامه دهند که آنان دست از جنگ با آن گروه دیگر از مؤمنان دست بردارند و به حق خویش قانع باشند و خساراتی که زده‌اند جبران کنند؛ و از این رو فرمود اگر این چنین برگشتند به عدل بین آنان صلح برقرار کنید (مجمع البیان، ج‏9، ص200۲۱؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏18، ص314-315۲۲).

۱۳) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

فراز اول آيه فرمود اگر دو گروه مسلمان با هم بجنگند، ورود بقیه به عنوان شخص ثالث در دفاع از مظلوم لازم است. وظیفه اولی گروه ثالث تلاش برای ایجاد صلح است؛ و در این فراز می‌فرماید: اگر یكی از دو گروه درگیر، یاغی‏گری كرد، امّت اسلامی باید بر ضدّ او بسیج شود.

به تعبیر دیگر، برای برقراری امنیت و عدالت، حتّی اگر لازم شد باید مسلمانان یاغی كشته شوند. آری، خون یاغی [بعد از اینکه حق بر او آشکار شد و باز نپذیرفت] ارزش ندارد (تفسیر نور، ج‏9، ص178).

این همان منطقی است که مبنای تمام جنگهای امیرالمؤمنین ع بوده است.

۱۴) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

در برابر خشونت باید خشونت به خرج داد؛ در سركوب یاغی، [اگر به مسیر صلح برنگشت] طفره نرویم و مسامحه نكنیم (تفسیر نور، ج‏9، ص178).

۱۵) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

از اینکه حد مقاتله با گروه متجاوز را «برگشتن به امر خدا» معرفی کرد نتیجه می‌شود:

الف. جنگ و قتال در اسلام، هدف مقدّس دارد. [به تعبیر دیگر، جنگ در اسلام تنها با هدف الهی موجه است و] در مبارزات اسلامی، هدفهای شخصی، قومی، حزبی، یا انتقام، خودنمائی و گرفتن زهر چشم از دیگران مطرح نیست، بلكه هدف، برگشتن یاغی به راه خداست (تفسیر نور، ج‏9، ص178).

ب. اینکه این قتال و جنگیدن با متجاوز، بخودی خود به عنوان جزای گروه یاغی واجب نیست؛ یعنی مانند حکم شراب نیست که حتی اگر شارب‌الخمر بخواهد ترک کند باز اجرای حد بر او لازم باشد؛ ‌بلکه این جنگیدن برای این است که همگان به امر خدا برگردند؛ لذا اگر آن گروه یاغی بدون جنگ به حکم خدا برگردند دیگر جنگیدن با آنان جایز نیست (مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۲۳).

ج. دفع متجاوز تا جایی است که وی حاضر به گردن نهادن به دستور خدا شود؛ و ادامه دادن جنگ بعد از اینکه متجاوز از عرصه تجاوزش بیرون رانده شد و به اشتباه و خطای خود اقرار کرد و حاضر شد خسارتهایی که تحمیل کرده را جبران کند، توجیهی ندارد.

د. ...

تبصره: شرایط ادامه جنگ در صورت فرار و عقب‌نشینی دشمن

واضح است که این محدودیت فوق برای ادامه ندادن جنگ در جایی است که ضمانت واقعی در کار باشد؛ ‌وگرنه اگر قرائن نشان دهد که متجاوز صرفا می‌خواهد موقعیتی برای تجدید قوا فراهم آورد چه‌بسا لازم باشد تا سرکوبی کامل وی پیش رفت. چنانکه در قسمت احادیث (حدیث۶۶) دیدیم یکی از تفاوتهای مهم سیره امیرالمؤمنین ع در جنگ جمل با سیره ایشان در جنگ صفین (که در اولی از تعقیب فراریان و اعدام مجروحان خودداری می‌کرد اما در دومی خیر) همین بود.

۱۶) «حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

حکایت۲

از احمد بن همام نقل شده که در دوره حکومت ابوبکر سراغ عبادة بن صامت رفتم و به او گفتم: عبادة! آیا مردم قبل از خلافت ابوبکر هم نظرشان به برتری وی بود؟

گفت: اباثعلبه! وقتی ما درباره مطلبی سکوت کرده‌ایم تو هم ساکت شو و پیگیری نکن! به خدا سوگند علی بن ابی‌طالب ع به خلافت سزاوارتر از ابوبکر بود آنچنان که رسول الله ص به نبوت سزاوارتر از ابوجهل بود!

سپس گفت: بگذار مطلبی برایت بگویم. یک روز نزد رسول الله ص بودیم و علی ع و ابوبکر و عمر با هم به در [منزل]‌ رسول الله ص رسیدند؛ ‌اول ابوبکر وارد شد بعد عمر و سپس علی ع دنبال آنها وارد شد. دیدیم از شدت ناراحتی گویی به صورت رسول الله ص خاک پاشیده بودند! فرمود: علی ع! آیا این دو بر تو پیشی می‌گیرند در حالی که خداوند تو را امیر بر اینان کرده است؟

ابوبکر: گفت: یا رسول الله! فراموش کردم.

عمر گفت: یا رسول الله! حواسم نبود.

رسول الله ص فرمود: نه فراموش کردید و نه این طور است که حواستان نباشد؛ ‌بلکه گویی شما را می‌بینم که حکومت را از او گرفته‌اید و به جنگ علیه او برخاسته‌اید و دشمنان خدا و دشمنان رسولش را علیه او یاری می‌کنید؛ و گویی شما را می‌بینم که مهاجران و انصار را رها کرده‌اید که به خاطر دنیا با شمشیر همدیگر را می‌زنند؛ و گویی اهل بیتم را می‌بینم که مقهور شده در نقاط مختلف زمین پراکنده گردیده‌اند و این به خاطر امری است که قضا بر آن رفته است..

سپس رسول الله ص گریست تا حدی که اشکانش جاری شد و فرمود:‌ ای علی! صبر کن و صبر کن تا اینکه آن امر نازل شود و حول و قوه‌ای جز به خداوند علیّ عظیم نیست؛ که همانا در هر روزی چنان اجری خواهی داشت که دو فرشته‌ی ثبت کننده اعمالت توان شمارش آن را ندارند؛ پس اگر امکان آن امر برایت میسر شد پس بر تو باد شمشیر، شمشیر، کشتار، کشتار؛ تا اینکه «برگردند به امر خدا» (‌حجرات/۹) ‌و امر رسولش؛ که همانا تو بر حق هستی و کسی که با تو دشمنی کند بر باطل است؛ و همچنین است در مورد ذریه تو بعد از تو تا روز قیامت.

الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص196-197

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ: أَتَیتُ عُبَادَةَ بْنَ الصَّامِتِ فِی وَلَایةِ أَبِی بَكْرٍ فَقُلْتُ یا عُبَادَةُ أَ كَانَ النَّاسُ عَلَی تَفْضِیلِ أَبِی بَكْرٍ قَبْلَ أَنْ یسْتَخْلَفَ؟

فَقَالَ: یا أَبَا ثَعْلَبَةَ إِذَا سَكَتْنَا عَنْكُمْ فَاسْكُتُوا وَ لَا تَبْحَثُونَا؛ فَوَ اللهِ لَعَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ كَانَ أَحَقَّ بِالْخِلَافَةِ مِنْ أَبِی بَكْرٍ كَمَا كَانَ رَسُولُ اللهِ ص أَحَقَّ بِالنُّبُوَّةِ مِنْ أَبِی جَهْلٍ.

قَالَ: وَ أَزِیدُكُمْ. إِنَّا كُنَّا ذَاتَ یوْمٍ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ص فَجَاءَ عَلِی ع وَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ إِلَی بَابِ رَسُولِ اللهِ ص فَدَخَلَ أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ دَخَلَ عُمَرُ ثُمَّ دَخَلَ عَلِی ع عَلَی أَثَرِهِمَا. فَكَأَنَّمَا سُفِی عَلَی وَجْهِ رَسُولِ اللهِ الرَّمَادُ ثُمَّ قَالَ: یا عَلِی أَ یتَقَدَّمَانِكَ هَذَانِ وَ قَدْ أَمَّرَكَ اللهُ عَلَیهِمَا؟

فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: نَسِیتُ یا رَسُولَ اللهِ!

وَ قَالَ عُمَرُ: سَهَوْتُ یا رَسُولَ اللهِ!

فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: مَا نَسِیتُمَا وَ لَا سَهَوْتُمَا وَ كَأَنِّی بِكُمَا قَدْ سَلَبْتُمَاهُ مُلْكَهُ وَ تَحَارَبْتُمَا عَلَیهِ وَ أَعَانَكُمَا عَلَی‏ ذَلِكَ أَعْدَاءُ اللهِ وَ أَعْدَاءُ رَسُولِهِ؛ وَ كَأَنِّی بِكُمَا قَدْ تَرَكْتُمَا الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارَ یضْرِبُ بَعْضُهُمْ وُجُوهَ بَعْضٍ بِالسَّیفِ عَلَی الدُّنْیا؛ وَ لَكَأَنِّی بِأَهْلِ بَیتِی وَ هُمُ الْمَقْهُورُونَ الْمُشَتَّتُونَ فِی أَقْطَارِهَا وَ ذَلِكَ لِأَمْرٍ قَدْ قُضِی.

ثُمَّ بَكَی رَسُولُ اللهِ ص حَتَّی سَالَتْ دُمُوعُهُ. ثُمَّ قَالَ: یا عَلِی الصَّبْرَ الصَّبْرَ حَتَّی ینْزِلَ الْأَمْرُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ. فَإِنَّ لَكَ مِنَ الْأَجْرِ فِی كُلِّ یوْمٍ مَا لَا یحْصِیهِ كَاتِبَاكَ فَإِذَا أَمْكَنَكَ الْأَمْرُ فَالسَّیفَ السَّیفَ الْقَتْلَ الْقَتْلَ «حَتَّی یفِیئُوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» وَ أَمْرِ رَسُولِهِ فَإِنَّكَ عَلَی الْحَقِّ وَ مَنْ نَاوَاكَ عَلَی الْبَاطِلِ وَ كَذَلِكَ ذُرِّیتُكَ مِنْ بَعْدِكَ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ.

۱۷) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

در این آیه، هم كلمه «اصلحوا» آمده است و هم كلمه «قاتلوا». این نشان می‌دهد وظیفه مسلمانان در شرایط مختلف تفاوت دارد؛ گاهی اصلاح است و گاهی جنگ (تفسیر نور، ج‏9، ص178).

۱۸) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ ... فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

در این آیه، دو بار سخن از برقراری صلح میان مردم به میان آمده است؛ اولی بدون قید «بالعدل» و دومی با آن. چرا؟

الف. چه‌بسا دومی در مقام جمع بندی باشد؛ ‌چرا که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند.

ب. شاید می‌خواهد بیان کند که در مرحله‏ی درگیری كه متجاوز معلوم نیست، باید تلاش برای خاموش كردن اصل فتنه و ایجاد صلح باشد، ولی در مرحله‏ی بعد كه متجاوز و یاغی شناخته شد، صلح باید در سمت و سوی دفاع از مظلوم و گرفتن حقّ او از ظالم باشد (تفسیر نور، ج‏9، ص178؛ مفاتیح الغیب، ج‏28، ص106۲۴).

ج. اولی در همان ابتدای نزاع است، که آشتی برقرار می‌شود؛ و دومی بعد از آن است که علیه تجاوزگر اقدام شده و وی سر جایش نشانده می‌شود. تفاوت مهمی بین این دو هست: اگرچه اصل بر این است که عدالت برقرار شود اما گاه اگر با اندکی بخشش و مسامحه بتوان جلوی خونریزی و قتال را گرفت هیچ عاقلی در اینجا نمی‌گوید که چون عدل برقرار نشد این صلح خوب نیست. (به تعبیری، اساسا دستورالعمل این آیه برای جلوگیری از خونریزی است؛ حال اگر با مقداری گذشت از جانب یک گروه نسبت به حق خود این امر حاصل شد، اصراری بر برپایی جنگ با گروه تجاوزگر نیست؛ مفاتیح الغیب، ج‏28، ص105۲۵). یعنی گاه چه‌بسا بتوان به جماعتی که به خاطر زور بیشتری که دارند توان تعدی هم دارند امتیازاتی داد که آنان از اینکه جنگ برپا شود خودداری کنند؛ و اگر طرف ضعیف هم حاضر باشد با دادن این امتیازات مانع وقوع آتش جنگ شود (یعنی طرفین به چنین مصالحه‌ای راضی شوند) عقل حکم می‌کند که این مصالحه برقرار شود؛ ولو بالعدل نیست.

(تبصره: در تدبر ۲ توضیح دادیم که بر همین اساس است که امام حسین ع حتی حاضر شده بود با یزید بیعت کند؛ البته بیعتی که از روی اجبار بودن ایشان بر همگان معلوم گردیده بود؛ دقیقا شبیه سیره بقیه ائمه اطهار ع در بیعت با طاغوتهای زمانشان).

اما بعد از اینکه وی تجاوز کرد و با قدرت سر جایش نشانده شد دیگر جایی برای امتیاز دادن نیست؛ ‌زیرا امتیاز دادن در چنین شرایطی اقویا را به هجوم علیه ضعفا تشویق می‌کند؛ و اینجاست که باید بر اساس عدل آشتی برقرار شود؛ نه صرف مصالحه.

۱۹) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

بعد از اینکه فرمود: «اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» مطلب را تمام نکرد؛ بلکه افزود «پس اگر بازگشت، بین آن دو به عدل صلح برقرار کنید». چرا؟ به نظر می‌رسد که بعد از بازگشت گروه متجاوز به امر خدا، باز ممکن است مشکلاتی باقی بماند که باز دستور می‌دهد که بین آنها به عدل صلح برقرار کنید. از جمله:

الف. شاید گروه متجاوز دست از زیاده‌خواهی بردارد؛ اما این کافی نیست و صلح عادلانه به این است که خساراتی که بر گروه مظلوم وارد شده جبران شود.

ب. شاید با اجباری که رخ می‌دهد گروه متجاوز به امر خدا برگردد اما به‌قدری این اجبار شدید باشد که گروه متجاوز در موقعیت مظلوم واقع شود. آنگاه معنای این جمله این است که بعد از اینکه گروه متجاوز عقب‌نشینی کرد و تسلیم شد شما از حد عبور نکنید؛ که در این صورت مضمون آیه شبیه مضمون آیه «وَ قاتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدين‏» (بقره/۱۹۰) باشد.

ج. شاید می‌خواهد تذکر دهد صرف عقب‌نشینی متجاوز از موضع خود به معنای پایان کار او نیست؛ بلکه ممکن است قصد تجدید قوا داشته باشد و باید کار را تا جایی ادامه دهید که مطمئن باشید صلحی عادلانه و پایدار بین دو گروه برقرار شده است.

د. ...

۲۰) «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

چرا بعد از اینکه به «اصلاح به عدل» دستور داد دوباره کلمه «اقسطوا» (قسط و عدالت بورزید) را تکرار کرد؟

الف. هر كجا طوفان غرائز و غضب و لغزشگاه خطرناكی بود، سفارشات پی‏درپی لازم است (تفسیر نور، ج‏9، ص178).

ب. این از باب عطف مطلق بر مقید است برای تأکید بر آن؛‌ یعنی ایتدا فرمود در صلح برقرار کردن جانب عدل را رعایت کنید؛ سپس برای تأکید، توصیه‌ای کلی کرد که اساسا در همه چیز عدل و قسط را رعایت کنید؛ چنانکه عبارت پایانی (خداوند اهل قسط و عدل را دوست دارد) نیز تأکیدی بر «اقسطوا» است (المیزان، ج‏18، ص315۲۶؛ مفاتیح الغیب، ج‏28، ص106۲۷).

ج. در نکات ادبی اشاره شد که کلمه «قِسط» تفاوت اندکی با عدل دارد؛ «قِسط» به معنای نصیب و سهمی است که بر اساس عدل به شخص می‌رسد و «إقساط» (باب افعال) به معنای «قسط را در حق دیگران رعایت کردن» می‌باشد. به تعبیر دیگر، «قِسط» ناظر به مقام اجرا و پیاده شدن عدل است که گاه به نحو خاص در مورد تقسیم عادلانه سهم افراد به کار می‌رود. شاید این برای تفسیر «صلح به عدل» است؛ یعنی زمانی این «صلح عادلانه» حاصل می‌شود که سهم هریک را بدهید؛ و مثلا اگر در این چنگ صدماتی به گروه مورد تجاوز وارد شده سهمش به حق ادا شود.

د. شاید با توجه به جمله بعدی (ان الله یحب المقسطین) ‌بر قسط تأکید کرد که بفهماند صلح دادن دو طرف جنگ بدون برقراری عدالت، محبوب خداوند نیست (تفسیر نور، ج‏9، ص179). [البته این برداشت ناظر به جایی است که گروه تجاوزگر در ابتدا صلح نکرده و با زور مجبور به صلح شده باشد؛ ‌وگرنه چنانکه در تدبر قبل اشاره شد با توجه به اینکه در ابتدای آیه این قید «بالعدل» را نیاورد، اگر همان ابتدا با مقداری مسامحه جلوی ادامه جنگ گرفته شود مطلوب است.]

ه. ...

۲۱) «فاصلحوا ... فقاتلوا ... فاصلحوا ... إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»

هر كجا تحمّل مشكلات لازم است، از اهرم محبّت استفاده كنید (تفسیر نور، ج‏9، ص179).

۲۲) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

فرازی از نامه‌ای از امیرالمؤمنین ع خطاب به معاویه در نهج البلاغه آمده که مناسب دیدیم به عنوان حسن ختام بحث‌های این آیه داستان کامل آن را - به نقل از ابن‌ابی الحدید - بیاوریم.

متن نامه در نهج‌البلاغه چنین است:

اما بعد! از تو پندنامه‏ای به من رسيد، جمله‏هايی به هم پيوسته و نامه‏ای به الفاظ زيور بسته. از روی گمراهی نوشته‏ای و با بدانديشی روانه داشته‏ای. نامه كسی كه نه بينايي‌اش هست تا راهي‌اش بنمايد، و نه پيشوايی تا ارشادش فرمايد. هوا او را خواند و او پاسخش داد، و گمراهی وی را راند، و او در پی آن افتاد. گفت و ندانست چه گويد، رفت و ندانست چه راهی را پويد.

نهج‌البلاغه، نامه7 (ترجمه سید جعفر شهیدی)

و من كتاب منه ع إلیه أیضا:

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَیتَهَا بِسُوءِ رَأْیكَ وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَیسَ لَهُ بَصَرٌ یهْدِیهِ وَ لَا قَائِدٌ یرْشِدُهُ قَدْ دَعَاهُ الْهَوَی فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لَاغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً.

حکایت۳

ابن‌ابی الحدید می‌گوید: این نامه‌ای است که حضرت علی ع در جواب نامه‌ای نوشت که معاویه در اثنای جنگ صفین و احتمالا در اواخر این جنگ برای ایشان نوشت. نامه معاویه چنین بود:

از معاویه بن ابی‌سفیان به علی بن ابی‌طالب.

اما بعد. همانا خداوند در آیه محکم کتابش می‌فرماید «و قطعاً به تو و به كسانی كه پيش از تو بودند وحی شده است: اگر شرك بورزی حتماً عملت تباه می‌شود و مسلّماً از زيانكاران خواهی شد.» (زمر/65) و من تو را برحذر می‌دارم که شَقّ عصای این امت بکنی [شق عصا = اختلاف انداختن] و با تفرقه انداختن بین جماعت مسلمانان اعمالت را تباه کنی؛ پس تقوای الهی پیشه کن و به یاد موقف قیامت باش و از این اسرافی که در ریختن خون مسلمانان در پیش گرفته‌ای دست بردار که خودم از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود که اگر اهالی صنعا و عدن بر کشتن یک نفر از مسلمانان متمایل شوند خداوند همه آنان را به رو در آتش جهنم می‌اندازد؛ پس چگونه خواهد بود حال کسی که بزرگان مسلمانان و سادات مهاجران را به قتل رسانده؛ و چگونه است حال کسی که چرخ آسیاب جنگ راه انداخته، با اهل قرآن و عبادت‌پیشگان و مؤمنان، از شیخ کبیر تا جوان نورس، که همگی به خداوند متعال مؤمن بوده و به او اخلاص می‌ورزیده و به رسالت پیامبر اقرار داشته و عارف بوده‌اند. این چگونه اباالحسن (پدر نیکویی) بودن است که این چنین برای امارت و خلافت جنگ به راه می‌اندازی! به جانم سوگند که اگر خلافت سزاوارت بود ممکن بود که عذری در این جنگ‌افروزی در میان مسلمانان داشته باشی؛ ولی خلافت برای تو شایسته نبود و چگونه می‌توانست خلافت تو درست و بجا باشد در حالی که اهل شام در آن وارد نشدند و بدان رضایت ندادند. پس از خداوند و جلالت او بترس و از شدت عمل و انتقام او برحذر باش و شمشیرت را از اینکه در میان مردم بیفتد به غلاف فرو ببر که به خدا سوگند این جنگ به‌قدری از آنان را تلف کرده که جز به اندازه اندک آبی که ته برکه بماند چیزی باقی نگذاشته است؛ و از خداوند استعانت می‌جویم.

امام علی ع در پاسخ وی نوشت:

از بنده خدا علی امیرمؤمنان به معاویه بن ابی‌سفیان.

اما بعد! از تو پندنامه‏ای به من رسيد، جمله‏هايی به هم پيوسته و نامه‏ای به الفاظ زيور بسته. از روی گمراهی نوشته‏ای و با بدانديشی روانه داشته‏ای. نامه كسی كه نه بينايي‌اش هست تا راهي‌اش بنمايد، و نه پيشوايی تا ارشادش فرمايد. هوا او را خواند و او پاسخش داد، و گمراهی وی را راند، و او در پی آن افتاد. گفت و ندانست چه گويد، رفت و ندانست چه راهی را پويد.

اما اینکه مرا به تقوا امر کرده‌ای، پس امیدوارم که از اهل تقوی باشم و به خداوند پناه می‌برم از اینکه از کسانی باشم که وقتی به تقوا امر می‌شوند «نخوت، وی را به گناه كشاند.» (بقره/206).

و اما اینکه مرا برحذر داشته‌ای که عملم و سابقه‌ام در اسلام تباه شود، به جان خودم سوگند، اگر من بر تو تجاوز کرده بودم حق داشتی که بابت این کار مرا برحذر بداری؛ ولیکن من چنین یافتم که خداوند متعال می‌فرماید: «با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (‌حجرات/۹). پس به این دو فئه (جماعت) نگاه کردیم؛ اما فئه باغیه (جماعت تجاوزگر)، آن را همان جماعتی یافتیم که تو در آنی؛ ‌زیرا همانا بیعت من در مدینه بود و تو باید بدان ملتزم می‌ماندی همان طور که بیعت عثمان در مدینه بود و تو بدان ملتزم شدی در حالی که آن موقع امیرِ منسوب شده از جانب عمر در شام بودی؛ و همان طور که برادرت یزید ملتزم به بیعت عمر در مدینه شد در حالی که امیرِ منسوب از جانب ابوبکر در شام بود.

اما شق عصای این امت، پس من سزاوارترم که تو را از این کار نهی کنم.

اما اینکه مرا از قتال با اهل بغی برحذر می‌داری، پس همانا رسول الله ص مرا به قتال و کشتن آنان دستور داد و به اصحابش فرمود: همانا در میان شما کسی هست که بر تأویل قرآن می‌جنگد همان طور که من بر تنزیل قرآن جنگیدم، و به من اشاره کرد؛ و من سزاوارترین شخص به پیروی از او هستم.

و اما اینکه گفتی بیعت من درست نیست زیرا اهل شام در این بیعت داخل نشدند، پاسخش این است که خلافت يك بار بيعت كردن است که امر را بر حاضر و غایب ملتزم می‌گرداند و دوباره در آن نتوان نگريست، و برای كسی اختيار از سر گرفتن آن نيست. آن كه از بيعت جمع مسلمانان بيرون رود عيبجو است، و آن كه در آن دو دل باشد منافق است.

پس شترت را بخوابان [= سرکشی‌ات را مهار بزن] و لباس گمراهیت را از تن بدر آور و آنچه که سودی به حالت ندارد رها کن؛ چرا که نزد من چیزی نداری جز شمشیر، تا اینکه ذلیلانه «به امر خدا برگردی» (حجرات/۹) و با دماغی به خاک مالیده در بیعت وارد شوی؛ والسلام.

شرح نهج البلاغة لابن أبی‌الحدید، ج‏14، ص42-43؛ بحار الأنوار، ج‏33، ص80-83

و هذا الكتاب كتبه علی ع جوابا عن كتاب كتبه معاویة إلیه فی أثناء حرب صفین بل فی أواخرها و كان كتاب معاویة:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ إِلَی عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی يَقُولُ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ «وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَی الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» وَ إِنِّي أُحَذِّرُكَ اللَّهَ أَنْ تُحْبِطَ عَمَلَكَ وَ سَابِقَتَكَ بِشَقِّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ تَفْرِيقِ جَمَاعَتِهَا فَاتَّقِ اللَّهَ وَ اذْكُرْ مَوْقِفَ الْقِيَامَةِ وَ اقْلَعْ عَمَّا أَسْرَفْتَ فِيهِ مِنَ‏ الْخَوْضِ فِي دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ لَوْ تَمَالَأَ أَهْلُ صَنْعَاءَ وَ عَدَنٍ عَلَی قَتْلِ رَجُلٍ وَاحِدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ لَأَكَبَّهُمُ اللَّهُ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ فَكَيْفَ يَكُونُ حَالُ مَنْ قَتَلَ أَعْلَامَ الْمُسْلِمِينَ وَ سَادَاتِ الْمُهَاجِرِينَ بَلْهَ مَا طَحَنَتْ رَحَی حَرْبِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرْآنِ وَ ذَوِي الْعِبَادَةِ وَ الْإِيمَانِ مِنْ شَيْخٍ كَبِيرٍ وَ شَابٍّ غَرِيرٍ كُلُّهُمْ بِاللَّهِ تَعَالَی مُؤْمِنٌ وَ لَهُ مُخْلِصٌ وَ بِرَسُولِهِ مُقِرٌّ عَارِفٌ. فَإِنْ كُنْتَ أَبَا حَسَنٍ إِنَّمَا تُحَارِبُ عَلَی الْإِمْرَةِ وَ الْخِلَافَةِ. فَلَعَمْرِي لَوْ صَحَّتْ خِلَافَتُكَ لَكُنْتَ قَرِيباً مِنْ أَنْ تُعْذَرَ فِي حَرْبِ الْمُسْلِمِينَ وَ لَكِنَّهَا لَمْ تَصِحَّ لَكَ وَ أَنَّی بِصِحَّتِهَا وَ أَهْلُ الشَّامِ لَمْ يَدْخُلُوا فِيهَا وَ لَمْ يَرْتَضُوا بِهَا فَخِفِ اللَّهَ وَ سَطَوَاتِهِ وَ اتَّقِ بَأْسَ اللَّهِ وَ نَكَالَهُ وَ اغْمِدْ سَيْفَكَ عَنِ النَّاسِ فَقَدْ وَ اللَّهِ أَكَلَتْهُمُ الْحَرْبُ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ إِلَّا كَالثَّمَدِ فِي قَرَارَةِ الْغَدِيرِ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ.

فَكَتَبَ عَلِيٌّ ع إِلَيْهِ جَوَاباً عَنْ كِتَابِهِ:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَی مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ.

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بِسُوءِ رَأْيِكَ وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ وَ لَا قَائِدٌ يُرْشِدُهُ دَعَاهُ الْهَوَی فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لَاغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً.

فَأَمَّا أَمْرُكَ لِي بِالتَّقْوَی، فَأَرْجُو أَنْ أَكُونَ مِنْ أَهْلِهَا وَ أَسْتَعِيذُ بِاللَّهِ مِنْ أَنْ أَكُونَ مِنَ الَّذِينَ إِذَا أُمِرُوا بِهَا أَخَذَتْهُمُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ.

وَ أَمَّا تَحْذِيرُكَ إِيَّايَ أَنْ يَحْبَطَ عَمَلِي وَ سَابِقَتِي فِي الْإِسْلَامِ، فَلَعَمْرِي لَوْ كُنْتُ الْبَاغِيَ عَلَيْكَ لَكَانَ لَكَ أَنْ تُحَذِّرَنِي ذَلِكَ وَ لَكِنِّي وَجَدْتُ اللَّهَ تَعَالَی يَقُولُ: «فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّی تَفِي‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللَّهِ». فَنَظَرْنَا إِلَی الْفِئَتَيْنِ فَأَمَّا الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَوَجَدْنَاهَا الْفِئَةَ الَّتِي أَنْتَ فِيهَا، لِأَنَّ بَيْعَتِي بِالْمَدِينَةِ لَزِمَتْكَ وَ أَنْتَ بِالشَّامِ كَمَا لَزِمَتْكَ بَيْعَةُ عُثْمَانَ بِالْمَدِينَةِ وَ أَنْتَ أَمِيرٌ لِعُمَرَ عَلَی الشَّامِ وَ كَمَا لَزِمَتْ يَزِيدَ أَخَاكَ بَيْعَةُ عُمَرَ بِالْمَدِينَةِ وَ هُوَ أَمِيرٌ لِأَبِي بَكْرٍ عَلَی الشَّامِ.

وَ أَمَّا شَقُّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّةِ، فَأَنَا أَحَقُّ أَنْ أَنْهَاكَ عَنْهُ.

فَأَمَّا تَخْوِيفُكَ لِي مِنْ قَتْلِ أَهْلِ الْبَغْيِ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَمَرَنِي بِقِتَالِهِمْ وَ قَتْلِهِمْ وَ قَالَ لِأَصْحَابِهِ: إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُقَاتِلُ عَلَی تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَی تَنْزِيلِهِ. وَ أَشَارَ إِلَيَّ. وَ أَنَا أَوْلَی مَنِ اتَّبَعَ أَمْرَهُ.

وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ بَيْعَتِي لَمْ تَصِحَّ لِأَنَّ أَهْلَ الشَّامِ لَمْ يَدْخُلُوا فِيهَا، فَإِنَّمَا هِيَ بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ تَلْزَمُ الْحَاضِرَ وَ الْغَائِبَ لَا يُسْتَثْنَی فِيهَا النَّظَرُ وَ لَا يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ وَ الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّي فِيهَا مُدَاهِنٌ.

فَارْبَعْ عَلَی ظَلْعِكَ وَ انْزِعْ سِرْبَالَ غَيِّكَ وَ اتْرُكْ مَا لَا جَدْوَی لَهُ عَلَيْكَ، فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ عِنْدِي إِلَّا السَّيْفُ «حَتَّی تَفِي‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللَّهِ» صَاغِراً وَ تَدْخُلَ فِي الْبَيْعَةِ رَاغِماً وَ السَّلَامُ.


  1. . [قوله تعالی وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما] لما حذر اللّه المؤمنین من النبأ الصادر من الفاسق، أشار إلی ما یلزم منه استدراكا لما یفوت، فقال فإن اتفق أنكم تبنون علی قول من یوقع بینكم، و آل الأمر إلی اقتتال طائفتین من المؤمنین، فأزیلوا ما أثبته ذلك الفاسق و أصلحوا بینهما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی‌ای الظالم یجب علیكم دفعه عنه، ثم إن الظالم إن كان هو الرعیة، فالواجب علی الأمیر دفعهم، و إن كان هو الأمیر، فالواجب علی المسلمین منعه بالنصیحة فما فوقها، و شرطه أن لا یثیر فتنة مثل التی فی اقتتال الطائفتین أو أشد منهما،↩
  2. . العاشرة لا یجوز أن ینسب إلی أحد من الصحابة خطأ مقطوع به، إذ كانوا كلهم اجتهدوا فیما فعلوه و أرادوا الله عز وجل، وهم كلهم لنا أئمة، وقد تعبدنا بالكف عما شجر بینهم، و ألا نذكرهم إلا بأحسن الذكر، لحرمة الصحبة و لنهی النبی صلی الله علیه و سلم عن سبهم، وأن الله غفر لهم، و أخبر بالرضا عنهم. هذا مع ما قد ورد من الاخبار من طرق مختلفة عن النبی صلی الله علیه و سلم أن طلحة شهید یمشی علی وجه الأرض، فلو كان ما خرج إلیه من الحرب عصیانا لم یكن بالقتل فیه شهیدا. و كذلك لو كان ما خرج إلیه خطأ فی التأویل و تقصیرا فی الواجب علیه، لان الشهادة لا تكون إلا به قتل فی طاعة، فوجب حمل أمرهم علی ما بیناه. و مما یدل علی ذلك ما قد صح و انتشر من أخبار علی بأن قاتل الزبیر فی النار. و قول: سمعت رسول الله صلی الله علیه و سلم یقول:] بشر قاتل ابن صفیة بالنار [. و إذا كان كذلك فقد ثبت أن طلحة و الزبیر غیر عاصیین و لا آثمین بالقتال، لان ذلك لو كان كذلك لم یقل النبی صلی الله علیه و سلم فی طلحة:] شهید [. و لم یخبر أن قاتل الزبیر فی النار. و كذلك من قعد غیر مخطئ فی التأویل. بل صواب أراهم الله الاجتهاد. و إذا كان كذلك لم یوجب ذلك لعنهم و البراءة منهم و تفسیقهم، و إبطال فضائلهم و جهادهم، و عظیم غنائهم فی الدین، رضی الله عنهم. وقد سئل بعضهم عن الدماء التی أریقت فیما بینهم فقال: «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا یعْمَلُونَ» [البقرة: 141]. وسیل بعضهم عنها أیضا فقال: تلك دماء طهر الله منها یدی، فلا أخضب بها لسانی. یعنی فی التحرز من الوقوع فی خطأ، و الحكم علی بعضهم بما لا یكون مصیبا فیه. قال ابن فورك: و من أصحابنا من قال إن سبیل ما جرت بین الصحابة من المنازعات كسبیل ما جری بین إخوة یوسف مع یوسف، ثم إنهم لم یخرجوا بذلك عن حد الولایة و النبوة، فكذلك الامر فیما جری بین الصحابة. و قال المحاسبی: فأما الدماء فقد أشكل علینا القول فیها باختلافهم. وقد سئل الحسن البصری عن قتالهم فقال: قتال شهده أصحاب محمد صلی الله علیه و سلم و غبنا، و علموا و جهلنا، و اجتمعوا فاتبعنا، و اختلفوا فوقفنا. قال المحاسبی: فنحن نقول كما قال الحسن، و نعلم أن القوم كانوا أعلم بما دخلوا فیه منا، و نتبع ما اجتمعوا علیه، و نقف عند ما اختلفوا فیه و لا نبتدع رأیا منا، و نعلم أنهم اجتهدوا و أرادوا الله عز وجل، إذ كانوا غیر متهمین فی الدین، و نسأل الله التوفیق.↩
  3. . فَإِنْ قَالَ الذَّابُّ عَنْ عَلِی: (هَؤُلَاءِ الَّذِینَ قَاتَلَهُمْ عَلِی كَانُوا بُغَاةً، فَقَدْ ثَبَتَ فِی الصَّحِیحِ أَنَّ النَّبِی - ص - قَالَ لِعَمَّارِ بْنِ یاسِرٍ - رَضِی اللَّهُ عَنْهُ -: " «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ» " وَهُمْ قَتَلُوا عَمَّارًا.
    فَهَهُنَا لِلنَّاسِ أَقْوَالٌ: مِنْهُمْ مَنْ قَدَحَ فِی حَدِیثِ عَمَّارٍ، وَمِنْهُمْ مَنْ تَأَوَّلَهُ عَلَى أَنَّ الْبَاغِی الطَّالِبُ، وَهُوَ تَأْوِیلٌ ضَعِیفٌ. وَأَمَّا السَّلَفُ وَالْأَئِمَّةُ فَیقُولُ أَكْثَرُهُمْ - كَأَبِی حَنِیفَةَ وَمَالِكٍ وَأَحْمَدَ وَغَیرِهِمْ: لَمْ یوجَدْ شَرْطُ قِتَالِ الطَّائِفَةِ الْبَاغِیةِ ; فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ یأْمُرْ بِقِتَالِهَا ابْتِدَاءً، بَلْ أَمَرَ إِذَا اقْتَتَلَتْ طَائِفَتَانِ أَنْ یصْلَحَ بَینَهُمَا، ثُمَّ إِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى قُوتِلَتِ الَّتِی تَبْغِی. وَهَؤُلَاءِ قُوتِلُوا ابْتِدَاءً قَبْلَ أَنْ یبْدَءُوا بِقِتَالٍ. [وَمَذْهَبُ أَبِی حَنِیفَةَ وَأَحْمَدَ وَغَیرِهِمَا أَنَّ مَانِعِی الزَّكَاةَ إِذَا قَالُوا: نَحْنُ نُؤَدِّیهَا بِأَنْفُسِنَا وَلَا نَدْفَعُهَا إِلَى الْإِمَامِ، لَمْ یكُنْ لَهُ قِتَالُهُمْ،] وَلِهَذَا كَانَ هَذَا الْقِتَالُ عِنْدَ أَحْمَدَ وَغَیرِهِ - كَمَالِكٍ - قِتَالَ فِتْنَةٍ. وَأَبُو حَنِیفَةَ یقُولُ: لَا یجُوزُ قِتَالُ الْبُغَاةِ حَتَّى یبْدَءُوا بِقِتَالِ الْإِمَامِ. وَهَؤُلَاءِ لَمْ یبْدَءُوهُ [بَلِ الْخَوَارِجُ بَدَءُوا بِهِ]. وَأَمَّا قِتَالُ الْخَوَارِجِ فَهُوَ ثَابِتٌ بِالنَّصِّ وَالْإِجْمَاعِ.
    فَإِنْ قَالَ الذَّابُّ عَنْ عَلِی كَانَ [عَلِی] مُجْتَهِدًا فِی ذَلِكَ. قَالَ لَهُ مُنَازِعُهُ: وَمُعَاوِیةُ كَانَ مُجْتَهِدًا [فِی ذَلِكَ. فَإِنْ قَالَ: كَانَ مُجْتَهِدًا مُصِیبًا، فَفِی النَّاسِ مَنْ یقُولُ لَهُ: وَمُعَاوِیةُ كَانَ مُجْتَهِدًا] مُصِیبًا أَیضًا، بِنَاءً عَلَى أَنَّ كُلَّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ. وَهُوَ قَوْلُ الْأَشْعَرِی. وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ بَلْ مُعَاوِیةُ مُجْتَهِدٌ مُخْطِئٌ، وَخَطَأُ الْمُجْتَهِدِ مَغْفُورٌ. وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ: بَلِ الْمُصِیبُ أَحَدُهُمَا لَا بِعَینِهِ. [وَمِنَ الْفُقَهَاءِ مَنْ یقُولُ: كِلَاهُمَا كَانَ مُجْتَهِدًا، لَكِنْ عَلِی كَانَ مُجْتَهِدًا مُصِیبًا، وَمُعَاوِیةُ كَانَ مُجْتَهِدًا مُخْطِئًا. وَالْمُصِیبُ لَهُ أَجْرَانِ، وَالْمُخْطِئُ لَهُ أَجْرٌ. وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ: بَلْ كِلَاهُمَا مُجْتَهِدٌ مُصِیبٌ بِنَاءً عَلَى قَوْلِهِمْ كُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ وَهُوَ قَوْلُ الْأَشْعَرِی وَكَثِیرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، وَطَائِفَةٍ مِنْ أَصْحَابِ أَحْمَدَ وَغَیرِهِ، وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ : الْمُصِیبُ وَاحِدٌ لَا بِعَینِهِ.
    وَهَذِهِ الْأَقْوَالُ ذَكَرَهَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ بْنُ حَامِدٍ عَنْ أَصْحَابِ الْإِمَامِ أَحْمَدَ لَكِنَّ الْمَنْصُوصَ عَنْهُ نَفْسِهِ وَعَنْ أَمْثَالِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ أَنَّ تَرْكَ الْقِتَالِ كَانَ خَیرًا مِنْ فِعْلِهِ، وَأَنَّهُ قِتَالُ فِتْنَةٍ.
    وَلِهَذَا كَانَ عِمْرَانُ بْنُ حُصَینٍ - رَضِی اللَّهُ عَنْهُ - ینْهَى عَنْ بَیعِ السِّلَاحِ فِیهِ، وَیقُولُ: لَا یبَاعُ السِّلَاحُ فِی الْفِتْنَةِ. وَهَذَا قَوْلُ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ- رَضِی اللَّهُ عَنْهُ -، وَمُحَمَّدِ بْنِ مَسْلَمَةَ، وَابْنِ عُمَرَ، وَأُسَامَةَ بْنِ زَیدٍ - رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ -، وَأَكْثَرِ مَنْ كَانَ بَقِی مِنَ السَّابِقِینَ الْأَوَّلِینَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ، وَهُوَ قَوْلُ أَكْثَرِ أَئِمَّةِ الْفِقْهِ وَالْحَدِیثِ.
    وَقَالَتِ الْكَرَّامِیةُ: بَلْ كِلَاهُمَا إِمَامٌ مُصِیبٌ، وَیجُوزُ عَقْدُ الْبَیعَةِ لِإِمَامَینِ لِلْحَاجَةِ]،
    وَمَنْ نَازَعَهُ فِی أَنَّهُ كَانَ إِمَامَ حَقٍّ لَمْ یمَكِّنِ الرَّافِضِی أَنْ یحْتَجَّ عَلَى إِمَامَتِهِ بِحُجَّةٍ إِلَّا نَقَضَهَا ذَلِكَ الْمُعَارِضُ، وَمَنْ سَلَّمَ لَهُ أَنَّهُ كَانَ إِمَامَ حَقٍّ كَأَهْلِ السُّنَّةِ فَإِنَّهُ یقُولُ: الْإِمَامُ الْحَقُّ لَیسَ مَعْصُومًا، وَلَا یجِبُ عَلَى الْإِنْسَانِ أَنْ یقَاتِلَ مَعَهُ كُلَّ مَنْ خَرَجَ عَنْ طَاعَتِهِ، وَلَا یطِیعُهُ الْإِنْسَانُ فِیمَا یعْلَمُ أَنَّهُ مَعْصِیةٌ لِلَّهِ، أَوْ أَنَّ تَرْكَهُ خَیرٌ مِنْ فِعْلِهِ.
    وَالصَّحَابَةُ الَّذِینَ لَمْ یقَاتِلُوا مَعَهُ كَانُوا یعْتَقِدُونَ أَنَّ تَرْكَ الْقِتَالِ خَیرٌ مِنَ الْقِتَالِ، أَوْ أَنَّهُ مَعْصِیةٌ، فَلَمْ یجِبْ عَلَیهِمْ مُوَافَقَتَهُ فِی ذَلِكَ
    وَالَّذِینَ قَاتَلُوهُ لَا یخْلُو: إِمَّا أنْ یكُونُوا عُصَاةً، أَوْ مُجْتَهِدِینَ مُخْطِئِینَ، أَوْ مُصِیبِینَ. وَعَلَى كُلِّ تَقْدِیرٍ فَهَذَا لَا یقْدَحُ فِی إِیمَانِهِمْ وَلَا یمْنَعُهُمُ الْجَنَّةَ.
    فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ: «وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ؛ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»، فَسَمَّاهُمْ إِخْوَةً وَوَصَفَهُمْ بِأَنَّهُمْ مُؤْمِنُونَ، مَعَ وُجُودِ الِاقْتِتَالِ بَینَهُمْ، وَالْبَغْی مِنْ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ.
    فَمَنْ قَاتَلَ عَلِیا: فَإِنَّ كَانَ بَاغِیا فَلَیسَ ذَلِكَ بِمُخْرِجِهِ مِنَ الْإِیمَانِ، وَلَا بِمُوجِبٍ لَهُ النِّیرَانَ، وَلَا مَانِعٍ لَهُ مِنَ الْجِنَانِ ; فَإِنَّ الْبَغْی إِذَا كَانَ بِتَأْوِیلٍ كَانَ صَاحِبُهُ مُجْتَهِدًا.
    وَلِهَذَا اتَّفَقَ أَهْلُ السُّنَّةِ عَلَى أَنَّهُ لَا تَفْسُقُ وَاحِدَةٌ مِنَ الطَّائِفَتَینِ، وَإِنْ قَالُوا فِی إِحْدَاهُمَا: إِنَّهُمْ كَانُوا بُغَاةً؛ لِأَنَّهُمْ كَانُوا مُتَأَوِّلِینَ مُجْتَهِدِینَ، وَالْمُجْتَهِدُ الْمُخْطِئُ لَا یكَفَّرُ وَلَا یفَسَّقُ، وَإِنْ تَعَمَّدَ الْبَغْی فَهُوَ ذَنْبٌ مِنَ الذُّنُوبِ، وَالذُّنُوبُ یرْفَعُ عِقَابُهَا بِأَسْبَابٍ مُتَعَدِّدَةٍ: كَالتَّوْبَةِ، وَالْحَسَنَاتِ الْمَاحِیةِ، وَالْمَصَائِبِ الْمُكَفِّرَةِ، وَشَفَاعَةِ النَّبِی - ص -، وَدُعَاءِ الْمُؤْمِنِینَ وَغَیرِ ذَلِكَ.
    ↩
  4. . حَتَّى انْتَهَى إِلَى زُبَالَةَ سقط إليه خبر مقتل أخيه من الرضاعة عبد اللّه بن يقطر، فأخرج للناس كتابا و نادى‏ بسم اللّه الرحمن الرحيم أمّا بعد؛ فقد أتانا خبر فضيع! قتل مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة و عبد اللّه بن يقطر، و قد خذلتنا شيعتنا فمن أحبّ منكم الانصراف فلينصرف. ليس عليه منّا ذمام. فتفرّق الناس عنه تفرّقا، فأخذوا يمينا و شمالا، حتى بقي في أصحابه الذين جاءوا معه من المدينة [وَ نَفَرٌ يَسِيرٌ مِمَّنِ انْضَمُّوا إِلَيْهِ].↩
  5. . الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، ص: 88
    فَلَمَّا قَرَأَ عُبَيْدُ اللَّهِ الْكِتَابَ قَالَ هَذَا كِتَابُ نَاصِحٍ مُشْفِقٍ عَلَى قَوْمِهِ فَقَامَ إِلَيْهِ شِمْرُ بْنُ ذِي الْجَوْشَنِ فَقَالَ أَ تَقْبَلُ هَذَا مِنْهُ وَ قَدْ نَزَلَ بِأَرْضِكَ وَ إِلَى جَنْبِكَ وَ اللَّهِ لَئِنْ رَحَلَ مِنْ بِلَادِكَ وَ لَمْ يَضَعْ يَدَهُ فِي يَدِكَ لَيَكُونَنَّ أَوْلَى بِالْقُوَّةِ وَ لَتَكُونَنَّ أَوْلَى بِالضَّعْفِ وَ الْعَجْزِ فَلَا تُعْطِهِ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ فَإِنَّهَا مِنَ الْوَهْنِ وَ لَكِنْ لِيَنْزِلْ عَلَى حُكْمِكَ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ فَإِنْ عَاقَبْتَ فَأَنْتَ أَوْلَى بِالْعُقُوبَةِ وَ إِنْ عَفَوْتَ كَانَ ذَلِكَ لَكَ.
    قَالَ لَهُ ابْنُ زِيَادٍ نِعْمَ مَا رَأَيْتَ الرَّأْيُ رَأْيُكَ اخْرُجْ بِهَذَا الْكِتَابِ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَلْيَعْرِضْ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِهِ النُّزُولَ عَلَى حُكْمِي فَإِنْ فَعَلُوا فَلْيَبْعَثْ بِهِمْ إِلَيَّ سِلْماً وَ إِنْ هُمْ أَبَوْا فَلْيُقَاتِلْهُمْ
    ↩
  6. . حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِيُّ السَّمَرْقَنْدِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِيلُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى‏ بْنِ جَعْفَرٍ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّيْرَفِيُّ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ سَدِيرِ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ عَقِيصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَيْعَتِهِ فَقَالَ ع وَيْحَكُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ وَ اللَّهِ الَّذِي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعَتِي مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنَّنِي إِمَامُكُمْ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَدُ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَيَّ قَالُوا بَلَى قَالَ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ ع لَمَّا خَرَقَ السَّفِينَةَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ كَانَ ذَلِكَ سَخَطاً لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ إِذْ خَفِيَ عَلَيْهِ وَجْهُ الْحِكْمَةِ فِي ذَلِكَ وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ حِكْمَةً وَ صَوَاباً أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ يَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِي يُصَلِّي رُوحُ اللَّهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع خَلْفَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُخْفِي وِلَادَتَهُ وَ يُغَيِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ إِذَا خَرَجَ ذَلِكَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِي الْحُسَيْنِ ابْنِ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يُطِيلُ اللَّهُ عُمُرَهُ فِي غَيْبَتِهِ ثُمَّ يُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِي صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ذَلِكَ لِيُعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.↩
  7. . ابْنُ مَرْدَوَیهِ فِی كِتَابِ الْفَضَائِلِ مِنْ ثَمَانِیةِ طُرُقٍ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ لِلزُّبَیرِ أَ مَا تَذْكُرُ یوْماً كُنْتَ مُقْبِلًا بِالْمَدِینَةِ تُحَدِّثُنِی إِذْ خَرَجَ رَسُولُ اللهِ فَرَآكَ مَعِی وَ أَنْتَ تَبَسَّمُ إِلَی فَقَالَ لَكَ یا زُبَیرُ أَ تُحِبُّ عَلِیاً فَقُلْتُ وَ كَیفَ لَا أُحِبُّهُ وَ بَینِی وَ بَینَهُ مِنْ النَّسَبِ وَ الْمَوَدَّةِ فِی اللهِ مَا لَیسَ لِغَیرِهِ فَقَالَ إِنَّكَ سَتُقَاتِلُهُ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ عَلَیهِ فَقُلْتُ أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذَلِكَ.
    وَ قَدْ تَظَاهَرَتِ الرِّوَایاتُ أَنَّهُ قَالَ ع إِنَّ النَّبِی ص قَالَ لَكَ یا زُبَیرُ تُقَاتِلُهُ ظُلْماً وَ ضَرَبَ كَتِفَكَ قَالَ اللهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَ فَجِئْتَ تُقَاتِلُنِی فَقَالَ أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذَلِكَ.
    ثُمَّ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع دَعْ هَذَا بَایعْتَنِی طَائِعاً ثُمَّ جِئْتَ مُحَارِباً فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا فَقَالَ لَا جَرَمَ وَ اللهِ لَا قَاتَلْتُكَ.
    حِلْیةِ الْأَوْلِیاءِ قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِی لَیلَی فَلَقِیهُ عَبْدُ اللهِ ابْنُهُ فَقَالَ جُبْناً جُبْناً فَقَالَ یا بُنَی قَدْ عَلِمَ النَّاسُ أَنِّی لَسْتُ بِجَبَانٍ وَ لَكِنِّی ذَكَّرَنِی عَلِی شَیئاً سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ فَحَلَفْتُ أَنْ لَا أُقَاتِلَهُ فَقَالَ دُونَكَ غُلَامَكَ فُلَانَ أَعْتِقْهُ كَفَّارَةً لِیمِینِكَ...
    ↩
  8. . المسألة الأولی: قوله تعالی: وَ إِنْ إشارة إلی ندرة وقوع القتال بین طوائف المسلمین، فإن قیل فنحن نری أكثر الاقتتال بین طوائفهم؟ نقول قوله تعالی: وَ إِنْ إشارة إلی أنه ینبغی أن لا یقع إلا نادرا، غایة ما فی الباب أن الأمر علی خلاف ما ینبغی، و كذلك إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ [الحجرات: 6] إشارة إلی أن مجی‏ء الفاسق بالنبإ ینبغی أن یقع قلیلا، مع أن مجی‏ء الفاسق بالنبإ كثیر، و قول الفاسق صار عند أولی الأمر أشد قبولا من قول الصادق الصالح.↩
  9. . المسألة الثانیة: قال تعالی: وَ إِنْ طائِفَتانِ و لم یقل و إن فرقتان تحقیقا للمعنی الذی ذكرناه و هو التقلیل، لأن الطائفة دون الفرقة، و لهذا قال تعالی: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ [التوبة: 122].↩
  10. . [قوله تعالی فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما إلی قوله إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ‏] ثم قال تعالی: فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما إشارة إلی نادرة أخری و هی البغی، لأنه غیر متوقع، فإن قیل كیف یصح فی هذا الموضع كلمة (إن) مع أنها تستعمل فی الشرط الذی لا یتوقع وقوعه، و بغی أحدهما عند الاقتتال لا بد منه، إذ كل واحد منهما لا یكون محسنا، فقوله إِنْ تكون من قبیل قول القائل: إن طلعت الشمس، نقول فیه معنی لطیف، و هو أن اللّه تعالی یقول: الاقتتال بین طائفتین لا یكون إلا نادر الوقوع، و هو كما تظن كل طائفة أن الأخری فیها الكفر و الفساد، فالقتال واجب كما سبق فی اللیالی المظلمة، أو یقع لكل واحد أن القتال جائز بالاجتهاد، و هو خطأ، فقال تعالی: الاقتتال لا یقع إلا كذا، فإن بان لهما أو لأحدهما الخطأ و استمر علیه فهو نادر، و عند ذلك یكون قد بغی فقال: فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ یعنی بعد استبانة الأمر، و حینئذ فقوله فَإِنْ بَغَتْ فی غایة الحسن لأنه یفید الندرة و قلة الوقوع.↩
  11. . السادس: لو قال قائل قد ذكرتم ما یدل علی كون الشرط غیر متوقع الوقوع و قلتم بأن القتال و البغی من المؤمن نادر، فإذن تكون الفئة متوقعة فكیف قال: فَإِنْ فاءَتْ؟ نقول قول القائل لعبده: إن مت فأنت حر، مع أن الموت لا بد من وقوعه، لكن لما كان وقوعه بحیث یكون العبد محلا للعتق بأن یكون باقیا فی ملكه حیا یعیش بعد وفاته غیر معلوم فكذلك هاهنا لما كان الواقع فیئتهم من تلقاء أنفسهم فلما لم یقع دل علی تأكید الأخذ بینهم فقال تعالی: فَإِنْ فاءَتْ بقتالكم إیاهم بعد اشتداد الأمر و التحام الحرب فأصلحوا، و فیه معنی لطیف و هو أنه تعالی أشار إلی أن من لم یخف اللّه و بغی لا یكون رجوعه بقتالكم إلا جبرا.↩
  12. . المسألة الثالثة: قال تعالی: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ و لم یقل منكم، مع أن الخطاب مع المؤمنین لسبق قوله تعالی: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ [الحجرات: 6] تنبیها علی قبح ذلك و تبعیدا لهم عنهم، كما یقول السید لعبده: إن رأیت أحدا من غلمانی یفعل كذا فامنعه، فیصیر بذلك مانعا للمخاطب عن ذلك الفعل بالطریق الحسن، كأنه یقول: أنت حاشاك أن تفعل ذلك، فإن فعل غیرك فامنعه، كذلك هاهنا قال: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ و لم یقل منكم لما ذكرنا من التنبیه مع أن المعنی واحد.↩
  13. . الرابع: هذا دلیل علی أن المؤمن بالكبیرة لا یخرج عن كونه مؤمنا لأن الباغی جعله من إحدی الطائفتین و سماهما مؤمنین.↩
  14. . ثم قال «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا»‌ای فریقان من المؤمنین قاتل أحدهما صاحبه «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» حتی یصطلحا و لا دلالة فی هذا علی أنهما إذا اقتتلا بقیا علی الإیمان و یطلق علیهما هذا الاسم و لا یمتنع أن یفسق إحدی الطائفتین أو تفسقا جمیعا.↩
  15. . المسألة الرابعة: قال تعالی: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا و لم یقل: و إن اقتتل طائفتان من المؤمنین، مع أن كلمة (إن) اتصالها بالفعل أولی، و ذلك لیكون الابتداء بما یمنع من القتال، فیتأكد معنی النكرة المدلول علیها بكلمة (إن) و ذلك لأن كونهما طائفتین مؤمنین یقتضی أن لا یقع القتال منهما، فإن قیل فلم لم یقل: یا أیها الذین آمنوا إن فاسق جاءكم، أو إن أحد من الفساق جاءكم، لیكون الابتداء بما یمنعهم من الإصغاء إلی كلامه، و هو كونه فاسقا؟ نقول المجی‏ء بالنبإ الكاذب یورث كون الإنسان فاسقا، أو یزداد بسببه فسقه، فالمجی‏ء به سبب الفسق فقدمه. و أما الاقتتال فلا یقع سببا للإیمان أو الزیادة، فقال: إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ‌ای سواء كان فاسقا أو لا أو جاءكم بالنبإ فصار فاسقا به، و لو قال: و إن أحد من الفساق جاءكم، كان لا یتناول إلا مشهور الفسق قبل المجی‏ء إذا جاءهم بالنبإ.↩
  16. . المسألة الخامسة: قال تعالی: اقْتَتَلُوا و لم یقل: یقتتلوا، لأن صیغة الاستقبال تنبئ عن الدوام و الاستمرار، فیفهم منه أن طائفتین من المؤمنین إن تمادی الاقتتال بینهما فأصلحوا، و هذا لأن صیغة المستقبل تنبئ عن ذلك، یقال فلان یتهجد و یصوم.
    ... الأول: قال: فَإِنْ بَغَتْ و لم یقل فإن تبغ لما ذكرنا فی قوله تعالی: اقْتَتَلُوا و لم یقل یقتتلوا.
    ↩
  17. . قوله تعالی: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» إلی آخر الآیة الاقتتال و التقاتل بمعنی واحد كالاستباق و التسابق، و رجوع ضمیر الجمع فی «اقْتَتَلُوا» إلی الطائفتین باعتبار المعنی فإن كلا من الطائفتین جماعة و مجموعهما جماعة كما أن رجوع ضمیر التثنیة إلیهما باعتبار المعنی.↩
  18. . المسألة السادسة: قال: اقْتَتَلُوا و لم یقل اقتتلا، و قال: فَأَصْلِحُوا بَینَهُما و لم یقل بینهم، ذلك لأن عند الاقتتال تكون الفتنة قائمة، و كل أحد برأسه یكون فاعلا فعلا، فقال: اقْتَتَلُوا و عند العود إلی الصلح تتفق كلمة كل طائفة، و إلا لم یكن یتحقق الصلح فقال: بَینَهُما لكون الطائفتین حینئذ كنفسین.↩
  19. . و نقل عن بعضهم فی وجه التفرقة بین الضمیرین: أنهم أولا فی حال القتال مختلطون فلذا جمع أولا ضمیرهم، و فی حال الصلح متمیزون متفارقون فلذا ثنی الضمیر.↩
  20. . أنصر أخاك ظالما أو مظلوما؛ إن يك ظالما فاردده عن ظلمه و إن يك مظلوما فانصره. نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله)، ص265؛
    عن أنس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم: «انصر أخاك ظالما أو مظلوما»، قيل: يا رسول اللّه، نصرته مظلوما، فكيف أنصره ظالما؟ قال: «تمنعه من الظلم، فذلك نصرك إياه» أخرجه البخاري في المظالم 5/ 98، و مسلم في البر و الصلة برقم (2584). (به نقل از پاورقی مفردات ألفاظ القرآن، ص564)
    ↩
  21. . «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏» بأن تطلب ما لا یجوز لها و تقاتل الأخری ظالمة لها متعدیة علیها «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی» لأنها هی الظالمة المتعدیة دون الأخری «حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»‌ای حتی ترجع إلی طاعة الله و تترك قتال الطائفة المؤمنة «فَإِنْ فاءَتْ»‌ای رجعت و تابت و أقلعت و أنابت إلی طاعة الله «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»‌ای بینها و بین الطائفة التی هی علی الإیمان «بِالْعَدْلِ»‌ای بالقسط حتی یكونوا سواء لا یكون من إحدیهما علی الأخری جور و لا شطط فیما یتعلق بالضمانات من الأروش «وَ أَقْسِطُوا»‌ای اعدلوا «إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» العادلین الذین یعدلون فیما یكون قولا و فعلا.↩
  22. . و قوله: «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» البغی الظلم و التعدی بغیر حق، و الفی‏ء الرجوع، و المراد بأمر الله ما أمر به الله، و المعنی: فإن تعدت إحدی الطائفتین علی الأخری بغیر حق فقاتلوا الطائفة المتعدیة حتی ترجع إلی ما أمر به الله و تنقاد لحكمه. و قوله: «فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»‌ای فإن رجعت الطائفة المتعدیة إلی أمر الله فأصلحوا بینهما لكن لا إصلاحا بوضع السلاح و ترك القتال فحسب بل إصلاحا متلبسا بالعدل بإجراء أحكام الله فیما تعدت به المتعدیة من دم أو عرض أو مال أو‌ای حق آخر ضیعته.↩
  23. . الثانی: قال: حَتَّی تَفِی‏ءَ إشارة إلی أن القتال لیس جزاء للباغی كحد الشرب الذی یقام و إن ترك الشرب، بل القتال إلی حد الفیئة، فإن فاءت الفئة الباغیة حرم قتالهم.↩
  24. . السابع: قال هاهنا: فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ و لم یذكر العدل فی قوله وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا نقول لأن الإصلاح هناك بإزالة الاقتتال نفسه، و ذلك یكون بالنصیحة أو التهدید و الزجر و التعذیب، و الإصلاح هاهنا بإزالة آثار القتل بعد اندفاعه من ضمان المتلفات و هو حكم فقال: بِالْعَدْلِ فكأنه قال: و احكموا بینهما بعد تركهما القتال بالحق و أصلحوا بالعدل مما یكون بینهما، لئلا یؤدی إلی ثوران الفتنة بینهما مرة أخری.↩
  25. . الثالث: هذا القتال لدفع الصائل، فیندرج فیه و ذلك لأنه لما كانت الفیئة من إحداهما، فإن حصلت من الأخری لا یوجد البغی الذی لأجله حلّ القتال.↩
  26. . و قوله: «وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» الإقساط إعطاء كل ما یستحقه من القسط و السهم و هو العدل فعطف قوله: «وَ أَقْسِطُوا» علی قوله: «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ» من عطف المطلق علی المقید للتأكید، و قوله: «إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» تعلیل یفید تأكیدا علی تأكید كأنه قیل: أصلحوا بینهما بالعدل و أعدلوا دائما و فی جمیع الأمور لأن الله یحب العادلین لعدالتهم.↩
  27. . الثامن: إذا قال: فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ فأیة فائدة فی قوله وَ أَقْسِطُوا نقول قوله فأصلحوا بینهما بالعدل كان فیه تخصیص بحال دون حال فعمم الأمر بقوله وَ أَقْسِطُوا ‌ای فی كل أمر مفض إلی أشرف درجة و أرفع منزلة و هی محبة اللّه، و الإقساط إزالة القسط و هو الجور و القاسط هو الجائر، و التركیب دال علی كون الأمر غیر مرضی من القسط و القاسط فی القلب و هو أیضا غیر مرضی و لا معتد به فكذلك القسط.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر