📌 فهرست دسترسی سریع (حدیث):
الف. جهاد با خود مسلمانان
۱) از امام صادق ع از پدرشان روایت شده است که امیرالمؤمنین ع فرمودند:
قتال و جنگ بر دو قسم است: جنگ یا مشرکان، که از آنان رویگردان نشوند [= از جنگ با آنان دست برداشته نشود] مگر اینکه آنان اسلام آورند [تسلیم شوند] یا «با حالت خواری به دست خویش جزیه دهند» (توبه/۲۹)؛ و قتال با آشوبگران که از آنان نیز رویگردان نشوند [= از جنگ با آنان دست برداشته نشود] مگر اینکه به امر خدا بازگردند یا کشته شوند.
تهذیب الأحكام، ج4، ص114 و ج6، ص144
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ السِّنْدِی بْنِ الرَّبِیعِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قَالَ عَلِی ع:
الْقِتَالُ قِتَالانِ؛ قِتَالٌ لِأَهْلِ الشِّرْكِ لَا ینْفَرُ عَنْهُمْ حَتَّی یسْلِمُوا أَوْ یؤَدُّوا «الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»، وَ قِتَالٌ لِأَهْلِ الزَّیغِ لَا ینْفَرُ عَنْهُمْ حَتَّی یفِیئُوا إِلی أَمْرِ اللهِ أَوْ یقْتَلُوا.
۲) امام صادق (علیه السلام) از پدر بزرگوارش امام باقر (علیه السلام) نقل نموده که فرمود:
کشتن دو گونه است؛ کشتن بهعنوان کفّاره*؛ و کشتن درجه [= کشتنی که بر درجه و رتبهی معنوی انسان میافزاید]**.
جنگ [نیز] دو گونه است؛ جنگ با کافران تا زمانیکه اسلام را بپذیرند؛ و جنگ با تجاوزگران [= شورشیان داخلی] تا زمانی که [به فرمان خدا] بازگردند.
* احتمالا مقصود قصاص است که کفاره گناه قاتل محسوب میشود.
** احتمالا مقصود کشتن دشمنان أعداء الله و دشمنان دین حق ویا ظالمان و ائمه کفر است.
قرب الإسناد، ص132؛ الخصال، ج1، ص60۱
أَبُو الْبَخْتَرِی، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ، أَنَّهُ قَالَ:
الْقَتْلُ قَتْلَانِ: قَتْلُ كَفَّارَةٍ، وَ قَتْلُ دَرَجَةٍ. وَ الْقِتَالُ قِتَالانِ: قِتَالُ الْفِئَةِ الْكَافِرَةِ حَتَّی یسْلِمُوا، وَ قِتَالُ الْفِئَةِ الْبَاغِیةِ حَتَّی یفِیئُوا.
۳) الف. حفصبنغیاث گوید: از امام صادق (علیه السلام) دربارهی دو طایفه از مؤمنین سؤال کردم که یکی از آن دو تجاوزگر است، و دیگری عادل است، و آن که عادل است آن را که تجاوزگر بود به فرار واداشت.
فرمودند: اهل عدل سزاوار نیست که کسی را که فرار میکند دنبال کنند ویا اینکه اسیر را بکشند یا بر مجروح حمله برند؛ و البته این در صورتی است که از آن طایفه تجاوزگر کسی نمانده باشد و جماعتی را نداشته باشند که بدان پناه ببرند؛ اما اگر جماعتی را دارند که بدان پناه ببرند [و بیم این هست که تجدید قوا کرده دوباره سر به طغیان بردارند] میتوان اسیرشان را به قتل رساند و فراریشان را تعقیب کرد و بر مجروحشان حمله برد.
الكافی، ج5، ص32؛ تهذیب الأحكام، ج6، ص144
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیمَانَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع عَنِ الطَّائِفَتَینِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِحْدَاهُمَا بَاغِیةٌ وَ الْأُخْرَی عَادِلَةٌ، فَهَزَمَتِ الْعَادِلَةُ الْبَاغِیةَ؟
فَقَالَ: لَیسَ لِأَهْلِ الْعَدْلِ أَنْ یتْبَعُوا مُدْبِراً وَ لَا یقْتُلُوا أَسِیراً وَ لَا یجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ هَذَا إِذَا لَمْ یبْقَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی أَحَدٌ وَ لَمْ یكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا فَإِذَا كَانَ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا فَإِنَّ أَسِیرَهُمْ یقْتَلُ وَ مُدْبِرَهُمْ یتْبَعُ وَ جَرِیحَهُمْ یجْهَزُ [یجَازُ عَلَیهِ].
نکته: ناظر به این مضمون فوق گفتگوی عبدالله بن شریک و ابان قابل توجه است:
ب. عبد اللّه بن شریك میگوید: پدرم میگفت: هنگامی كه مردم در روز جنگ جمل گریختند، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: فراریان را تعقیب نكنید، مبادرت به كشتن مجروحان نكنید و هركس در خانهاش را بست، در امان است. ولی هنگامی كه جنگ صفّین پیش آمد، حملهكنندگان و فراریان همگی كشته میشدند و مبادرت به كشتن مجروحان میشد.
ابان بن تغلب به عبد اللّه بن شریك گفت: این دو روش متفاوت است!؟
وی گفت: واقعیت آن است كه در جریان جنگ جمل، طلحه و زبیر (رئیس دشمن) كشته شد؛ ولی معاویه خودش ایستاده بود و رهبری آنان را به دست گرفته بود.
الكافی، ج5، ص33؛ تهذیب الأحكام، ج۶، ص۱۵۵
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ شَرِیكٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: لَمَّا هُزِمَ النَّاسُ یوْمَ الْجَمَلِ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع: لَا تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَ لَا تُجِیزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ فَلَمَّا كَانَ یوْمُ صِفِّینَ قَتَلَ الْمُقْبِلَ وَ الْمُدْبِرَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحٍ؟!
فَقَالَ أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ لِعَبْدِ اللهِ بْنِ شَرِیكٍ: هَذِهِ سِیرَتَانِ مُخْتَلِفَتَانِ؟!
فَقَالَ: إِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ إِنَّ مُعَاوِیةَ كَانَ قَائِماً بِعَینِهِ وَ كَانَ قَائِدَهُمْ.
ج. حفصبنغیاث گوید: از امام صادق (علیه السلام) دربارهی دو طایفه از مؤمنین سؤال کردم که یکی از آن دو باغی [تجاوزگر] است، و دیگری عادل است، و این دو طایفه با یکدیگر جنگ کردهاند. مردی از اهل عراق پدرش یا پسرش یا برادرش یا دوستش را که از اهل بغی بوده کشته است، درحالیکه او وارث آن مقتول است؛ در این صورت آیا از او ارث میبرد؟*
امام فرمود: «آری! زیرا که او مقتول را بهحقّ [= بر اساس ضابطه مشروع] کشته است».
* پی نوشت: ظاهرا علت طرح این سوال آن است که در حالت عادی، اگر کسی که وارث است در قتل کسی که ارث برجا میگذارد نقش داشته باشد، دیگر از او ارث نمیبرد. و امام ع توضیح میدهند که چون این کشتن از باب انجام وظیفه شرعی بوده، مشمول آن محرومیت از ارث نمیشود.
من لا یحضره الفقیه، ج4، ص319؛ تهذيب الأحكام، ج9، ص381
رَوَی سُلَیمَانُ بْنُ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قَالَ:
سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع عَنْ طَائِفَتَینِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِحْدَاهُمَا بَاغِیةٌ وَ الْأُخْرَی عَادِلَةٌ اقْتَتَلُوا فَقَتَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَبَاهُ أَوْ ابْنَهُ أَوْ أَخَاهُ أَوْ حَمِیمَهُ، وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ هُوَ وَارِثُهُ؛ هَلْ یرِثُهُ؟
قَالَ: نَعَمْ لِأَنَّهُ لِأَنَّهُ قَتَلَهُ بِحَقّ.
۴) الف. از امام صادق ع روایت شده است:
مردی از پدرم در مورد جنگهای امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال کرد، و آن سوالکننده از محبّان ما بود. امام باقر (علیه السلام) در جواب او فرمود:
خداوند حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه و آله) را برانگیخت با پنج شمشیر:
سه شمشیر از آنها آخته است و هرگز داخل غلاف نرود تا اینکه «جنگ بارهایش را بر زمین گذارد» (محمد/۴) و جنگ هرگز بارهایش را بر زمین نگذارد تا اینکه خورشید از محل غروبش طلوع کند؛ پس چون خورشید از محل غروبش طلوع کرد همه مردم در آن روز ایمان آورند؛ پس آن روزی است که «کسی را ایمانش سودی نبخشد در حالی که قبلا ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری کسب نکرده باشد» (انعام/۱۵۸)؛
و یک شمشیر درهم پیچیده است؛
و [پنجمی] شمشیری که در غلاف است، که برکشیدنش به غیر ما مربوط میشود ولی حکم کردن به آن برعهده ماست.
اما این سه شمشیر آخته عبارتند از... [حضرت به تفصیل جهاد با مشرکان عرب (= مشرکان ساکن در همان سرزمین) و با اهل ذمه و با مشرکان غیرعرب (= مشرکان در بلاد دیگر) را شرح میدهند]
امّا منظور از شمشیر درهم پیچیده، شمشیری است که علیه اهل تجاوز و تأویل برکشیده میشود. خداوند فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز میکند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹). هنگامیکه این آیه نازل شد، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «از میان شما کسی هست که بر اساس تأویل قرآن خواهد جنگید، همچنان که من بر اساس تنزیل قرآن [با کفّار و مشرکان] جنگیدم». از آن حضرت پرسیدند: «آن کیست»؟ رسول الله ص فرمود: «کسیکه کفش را وصله میزند» و منظور آن حضرت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. و عمار یاسر میگفت: با این پرچم [اشاره به پرچم معاویه در جنگ صفین]، سه بار در رکاب رسول الله ص جنگیدم؛ و این بار چهارم است؛ و به خدا سوگند كه اگر ما را عقب بزنند تا به نخلستانهای هجر [= نام شهری در یمن یا بحرین]، باز میدانیم كه بر حقیم و آنها بر باطلند. و سیرۀ امیر المؤمنین (علیه السّلام) در بارۀ آنها مانند رفتار پیامبر در فتح مكه با مردم مكه بود كه از آنان اسیر نگرفت و فرمود: هر كس در خانهاش را ببندد و سلاح خود را زمین بگذارد در امان است؛ هرکس وارد خانۀ ابوسفیان شود در امان است. به همین ترتیب امیر المؤمنین(علیه السّلام) در جنگ بصره (جنگ جمل) دربارۀ آنها فرمود: خانوادهشان را به اسارت نگیرید و زخمیهایشان را نكشید و كسی را كه فرار كرد دنبال نكنید و هر كس در خانهاش را ببندد و سلاح بر زمین گذارد در امان است.
و اما شمشیری كه در غلاف است، همان شمشیری است كه با آن قصاص میشود، خداوند میفرماید: «نفس در مقابل نفس» (مائده/۴۵)؛ پس بركشیدن آن، حق اولیاء مقتول است، و حكم آن، برعهده ماست.
این بود شمشیرهایی كه خداوند پیامبرش را با آنها مبعوث كرد و هر كس آنها و یا برخی از آنها و یا شیوۀ به كارگیری آن و یا احكام آن را انكار كند، به آنچه خداوند بر محمد (صلّی الله علیه و آله) نازل كرده كافر شده است.
تفسیر القمی، ج2، ص320؛ الكافی، ج5، ص10-12؛ الخصال، ج1، ص274-276؛ تهذیب الأحكام، ج4، ص115 و ج6، ص136
قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:
سَأَلَ رَجُلٌ عَنْ حُرُوبِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ كَانَ السَّائِلُ مِنْ مُحِبِّینَا، فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:
بَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً ص بِخَمْسَةِ أَسْیافٍ، ثَلَاثَةٌ مِنْهَا شَاهِرَةٌ لَا تُغْمَدُ إِلَی أَنْ «تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها» وَ لَنْ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا حَتَّی تَطْلُعَ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا فَإِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا آمَنَ النَّاسُ كُلُّهُمْ فِی ذَلِكَ الْیوْمِ، فَیوْمَئِذٍ «لا ینْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیراً»؛ وَ سَیفٌ مِنْهَا مَلْفُوفٌ؛ وَ سَیفٌ مِنْهَا مَغْمُودٌ، سَلُّهُ إِلَی غَیرِنَا وَ حُكْمُهُ إِلَینَا.
فَأَمَّا السُّیوفُ الثَّلَاثَةُ الشَّاهِرَةُ...۲
وَ أَمَّا السَّیفُ الْمَلْفُوفُ، فَسَیفٌ عَلَی أَهْلِ الْبَغْی وَ التأویل قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ». فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیةُ قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: إِنَّ مِنْكُمْ مَنْ یقَاتِلُ بَعْدِی عَلَی التأویل كَمَا قَاتَلْتُ عَلَی التَّنْزِیلِ. فَسُئِلَ ص: مَنْ هُوَ؟ قَالَ: هُوَ خَاصِفُ النَّعْلِ؛ یعْنِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع. وَ قَالَ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ: قَاتَلْتُ بِهَذِهِ الرَّایةِ مَعَ رَسُولِ اللهِ ص ثَلَاثاً وَ هَذِهِ الرَّابِعَةُ وَ اللهِ لَوْ ضَرَبُونَا حَتَّی یبْلُغُوا بِنَا سَعَفَاتِ هَجَرَ لَعَلِمْنَا أَنَّا عَلَی الْحَقِّ وَ أَنَّهُمْ عَلَی الْبَاطِلِ. فَكَانَتِ السِّیرَةُ فِیهِمْ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَی مَا كَانَ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص فِی أَهْلِ مَكَّةَ یوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ فَإِنَّهُ لَمْ یسْبِ لَهُمْ ذُرِّیةً، فَقَالَ: مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ، وَ مَنْ أَلْقَی سِلَاحَهُ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ دَخَلَ دَارَ أَبِی سُفْیانَ فَهُوَ آمِنٌ، وَ كَذَلِكَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع [یوْمَ الْبَصْرَةِ] فِیهِمْ: لَا تَسْبُوا لَهُمْ ذُرِّیةً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ، وَ لَا تَتْبَعُوا مُدْبِراً وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ [وَ أَلْقَی سِلَاحَهُ] فَهُوَ آمِنٌ.
وَ أَمَّا السَّیفُ الْمَغْمُودُ، فَالسَّیفُ الَّذِی یقَامُ [یقُومُ] بِهِ الْقِصَاصُ قَالَ اللهُ تَعَالَی: «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ... وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ». فَسَلُّهُ إِلَی أَوْلِیاءِ الْمَقْتُولِ، وَ حُكْمُهُ إِلَینَا.
فَهَذِهِ السُّیوفُ بَعَثَ اللهُ بِهَا نَبِیهُ ص، فَمَنْ جَحَدَهَا أَوْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهَا أَوْ شَیئاً مِنْ سِیرَتِهَا [سِیرِهَا] وَ أَحْكَامِهَا فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ ص.۳
ب. از امام صادق ع روایت شده است که درباره آیه «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند ...» فرمودند:
این آیه درباره ما و برادران ما نازل شد که در این امر [امر ولایت] با ما نزاع کردند. پس یک گروه به حق بازگشت.
کتاب القراءات (سیاری)، ص۱۴۱
عبیدالله الحلبی عن أبیعبدالله علیهالسلام: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا» قال:
نزلت فینا و فی إخواننا؛ فتنوزع [فتنازع] فی هذا الأمر. ثم «تَفیءَ» فئة إِلی الحق.
۵) در منابع اهل سنت هم این روایات میتواند ناظر به مضمون همین آیه باشد:
روایت شده است که شخصی از رسول الله ص سوال کرد: اگر ستمگری بر من ستم کرد چه کنم؟
حضرت تا سه بار دستور داد که: وی را از این کار نهی کن!
گفت: اگر او نپذیرفت و زیر بار نرفت؟
پس حضرت به جنگ با وی دستور داد.
پرسید: آنگاه وضع ما چه خواهد شد؟
فرمود: اگر تو را بکشد، تو به بهشت خواهی رفت؛ و اگر او را بکشی، [جایگاه] او در جهنم خواهد بود.
مسند أحمد، ج24، ص237؛ الدر المنثور، ج6، ص91
حَدَّثَنَا أَبُو عَامِرٍ عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ عَمْرٍو، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ الْمُطَّلِبِ بْنِ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَخِي الْحَكَمُ بْنُ الْمُطَّلِبِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ قُهَيْدِ بْنِ مُطَرِّفٍ الْغِفَارِيِّ:
أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] و سلم سَأَلَهُ سَائِلٌ: إِنْ عَدَا عَلَيَّ عَادٍ؟ فَأَمَرَهُ أَنْ يَنْهَاهُ ثَلَاثَ مِرَارٍ.
قَالَ: فَإِنْ أَبَى؟
فَأَمَرَهُ بِقِتَالِهِ.
قَالَ: فَكَيْفَ بِنَا؟
قَالَ: إِنْ قَتَلَكَ فَأَنْتَ فِي الْجَنَّةِ، وَإِنْ قَتَلْتَهُ فَهُوَ فِي النَّارِ.
ب. جنگهای امیرالمؤمنین ع
۶) این حدیث نبوی اخیر که من بر تنزیل جنگیدم و علی ع بر تأویل، در کتب اهل سنت نیز مکرر آمده است، مثلا:
ابوسعید خدری میگوید: با رسول الله ص بودیم که نعلین ایشان پاره شد و حضرت علی ع آن را گرفت تا درست کند. رسول الله ص چند قدمی رفت و سپس فرمود: همانا از میان شما مردی هست که بر تأویل قرآن میجنگد همان طور که من بر تنزیل قرآن میجنگیدم.
پس عدهای جلو آمدند [ظاهرا منظورشان این بوده که بگویند مقصود ما هستیم]؛ که حضرت فرمود: لیکن او کسی است که دارد به نعلین وصله میزند.
علی ع که آمد وی را به این خبر بشارت دادیم؛ اما او سری بلند نکرد [=برایش عادی بود]؛ گویی چیزی بود که قبلا خودش از رسول الله ص شنیده بودم.
أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص107
«أَنْبَأَنَا أَبُو الْقَاسِم یحْیی بْنُ أَسْعَدَ بْنِ یحْیی بْنِ بَوْشٍ، كِتَابَةً، أَنْبَأَنَا أَبُو طَالِبٍ عَبْدُ الْقَادِرِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْقَادِرِ بْنِ یوسُفَ، أَنْبَأَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْجَوْهَرِی، أَنْبَأَنَا أَبُو الْحُسَینِ مُحَمَّدُ بْنُ الْمُظَفَّرِ بْنِ مُوسَی الْحَافِظُ، أَنْبَأَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ طَازَادَ الْمَوْصِلِی، حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ الْحُسَینِ الْخَوَّاصُ، عَنْ عُفَیفِ بْنِ سَالِمٍ، عَنْ فِطْرِ بْنِ خَلِیفَةَ، عَنْ أَبِی الطُّفَیلِ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ، قَالَ:
كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ ص فَانْقَطَعَ شِسْعُهُ، فَأَخَذَهَا عَلِی یصْلِحُهَا، فَمَضَی رَسُولُ اللهِ ص فَقَالَ:
إِنَّ مِنْكُمْ رَجُلا یقَاتِلُ عَلَی تأویل الْقُرْآنِ، كَمَا قَاتَلْتُ عَلَی تَنْزِیلِهِ.
فَاسْتَشْرَفَ لَهَا الْقَوْمُ، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ ص: لَكِنَّهُ خَاصِفُ النَّعْلِ.
فَجَاءَ فَبَشَّرْنَاهُ بِذَلِكَ؛ فَلَمْ یرْفَعْ بِهِ رَأْسًا، كَأَنَّهُ شَیءٌ قَدْ سَمِعَهُ مِنَ النَّبِی ص.
۷) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:
در جنگ حضرت علی ع برای اهل قبله برکتی بود؛ و اگر حضرت علی ع با آنها نمیجنگید کسی بعد از ایشان نمیدانست که در چنین مواردی چه باید کرد؟!
تهذیب الأحكام، ج6، ص145
الصَّفَّار عَنِ الْحَجَّالِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَینِ اللُّؤْلُؤِی عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع یقُولُ:
كَانَ فِی قِتَالِ عَلِی ع عَلَی أَهْلِ الْقِبْلَةِ بَرَكَةٌ وَ لَوْ لَمْ یقَاتِلْهُمْ عَلِی ع لَمْ یدْرِ أَحَدٌ بَعْدَهُ كَیفَ یسِیرُ فِیهِمْ.
تذکر:
این نکته فقط نظر امام صادق ع و شیعیان نیست؛ بلکه مورد تأکید اهل سنت هم بوده و بسیاری از بزرگانشان همچون ابوحنیفه و... بدین تصریح کردهاند؛ مثلا عبدالقاهر جرجانی (م۴۷۱) میگوید:
حضرت علی ع امامی برای شناخت نحوه جنگ با تجاوزگران داخلی شد؛ زیرا که او با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگید؛ و ابوحنیفه همواره میگفت: اگر علی بن ابی طالب ع نبود نمیدانستیم در جنگ با تجاوزگران داخلی چگونه باید عمل کرد.
درج الدرر فی تفسیر الآی والسور، ج2، ص583
صار علی رضی الله عنه إماما فی معرفة قتال أهل البغی؛ لأنّه قتل الناكثین والباغین والمارقین، وقد قال أبوحنیفة رحمه الله: لولا علی بن أبی طالب لما عرفنا قتال أهل البغی.
ب.۱. اشاره کلی به این جنگها در احادیث نبوی در منابع اهل سنت
این مطلب که امیرالمؤمنین ع با سه گروه از مسلمانان با عناوین ناکثین (پیمانشکنان) و قاسطین (تجاوزگران) و مارقین (از دین بیرونشدگان) جهاد خواهد کرد از مطالبی بود که رسول الله ص پیشبینی کرده و وعده داده بود و در منابع اهل سنت نیز اصل این حدیث نبوی بارها و از قول بسیاری از صحابه نقل شده است تا حدی که ابن عبدالبر قرطبی بعد از نقل برخی از این روایات مینویسد:
و برای این احادیث طرق وسندهای صحیحی است که ما در جای خود آن را آوردیم و این مطلب از علی (علیهالسّلام) و از ابن مسعود واز ابوایوب الانصاری، روایت شده است که آن حضرت مامور شده است به جنگ نمودن با ناکثین و قاسطین و مارقین؛ و از آن حضرت نقل شده است که فرمود: من چارهای نداشتم جز جنگ با آنها یا کفر به آن چه که خداوند نازل کرده بود! (الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1117۴؛ در منابع شیعه، ر.ک: حدیث شماره۶۰ ذیل همین آیه).
در اینجا پارهای از مواردی که این حدیث نبوی در کتب اهل سنت با سندهای متصل از صحابه (خود حضرت علی ع، ابوایوب انصاری، ابوسعید خدری، خزیمة ذوالشهادین، ابن مسعود، ابن عباس، أم سلمه، عمار یاسر، عبدالله بن عمر و مسروق) نقل شده تقدیم میشود:
- خود حضرت علی ع
۸) الف. از حضرت علی ع روایت شده است:
رسول الله ص با من عهد کرد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم.
مسند البزار (البحر الزخار)، ج3، ص26؛ مسند أبی یعلی، ج1، ص499۵؛ المعجم الأوسط للطبرانی، ج8، ص213۶؛ تاریخ بغداد، ج9، ص300۷؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر) ج42، ص468۸؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص107۹
حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یعْقُوبَ، قَالَ: نا الرَّبِیعُ بْنُ سَعْدٍ، قَالَ: نا سَعِیدُ بْنُ عُبَیدٍ، عَنْ عَلِی بْنِ رَبِیعَةَ، عَنْ عَلِی، قَالَ:
عَهِدَ إِلَی رَسُولُ اللهِ ص، فِی قِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ.
ب. این سخن پیامبر ص به حضرت علی ع در منابع شیعی هم بدین صورت روایت شده است که حضرت علی ع فرمود:
به من دستور داده شد که با ناکثین (پیمانشکنان) و قاسطین (تجاوزگران) و مارقین (از دین بیرونشدگان) بجنگم و من آنچه را به من دستور داده شده بود انجام دادم. اما ناکثین همان اهل بصره و سایر اصحاب جملاند؛ اما مارقین همان خوارجاند؛ و اما قاسطین اهل شام و سایر لشکریان معاویهاند.
دعائم الإسلام، ج1، ص388؛ مناقب آل أبی طالب ع، ج3، ص21۷
وَ عَنْ عَلِی ص أَنَّهُ قَالَ:
أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ فَفَعَلْتُ مَا أُمِرْتُ بِهِ. فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَهُمْ أَهْلُ الْبَصْرَةِ وَ غَیرُهُمْ مِنْ أَصْحَابِ الْجَمَلِ؛ وَ أَمَّا الْمَارِقُونَ فَهُمُ الْخَوَارِجُ؛ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَهُمْ أَهْلُ الشَّامِ وَ غَیرُهُمْ مِنْ أَحْزَابِ مُعَاوِیةَ.
ج. همچنین در منابع اهل سنت از ابوالاسود دوئلی نقل شده است که:
امیرالمؤمنین ع فرمود: من پا در رکاب گذاشته و عازم عراق بودم که عبدالله بن سلام به من گفت:
به سراغ اهل عراق نرو؛ چرا که اگر به سراغ آنان بروی دم شمشیری که آنان برکشیدهاند به تو میخورد.
علی ع فرمود: به خدا سوگند که رسول الله ص این را به من گفته بود.
ابوالاسود گفت: به خود گفتم: تا امروز ندیده بودم شخص جنگجویی را که با مردم اینچنین سخن گوید!
صحیح ابن حبان، ج6، ص42
أَخبَرنا الْفَضْلُ بْنُ الْحُبَابِ، قَالَ: حَدثنا إِبْرَاهِیمُ بْنُ بَشَّارٍ الرَّمَادِی، قَالَ: حَدثنا سُفْیانُ، قَالَ: حَدثنا عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ أَعْینَ، عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ أَبِی الأَسْوَدِ الدُّؤَلِی، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ قَالَ:
قَالَ لِی عَبْدُ اللهِ بْنُ سَلَامٍ وَقَدْ وَضَعْتُ رِجْلَی فِی الْغَرْزِ وَأَنَا أُرِیدُ الْعِرَاقَ: لَا تَأْتِ أَهْلَ الْعِرَاقِ، فَإِنَّكَ إِنْ أَتَیتَهُمْ أَصَابَكَ ذَنَبُ السَّیفِ بِهَا.
قَالَ عَلِی: وَایمُ اللهِ، لَقَدْ قَالَهَا لِی رَسُولُ اللهِ صَلی الله عَلَیه و [آله و] سَلم.
قَالَ أَبُو الأَسْوَدِ: فَقُلْتُ فِی نَفْسِی، مَا رَأَیتُ كَالْیوْمِ رَجُلاً مُحَارِبًا یحَدِّثُ النَّاسَ بِمِثْلِ هَذَا.
۹) عامر بن واثله میگوید: من در روز شورا (شورایی که عمر برای تعیین جانشین خود قرار داد) در آن خانه بودم و شنیدم که علی ع میگوید: با شما احتجاجی میکنم که نه عرب و نه عجمتان نتواند اشکالی بر آن بگیرد.
[سپس شروع کردند با تعبیر «شما را به خدا سوگند میدهم؛ آیا این طور نبود که...» برخی از فضایل خود را برشمردند؛ تا به این جمله رسیدند که]:
شما را به خدا سوگند میدهم؛ آیا در میان شما غیر از من کسی هست که بر زبان پیامبر در مورد او این سخن جاری شده باشد که وی با ناکثین و قاسطین و مارقین میجنگد؟
گفتند: خیر.
مناقب علی ع (لابن المغازلی، م۴۸۳)، ص170
أخبرنا أبو طاهر محمد بن علی بن محمد البیع البغدادی، أخبرنا أبو أحمد عبید الله بن محمد بن أحمد بن أبی مسلم الفرضی، حدثنا أبو العباس أحمد بن محمد بن سعید المعروف بابن عقدة الحافظ، حدثنا جعفر بن محمد بن سعید الأحمسی، حدثنا نصر وهو ابن مزاحم، حدثنا الحكم بن مسكین، حدثنا أبو الجارود وابن طارق عن عامر بن واثلة، وأبو ساسان وأبو حمزة عن أبی إسحاق السبیعی عن عامر بن واثلة قال:
كنت مع علی علیه السلام فی البیت یوم الشوری فسمعت علیاً یقول له: لأحتجن علیكم بما لا یستطیع عربیكم ولا عجمیكم یغیر ذلك. ثم قال: أنشدكم بالله أیها النفر جمیعاً،...۱۰
قال: فأنشدكم بالله هل فیكم أحد یقاتل الناكثین، والقاسطین، والمارقین علی لسان النبی ص غیری؟
قالوا: اللهم لا.۱۱
- ابوایوب انصاری / عمار
۱۰) عقاب بن ثعلبه میگوید: ابوایوب انصاری در دوران خلافت عمر برایم نقل کرد که:
رسول الله ص به علی بن ابیطالب ع دستور داد که با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد.
المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج3، ص150؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص472۱۲
حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ أَحْمَدُ بْنُ یعْقُوبَ الثَّقَفِی، ثنا الْحَسَنُ بْنُ عَلِی بْنِ شَبِیبٍ الْمَعْمَرِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ حُمَیدٍ، ثنا سَلَمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، حَدَّثَنِی أَبُو زَیدٍ الْأَحْوَلُ، عَنْ عِقَابِ بْنِ ثَعْلَبَةَ:
حَدَّثَنِی أَبُو أَیوبَ الْأَنْصَارِی، فِی خِلَافَةِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ قَالَ: أَمَرَ رَسُولُ اللهِ ص عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ.
۱۱) از ابوایوب انصاری روایت شده است:
شنیدم که رسول الله ص به علی بن ابیطالب میفرمود: تو با ناکثین و قاسطین و مارقین در راهها و نهروانها [= کنار نهرها] و نخلستانها خواهی جنگید.
ابوایوب میگوید: من گفتم:یا رسول الله! همراه با چه کسی با این اقوام بجنگیم؟
فرمود: همراه با علی بن ابیطالب.
المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج3، ص150
حَدَّثَنَاهُ أَبُو بَكْرِ بْنُ بَالَوَیهِ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ یونُسَ الْقُرَشِی، ثنا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ الْخَطَّابِ، ثنا عَلِی بْنُ غُرَابِ بْنِ أَبِی فَاطِمَةَ، عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ، عَنْ أَبِی أَیوبَ الْأَنْصَارِی رَضِی اللهُ عَنْهُ، قَالَ:
سَمِعْتُ النَّبِی ص یقُولُ لِعَلِی بْنِ أَبِیطَالِبٍ: «تُقَاتِلُ النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ بِالطُّرُقَاتِ، وَالنَّهْرَوَانَاتِ، وَبِالشَّعَفَاتِ».
قَالَ أَبُو أَیوبَ: قُلْتُ یا رَسُولَ اللهِ، مَعَ مَنْ تُقَاتِلُ هَؤُلَاءِ الْأَقْوَامِ؟
قَالَ: «مَعَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ».
ب. مخنف بن سلیم میگوید: [قبل از جنگ نهروان] در صنعای یمن به دیدار ابوایوب انصاری رفتیم و این در حالی بود که اسبان خود را علف میداد.
به او گفتم: ای ابا ایوب! همراه رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) با مشرکان جنگیدی، سپس آمدهای و با مسلمانان میجنگی؟!
ابوایوب در پاسخ گفت: رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به من دستور داده با ناکثان و قاسطان و مارقان نبرد کنم. پس با ناکثین و قاسطین جنگیدم و ان شاء الله با مارقین در نخلستانها، در راهها، در نهروانها [= کنار نهرها] خواهم جنگید؛ در حالی که [هنوز] نمیدانم آنان کیستند؟! [اشاره به اینکه این وعده را از پیامبر ص شنیدهام ولی هنوز مصداقش رخ نداده است.]
المعجم الكبیر للطبرانی، ج4، ص172؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص471۱۳ و473؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص107۱۴
حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ إِسْحَاقَ التُّسْتَرِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ الصَّبَّاحِ الْجَرْجَرَائِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِیرٍ، عَنِ الْحَارِثِ بْنِ حَصِیرَةَ، عَنْ أَبِی صَادِقٍ، عَنْ مِحْنَفِ بْنِ سُلَیمٍ، قَالَ:
أَتَینَا أَبَا أَیوبَ الْأَنْصَارِی وَهُوَ یعْلِفُ خَیلًا لَهُ بصعنبی، فَقُلْنَا عِنْدَهُ، فَقُلْتُ لَهُ: أَبَا أَیوبَ قَاتَلْتُ الْمُشْرِكِینَ مَعَ رَسُولِ اللهِ ص، ثُمَّ جِئْتَ تُقَاتِلُ الْمُسْلِمِینَ؟!
قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ ص أَمَرَنِی بِقِتَالِ ثَلَاثَةٍ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ، فَقَدْ قَاتَلْتُ النَّاكِثِینَ، وَقَاتَلْتُ الْقَاسِطِینَ، وَأَنَا مُقَاتِلٌ إِنْ شَاءَ اللهُ الْمَارِقِینَ بِالشُّعُفَاتِ بِالطُّرُقَاتِ بِالنَّهْرَاواتِ؛ وَمَا أَدْرِی مَا هُمْ؟!
۱۲) از علقمه و اسود نقل شده است:
هنگامی که ابوایوب از صفّین بازمی گشت، به دیدارش رفتیم و گفتیم: ای ابا ایوب! خدای تعالی تو را گرامی داشت که محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به خانهات قدم نهاد و ناقهاش کنار خانه تو به زمین نشست و این همه به سبب موقعیت ویژه تو بود و دیگران از این منزلت بینصیب ماندند. حالا چه شده است که شمشیرت روی شانه خود گذاشتهای و با گویندگان «لا اله الا الله» میجنگی؟!
ابو ایوب در پاسخ به این ضربالمثل متمسّک شد که: «انّ الرائد لا یکذب اهله: راهنمای کاروان به اهل آن دروغ نمیگوید.» سپس ادامه داد: همانا رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به ما دستور داد که همراه با علی ع با سه گروه بجنگیم: با ناکثان و قاسطان و مارقان. با ناکثان که همان اصحاب جمل و طلحه و زبیر بودند نبرد کردیم؛ و با قاسطان هم که اکنون از مبارزه با آنان برگشتیم، یعنی معاویه و عمرو عاص؛ و اما مارقان؛ آنانند که در راهها، در نخلستانها، و در نهروانها [کنار نهرها] هستند؛ و به خدا سوگند که نمیدانم آنان کجایند؛ اما ان شاء الله با آنان نیز مبارزه خواهیم کرد.
ابوایوب ادامه داد: من شنیدم که رسول الله ص به عمار میفرمود:
ای عمار! همانا جماعتی تجاوزگر تو را خواهند کشت در حالی که تو آن موقع همراه حق هستی و حق با توست.
ای عمار! اگر دیدی علی ع به یک وادی رفت و مردم به وادی دیگری رفتند تو با علی ع برو؛ که او هرگز تو را به گمراهی نمیکشاند و هرگز از هدایت بیرونت نبرد.
ای عمار! کسی که شمشیری حمایل کند که با آن علی ع را علیه دشمنش یاری کند خداوند در روز قیامت برایش گردنبندهایی از مروارید حمایل کند؛ و کسی که شمشیری حمایل کند که با آن دشمن علی ع را علیه او یاری کند خداوند در روز قیامت برایش گردنبندهایی از آتش حمایل کند.
گفتیم: فلانی! بس است؛ بس است!
تاریخ بغداد، ج15، ص243؛ تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص472؛ بغیة الطلب فی تاریخ حلب، ج۱، ص۲۹۲
أَخْبَرَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِی بْنِ عَبْدِ اللهِ الْمُقْرِئُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یوسُفَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْمَطِیرِی، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْمُؤَدِّبُ، بِسُرَّ مَنْ رَأَی، قَالَ: حَدَّثَنَا الْمُعَلَّی بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، بِبَغْدَادَ، قَالَ: حَدَّثَنَا شَرِیكٌ، عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ مِهْرَانَ الأَعْمَشُ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ، عَنْ عَلْقَمَةَ وَالأَسْوَدِ، قَالا:
أَتَینَا أَبَا أَیوبَ الأَنْصَارِی عِنْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنْ صِفِّینَ، فَقُلْنَا لَهُ: یا أَبَا أَیوبَ، إِنَّ اللَّهَ أَكْرَمَكَ بِنُزُولِ مُحَمَّدٍ ص وَبِمَجِیءِ نَاقَتِهِ تَفَضُّلا مِنَ اللهِ وَإِكْرَامًا لَكَ، حَتَّی أَنَاخَتْ بِبَابِكَ دُونَ النَّاسِ، ثُمَّ جِئْتَ بِسَیفِكَ عَلَی عَاتِقِكَ تَضْرِبُ بِهِ أَهْلَ لا إِلَهَ إِلا اللهُ؟
فَقَالَ: یا هَذَا، إِنَّ الرَّائِدَ لا یكْذِبُ أَهْلَهُ، وَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ص أَمَرَنَا بِقِتَالِ ثَلاثَةٍ مَعَ عَلِی: بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ، فَأَمَّا النَّاكِثُونَ: فَقَدْ قَاتَلْنَاهُمْ أَهْلَ الْجَمَلِ طَلْحَةَ وَالزُّبَیرَ، وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ: فَهَذَا مُنْصَرَفُنَا مِنْ عِنْدِهِمْ، یعْنِی: مُعَاوِیةَ وَعَمْرًا، وَأَمَّا الْمَارِقُونَ: فَهُمْ أَهْلُ الطَّرْفَاوَاتِ، وَأَهْلُ السُّعَیفَاتِ، وَأَهْلُ النُّخَیلاتِ، وَأَهْلُ النَّهْرَوَانَاتِ، وَاللهُ مَا أَدْرِی أَینَ هُمْ، وَلَكِنْ لا بُدَّ مِنْ قِتَالِهِمْ إِنْ شَاءَ اللهُ.
قَالَ: وَسَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص یقُولُ لِعَمَّارٍ: یا عَمَّارُ، تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ وَأَنْتَ إِذْ ذَاكَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ.
یا عَمَّارَ بْنَ یاسِرٍ، إِنْ رَأَیتَ عَلِیا قَدْ سَلَكَ وَادِیا وَسَلَكَ النَّاسُ وَادِیا غَیرَهُ فَاسْلُكْ مَعَ عَلِی، فَإِنَّهُ لَنْ یدْلِیكَ فِی رَدًی، وَلَنْ یخْرِجَكَ مِنْ هُدًی.
یا عَمَّارُ، مَنْ تَقَلَّدَ سَیفًا أَعَانَ بِهِ عَلِیا عَلَی عَدُوِّهِ قَلَّدَهُ اللهُ یوْمَ الْقِیامَةِ وِشَاحَینِ مِنْ دُرٍّ، وَمَنْ تَقَلَّدَ سَیفًا أَعَانَ بِهِ عَدُوَّ عَلِی عَلَیهِ قَلَّدَهُ اللهُ یوْمَ الْقِیامَةِ وِشَاحَینِ مِنْ نَارٍ.
قُلْنَا: یا هَذَا، حَسْبُكَ رَحِمَكَ اللهُ، حَسْبُكَ رَحِمَكَ اللهُ.
از خود عمار در شمارههای ۱۹ و ۲۰ روایاتی خواهد آمد.
- ابوسعید خدری / عمار
۱۳) از ابوسعید خدری نقل شده است که رسول الله به ما دستور داد تا با ناکثین، قاسطین و مارقین بجنگیم.
سؤال کردیم: ای رسول خدا! به ما دستور دادی که با اینها بجنگیم، در رکاب چه کسی باشیم؟
فرمود: در رکاب علی بن ابیطالب ع باشید، که عمار نیز در رکاب او شهید خواهد شد.
تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص471؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۰۵؛ أسد الغابة، ج4، ص107۱۵
أخبرنا أبو سعد إسماعیل بن أبی صالح وأبو منصور أحمد بن علی بن محمد قالا أنا أحمد بن علی بن عبد الله أنا محمد بن عبد الله الحافظ أنا أبو جعفر محمد بن علی بن دحیم الشیبانی نا الحسن بن الحكم الحبری نا إسماعیل بن أبان نا إسحاق بن إبراهیم الأزدی عن أبی هارون العبدی عن أبی سعید الخدری قال:
أَمَرَنَا رَسُولُ اللهِ ص بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ، فَقُلْنَا: یا رَسُولَ اللهِ ص أَمَرْتَنَا بِقِتَالِ هَؤُلاءِ فَمَعْ مَنْ؟
فَقَالَ: مَعَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ، مَعَهُ یقْتَلُ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ.
- خزیمة ذوالشهادتین
۱۴) از ابن ابیلیلی نقل شده است که من در صفین بودم، مردی را سواره دیدم که صورت خود را با عمامهاش پوشانده بود؛ اما ریشش از زیر عمامه بیرون آمده بود، دیدم که او بشدت میجنگند و از چپ و راست به مردم حمله میکند. گفتم: ای شیخ! از چپ و راست با مردم میجنگی؟
عمامهاش را کنار زد و سپس گفت: از رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) شنیدم که میگفت: در رکاب علی بجنگ و بجنگ. و من خزیمة بن ثابت انصاری هستم.
خطیب بغدادی توضیح میدهد: در میان صاحابه کسی که اسمش خزیمه و اسم پدرش ثابت باشد نداریم مگر ذوالشهادتین.
موضح اوهام الجمع والتفریق (خطیب بغدادی)، ج۱، ص۲۶۵
اَخْبَرَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِی الْجَوْهَرِی، اَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُظَفَّرِ، اَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیمَانَ الْوَاسِطِی، حَدَّثَنَا ابوسَعِیدٍ عَبْدُ الرَّحَمْنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورٍ الْحَارِثِی، حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ حَمَّادٍ الْقَنَّادُ، حَدَّثَنَا اَسْبَاطُ بْنُ نَصْرٍ، عَنِ السُّدِّی، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ ابیلَیلَی، قَالَ:
کُنْتُ بِصِفِّینَ، فَرَاَیتُ رَجُلا رَاکِبًا مُلْتَثِمًا، قَدْ اَخْرَجَ لِحْیتَهُ مِنْ تَحْتِ عِمَامَتِهِ، فَرَاَیتُهُ یقَاتِلُ النَّاسَ قِتَالا شَدِیدًا یمِینًا، وَشِمَالا، فَقُلْتُ: یا شَیخُ، تُقَاتِلُ النَّاسَ یمِینًا، وَشِمَالا؟
فَحَسَرَ عَنْ عِمَامَتِهِ، ثُمّ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) یقُولُ: قَاتِلْ مَعَ عَلِی، وَقَاتِلْ. وَاَنَا خُزَیمَةُ بْنُ ثَابِتٍ الاَنْصَارِی.
قَالَ الْخَطِیبُ: وَلَیسَ فِی الصَّحَابَةِ مَنِ اسْمُهُ خُزَیمَةُ وَاسْمُ أَبِیهِ ثَابِتٌ سِوَی ذِی الشَّهَادَتَینِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ.
- ابن مسعود / أم سلمه
۱۵) الف. از ابن مسعود روایت شده است:
همانا رسول الله ص به جنگیدن با ناکثین و قاسطین و مارقین دستور داد.
المعجم الكبیر للطبرانی، ج10، ص91؛ المسند (للشاشی)، ج1، ص342۱۶؛ العلل الواردة فی الأحادیث النبویة (الدارقطنی)، ج5، ص148۱۷
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هِشَامٍ الْمُسْتَمْلِی، ثنا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ صَالِحٍ، ثنا عَائِذُ بْنُ حَبِیبٍ، ثنا بُكَیرُ بْنُ رَبِیعَةَ، ثنا یزِیدُ بْنُ قَیسٍ، عَنْ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ عَلْقَمَةَ، عَنْ عَبْدِ اللهِ [بن مسعود] قَالَ:
«أَمَرَ رَسُولُ اللهِ ص بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ»
ب. از ابن مسعود روایت شده است:
رسول الله ص به منزل أم سلمه رفت و علی ع به سراغ ایشان رفت. رسول الله ص فرمود:
ای أم سلمه! به خدا سوگند که این کسی است که بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید.
تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص470؛ البدایة والنهایة، ج۷، ص۳۰۵
أخبرنا أبو سعد إسماعیل بن أحمد بن عبد الملك وأبو نصر أحمد بن علی بن محمد قالا أنا أبو بكر بن خلف أنا الحاكم أبو عبد الله نا الإمام أبو بكر أحمد بن إسحاق الفقیه أنا الحسن بن علی نا زكریا بن یحیی الحرار المقرئ نا إسماعیل بن عباد المقرئ نا شریك عن منصور عن إبراهیم عن علقمة عن عبد الله قال:
خرج رسول الله (ص) فأتی منزل أم سلمة فجاء علی فقال رسول الله (ص):
یا أم سلمة هذا والله قاتل القاسطین والناكثین والمارقین بعدی.
۱۶) ابن مسعود روایت کرده است:
یکبار پیامبر اکرم ص از منزل [همسرش] زینب بنت جحش بیرون آمد و به خانه [همسر دیگرش] أم سلمه رفت که آن روز نوبت وی بود که پیامبر به خانهاش برود. اندکی نگذشته بود که علی ع آمد و آهسته در زد. پیامبر ص صدای در را شنید اما أم سلمه متوجه نشد.
رسول الله ص به أم سلمه فرمود: بلند شو و در را باز کن.
وی گفت: یا رسول الله! این چه کسی است که به خاطر قدومش باید در باز شود؟! آیا با همین بازوان برهنه به استقبالش بروم در حالی که دیروز آیهای در کتاب الله نازل شده بود [درباره اینکه زنان پیامبر از پس پرده با مردان سخن بگویند]؟!
رسول الله ص به حالتی که به نظر میرسید عصبانی شده فرمود: اطاعت از رسول الله ص اطاعت از خداست؛ و کسی که رسول الله ص را عصیان کند خدا را عصیان کرده است! همانا پشت در کسی ایستاده که نه سبکسر است و نه بیحیا؛ خدا و رسولش را دوست دارد و تا اهل منزل آماده نباشند پا داخل نگذارد.
أم سلمه میگوید: پس بلند شدم و در حالی که خرامان راه میرفتم میگفتم: به به! خوش به حال کسی که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند.
پس در را باز کردم که وی در را گرفت [با دستش مانع باز شدن کامل در شد] و تا وقتی که دیگر صدایی نشنید و متوجه شد که من در حجابم، اجازه ورود گرفت و سپس وارد شد.
رسول الله ص فرمود: أم سلمه! آیا او را میشناسی؟!
گفتم: بله یا رسول الله! این علی بن ابیطالب است.
فرمود: درست گفتی! او مردی است که دوستم دارم؛ گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است و او حافظ خانه من است؛ بشنو و شهادت بده که او بعد از من با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید و اوست که وصیتهای مرا عمل خواهد کرد؛ پس بشنو و شهادت بده و به خدا سوگند که اوست که سنت مرا احیا میکند. پس بشنو و شهادت بده که اگر بندهای خدا را عبادت کند هزار سال بعد از هزار سال و هزار سال بین رکن و مقام، سپس در حالی که علی بن ابی طالب ع و عترت مرا مبغوض میدارد خداوند را ملاقات کند خداوند او را به صورت در آتش جهنم بیفکند.
تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص470-471
أنبانا أبو بكر محمد بن عبید الله بن نصر بن الزاغونی أنا أبو الحسن بن الحسین بن علی بن أیوب أنا أبو علی الحسن بن أحمد بن إبراهیم بن شاذان أنا أبو بكر أحمد بن كامل بن خلف بن شجرة نا القاسم بن العباس المعسری زكریا بن یحیی الحرار المقرئ نا إسماعیل بن عباد نا شریك عن منصور عن إبراهیم عن علقمة عن عبد الله قال:
خرج رسول الله (ص) من بیت زینب بنت جحش وأتی بیت أم سلمة فكان یومها من رسول الله (ص) فلم یلبث أن جاء علی فدق الباب دقا خفیفا فانتبه النبی (ص) للدق وأنكرته أم سلمة فقال رسول الله (ص): قومی فافتحی له!
قالت: یا رسول الله ص من هذا الذی من خطره ما یفتح له الباب أتلقاه بمعاصمی وقد نزلت فی ایة من كتاب الله بالأمس؟
فقال لها كهیئة المغضب إن طاعة الرسول طاعة الله ومن عصی رسول الله (ص) فقد عصی الله إن بالباب رجلا لیس بعرق ولا علق [لیس بِنَزِقٍ وَ لَا خَرِق] یحب الله ورسوله لم یكن لیدخل حتی ینقط الوطئ.
قال فقمت وأنا أختال فی مشیتی وأنا أقول بخ بخ من ذا الذی یحب الله ورسوله وبحبه الله ورسوله.
ففتحت الباب فأخذ بعضادتی الباب حتی إذا لم یسمع حسا ولا حركة وصرت فی خدری، استأذن فدخل.
فقال رسول الله (ص): یا أم سلمة أتعرفونه؟
قالت نعم یا رسول الله ص هذا علی بن أبی طالب.
قال صدقتت سید أحبه لحمه من لحمی ودمه من دمی وهو عیبة بیتی اسمعی واشهدی وهو قاتل الناكثین والقاسطین والمارقین من بعدی فاسمعی وأشهدی وهو قاضی عداتی فاسمعی واشهدی وهو والله یحیی سنتی فاسمعی واشهدی لو أن عبدا عبد الله ألف عام بعد ألف عام وألف عام بین الركن والمقام ثم لقی الله مبغضا لعلی بن أبی طالب وعترتی أكبه الله علی منخریه یوم القیامة فی نار جهنم.
این واقعه در کتب شیعه در كشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج1، ص91-92۱۸ و بحار الأنوار، ج39، ص267-268 با اندک تفاوتهایی در عبارات آمده است. و شبیه این مضمون را ابن عباس هم روایت کرده که در ادامه خواهد آمد.
- ابن عباس / أم سلمه
۱۷) اعمش از سعید بن جبیر نقل کرده است که:
یکبار ما نزد ابن عباس در کنار زمزم در مکه بودیم که مردی شامی آمد و به ابن عباس گفت که وی در میان کسانی زندگی میکرده که حضرت علی ع را لعن کرده و از او تبری میجویند؛ و برای تحقیق درباره حضرت علی ع آمده و اینکه چرا او با مسلمانان جنگید و خون مسلمانان را بر زمین ریخت؟! ابنعباس در فرازی از گفتگویش با وی گفت:
و به تو خبر میدهم که یکبار رسول الله ص در منزل امسلمه بود که علی ع آمد و میخواست سراغ پیامبر ص برود و خیلی آهسته در زد. پیامبر ص صدای در او را شنید [اما أم سلمه متوجه نشد] و به أم سلمه فرمود: بلند شو و در را باز کن.
وی گفت: یا رسول الله! این چه کسی است که به خاطر قدومش باید من با این زیباییها و زیورهایی که دارم [یعنی بدون حجاب] به استقبالش بروم؟
در حالی که دیروز آیهای در کتاب الله نازل شده بود [درباره اینکه زنان پیامبر از پس پرده با مردان سخن بگویند؛احراب/۵۳]؟!
رسول الله ص فرمود: اطاعت از من اطاعت از خداوند عز و جل است، چنانکه خداوند فرمود: «و کسی که از رسول اطاعت کرد پس قطعا از خداوند اطاعت کرده است» (نساء/۸۰)؛ أم سلمه! بلند شو! همانا پشت در کسی ایستاده که نه سبکسر است و نه بیحیا و نه اهل عجله در کار خویش؛ خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند. أم سلمه! اگر در را بر او باز کنی او تا اهل منزل آماده نباشند پا داخل نگذارد.
و همین طور هم شد. وی تا أم سلمه از پشت در کنار نرفت و حجاب نکرد وارد نشد؛ پس چون احساس کرد که اکنون کسی پشت در نیست به آرامی در را هل داد و وارد شد و به پیامبر ص سلام کرد و ایشان جواب سلام وی را داد و فرمود: أم سلمه! این را میشناسی؟!
گفت: بله یا رسول الله! این علی بن ابیطالب ع است.
رسول الله ص فرمود: درست گفتی! او علی ع است؛ کسی که گوشتش با گوشت من و خونش با خون درآمیخته است و نسبت او به من همچون نسبت هارون ع به موسی ع است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست. أم سلمه! این علی ع آقایی بزرگوار و قبله آمال مسلمانان و امیر مؤمنان است؛ او محل اسرار و علم من و همان دری است که بدان پناه برند؛ او وصیّ من بر اهل بیتم و خوبان امتم است؛ او برادر من در دنیا و آخرت و همراه من در آن جایگاه نورانی رفیع است؛ أم سلمه! شهادت بده که او با ناکثین و قاسطین و مارقین خواهد جنگید.
ابن عباس ادامه داد: و این جنگ او برای رضای خدا بود؛ و در آن صلاح امت و خشم اهل ضلالت است.
المحاسن والمساوئ (بیهقی، م۳۲۰)، ص19؛ سمط النجوم العوالی فی أنباء الأوائل والتوالی، (عصامی، م۱۱۱۱)، ج3، ص۱۰-12
أبو عثمان قاضی الری عن الأعمش عن سعید بن جبیر قال:
كان عبد الله بن عباس بمكة یحدث علی شفیر زمزم ونحن عنده، فلما قضی حدیثه قام إلیه رجل فقال: یا ابن عباس! إنی امرؤ من أهل الشام من أهل حمص، إنهم یتبرأون من علی بن أبی طالب، رضوان الله علیه، ویلعنونه!
فقال ابن عباس:...۱۹؛ وإنی أخبرك أن رسول الله، ص، كان عند أم سلمة بنت أبی أمیة إذ أقبل علی علیه السلام، یرید الدخول علی النبی ص، فنقر نقراً خفیاً. فعرف رسول الله ص نقره، فقال: یا أم سلمة قومی فافتحی الباب.
فقالت: یا رسول الله ص! من هذا الذی یبلغ خطره أن استقبله بمحاسنی ومعاصمی؟
فقال: یا أم سلمة! إن طاعتی طاعة الله جل وعز، قال: «مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ». قومی یا أم سلمة! فإن بالباب رجلاً لیس بالخرق ولا النزق ولا بالعجل فی أمره یحب الله ورسوله ویحبه الله ورسوله، یا أم سلمة! إنه إن تفتحی الباب له فلن یدخل حتی یخفی علیه الوطء.
فلم یدخل حتی غابت عنه وخفی علیه الوطء، فلما لم یحس لها حركة دفع الباب ودخل فسلم علی النبی، ص، فردّ علیه السلام وقال: یا أم سلمة هل تعرفین هذا؟
قالت: نعم هذا علی بن أبی طالب.
فقال رسول الله ص: نعم هذا علی سیط لحمه بلحمی ودمه بدمی وهو منی به منزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی؛ یا أم سلمة، هذا علی سید مبجَّل مؤمَّل المسلمین وأمیر المؤمنین وموضع سرّی وعلمی وبابی الذی أُوِی إلیه، وهو الوصی علی أهل بیتی وعلی الأخیار من أمتی، وهو أخی فی الدنیا والآخرة وهو معی فی السّناء الأعلی، اشهدی یا أم سلمة أن علیاً یقاتل الناكثین والقاسطین والمارقین.
قال ابن عباس: وقتلهم لله رضی وللأمة صلاحٌ ولأهل الضلالة سخط.
روایت اعمش از این واقعه با تفاوتهای مختصری در عبارات و با اسناد مختلف در منابع شیعه نیز آمده است؛ از جمله در: المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب علیه السلام (طبری م۳۲۶)، ص295؛ شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام (ابن حیون م۳6۳)، ج2، ص197-201؛ التحصین لأسرار ما زاد من كتاب الیقین، ص564-566؛ الیقین باختصاص مولانا علی علیه السلام بإمرة المؤمنین (ابن طاووس)، ص331-334۲۰
۱۸) در منابع شیعه از قول امام صادق ع حکایتی از أم سلمه آمده که بسیار به حکایت فوق نزدیک است؛ و احتمال دارد همان باشد. آن حکایت چنین است:
به أم سلمه همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گزارش دادند كه یكی از كسان او اشکالاتی به حضرت علی علیه السّلام میگیرد و در مورد ایشان بیادبی میکند.
أم سلمه او را خواست و گفت: فرزندم! به من گفتهاند كه تو به حضرت علی علیه السّلام اشکال میگیری و به او دشنام میدهی!
گفت: آری مادر جان.
گفت: مادر به عزایت بنشیند! بنشین تا حدیثی را كه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم، برایت بگویم آنگاه هرکار خواستی بکن!
ما زنان پیامبر ص بودیم [پیامبر هر شبانه روز نزد یکی از ما میآمد] و این واقعه مربوط به شب و روزی است که پیامبر ص در خانه من بود. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درحالیكه دستی در دست علی علیه السّلام و دستی بر شانه او داشت، بر من وارد شد و فرمود: أم سلمه! لطفا از اتاق بیرون برو و ما را تنها بگذار. من خارج شدم و آنان آرام به گفتگو پرداختند به طوری که صدای آنان میآمد، اما نمیفهمیدم چه میگویند. نزدیك ظهر بود كه پشت در رفتم و گفتم: ای پیامبر خدا! اجازه میدهی وارد شوم؟
فرمود: نه.
من رنگ از رخسارم پرید که مبادا از من ناراحت شده ویا آیهای درباره من فرود آمده باشد.
پس از اندكی بار دوم اجازه ورود خواستم. باز فرمود: نه.
دلهرهام بیشتر شد و بعد از مدتی برای بار سوم رخصت خواستم.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: أم سلمه! بفرما.
آنگاه كه به درون رفتم و دیدم که علی علیه السّلام روبروی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دو زانو نشسته بود و میگفت: ای پیامبر خدا پدر و مادرم فدایت باد. اگر چنین یا چنان شود، چه دستوری میدهید؟
فرمود: دستور میدهم که صبر کنی!
علی تكرار كرد. پیامبر دوباره فرمود: صبر کن!
دفعه سوم كه علی علیه السّلام تكرار كرد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: ای علی، ای برادرم، هرگاه چنین كنند شمشیر از غلاف درآور و بر شانه گذار و بیپروا پیش رو و ضربه بزن تا اینكه به من برسی در حالی که خون آنان از شمشیرت میچكد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آنگاه رو به من کرد و فرمود: ای أم سلمه چرا چنین گرفته و ناراحتی؟
گفتم: یا رسول الله! چون مرا رد کردید و برگشت دادید.
فرمود: من تو را برنگرداندم بهخاطر اینكه از تو ناراحت بوده باشم؛ که همانا تو در چشم خدا و پیامبرش شایستهای. لیکن زمانی میخواستی وارد شوی که جبرییل سمت راست من بود و علی ع سمت چپ من، و جبرییل از رخدادهای پس از وفات من میگفت و از من میخواست آنها را برای علی ع بازگویم.
ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع برادر من در دنیا و آخرت است.
ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع وزیر من در دنیا و وزیر من در آخرت است.
ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع پرچمدار من در دنیا و حمل کننده پرچم من فردا در روز قیامت است.
ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع وصی و خلیفۀ من پس از من میباشد و بعد از من وعدههایم را عملی نموده و [مخالفین را در روز قیامت] از اطراف حوض دور خواهد كرد.
ای أم سلمه! بشنو و شهادت بده كه این علی بن ابی طالب ع سید مسلمانان و امام متّقین و پیشوای پیشانی سفیدان خوشسیما است، او به هلاکت رساننده ناكثین و قاسطین و مارقین است.
عرض كردم: ای رسول الله ناكثین [بیعتشكنان] چه كسانند؟
فرمود: کسانی كه در مدینه با او بیعت کنند و در بصره بیعت او را بشکنند.
گفتم: قاسطین [ستمگران] كیانند؟
فرمود: معاویه و یاران او از اهل شام.
گفتم: مارقین [از دین خارجشوندگان] چه كسانند؟
فرمود: اصحاب نهروان!
آن شخص به أم سلمه گفت: گرهی را از من گشودی خداوند گره از کارت بگشاید. به خدا سوگند دیگر تا ابد علی ع را دشنام نخواهم داد.
الأمالی( للصدوق)، ص380-381؛ معانی الأخبار، ص204
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الصَّیرَفِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ:
بَلَغَ أُمَّ سَلَمَةَ زَوْجَةَ النَّبِی ص أَنَّ مَوْلًی لَهَا یتَنَقَّصُ [ینْتَقِصُ] عَلِیاً ع وَ یتَنَاوَلُهُ.
فَأَرْسَلَتْ إِلَیهِ فَلَمَّا أَنْ صَارَ إِلَیهَا قَالَتْ لَهُ: یا بُنَی بَلَغَنِی أَنَّكَ تَتَنَقَّصُ [تَنْتَقِصُ] عَلِیاً وَ تَتَنَاوَلُهُ؟
قَالَ لَهَا: نَعَمْ یا أُمَّاهْ!
قَالَتِ: اقْعُدْ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ حَتَّی أُحَدِّثَكَ بِحَدِیثٍ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص ثُمَّ اخْتَرْ لِنَفْسِكَ. إِنَّا كُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ص تِسْعَ نِسْوَةٍ وَ كَانَتْ لَیلَتِی وَ یوْمِی مِنْ رَسُولِ اللهِ ص فَدَخَلَ النَّبِی ص وَ هُوَ مُتَهَلِّلٌ أَصَابِعَهُ فِی أَصَابِعِ عَلِی وَاضِعاً یدَهُ عَلَیهِ فَقَالَ: یا أُمَّ سَلَمَةَ اخْرُجِی مِنَ الْبَیتِ وَ أَخْلِیهِ لَنَا. فَخَرَجْتُ وَ أَقْبَلَا یتَنَاجَیانِ أَسْمَعُ الْكَلَامَ وَ مَا أَدْرِی مَا یقُولَانِ حَتَّی إِذَا قُلْتُ قَدِ انْتَصَفَ النَّهَارُ فَأَتَیتُ الْبَابَ فَقُلْتُ أَدْخُلُ یا رَسُولَ اللهِ؟
قَالَ: لَا!
فَكَبَوْتُ كَبْوَةً شَدِیدَةً مَخَافَةَ أَنْ یكُونَ رَدَّنِی مِنْ سَخْطَةٍ [سَخَطِهِ] أَوْ نَزَلَ فِی شَیءٌ مِنَ السَّمَاءِ. ثُمَّ لَمْ أَلْبَثْ أَنْ أَتَیتُ الْبَابَ الثَّانِیةَ فَقُلْتُ: أَدْخُلُ یا رَسُولَ اللهِ؟
قَالَ: لَا.
فَكَبَوْتُ كَبْوَةً أَشَدَّ مِنَ الْأُولَی. ثُمَّ لَمْ أَلْبَثْ حَتَّی أَتَیتُ الْبَابَ الثَّالِثَةَ فَقُلْتُ: أَدْخُلُ یا رَسُولَ اللهِ؟
فَقَالَ: ادْخُلْ یا أُمَّ سَلَمَةَ!
فَدَخَلْتُ وَ عَلِی ع جَاثٍ بَینَ یدَیهِ وَ هُوَ یقُولُ: فِدَاكَ أَبِی وَ أُمِّی یا رسول الله ص إِذَا كَانَ كَذَا وَ كَذَا فَمَا تَأْمُرُنِی؟ قَالَ: آمُرُكَ بِالصَّبْرِ! ثُمَّ أَعَادَ عَلَیهِ الْقَوْلَ الثَّانِیةَ؛ فَأَمَرَهُ بِالصَّبْرِ! فَأَعَادَ عَلَیهِ الْقَوْلَ الثَّالِثَةَ؛ فَقَالَ لَهُ: یا عَلِی یا أَخِی إِذَا كَانَ ذَاكَ مِنْهُمْ فَسُلَّ سَیفَكَ وَ ضَعْهُ عَلَی عَاتِقِكَ وَ اضْرِبْ بِهِ قُدُماً قُدُماً حَتَّی تَلْقَانِی وَ سَیفُكَ شَاهِرٌ یقْطُرُ مِنْ دِمَائِهِمْ.
ثُمَّ الْتَفَتَ ع إِلَی؛ فَقَالَ لِی: وَ اللهِ مَا هَذِهِ الْكَئَابَةُ یا أُمَّ سَلَمَةَ؟
قُلْتُ: لِلَّذِی كَانَ مِنْ رَدِّكَ لِی یا رَسُولَ اللهِ!
فَقَالَ لِی: وَ اللهِ مَا رَدَدْتُكِ مِنْ مَوْجِدَةٍ وَ إِنَّكِ لَعَلَی خَیرٍ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ لَكِنْ أَتَیتِنِی وَ جَبْرَئِیلُ عَنْ یمِینِی وَ عَلِی عَنْ یسَارِی وَ جَبْرَئِیلُ یخْبِرُنِی بِالْأَحْدَاثِ الَّتِی تَكُونُ مِنْ بَعْدِی وَ أَمَرَنِی أَنْ أُوصِی بِذَلِكِ عَلِیاً.
یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع أَخِی فِی الدُّنْیا وَ أَخِی فِی الْآخِرَةِ.
یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَزِیرِی فِی الدُّنْیا وَ وَزِیرِی فِی الْآخِرَةِ.
یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ حَامِلُ لِوَائِی فِی الدُّنْیا وَ حَامِلُ لِوَائِی غَداً فِی الْقِیامَةِ.
یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَصِیی وَ خَلِیفَتِی مِنْ بَعْدِی وَ قَاضِی عِدَاتِی وَ الذَّائِدُ عَنْ حَوْضِی.
یا أُمَّ سَلَمَةَ اسْمَعِی وَ اشْهَدِی هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیدُ الْمُسْلِمِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ قَاتِلُ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ.
قُلْتُ: یا رسول الله ص مَنِ النَّاكِثُونَ؟
قَالَ: الَّذِینَ یبَایعُونَهُ بِالْمَدِینَةِ وَ ینْكُثُونَ بِالْبَصْرَةِ.
قُلْتُ: مَنِ الْقَاسِطُونَ؟
قَالَ: مُعَاوِیةُ وَ أَصْحَابُهُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ.
قُلْتُ: مَنِ الْمَارِقُونَ؟
قَالَ: أَصْحَابُ النَّهْرَوَانِ.
فَقَالَ مَوْلَی أُمِّ سَلَمَةَ: فَرَّجْتِ عَنِّی فَرَّجَ اللهُ عَنْكِ وَ اللهِ لَا سَبَبْتُ عَلِیاً أَبَداً.
- عمار یاسر
۱۹) هند بن عمرو میگوید: از عمار شنیدم که میگفت:
رسول الله ص به من دستور داد که همراه با علی ع با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگم.
الكنی والأسماء (للدولابی، م۳۱۰)، ج1، ص360
حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِی بْنِ عَفَّانَ قَالَ:، ثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَطِیةَ قَالَ:، ثَنَا أَبُو الْأَرْقَمِ، عَنْ أَبِی الْجَارُودِ، عَنْ أَبِی الرَّبِیعِ الْكِنْدِی، عَنْ هِنْدَ بْنِ عَمْرٍو قَالَ:
سَمِعْتُ عَمَّارًا یقُولُ: «أَمَرَنِی رَسُولُ اللهِ ص أَنْ أُقَاتِلَ مَعَ عَلِی الْنَاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ.»
تذکر: کشته شدن عمار در مبارزه با قاسطین شاخصی برای شناسایی حق و باطل شد و در خصوص این مطلب در قسمت احادیث خاص جنگ صفین احادیث متعددی خواهد آمد (شماره ۲۹ به بعد)
ب.۲. احادیث خاص جنگهای جمل و صفین و نهروان در منابع اهل سنت
تا اینجا به برخی از احادیث نبویای که در کتب اهل سنت به صورت کلی به این سه جنگ امیرالمؤمنین ع اشاره کرده بود ارائه شد. اما جالب این است که در هریک از این سه جنگ، حداقل یک واقعه وجود دارد که در خود منابع اهل سنت، حدیثی نبوی درباره وقوع آن واقعه آمده است که همه آنها تاییدی بر حقانیت امیرالمؤمنین ع در این جنگها، و باطل و منحرف بودن دشمنان ایشان است. با توجه به اینکه ذکر تمامی آن احادیث خارج از مجال این بحث است در اینجا نیز تنها برخی از احادیثی که در کتب اهل سنت آمده و بزرگان اهل سنت بر اساس مبانی خود بر صحیح بودن آن تأکید کردهاند اشاره میشود:
۱) جنگ جمل
آ. پارس کردن سگهای حوأب بر عایشه
جستجوی خود عبارت «کلاب حوأب» در نرمافزار الشامله (نسخه رجب ۱۴۴۳ که مشتمل بر 8073 کتاب از ۳۰۴۹ مؤلف است) ۲۵۹ جواب میآورد. البته احادیثی که بر این معنا دلالت دارد بسیار بیش از این است؛ چنانکه در ادامه مواردی را خواهید دید که لزوما این ترکیب در آنها به کار نرفته؛ اما بوضوح درباره این واقعه است.
۲۱) نعیم بن حماد (متوفی ۲۲۸) این واقعه را از چندین نفر از صحابه بدین صورت روایت کرده است:
الف. عایشه و ابراهیم تیمی جداگانه روایت کردهاند که:
پیامبر ص خطاب به همسرانش فرمود: کدام از شماست که سگان حوأب بر او پارس خواهند کرد؟!
پس چون عایشه [در مسیر جنگ جمل] از منطقه حوأب میگذشت سگان بر او پارس کردند. وی پرسید اینجا کجاست؟ گفتند برکه حوأب است.
گفت: من باید برگردم.
به وی گفتند: ای ام المؤمنین! تو آمدهای بین دو گروه از مردم صلح برقرار کنی! [و وی را از برگشتن منصرف کردند!]
الفتن لنعیم بن حماد، ج1، ص83
حَدَّثَنَا یزِیدُ بْنُ هَارُونَ، عَنِ ابْنِ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ، عَنْ عَائِشَةَ، رَضِی اللَّهُ عَنْهَا، عَنِ النَّبِی ص،
وَالْعَوَّامُ، عَنْ إِبْرَاهِیمَ التَّیمِی، عَنِ النَّبِی ص،
أَنَّهُ قَالَ لِأَزْوَاجِهِ: «أَیتُكُنَّ الَّتِی تَنْبَحُهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ؟»
فَلَمَّا مَرَّتْ عَائِشَةُ نَبَحَتِ الْكِلَابُ، فَسَأَلَتْ عَنْهُ فَقِیلَ لَهَا: هَذَا مَاءُ الْحَوْأَبِ، قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً.
قِیلَ لَهَا: یا أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ، إِنَّمَا تُصْلِحِینَ بَینَ النَّاسِ.
ب. از طاووس یمانی روایت شده است که:
رسول الله ص خطاب به زنانش فرمود: «کدام از شماست که سگان فلان برکه بر او پارس خواهند کرد؟! مبادا آن شخص تو باشی، ای حمیراء!» یعنی عایشه.
الفتن لنعیم بن حماد، ج1، ص84
حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ ابْنِ طَاوُسٍ، عَنْ أَبِیهِ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِنِسَائِهِ:
«أَیتُكُنَّ الَّتِی تَنْبَحُهَا كِلَابُ مَاءِ كَذَا وَكَذَا، إِیاكِ یا حُمَیرَاءُ» یعْنِی عَائِشَةَ.
(سیوطی این حدیث را از همینجا نقل میکند و تأکید میکند که سندش صحیح است؛ ر.ک: جمع الجوامع المعروف بـ «الجامع الكبیر»، ج23، ص728)
ج. از ابن مسعود و حذیفه روایت شده است که در جایی نشسته بودند. زنی سوار بر شتر از مقابل آنان گذشت در حالی که مرتکب خطایی شده بود.
یکی از آنان به دیگری گفت: آیا این همان است [که رسول الله ص فرموده بود]؟
دیگری گفت: خیر. همانا آن که چنین بود دربارهاش علامت واضحی هست؛ و مقصودش عایشه بود.
الفتن لنعیم بن حماد، ج1، ص84
حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنِ ابْنِ عُیینَةَ، عَنْ عَمَّارٍ الدُّهْنِی، عَنْ أَبِی الْهُذَیلِ:
أَنَّ ابْنَ مَسْعُودٍ، وَحُذَیفَةَ، كَانَا جَالِسَینِ، وَمُرَّ بِامْرَأَةٍ عَلَی جَمَلٍ قَدْ أَحْدَثَتْ حَدَثًا.
فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ: لَهِی هِی؟
فَقَالَ الْآخَرُ: «لَا، إِنَّ حَوْلَ تِلْكَ بَارِقَةً»، یعْنُونَ عَائِشَةَ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا.
۲۲) در بسیاری از کتب معتبر اهل سنت واقعه فوق به شرح زیر از قول قیس بن حازم روایت شده و بزرگان حدیثشناس اهل سنت بر صحیح بودن سند این واقعه تأکید کردهاند. واقعه به نقل حاکم نیشابوری چنین است:
الف. قیس بن حازم روایت کرده است: وقتی عایشه در مسیرش به سرزمین بنیعامر رسید سگانی بر او پارس کردند.
او گفت: نام این برکه چیست؟
گفتند: حوأب.
گفت: من باید برگردم.
زبیر گفت؛ الان نه! تو جلو بیفت تا مردم تو را ببینند و خداوند بین مردم [به واسطه تو] صلح برقرار کند!
گفت: من باید برگردم؛ زیرا از رسول الله ص شنیدم که میفرمود: یکی از شما چه روز و حالی خواهد داشت هنگامی که سگان حوأب بر او پارس کنند؟
المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج3، ص129؛ ح4613
حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ یعْقُوبَ الْحَافِظُ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ الْعَبْدِی، ثنا یعْلَی بْنُ عُبَیدٍ، ثنا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ، قَالَ:
لَمَّا بَلَغَتْ عَائِشَةُ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا بَعْضَ دِیارِ بَنِی عَامِرٍ نَبَحَتْ عَلَیهَا الْكِلَابُ، فَقَالَتْ: ای مَاءٍ هَذَا؟
قَالُوا: الْحَوْأَبُ.
قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً.
فَقَالَ الزُّبَیرُ: لَا بَعْدُ، تَقَدَّمِی وَیرَاكِ النَّاسُ، وَیصْلِحُ اللَّهُ ذَاتَ بَینِهِمْ.
قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «كَیفَ بِإِحْدَاكُنَّ إِذْ نَبَحَتْهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ».
این واقعه بدین صورت در منابع زیر نیز آمده است:
- مسند إسحاق بن راهویه (م۲۳۸)، ج3، ص891، ح1569۲۱
- مسند أحمد، ج40، ص299، ح24254۲۲؛ و ج41، ص197، ح24654۲۳ (شعیب أرنؤوط که از سختگیرترین علمای حدیثشناس معاصر در میان اهل سنت است در ذیل این دو حدیث تأکید کرده است که این دو هردو به لحاظ سندی صحیح میباشند.۲۴)
- مسند أبی یعلی، ج8، ص282، ح4868 (بر اساس نسخه تحقیق حسین أسد؛ که وی که حدیثشناس است تأکید کرده که اسناد این حدیث صحیح است.۲۵)
- صحیح ابن حبان، ج6، ص41۲۶
- دلائل النبوة للبیهقی، ج6، ص410 (وی این روایت را با دو سند مختلف آورده است.۲۷)
ب. بلاذری همین واقعه را نقل میکند و ادامه میدهد:
عایشه وقتی متوجه شد آنجا منطقه حوأب است «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» گفت و با قاطعیت تصمیم گرفت برگردد. اما عبدالله بن زبیر نزد او آمد و گفت: دروغ میگوید کسی که گمان میکند اینجا برکه حوأب است؛ و پنجاه نفر از قبیله بنیعامر آورد که شهادت دادند و سوگند خوردند که عبدالله بن زبیر راست میگوید!
أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص224
وَسَارَ طَلْحَةُ وَالزُّبَیرُ وَعَائِشَةُ فِیمَنِ اجْتَمَعَ إِلَیهِمْ مِنَ النَّاسِ فَخَرَجُوا فِی ثَلاثَةِ آلافٍ، مِنْهُمْ مِنْ أهل المدینة ومكة تسعمائة. وَسَمِعَتْ عَائِشَةُ فِی طَرِیقِهَا نُبَاحَ كِلابٍ فَقَالَتْ: مَا یقَالُ لِهَذَا الْمَاءِ الَّذِی نَحْنُ بِهِ؟
قَالُوا: الْحَوْأَبُ.
فَقَالَتْ: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ راجعون ردّونی رُدُّونِی فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُول اللَّهِ ص یقُولُ: وَعِنْدَهُ نِسَاؤُهُ: «أَیتُكُنَّ ینْبَحُهَا كِلابُ الْحَوْأَبِ» وَعَزَمَتْ عَلَی الرُّجُوعِ.
فَأَتَاهَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الزُّبَیرِ فَقَالَ: كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ هَذَا الْمَاءَ الْحَوْأَبُ. وَجَاءَ بِخَمْسِینَ مِنْ بَنِی عَامِرٍ فَشَهِدُوا وَحَلَفُوا عَلَی صِدْقِ عَبْدِ الله.
۲۳) الف. ابن ابی شیبه (م۲۳۵) ابتدا همین واقعه را از قول اسماعیل بن قیس ذکر میکند، با این تفاوت مختصر که بیان میکند که کسانی که میخواستند وی را منصرف کنند طلحه و زبیر بودند.
مصنف ابن أبی شیبة، ج7، ص536، ح37771
أَبُو أُسَامَةَ، قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ، عَنْ قَیسٍ، قَالَ:
لَمَّا بَلَغَتْ عَائِشَةُ بَعْضَ مِیاهِ بَنِی عَامِرٍ لَیلًا نَبَحَتِ الْكِلَابُ عَلَیهَا، فَقَالَتْ: ای مَاءٍ هَذَا؟ قَالُوا: مَاءُ الْحَوْأَبِ، فَوَقَفَتْ. فَقَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً.
فَقَالَ لَهَا طَلْحَةُ، وَالزُّبَیرُ: مَهْلًا رَحِمَكَ اللَّهُ، بَلْ تَقْدُمِینَ فَیرَاكَ الْمُسْلِمُونَ فَیصْلِحُ اللَّهُ ذَاتَ بَینِهِمْ.
قَالَتْ: مَا أَظُنُّنِی إِلَّا رَاجِعَةً، إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَنَا ذَاتَ یوْمٍ: «كَیفَ بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَیهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ».
ب. سپس روایت دیگری از همین اسماعیل نقل میکند که عایشه در هنگام احتضار میگفت:
مرا در کنار زنان پیامبر دفن کنید [کنایه از اینکه در کنار پیامبر ص دفن نکنید]، زیرا من بعد از وی مرتکب خطای بدی شدم.
مصنف ابن أبی شیبة، ج7، ص536، ح3777۲
أَبُو أُسَامَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ، عَنْ قَیسٍ، قَالَ: قَالَتْ عَائِشَةُ لَمَّا حَضَرَتْهَا الْوَفَاةُ:
ادْفِنُونِی مَعَ أَزْوَاجِ النَّبِی عَلَیهِ السَّلَامُ فَإِنِّی كُنْتُ أَحْدَثْتُ بَعْدَهُ حَدَثًا.
ج. برای اینکه مقصود از این جمله وی بهتر معلوم شود خوب است به این نقلی که ابن عبد ربه اندلسی (م۳۲۸) از ابن شیبه دارد (ولی اکنون در متن مصنف ابن ابی شیبه موجود نیست) توجه شود:
وی از ابن ابی شیبه نقل میکند که:
بعد از واقعه جمل، أم أوفی عبادیه بر عایشه وارد شد و پرسید: ای ام المؤمنین! چه میگویی درباره زنی که پسر خردسال خود را به قتل برساند؟
عایشه گفت: جهنم بر او واجب میشود.
گفت: چه میگویی در مورد زنی که بیست هزار تن از پسران بزرگسالش را یکجا به قتل برساند.
عایشه: این دشمن خدا را از اینجا دور کنید!
و عایشه در زمان حکومت معاویه از دنیا رفت در حالی که حدود ۷۰ سال داشت و به او گفتند: آیا تو را در کنار رسول الله ص دفن کنیم؟
گفت: خیر؛ من بعد از او مرتکب خطای بدی شدم؛ پس مرا در کنار خواهرانم در بقیع دفن کنید.
و مقصودش این سخن رسول الله ص به او بود که به او گفته بود: ای حمیراء! گویی میبینم که سگان حوأب بر تو پارس میکنند؛ و تو با علی ع به جنگ برمیخیزی در حالی که تو نسبت به او ظالم هستی.
العقد الفرید، ج5، ص79
أبو بكر بن أبی شیبة قال...
قال: ودخلت أمّ أوفی العبادیة علی عائشة بعد وقعة الجمل فقالت لها: یا أم المؤمنین، ما تقولین فی امرأة قتلت ابنا لها صغیرا؟
قالت: وجبت لها النار!
قالت: فما تقولین فی امرأة قتلت من أولادها الاكابر عشرین ألفا فی صعید واحد؟
قالت: خذوا بید عدوّة الله!
وماتت عائشة فی أیام معاویة وقد قاربت السبعین؛ وقیل لها: تدفنین مع رسول الله ص؟
قالت: لا، إنی أحدثت بعده حدثا، فادفنونی مع أخوّتی بالبقیع.
وقد كان النبی ص قال لها: یا حمیراء، كأنی بك ینبحك كلاب الحوأب، تقاتلین علیا وأنت له ظالمة.
د. ذهبی نیز بعد از اینکه این سخنان عایشه قبل از وفاتش را نقل میکند و تأکید میکند که اینها دلالت بر ندامت کلی وی در این مسأله داشت (قُلْتُ: تَعْنِی بِالحَدَثِ: مَسِیرَهَا یوْمَ الجَمَلِ، فَإِنَّهَا نَدِمَتْ نَدَامَةً كُلِّیةً؛ سیر أعلام النبلاء، ج2، ص193۲۸)، روایت دیگری از ابن ابی عتیق میآورد که:
عایشه به اطرافیانش گفته بود: هرگاه از جایی میگذشتیم که ابن عمر آنجا بود به من اطلاع دهید.
یکبار به وی گفتند ابن عمر آنجاست.
عایشه به او گفت: ای ابوعبدالرحمن، چرا سراغم نیامدی که مرا از رفتن در این مسیر (جنگ جمل) نهی کنی؟!
گفت: دیدم مردی بر تو غلبه کرده بود [= تو کاملا تابع او شده بودی]. و منظورش ابن زبیر بود.
سیر أعلام النبلاء، ج2، ص193 و ج۳، ص۲۱۱؛ تاریخ الإسلام، ج4، ص246 ؛ و ج۵، ص۴۵۷۲۹
رَوَی إِسْمَاعِیلُ بنُ عُلَیةَ، عَنْ أَبِی سُفْیانَ بنِ العَلَاءِ المَازِنِی، عَنِ ابْنِ أَبِی عَتِیقٍ، قَالَ:
قَالَتْ عَائِشَةُ: إِذَا مَرَّ ابْنُ عُمَرَ، فَأَرُوْنِیهِ.
فَلَمَّا مَرَّ بِهَا، قِیلَ لَهَا: هَذَا ابْنُ عُمَرَ.
فَقَالَتْ: یا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ، مَا مَنَعَكَ أَنْ تَنْهَانِی عَنْ مَسِیرِی؟
قَالَ: رَأَیتُ رَجُلاً قَدْ غَلَبَ عَلَیكِ. یعْنِی: ابْنَ الزُّبَیرِ.
این گفتگوی وی با ابن عمر در آثار زیر هم نقل شده است:
الأسامی والكنی (أبو أحمد الحاكم)، ج4، ص144۳۰؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص910۳۱؛ تاریخ دمشق لابن عساكر، ج31، ص110۳۲
- بیهقی نیز بعد از اینکه با دو سند مختلف همان واقعه خبردار شدن عایشه از پارس سگان حوأب را نقل میکند که آدرس سخن وی در شماره ۲۲ گذشت، چند روایت زیر را هم میآورد:
۲۴) از ام سلمه روایت میکند که رسول الله ص یکبار از خروجِ (= شورش مسلحانهی) برخی از همسرانش که همان امالمؤمنینها هستند سخن گفت. عایشه خندید.
رسول الله ص فرمود: ای حمیراء! مبادا او تو باشی.
سپس به علی ع روی کرد و فرمود: اگر کار او به تو افتاد و تو بر او مسلط شدی، با او مدارا کن!
دلائل النبوة (للبیهقی)، ج6، ص411
أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ، حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْجُنَیدُ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ نَصْرٍ، حَدَّثَنَا أَبُو نُعَیمٍ الْفَضْلُ بْنُ دُكَینٍ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الْجَبَّارِ بْنُ الْوَرْدِ، عَنْ عَمَّارٍ الدُّهْنِی، عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِی الْجَعْدِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ:
ذكر النبی ص خُرُوجَ بَعْضِ نِسَائِهِ أُمَّهَاتِ الْمُؤْمِنِینَ؛ فَضَحِكَتْ عَائِشَةُ.
فَقَالَ ص: انْظُرِی یا حُمَیرَاءُ أَنْ لَا تَكُونِی أَنْتَ!
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی عَلِی، فَقَالَ: یا عَلِی! وُلِّیتَ مِنْ أَمْرِهَا شَیئًا فَارْفُقْ بِهَا.
۲۵) حذیفه قبل از خروج عایشه از دنیا رفته است؛ و ابوالطفیل و عمرو بن ضلیع از قول او نقل کردهاند که حدیثی درباره شورش مسلحانه یکی از زنان رسول الله ص نقل میکرد:
ابوالطفیل میگوید: من و عمرو یکبار سراغ حذیفه رفتیم و آن حدیث را گفت و در آن به ما گفت:
اگر به شما بگویم که با مادرتان در سپاهی خواهید جنگید و او آن سپاه را با شمشیر میزند میدانم که باور نخواهید کرد!
دلائل النبوة (للبیهقی)، ج6، ص411
قُلْتُ: وَحُذَیفَةُ بْنُ الْیمَانِ تُوُفِّی قَبْلَ مَسِیرِهَا. وَكَانَ قَدْ أَخْبَرَنَا الطُّفَیلُ وَعَمْرُو بْنُ ضَلِیعٍ بِمَسِیرِ إِحْدَی أُمَّهَاتِ الْمُؤْمِنِینَ فِی كَتِیبَةٍ وَلَا یقُولُهُ إِلَّا عَنْ سَمَاعٍ. أَخْبَرَنَاهُ عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدَانَ، أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عُبَیدٍ، حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَلِی، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ رَجَاءٍ، أَخْبَرَنَا هَمَّامُ بْنُ یحْیی، حَدَّثَنَا قَتَادَةُ، عَنْ أَبِی الطُّفَیلِ، قَالَ:
انْطَلَقْتُ أَنَا وَعَمْرٌو إِلَی حُذَیفَةَ فَذَكَرَ الْحَدِیثَ؛ وَقَالَ فِیهِ: لَوْ حَدَّثْتُكُمْ أَنَّ أُمَّ أَحَدِكُمْ تَغْزُوهُ فِی كَتِیبَةٍ تَضْرِبُهُ بِالسَّیفِ مَا صَدَّقْتُمُونِی.
رَوَاهُ أَیضًا أَبُو الزَّاهِرِیةِ عَنْ حُذَیفَةَ.
۲۶) الف. قیس بن حازم از عایشه نقل کرده است که میگفت:
دلم میخواست عزادارِ ۱۰ تا پسر مثل پسران حارث بن هشام میشدم اما مسیری که [برای رفتن به جنگ جمل] رفتم را نمیرفتم.
ب. و از عروه روایت کرده که عایشه [بعد از این واقعه] میگفت:
دلم میخواست مرده بودم و کاملا به فراموشی سپرده میشدم.
دلائل النبوة (للبیهقی)، ج6، ص411-412
أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ، أَخْبَرَنَا الْحَسَنُ بْنُ یعْقُوبَ الْعَدْلُ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ الْعَبْدِی، حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَوْنٍ، أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِیلُ ابْنُ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ:
وَدِدْتُ أنی ثكلت عَشَرَةً مِثْلَ وَلَدِ الْحَارِثِ بْنِ هِشَامٍ وَأَنِّی لَمْ أَسِرْ مَسِیرِی الَّذِی سِرْتُ.
أَخْبَرَنَا أَبُو طَاهِرٍ الْفَقِیهُ، أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ الْقَطَّانُ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یوسُفَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یوسُفَ، قَالَ: ذَكَرَ سُفْیانُ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ:
لوددت إذا مِتُّ وَكُنْتُ نَسْیا مَنْسِیا.
ج. این ابراز ناراحتی عایشه در بسیاری از منابع اهل سنت با سندهای مختلف از عایشه روایت شده است؛ و اگر به نقلی که ابن ابی شیبه و بلاذری به سند دیگری از او آوردهاند توجه کنیم منظور وی بهتر معلوم میشود:
عایشه میگفت: اینکه مرا از پیمودن مسیر بصره [که به جنگ جمل منتهی شد] بازمیماندم برایم دوستداشتنیتر بود از اینکه از رسول الله ص ۱۰ پسر همچون پسران حارث بن هشام میداشتم.
مصنف ابن أبی شیبة، ج7، ص542، ح37811؛ أنساب الأشراف (للبلاذری م۲۷۹)، ج10، ص183۳۳؛ الأخبار الطوال (دینوری، م۲۸۲) ص147۳۴
یعْلَی بْنُ عُبَیدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی خَالِدٍ، عَنْ عَلِی بْنِ عَمْرٍو الثَّقَفِی، قَالَ: قَالَتْ عَائِشَةُ:
لَأَنْ أَكُونَ جَلَسْتُ [حبست] عَنْ مَسِیرِی كَانَ أَحَبَّ إِلَی مِنْ أَنْ یكُونَ لِی عَشَرَةٌ مِنْ رسول الله ص مِثْلُ وَلَدِ الْحَارِثِ بْنِ هِشَامٍ.
۲۷) از عایشه روایت شده است که: روال رسول الله ص این بود که یک روز در سال تمام همسران وی از صبح تا شب نزد وی جمع میشدند. یکبار که در چنین موقعیتی همه جمع بودیم رسول الله ص فرمود: آن کسی از شما زودتر به من ملحق میشود که دستی بلندتر از بقیه دارد.
ما دستهایمان را اندازه گفتیم که ببینیم دست چه کسی بلندتر است و سوده دستش از همه بلندتر بود. اما وقتی زینب [به عنوان اولین همسر پیامبر پس از وی] از دنیا رفت فهمیدیم مقصود ایشان بلندتر بودن دست، بلند بودن در کار خیر و صدقه بود؛ و زینب عادت داشت که نخ میریسید و خرج جنگهای رسول الله ص میکرد که با آن لباسهایشان را میدوختند و از آن در جنگهایشان استفاده میکردند.
و در همان روز بود که فرمود: چگونه خواهد بود حال و روز یکی از شما وقتی که سگان حوأب براو پارس کنند؟!
المعجم الأوسط (للطبرانی)، ج6، ص233
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی، نا یزِیدُ بْنُ مَوْهَبٍ، ثَنَا یحْیی بْنُ زَكَرِیا بْنِ أَبِی زَائِدَةَ، عَنْ مُجَالِدٍ، عَنِ الشَّعْبِی، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ:
كَانَ یوْمٌ مِنَ السَّنَةِ تَجَمَّعَ فِیهِ نِسَاءُ النَّبِی ص عِنْدَهُ یوْمًا إِلَی اللَّیلِ.
قَالَتْ: وَفِی ذَلِكَ الْیوْمِ قَالَ: «أَسْرَعُكُنَّ لُحُوقًا أَطْوَلُكُنَّ یدًا». قَالَتْ: فَجَعَلْنَا نَتَذَارَعُ بَینَنَا أَینَا أَطْوَلُ یدَینِ، قَالَتْ: فَكَانَتْ سَوْدَةُ أَطْوَلُهُنَّ یدًا، فَلَمَّا تُوُفِّیتْ زَینَبُ عَلِمْنَا أَنَّهَا كَانَتْ أَطْوَلَهُنَّ یدًا فِی الْخَیرِ وَالصَّدَقَةِ، قَالَتْ: وَكَانَتْ زَینَبُ تَغْزِلُ الْغَزْلَ، وَتُعْطِیهِ سَرَایا النَّبِی ص یخِیطُونَ بِهِ، وَیسْتَعِینُونُ بِهِ فِی مَغَازِیهِمْ.
قَالَتْ: وَفِی ذَلِكَ الْیوْمِ قَالَ: «كَیفَ بِإِحْدَاكُنَّ تَنْبَحُ عَلَیهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ.
۲۸) ابن اثیر این واقعه را از زبان صاحب شتری که جنگ جمل بر محور آن شتر بود چنین روایت کرده است:
عُرَنِی روایت کرده است: من سوار بر شترم در مسیری بودم که سوارهای سراغم آمد و گفت: شترت را میفروشی؟
گفتم: بله.
گفت: چند؟
گفتم: هزار درهم.
گفت: تو دیوانهای؟
گفتم: چرا؟ این شتری است که با آن کسی را دنبال نکردم مگر اینکه به او رسیدم؛ و کسی مرا دنبال نکرد مگر اینکه وی را جا گذاشتم.
گفت: میدانی این را برای چه کسی میخواهیم؟ برای ام المؤمنین عایشه!
گفتم: پس بدون پول آن را بردار.
گفت: نه همراه ما به کاروان بیا و آنجا شتری همراه با پولت به تو میدهیم.
همراه او رفتم؛ یک شتر مَهرهای* همراه با چهارصد یا ششصد درهم به من دادند و گفتند: ای برادر عُرَنِیهای! آیا میتوانی راهنمای مسیر ما باشی؟!
گفتم: من از بهترین راهنماها هستم.
گفتند: پس راه بیفت.
پس با آنها به راه افتادم و از هیچ وادیای نمیگذشتیم مگر اینکه دربارهاش از من میپرسیدند؛ تا اینکه در حوأب اطراق کردیم که آنجا یک برکه است و سگان بر ما پارس کردند. گفتند: این چه برکهای است؟
گفتم: این برکه حوأب است.
بناگاه عایشه با صدای بلند شیون سر داد که انا لله و انا الیه راجعون؛ همانا آن منم! خودم از رسول الله ص شنیدم در حالی که همه همسرانش نزد او بودند که فرمود: نمیدانم کدامتان است که سگان حوأب بر او پارس خواهند کرد؟!
پس به بازوی شتر زد و آن را خواباند و گفت: مرا برگردانید؛ به خدا سوگند من آن کسی هستم که به برکه حوأب مربوط میشود. پس یک شبانه روز آنجا زمینگیر شدند و عبدالله بن زبیر مرتب به او میگفت: دروغ گفتند؛ اما او زیر بار نمیرفت و میگفت: نجاتم دهید! نجاتم دهید!.
* نَاقَةً مَهْرِیةً؛ یعنی شتر مادهای منسوب به شهر مهره یا قبلیه مهرة بن حیدان. به نقل از لغتنامه دهخدا.
الكامل فی التاریخ، ج2، ص573
قَالَ الْعُرَنِی: بَینَمَا أَنَا أَسِیرُ عَلَی جَمَلٍ إِذْ عَرَضَ لِی رَاكِبٌ فَقَالَ: أَتَبِیعُ جَمَلَكَ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: بِكَمْ؟ قُلْتُ: بِأَلْفِ دِرْهَمٍ. قَالَ: أَمْجَنُونٌ أَنْتَ؟ قُلْتُ: وَلِمَ؟ وَاللَّهِ مَا طَلَبْتُ عَلَیهِ أَحَدًا إِلَّا أَدْرَكْتُهُ، وَلَا طَلَبَنِی وَأَنَا عَلَیهِ أَحَدٌ إِلَّا فُتُّهُ. قَالَ: لَوْ تَعْلَمُ لِمَنْ نُرِیدُهُ! إِنَّمَا نُرِیدُهُ لِأُمِّ الْمُؤْمِنِینَ عَائِشَةَ! فَقُلْتُ: خُذْهُ بِغَیرِ ثَمَنٍ. قَالَ: بَلْ تَرْجِعُ مَعَنَا إِلَی الرَّحْلِ فَنُعْطِیكَ نَاقَةً وَدَرَاهِمَ. قَالَ: فَرَجَعْتُ مَعَهُ فَأَعْطَوْنِی نَاقَةً مَهْرِیةً وَأَرْبَعَمِائَةِ دِرْهَمٍ أَوْ سِتَّمِائَةٍ، وَقَالُوا لِی: یا أَخَا عُرَینَةَ هَلْ لَكَ دِلَالَةٌ بِالطَّرِیقِ؟ قُلْتُ: أَنَا مِنْ أَدِلِّ النَّاسِ. قَالُوا: فَسِرْ مَعَنَا.
فَسِرْتُ مَعَهُمْ فَلَا أَمُرُّ عَلَی وَادٍ إِلَّا سَأَلُونِی عَنْهُ، حَتَّی طَرَقْنَا الْحَوْأَبَ، وَهُوَ مَاءٌ، فَنَبَحَتْنَا كِلَابُهُ، فَقَالُوا: ای مَاءٍ هَذَا؟ فَقُلْتُ: هَذَا مَاءُ الْحَوْأَبِ. فَصَرَخَتْ عَائِشَةُ بِأَعْلَی صَوْتِهَا وَقَالَتْ: إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ، إِنِّی لَهِیهْ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ وَعِنْدَهُ نِسَاؤُهُ: «لَیتَ شِعْرِی أَیتُكُنَّ تَنْبَحُهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ!»
ثُمَّ ضَرَبَتْ عَضُدَ بَعِیرِهَا فَأَنَاخَتْهُ وَقَالَتْ: رُدُّونِی، أَنَا وَاللَّهِ صَاحِبَةُ مَاءِ الْحَوْأَبِ.
فَأَنَاخُوا حَوْلَهَا یوْمًا وَلَیلَةً، فَقَالَ لَهَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الزُّبَیرِ: إِنَّهُ كَذِبَ، وَلَمْ یزَلْ بِهَا وَهِی تَمْتَنِعُ؛ فَقَالَ لَهَا: النَّجَاءَ النَّجَاءَ!
تکمله:
با توجه به اینکه واقعه پارس کردن سگان حوأب بر عایشه در مسیر جنگ جمل، مایه طعنی بر عایشه است، برخی از بزرگان اهل سنت از قدیم و جدید سعی کردهاند در اسناد این واقعه مناقشه کنند؛ اما البانی، یکی از حدیثشناسان معاصر و معروف در میان اهل سنت، کتابی دارد به نام «سلسلة الأحادیث الصحیحة و شیء من فقهها و فوائدها». وی در این کتاب حدود ۱۰ صفحه (ج1، ص846-855) درباره اعتبار حدیث نبوی «أیتكن تنبح علیها كلاب الحوأب: کدام یک از شما زنان است که سگان حوأب بر او پارس میکنند» بحث کرده و بعد از اینکه سخنان برخی از بزرگترین حدیثشناسان اهل سنت (ابن حبان، حاکم، ذهبی، ابن کثیر و ابن حجر) در صحیح بودن اسناد این حدیث را نقل میکند با استدلالهای متعدد رجالی اشکالات کسانی را که خواستهاند این حدیث را ضعیف بشمرند با قاطعیت پاسخ میدهد و از اینکه مناقشات آنها چقدر ضعیف است ابراز تعجب میکند.۳۵
ب. پیشبینی درباره زبیر که منجر به انصراف وی از جنگ شد
پیشبینیهای پیامبر ص در مورد جنگ جمل در منابع اهل سنت منحصر به این واقعه که مربوط به عایشه است نمیشود؛ بلکه حضرت خطاب به زبیر هم پیشبینیای کرد؛ که همان پیشبینی را حضرت علی ع قبل از شروع جنگ به زبیر یادآوری کرد که موجب شد زبیر از جنگ کنار بکشد. در اینجا برخی از روایات مذکور در کتب اهل سنت در این باب تقدیم میشود:
۲۹) حاکم نیشابوری با ۵ سند مختلف (از برخی از تابعین همچون ابوالحرب بن ابیالاسود دوئلی و اسماعیل بن حازم و ابوجروة مازنی) روایت کرده است که:
حضرت علی ع پیش از جنگ جمل به زبیر فرمود: آیا به یاد میآوری روزی که من و تو در زیر سایبان جماعتی از انصار بودیم و رسول الله ص به تو فرمود: آیا علی ع را دوست داری؟
گفتی: و چرا دوست نداشته باشم؟
فرمود: اما بدان که تو روزی بر او خروج [قیام مسلحانه] میکنی در حالی که تو ظالم هستی؟!
زبیر گفت: بله؛ ولی فراموش کرده بودم.
(و بر طبق اغلب نقلها بعد از این دیدار وی از ادامه جنگ با امیرالمؤمنین ع منصرف شد. البته در برخی از نقلها آمده که پسرش وی را دوباره منصرف کرد اما به محض اینکه جنگ شروع شد وی کنار کشید.)
حاکم نیشابوری سپس تصریح میکند که تعداد راویانی که این واقعه را نقل کردهاند بسیار بیش از این است که ما آوردیم.
المستدرك علی الصحیحین للحاكم، ج3، ص412-414؛ ح5573۳۶ و 5574 و 5575۳۷ و 5576۳۸ و 5577۳۹
5574 - أَخْبَرَنِی أَبُو الْحُسَینِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ تَمِیمٍ الْقَنْطَرِی، بِبَغْدَادَ، ثَنَا أَبُو قِلَابَةَ عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ مُحَمَّدِ الرَّقَاشِی، ثَنَا أَبُو عَاصِمٍ، ثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ الرَّقَاشِی، عَنْ جَدِّهِ عَبْدِ الْمَلِكِ، عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ أَبِی الْأَسْوَدِ الدِّیلِی، قَالَ:
شَهِدْتُ الزُّبَیرَ خَرَجَ یرِیدُ عَلِیا، فَقَالَ لَهُ عَلِی أَنْشُدُكَ اللَّهَ: هَلْ سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «تُقَاتِلُهُ وَأَنْتَ لَهُ ظَالِمٌ»؟
فَقَالَ: لَمْ أَذْكُرْ، ثُمَّ مَضَی الزُّبَیرُ مُنْصَرِفًا.
«هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ»، عَنْ أَبِی حَرْبِ بْنِ أَبِی الْأَسْوَدِ فَقَدْ رَوَی عَنْهُ یزِیدُ بْنُ صُهَیبٍ الْفَقِیرُ وَفَضَلُ بْنُ فَضَالَةَ فِی إِسْنَادٍ وَاحِدٍ. [التعلیق - من تلخیص الذهبی] صحیح
همین واقعه علاوه بر اینکه:
از همین افراد در کتب مهمی همچون سیر أعلام النبلاء ذهبی (ج1، ص59۴۰) و دلائل النبوة بیهقی (ج6، ص415۴۱) و البدایة والنهایة ابن کثیر (ج9، ص191۴۲ و ج10، ص458-460۴۳) روایت شده،
همچنین از قتاده و زهری (در شمارههای بعد)، و نیز
در مصنف ابن أبی شیبة (ج21، ص510، ح40631۴۴) از مردی از بنیحیه، و
در مصنف ابن أبی شیبة (ج21، ص511، ح40632۴۵) و سیر أعلام النبلاء (ج1، ص58۴۶) و تاریخ الإسلام ذهبی (ج3، ص489۴۷) از اسود بن قیس، و نیز
در کتب تفسیری مهم اهل سنت همچون تفسیر زمخشری (الكشاف، ج2، ص212۴۸) و فخر رازی (مفاتیح الغیب، ج15، ص474۴۹) روایت شده است.
البته نقلی که در مستدرک، و دلائل النبوه، و البدایة والنهایة، از قول ابوجروة مازنی آمده بسیار طولانیتر و بسیار شبیه نقلی است که در شماره ۳1 از قول قتاده خواهد آمد.۵۰
- قتاده از تابعینی است که از قول او، واقعه اتمام حجت حضرت علی ع بر زبیر با استناد به حدیث نبوی، هم به صورت مختصر و هم مفصل روایت شده است. برخی از نقلهایی که از او شده مختصر و مشابه نقل فوق است (مثلا در الجامع لمعمر بن راشد، ج11، ص241۵۱ و مصنف عبد الرزاق، ج10، ص279۵۲؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص251، ح۳۱۳۵۳؛ دلائل النبوة للبیهقی، ج6، ص414۵۴ و البدایة والنهایة، ج9، ص190۵۵). در اینجا به برخی دیگر از نقلهای از وی که اندکی تفصیلیتر است بر اساس قدیمیترین کتب اهل سنت اشاره میکنیم:
۳۰) الف. از قتاده روایت شده است که: هنگامی که [پیش از شروع جنگ جمل] علی ع و طلحه و زیبر به هم رسیدند، علی ع به طلحه گفت: زن خودت را در پردهاش نگه داشتهای و زن رسول الله ص را آوردهای که با آن بجنگی؟! وای بر تو! آیا با من بیعت نکردی؟!
طلحه گفت: در حالی با تو بیعت کردم که شمشیر روی گردنم بود!۵۶
سپس علی ع به زبیر گفت: زبیر! نزدیکتر بیا! پس بهقدری به هم نزدیک شدند که گردن اسبهایشان به هم میرسید و فرمود: وای بر تو ای زبیر! آیا نشنیدی که رسول الله ص به من میفرمود: اما بدان که این پسرعمهات بر تو ستم میکند و در حالی که ظالم است قصد جنگ با تو میکند؟
زبیر گفت: بله؛ به خدا راست گفتی. پس از لشکر به سمت مدینه بیرون آمد و در وادی السباع به دست ابن جرموز کشته شد.
أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص251، ح313
حَدَّثَنِی بَكْرُ بْنُ الْهَیثَمِ، عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ: عَنْ قَتَادَةَ قَالَ:...۵۷ فَلَمَّا تَوَاقَفُوا قَالَ عَلِی لِطَلْحَةَ: خَبَّأْتَ عِرْسَكَ فِی خِدْرِهَا وَجِئْتَ بِعِرْسِ رَسُولِ اللَّهِ ص تُقَاتِلُ بِهَا، وَیحَكَ أَمَا بَایعْتَنِی؟
قَالَ: بَایعْتُكَ والسیف علی عنقی.
ثم قال (علی للزبیر): یا زبیر قف بنا حجرة فَتَوَاقَفَا حَتَّی اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ فَرَسَیهِمَا. فَقَالَ: وَیحَكَ یا زُبَیرُ أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ لِی: أَمَا إِنَّ ابْنَ عَمَّتِكَ هَذَا سَیبْغِی عَلَیكَ وَیرِیدُ قِتَالَكَ ظَالِمًا؟
قَالَ: اللَّهُمَّ بَلَی. فَخَرَجَ مِنَ الْعَسْكَرِ مُتَوَجِّهًا إِلَی الْمَدِینَةِ فَقَتَلَهُ ابْنُ جُرْمُوزٍ بِوَادِی السباع.
بلاذری شبیه همین مطلب را با اندک تفاوتی در عبارات، علاوه بر قتاده، از ابوالعلاء ضبی (همان ص252 ح314) نیز نقل میکند.۵۸
ب. وی در نقل دیگری از قتاده نیز همین مطالب را عینا نقل میکند و سپس درباره چرایی کشتن وی این توضیح را از قول وی اضافه میکند که:
وقتی زبیر از صحنه جنگ دور شد و به منطقه سفوان رسید مردی از مجاشع را دید به نام نعر بن زمام و به او گفت: مرا پناه بده! وی گفت: ای حواری رسول الله ص تو در پناه منی.
اما احنف گفت: عجب از زبیر! بین دو لشکر از مسلمانان جنگ راه انداخت و سپس جان خود را نجات داد و الان میخواهد سراغ خانوادهاش برود!
اینجا بود که ابن جرموز و اصحابش وی را تعقیب کردند و وی مرتب میگفت: مبادا از دستتان بگریزد. تا اینکه راه را بر او بستند و او را کشتند. ابن جرموز سر وی را نزد علی ع برد ولی ایشان دستور داد که همراه بدنش در همان وادی السباع دفن شود.
أنساب الأشراف، ج2، ص258، ح322
وحدثنی بَكْرُ بْنُ الْهَیثَمِ، حَدَّثَنَا أَبُو حَكِیمٍ الصَّنْعَانِی، عَنْ مَعْمَرٍ عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: لَمَّا اقْتَتَلُوا یوْمَ الْجَمَلِ كَانَتِ الدَّبْرَةُ عَلَی أَصْحَابِ الْجَمَلِ، فَأَفْضَی عَلِی إِلَی النَّاحِیةِ الَّتِی فِیهَا الزُّبَیرُ، فلما واجهه قال له: یا أبا عبد الله أتقاتلنی بعد بیعتی، و (بعد) ما سَمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فی قتالك لی ظالما؟
فاستحیا (الزبیر) وَانْسَلَّ عَلَی فَرَسِهِ مُنْصَرِفًا إِلَی الْمَدِینَةِ.
فَلَمَّا صَارَ بِسَفَوَانَ، لَقِیهُ رَجُلٌ مِنْ مُجَاشِعٍ یقَالُ لَهُ: النعرُ بْنُ زمامٍ فَقَالَ لَهُ: أَجِرْنِی. قَالَ النعرُ: أَنْتَ فِی جِوَارِی یا حَوَارِی رَسُولِ الله.
فقال الأحنف: وا عجبا الزُّبَیر لَفَّ بَینَ غَارَینِ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ثُمَّ قَدْ نَجَا بِنَفْسِهِ وَهُوَ الآنَ یرِیدُ أَهْلَهُ.
فَأَتْبَعَهُ ابْنُ جُرْمُوزٍ وَأَصْحَابُهُ وَهُوَ یقُولُ: أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ أَنْ یفُوتَكُمْ. فَشَدُّوا عَلَیهِ فَقَتَلُوهُ، وَأَتَی ابْنُ جُرْمُوزٍ عَلِیا بِرَأْسِهِ فَأَمَرَ أَنْ یدْفَنَ مع جسده بوادی السباع.
۳۱) طبری روایت قتاده از احتجاج امیرالمؤمنین ع با طلحه و زبیر را با طول و تفصیل بیشتری آورده است:
علی ع در محلی قرار گرفت و میخواست با طلحه و زبیر و عایشه دیدار کند و آنان نیز دنبال فرصتی بودند که با علی ع دیدار کنند؛ پس روز پنج شنبه نیمه جمادی الآخر سال ۳۶ در کنار قصر عبیدالله بن زیاد به هم رسیدند.
وقتی دو لشکر به هم نزدیک شدند زبیر به صورت مسلح و سوار بر اسب از لشکر بیرون آمد. به علی ع گفتند: این زبیر است. علی ع فرمود: از میان این دو نفر [= طلحه و زبیر] وی سزاوارتر است به اینکه خدا را به یادش آورم و او هم متذکر شود؛ اما طلحه هم بیرون آمد.
پس علی ع به سوی آن دو راه افتاد و بهقدری به آنان نزدیک شد که گردن اسبهایشان به هم میرسید. علی ع فرمود: شما دو نفر را چه میشود که سلاح و لشکر پیاده و سواره آماده کردهاید؟! اگر این آماده کردنتان از باب عذر و بهانهای است که نزد خدا دارید پس تقوای همان خدا را در پیش گیرید و همچون آن زنی نباشید «که نخ خود را پس از ریسیدن و محكم بافتن، از هم میگسست» (نحل/۹۲). آیا من برادر دینی شما نبودم؟! شما ریختن خون مرا حلال میشمرید در حالی که من ریختن خونتان را حرام میدانم! آیا گناهی از من سر زده است که ریختن خونم حلال شده؟!
طلحه گفت: تو مردم را علیه عثمان شوراندی!
علی ع در پاسخ این آیه را تلاوت کردند: «آن روز خدا جزای شایسته آنان را به طور كامل میدهد و خواهند دانست كه خدا همان حقیقت آشكار است.» (نور/25). سپس فرمودند: ای طلحه! خون عثمان را از من طلب میکنی؟! خداوند قاتلان عثمان را لعنت کند!
ای زبیر! آیا به یاد میآوری که روزی همراه با رسول الله ص از محله بنی غنم میگذشتید و نگاه ایشان به من افتاد و لبخندی به من زد و من هم لبخندی به ایشان زدم و تو گفتی: پسر ابوطالب از غرور و تکبرش دست برنمیدارد؛ و ایشان فرمود: این طور نگو! در او غرور و تکبری نیست؛ ولی بدان که تو با او خواهی جنگید در حالی که تو نسبت به او ظالم هستی.
زبیر گفت: به خدا سوگند راست میگویی! و اگر یادم بود اصلا وارد این مسیر نمیشدم؛ به خدا سوگند که با تو نخواهم جنگید.
پس علی ع به میان اصحابش برگشت و فرمود: اما زبیر در پیشگاه خداوند با من عهد کرد که با شما نجنگد.
و زبیر هم نزد عایشه برگشت و گفت: تاکنون در هیچ جایگاهی قرار نگرفتم که واقعا تکلیف خودم را درست شناخته باشم غیر از این بار که اینجا آمدم.
عایشه گفت: اکنون چه میکنی؟
گفت: میخواهم آنان را رها کنم و بروم.
پسرش عبدالله گفت: بین این دو لشکر نزاع راه انداختهای و وقتی که شمشیرهایشان را برای همدیگر تیز کردهاند میخواهی رهایشان کنی و بروی! نه این طور نیست؛ بلکه پرچمهای علی بن ابیطالب را دیدی و فهمیدی که جوانانی جان برکف آنها را بلند کردهاند و مرگ در پیش روست!
گفت: اما من سوگند یاد کردهام که با او نجنگم و گفتگویی که بینشان رد و بدل شده بود را بازگو کرد.
عبدالله بن زبیر گفت: مشکل سوگند خوردن با کفاره دادن حل میشود؛ کفاره سوگندت را بده و وارد میدان جنگ شو.
پس وی غلامش را که مکحول نام داشت خواند و وی را [به عنوان کفاره] آزاد کرد.
اینجا بود که عبدالرحمن بن سلیمان تیمی چنین سرود:
همچون امروز ندیدم برادری از برادران که کاری از این عجیبتر انجام دهد؛ کفاره برای سوگندش میدهد تا به معصیت خداوند اقدام کند!
و یکی از شعرای آنان هم چنین پاسخش را داد:
مکحول را برای صیانت از دین خود آزاد کرد؛ و این کفارهای بود در قبال سوگندی که خورده بود؛ چرا که آثار بد پیمانشکنی [= پیمان شکنی با طلحه و عایشه] داشت بر رخسارش آشکار میشد!
تاریخ الطبری، ج4، ص501-502
حدثنا عُمَرُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ الْهُذَلِی، عَنْ قَتَادَةَ، قَالَ: سَارَ عَلِی مِنَ الزَّاوِیةِ یرِیدُ طَلْحَةَ وَالزُّبَیرَ وَعَائِشَةَ، وَسَارُوا مِنَ الْفُرْضَةِ یرِیدُونَ عَلِیا، فَالْتَقَوْا عِنْدَ مَوْضِعِ قَصْرِ عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ زِیادٍ فِی النِّصْفِ مِنْ جُمَادَی الآخِرَةِ سَنَةَ سِتٍّ وَثَلاثِینَ یوْمَ الْخَمِیسِ.
فَلَمَّا تَرَاءَی الْجَمْعَانِ خَرَجَ الزُّبَیرُ عَلَی فَرَسٍ عَلَیهِ سِلاحٌ، فَقِیلَ لِعَلِی: هَذَا الزُّبَیرُ، قَالَ: أَمَا إِنَّهُ أَحْرَی الرَّجُلَینِ إِنْ ذُكِّرَ بِاللَّهِ أَنْ یذْكُرَهُ، وَخَرَجَ طَلْحَةُ.
فَخَرَجَ إِلَیهِمَا عَلِی، فَدَنَا مِنْهُمَا حَتَّی اخْتَلَفَتْ أَعْنَاقُ دَوَابِّهِمْ، فَقَالَ عَلِی: لَعَمْرِی لَقَدْ أَعْدَدْتُمَا سِلاحًا وَخَیلا وَرِجَالا، إِنْ كُنْتُمَا أَعْدَدْتُمَا عِنْدَ اللَّهِ عُذْرًا فَاتَّقِیا اللَّهَ سُبْحَانَهُ، وَلا تَكُونَا «كَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً» أَلَمْ أَكُنْ أَخَاكُمَا فِی دِینِكُمَا، تُحَرِّمَانِ دَمِی وَأُحَرِّمُ دَمَاءَكُمَا! فَهَلْ مِنْ حَدَثٍ أَحَلَّ لَكُمَا دَمِی؟
قَالَ طَلْحَةُ: أَلَّبْتَ النَّاسَ عَلَی عُثْمَانَ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ!
قَالَ عَلِی: «یوْمَئِذٍ یوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ»، یا طَلْحَةُ، تَطْلَبُ بِدَمِ عُثْمَانَ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ! فَلَعَنَ اللَّهُ قَتَلَةَ عُثْمَانَ. یا زُبَیرُ، أَتَذْكُرُ یوْمَ مَرَرْتَ مع رسول الله ص فِی بَنِی غَنْمٍ، فَنَظَرَ إِلَی فَضَحِكَ وَضَحِكْتُ إِلَیهِ، فَقُلْت: لا یدَعُ ابْنُ أَبِی طَالِبٍ زهوه، فقال لك رسول الله ص: صَهْ، إِنَّهُ لَیسَ بِهِ زَهْوٌ، وَلَتُقَاتِلَنَّهُ وَأَنْتَ لَهُ ظَالِمٌ؟]
فَقَالَ: اللَّهُمَّ نَعَمْ، وَلَوْ ذَكَرْتُ مَا سِرْتُ مَسِیرِی هَذَا، وَاللَّهِ لا أُقَاتِلُكَ أَبَدًا.
فَانْصَرَفَ عَلِی إِلَی أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: أَمَّا الزُّبَیرُ فَقَدْ أَعْطَی اللَّهَ عَهْدًا أَلا یقَاتِلَكُمْ، وَرَجَعَ الزُّبَیرُ إِلَی عَائِشَةَ فَقَالَ لَهَا: مَا كُنْتُ فِی مَوْطِنٍ مُنْذُ عَقِلْتُ إِلا وَأَنَا أَعْرِفُ فِیهِ أَمْرِی غَیرَ مَوْطِنِی هَذَا، قَالَتْ: فَمَا تُرِیدُ أَنْ تَصْنَعَ؟
قَالَ: أُرِیدُ أَنْ أَدَعَهُمْ وَأَذْهَبُ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ عَبْدُ اللَّهِ: جَمَعْتَ بَینَ هَذَینِ الْغَارَینِ، حَتَّی إِذَا حَدَّدَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ أَرَدْتَ أَنْ تَتْرُكَهُمْ وَتَذْهَبَ! أَحْسَسْتَ رَایاتِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ، وَعَلِمْتَ أَنَّهَا تَحْمِلُهَا فِتْیةٌ أَنْجَادٌ، قَالَ: إِنِّی قَدْ حَلِفْتُ أَلا أُقَاتِلَهُ، وَأَحْفَظُهُ مَا قَالَ لَهُ، فَقَالَ: كَفِّرْ عَنْ یمِینِكَ، وَقَاتِلْهُ، فَدَعَا بِغُلامٍ لَهُ یقَالُ لَهُ مَكْحُولٌ، فَأَعْتَقَهُ.
فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ سُلَیمَانَ التَّیمِی:
لَمْ أَرَ كَالْیوْمِ أَخَا إِخْوَانِ … أَعْجَبُ مِنْ مُكَفِّرِ الأَیمَانِ... بِالْعِتْقِ فِی مَعْصِیةِ الرَّحْمَنِ.
وَقَالَ رَجُلٌ مِنْ شُعَرَائِهِمْ:
یعْتِقُ مَكْحُولا لِصَوْنِ دِینِهِ … كَفَّارَةً لِلَّهِ عَنْ یمِینِهِ... وَالنَّكْثُ قَدْ لاحَ عَلَی جَبِینِهِ.
گزارش این واقعه با تفصیلی بسیار شبیه مطالب فوق، علاوه بر قتاده، از قول ابوجروة مازنی در المستدرك علی الصحیحین للحاكم (ج3، ص413؛ ح5575۵۹) و دلائل النبوة بیهقی (ج6، ص414-415۶۰) و البدایة والنهایة ابن کثیر (ج9، ص190۶۱ و ج10، ص457۶۲) نیز روایت شده است.
۳۲) از دیگر تابعینی که این واقعه را در منابع اهل سنت روایت کرده، زهری است:
الف. بلاذری واقعه را از قول وی چنین نقل میکند:
هنگامی که علی ع و اصحاب جمل در مقابل هم ایستادند علی ع با اسب از لشکر خود بیرون آمد و زبیر را صدا کرد.
پس این دو به هم رسیدند و علی فرمود: چه چیزی تو را اینجا آورد؟
گفت: بدینجا آمدم چون تو را شایسته این مقام نمیدیدم و تو از ما سزاوارتر به آن نیستی!
علی ع فرمود: آیا بعد از قتل عثمان سزاوارتر نبودم؟ [کنایه از اینکه پس چرا آن موقع با من بیعت کردی؟!] ما تو را از فرزندان عبدالمطلب حساب میکردیم تا اینکه فرزند بدکار تو بزرگ شد و بین ما و تو فاصله انداخت.
سپس مطالبی را بر وی برشمرد که بر او سنگین آمد و به یادش آورد که رسول الله ص بر آن دو میگذشت و به علی ع گفته بود: این پسر عمهات چه میگوید؟ او با تو خواهد جنگید در حالی که نسبت به تو ظالم است.
پس زبیر از او روی گرداند و گفت: من قطعا با تو نخواهم جنگید.
و نزد پسرش عبدالله بن زبیر برگشت و به او گفت: من توجیهی برای شرکت در این جنگ ندارم!
گفت: این طور نیست! بلکه وقتی به دیدار علی ع رفتی و پرچمهای آنان را دیدی و دانستی که مرگ در پیش روست ترسیدی!
گفت: اما من سوگند خوردهام که با او نجنگم.
گفت: برای سوگندت کفارهای بده و غلامت سرجس را آزاد کن. پس زبیر وی را آزاد کرد و در صف آنان ایستاد!
أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص255، ح319
حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الدَّوْرَقِی، عَنْ وَهْبِ بْنِ جَرِیرِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ یونُسَ بْنِ یزِیدَ، عَنِ الزُّهْرِی قَالَ لَمَّا وَقَفَ عَلِی وَأَصْحَابُ الْجَمَلِ، خَرَجَ عَلِی (عَلَی) فَرَسِهِ فَدَعَا الزُّبَیرَ فَتَوَاقَفَا فَقَالَ لَهُ عَلِی: مَا جَاءَ بِكَ؟ قَالَ: جَاءَ بِی أَنِّی لا أَرَاكَ لِهَذَا الأَمْرِ أَهْلا وَلا أَوْلَی بِهِ مِنَّا.
فَقَالَ عَلِی: لَسْت أَهْلا لَهَا بَعْدَ عُثْمَانَ؟ قَدْ كُنَّا نَعُدُّكَ مِنْ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حَتَّی نَشَأَ ابْنُكَ ابْنَ السُّوءِ فَفَرَّقَ بَینَنَا وَبَینَكَ وَعَظُمَ عَلَیهِ أَشْیاءُ وذكر أن النبی ص مَرَّ عَلَیهِمَا فَقَالَ لِعَلِی: مَا یقُولُ ابْنُ عَمَّتِكَ؟ لَیقَاتِلَنَّكَ وَهُوَ لَكَ ظَالِمٌ.
فَانْصَرَفَ عَنْهُ الزُّبَیرُ وَقَالَ: فَإِنِّی لا أُقَاتِلُكَ. وَرَجَعَ إِلَی ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیرِ فَقَالَ: مَا لی فی هذا الحرب (من) بَصِیرَةٌ!!
فَقَالَ: لا وَلَكِنَّكَ جَبُنْتَ عَنْ لِقَاءِ عَلِی حِینَ رَأَیتَ رَایاتِهِ فَعَرَفْتَ أَنَّ تَحْتَهَا الْمَوْتُ. قَالَ: فَإِنِّی قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لا أُقَاتِلَهُ.
قَالَ: فَكَفِّرْ عَنْ یمِینِكَ بِعِتْقِ غُلامِكَ سرجس. فأعتقه وقام فی الصف معهم.
ب. طبری با سند خود عین همین مطالب را از زهری روایت کرده است؛ فقط در ابتدایش این مطلب را اضافه دارد که:
... و خبر کشته شدن آن هفتاد نفر همراهیان عبدی توسط اصحاب جمل در بصره به علی ع رسید؛ پس وی با دوازده هزار نفر عازم بصره شد و میفرمود:
وای از این مصیبتی که بر ربیعه نازل شد، آن ربیعهای که حرفشنوا و مطیع بود، در آن سالی که برایش بدترین سال بود.
چون به هم رسیدند علی ع سوار بر اسب بیرون آمد و زبیر را صدا کرد....
[و سپس مطالبی که در روایات فوق گذشت را نقل و در پایانش این را اضافه میکند که:]
و علی ع به زبیر میگفت: آیا خون عثمان را از من طلب میکنی در حالی که خودت او را کشتی؟! خداوند امروز بر هریک از ما که بدتر است آنچه را که ناخوش میدارد مسلط فرماید.
علی ع به طلحه گفت: زن خودت را در پردهاش نگه داشتهای و زن رسول الله ص را آوردهای که به وسیله آن بجنگی؟! آیا با من بیعت نکردی؟!
طلحه گفت: در حالی با تو بیعت کردم که شمشیر روی گردنم بود!
تاریخ الطبری، ج4، ص508-509
حدثنا أبی أبو خَیثَمَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِیرِ بْنِ حازم، قال: سمعت أبی قال: سمعت یونس بْنَ یزِیدَ الأَیلِی، عَنِ الزُّهْرِی، فِی قِصَّةٍ ذَكَرَهَا مِنْ خَبَرِ عَلِی وَطَلْحَةَ وَالزُّبَیرِ وَعَائِشَةَ فِی مَسِیرِهِمُ الَّذِی نَحْنُ فِی ذِكْرِهِ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ قَالَ: وَبَلَغَ الْخَبَرُ عَلِیا- یعْنِی خَبَرَ السَّبْعِینَ الَّذِینَ قُتِلُوا مَعَ الْعَبْدِی بِالْبَصْرَةِ- فَأَقْبَلَ- یعْنِی عَلِیا- فِی اثْنَی عَشَرَ أَلْفًا، فَقَدِمَ الْبَصْرَةَ، وَجَعَلَ یقُولُ:
یا لَهْفَ نَفْسِی عَلَی رَبِیعَهْ... رَبِیعَةَ السَّامِعَةَ الْمُطِیعَهْ... سَنَتُهَا كَانَتْ بِهَا الْوَقِیعَهْ.
فَلَمَّا تَوَاقَفُوا خَرَجَ عَلِی عَلَی فَرَسِهِ، فَدَعَا الزُّبَیرَ، فَتَوَاقَفَا، فَقَالَ عَلِی لِلزُّبَیرِ: مَا جَاءَ بِكَ؟ قَالَ: أَنْتَ، وَلا أَرَاكَ لِهَذَا الأَمْرِ أَهْلا، وَلا أَوْلَی بِهِ مِنَّا.
فَقَالَ عَلِی: لَسْتَ لَهُ أَهْلا بَعْدَ عثمان! قَدْ كُنَّا نَعُدُّكَ مِنْ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حَتَّی بَلَغَ ابْنُكَ ابْنَ السُّوءِ فَفَرَّقَ بَینَنَا وَبَینَكَ، وَعَظَّمَ عَلَیهِ أَشْیاءَ، فَذَكَرَ أَنَّ النَّبِی ص مَرَّ عَلَیهِمَا فَقَالَ لِعَلِی: مَا یقُولُ ابْنُ عَمَّتِكَ؟ لَیقَاتِلَنَّكَ وَهُوَ لَكَ ظَالِمٌ] فَانْصَرَفَ عَنْهُ الزُّبَیرُ، وَقَالَ: فَإِنِّی لا أُقَاتِلُكَ فَرَجَعَ إِلَی ابْنِهِ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ: مَا لِی فِی هَذِهِ الْحَرْبِ بَصِیرَةٌ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ: إِنَّكَ قَدْ خَرَجْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ، وَلَكِنَّكَ رَأَیتَ رَایاتِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ، وَعَرَفْتَ أَنَّ تَحْتَهَا الْمَوْتَ، فَجَبُنْتَ فأحفظه حَتَّی أَرْعَدَ وَغَضِبَ، وَقَالَ: وَیحَكَ! إِنِّی قَدْ حَلَفْتُ لَهُ أَلا أُقَاتِلَهُ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ: كَفِّرْ عَنْ یمِینِكَ بِعِتْقِ غُلامِكَ سَرْجِسَ، فَأَعْتَقَهُ، وَقَامَ فِی الصَّفِّ مَعَهُمْ.
وَكَانَ عَلِی قَالَ لِلزُّبَیرِ: أَتَطْلُبُ مِنِّی دَمَ عُثْمَانَ وَأَنْتَ قَتَلْتَهُ! سَلَّطَ اللَّهُ عَلَی أَشَدِّنَا عَلَیهِ الْیوْمَ مَا یكْرَهُ.
وَقَالَ عَلِی: یا طَلْحَةُ، جئت بعرس رسول الله ص تُقَاتِلُ بِهَا وَخَبَّأْتَ عُرْسَكَ فِی الْبَیتِ! أَمَا بَایعْتَنِی!
قَالَ: بَایعْتُكَ وَعَلَی عُنُقِی اللُّجُّ.
پ. محاجه با طلحه
۳۳) درباره احتجاج حضرت علی ع با طلحه در روایات شماره ۳۰ و ۳۲ از أنساب الأشراف بلاذری و تاریخ طبری این گفتگو را بین حضرت علی ع و طلحه نقل کردیم که علی ع به طلحه گفت: زن خودت را در پردهاش نگه داشتهای و زن رسول الله ص را آوردهای که به وسیله آن بجنگی؟! آیا با من بیعت نکردی؟! (و این گفتگو در منابع دیگر اهل سنت هم آمده است؛ مثلا: البدء والتاریخ، 5، ص213۶۳؛ البدایة والنهایة، 10، ص457۶۴) و اشاره شد که طلحه در پاسخ حضرت گفت: در حالی با تو بیعت کردم که شمشیر روی گردنم بود! و توضیح دادیم که وی در این سخنش صداقت نداشت؛ زیرا در تاریخ مسلم است که حضرت علی ع از هیچکس به زور بیعت نگرفت و کسانی مثل سعد وقاص و عبدالله بن عمر که نخواستند بیعت کنند، بیعت نکردند، و کسی آنان را مجبور نکرد؛ و این مطلبی است که بسیاری از بزرگان اهل سنت هم بر ان تصریح کردهاند که «أما بیعتهم كرها فباطل» (العواصم من القواصم، ص301).
اکنون میافزاییم که در برخی از منابع اهل سنت، فراز دیگری از این احتجاج را بدین صورت نقل کردهاند که:
الف. رفاعة بن إیاس بن نذیر از پدرش از جدش روایت کرده است که خودم شنیدم که در جنگ جمل علی ع به طلحه گفت:
ای طلحه! تو را به خدا سوگند میدهم؛ آیا نشنیدی که رسول الله ص [درباره من] فرمود: «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ: خدایا دوست بدار کسی که به ولایت او تن دهد؛ و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند»؟!
طلحه گفت: بله. پس به یادش آمد و برگشت.
مسند البزار (البحر الزخار)، 3، ص171، ح958؛ البدایة والنهایة، 10، ص461
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدَةَ، قَالَ: نا الْحُسَینُ بْنُ الْحَسَنِ، قَالَ: نا رِفَاعَةُ بْنُ إِیاسَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیا، رَحِمَهُ اللَّهُ، یقُولُ: یوْمَ الْجَمَلِ لِطَلْحَةَ: أَنْشُدُكَ اللَّهَ یا طَلْحَةُ أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: " اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ؟ قَالَ: بَلَی قَالَ: فَذَكَرَهُ وَانْصَرَفَ.
ب. ابن العربی این مطلب را چنین روایت کرده است:
و سپس علی ع طلحه را مخاطب قرار داد و گفت: در طلب چه آمدهای؟
گفت: خون عثمان.
گفت: خداوند هریک از ما را که در ریختن خون عثمان نقش داشت بکُشَد! آیا نشنیدی که رسول الله ص میفرمود: «اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله: خدایا دوست بدار کسی که به ولایت او تن دهد؛ و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند؛ و یاری کن کسی را که یاریش کند و خوار نما کسی که در خوار کردنش بکوشد»؟!؛ و تو اولین کسی هستی که با من بیعت کردی و بیعتت را شکستی.
العواصم من القواصم، ص301
روی قوم أن البیعة لما تمت لعلی، استأذن طلحة والزبیر علیا فی الخروج إلی مكة... ونادی علی طلحة من بعد، ما تطلب؟
قال: دم عثمان.
قال: قتل الله أولانا بدم عثمان. ألم تسمع النبی - ص - یقول: " اللهم وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله" وأنت أول من بایعنی ونكث!
تبصره: ابن العربی این کتاب را در دفاع از صحابه نوشته؛ وی مطالب مختلفی را که علیه صحابه مطرح است نقل میکند و پاسخ میدهد. جالب اینجاست که در داستان جنگ جمل اینها نقل میکند اما برای این مطالبی که گذشت هیچ پاسخ و مناقشه و توجیهی نمیآورد.
۳۴) الف. ابن داوود دینوری (م۲۸۲) بعد از اینکه واقعه ملاقات حضرت علی ع با زبیر و منصرف شدن زبیر را نقل میکند و بر این باور است وی به سخن فرزندش عبدالله گوش نداد و از میدان جنگ بیرون رفت، ادامه میدهد:
طلحه هم چون دید زبیر از ادامه جنگ منصرف شده او هم تصمیم گرفت برگردد، اما مروان حکم (که در لشکر خود اصحاب جمل بود) متوجه قصد او شد و تیری به سوی او پرتاب کرد که در ران وی نشست و بهقدری خون از او رفت که کشته شد.
الأخبار الطوال، ص147-148
قالوا: ثم ان علیا دنا من صفوف اهل البصره، وارسل الی الزبیر یسأله، لیدنو، فیكلمه بما یرید، واقبل الزبیر حتی دنا من علی رضی الله عنه، فوقفا جمیعا بین الصفین حتی اختلفت اعناق فرسیهما، فقال له علی: ناشدتك الله یا أبا عبد الله، هل تذكر یوما مررنا انا وأنت برسول الله ص ویدی فی یدك، فقال لك رسول الله ص: اتحبه؟، قلت: نعم، یا رسول الله، فقال لك: اما انك تقاتله، وأنت له ظالم...؟، فقال الزبیر: نعم، انا ذاكر له. ثم انصرف علی الی قومه، وقال لأصحابه: احملوا علی القوم، فقد أعذرنا الیهم، فحمل بعضهم علی بعض، فاقتتلوا. بالقنا والسیوف. واقبل الزبیر حتی دنا من ابنه عبد الله وبیده الرایة العظمی، فقال: یا بنی، انا منصرف، قال: وكیف یا أبت؟، قال: ما لی فی هذا الأمر من بصیره، وقد اذكرنی علی امرا، قد كنت غفلت عنه، فانصرف یا بنی معی، فقال عبد الله: والله لا ارجع او یحكم الله بیننا. فتركه الزبیر، ومضی نحو البصره لیتحمل منها، ویمضی نحو الحجاز.
ویقال: ان طلحه لما علم بانصراف الزبیر هم ان ینصرف، فعلم مروان بن الحكم ما یریده، فرماه بسهم، فوقع فی ركبته، فنزف حتی مات.
ب. قضیه کشته شدن طلحه با تیری از جانب مروان حکم (که عضوی از همین لشکر جمل بود) از مطالبی است که در اغلب منابع اهل سنت نقل شده است. در اینجا فقط چند روایت که بلاذری آورده اشاره میشود:
- از نافع نقل شده که مروان در جنگ جمل متوجه شکافی در زره طلحه شد پس تیری به سوی او انداخت و وی را به قتل رساند.
- قیس بن ابیحازم میگوید: مروان حکم در روز جمل میگفت: به خدا سوگند بعد از امروز دیگر از کسی به عنوان قاتل عثمان انتقامم را نخواهم گرفت. پس طلحه را مورد هدف تیر خود قرار داد و تیر بر ران وی اصابت کرد و خون بشدت سرازیر شد به نحوی که تا رانش را میبستند باد میکرد. پس گفت: رهایش کنید [یعنی پانسمان کردن زخم را]؛ این تیری بود که خداوند فرستاد؛ خدایا این انتقام عثمان را از من بگیر تا راضی شود.
- عوف میگوید: بن من خبر دادند که مروان حکم در جنگ جمل طلحه را هدف تیر خود قرار داد در حالی که کنار عایشه ایستاده بود و تیر به پایش خورد و سپس گفت: به خدا سوگند بعد از تو دیگر دنبال قاتل عثمان نخواهم بود. طلحه به یکی از غلامانش گفت: مرا به جایی منتقل کن [که مداوایم کنند]. گفت: نمیدانم کجا ببرمت. طلحه گفت: به خدا سوگند این تیری است که خدا آن را فرستاد؛ خدایا انتقام عثمان را از من بگیر تا راضی شود! سپس سرش را روی سنگی گذاشت تا جان داد.
- از عبدالملک مروان نقل شده که میگفت: اگر امیرالمؤمنین مروان به من خبر نداده بود که او بود که طلحه را به قتل رساند، احدی از فرزندان طلحه را به انتقام خون عثمان زنده نمیگذاشتم؛ چرا که او سختگیرترین مردم بر عثمان بود تا اینکه عثمان کشته شد.
- از ابن سیرین نقل شده است که: وقتی طلحه داشت در جنگ جمل در میان مردم جولان میداد مروان حکم او را با تیری هدف قرار داد و کشت.
- ابومحنف روایت کرده است که مروان در کنار طلحه میجنگید؛ وقتی دید که مردم فراری شدند گفت: به خدا سوگند امروز کاری کنم که بعد از امروز دیگر بابت خون عثمان انتقام نخواهم گرفت چرا که الان کسی از من به او نزدیکتر نیست؛ پس تیری روانه طلحه کرد که به پایش خورد و آن را شکافت؛ و یکی از غلامان طلحه قاطری آورد و وی را سوار آن کرد و طلحه مرتب میگفت: آیا هیچ جایی نیست که من بتوانم فرود آیم؟ وی میگفت: الان این قوم به ما میرسند. پس گفت: ندیدم شیخی از این ضایعتر به مرگ افتد؛ پس وی را به خانهای از خانههای بنی سعد بردند و او مرد و آنجا دفن شد.
- اسماعیل بن قیس میگوید: مروان تیری به طلحه زد که به رانش خورد و وی مرد.
أنساب الأشراف للبلاذری، ج10، ص126-127
حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مُحَمَّدٍ النَّاقِدُ وَمُحَمَّدُ بْنُ سعد قالا: ثنا رَوْحُ بْنُ عُبَادَةَ عَنِ ابْنِ عَوْنٍ عَن نافع قَالَ: رأی مروان فرجة فِی درع طَلْحَة یوْم الجمل فرماه بسهم فقتله.
حَدَّثَنَا عبد الله بن محمد بن أبی شیبة أَبُو بَكْرٍ، ثنا وَكِیعٌ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبِی خَالِدٍ عَنْ قَیسِ بْنِ أَبِی حَازِمٍ قَالَ: قَالَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ یوْمَ الْجَمَلِ: لا أَطْلُبُ أَحَدًا بِثَأْرِی فِی عُثْمَانَ بَعْدَ الْیوْمِ، فَرَمَی طَلْحَةُ بِسَهْمٍ فَأَصَابَ رُكْبَتَهُ فَكَانَ الدَّمُ یسِیلُ، فَإِذَا أَمْسَكُوا رُكْبَتَهُ انْتَفَخَتْ، فَقَالَ: دَعُوهُ فَإِنَّمَا هُوَ سَهْمٍ أَرْسَلَهُ اللَّهُ، اللَّهُمَّ خُذْ لِعُثْمَانَ مِنِّی حَتَّی یرْضَی.
حَدَّثَنِی أَبُو بَكْرٍ الأَعْینُ، ثنا رَوْحُ بْنُ عُبَادَةَ عَنْ عَوْفٍ الأَعْرَابِی أَنَّ مَرْوَانَ رَمَی طَلْحَةَ یوْمَ الْجَمَلِ وَهُوَ وَاقِفٌ إِلَی جَنْبِ عَائِشَةَ فَأَصَابَ سَاقَهُ وَقَالَ: وَاللَّهِ لا أَطْلُبُ قَاتِلَ عُثْمَانَ بَعْدَكَ أَبَدًا، فَقَالَ طَلْحَةُ لِمَوْلًی لَهُ: أَلْقِنِی مَكَانًا فَقَالَ: مَا أَدْرِی أَینَ أُلْقِیكَ، فَقَالَ طَلْحَةُ: هَذَا وَاللَّهِ سَهْمٌ أَرْسَلَهُ اللَّهُ، اللَّهُمَّ خُذْ مِنِّی لِعُثْمَانَ حَتَّی یرْضَی ثُمَّ وَسَّدَ حَجَرًا فَمَاتَ.
حَدَّثَنِی عَبَّاس بْن هِشَام الكلبی عن أبیه عَنْ عَوَانَةَ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ: قَالَ عَبْدُ الْمَلِكِ بْن مروان: لولا أن أَمِیر الْمُؤْمِنِینَ مروان أَخْبَرَنِی أنه هُوَ قتل طَلْحَة مَا تركت من ولد طَلْحَة أحدا إِلا قتلته بعثمان، فهو كَانَ أشد النَّاس عَلَیهِ حَتَّی قتل.
حَدَّثَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، ثنا حَمَّاد بْن زَید، ثنا قرة بْن خَالِد، أنبأ مُحَمَّد بْن سیرین أن مروان رمی طَلْحَة لما جال النَّاس یوْم الجمل بسهم فأصابه فقتله.
قَالَ أَبُو مخنف فِی روایته: أحیط بطلحة یوْم الجمل فجعل یقُول: اللَّهُمَّ اعط عُثْمَان منی حَتَّی یرضی، ومروان یقاتل مَعَهُ فلما رأی مروان النَّاس قد انهزموا، قَالَ: وَاللَّه لا أطلب ثأری بعثمان بعد الْیوْم أبدا فما كنت إِلَیهِ أقرب منی الساعة، فانتحی لطلحة بسهم فأصاب بِهِ ساقه فأثخنه، وأتی طَلْحَة مولی لَهُ ببغلة فركبها وجعل یقُول لمولاه: أما من موضع أقدر عَلَی النزول فِیهِ؟ فیقول: لا، قد لحقك القوم. فیقول: مَا رأیت مصرع شیخ أضیع، ثُمَّ صار فِی دار من دور بنی سَعْد فمات بِهَا ودفن.
حَدَّثَنِی الْحُسَین بْن علی الأسود، أنبأ حَمَّاد بْن أسامة عَن إِسْمَاعِیل بْن قَیس قَالَ: رمی مروان طَلْحَة بسهم فأصابه فِی ركبته فمات.
این واقعه از افراد مختلفی در منابع متعدد اهل سنت روایت شده است؛ از منابعی که قبل از بلاذری این را روایت کردهاند میتوان به الطبقات الكبیر (زهری م۲۳۰)، ج3، ص204۶۵؛ تاریخ خلیفة بن خیاط (م۲۴۰) ص181۶۶ (وی در همین کتاب، ۱۸۵-۱۸۶ نقلی میآورد که مروان بعد از تیرانداختن به سوی طلحه رو به ابان پسر عثمان کرد و گفت: برخی از قاتلان پدرت را کشتیم۶۷)؛ الجامع لعلوم الإمام أحمد (م۲۴۱)، ج4، ص341۶۸؛ المعارف (ابن قتیبه دینوری م۲۷۶) ج1، ص229۶۹؛ المعرفة والتاریخ (الفسوی م۲۷۷)، ج3، ص312۷۰؛ التاریخ الكبیر لابن أبی خیثمة (م۲۷۹) ج2، ص76۷۱
تبصره: با اینکه این روایت بخوبی نشان میدهد که ادعای طلحه در خونخواهی ا عثمان ادعایی دروغین بوده و هم او و هم مروان حکم افراد قدرتطلبی بودند که به خاطر رسیدن به قدرت بر امیرمؤمنان شورش کردند و طبق نقلهای خود اهل سنت موجب کشته شدن بیش از بیست هزار نفر در جنگ جمل شدند؛ متأسفانه باب توجیه این اقدامات در علمای اهل سنت بهقدری باز است که باور کردنی نیست. یعنی آنها نهتنها از این روایات و اتمام حجتهای حضرت علی ع بر طلحه به گناهکار بودن طلحه اذعان نمیکنند، بلکه حتی مروان را هم در کشتن طلحه گناهکار نمیدانند! مثلا سعید بن محمد السناری (از علمای معاصر اهل سنت) در تعلیقهای که بر مسند أبی یعلی (ج1، ص569) نوشته بعد از اشاره واقعه فوق میگوید: «وكان مروان مجتهدًا متأولًا، مثله مثل أبی الغادیة الجهنی قاتل عمار بن یاسر - رضی الله عن الجمیع - فهؤلاء قوم سبقت لهم من ربهم الحسنی، فالقاتل والمقتول كلاهما فی جنات ونهر، فی مقعد صدق عند ملیك مقتدر: و مروان مجتهد و اهل تأویل بود؛ پس حکایت وی همچون حکایت ابوالغادیه جهنی قاتل عمار یاسر است که خداوند از همه آنان راضی باشد؛ اینان قومی بودند که خوبی از جانب خداوند به سوی آنان سقت گرفت؛ پس قاتل و مقتول هر دو در باغهای بهشتند؛ در جایگاهی صدق نزد خداوندی مقتدر»!
ت. سایر پیشبینیها درباره شهادت دیگران در جنگهای امیرالمؤمنین ع
در منابع اهل سنت در احادیثی نبوی وعده کشته شدن در راه خدا و به بهشت رفتن برای برخی دیگر از کسانی که در رکاب امیرالمؤمنین ع به شهادت رسیدند آمده است؛ که همه آنها نیز مؤیدی بر حقانیت امیرالمؤمنین ع در این جنگ و باطل بودن دشمنانش است؛ که برای پرهیز از طولانی شدن فقط دو مورد (یکی بیانی کلی؛ و دیگری در خصوص یکی از تابعین) تقدیم میشود:
۳۵) در کتب اهل سنت از سه نفر از تابعین (امام باقر ع و محمد بن مطلب و زید بن حسن) نقل شده است:
در جنگهای حضرت علی ع از اصحاب بدر [= کسانی که در جنگ بدر در رکاب پیامبر ص شرکت کرده بودند] هفتاد نفر در رکاب ایشان شهید شدند؛
و از کسانی که در بیعت تحت شجره شرکت جسته بودند [بیعت رضوان، که در آیه ۱۸ سوره فتح بدان اشاره شده است] هفتصد نفر از اصحاب رسول الله ص در رکاب ایشان شهید شدند؛
و از میان تابعین سه نفر از کسانی شهید شدند که رسول الله ص بر بهشتی بودن آنان شهادت داده بود؛ یعنی اویس قرنی و زید بن صوحان و جندبِ خوبیها؛
اویس قرنی در پیادهنظام در جنگ صفین به شهادت رسید و زید بن صوحان در جنگ جمل.
تاریخ دمشق لابن عساكر، ج19، ص442؛ مختصر تاریخ دمشق، ج9، ص146۷۲
أخبرنا أبو عبد الله البلخی أنا أبو غالب محمد بن الحسن بن أحمد الباقلانی أنا أبو علی بن شاذان أنا أحمد بن إسحاق بن نیخاب نا إبراهیم بن الحسین الكسائی نا عقبة بن مكرم الكوفی نا یونس عن عمرو بن شمر عن جابر عن محمد بن علی ومحمد بن المطلب وزید بن حسن قالوا:
شهد مع علی بن أبی طالب فی حربه من أصحاب بدر سبعون رجلا؛
وشهد معه ممن بایع تحت الشجرة سبع مائة رجل فیما لا یحصی من أصحاب رسول الله ص؛
وشهد معه من التابعین ثلاثة بلغنا أن رسول الله ص شهد لهم بالجنة: أویس القرنی وزید بن صوحان وجندب الخیر؛ فأما أویس القرنی فقتل فی الرجالة یوم صفین؛ وأما زید بن صوحان فقتل یوم الجمل.
۳۶) زید بن صوحان یکی از تابعین است که محضر رسول الله ص را درک نکرد؛ اما در رکاب امیرالمؤمنین ع بود و در جنگ جمل به شهادت رسید. رسول الله ص سالها قبل از به دینا آمدن وی دربارهاش پیشبینیای کرده بود که ابن عساکر با سندهای متعدد به برخی از آنها اشاره کرده است که در اینجا تقدیم میشود:
الف و ب و ج. با سندهای متعدد از رسول الله ص روایت شده که فرمودند: کسی که دلش میخواهد به مردی بنگرد که برخی از اعضای بدنش در رفتن به بهشت بر او سبقت میگیرند، به زید بن صوحان بنگرد.
ابویعلی (یکی از افرادی که در یکی از سلسلههای نقل این حدیث نبوی است) بعد از ذکر این حدیث میگفت: دستان زید در جهاد با مشرکان قطع شد و سالها بعد از آن زندگی کرد تا اینکه در جنگ جمل به شهادت رسید.
د. از حارث اعور نقل شده است که یکی از کسانی که رسول الله ص [بدون اینکه هیچگاه او را ببیند] از او یاد میکرد «زیدٌ الخیر» (زید خوبیها) بود که همان زید بن صوحان است و رسول الله ص میفرمود: بعد از من مردی از تابعین هست که همان زید خوبیهاست و برخی از اعضای بدنش در رفتن به بهشت بیست سال بر او سبقت میگیرند. وی دستانش در جنگ نهاوند قطع شد سپس بیست سال زندگی کرد تا اینکه در جنگ جمل در رکاب علی ع به شهادت رسید و پیش از اینکه کشته شود [به امیرالمؤمنین ع] گفت که همانا من دستی را دیدم که از آسمان بیرون آمد و به من اشاره میکرد که بالا بیا، و ای امیرالمؤمنین من بدان ملحق خواهم شد؛ پس مرا با همین خونم دفن کنید که من میخواهم [در روز قیامت با این پیکر خونین] با این قوم مخاصمه کنم.
ه. از ابی فروه نقل شده که در مسیری همراه با پیامبر ص بودیم و پیامبر ص که کاروان را سوق میداد در جایی فرود آمد و فرمود: «زیدٌ و ما زیدٌ؟ جندب و ما جندب؟» [زید؛ و زید کیست؟! جندب؛ و جندب کیست؟]. سپس فرمود: دو مرد از امتم، که یکی از آنان برخی از اعضای بدنش در رفتن به بهشت بر او سبقت میگیرد سپس بقیه بدنش در بهشت بدان ملحق میشوند؛ و دیگری کسی است که بین حق و باطل جدایی میافکند؛ و جندب همان کسی است که آن ساحر در کوفه [که ولید، که از سوی عثمان حاکم کوفه شده بود، برای وی موقعیتی فراهم کرده بود و وی در مسجد کوفه نمایش سحر میداد] را به هلاکت رساند.
و. هشام به محمد میگوید: زید بن صوحان دستش در یکی از فتوحات عراق قطع شد و او در حالی که خون فوران میزد لبخند میزد. یکی از همراهانش گفت: این چه جای لبخند زدن است! زید گفت: دردی است که به من رسید و ثوابی که خداوند بابت آن میدهد آن را کاملا زایل میکند؛ آیا این درد را با جزع و فزع کردنی که هیچ فایدهای ندارد و در برگشت آنچه از دست رفته اثری ندارد، همراه کنم؟ در حالی که این لبخند من تسلیتی است برای مؤمنانی که مرا میبینند. وی گفت: قطعا تو به کار خویش در محضر خداوند عالمتری.
ز. اعمش از ابراهیم روایت کرده که زید بن صوحان حدیثی میگفت. اعرابیای به او گفت: حدیث تو مرا به تعجب وامیدارد و دست تو مرا به رشک و تردید میاندازد! گفت: آیا نمیبینی چپ است؟ گفت: به خدا سوگند نمیدانم راست را قطع میکنید یا چپ را! زید گفت: خداوند راست گفته است که فرموده: «اعراب در کفر و نفاق شدیدترند و سزاوارترند که حدود آنچه را خداوند بر رسولش نازل فرموده ندانند» (توبه/۹۷) و اعمش به یاد میآورد که دستان زید در جنگ نهاوند قطع شد.
تاریخ دمشق لابن عساكر، ج19، ص435-437؛ مختصر تاریخ دمشق، ج9، ص143-144۷۳
الف. [4541] أخبرناه عالیا علی الصواب أبو المظفر بن القشیری أنبأ أبو سعد الجنزرودی أنا أبو عمرو بن حمدان وأخبرناه أبو سهل محمد بن إبراهیم أنبأ إبراهیم بن منصور أنبأ أبو بكر بن المقرئ قالا أنا أبو یعلی نا إبراهیم بن سعید نا حسین بن محمد عن الهذیل بن بلال عن عبد الرحمن بن مسعود العبدی عن علی قال قال رسول الله ص من سره أن ینظر إلی رجل یسبقه (وقال ابن المقرئ سبقه) بعض أعضائه إلی الجنة فلینظر إلی زید بن صوحان.
[4542] رواه الخطیب عن أبی الحسین بن أبی نصر عن یوسف بن القاسم عن أبی یعلی ورواه أیضا عن أبی طالب الدسكری عن ابن المقرئ عن أبی یعلی وقال قطعت ید زید فی جهاده المشركین وعاش بعد ذلك دهرا حتی قتل یوم الجمل؛
ب. وروی هذا الحدیث عمرو بن مهران الشیبانی الخصاف عن الهذیل بن بلال؛ ورواه عمرو بن محمد السمرقندی البحیری عن إبراهیم بن سعید عن حسین بن الرماحس بدلا من الهذیل؛ أخبرناه أبو عبد الله محمد بن غانم بن أحمد أنبأ عبد الرحمن بن محمد بن إسحاق أنبأ أبی أنا سهل بن السری البخاری نا عمر بن محمد البحیری نا إبراهیم بن سعید الجوهری نا حسین بن محمد المروزی نا حسین بن الرماحس عن عبد الرحمن بن مسعود العبدی قال سمعت علیا یقول قال رسول الله ص من سره أن ینظر إلی من یسبقه بعض أعضائه إلی الجنة فلینظر إلی زید بن صوحان.
ج. [4543] قال حسین بن الرماحس وحدثتنی أم الأسود بنت زید بن صوحان أن زید بن صوحان حدثها عن علی عن النبی ص بذلك؛
د. أنبأنا أبو الغنائم بن أنبأ محمد بن علی بن الحسن نا محمد بن جعفر مناولة أنبأ عبد العزیز بن یحیی نا المغیرة بن محمد ثنا أبو محكم نا هشام بن محمد عن أبی مخنف عن عبد الرحمن بن عبید أنا الكنود عن الحارث الأعور قال كان ممن ذكره رسول الله ص زید الخیر وهو زید بن صوحان قال رسول الله ص: سیكون بعدی رجل من التابعین وهو زید الخیر یسبقه بعض أعضائه إلی الجنة بعشرین سنة [4544] فقطعت یده الیسری بنهاوند ثم عاش بعد ذلك عشرین سنة ثم قتل یوم الجمل بین یدی علی وقال قبل أن یقتل إنی قد رأیت یدا خرجت من السماء تشیر إلی أن تعال وأنا لاحق بها یا أمیر المؤمنین فادفنونی فی دمی فإنی مخاصم القوم.
ه. أنبأنا أبو سعد المطرز وأبو علی الحداد قالا أنبأ أبو نعیم الحافظ نا أحمد بن محمد بن سنان نا أبو العباس السراج نا محمد بن الصباح نا جریر عن أبی فروة أو غیره قال بلغنی أنهم كانوا فی مسیر مع النبی ص فنزل رسول الله ص یسوق بهم فقال: زید وما زید؟! جندب وما جندب؟! ثم قال رجلین من أمتی أحدهما یسبقه بعض جسده إلی الجنة ثم یتبعه سائر جسده إلی الجنة وأما الآخر فیفرق بین الحق والباطل؛ وجندب هو الذی قتل الساحر بالكوفة.
و. [4545] أنبأنا أبو سعد بن البغدادی نا عبد الرحمن بن محمد بن إسحاق أنا الحسن بن محمد بن یوة أنا أحمد بن محمد بن عمر العبدی نا أبو بكر بن أبی الدنیا حدثنی الحسین بن عبد الرحمن عن هشام بن محمد أن زید بن صوحان أصیبت یده فی بعض فتوح العراق فتبسم والدماء تشجب فقال له رجل من قومه ما هذا موضع تبسم فقال زید ألم حل یفوته ثواب الله علیه أفأردفه بألم الجزع الذی لا جدوی فیه ولا دریكة لفائت معه وفی تبسمی تعزیة لبعض المؤتسین من المؤمنین فقال الرجل أنا أنت أعلم بالله منی.۷۴
ز. أنبأنا أبو طالب بن یوسف وأبو نصر بن البنا قالا قرئ علی أبی محمد الجوهری عن أبی عمر بن حیویة أنا أحمد بن معروف نا الحسین بن الفهم نا محمد بن سعد أنا یعلی بن عبید نا الأعمش عن إبراهیم قال كان زید بن صوحان یحدث فقال أعرابی: إن حدیثك لیعجبنی وإن یدك لتریبنی! فقال: أو ما تراها الشمال؟ فقال: والله ما أدری الیمین تقطعون أم الشمال؟ فقال زید: صدق الله «الأعراب أشد كفرا ونفاقا وأجدر أن لا یعلموا حدود ما أنزل الله علی رسوله». فذكر الأعمش أن ید زید قطعت یوم نهاوند.۷۵
۳۷) پیشبینی شهادت عمار توسط «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» در حدیث نبوی بهقدری معروف بوده که عمار در جنگهای حضرت امیر ع به عنوان یک شاخص برای تشخیص حق و باطل محسوب میشده است. اگرچه این شاخص مشخصا در جنگ صفین و با به شهادت رسیدن وی کاملا عیان شد، اما در جنگ جمل هم کارکرد خود را داشت؛ لذا اگرچه این حدیث نبوی به تفصیل در احادیث مربوط به جنگ صفین خواهد آمد اما اینجا و در انتهای احادیث مربوط به جنگ جمل مناسب است به کارکرد این شاخص در این جنگ نیز اشاره شود:
الف. دینوری در وقایع جنگ جمل نقل میکند:
زبیر هنگامی که فهمید عمار در لشکر علی ع است در خصوص اقدامی که کرده بود [= شرکت در جنگ علیه حضرت علی ع] دچار تردید شد به خاطر این سخن رسول الله ص که به عمار فرموده بود که: «حق با عمار است» و «تو را «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» به قتل میرسانند.»
الأخبار الطوال (دینوری م۲۸۲) ص147
قالوا: وان الزبیر لما علم ان عمارا مع علی رضی الله عنه ارتاب بما كان فیه، لقول رسول الله ص: الحق مع عمار، وتقتلك الفئة الباغیة.
ب. ابن کثیر در بیان وقایع جنگ جمل نقل میکند:
از جمله کسانی که در این جنگ رودرروی همدیگر قرار گرفتند زبیر و عمار بودند؛ عمار سعی میکرد با نیزه زبیر را بزند و زبیر ضربات او را دفع میکرد و به او میگفت: ای ابایقظان [= کنیه عمار]؛ آیا مرا میکُشی؟! و او میگفت: نه ای اباعبدالله [= کنیه زبیر] ! و علت اینکه زبیر دائم سعی میکرد از مبارزه و کشتن وی خود را کنار بکشد این سخن رسول الله ص بود که به عمار فرموده بود که «تو را «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» به قتل میرسانند.» وگرنه توانایی زبیر برای غلبه بر عمار، بیش از توانایی عمار برای غلبه بر وی بود.
البدایة والنهایة، ج10، ص455-456
وَكَانَ فِی جُمْلَةِ مَنْ تَبَارَزَ الزُّبَیرُ وَعَمَّارٌ، فَجَعَلَ عَمَّارٌ یحُوزُهُ بِالرُّمْحِ، وَالزُّبَیرُ كَافٌ عَنْهُ، وَیقُولُ لَهُ: أَتَقْتُلُنِی یا أَبَا الْیقْظَانِ؟ فَیقُولُ: لَا یا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ. وَإِنَّمَا تَرَكَهُ الزُّبَیرُ لِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ» وَإِلَّا فَالزُّبَیرُ أَقْدَرُ عَلَیهِ مِنْهُ عَلَیهِ.
ج. و باز ابن کثیر نقل میکند که:
گفته شده است که هنگامی که زبیر فهمید عمار در لشکر علی ع است، با توجه به اینکه شنیده بود که رسول الله ص به عمار فرموده بود که «تو را «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» به قتل میرسانند»، از ادامه جنگ منصرف شد از ترس اینکه مبادا در آن جنگ عمار کشته شود.
و ابن کثیر ادامه میدهد: و به نظر من حدیثی که روایت کردیم اگرچه حدیث صحیحی بود اما غیر از او کسی از این جنگ منصرف نشد؛ و بعید است که وی کفاره سوگندش را داده باشد و سپس در جنگ حاضر شده و با علی ع جنگیده باشد؛ والله أعلم.
البدایة والنهایة، ج10، ص461
وَقَدْ قِیلَ: إِنَّهُ إِنَّمَا رَجَعَ عَنِ الْقِتَالِ لَمَّا رَأَی عَمَّارًا مَعَ عَلِی، وَقَدْ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ، ص، یقُولُ لِعَمَّارٍ: «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ». فَخَشِی أَنْ یقْتَلَ عَمَّارٌ فِی هَذَا الْیوْمِ.
وَعِنْدِی أَنَّ الْحَدِیثَ الَّذِی أَوْرَدْنَاهُ إِنْ كَانَ صَحِیحًا عَنْهُ فَمَا رَجَعَهُ سِوَاهُ، وَیبْعُدُ أَنْ یكَفِّرَ عَنْ یمِینِهِ ثُمَّ یحْضُرُ بَعْدَ ذَلِكَ وَیقَاتِلَ عَلِیا. وَاللَّهُ أَعْلَمُ.
د. بلاذری با سند خود نقل میکند:
هنگامی که زبیر رویگردان شد و بنا نداشت که دست به شمشیر ببرد عمار یاسر با نیزه راه را بر او بست و گفت: کجا میروی ای ابوعبدالله؟! به خدا میدانم که آدم ترسویی نبودهای اما به نظرم میرسد به شک افتادی. زبیر گفت: بله همین طور است. و راه خود را گرفت و رفت تا اینکه در وادی السباع فرود آمد و ابن جرموز وی را به قتل رساند.
أنساب الأشراف للبلاذری، ج2، ص259، ح324
وَحَدَّثَنِی خَلَفُ بْنُ سَالِمٍ، وأحمد (بْن إِبْرَاهِیمَ) الدَّوْرَقِی، أَنْبَأَنَا وَهْبُ بْنُ جَرِیرٍ: عَنْ جُوَیرِیةَ بْنِ أَسْمَاءَ قَالَ:
بَلَغَنِی أَنَّ الزُّبَیرَ حَیثُ وَلَّی وَلَمْ یكُنْ بَسَطَ یدَهُ بِسَیفٍ اعْتَرَضَهُ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ بِالرُّمْحِ وَقَالَ: إِلَی أَینَ ترید یا أبا عَبْدِ اللَّهِ، وَاللَّهِ مَا أَنْتَ بِجَبَانٍ وَلَكِنِّی أَحْسَبُكَ شَكَكْتَ. قَالَ: هُوَ ذَلِكَ. وَمَضَی حَتَّی نَزَلَ بِوَادِی السِّبَاعِ؛ فَقَتَلَهُ ابْنُ جُرْمُوز.
۲) جنگ صفین و شهادت عمار به دست الفئة الباغیة
آ. اصل خبر شهادت وی:
شهادت عمار در جنگ صفین یکی از وقایعی بود که بخوبی مرز حق و باطل را مشخص کرد زیرا پیامبر ص در موقعیتهای مختلفی پیشبینی کرده بود که «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» عمار را به قتل میرسانند. این حدیث نبوی بهقدری در منابع اهل سنت پرتکرار است که سیوطی در کتاب «الأزهار المتناثرة فی الأخبار المتواترة» (ص۲۸۳-۲۸۴)، که به گردآوری احادیثی که در کتب اهل سنت به نحو متواتر آمده اختصاص دارد، این حدیث را از ۲۵ نفر از اصحاب روایت کرده است؛ که شاید روایتی مانند این که به علت تکرار فراوان در منابع اهل سنت، خود آنها به تواتر آن اذعان کرده باشند کم باشد (نقل این حدیث نبوی از این تعداد از صحابه در میان روایات همان کتاب نیز کم نظیر است). احمد بن حنبل در کتاب «المسند» خود (که جزء صحاح سته اهل سنت به شمار میآورد) در ۱۸ موضع (یعنی با ۱۸ سند متفاوت) این حدیث نبوی را در کتاب خویش روایت کرده است؛ و محقق مسند احمد (شعیب أرنؤوط؛ که از معروفترین حدیثشناسان معاصر اهل سنت است) علاوه بر اینکه ذیل برخی از این موارد بر صحیح بودن سند آنها تأکید دارد، در ذیل اولین نقل وی، ۱۵ سند مختلف از کتابهای معتبر اهل سنت برای این حدیث برشمرده که با معیارهای سختگیرانه وی، همگی حدیث صحیح محسوب میشوند، و نسائی نیز در کتاب السنن الكبری (ج7، ص466-468) که جزء صحاح سته است نیز بابی با عنوان «ذِكْرُ قَوْلِ النَّبِی ص: «عَمَّارٌ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ» گشوده و ۱۱ روایت نقل کرده است.
ما در اینجا ابتدا این روایت را به نقل معتبرترین کتب اهل سنت (صحیح بخاری و مسلم) میآوریم؛ سپس برخی از نقلها که حاوی نکات خاصی است اضافه میکنیم:
۳۸) عکرمه میگوید: ابن عباس به من و پسرش علی گفت: سراغ ابوسعید خدری بروید و از او حدیثی بیاموزید. ما سراغش رفتیم و داشت دیواری را درست میکرد. پس ردایش را برگرفت و برای ما احادیثی بیان کرد، تا رسید به حکایت بنای مسجد [مسجد النبی] و گفت:
ما خشتهای سنگین را یکی یکی میآوردیم و عمار دوتا دوتا میآورد؛ پس پیامبر ص او را دید و خاک را از سر و صورت او زدود و فرمود: آفرین بر تو ای عمار، که «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» تو را به شهادت میرسانند؛ در حالی که تو آنان را به بهشت میخوانی و آنان تو را به جهنم میخوانند. و عمار گفت: به خداوند پناه میبرم از فتنهها.
صحیح البخاری، ج1، ص172، ح436؛ و ج3، ص1035، ح2657۷۶
حَدَّثَنَا مُسَدَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ مُخْتَارٍ قَالَ: حَدَّثَنَا خَالِدٌ الْحَذَّاءُ، عَنْ عِكْرِمَةَ: قَالَ لِی ابْنُ عَبَّاسٍ وَلِابْنِهِ عَلِی: انْطَلِقَا إِلَی أَبِی سَعِیدٍ، فَاسْمَعَا مِنْ حَدِیثِهِ، فَانْطَلَقْنَا، فَإِذَا هُوَ فِی حَائِطٍ یصْلِحُهُ، فَأَخَذَ رِدَاءَهُ فَاحْتَبَی، ثُمَّ أَنْشَأَ یحَدِّثُنَا، حَتَّی أَتَی ذِكْرُ بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، فَقَال:
كُنَّا نَحْمِلُ لَبِنَةً لَبِنَةً، وَعَمَّارٌ لَبِنَتَینِ لَبِنَتَینِ، فرآه النَّبِی ص، فَینْفُضُ التُّرَابَ عَنْهُ، وَیقُولُ: «وَیحَ عَمَّارٍ، تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ، یدْعُوهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ، وَیدْعُونَهُ إِلَی النَّارِ». قَالَ: یقُولُ عَمَّارٌ: أَعُوذُ بالله من الفتن.۷۷
۳۹) الف. ابوسعید خدری روایت شده که میگفت: کسی که از من بهتر است (منظورش اباقتاده بود) به من خبر داد که رسول الله ص هنگامی که عمار مشغول کندن خندق بود سراغش میرفت و دستی بر سرش میکشید و میفرمود: آه بر تو ای فرزند سمیه؛ همانا «فئة باغیة: جماعتی ستمگر» تو را خواهند کشت.
مسلم سپس این روایت را با سندهای دیگری میآورد و میگوید که در این سندهای اخیر به جای «بؤسَ: آه بر»، «ویسَ: ای وای به خاطر» آمده است.
صحیح مسلم، ج8، ص185، ح2915
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّی، وَابْنُ بَشَّارٍ (وَاللَّفْظُ لِابْنِ الْمُثَنَّی)، قَالَا: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ أَبِی مَسْلَمَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا نَضْرَةَ یحَدِّثُ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قَالَ: أَخْبَرَنِی مَنْ هُوَ خَیرٌ مِنِّی: أَنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ لِعَمَّارٍ حِینَ جَعَلَ یحْفِرُ الْخَنْدَقَ، وَجَعَلَ یمْسَحُ رَأْسَهُ وَیقُولُ: بُؤْسَ ابْنِ سُمَیةَ، تَقْتُلُكَ فِئَةٌ بَاغِیةٌ.
وَحَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ مُعَاذِ بْنِ عَبَّادٍ الْعَنْبَرِی، وَهُرَیمُ بْنُ عَبْدِ الْأَعْلَی قَالَا: حَدَّثَنَا خَالِدُ بْنُ الْحَارِثِ. (ح) وَحَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، وَإِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، وَمَحْمُودُ بْنُ غَیلَانَ، وَمُحَمَّدُ بْنُ قُدَامَةَ قَالُوا: أَخْبَرَنَا النَّضْرُ بْنُ شُمَیلٍ، كِلَاهُمَا عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ أَبِی مَسْلَمَةَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ نَحْوَهُ، غَیرَ أَنَّ فِی حَدِیثِ النَّضْرِ: أَخْبَرَنِی مَنْ هُوَ خَیرٌ مِنِّی أَبُو قَتَادَةَ. وَفِی حَدِیثِ خَالِدِ بْنِ الْحَارِثِ قَالَ: أُرَاهُ یعْنِی أَبَا قَتَادَةَ. وَفِی حَدِیثِ خَالِدٍ وَیقُولُ: وَیسَ. أَوْ یقُولُ: یا وَیسَ ابْنِ سُمَیةَ.
ب. مسلم در ادامه با سه سند متفاوت از ام سلمه روایت میکند که:
رسول الله ص به عمار فرمود: «الفئة الباغیة: جماعت ستمگر» تو را به شهادت میرسانند.
صحیح مسلم، ج8، ص186، ح2916
وَحَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ جَبَلَةَ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ. (ح) وَحَدَّثَنَا عُقْبَةُ بْنُ مُكْرَمٍ الْعَمِّی، وَأَبُو بَكْرِ بْنُ نَافِعٍ قَالَ عُقْبَةُ: حَدَّثَنَا، وَقَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَخْبَرَنَا غُنْدَرٌ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ قَالَ: سَمِعْتُ خَالِدًا یحَدِّثُ عَنْ سَعِیدِ بْنِ أَبِی الْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ: «أَنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ لِعَمَّارٍ: تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ.»
وَحَدَّثَنِی إِسْحَاقُ بْنُ مَنْصُورٍ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ عَبْدِ الْوَارِثِ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، حَدَّثَنَا خَالِدٌ الْحَذَّاءُ، عَنْ سَعِیدِ بْنِ أَبِی الْحَسَنِ، وَالْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِمَا عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ، عَنِ النَّبِی ص بِمِثْلِه.
وَحَدَّثَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِی شَیبَةَ، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ أُمِّهِ، عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: «تَقْتُلُ عَمَّارًا الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ.»
این حدیث از این اصحاب در منابع زیر (از منابع متقدم و معتبر اهل سنت) آمده است:
از ام سلمه در الجامع (معمر بن راشد)، ج11، ص239۷۸؛
از عبدالله بن ابی الهذیل و عمار و ام سلمه و ابوسعید خدری و ابوقتاده در مسند أبی داود الطیالسی، ج1، ص517۷۹؛ و ج2، ص39۸۰؛ ج3، ص174۸۱ و ص622۸۲ و ص655۸۳ ؛
از ام سلمه در مصنف عبد الرزاق، ج10، ص278۸۴؛
از ام سلمه و ابوسعید خدری و عمرو عاص در مسند ابن الجعد (م۲۳۰)، ص182۸۵ و ص245۸۶ و ص246۸۷؛
از ام سلمه در سؤالات ابن أبی شیبة لابن المدینی، ص84-85۸۸؛
از ام سلمه و عبدالله بن ابی الهذیل در الطبقات الكبیر، ج1، ص207۸۹ و ج3، ص233۹۰ (و نیز از بسیاری دیگر از صحابه؛ که چون برخی مواردش بعدا به تفصیل هم میآید در اینجا مجدد نیاوردم).
از ام سلمه در مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص522۹۱ (و نیز از بسیاری دیگر از صحابه؛ که چون برخی مواردش بعدا به تفصیل هم میآید در اینجا مجدد نیاوردم).
از ام سلمه در مسند إسحاق بن راهویه، ج4، ص110۹۲ و ص145۹۳
از ابوسیعد خدری و عمرو عاص و ابن سیرین در مسند أحمد، ج17، ص319۹۴؛ و ج18، ص368-369۹۵؛ و ج29، ص301۹۶؛ و ج37، ص297۹۷ و ص298۹۸؛ و ج39، ص479۹۹؛ و ج44، ص83۱۰۰؛ و ج44، ص189۱۰۱ و ص255۱۰۲ و ص279۱۰۳ (و نیز از بسیاری دیگر از صحابه؛ که چون برخی مواردش بعدا به تفصیل هم میآید در اینجا مجدد نیاوردم).
از ابوهریره در سنن الترمذی، ج5، ص669 (البانی ذیل آن به صحیح بودن سند تصریح کرده است.)۱۰۴
از ام سلمه و ابوسعید خدری و ابوقتاده و عبدالله بن عمر و عبدالله بن حارث و عبدالله بن عمروعاص و عمروعاص در السنن الكبری (للنسائی)، ج7، ص466-468۱۰۵.
از ابوسعید خدری در أنساب الأشراف للبلاذری، ج1، ص168۱۰۶
ب. وقوع تردید در لشکر معاویه
این حدیث را بسیاری از صحابه و تابعین که در لشکر معاویه بودند میدانستند و بعد از شهادت عمار به همین جهت به تردید افتادند؛ به همین مناسبت صرفا به چند روایت در مسند احمد - که از معتبرترین و قدیمیترین کتب روایی اهل سنت، و نوشته احمد بن حنبل رئیس فرقه حنبلی (یکی از چهار فرقه اصلی اهل سنت) است- بسنده میشود:
۴۰) عبدالله بن حارث میگوید: من در لشکر معاویه بودم که در حال بازگشت از جنگ صفین بودیم. عبدالله پسر عمروعاص به پدرش گفت: پدرجان! آیا نشنیدی که رسول الله ص به عمار میگفت: خوشا به سعادتت ای پسر سمیه! همانا «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» تو را به شهادت میرسانند؟!
عمروعاص به معاویه گفت: نمیشنوی این چه میگوید؟
معاویه گفت: دائما مایه آبروریزی ما میشوی؟! مگر ما او را کشتیم؟! همانا کسانی او را کشتند که او را به میدان جنگ آوردند!
مسند أحمد، ج11، ص42، ح6499
حدثنا أبو معاویة، حدثنا الأعمش، عن عبد الرحمن بن زیاد، عن عبد الله بن الحارث، قال:
إنی لأسیر مع معاویة فی منصرفه من صفین، بینه وبین عمرو بن العاص، قال: فقال عبد الله بن عمرو بن العاص: یا أبت، ما سمعت رسول الله ص یقول لعمار: " ویحك یا ابن سمیة تقتلك الفئة الباغیة "؟
قال: فقال عمرو لمعاویة: ألا تسمع ما یقول هذا؟
فقال معاویة: لا تزال تأتینا بهنة أنحن قتلناه؟ إنما قتله الذین جاءوا به!
تبصره: شعیب أرنؤوط که از معروفترین و سختگیرترین حدیثشناسان معاصر اهل سنت است در تعلیقهای که بر این حدیث در همینجا دارد ابتدا تصریح میکند که إسناد این حدیث صحیح است و سپس برای آن سندهای مختلف دیگری از سایر کتابهای معتبر اهل سنت برمیشمرد که این را به ۱۳ نفر از صحابه ارجاع میدهند و همگی بر اساس معیارهای سختگیرانه وی صحیح محسوب میشوند و در پایانش از قول ابن حجر عسقلانی (نویسنده فتح الباری شرح صحیح البخاری) نقل میکند که: این حدیث (به خاطر پیشبینیای که در آن شده) از شواهد نبوت است و در آن فضیلتی آشکار برای علی ع و عمار است و ردی است بر ناصبیهایی که گمان میکنند علی ع در جنگهایی که انجام داد بر صواب نبوده است.۱۰۷
سایر اسناد این روایت در منابع اهل سنت:
با دو سند دیگر در مسند أحمد ج11، ص522۱۰۸ و با سندی دیگر در مسند أحمد، ج29، ص316۱۰۹
المستدرك علی الصحیحین (للحاكم)، ج2، ص168۱۱۰ (که ذهبی تعلیقه زده که این حدیث بنابر مبنای بخاری و مسلم صحیح است)
مصنف عبد الرزاق، ج10، ص278۱۱۱
با چهار سند در السنن الكبری (النسائی)، ج7، ص468-469۱۱۲
مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص533۱۱۳
با سه سند در مسند أبی یعلی الموصلی، ج13، ص123۱۱۴ و ص330۱۱۵ و ص۳۳۳-334۱۱۶ (که حسین سلیم أسد (محقق کتاب) در پایان اولی و سومی تأکید میکند که إسنادش صحیح است)
المعجم الكبیر للطبرانی، ج19، ص330۱۱۷
البدء والتاریخ، ج5، ص40۱۱۸
الطبقات الكبری، ج3، ص191۱۱۹
السنن الكبری للبیهقی، ج8، ص328۱۲۰
البدایة والنهایة، ج6، ص240۱۲۱
۴۱) مصداق دیگری از این واقعه (ایجاد تردید در لشکر معاویه به خاطر شهادت عمار) را زهری با سند خود از هُنی (غلام عمر بن خطاب) هم نقل میکند که وی گفته است:
من ابتدا همراه معاویه و در مقابل علی ع بودم. اصحاب معاویه هم میگفتند: به خدا سوگند که ما عمار را نخواهیم کشت؛ که اگر او را بکشیم همان گونه خواهیم بود که میگویند [یعنی ما مصداقِ «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» خواهیم بود]. پس در جنگ صفین داشتم به کشتهشدگان نگاه میکردم که چشمم به عمار خورد. سراغ عمروعاص آمدم و او بر تختش نشسته بود. صدایش کردم. گفت چه میخواهی؟
گفتم میخواهم با تو صحبت کنم. پس از جایش برخاست. گفتم: درباره عمار یاسر چه شنیدهای؟
گفت: رسول الله ص در موردش فرمود: او را «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» خواهند کشت.
گفتم: به خدا سوگند که او کشته شد!
گفت: قطعا این طور نیست.
گفتم: خودم با چشمهای خودم دیدم که در میان کشتگان بود.
گفت: با هم برویم و به من نشانش بده!
پس وی را آنجا بردم و او اندکی آنجا ایستاد و دیدم که رنگ از رخسارش پرید. سپس برگشت و گفت: همانا کسی که وی را به میدان جنگ آورد او را کشته است.
الطبقات الكبیر (زهری م۲۳۰)، ج3، ص234
قال: أخبرنا خالد بن مَخْلَدٍ قال: حدّثنی سلیمان بن بلال قال: حدّثنی جعفر بن محمّد قال: سمعتُ رجلًا من الأنصار یحدّث أبی عن هُنی مولی عمر بن الخطّاب، قال:
كنتُ أول شئٍ مع معاویة علی علی فكان أصحاب معاویة یقولون: لا والله لا نقتل عمّارًا أبدًا، إنْ قتلناه فنحن كما یقولون. فلمّا كان یوم صفّین ذهبتُ أنْظُرُ فی القتلی فإذا عمّار بن یاسر مقتول.
فقال هُنی فجئتُ إلی عمرو بن العاص وهو علی سریره؛ فقلت: أبا عبد الله!
قال: ما تشاء؟
قلتُ: انْظُرْ أكلّمْكَ، فقامَ إلی؛ فقلت: عمّار بن یاسر ما سمعتَ فیه؟
فقال: قال رسول الله ص تقتله الفئة الباغیة.
فقلت: هو ذا والله مقتولٌ.
فقال: هذا باطل.
فقلت: بَصُرَ به عینی مقتولٌ.
قال: فانْطَلِقْ فَأرِنِیه.
فذهبتُ به فأوقفته علیه فساعةَ رآه انتُقع لونه، ثمّ أعرض فی شقّ وقال: إنّما قَتَلَه الذی خَرَجَ به.
۴۲) دو واقعه فوق (روایات ۴۰ و ۴۱) در این روایت از حنظلة بن خویلد که در بسیاری از کتب اهل سنت آمده، نقل شده است. وی میگوید:
من نزد معاویه بودم که دو نفر آمدند که در مورد سر عمار با هم نزاع میکردند و هریک مدعی بود که من او را کشتم. عبدالله پسر عمروعاص گفت: پیشنهاد میکنم که هریک از شما به نفع دیگری کنار بکشد زیرا من از رسول الله ص شنیدم (یا: پدرم از رسول الله ص شنیده است) که میفرمود: «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» او را به قتل میرسانند!
معاویه [خطاب به عمروعاص] گفت: آیا نمیخواهی شر این [پسر] دیوانهات را از سر ما کم کنی؟! اصلا تو چرا با ما آمدهای؟!
گفت: پدرم شکایت مرا به رسول الله ص برد و رسول الله ص به او فرمود: مادام که پدرت زنده است از او اطاعت کن و خلافش رفتار نکن؛ پس من همراه شما آمدم، اما نمیجنگم.
مسند أحمد، ج11، ص523 و ص۹۶۱۲۲؛ السنن الكبری (النسائی)، ج7، ص468۱۲۳؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص520۱۲۴؛ الطبقات الكبیر، ج3، ص234۱۲۵
حَدَّثَنَا یزِیدُ بْنُ هَارُونَ، أَخْبَرَنَا الْعَوَّامُ، حَدَّثَنِی أَسْوَدُ بْنُ مَسْعُودٍ، عَنْ حَنْظَلَةَ بْنِ خُوَیلِدٍ الْعَنْزِی، قَالَ: بَینَمَا أَنَا عِنْدَ مُعَاوِیةَ، إِذْ جَاءَهُ رَجُلَانِ یخْتَصِمَانِ فِی رَأْسِ عَمَّارٍ، یقُولُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا: أَنَا قَتَلْتُهُ.
فَقَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرٍو: لِیطِبْ بِهِ أَحَدُكُمَا نَفْسًا لِصَاحِبِهِ، فَإِنِّی سَمِعْتُ - یعْنِی - رَسُولَ اللهِ ص [قَالَ عَبْدُ اللهِ بْنُ أَحْمَدَ] : " كَذَا قَالَ أَبِی: یعْنِی رَسُولَ اللهِ ص " یقُولُ: " تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ ".
فَقَالَ مُعَاوِیةُ: أَلَا تُغْنِی عَنَّا مَجْنُونَكَ یا عَمْرُو؟ فَمَا بَالُكَ مَعَنَا؟
قَالَ: إِنَّ أَبِی شَكَانِی إِلَی رَسُولِ اللهِ ص، فَقَالَ لِی رَسُولُ اللهِ ص: " أَطِعْ أَبَاكَ مَا دَامَ حَیا، وَلَا تَعْصِهِ " فَأَنَا مَعَكُمْ وَلَسْتُ أُقَاتِلُ.
۴۳) مصداق دیگری از این واقعه (ایجاد تردید در لشکر معاویه به خاطر شهادت عمار) خزیمة بن ثابت است که برخی نقلهای مربوط به وی در اینجا تقدیم میشود:
الف. محمد بن عماره، نوه خزیمة بن ثابت میگوید:
پدربزرگم [=خزیمة بن ثابت] از زمان جنگ جمل سلاحش را بیرون نیاورده بود تا اینکه عمار در جنگ صفین کشته شد؛ آنگاه بود که شمشیرش را برکشید و جنگید تا کشته شد. میگفت: از رسول الله ص شنیدم که میفرمود: عمار را «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» به شهادت میرسانند.
مسند أحمد، ج36، ص198، ح21873؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص533، ح40683۱۲۶
حَدَّثَنَا یونُسُ، وَخَلَفُ بْنُ الْوَلِیدِ، قَالَا: حَدَّثَنَا أَبُو مَعْشَرٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ بْنِ خُزَیمَةَ بْنِ ثَابِتٍ، قَالَ:
مَا زَالَ جَدِّی، كَافًّا سِلَاحَهُ یوْمَ الْجَمَلِ حَتَّی قُتِلَ عَمَّارٌ بِصِفِّینَ، فَسَلَّ سَیفَهُ، فَقَاتَلَ حَتَّی قُتِلَ. قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص یقُولُ: " تَقْتُلُ عَمَّارًا الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ ".
ب. زهری این واقعه را با طول و تفصیل بیشتری از قول عماره پسر خزیمة بن ثابت میآورد. وی گفته است:
خزیمة بن ثابت جنگ جمل را شاهد بود اما شمشیرش را از غلاف درنیاورد [= وارد جنگ نشد] و در جنگ صفین هم حاضر بود و میگفت من هرگز شمشیرم را از نیام برنکشم مگر اینکه عمار کشته شود و ببینم چه کسی او را میکشد؛ چرا که از رسول الله ص شنیدم که میفرمود: عمار را «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» به شهادت میرسانند. پس چون عمار کشته شد، خزیمه گفت: الان گمراهی آشکار شد؛ و وارد میدان جنگ شد و جنگید تا به شهادت رسید.
و کسی که عمار را کشت ابوغادیة مزنی بود که وی را با نیزهای هدف قرار داد و وی در آن روز در حالی که بر کجاوهای سوار بود میجنگید؛ و او در سن ۹۴ سالگی به شهادت رسید. پس چون بر زمین افتاد مرد دیگری رسید و سرش را برید و بین آن دو نزاعی درگرفت و هریک میگفتند که من او را کشتم. عمروعاص گفت: به خدا سوگند دارند بر سر جهنم رفتن نزاع میکنند! و معاویه این را شنید؛ چون آن دو نفر رفتند به عمروعاص گفت: چنین موضعگیریای از تو عجیب است؛ اینان جانشان را فدای ما میکنند و تو میگویی بر سر جهنم رفتن نزاع میکنند؟!
عمرو گفت: به خدا سوگند که همین طور است؛ به خدا سوگند خودت هم میدانی و من واقعا دلم میخواست بیست سال قبل مرده بودم و اینجا نبودم.
و از ابن ابی عون هم روایت شده که میگفت: عمار در سن ۹۱ سالگی به شهادت رسید و تولدش قبل از پیامبر ص بود؛ و سه نفر به وی هجوم آوردند: عُقبة بن عامر جُهَنی و عمر بن حارث خولانی و شریك بن سَلَمَة مرادی؛ همه با هم به او حمله کردند و او میگفت: اگر ما را بزنید که تا نخلستانهای هجر (نام شهری است در یمن یا بحرین)، عقب برویم همچنان میدانم که من بر حقم و شما بر باطلید؛ پس آنان با هم به وی حمله کردند و او را به شهادت رساندند. و برخی از مردم بر این گمانند که عقبة بن عامر وی را به قتل رساند و این همان کسی است که به امر عثمان عمار را کتک زده بود.
الطبقات الكبیر، ج3، ص239-240
أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی عبد الله بن الحارث بن الفُضیل عن أبیه عن عُمارة بن خُزیمة بن تابت قال:
شهِدَ خُزیمة بن ثابت الجمل وهو لا یسُلّ سیفًا، وشَهِدَ صفّین وقال: أنا لا أصلُ أبدًا حتَّی یقتَل عمّارٌ فأنْظُرَ مَن یقْتلُه، فإنّی سمعتُ رسول الله ص یقول تقتُلُهُ الفئَةُ الباغیة. قال فلمّا قُتل عمّار بن یاسر قال خُزیمة: قد بانت لی الضّلالة. واقترب فقاتل حتَّی قُتل.
وكان الّذی قتل عمّار بن یاسر أبو غادیة المُزَنی، طعنه برمح فسقط وكان یومئذ یقاتل فی محَفَّة، فقُتل یومئذٍ وهو ابن أربع وتسعین سنة. فلمّا وقع أكبّ علیه رجلٌ آخر فاحتزّ رأسه، فأقبلا یختصمان فیه، كلاهما یقول أنا قتلتُه. فقال عمرو بن العاص: والله إنْ یختصمان إلّا فی النّار. فسمعها منه معاویة، فلمّا انصرف الرجلان قال معاویة لعمرو بن العاص: ما رأیتُ مثلَ ما صنعتَ، قومٌ بَذَلوا أنْفُسَهم دونَنَا تَقولُ لهما إنّكما تختصمان فی النّار، فقال عمرو: هو والله ذاك، والله إنّك لَتَعْلَمُه وَلَوَدِدْتُ أنّی مِتّ قبل هذه بعشرین سنة.
قال: أخبرنا محمّد بن عمر قال: أخبرنا عبد الله بن جعفر عن ابن أبی عون قال: قُتل عمارٌ، رحمه الله، وهو ابن إحدی وتسعین سنة، وكان أقدَمَ فی المیلاد من رسول الله ص وكان أقْبَلَ إلیه ثلاثَةُ نفر: عُقبة بن عامر الجُهَنی وعمر بن الحارث الخولانی وشَریك بن سَلَمَة المرادی، فانْتَهَوْا إلیه جمیعًا وهو یقول: والله لو ضربتمونا حتَّی تَبْلُغوا بنا سَعَفَاتِ هَجَرَ لعلمتُ أنّا علی حَقّ وأنْتُم علی باطل. فحَمَلوا علیه جمیعًا فقتلوه. وزعم بعض النّاس أنّ عقبة بن عامر هو الذی قتل عمّارًا، وهو الّذی كان ضَرَبه حین أمَرَه عثمان بن عفّان. ویقال بل الّذی قتله عمر بن الحارث الخولانی.
ج. به مناسبت این جملات اخیر عمار بیمناسبت نیست که به این تعبیرش که در جاهای دیگر روایت شده نیز اشاره شود:
زهری با دو سند مختلف از عبدالله بن سلمة روایت کرده است که:
عمار یاسر را در جنگ صفین دیدم که پیرمردی گندمگون بود که شمشیر به دست میغرید؛ نگاهش به عمروعاص افتاد که پرچم به دست او بود و گفت: این پرچمی است که سه بار در رکاب رسول الله ص با آن چنگیدم و این دفعه چهارم است؛ به خدا سوگند اگر ما را بزنند که تا نخلستانهای هجر (نام شهری است در یمن یا بحرین)، عقب برویم همچنان میدانم که ما بر حقیم و آنان در گمراهیاند.
و این مضمون را با سه سند دیگر از قول برخی دیگر از حاضران در جنگ صفین هم روایت کرده است.
الطبقات الكبیر، ج3، ص237-239
قال: أخبرنا أبو داود الطیالسی قال: أخبرنا شُعبة قال: أنبأنا عمرو بن مُرّة قال: سمعتُ عبد الله بن سلمة یقول: رأیتُ عمّار بن یاسر یوم صفّین شیخًا آدم فی یده الحَرْبَةُ، وإنّها لَتَرْعَدُ، فنظر إلی عمرو بن العاص ومعه الرّایة فقال: إنّ هذه رایة قد قاتلتُ بها مع رسول الله ص ثلاثَ مَرّاتٍ وهذه الرابعة، والله لو ضربونا حتَّی یبَلّغونا سَعَفَاتِ هَجَرَ لَعَرَفْتُ أنّ مَصْلَحَتَنَا علی الحقِّ وأنّهم علی الضّلالة.
قال: أخبرنا یحیی بن عبّاد قال: أخبرنا شعبة قال: حدّثنی عمرو بن مُرّة قال: سمعتُ عبد الله بن سلمة قال: رأیتُ عمّار بن یاسر یوم صفّین شیخًا آدم طُوالًا والحربة بیده، وإدّ یده لَتَرْعَشُ وهو یقول: والذی نفسی بیده لو ضربونا حتَّی یبلّغونا سَعَفَاتِ هجر لعرفتُ أنّ مصلحتنا علی الحقّ وأنّهم علی الباطل. قال، وبیده الرّایة، فقال: إنّ هذه الرّایة قد قاتلتُ بها بین یدی رسول الله ص مرّتین وإنّ هذه لَلثَّالِثَة
قال: أخبرنا الفضل بن دُكین قال: أخبرنا موسی بن قیس الحضرمی عن سلمة بن كُهَیل قال: قال عمّار بن یاسر یومَ صفّین: الجنَّة تحتَ البارقة، الظّمْآنُ قد یرِدُ الماءَ الماءُ مَوْرُودٌ، الیومَ ألْقَی الأحِبّةَ محمّدًا وحِزْبه، والله لو ضربونا حتَّی یبلّغونا سعفات هَجَرَ لعلمتُ أنّا علی حقّ وأنّهم علی باطل، والله لقد قاتلتُ بهذه الرّایة ثلاث مرّات مع رسول الله ص وما هذه المرّة بأبَرّهنّ ولا أتْقَاهُنّ.
قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی یعقوب بن عبد الله القُمّی عن جعفر بن أبی المغیرة عن سعید بن عبد الرّحمن بن أبْزی عن أبیه عن عمّار بن یاسر أنّه قال وهو یسیر إلی صفّین علی شطّ الفرات: اللهمّ إنّهُ لَوْ أعْلَمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أرمی بنفسی من هذا الجبل فأتَرَدّی فأسْقُطَ فعلتُ، ولو أعلمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أوقد نارًا عظیمة فأقعَ فیها فعلتُ، اللهُمّ لو أعلم أنّه أرضی لك عنّی أنْ ألقی نفسی فی الماء فأُغْرِقَ نفسی فعلتُ، فإنی لا أُقاتل إلّا أرید وَجهك، وأنا أرجو أنْ لا تُخَیبَنی، وأنا أریدُ وَجْهَكَ.
قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی من سمع سلمة بن كُهیل یخبرُ عن أبی صادق عن ربیعة بن ناجد قال: سمعتُ عمّار بن یاسر هو بصفّین یقول: الجنّةُ تحت البارقة، والظّمْآنُ یرِدُ الماءَ، والماءُ مورود، الیوم ألْاقَی الأحِبّةَ محمّدًا وحِزْبَه، لقد قاتلتُ صاحبَ هذه الرایة ثلاثًا برسول الله ص وهذه الرابعة كإحداهنّ.
پ. آگاهی قاتلان عمار به گناه خود
۴۴) زهری از قول افراد متعددی واقعه به شهادت رساندن عمار را آورده است؛ که نشان میدهد قاتلان وی با علم به حدیث نبوی مذکور به این عمل شنیع اقدام کردند. طبق اسناد وی کلثوم بن جبر روایت کرده است:
من در قریه قصب نزد عبدالأعلی پسر عبدالله بن عامر* بودم که به او خبر دادم ابوغادیه جهنی اذن ورود میخواهد. عبدالأعلی گفت: وارد شود. وی وارد شد در حالی که او جامههای کوتاهی بر تن داشت؛ و وی شخصی بلندقامت با قیافهای متفاوت بود که گویی از این امت نیست. وقتی نشست تعریف کرد که من [شخصا] با رسول الله ص بیعت کردم.
گفتم:با همین دستت؟
گفت: بله؛ و وی در روز [بیعت] عقبه (بیعتی که عدهای از اهل مدینه قبل از هجرت رسول الله ص با ایشان انجام دادند) برایمان خطبهای خواند و فرمودند: ای مردم! همانا خونتان و اموالتان بر همدیگر حرام است تا زمانی که پروردگارتان را ملاقات کنید همانند حرمت امروز در این ماه [حرام] در این سرزمین حرم. آیا مطلب را به شما رساندم. گفتیم: بله. فرمود: خدایا شاهد باش. سپس فرمود: مواظب باشید که بعد از من کافر نشوید که همدیگر را بکشید.
سپس مطالب دیگری برایمان تعریف کرد تا بدینجا رسید که گفت ما عمار را در میان خودمان خیلی مهربان و دوستداشتنی میدانستیم تا زمانی که در مسجد قبا بودم و دیدم میگوید: این نعثل همان عثمان است.** پس به دور و بر خودم نگاه کردم و اگر یارانی پیدا میکردم او را چنان زیر لگد میگرفتم که کشته شود و با خودم گفتم: خدایا مرا بر عمار مسلط کن. پس در جنگ صفین دیدمش که در زمره اولین شجاعان سپاه قرار دارد. در اواسط صفین بود که یکبار دیدم وی بیپناه مانده است پس با نیزهام ضربهای به ران پایش وارد کردم؛از درد به خود پیچید و کلاهخود را لحظهای از سر برداشت پس ضربهای زدم و سرش از تن جدا کردم.
راوی میگوید: آدمی گمراهتر از او در عمرم ندیدهام. خودش از پیامبر ص آن سخنان را شنیده بود و آنگاه به قتل عمار اقدام کرد.
ابوغادیه آبی خواست. در لیوانی شیشهای برایش آب آوردند؛ از نوشیدن آن خودداری کرد تا در قدحی برایش آب آوردند. شخصی که بالای سر امیر ایستاده بود گفت: از این دستها در تعجبم! در خصوص نوشیدن آب در لیوان شیشهای ورع پیشه میکند اما در کشتن عمار ورع ندارد!
زهری سپس با سند دیگری روایت میکند که ابوغادیه گفت: شنیدم که عمار یاسر درباره عثمان بدگویی میکند و در مدینه او را دشنام میدهد؛ با خودم قرار گذاشتم که او را بکشم و گفتم: اگر خداوند فرصتش را برایم فراهم آورد حتما او را خواهم کشت. در اثتای جنگ موقعیتی پیش آمد و به وی حمله کردم و نیزهای بر ران وی فرو کردم و او بر زمین افتاد و وی را کشتم.
و خبر به عمروعاص دادند: گفت از رسول الله ص شنیدم که میفرمود: قاتل [= کسی که با او میجنگد و او را به شهادت میرساند] و سلبکننده او [= کسی که بعد از کشتنش اموال وی را به غنیمت میبرد] در آتشاند.
به عمروعاص گفته شد: خوب: تو خودت با او جنگیدی.
پاسخ داد: همانا فرموده بود کسی که با او بجنگد و اموالش را به غنیمت ببرد. [یعنی من فقط با او جنگیدم ولی اموالش را به غنیمت نبردم؛ پس مشمول حدیث پیامبر ص نمیشوم!!!]
زهری در ادامه روایت دیگری هم آورده است که:
چون جنگ در دو صف به وقوع پیوست و داشتند به فنا میرفتند، معاویه گفت: این روزی است که اعراب در آن به فنا میرود، مگر آن که در این جنگ سبکی آن بنده آنان را دریابد*** و مقصودش عمار بن یاسر بود. و این نبرد شدید سه شبانهروز ادامه داشت که آخرش لیلة الهریر**** بود و چون روز سوم شد عمار به هاشم بن عتبة بن أبی وقّاص که پرچم را به دست داشت گفت: حمله کن پدر و مادرم به فدایت.
هاشم گفت: ای عمار، خدا تو را بیامرزد. تو مردی هستی که از جنگ اندک هراسی نداری و من هم با پرچم آرام آرام خیز برمی دارم که با این روش بدانچه میخواهم برسم؛ و اگر من بترسم از هلاک شدن ایمن نخواهم بود [کنایه از اینکه اگر حمله نمیکنم از روی ترس نیست]. پس مادام چنین میکرد تا اینکه موقعیتی پیش آمد و حمله کرد و عمار هم در گردان خود برخاست و گردان ذوالکلاء هم به سوی او حملهور شدند، پس با یکدیگر جنگیدند و همه کشته شدند و دو گردان ریشهکن شدند. و حُوَی سَکسَکی و ابوغادیه مزنی با هم به سوی عمار یورش آوردند و او را کشتند. از ابوغادیه سوال شد که چگونه او را کشتید؟ گفت: چون با گردان خود به ما نزدیک شد و ما هم در گردان خودمان به سراغش رفتیم بیرون آمد و مبارز طلبید؛ پس مردی از اهالی سَکاسک به مقابلش رفت و شمشیرهایشان درهمپیچید و عمار آن سکسکی را کشت و دوباره مبارز طلبید و من سراغش رفتم و دو ضربه بین ما رد و بدل شد و دستش ضعیف شده بود، ضربهای دیگر به او زدم و افتاد، پس با شمشیر او را زدم تا جان داد. و مردم ندا دادند: ابوالیقظان [= کنیه عمار] را کشتی، خدا تو را بکشد! گفتم: بروید پی کارتان، که به خدا قسم، برای من مهم نیست که اصلا کی هستی و به خدا قسم آن زمان او را نمیشناختم.
محمد ین منتشر گفت: ای ابوالغادیه! دشمنت روز قیامت مازُنْدَرُ خواهد بود (یعنی شخصی قوی هیکل)؛ و او خندید چرا که ابوالغادیه پیرمردی درشتاندام بود.
و علی ع وقتی عمار به شهادت رسید فرمود: همانا هر مسلمانی که کشته شدن عمار بر او ناگوار نباشد و به خاطر این مصیبت دردی عظیم احساس نکند انسانی غیررشید است؛ خداوند عمار را رحمت کند روزی که اسلام آورد و خداوند عمار را رحمت کند روزی که کشته شد و خداوند عمار را رحمت کند روزی که زنده برانگیخته خواهد شد؛ همانا بارها عمار را دیدم که از اصحاب رسول الله ص چهارنفر کنارش نبود مگر اینکه عمار چهارمی آنها بود و پنج نفر کنار رسول الله ص نبود مگر اینکه عمار پنجمی آنان بود؛ و احدی از قدیمیهای اصحاب رسول الله ص شک ندارد که [بنا به وعده رسول الله ص] بهشت بر عمار واجب شده بود آن هم نه یک بار و دوبار [یعنی رسول الله ص چندین بار این سخن را تکرار کرده بود] ؛ پس بهشت بر عمار گوارا باشد. و گفته شده که عمار همراه حق است و حق با اوست و عمار هرجا حق بگردد همان سو میگردد و قاتل عمار در جهنم است.
پینوشتها:
* عبدالله بن عامر والی عثمان در بصره بود که حضرت علی ع او را عزل کرد و او در تجهیز سپاه جمل علیه حضرت علی ع نقش جدی داشت و بعدا یکی از فرماندهان معاویه در جنگ صفین و نیز جنگ با امام حسن ع شد و معاویه دوباره حکومت بصره را به وی سپرد. (ر.ک: ویکی شیعه؛ عبدالله بن عامر)
** نعثل اسم یهودی پیری در مدینه بود که عایشه و برخی از محاصره کنندگان عثمان، وی را نعثل خطاب میکردند کنایه از اینکه با این کارهایش از دین اسلام برگشته و شبیه یهودیان شده است. برای مشاهده منابع اهل سنت درباره نعثل نامیده شدن عثمان توسط عایشه، ر.ک: http://alhassanain.org/arabic/?com=content&id=4329
*** إلا أنْ تُدركهم فیه خِفّةُ العَبْدِ: ظاهرا مقصودش از این جمله آن است که: مگر اینکه امثال عمار یاسر از این هجومهای شدید و تهییج رزمندگان سپاه علی ع علیه ما دست بردارند.
**** لیلة الهریر، شبی بود که در جنگ صفین نبرد به اوج خود رسید و فردایش به پیشنهاد عمروعاص لشکر معاویه قرآنها را بر سر نیزه زدند و تقاضای حکمیت کردند.
الطبقات الكبیر، ج3، ص240-242
قال: أخبرنا عفّان بن مسلم ومسلم بن إبراهیم وموسی بن إسماعیل قالوا: أخبرنا ربیعة بن كلثوم بن جَبْر قال: حدّثنی أبی قال: كنْتُ بواسِطِ القَصَبِ عند عبد الأعلی بن عبد الله بن عامر فقلتُ: الإذْنَ، هذا أبو غادیة الجُهنی. فقال عبد الأعلی: أدْخِلوه، فَدَخَلَ علیه مُقَطّعاتٌ لَهُ فإذا رجلٌ طُوال ضَرْبٌ من الرجال كأَنّه لیس من هذه الأمّة، فلمّا أن قعد قال: بایعتُ رسول الله ص قلتُ: بیمینك؟ قال: نعم، وخَطَبَنا رسول الله ص یوم العَقَبَة فقال. یا أیها النّاس ألا إنّ دماءكم وأموالكم حرامٌ علیكم إلی أن تَلْقَوْا ربّكم كحُرْمَةِ یوْمكم هذا فی شهركم هذا فی بَلَدِكم هذا، ألا هَلْ بَلّغْتُ؟ فقلنا: نعم، فقال: اللهُمّ اشْهَدْ، ثمّ قال: ألا لا تَرْجعوا بعدی كُفّارًا یضْرِبُ بعضكم رِقابَ بعض، قال ثمّ أتْبَعَ ذا فقال: إنّا كُنّا نَعُدّ عمّار بن یاسر فینا حَنانًا، فبینا أنا فی مسجد قُباءَ إذ هو یقول: ألا إنّ نَعْثَلًا هذا لعثمان، فألْتَفِتُ فلو أجِدُ علیه أعْوانًا لَوَطِئْتُه حتَّی أقْتُله، قال قلت اللهُمّ إنّك إنْ تَشأُ تُمَكّنّی من عمّار، فلمّا كان یوم صفّین أقبل یستنّ أوّلَ الكتیبة رجلًا حتَّی إذا كان بین الصفّین فأبْصَرَ رجلٌ عَوْرَةً فطعنه فی ركبته بالرمح فعثر فانكشف المِغْفَرُ عنْه، فضربتُه فإذا رأس عمّار. قال: فلم أرَ رجلًا أبْینَ ضَلالَةً عندی منه، إنّه سمع من النّبی، علیه السلام، ما سمع ثمّ قَتَلَ عَمّارًا.
قال واستسقی أبو غادیة فأُتی بماء فی زُجاجٍ فأبَی أن یشرب فیها، فأُتی بماءٍ فی قَدَحٍ فَشَرب، فقال رجلٌ علی رأس الأمیر قائمٌ بالنّبطیة: أوی ید كفتا یتَوَرّعُ عن الشراب فی زجاج ولم یتورّع عن قتل عمّار.
قال: أخبرنا عفّان بن مسلم قال: أخبرنا حمّاد بن سلمة قال: أخبرنا أبو حفص وكلثوم بن جَبْر عن أبی غادیة قال: سمعتُ عمّار بن یاسر یقع فی عثمان یشْتِمُه بالمدینة قال: فتوعّدتُه بالقتل قلت: لئنْ أمكننی الله منك لأفْعَلَنّ. فلمّا كان یومُ صفّین جَعَلَ عمّار یحمل علی النّاس، فقیل هذا عمّارٌ، فرأیتُ فُرْجة بین الرّئَتَین وبین الساقین، قال فحملتُ علیه فطعنتُه فی ركبته، قال: فوقع فقتلتُه. فقیل قتلت عمّار بن یاسر. وأُخبر عمرو بن العاص فقال: سمعتُ رسول الله ص یقول إنّ قاتله وسالبه فی النّار، فقیل لعمرو بن العاص: هو ذا أنت تُقاتله، فقال: إّنما قال قاتله وسالبه.
قال: أخبرنا محمّد بن عمر وغیره قالوا: لمّا استلحم القتالُ بصفّین وكادوا یتفانَوْنَ قال معاویة: هذا یومٌ تفانی فیه العرب إلا أنْ تُدركهم فیه خِفّةُ العَبْدِ، یعنی عمّار بن یاسر، قال وكان القتال الشدید ثلاثةَ أیام ولیالیهنّ، آخرُهن لیلةُ الهَریر، فلمّا كان الیومُ الثالث قال عمّار لهاشم بن عتبة بن أبی وقّاص ومعه اللّواءُ یومئذٍ: احْمِلْ فِدَاكَ أبی وأمّی! فقال هاشم: یا عمّار رحمك الله إنّك رجلٌ تَسْتَخِفّكَ الحَرْبُ وإنی إنّما أزحفُ باللّواء زَحفًا رَجاءَ أن أبلغَ بذلك ما أرید، وإنی إن خَفَفْتُ لم آمَنِ الهَلَكَةَ. فَلَمْ یزَلْ به حتَّی حَمَلَ فَنَهَضَ عمّار فی كتیبته فنهض إلیه ذو الكلاع فی كتیبته فاقتتلوا فقُتلا جمیعًا واستُؤصِلت الكتیبتان، وَحَمَلَ علی عمّار حُوَی السّكسَكِی وأبو الغادیة المُزَنی وقَتَلاه، فقیل لأبی الغادیة: كیفَ قَتَلْتَه؟ قال: لمّا دَلَفَ إلینا فی كتیبته ودلفنا إلیه، نادی هل من مُبارزٍ، فَبَرَزَ إلیه رجلٌ من السكاسك فاضطربا بسیفیهما فقَتَلَ عمّارٌ السّكسكی، ثمّ نادی مَنْ یبارِز، فَبَرَزَ إلیه رجُل من حِمْیرَ فاضطربا بسیفیهما فقتل عمّار الحمیری وأثْخَنَه الحمیری، ونادی مَنْ یبارِزُ، فبرزتُ إلیه فاختلفنا ضَرْبَتَین، وقد كانت یده ضَعُفَتْ فأنْتَحی علیه بضربة أُخری فسقط فضربتُه بسیفی حتَّی بَرَدَ. قال ونادی النّاسُ: قتلتَ أبا الیقْظان قَتَلَك الله! فقلت: اذْهَبْ إلیكَ فوالله ما أُبالی من كنتَ، وبالله ما أعرفُه یومئذٍ.
فقال له محمّد بن المنْتَشِر: یا أبا الغادیة خَصْمُك یوم القیامة مازُنْدَرُ، یعنی ضخمًا، قال فضحك، وكان أبو الغادیة شیخًا كبیرًا جسیمًا أدْلَمَ.
قال: وقال علی حین قُتل عمّار: إنّ امْرأ من المسلمین لم یعْظُمْ علیه قَتْلُ ابن یاسر وتَدْخُل به علیه المصیبةُ الموجعةُ لَغیرُ رَشیدٍ، رَحِمَ الله عمّارًا یومَ أسْلَمَ، ورحم الله عمّارًا یومَ قُتِلَ، ورحم الله عمّارًا یومَ یبْعَثُ حیا، لقد رأیتُ عمّارًا وما یذْكَرُ من أصحاب رسول الله ص أربعةٌ إلّا كان رابعًا ولا خمسةٌ إلّا كان خامسًا، وما كان أحدٌ من قدماء أصحاب رسول الله ص یشكّ أنّ عمّارًا قد وَجَبَتْ له الجنّة فی غیر موطن ولا اثنین، فهَنیئًا لعمّار بالجنّة، ولقد قیل إنّ عمّارًا مع الحقّ والحقّ معه، یدورُ عمّار مع الحقّ أینما دار، وقاتلُ عمّار فی النّار.
ت. سایر وعدههای رسول الله ص به بهشتی بودن عمار
- در روایت قبل از امیرالمؤمنین ع نقل شد که وعده پیامبر ص به بهشتی بودن عمار منحصر به یکبار و دوبار نبوده است بلکه در مواطن متعددی این وعده را دادهاند. معروفترین وعده که قبلا با اسناد مختلف اشاره شد وعده در هنگام بنای مسجد النبی بود. در اینجا از باب نمونه دو مورد دیگر از این وعدههای رسول الله ص به شهادت عمار که در منابع اهل سنت آمده تقدیم میشود:
- در زمان شکنجه شدن عمار در مکه
45) الف. از عمرو بن میمون روایت شده است که مشرکان [مکه] عمار را با آتش شکنجه میدادند و رسول الله ص بر او میگذشت و دستی بر سر او میکشید و میفرمود: «ای آتش سرد و سلامت شو» (انبیاء/۶۹) بر عمار، همان گونه که بر ابراهیم چنین شدی؛ ولی [نه این مشرکان، بلکه] «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» تو را به قتل میرسانند.»
ب. همچنین از عثمان بن عفان و یوسف مکی و ابن عون روایت شده است که رسول الله ص بارها بر عمار یاسر و پدرش [یاسر] و مادرش [سمیه] که به دست مشرکان مکه شکنجه میشدند گذشت و به آنان فرمود: صبر پیشه کنید؛ خدایا خاندان یاسر را بیامرز، و میدانم که آمرزیدهای؛
یا میفرمود: ای خاندان عمار! بر شما بشارت باد که وعدهگاه شما بهشت است.
ج. و از ابن عون روایت شده که پیامبر ص بر عمار گذشت و دید که [به خاطر عذاب وجدان] میگرید. فرمود: آیا کفار تو را گرفتند و در آب [تا حد خفه شدن] فروبردند و نگهداشتند و تو چنین و چنان [سخنانی که کافران راضی شوند و از تو دست بردارند] گفتی؟ [ناراحت نباش] و اگر باز هم سراغت آمدند همانها را به آنها بگو.
الطبقات الكبیر، ج3، ص230؛ تاریخ الإسلام (ذهبی)، ج3، ص571-572۱۲۷؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ج1، ص167۱۲۸
الف. قال: أخبرنا یحیی بن حمّاد قال: أخبرنا أبو عَوَانَة عن أبی بَلْج عن عمرو بن میمون قال: أحرق المشركون عمّار بن یاسر بالنّار قال: فكان رسول الله ص یمُرّ به ویمِرّ یده علی رأسه فیقول: «یانَارُ كُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا» [الأنبیاء/69] علی عمّار كما كنت علی إبراهیم، تَقْتُلُكَ الفِئَةُ الباغیة.
ب. قال: أخبرنا مسلم بن إبراهیم وعمرو بن الهیثم أبو قطن قالا: أخبرنا القاسم بن الفضل قال: أخبرنا عمرو بن مرّة الجَمَلی عن سالم بن أبی الجعد عن عثمان بن عفّان قال: أقبلتُ أنا ورسول الله ص آخذٌ بیدی نَتَماشی فی البطحاء حتَّی أتینا علی أبی عمّار وعمّار وأمّه وهم یعَذَّبون، فقال ساسر: الدّهْرُ هَكَذا، فقال له النّبی ص: اصْبِرْ، اللهمّ اغْفِرْ لآلِ یاسر وقد فَعَلْتَ.
قال: أخبرنا مسلم بن إبراهیم قال: أخبرنا هشام الدّسْتُوائی قال: أخبرنا أبو الزّبیر أنّ النّبی ص مَرّ بآل عمّار وهم یعذَّبون فقال لهم: أبْشِروا آلَ عمّار فإنّ مَوْعِدَكم الجنّة.
قال: أخبرنا الفضل بن عَنْبَسَة قال: أخبرنا شعبة عن أبی بشر عن یوسف المكی أنّ النّبی ص مرّ بعمّار وأبی عمّار وأمّه وهم یعَذَّبون فی البطحاء فقال: أبْشِروا یا آل عمّار فإنّ موعدكم الجَنّة.
ج. قال: أخبرنا إسماعیل بن إبراهیم عن ابن عون عن محمّد أنّ النّبی ص لقی عمّارًا وهو یبكی فجعل یمسح عن عینیه وهو یقول: أخَذَكَ الكُفّارُ فَغَطّوك فی الماء فقلت كذا وكذا، فإن عادوا فقل ذاك لهم.
- در اینکه آخرین جرعه وی از دنیا و قبل از رفتن به بهشت، شیر است
۴۶) الف. از ابوالبختری روایت شده است که:
عمار در جنگ صفین گفت: مقداری شیر برایم بیاورید که بنوشم؛ که همانا رسول الله ص فرموده بود: آخرین جرعهای که از دنیا مینوشی جرعهای از شیر است. پس شیری برایش آوردند و آن را نوشید و دوباره پا به میدان گذاشت تا به شهادت رسید.
مسند أحمد، ج31، ص172، ح18880؛ مصنف ابن أبی شیبة، ج21، ص534۱۲۹؛ الطبقات الكبیر، ج3، ص238۱۳۰؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ج1، ص172۱۳۱
حَدَّثَنَا وَكِیعٌ، حَدَّثَنَا سُفْیانُ، عَنْ حَبِیبِ بْنِ أَبِی ثَابِتٍ، عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی قَالَ:
قَالَ عَمَّارٌ یوْمَ صِفِّینَ: ائْتُونِی بِشَرْبَةِ لَبَنٍ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ص قَالَ: " آخِرُ شَرْبَةٍ تَشْرَبُهَا مِنَ الدُّنْیا شَرْبَةُ لَبَنٍ "، فَأُتِی بِشَرْبَةِ لَبَنٍ فَشَرِبَهَا ثُمَّ تَقَدَّمَ فَقُتِلَ.
تبصره: شعیب أرنؤوط (محقق کتاب) در تعلیقهای طولانی اظهار میدارد که این حدیث صحیح است هرچند با این سندش قابل مناقشه است، و در ادامه نام دهها منبع معتبر از اهل سنت را میآورد که این روایت با سندهای صحیح در آن آمده است (مسند أحمد، ج31، ص172-174).۱۳۲
ب. زهری (و برخی دیگر از کتب روایی و تاریخی اهل سنت) پس از نقل روایت فوق، روایات زیر را هم درباره عمار میآورد:
- عبدالرحمن بن أبزی میگوید: در مسیر جنگ صفین، عمار در کنار شط فرات دعا میکرد و میگفت: خدایا اگر بدانم رضایت تو از من به این است که خودم را از بالای این کوه به پایین پرتاب کنم قطعا این کار را خواهم کرد؛ و اگر بدانم رضایت تو از من به این است که آتشی عظیم روشن کنم و خود را در آن بیفکنم قطعا چنین کنم؛ خدایا! اگر بدانم رضایت تو از من به این است که خود را در آب بیندازم و غرق کنم قطعا چنین کنم. من به این جنگ نیامدم مگر به خاطر اینکه رضایت تو را میخواستم؛ و من به تو امیدوارم پس مرا ناامید مگردان و من رضایت تو را میخواهم.
- ربیعة بن ناجد میگفت: در صفین شنیدم که عمار چنین میگفت: بهشت زیر برق شمشیرهاست؛ و تشنه به آب میرسد؛ و آب هم روی خود را گشاده است. امروز دوستانم حضرت محمد ص و حزب او را ملاقات میکنم؛ سوگند که من در رکاب رسول الله ص سه بار با این پرچم [پرچم معاویه که در دست عمروعاص بود] جنگیدم و این بار هم که بار چهارم است همانند آن قبلیهاست.
- ابومروان اسلمی روایت کرده است: در جنگ صفین در میان مردم ایستاده بودیم که دیدیم عمار بن یاسر از لشکر بیرون آمد - و آفتاب در حال غروب بود- و میگفت: کیست که به سوی خداوند برود؟ تشنه دارد به آب میرسد؛ بهشت زیر سایه شمشیرهاست؛ و امروز دوستانم را ملاقات میکنم؛ حضرت محمد ص و حزب او را ملاقات میکنم.
- از لؤلؤة، کنیز أمّ الحَكَم، دختر عمار روایت شده است: روزی که عمار به شهادت رسید پرچم به دست هاشم بن عتبة بود؛ و بسیاری از لشکر علی ع تا عصر آن روز شهید شده بودند؛ پس عمار از پشت سر به هاشم نزدیک شد و از او پیشی گرفت و خورشید در حال غروب بود؛ و همراه عمار ظرفی از شیر بود و چون خورشید مخفی شد وی آن را نوشید و گفت: از رسول الله ص شنیدم که فرمود: آخرین توشهات از دنیا ظرفی از شیر خواهد بود. سپس پیش رفت و جنگید تا به شهادت رسید و آن هنگام ۹۴ ساله بود.
الطبقات الكبیر، ج3، ص238-239
قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی یعقوب بن عبد الله القُمّی عن جعفر بن أبی المغیرة عن سعید بن عبد الرّحمن بن أبْزی عن أبیه عن عمّار بن یاسر أنّه قال وهو یسیر إلی صفّین علی شطّ الفرات: اللهمّ إنّهُ لَوْ أعْلَمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أرمی بنفسی من هذا الجبل فأتَرَدّی فأسْقُطَ فعلتُ، ولو أعلمُ أنّه أرضی لك عنی أنْ أوقد نارًا عظیمة فأقعَ فیها فعلتُ، اللهُمّ لو أعلم أنّه أرضی لك عنّی أنْ ألقی نفسی فی الماء فأُغْرِقَ نفسی فعلتُ، فإنی لا أُقاتل إلّا أرید وَجهك، وأنا أرجو أنْ لا تُخَیبَنی، وأنا أریدُ وَجْهَكَ.
قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی من سمع سلمة بن كُهیل یخبرُ عن أبی صادق عن ربیعة بن ناجد قال: سمعتُ عمّار بن یاسر هو بصفّین یقول: الجنّةُ تحت البارقة، والظّمْآنُ یرِدُ الماءَ، والماءُ مورود، الیوم ألْاقَی الأحِبّةَ محمّدًا وحِزْبَه، لقد قاتلتُ صاحبَ هذه الرایة ثلاثًا برسول الله وهذه الرابعة كإحداهنّ.
قال: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی هاشم بن عاصم عن المنذر بن جَهْم قال: حدّثنی أبو مروان الأسلمی قال: شهدتُ صفّین مع النّاس، فبینا نحن وقوف إذ خرج عمّار بن یاسر وقد كادت الشمس أن تغرب وهو یقول: من رائحٌ إلی الله، الظّمآنُ یرِدُ الماءَ، الجَنّةُ تحت أطراف العوالی، الیوم ألْقی الأحِبّة: الیومَ ألْقی محمّدًا وحزْبَه.
قالَ: أخبرنا محمّد بن عمر، حدّثنی عبد الله بن أبی عُبیدة عن أبیه عن لؤلؤة مولاة أمّ الحَكَم بنت عمّار بن یاسر قالت: لمّا كان الیوم الذی قُتل فیه عمّار، والرّایة یحْملها هاشم بن عُتبة، وقد قُتل أصحابُ علی ذلك الیوم حتَّی كانت العصر، ثمّ تَقَرّبَ عَمّارٌ من وراء هاشم یقدّمه وقد جَنَحَت الشمس للغروب، ومع عَمّار ضَیحٌ من لَبَنٍ، فكان وجوبُ الشمس أن یفْطِرَ، فقال حین وَجَبَت الشمس وشَرِبَ الضّیحَ: سمعتُ رسول الله ص یقول: آخر زادك من الدّنیا ضَیحٌ من لَبَنٍ، قال: ثمّ اقتربَ فقاتل حتَّی قُتل، وهو یومئذٍ ابن أربع وتسعین سنة.
ث. گناه عدم همراهی با حضرت علی ع در جنگهای ایشان بویژه صفین
۴۷) ابی عشاقه میگوید: از عمار شنیدم که میگفت:
از رسول الله شنیدم که فرمود: ای علی! تو با «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» خواهی جنگید در حالی که تو بر حق هستی؛ و کسی که آن روز تو را یاری نکند از من نیست.
تاریخ دمشق (لابن عساكر)، ج42، ص473؛ مختصر تاریخ دمشق، ج18، ص56؛ جامع الأحادیث (سیوطی) ج23، ص331
أخبرنا أبو الحسن سعد الخیر بن محمد أنا أحمد بن محمد بن أحمد بن موسی أنا محمد بن أحمد بن عبد الرحمن الذكوانی أنا أبو أحمد محمد بن أحمد العسال نا أبو یحیی الرازی وهو عبد الرحمن بن محمد بن سالم نا عبد الله بن جعفر المقدسی نا ابن وهب عن ابن لهیعة عن أبی عشاقة عن عمار بن یاسر قال:
سمعت النبی (ص) یقول: یا علی ستقاتلك الفئة الباغیة وأنت علی الحق؛ فمن لم ینصرك یومئذ فلیس منی.
۴۸) در احادیث ۴۰ به بعد (بویژه حدیث۴۳) دیدیم که این احادیث نبوی درباره اینکه عمار را «فئه باغیه» میکشند برای خیلی از افراد در همان جنگ حقانیت علی ع را اثبات کرد و به نفع ایشان وارد جنگ شدند. حقیقت این است که اینکه این حدیث فضایی ایجاد کردم که معلوم شد- مطابق حدیث شماره ۴۷ - وظیفه همگان است که در این چنگ به یاری امیرالمؤمنین باشند بهقدری مهم بود که بسیاری از بزرگان صحابه و تابعین، بعدا از اینکه با حضرت علی در این جهاد شرکت نکرده بودند ابراز تأسف ویا توبه کردند؛ مثلا:
الف. در کتب اهل سنت با سندی که صحیح میدانند نقل شده که عبدالله بن عمر در هنگام احتضار میگفت:
در زندگیام برای چیزی تأسف نخوردم به اندازه تأسف بر آن چیزی که از این آیه [آیه۹ سوره حجرات] فهمیده میشد؛ یعنی اینکه آن گونه که خداوند دستور داده بود همراه با علی ع در جنگ با «الفئة الباغیه: جماعت ستمگر» حاضر نشدم.
الدر المنثور، ج6، ص90؛ الطبقات الكبیر، ج4، ص174؛ المعرفة والتاریخ، ج3، ص84؛ أنساب الأشراف، ج2، ص179؛ المعجم الكبیر للطبرانی، ج13، ص145؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1117؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص102؛ سیر أعلام النبلاء، ج3، ص231
أخرج الحاكم و البیهقی و صححه عن ابن عمر قال: ما وجدت فی نفسی من شی ما وجدت من هذه الآیة انی لم أقاتل هذه الفئة الباغیة كما أمرنی الله.
ب. و از عامر نقل شده که مسروق (مسروق بن اجدع همدانی، از صحابه یا تابعین، م۶۳) به پیشگاه خداوند از اینکه علی ع را تنها گذاشته بود (همراه با علی ع در جنگ حاضر نشده بود) استغفار میکرد.
ج. از شعبی نقل شده که مسروق نمرد مگر اینکه دائما انگشت ندامت میگزید به خاطر آنچه در خصوص همراهی علی ع از دست داده بود.
التاریخ الكبیر لابن أبی خیثمة، ج3، ص126؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص1117۱۳۳؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج4، ص102۱۳۴
4099- حَدَّثَنَا ابْنُ الأَصْبَهَانِی، قال: أخبرنا شَرِیك، عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ، عَنْ عَامِرٍ، قَالَ: مَا مَاتَ مَسْرُوقٌ حَتَّی اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْ تخلِّیه عَنْ علی.
4102- حَدَّثَنَا عَبْد الرَّحْمَن بْنُ صالح، قال: حدثنا نوح بن دراج، قال: حدثنا مُجَالِد، عَنِ الشَّعْبِی، قَالَ: مَا مَاتَ مَسْرُوقٌ حَتَّی عضَّ یدَیه نَدَامَةً عَلَی مَا فَاتَهُ مِنْ علی.
۳) جنگ نهروان و به هلاکت رسیدن ذوالثدیه
آ. نکته: اشتمال مارقین بر دو گروه دیگر
قبل از ورود در بحث خوارج تذکر نکتهای لازم است؛ و آن اینکه اگرچه از زمان حکومت بنیامیه معروف شده که مارقین [= از دین خارجشوندگان] در حدیث نبوی همان خوارجاند؛ اما حق این است که روایات نبویای که در آنها سخن از جنگ امیرالمؤمنین ع با مارقین به میان آمده نزد صحابه (مخاطبان زمان خود پیامبر ص)، منحصر به خوارج نمیشد و شامل دو گروه قبلی که با حضرت علی ع جنگیدند (اصحاب جمل و صفین) نیز میشد. شاید بهترین شاهد بر این مدعا گفتگوی عمار یاسر و سعد بن ابیالوقاص است که در منابع متقدم اهل سنت آمده است. این گفتگو از این جهت شاهدی بر مدعای ماست که عمار در جنگ صفین به شهادت رسید و در جنگ نهروان نبود؛ و لذا وقتی سعد را بابت عدم همراهی با علی ع مواخذه میکند سخنش ناظر به دو جنگ جمل و صفین است. لذا قبل از ورود در بحث خوارج این گفتگو تقدیم میشود:
۴۹) عامر بن سعد روایت کرده است: یکبار عمار یاسر به سعد بن ابی وقاص گفت: تو را چه میشود که از خانه بیرون نمیآیی تا در رکاب علی بن ابیطالب ع بجنگی؟ آیا نشنیدهای که رسول الله ص در موردش چه فرمود؟ فرمود: «قومی از امت من سر به شورش برمیدارند؛ از دین بیرون میروند [یمْرُقُونَ] آن گونه که تیر از کمان بیرون میرود؛ و علی بن ابیطالب ع با آنان میجنگد»؛ و این را سه بار تکرار کرد.
سعد گفت: راست میگویی! به خدا سوگند شنیدم؛ ولیکن کنارهگیری را بیشتر دوست داشتم تا زمانی که شمشیری بیابم که کافر را بکشد و از آسیب زدن به مؤمن خودداری کند!
السنة لابن أبی عاصم، ج2، ص599، ح1329؛ المعجم الأوسط للطبرانی، ج4، ص69، ح3634۱۳۵؛ فتح الباری لابن حجر، ج12، ص296۱۳۶
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمِ بْنِ وَارَةَ، ثنا یحْیی بْنُ قَزْعَةَ بِمَكَّةَ، ثنا عُمَرُ بْنُ أَبِی عَائِشَةَ الْمَدِینِی، قَالَ: سَمِعْتُ ابْنَ مِسْمَارٍ، مَوْلَی آلِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ، یذْكُرُ عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدٍ:
أَنَّ عَمَّارَ بْنَ یاسِرٍ، قَالَ: لِسَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ: مَا لَكَ لَا تَخْرُجُ فَتُقَاتِلَ مَعَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ، أَمَا سَمِعْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص مَا قَالَ فِیهِ؟ قَالَ: «یخْرُجُ قَوْمٌ مِنْ أُمَّتِی، یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ مُرُوقَ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِیةِ، یقْتُلُهُمْ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ» ثَلَاثًا.
قَالَ: صَدَقْتَ، وَاللَّهِ لَقَدْ سَمِعْتُهُ، وَلَكِنِّی أَحْبَبْتُ الْعُزْلَةَ حَتَّی أَجِدَ سَیفًا یقْطَعُ الْكَافِرَ وَینْبُو عَنِ الْمُؤْمِنِ!
ب. پیشبینی پیامبر ص درباره ذوالثدیه
با این حال فعلا بر اساس همین تلقی رایج، بحث را پیش میبریم. احادیث نبوی ناظر به پیشبینی پیدایش گروه خوراج (با تعابیری همچون مارقه۱۳۷ و مارقین۱۳۸ (از دین خارجشدگان؛ خوارج) در صحاح اهل سنت فراوان است؛ و در بسیاری از این احادیث از جانب رسول الله ص تأکید شده است که حق با کسی است که با مارقین خواهد جنگید؛ مثلا: «سَتَكُونُ أُمَّتِی فِرْقَتَینِ، فَتَخْرُجُ مِنْ بَینَهُمَا مَارِقَةٌ یلِی قَتْلَهَا أَوْلَاهُمَا بِالْحَقِّ: امت من دو فرقه میشوند که از ین آنان یکیشان خارجشدگان از دیناند؛ و آنان که سزاوارتر به حقاند جنگیدن با اینان را عهدهدار میشوند» و در بسیاری از آنها این گروه نیز «الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ» خوانده شدهاند که جنگیدن با آنان وظیفه هر مسلمانی است.۱۳۹
در میان این احادیث که به وفور و در حد متواتر و از بسیاری از اصحاب در منابع اهل سنت درباره خوارج یافت میشود (فقط در صحیح مسلم، ج۳، ص۱۰۹-۱۱۶ از ۷ نفر از صحابه (جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، عمر بن خطاب، علی بن ابیطالب، عبیدالله بن ابیرافع، ابوذر، سهل بن حنیف) احادیث مختلفی از پیامبر ص درباره خروج آنان از دین و وجوب جهاد با آنها آمده است)۱۴۰، آنچه جالب توجه است وجود شخصی است که به «ذو الثُّدَیة» (به معنای دارای دو پستان) معروف است (ظاهرا وجه تسمیهاش این بوده که یکی از دستانش کوچک و شبیه پستان زنان بوده است؛ هرچند در معدودی از روایات وجه تسمیهاش این معرفی شده که پسانهایی همچون پستان زنان داشته است). در هر صورت بهقدری احادیث نبوی مربوط به اینکه وی در جنگ با بهترین بندگان خدا به هلاکت میرسد معروف بوده است که وقتی خبر کشته شدن ذوالثدیه در جنگ نهروان به عایشه میرسد؛ وی بشدت از اینکه به جنگ با امیرالمؤمنین ع اقدام کرده بود ابراز تأسف و پشیمانی میکند.
این واقعه بهقدری در منابع اهل سنت ذکر شده که اگر قرار باشد احادیثی که فقط در منابع متقدم اهل سنت درباره خوارج و ذوالثدیه را بیاوریم شاید از صدها مورد تجاوز کند؛ در اینجا صرفا معدود مواردی که بر اصل این واقعه دلالت دارد را مبتنی بر احادیثی از معتبرترین کتب اهل سنت تقدیم میشود:
50) هم بخاری و هم مسلم هریک با دو سند از ابوسعید خدری روایت کردهاند:
یکبار نزد رسول الله ص بودیم و ایشان در حال تقسیم اموال بود که ذوالخویصره (شخصی از بنی تمیم) نزد ایشان آمد و گفت: یا رسول الله ص عدالت بورز!
رسول الله ص فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت نمیورزم، چه کسی عدالت خواهد ورزید؟! بشدت بدبخت و زیانکار میشدی اگر که من عدالت نمیورزیدم.
عمر بن خطاب گفت: یا رسول الله ص بگذار سر از تنش جدا کنیم!
فرمود: رهایش کن! او را یارانی است که نماز شما نسبت به نماز آنها و روزه گرفتن شما نسبت به روزه گرفتن آنها حقیر به نظر میرسد؛ قرآن میخوانند اما از گردنشان بالاتر نمیرود؛ از دین اسلام بیرون خواهند رفت آن گونه که تیر از کمانش بیرون رود به طوری که وقتی نگاه شود نه در تیردان چیزی هست و نه در کمان اثری از پیکان است و نه اثری از تیر بدون پیکان و نه اثری از رد تیر و نه ترکش آن؛ ولی از سرگین و خون پیشی میگیرد؛ نشانهشان مردی سیاهپوست است که یکی از بازوانش همچون پستان زنان است، یا همچون تکهگوشتی که تکانتکان میخورد؛ در هنگامی که جداییای در مردم میافتد خروج میکنند.
ابوسعید ادامه داد: و شهادت میدهم که من خودم این را از رسول الله ص شنیدم و شهادت میدهم که علی بن ابیطالب ع با آنان جنگید و من در رکابش بودم؛ و دستور داد که آن شخص را بیابیم و [جسد] وی را یافتند و بدان نگاه کردم و همان طوری بود که رسول الله ص توصیف فرموده بود.
صحیح البخاری، ج3، ص1321؛ و ج5، ص2281؛ صحیح مسلم، ج3، ص112۱۴۱
3414 - حدثنا أبو الیمان: أخبرنا شعیب، عن الزهری قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو سَلَمَةَ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ: أَنَّ أَبَا سَعِیدٍ الْخُدْرِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ:
5811 - حَدَّثَنِی عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ إِبْرَاهِیمَ: حَدَّثَنَا الْوَلِیدُ، عَنِ الْأَوْزَاعِی، عَنِ الزُهری، عَنْ أَبِی سَلَمَةَ وَالضَّحَّاكِ، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قَالَ:
بَینَا نَحْنُ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ص وَهُوَ یقْسِمُ قَسْمًا أَتَاهُ ذُو الْخُوَیصِرَةِ وَهُوَ رَجُلٌ مِنْ بَنِی تَمِیمٍ فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ اعْدِلْ!
قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: وَیلَكَ وَمَنْ یعْدِلُ إِنْ لَمْ أَعْدِلْ، قَدْ خِبْتُ وَخَسِرْتُ إِنْ لَمْ أكن أَعْدِلْ؟!
فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِی اللهُ عَنْهُ: یا رَسُولَ اللهِ ائْذَنْ لِی فِیهِ فأَضْرِبْ عُنُقَهُ!
قَالَ رَسُولُ اللهِ ص: دَعْهُ فَإِنَّ لَهُ أَصْحَابًا یحْقِرُ أَحَدُكُمْ صَلَاتَهُ مَعَ صَلَاتِهِمْ، وَصِیامَهُ مَعَ صِیامِهِمْ، یقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یجَاوِزُ تَرَاقِیهُمْ یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ [الْإِسْلَامِ] كَمَا یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ، ینْظُرُ إِلَی نَصْلِهِ فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ، ثُمَّ ینْظُرُ إِلَی رِصَافِهِ فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ، ثُمَّ ینْظَرُ إِلَی نَضِیهِ - وهو قدحه - فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ، ثُمَّ ینْظَرُ إِلَی قُذَذِهِ فَلَا یوجَدُ فِیهِ شَیءٌ سَبَقَ الْفَرْثَ وَالدَّمَ آیتُهُمْ رَجُلٌ أَسْوَدُ إِحْدَی عَضُدَیهِ مِثْلُ ثَدْی الْمَرْأَةِ، أَوْ مِثْلُ الْبَضْعَةِ تَتَدَرْدَرُ یخْرُجُونَ عَلَی حِینِ فُرْقَةٍ مِنَ النَّاسِ.
قَالَ أَبُو سَعِیدٍ: فَأَشْهَدُ أَنِّی سَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللهِ ص وَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ قَاتَلَهُمْ وَأَنَا مَعَهُ، فَأَمَرَ بِذَلِكَ الرَّجُلِ فَالْتُمِسَ، فَوُجِدَ فَأُتِی بِهِ، حَتَّی نَظَرْتُ إِلَیهِ عَلَی نَعْتِ رَسُولِ اللهِ ص الَّذِی نَعَتَ.
مسلم در ادامه این واقعه را با تعابیر دیگری از قول زید بن وهب جهنی (صحیح مسلم، ج3، ص115۱۴۲) و عبیدالله بن ابیرافع (غلام آزاد شده رسول الله) (صحیح مسلم، ج3، ص116۱۴۳) نیز (به عنوان افراد دیگری که وی را دیده بودند) روایت کرده است.۱۴۴
پ. موضع عایشه درباره خبر قتل ذوالثدیه
۵۱) الف. حاکم نیشابوری (م۴۰۵) روایتی درباره ذوالثدیه را از عایشه آورده که ذهبی نیز بر صحیح بودن سند این روایت تأکید کرده است.
مسروق میگوید: عایشه یکبار به من گفت: من دیدم که بر روی تپهای ایستادهام و پیرامونم گاوی در حال شخم زدن است.
گفت: اگر خوابت رویای صادقه باشد پیرامونت آشوبی برپا خواهد شد.
گفت: از شرک به خدا پناه میبرم. چه بد تعبیر کردی.
گفتم: چهبسا امری است که مایه ناراحتیات خواهد شد.
گفت: به خدا سوگند اینکه از آسمان به زمین بیفتم برایم خوشایندتر از این است که چنین کاری کنم.
ایام گذشت و بعدها یکبار نزد او این سخن به میان آمد که علی ع ذوالثدیه را کشت.
به من گفت: هرگاه به کوفه رفتی برای من از عدهای از مردم آن دیار که آنها را میشناسی و شاهد ماجرا بودند خبر ماجرا را به صورت مکتوب بگیر.
چون به کوفه رفتم دیدم مردم گروهها و حزبهای مختلفی هستند؛ از هر حزب و جماعتی ده نفر که شاهد ماجرا بود را پیدا کردم و از آنها به طور مکتوب شهادت گرفتم و گواهیهای آنان را نزد وی بردم.
گفت: خدا عمروعاص را لعنت کند. او به من چنین وانمود کرده بود که وی را در مصر کشته است.
المستدرك علی الصحیحین للحاكم، ج4، ص14؛ سیر أعلام النبلاء، ج2، ص200
6744 - أَخْبَرَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یحْیی، وَمُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یعْقُوبَ الْحَافِظُ، قَالَا: ثنا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ الثَّقَفِی، ثنا قُتَیبَةُ بْنُ سَعِیدٍ، ثنا جَرِیرٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ أَبِی وَائِلٍ، عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ:
قَالَتْ لِی عَائِشَةُ، رَضِی اللَّهُ عَنْهَا: «إِنِّی رَأَیتُنِی عَلَی تَلٍّ وَحَوْلِی بَقَرٌ تُنْحَرُ».
فَقُلْتُ لَهَا: لَئِنْ صَدَقَتْ رُؤْیاكِ لَتَكُونَنَّ حَوْلَكَ مَلْحَمَةٌ.
قَالَتْ: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّكَ، بِئْسَ مَا قُلْتَ».
فَقُلْتُ لَهَا: فَلَعَلَّهُ إِنْ كَانَ أَمْرًا سَیسُوءُكِ.
فَقَالَتْ: «وَاللَّهِ لَأَنْ أَخِرَّ مِنَ السَّمَاءِ أَحَبُّ إِلَی مِنْ أَنْ أَفْعَلَ ذَلِكَ».
فَلَمَّا كَانَ بَعْدُ ذُكِرَ عِنْدَهَا أَنَّ عَلِیا رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَتَلَ ذَا الثُّدَیةِ، فَقَالَتْ لِی: «إِذَا أَنْتَ قَدِمْتَ الْكُوفَةَ فَاكْتُبْ لِی نَاسًا مِمَّنْ شَهِدَ ذَلِكَ مِمَّنْ تَعْرِفُ مِنْ أَهْلِ الْبَلَدِ».
فَلَمَّا قَدِمْتُ وَجَدْتُ النَّاسَ أَشْیاعًا فَكَتَبْتُ لَهَا مِنْ كُلِّ شِیعٍ عَشَرَةً مِمَّنْ شَهِدَ ذَلِكَ قَالَ: فَأَتَیتُهَا بِشَهَادَتِهِمْ.
فَقَالَتْ: «لَعَنَ اللَّهُ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ، فَإِنَّهُ زَعَمَ لِی أَنَّهُ قَتَلَهُ بِمِصْرَ».
هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ عَلَی شَرْطِ الشَّیخَینِ وَلَمْ یخَرِّجَاهُ.
[التعلیق - من تلخیص الذهبی]6744 - علی شرط البخاری ومسلم
ب. این واقعه را بیهقی (م۴۵۸) - ویک قرن قبل از وی، آجری (م۳۶۰)- با سند خویش از مسروق چنین روایت کردهاند:
عایشه به من گفت: آیا درباره ذو الثدیه که علی ع در حروریه (محل جنگ نهروان) به وی حمله کرد خبری داری؟
گفتم: نه.
گفت: برای من از کسانی که شاهد ماجرا بودند خبری بگیر.
پس به کوفه رفتم و آن موقع در کوفه حزبها و جماعتهایی* بودند؛ پس از هر حزب و جماعتی از ده نفر شهادت گرفتم و شهادت آنان را نزد وی آوردم و بر او خواندم.
گفت: آیا همه اینها خودشان دیده بودند؟
گفتم: از همهشان سوال کردم و به من گفتند که خودشان دیدهاند.
گفت: خدا فلانی را لعنت کند. او به من نوشته بود که وی در نیل مصر غرق شده است.
سپس اشک در چشمانش جمع شد و اندکی گریست؛ چون گریهاش آرام گرفت گفت: خداوند علی ع را رحمت کند؛ او بر حق بود؛ و آنچه بین من و او گذشت چیزی نبود جز آنچه بین زن و هووهایش رخ میدهد.
* پینوشت: در اینجا در نسخه بیهقی کلمه «أسباع» نوشته شده که به معنای «هفتتاییها»ست؛ که معنای محصلی ندارد؛ و با توجه به عبارتی که در الشریعة آمده (و نیر روایت قبل در مستدرک حاکم) واضح است که اشتباه ناسخ بوده و کلمه «أشیاع» (جمع شیعه، به معنای حزبها) اشتباها «أسباع» ثبت شده است.
دلائل النبوة للبیهقی، ج6، ص434-435؛ الشریعة للآجری، ج1، ص361۱۴۵؛ و ج4، ص2082۱۴۶
أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللهِ الْحَافِظُ أَخْبَرَنَا الْحُسَینُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَامِرٍ الْكِنْدِی بِالْكُوفَةِ مِنْ أَصْلِ سَمَاعِهِ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ الْكَاتِبُ قَالَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبَانَ بْنِ صَالِحٍ قَالَ: هَذَا كِتَابُ جَدِّی: مُحَمَّدَ بْنَ أَبَانَ فَقَرَأْتُ فِیهِ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ الْحُرِّ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَكَمُ بْنُ عُتَیبَةَ وَعَبْدُ اللهِ بْنُ أَبِی السَّفَرِ، عَنْ عَامِرٍ الشَّعْبِی، عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ:
قَالَتْ عَائِشَةُ: عِنْدَكَ عِلْمٌ مِنْ ذِی الثُّدَیةِ الَّذِی أَصَابَهُ عَلِی- رَضِی اللهُ عَنْهُ- فِی الْحَرُورِیةِ؟
قُلْتُ: لَا.
قَالَتْ: فَاكْتُبْ لِی. بِشَهَادَةِ مَنْ شَهِدَهُمْ.
فَرَجَعْتُ إِلَی الْكُوفَةِ وَبِهَا یوْمَئِذٍ أَسْبَاعٌ [أشیاع] فَكَتَبْتُ شَهَادَةَ عَشَرَةٍ مِنْ كُلِّ سَبْعٍ [شیع] ثُمَّ أَتَیتُهَا بِشَهَادَتِهِمْ فَقَرَأْتُهَا عَلَیهَا.
قَالَتْ: أَكُلُّ هَؤُلَاءِ عَاینُوهُ؟
قُلْتُ: لَقَدْ سَأَلْتَهُمْ فَأَخْبَرُونِی أَنَّ كُلَّهُمْ قَدْ عَاینَهُ.
قَالَتْ: لَعَنَ اللهُ فُلَانًا فَإِنَّهُ كَتَبَ إِلَی أَنَّهُ أَصَابَهُمْ بِنِیلِ مِصْرَ. ثُمَّ أَرْخَتْ عَینَیهَا فَبَكَتْ فَلَمَّا سَكَتَتْ عَبْرَتُهَا. قَالَتْ: رَحِمَ اللهُ عَلِیا لَقَدْ كَانَ عَلَی الْحَقِّ وَمَا كَانَ بَینِی وَبَینَهُ إِلَّا كَمَا یكُونُ بَینَ الْمَرْأَةِ وَأَحْمَائِهَا.
ج. طبرانی (م۳۶۰) با سند دیگری این مطلب را نیز در گفتگوهای بین مسروق و عایشه روایت کرده است:
از مسروق روایت شده که عایشه از من پرسید: چه کسی ذو الثدیه را کشت؟ علی بن ابیطالب ع؟
گفتم: بله.
گفت: خودم از رسول الله شنیدم که میفرمود: قومی خروج میکنند که اهل قرآن خواندن هستند اما قرآن از گردنشان بالاتر نمیرود؛ از دین بیرون میروند آن گونه که تیر از کمان بیرون میرود؛ علامتشان مردی است که دستش ناقصالخلقه است.
المعجم الأوسط للطبرانی، ج5، ص314؛ ح5413
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی خَیثَمَةَ قَالَ: نَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ خَلَفٍ الْعَطَّارُ قَالَ: نَا عَمْرُو بْنُ عَبْدِ الْغَفَّارِ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو، عَنِ الشَّعْبِی، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَةَ، أَنَّهَا قَالَتْ لَهُ: مَنْ قَتَلَ ذَا الثُّدَیةِ؟ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ؟
قَالَ: نَعَمْ.
قَالَتْ: أَمَا إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «یخْرُجُ قَوْمٌ یقْرَءُونَ الْقُرْآنَ، وَلَا یجَاوِزُ تَرَاقِیهُمْ، یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ، عَلَامَتُهُمْ رَجُلٌ مُخْدَجُ الْیدِ.
د. ابنابیخیثمة (م۲۷۹) که یک قرن پیش از همه اینها میزیسته، در کتاب خویش (التاریخ الكبیر، ج3، ص126-127۱۴۷) بعد از اینکه با ذکر سند اشاره میکند که «لَمَّا أَتَی مَسْرُوقٌ عَائِشَةَ بِخَبَرِ ذِی الثُّدَیةِ؛ أَنَّ عَلِیا قتَلَه وأصحابَهُ واستبان لها ذلك: چون مسروق به عایشه خبر ذوالثدیه را داد که علی ع و اصحابش او را کشتند و این مطلب برایش کاملا واضح شد» سخنی از عایشه را نقل میکند که متأسفانه محقق کتاب ظاهرا نتوانسته چند کلمه آن را از نسخه اصل بخواند و سخن وی را بدین صورت آوردهاند که: «ما كنت [أخال … إلا] علی بن أَبی طالب»؛ که احتمال زیاد دارد بیانی بوده ناظر به پشیمانی شدید از مخالفت خویش با حضرت علی ع؛ که اگر اصل این عبارت یافت شود جالب خواهد بود. اما حتی اگر آن هم یافت نشود از واضحات تاریخ این است که برخلاف توجیهاتی که بزرگان اهل سنت میکنند عایشه خودش متوجه شد که در اقدام به جنگ با امیرالمؤمنین ع مرتکب چه گناه عظیمی شده بود؛ و لذا او که پدرش و عمر را در کنار رسول الله دفن کرده بود و اجازه نداده بود فرزند رسول الله ص یعنی امام حسن ع در کنار ایشان دفن شود - چنانکه خود اهل سنت روایت کردهاند و در شماره ۲۳ به برخی از آنها اشاره شد - وصیت کرد که به خاطر این گناه عظیمی که مرتکب شده بود خود وی را هم کنار ایشان دفن نکنند.
۵۲) از ابوسیعد رقاشی روایت شده است:
یکبار بر عایشه وارد شدم، گفت: ابوالحسن [= حضرت علی ع] را چه میشود که دست به کشتار قاریان قرآن زده است؟!
گفتم: ای ام المؤمنین! ما در میان کشتهشدگان ذوالثدیه را یافتیم!
پس عایشه نالهای بلند سر داد (یا نفسی کشید) و سپس گفت: کسی که شهادتی را مخفی کند همانند کسی است که شهادت دروغ بدهد. از رسول الله ص شنیدم که میفرمود: این جماعت را برترینِ این امت میکشد.
المعجم الأوسط للطبرانی، ج7، ص210؛ السنة لابن أبی عاصم، ج2، ص599
[حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ الْأَخْرَمُ] ثنا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّی، حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قَیسٍ الرَّقَاشِی الْخَزَّازُ، ثنا غَسَّانُ بْنُ بُرْزِینَ الطُّهَوِی، عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الرَّقَاشِی، قَالَ:
دَخَلْتُ عَلَی عَائِشَةَ، فَقَالَتْ: مَا بَالُ أَبِی الْحَسَنِ یقْتُلُ أَصْحَابَهُ الْقُرَّاءَ؟
قَالَ: قُلْتُ: یا أُمَّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّا وَجَدْنَا فِی الْقَتْلَی ذَا الثُّدَیةِ.
قَالَ: فَشَهِقَتْ، أَوْ تَنَفَّسَتْ ثُمَّ قَالَتْ: كَاتِمُ الشَّهَادَةِ مَعَ شَاهِدِ الزُّورِ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: «یقْتُلُ هَذِهِ الْعِصَابَةَ خَیرُ أُمَّتِی».
ابن کثیر در البدایة والنهایة (ج10، ص629-630۱۴۸) بعد از اینکه احادیثی از عایشه در بیان اینکه خوارج بدترین مردمان این امتند که بهترین مردمان این امت آنان را میکشند میآورد بیان میکند که از مجموع احادیثی که رسیده معلوم میشود که عایشه حکایت خوارج و بویژه کشته شدن ذیالثدیه را عجیب و بعید میشمرد؛ اما این مطلبی است که ما به طرق متعدد نشان دادیم که این امر واقع شده است تا همگان بفهمند که این مطلب حق و صدق و از برترین شواهد بر نبوت است؛ چنانکه بسیاری از بزرگان اهل سنت در کتبی که راجع به دلائل نبوت نوشتهاند بدان اشاره کردهاند.
۵۳) از عبدالله بن شداد روایت شده است:
بر عایشه وارد شدم و نزد او نشسته بودیم و تازه چند شبی بود که خبری از عراق رسیده بود که علی ع کشته شد. بناگاه رو به من کرد و گفت:
ای عبدالله بن شداد! آیا اگر سوالی از تو بپرسم راستش را میگویی؟ میخواهم درباره این کسانی که علی ع آنان را کشت برایم خبر دهی.
گفتم: چرا فکر میکنی که ممکن است راستش را نگویم؟!
گفت: پس حکایتشان را بگو!
گفتم: وقتی علی ع با معاویه معاهده بست و آن دو حَکَم حکمشان را اعلام کردند هشت هزار نفر از قاریان بر او خروج کردند؛ و در منطقهای نزدیک کوفه به نام حروراء جمع شدند؛ و با وی مخالفت میکردند و میگفتند: لباسی که خداوند برتن تو کرد و تو را بدان نامید از تن بیرون کردی و سپس راه خود گرفتی و در دین خدا حَکَم قرار دادی در حالی که حکمی جز حکم خدا نیست. چون علی ع از این سرزنشهایی که میکردند و جدا شدنشان مطلع شد به اعلانکننده خویش گفت اعلان کند که [از میان آنان] فقط آن جماعتی که حامل قرآنند بر او وارد شوند. پس چون آن سرا از قاریان پر شد دستور داد مصحف [= قرآنِ مکتوب] بزرگی آوردند و آن را پیش روی خود گذاشت و آرام آرام آن را ورق میزد و میگفت: ای مصحف! برای مردم سخن بگو!
مردم وی را خطاب قرار دادند که: ای امیرالمؤمنین! از او چه میپرسی؟ آن صرفا ورق است و مرکّب؛ ما بر اساس آنچه از آن به نظرمان رسید سخن میگوییم؛ چه میخواهی؟!
گفت: اصحاب شما که خروج کردهاند، کتاب خدا بین من و آنهاست! خداوند عز و جل درباره زن و شوهر میفرماید: «و اگر از جدایی میان آن دو بیم دارید پس حَکَمی از خانواده آن [شوهر] و حَکَمی از خانواده این [زن] برانگیزانید» (نساء/۳۵). امت حضرت محمد ص حرمتش بالاتر از حرمت یک زن و شوهر است؛ بر من خرده گرفتهاند که با معاویه که معاهده امضا کردیم، من نوشتم معاویه، و او نوشت علی بن ابیطالب.* در حالی که در صلح حدیبیه هم وقتی سهیل بن عمرو (نماینده قریش) آمد و قرار شد معاهدهای با قریش امضا شود رسول الله ص اول نوشت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ». سهیل گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ننویس. فرمود: پس چه بنویسم؟ گفت: بنویس: بسمک اللهم! رسول الله ص فرمود: بنویس. سپس فرمود: بنویس: از محمد رسول الله؛ گفتند: اگر قبول داشتیم که تو رسول الله هستی که با تو مخالفت نمیکردیم. پس نوشت: این قرارداد صلحی است بین محمد بن عبدالله با قریش: و خداوند در کتابش میفرماید: «قطعاً برای شما در رسول الله ص سرمشقی نیكوست؛ برای آن كس كه به خدا و روز بازپسین امید دارد» (احزاب/۲۱).
سپس علی بن ابیطالب [ابن عباس] را به سراغشان فرستاد؛ من هم با آنان بیرون رفتم تا به میان لشکرشان که رسیدیم ابن الکواء برخاست و مردم را مخاطب قرار داد و گفت: ای حاملان قرآن! این ابن عباس است؛ کسی که او را نمیشناسد بداند که من او را بر اساس کتاب الله میشناسم؛ این همان کسی است که درباره قومش نازل شد که «بلکه اینان قومی جدلپیشهاند» (زخرف/۵۸). پس او را به صاحبش برگردانید و با وی بر سر کتاب الله بحث نکنید.
اما برخی از خطبای آنان برخاستند و گفتند: نه! به خدا سوگند که با وی بر اساس کتاب الله بحث میکنیم؛ اگر حقی آورد که ما هم آن را شناختیم پس از او اطاعت میکنیم و اگر باطل آورد او را با باطل سرنگون میسازیم و به نزد صاحبش برمیگردانیم. پس سه روز بر اساس کتاب الله با وی بحث کردند و چهار هزار نفر از آنان که ابنالکواء هم در میان آنان بود توبه کردند و وی آنان را بر علی ع وارد کرد.
سپس علی ع سراغش بقیهشان فرستاد و فرمود: امر ما و امر اینان همین بود که دیدید؛ پس هرجا خواستید بایستید تا امت محمد ص جمع شوند؛ و هرجا خواستید سکونت گزینید؛ بین ما و شما چنین خواهد بود که شمشیرهایمان را از شما بازخواهیم داشت مادامی که راه را بر کسی نبستهاید و خونی نریختهاید. اما اگر چنین کردید ما نیز این [نقض پیمان] را با جنگ به همینسان به سوی شما میاندازیم که همانا خداوند خائنان را دوست ندارد. [این تعبیر حضرت اشاره به آیه «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنین: و اگر از گروهی بیمِ خیانت داری [پیمانشان را] به سویشان بینداز [تا طرفین] به طور یكسان [بدانند كه پیمان گسسته است]، زیرا خدا خائنان را دوست نمیدارد.» (انفال/۵۸) است.]
عایشه پرسید: ابن شداد! آیا با آنان جنگید؟
گفتم: به خدا سوگند سراغشان لشکر نکشید مگر اینکه راه بستند و خونها را بناحق ریختند؛ ابن خباب را کشتند و خون اهل ذمه را حلال شمردند؟
عایشه: واقعا؟
گفتم: به خدایی که جز او خدایی نیست!
عایشه گفت: پس این چه خبری است که مرتب از اهل عراق میشنوم و میگویند: ذوالثدیه؛ ذوالثدیه؟
گفتم: من خودم دیدمش وقتی که همراه با علی ع نظارهگر کشتهشدگان بودیم. علی ع گفت: آیا این را میشناسید؟ کسانی که آنجا بودند برخی گفتند: ما دیدیم که در مسجد بنیفلان نماز میخواند؛ و برخی دیگر گفتند ما هم دیدیم که در مسجد بنیفلان نماز میخواند؛ و همه افراد وی را این گونه میشناختند.
عایشه گفت: سخن علی ع وقتی آنجا نظارهگر ایستاده بود - آن گونه که اهل عراق ادعا میکنند- چه بود؟
گفتم: شنیدم که میگفت: خدا و رسولش راست گفتند.
پرسید: آیا غیر از این هم شنیدی چیزی بگوید؟
گفتم: نه.
گفت: بله؛ خدا و رسولش راست گفتند.
[روایت مستدرک حاکم همینجا تمام میشود؛ اما در متن روایتی که در مسند ابی یعلی آمده عایشه ادامه میدهد:]
خدا رحمت کند علی را! هرگاه چیزی میدید که تعجبش را برمیانگیخت میگفت: خدا و رسولش راست گفتهاند. پس معلوم شد اهل عراق بر او دروغ بستهاند و در سخن وی چیزی افزودهاند! **
پینوشت:
*ظاهرا یکی از اعتراضات خوارج این بود که چرا در معاهدهای که برای توقف جنگ امضا کردید اسم شما به عنوان علی بن ابیطالب ثبت شد؛ در حالی که تو امیرالمؤمنین و خلیفه رسمی بودی؛ همین بدان معناست که خودت خلافت خودت را به رسمیت نشناختی!
** ظاهرا سخنی که اهل عراق میافزودند [که حضرت علی ع به وعدهای که رسول الله ص داده بودند اشاره کردند و فرمودند که خدا و رسولش راست میگویند] فقط سخن اهل عراق نبود بلکه واقعیتی بود که عایشه در اینجا قصد کتمان آن را داشت، چنانکه در نقلهای قبلی در معتبرترین منابع اهل سنت اشاره شد که حضرت علی ع کشته شدن ذوالثدیة را تاییدی بر حدیثی که از رسول الله ص روایت شده بود معرفی کرد؛ مطلبی که خود عایشه در جاهای دیگر برای اشخاص دیگر ذکر و بدان اعتراف کرده بود؛ که در موارد قبل نمونهای از همین بیان عایشه گذشت.
المستدرك علی الصحیحین للحاكم، ج2، ص165، ح2657؛ مسند أبی یعلی، ج1، ص367۱۴۹
حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ حَمْشَادَ، ثنا هِشَامُ بْنُ عَلِی السَّدُوسِی، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ كَثِیرٍ الْعَبْدِی، ثنا یحْیی بْنُ سُلَیمٍ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَاقِدٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ خُثَیمٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَدَّادِ بْنِ الْهَادِ، قَالَ:
قَدِمْتُ عَلَی عَائِشَةَ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا، فَبَینَمَا نَحْنُ عِنْدَهَا جُلُوسٌ مَرْجِعُهَا مِنَ الْعِرَاقِ لَیالِی قُوتِلَ عَلِی إِذْ قَالَتْ: یا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ شَدَّادٍ، هَلْ أَنْتَ صَادِقِی عَمَّا أَسْأَلُكَ عَنْهُ؟ حَدَّثَنِی عَنْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ الَّذِینَ قَتَلَهُمْ عَلِی.
قُلْتُ: وَمَالِی لَا أَصْدُقُكَ؟
قُلْتُ: فَحَدِّثْنِی عَنْ قِصَّتِهِمْ.
قُلْتُ: إِنَّ عَلِیا لَمَّا كَاتَبَ مُعَاوِیةَ وَحَكَّمَ الْحَكَمَینِ خَرَجَ عَلَیهِ ثَمَانِیةُ آلَافٍ مِنْ قُرَّاءِ النَّاسِ، فَنَزَلُوا أَرْضًا مِنْ جَانِبِ الْكُوفَةِ یقَالُ لَهَا: حَرُورَاءُ، وَإِنَّهُمْ أَنْكَرُوا عَلَیهِ، فَقَالُوا: انْسَلَخْتَ مِنْ قَمِیصٍ أَلْبَسَكَهُ اللَّهُ وَأَسْمَاكَ بِهِ، ثُمَّ انْطَلَقْتَ فَحَكَّمْتَ فِی دَینِ اللَّهِ وَلَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ. فَلَمَّا بَلَغَ عَلِیا مَا عَتَبُوا عَلَیهِ وَفَارَقُوهُ، أَمَرَ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ لَا یدْخُلَنَّ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَّا رَجُلٌ قَدْ حَمَلَ الْقُرْآنَ. فَلَمَّا أَنِ امْتَلَأَ الدَّارُ مِنَ الْقُرَّاءِ دَعَا بِمُصْحَفٍ عَظِیمٍ فَوَضَعَهُ بَینَ یدَیهِ فَطَفِقَ یصُكُّهُ بِیدِهِ، وَیقُولُ: أَیهَا الْمُصْحَفُ حَدِّثِ النَّاسَ! فَنَادَاهُ النَّاسُ فَقَالُوا: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، مَا تَسْأَلُهُ عَنْهُ؟! إِنَّمَا هُوَ وَرَقٌ وَمِدَادٌ، وَنَحْنُ نَتَكَلَّمُ بِمَا رَأَینَا مِنْهُ؛ فَمَاذَا تُرِیدُ؟ قَالَ: أَصْحَابُكُمُ الَّذِینَ خَرَجُوا بَینِی وَبَینَهُمْ كِتَابُ اللَّهِ، یقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِی امْرَأَةٍ وَرَجُلٍ: «وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَینِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِنْ أَهْلِهَا» [النساء/۳۵]. فَأُمَّةُ مُحَمَّدٍ ص أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنِ امْرَأَةٍ وَرَجُلٍ. وَنَقَمُوا عَلَی أَنْ كَاتَبْتُ مُعَاوِیةَ وَكَتَبَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ، وَقَدْ جَاءَ سُهَیلُ بْنُ عَمْرٍو وَنَحْنُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص بِالْحُدَیبِیةِ حِینَ صَالَحَ قَوْمُهُ قُرَیشًا فَكَتَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» فَقَالَ سُهَیلٌ: لَا تَكْتُبْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. قَالَ: «فَكَیفَ أَكْتُبُ؟» قَالَ: اكْتُبْ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: «اكْتُبْ» ثُمَّ قَالَ: " اكْتُبْ: مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ ". قَالُوا: لَوْ نَعْلَمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ لَمْ نُخَالِفْكَ، فَكَتَبَ: «هَذَا مَا صَالَحَ عَلَیهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قُرَیشًا» یقُولُ اللَّهُ فِی كِتَابِهِ: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ یرْجُو اللَّهَ وَالْیوْمَ الْآخِرَ» [الأحزاب/21].
فَبَعَثَهُ إِلَیهِمْ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ، فَخَرَجْتُ مَعَهُمْ حَتَّی إِذَا تَوَسَّطْنَا عَسْكَرَهُمْ، قَامَ ابْنُ الْكَوَّاءِ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ: یا حَمَلَةَ الْقُرْآنِ إِنَّ هَذَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ فَمَنْ لَمْ یكُنْ یعْرِفُهُ، فَأَنَا أَعْرِفُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ، هَذَا مَنْ نَزَلَ فِی قَوْمِهِ: {بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ} [الزخرف: 58] فَرُدُّوهُ إِلَی صَاحِبِهِ، وَلَا تُوَاضِعُوهُ كِتَابَ اللَّهِ.
قَالَ: فَقَامَ خُطَبَاؤُهُمْ فَقَالُوا: لَا وَاللَّهِ لَنُوَاضِعَنَّهُ كِتَابَ اللَّهِ، فَإِذَا جَاءَ بِالْحَقِّ نَعْرِفُهُ اسْتَطَعْنَاهُ، وَلَئِنْ جَاءَ بِالْبَاطِلِ لَنُبَكِّتَنَّهُ بِبَاطِلِهِ، وَلَنَرُدَّنَّهُ إِلَی صَاحِبِهِ. فَوَاضَعُوهُ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ ثَلَاثَةَ أَیامٍ، فَرَجَعَ مِنْهُمْ أَرْبَعَةُ آلَافٍ كُلُّهُمْ تَائِبٌ بَینَهُمُ ابْنُ الْكَوَّاءِ، حَتَّی أَدْخَلَهُمْ عَلَی عَلِی فَبَعَثَ عَلِی إِلَی بَقِیتِهِمْ. فَقَالَ: قَدْ كَانَ مِنْ أَمْرِنَا وَأَمْرِ النَّاسِ مَا قَدْ رَأَیتُمْ فَقِفُوا حَیثُ شِئْتُمْ حَتَّی تَجْتَمِعَ أُمَّةُ مُحَمَّدٍ ص، وَتَنْزِلُوا حَیثُ شِئْتُمْ بَینَنَا وَبَینَكُمْ أَنْ نَقِیكُمْ رِمَاحَنَا مَا لَمْ تَقْطَعُوا سَبِیلًا أَوْ تُطِیلُوا دَمًا، فَإِنَّكُمْ إِنْ فَعَلْتُمْ ذَلِكَ فَقَدْ نَبَذْنَا إِلَیكُمُ الْحَرْبَ عَلَی سَوَاءٍ، إِنَّ اللَّهَ لَا یحِبُّ الْخَائِنِینَ.
فَقَالَتْ لَهُ عَائِشَةُ رَضِی اللَّهُ عَنْهَا: یا ابْنَ شَدَّادٍ فَقَدْ قَتَلَهُمْ؟
فَقَالَ: وَاللَّهِ مَا بَعَثَ إِلَیهِمْ حَتَّی قَطَعُوا السَّبِیلَ، وَسَفَكُوا الدِّمَاءَ بِغَیرِ حَقِّ اللَّهِ، وَقَتَلُوا ابْنَ خَبَّابٍ وَاسْتَحَلُّوا أَهْلَ الذِّمَّةِ.
فَقَالَتْ: آللَّهِ؟
قُلْتُ: آللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ.
قَالَتْ: فَمَا شَیءٌ بَلَغَنِی عَنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ یتَحَدَّثُونَ بِهِ یقُولُونَ: ذُو الثُّدَی ذُو الثُّدَی؟
فَقُلْتُ: قَدْ رَأَیتُهُ وَوَقَفْتُ عَلَیهِ مَعَ عَلِی فِی الْقَتْلَی فَدَعَا النَّاسَ، فَقَالَ: هَلْ تَعْرِفُونَ هَذَا؟ فَكَانَ أَكْثَرُ مَنْ جَاءَ یقُولُ: قَدْ رَأَیتُهُ فِی مَسْجِدِ بَنِی فُلَانٍ یصَلِّی، وَرَأَیتُهُ فِی مَسْجِدِ بَنِی فُلَانٍ یصَلِّی، فَلَمْ یأْتِ بِثَبْتٍ یعْرَفُ إِلَّا ذَلِكَ.
قَالَتْ: فَمَا قَوْلُ عَلِی حِینَ قَامَ عَلَیهِ كَمَا یزْعُمُ أَهْلُ الْعِرَاقِ؟
قُلْتُ: سَمِعْتُهُ یقُولُ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ.
قَالَتْ: وَهَلْ سَمِعْتَهُ أَنْتَ مِنْهُ قَالَ غَیرَ ذَلِكَ؟
قُلْتُ: اللَّهُمَّ لَا.
قَالَتْ: أَجَلْ صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ.
هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ عَلَی شَرْطِ الشَّیخَینِ، وَلَمْ یخَرِّجَاهُ، إِلَّا ذِكْرَ ذِی الثُّدَیةِ فَقَدْ أَخْرَجَهُ مُسْلِمٌ بِأَسَانِیدَ كَثِیرَةٍ.
[التعلیق - من تلخیص الذهبی]2657 - علی شرط البخاری ومسلم وأخرج منه ذكر ذی الثدیة.
- تتمة الکلام فی مسند أبی یعلی (ج۱، ص369 ت حسین أسد) هکذا:
قَالَتْ: فَهَلْ سَمِعْتَ أَنَّهُ قَالَ غَیرَ ذَلِكَ؟، قَالَ: اللَّهُمَّ لَا، قَالَتْ: أَجَلْ، صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، یرْحَمُ اللَّهُ عَلِیا إِنَّهُ كَانَ مِنْ كَلَامِهِ لَا یرَی شَیئًا یعْجِبُهُ إِلَّا قَالَ: صَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ، فَذَهَبَ أَهْلُ الْعِرَاقِ فَیكْذِبُونَ عَلَیهِ وَیزِیدُونَ عَلَیهِ فِی الْحَدِیثِ!
[حكم حسین سلیم أسد] : إسناده صحیح.
ب.۳. اشاره به جنگهای امیرالمؤمنین ع در منابع شیعه
اگر قرار باشد تمام احادیث در منابع شیعه درباره این سه جنگ را بیاوریم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. و اشاره به سه واقعه مهم متناظر با هریک از این سه جنگ که در منابع اهل سنت ذکر شد در منابع شیعی هم مکرر آمده و نیازی به تکرار آنها نیست. در اینجا صرفا به برخی از احادیثی که توضیحی درباره این جنگها دارد که به نحو مستقیم یا غیرمستقیم ناظر به این آیه میتواند باشد اشاره میشود.
۱) درباره هر سه جنگ
۵۴) حضرت علی ع در خطبهای که در نهجالبلاغه نیز آمده فرمودند:
امّا بعد، ای مردم! من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسی جز من بر آن جرأت نداشت، از آن پس كه موج تاریكی آن برخاسته بود، و گزندش همه جا را فرا گرفته.
پس، از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید. بدان كس كه جانم به دست اوست، من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه میكنم: از آن كه مردم را بدان میخواند، و آن كه رهبریشان میكند، و آن كه آنان را میراند، و آنجا كه فرود آیند، و آنجا كه بار گشایند، و آن كه كشته شود از آنان، و آن كه [به مرگ طبیعی] بمیرد از ایشان.
و اگر مرا از دست بدهید، و آن گاه حوادث ناگوار و مشكلات طاقت فرسا بر شما فرود آید بسیاری از پرسش كنندگان سر فرود آورند، و جمع زیادی از پرسش شوندگان از جواب فرومانند؛ و این هنگامی است كه پیكار میان شما دراز و فراگیر شود و سختی آن آشكار، و جهان بر شما تنگ گردد و زندگی دشوار. روزهای بلای خود را دراز شمارید.- و بسیار در آن بلا عمر به سر آرید- تا آنكه خدا بر مانده نیكوان- ببخشاید- و به روی آنان- دری- گشاید.
همانا، فتنهها چون روی آورد، امر مشتبه گردد، و چون پشت كند، حقیقت چنانكه هست نماید؛ به وقت آمدن ناشناسند، و هنگام رفتن شناخته میشوند. همچون باد در گردشند، به شهری اصابت میكنند و شهری را واگذارند.
همانا، ترسناكترین فتنهها، در دیده من، فتنه بنیامیه است، كه فتنهای است کور[کننده] و ظلمانی. مرزهایش فراگیر است، و بلایش خاص؛ آن كه در آن اهل بصیرت باشد، بلا دامنگیرش شود، و آن كه کوردل و نابینا باشد از بلای آن رهد! به خدا سوگند! پس از من بنی امیه را، برای خود اربابان بدی خواهید یافت: چون ماده شتر كلانسال بدخوی كه به دست به زمین كوبد و به پا لگد زند و به دهان گاز گیرد، و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته با شما چنین كنند، تا از شما كسی را به جای نگذارند، جز آنكه به آنان سودی رساند، یا زیانی به ایشان باز نگرداند. و بلای آنان چندان ماند كه یاری خواستن شما از ایشان، چون یاری خواستن بنده باشد از خداوندگاری كه او را پرورده، یا همراهی آنكه همراهی او را پذیرفته! بلای آنان بر سرتان آید، با چهرهای زشت و ترسآور، و ظلمتی با تاریكی عصر جاهلیت برابر. نه نور هدایتی در آن آشكار، و نه نشانی در آن پدیدار.
ما اهل بیت از آن فتنه در امانیم، و در آن دعوتکننده نیستیم. سپس خدا آن فتنه را براندازد چنانكه- سلّاخی- پوست را- از تن گوسفند- جدا سازد، به دست كسی كه آنان را خوار و ذلیل گرداند و به راهی كه نخواهند براند، و جام لبالب- بلا- را بدیشان خوراند. عطایی جز شمشیر به آنان نبخشد، و خلعتی جز ترس و بیم بر تنشان نپوشد. در این هنگام قریش دوست دارد دنیا را با آنچه در آن هست بدهد، و در عوض زمانی كوتاه مرا ببیند، تا آنچه امروز برخی از آن را میخواهم و به من نمیدهند یكجا تسلیمم نمایند.
نهج البلاغة، خطبه93 (ترجمه: اقتباس از ترجمه شهیدی، ص85-86)
و من خطبة له ع و فیها ینبّه أمیر المؤمنین علی فضله و علمه و یبین فتنة بنی أمیة
أَمَّا بَعْدَ حَمْدِ اللَّهِ وَ الثَّنَاءِ عَلَیهِ أَیهَا النَّاسُ فَإِنِّی فَقَأْتُ عَینَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یكُنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیهَا أَحَدٌ غَیرِی بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَیهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا؛
فَاسْأَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لَا [تَسْأَلُونَنِی] تَسْأَلُونِّی عَنْ شَیءٍ فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ السَّاعَةِ وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِی مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا وَ مَنْ یقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا وَ مَنْ یمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً؛
وَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرَائِهُ الْأُمُورِ وَ حَوَازِبُ الْخُطُوبِ لَأَطْرَقَ كَثِیرٌ مِنَ السَّائِلِینَ وَ فَشِلَ كَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ وَ [كَانَتِ] ضَاقَتِ الدُّنْیا عَلَیكُمْ ضِیقاً تَسْتَطِیلُونَ مَعَهُ أَیامَ الْبَلَاءِ عَلَیكُمْ حَتَّی یفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِیةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ.
إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ ینْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ یعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ یحُمْنَ حَوْمَ الرِّیاحِ یصِبْنَ بَلَداً وَ یخْطِئْنَ بَلَداً.
أَلَا وَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیكُمْ فِتْنَةُ بَنِی أُمَیةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا؛
وَ ایمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِی أُمَیةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِی كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعْذِمُ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدِهَا وَ تَزْبِنُ بِرِجْلِهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا لَا یزَالُونَ بِكُمْ حَتَّی لَا یتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلَّا نَافِعاً لَهُمْ أَوْ غَیرَ ضَائِرٍ بِهِمْ وَ لَا یزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْكُمْ حَتَّی لَا یكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا [مِثْلَ انْتِصَارِ] كَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ تَرِدُ عَلَیكُمْ فِتْنَتُهُمْ [شَوْهاً] شَوْهَاءَ مَخْشِیةً وَ قِطَعاً جَاهِلِیةً لَیسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یرَی؛
نَحْنُ أَهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا [بِنَجَاةٍ] به منجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ ثُمَّ یفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْكُمْ كَتَفْرِیجِ الْأَدِیمِ به من یسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یسُوقُهُمْ عُنْفاً وَ یسْقِیهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ لَا یعْطِیهِمْ إِلَّا السَّیفَ وَ لَا یحْلِسُهُمْ إِلَّا الْخَوْفَ. فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَیشٌ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا لَوْ یرَوْنَنِی مَقَاماً وَاحِداً وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْیوْمَ بَعْضَهُ فَلَا [یعْطُونَنِیهِ] یعْطُونِیهِ.
۵۵) حقیقت این است که فراز فوق که سید رضی در نهجالبلاغه آورده تنها قسمتی از خطبهای طولانی است که سالها قبل از وی، متن کامل آن را سلیم بن قیس (م۷۶) در کتاب معروف خویش (کتاب سلیم یا همان اسرار آل محمد ص) و سپس فرازهای فراوانی از آن را ابنهلال ثقفی (م۲۸۳) در کتاب الغارات (به عنوان اولین حدیث) آورده است؛ و طبق توضیحی که ابن هلال میدهد این خطبهای است که حضرت بعد از بازگشت از جنگ نهروان ایراد کردهاند. متأسفانه در حدود یک قرن اخیر نزد بسیاری از گویندگان مذهبی چنین تلقی شده که گویی عبارت «من چشم فتنه را بیرون آوردم و غیر از من احدی جرأت این کار را نداشت» ناظر به خوارج است؛ که اگر چنین باشد جای تعجب دارد که چرا حضرت علی ع اینجا فتنه خوارج را بدترین فتنه ممکن معرفی کرده است اما در جایی دیگر معاویه را بسیار بدتر دانسته و در مقام مقایسه بین خوارج و اصحاب معاویه تأکید فرموده که اینها طالب حق بودند و خطا کردند، اما معاویه از اول دنبال باطل بودند (که این حدیث ان شاء الله در ادامه خواهد آمد).
در حالی که اولاً اگر در متن همین خطبه هم دقت شود میبینیم که حضرت بدترین فتنه را فتنه بنیامیه خوانده است؛ و ثانیاً متن کاملتر این خطبه که در دو منبع فوق آمده تصریح دارد که منظور از چشم فتنه، هرسهتای این جنگهاست، نه صرفا جنگ با خوارج. از این رو و با توجه به رواج این دیدگاه نادرست درباره خطبه فوق، مناسب دیدیم که خطبه را بر اساس آن منابع بیاوریم که معلوم شود چه فرازهایی در کلام سید رضی حذف شده است و مراد حضرت از فقرات مختلف این خطبه بهتر معلوم شود. اما پیش از آن، فراز مختصری از این روایت که ناظر به همین نکته است و در دو متن قدیمی دیگر آمده است، تقدیم میشود:
الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که در خطبهای فرمود:
من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسی جز من بر آن جرأت نداشت، و اگر من در میان شما نبودم کسی با اهل جمل و اهل شام و اهل نهروان نمیجنگید. به خدا سوگند اگر خوف این نبود که سخنانی [ناروا] میگفتید و عمل را رها میکردید به شما خبر میدادم براساس آنچه بر زبان پیامبرتان صلوات الله علیه و آله جاری شده درباره هرکس از شما که با آنان میجنگد در حالی که به ضلالت آنان آگاه و به هدایتی که ما بر آن هستیم معرفت دارد.
سپس فرمود: از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید. که از من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه میكنم: از آن كه آنان را میخواند، و آن كه آنان را میراند.
شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام (ابن حیون م۳۶۳)، ج2، ص39
و عن علی صلوات اللّه علیه، أنه قال فی خطبة خطبها:
أنا فقأت عین الفتنة، [لم یكن لیفقأها أحد غیری] و لو لم أك فیكم ما قوتل أهل الجمل و لا أهل الشام و لا أهل النهروان، [و أیم اللّه] لو لا أن تتكلموا فتدعوا العمل لأخبرتكم بما سبق علی لسان نبیكم صلوات اللّه علیه و آله لمن قاتلهم منكم مبصرا لضلالتهم عارفا بالهدی الذی نحن علیه. ثم قال: سلونی قبل أن تفقدونی ، فانكم لا تسألونی عن شیء فیما بینكم و بین الساعة، و لا عن فئة تهدی مائة أو تضل مائة إلا حدّثتكم بناعقها و سائقها.
ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:
من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و اگر من نبودم کسی با اهل جمل و اهل صفین و اهل نهروان نمیجنگید.
از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید، یا به خاطر مرگ یا شهادت، بلکه شهادت خواهد بود، چیزی نمانده که آن شقیترینشان آن را به خونی که از بالایش سرازیر شود رنگین کند. به کسی که دانه را شکافت و بشر را آفرید از من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه میكنم: از آن كه رهبریشان میكند، و آن كه آنان را میخواند و آن که آنان را میراند.
التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن (سید بن طاوس)، ص221
قال: حدّثنا ابن عقیل الأنصاری، قال: حدّثنا عمران بن موسی، قال: حدّثنا محمد بن إدریس، قال: حدّثنا الطنافسی، قال: سمعت ابن حمید الملائی، قال: سمعت عبد الرحمن بن حمید، قال: سمعت عمرو الملائی یقول: سمعت زرّ بن حبیش، قال: سمعت علی بن أبی طالب علیه السلام یقول:
«أنا فقأت عین الفتنة، و لولای ما قوتل أهل الجمل و لا أهل صفّین و لا أهل النهروان.
سلونی قبل أن تفقدونی: إمّا میتا و إمّا مقتولا بل قتلا، ما یحبس أشقاها أن یخضبها بدم من أعلاها، و الذی فلق الحبّة و برأ النسمة لا تسألونی فیما بینی و بین قیام الساعة عن فئة تضلّ مائة أو تهدی مائة إلّا أنبأتكم بسائقها و قائدها و ناعقها.»
۵6) الف. ابن هلال ثقفی ازطریق منصور بن عمرو و هم از طریق ابن ابی لیلی، از زر بن حبیش خطبهای را از امیرالمؤمنین ع روایت کردهاند که اگرچه عباراتشان اندکی تفاوت دارد اما معنایش واحد است؛ روایت کرده است که شنیدم که امیرالمؤمنین ع خطبهای خواندن و پس از حمد و ثنای الهی فرمودند:
«امّا بعد،ای مردم! من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و كسی جز من بر آن جرأت نداشت»
و در روایت ابن ابی لیلی آمده است: «و كسی جز من اهل اینکه آن را کور کند نبود و اگر من در میان شما نبودم کسی با اهل جمل و اهل نهروان نمیجنگید. به خدا سوگند اگر خوف این نبود که رویگردان شوید و عمل را رها کنید به شما خبر میدادم براساس آنچه بر زبان پیامبرتان صلوات الله علیه و آله جاری شده درباره هرکس از شما که بر آنان مردانه یورش میآورد در حالی که به ضلالت آنان آگاه و به هدایتی که ما بر آن هستیم معرفت دارد.»
سپس فرمود: «از من بپرسید، پیش از آنكه مرا نیابید؛ که بزودی من میمیرم با شهید میشوم؛ بلکه شهادت خواهد بود، چه چیزی آن شقیترینشان را منتظر نگه داشته که آن را به خونی که از بالایش سرازیر شود رنگین کند.»
سپس دستی به محاسن خویش کشید و فرمود: «بدان كس كه جانم به دست اوست، من نخواهید پرسید از چیزی كه میان شما تا روز قیامت است، و یا از گروهی كه صد تن را هدایت ویا صد تن را گمراه کند، جز آنكه شما را از آن آگاه میكنم: از آن كه مردم را بدان میخواند، و آن كه آنان را میراند. »
پس مردی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین ع! به ما از آن بلا خبر بده.
فرمود: «همانا شما در زمانی هستید که وقتی سوالکنندهای سوالی میپرسد باید تعقل کند و وقتی از کسی سوالی میشود باید درنگ کند؛ همانا در ورای شما حوادثی به سوی شما میآید بزرگ و به هم پیوسته، و بلاهایی عبوس و درهمکوبنده. سوگند به آن خداوندی كه دانه را شكافت و بشر را آفرید كه اگر مرا از دست بدهید، و آن گاه حوادث ناگوار و مشكلات طاقت فرسا بر شما فرود آید بسیاری از پرسش كنندگان سر فرود آورند، و کثیری از پرسش شوندگان از جواب فرو مانند؛ و این هنگامی است كه پیكار میان شما فراوان شود و جنگ آستینش را بالا زند و دنیا بر شما و بر اهل بیت من بلا شود تا آنگاه كه خداوند در كار نیكانی كه بر جای ماندهاند راهی بگشاید، پس بر شماست كه مردانی را كه اصحاب پرچم جنگ بدر و حنین بودهاند یاری كنید و پاداش یابید، مباد كه بر آنها سبقت بگیرید که بلا شما را درهم کوبد.
پس شخص دیگری برخاست و گفت: یاامیرالمؤمنین ع! برای ما از فتنهها بگو.
فرمود: همانا، فتنهها چون روی آورد، امر مشتبه گردد، و چون پشت كند، حقیقت چنانكه هست نماید؛ به وقت آمدن ناشناساند، و هنگام رفتن شناخته میشوند. فتنهها همچون باد در گردشند، به شهری اصابت میكنند و شهری را واگذارند. همانا، ترسناكترین فتنهها که در انتظار شماست، در دیده من، فتنه بنیامیه است، كه فتنهای است کور[کننده] و ظلمانی و مخفی. فتنهاش فراگیر است، و بلایش خاص؛ آن كه در آن اهل بصیرت باشد، بلا دامنگیرش شود، و آن كه کوردل و نابینا باشد بلا از سرش رد شود! اهل باطل آن بر اهل حق آن چیره شوند تا اینکه زمین از دشمنی و ظلم و بدعت پر شود. و همانا اول کسی که جبروت آن را زمین زد و ستون خیمهاش را بشکند و میخ آن را درآورد خداوند رب العالمین است.
به خدا سوگند! پس از من بنی امیه را، برای خود اربابان بدی خواهید یافت: چون ماده شتر كلانسال بدخوی كه به دهان گاز گیرد و به دست به زمین كوبد و به پا لگد زند و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته با شما چنین كنند، تا در دیارتان از شما كسی را به جای نگذارند جز آنكه پیرو آنان باشد، یا زیانی به ایشان نرساند. و بلای آنان چندان بر شما باقی مانَد كه یاری خواستن شما از ایشان، چون یاری خواستن برده باشد از اربابش، که وقتی او را ببیند اطاعتش کند و وقتی از او غایب شود دشنامش دهد. به خدا سوگند اگر شما را زیر هر سنگی از هم جدا کند خداوند شما را برای روزی که برای آنان بد است گرد آورد.
همانا بعد از من جماعتهایی پراکنده خواهید بود. قبلهتان واحد و حج و عمرهتان واحد است و دلهایتان در اختلاف.
سپس انگشتانش را در هم فرو کرد؛ پس مردی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! این به چه معنی است؟
فرمود: این اینچنین است؛ این آن را میكشد و آن این را. فرازی از جاهلیت، نه در آن هدایتی است و نه پرچمی افراشته كه بدان راه جویند. ما اهل بیت از آن فتنه در امانیم، و در آن دعوتکننده نیستیم.
پس مردی بر خاست و گفت:یا امیر المؤمنین، در چنین روزگاری چه باید کنیم؟
گفت: به خاندان پیامبر خود بنگرید، اگر در خانه نشستهاند در خانه بنشینید و اگر شما را به یاری خواندهاند یاریشان كنید، تا پاداش یابید. ولی بر آنان پیشی مگیرید که بلا شما را درهم کوبد.
یكی دیگر بر خاست و گفت: یا امیر المؤمنین، از آن پس چه خواهد شد؟
فرمود: همانا خداوند به وسیلۀ مردی از ما، خاندان پیامبر ص، فتنه را میشكافد، چنانكه- سلّاخی- پوست را- از تن گوسفند- جدا سازد. پدرم فدای آن فرزند بهترین كنیزان باد، كه به خواریشان افكَنَد و جام لبریز شوكران مرگ به كامشان میریزد و جز زخم شمشیر برّان عطایشان ندهد. هشت ماه تیغ آخته بر روی شانه دارد و قریش در آن روز آرزو كند كه ای كاش میتوانست دنیا را و هر چه در آن هست بدهد و كوتاه زمانی، به قدر دوشیدن گوسفندی یا كشتن شتری، مرا ببیند، تا پارهای از آنچه از آن زمان خواسته بودم و در دادن آن امساك میكرد، اكنون تدارك كند و من بپذیرم. تا حدی که قریش گوید: اگر این از فرزندان فاطمه س میبود بر ما رحم میکرد. پس خداوند او را بر بنی امیه مسلط ساخته كه آنان را قرار دهد «لعنتشدگان، هر جا یافته شوند باید دستگیر گردند و به سختی كشته شوند. این است سنت خداوندی كه در میان پیشینیان نیز بود و در سنت خدای تبدیلی نخواهی یافت.» (احزاب/۶۱-۶۲).
ب. ابن هلال ثقفی با سند دیگری از همین زر بن حبیش این فراز از خطبه را هم روایت کرده است که حضرت فرمود:
«من بودم كه چشم فتنه را كور كردم، و اگر من در میان شما نبودم کسی با اهل جمل و اهل نهروان نمیجنگید. و اگر خوف این نبود که به خود واگذار شوید و عمل را رها کنید به شما خبر میدادم براساس آنچه بر زبان پیامبرتان صلوات الله علیه و آله جاری شده درباره هرکس از شما که با آنان میجنگد، در حالی که به ضلالت آنان آگاه و به هدایتی که ما بر آن هستیم معرفت دارد.»
الغارات (ط - القدیمة)، ج1، ص۴-۱۰
حَدَّثَنَا أَبُو عَلِی الْحُسَینُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَنْصُورٍ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یوسُفَ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِی بْنِ عَبْدِ الْكَرِیمِ الزَّعْفَرَانِی قَالَ: قَالَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ الثَّقَفِی قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبَانٍ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْغَفَّارِ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ قَیسِ بْنِ قَهْدٍ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ: حَدَّثَنَا الْمَنْصُورُ بْنُ عَمْرٍو عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیشٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع یخْطُبُ؛
قَالَ إِبْرَاهِیمُ وَ أَخْبَرَنِی أَحْمَدُ بْنُ عِمْرَانَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیلَی قَالَ: قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی قَالَ حَدَّثَنِی ابْنُ أَبِی لَیلَی عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیشٍ قَالَ: خَطَبَ عَلِی ع بِالنَّهْرَوَانِ ثُمَّ اتَّفَقَا یزِیدُ أَحَدُهُمَا حَرْفاً وَ ینْقُصُ حَرْفاً وَ الْمَعْنَی وَاحِدٌ قَالَ:
خَطَبَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیهِ ثُمَّ قَالَ: «أَیهَا النَّاسُ أَمَّا بَعْدُ أَنَا فَقَأْتُ عَینَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یكُنْ أَحَدٌ لِیجْتَرِئَ عَلَیهَا غَیرِی» وَ فِی حَدِیثِ ابْنِ أَبِی لَیلَی «لَمْ یكُنْ لِیفْقَأَهَا أَحَدٌ غَیرِی وَ لَوْ لَمْ أَكُ بَینَكُم مَا قُوتِلَ أَصْحَابُ الْجَمَلِ وَ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ لَا أَنْ تَنْكُلُوا وَ تَدَعُوا الْعَمَلَ لَحَدَّثْتُكُمْ بِمَا قَضَی اللَّهُ عَلَی لِسَانِ نَبِیكُمْ ص لِمَنْ فَاتَكَهُمْ مُبْصِراً لِضَلَالَتِهِمْ عَارِفاً لِلْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیهِ».
ثُمَّ قَالَ: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی إِنِّی مَیتٌ أَوْ مَقْتُولٌ بَلْ قَتْلًا مَا ینْتَظِرُ أَشْقَاهَا أَنْ یخْضِبَهَا مِنْ فَوْقِهَا بِدَمٍ».
وَ ضَرَبَ بِیدِهِ إِلَی لِحْیتِهِ «وَ الَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لَا تَسْأَلُونِی عَنْ شَیءٍ فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ السَّاعَةِ وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تُضِلُّ مِائَةً أَوْ تَهْدِی مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ سَائِقِهَا».
فَقَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ فَقَالَ: حَدِّثْنَا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَنِ الْبَلَاءِ؟
قَالَ: «إِنَّكُمْ فِی زَمَانٍ إِذَا سَأَلَ سَائِلٌ فَلْیعْقِلْ وَ إِذَا سُئِلَ مَسْئُولٌ فَلْیثَّبَّتْ أَلَا وَ إِنَّ مِنْ وَرَائِكُمْ أُمُوراً أَتَتْكُمْ جَلَلًا مُزَوَّجاً وَ بَلَاءً مُكْلِحاً مُلِحّاً وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ أَنْ لَوْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ كرائه [كَرَاهِیةُ] الْأُمُورِ وَ حَقَائِقُ الْبَلَاءِ لَقَدْ أَطْرَقَ كَثِیرٌ مِنَ السَّائِلِینَ وَ فَشِلَ كَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ وَ كَانَتِ الدُّنْیا بَلَاءً عَلَیكُمْ وَ عَلَی أَهْلِ بَیتِی حَتَّی یفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِیةِ الْأَبْرَارِ فَانْصُرُوا قَوْماً كَانُوا أَصْحَابَ رَایاتٍ یوْمَ بَدْرٍ وَ یوْمَ حُنَینٍ تُنْصَرُوا وَ تُؤْجَرُوا وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَصْرَعَكُمُ الْبَلِیةُ».
فَقَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ حَدِّثْنَا عَنِ الْفِتَنِ.
قَالَ: «إِنَّ الْفِتْنَةَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ یشْبِهْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ یعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ إِنَّ الْفِتَنَ تَحُومُ كَالرِّیاحِ یصِبْنَ بَلَداً وَ یخْطِئْنَ أُخْرَی أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِی عَلَیكُمْ فِتْنَةُ بَنِی أُمَیةَ إِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ مُظْلِمَةٌ مُطَینَةٌ عَمَّتْ فِتْنَتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا یظْهَرُ أَهْلُ بَاطِلِهَا عَلَی أَهْلِ حَقِّهَا حَتَّی تُمْلَأَ الْأَرْضُ عُدْوَاناً وَ ظُلْماً وَ بِدَعاً أَلَا وَ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ یضَعُ جَبَرُوتَهَا وَ یكْسِرُ عُمُدَهَا وَ ینْزِعُ أَوْتَادَهَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ.
وَ ایمُ اللَّهِ لَتَجِدَنَّ بَنِی أُمَیةَ أَرْبَابَ سَوْءٍ لَكُمْ بَعْدِی كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعَضُّ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدَیهَا وَ تَضْرِبُ بِرِجْلَیهَا تَمْنَعُ دَرَّهَا لَا یزَالُونَ بِكُمْ حَتَّی لَا یتْرُكُوا فِی مِصْرِكُمْ إِلَّا تَابِعاً لَهُمْ أَوْ غَیرَ ضَارٍّ وَ لَا یزَالُ بَلَاؤُهُمْ بِكُمْ حَتَّی لَا یكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلَ انْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ إِذَا رَآهُ أَطَاعَهُ وَ إِذَا تَوَارَی عَنْهُ شَتَمَهُ. وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ حَجَرٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ یوْمٍ لَهُمْ أَلَا إِنَّ مِنْ بَعْدِی جُمَّاعَ شَتَّی إِنَّ قِبْلَتَكُمْ وَاحِدَةٌ وَ حَجَّكُمْ وَاحِدٌ وَ عُمْرَتَكْم وَاحِدَةٌ وَ الْقُلُوبُ مُخْتَلِفَةٌ».
ثُمَّ أَدْخَلَ أَصَابِعَهُ بَعْضَهَا فِی بَعْضِ فَقَامَ رَجُلٌ إِلَیهِ فَقَالَ: مَا هَذَا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟
قَالَ: «هَذَا هَكَذَا یقْتُلُ هَذَا هَذَا وَ یقْتُلُ هَذَا هَذَا قِطَعاً جَاهِلِیةً لَیسَ فِیهَا هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یرَی نَحْنُ أَهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا به منجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ».
فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا نَصْنَعُ فِی ذَلِكَ الزَّمَان.
قَالَ: «انْظُرُوا أَهْلَ بَیتِ نَبِیكُمْ فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنِ اسْتَصْرَخُوكُمْ فَانْصُرُوهُمْ تُؤْجَرُوا فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَصْرَعَكُمُ الْبَلِیةُ».
فَقَامَ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ: ثُمَّ مَا یكُونُ بَعْدَ هَذَا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟
قَالَ: «ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یفَرِّجُ الْفِتَنَ بِرَجُلٍ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ كَتَفْرِیجِ الْأَدِیمِ بِأَبِی ابْنُ خِیرَةِ الْإِمَاءِ یسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یسْقِیهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ فَلَا یعْطِیهِمْ إِلَّا السَّیفَ هَرْجاً هَرْجاً یضَعُ السَّیفَ عَلَی عَاتِقِهِ ثَمَانِیةَ أَشْهُرٍ وَدَّتْ قُرَیشٌ عِنْدَ ذَلِكَ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا لَوْ یرَوْنِی مَقَاماً وَاحِداً قَدْرَ حَلْبِ شَاةٍ أَوْ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ بَعْضَ الَّذِی یرِدُ عَلَیهِمْ حَتَّی تَقُولَ قُرَیشٌ لَوْ كَانَ هَذَا مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرَحِمَنَا فَیغْرِیهِ اللَّهُ بِبَنِی أُمَیةَ فَیجْعَلُهُمْ مَلْعُونِینَ أَینَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلا.
ب. حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ قَالَ: أَخْبَرَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُبَارَكِ الْبَجَلِی وَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْعَبَّاسِ الْبَصْرِی الْأَزْدِی أَنَّهُمَا حَدَّثَانِی بِهَذَا الْحَدِیثِ عَنِ ابْنِ الْمُبَارَكِ قَالَ: حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عِیسَی قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی خَالِدٍ الْبَجَلِی عَنْ عَمْرِو بْنِ قَیسٍ عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیشٍ الْأَسَدِی أَنَّهُ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیاً ع یقُولُ:
«أَنَا فَقَأْتُ عَینَ الْفِتْنَةِ وَ لَوْ لَا أَنَا مَا قُوتِلَ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ لَا أَصْحَابُ الْجَمَلِ وَ لَوْ لَا أَنِّی أَخْشَی أَنْ تَتَّكِلُوا فَتَدَعُوا الْعَمَلَ لَأَخْبَرْتُكُمْ بِالَّذِی قَضَی اللَّهُ عَلَی لِسَانِ نَبِیكُمْ لِمَنْ قَاتَلَهُمْ مُبْصِراً بِضَلَالِهِمْ عَارِفاً لِلْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیهِ».
ج. متن واقعه به نقل از کتاب سلیم که طولانیتر است در ادامه تقدیم میشود. با توجه به اینکه بسیاری از قسمتهای آن مشابه است، ترجمه نشد.
كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج2، ص712-717، حدیث۱۷
أَبَانٌ عَنْ سُلَیمِ بْنِ قَیسٍ قَالَ ص: عِدَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیهِ وَ قَالَ:
أَیهَا النَّاسُ أَنَا الَّذِی فَقَأْتُ عَینَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ یكُنْ لِیجْتَرِئَ عَلَیهَا غَیرِی وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ لَمْ أَكُنْ فِیكُمْ لَمَا قُوتِلَ أَهْلُ الْجَمَلِ وَ لَا أَهْلُ صِفِّینَ وَ لَا أَهْلُ النَّهْرَوَانِ وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ لَا أَنْ تَتَكَلَّمُوا [أَنْ تَنْكُلُوا] وَ تَدَعُوا الْعَمَلَ لَحَدَّثْتُكُمْ بِمَا قَضَی اللَّهُ عَلَی لِسَانِ نَبِیهِ ص لِمَنْ قَاتَلَهُمْ مُسْتَبْصِراً فِی ضَلَالَتِهِمْ عَارِفاً بِالْهُدَی الَّذِی نَحْنُ عَلَیهِ.
ثُمَّ قَالَ ع: سَلُونِی [عَمَّا شِئْتُمْ] قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَ اللَّهِ إِنِّی بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ أَنَا یعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوَّلُ السَّابِقِینَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِینَ وَ خَاتَمُ الْوَصِیینَ وَ وَارِثُ النَّبِیینَ وَ خَلِیفَةُ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنَا دَیانُ النَّاسِ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ قَسِیمُ اللَّهِ بَینَ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ أَنَا الصِّدِّیقُ الْأَكْبَرُ وَ الْفَارُوقُ الَّذِی أُفَرِّقُ بَینَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ وَ إِنَّ عِنْدِی عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ مَا مِنْ آیةٍ [نَزَلَتْ] إِلَّا وَ قَدْ عَلِمْتُ فِیمَا نَزَلَتْ وَ أَینَ نَزَلَتْ وَ عَلَی مَنْ نَزَلَتْ.
أَیهَا النَّاسُ [إِنَّهُ وَشِیكٌ أَنْ تَفْقِدُونِی] إِنِّی مُفَارِقُكُمْ وَ إِنِّی مَیتٌ أَوْ مَقْتُولٌ مَا ینْتَظِرُ أَشْقَاهَا أَنْ یخْضِبَهَا مِنْ فَوْقِهَا یعْنِی لِحْیتَهُ مِنْ دَمِ رَأْسِهِ؛ وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَا تَسْأَلُونِّی مِنْ فِئَةٍ تَبْلُغُ ثَلَاثَمِائَةٍ فَمَا فَوْقَهَا فِیمَا بَینَكُمْ وَ بَینَ قِیامِ السَّاعَةِ إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِسَائِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ نَاعِقِهَا وَ بِخَرَابِ الْعَرَصَاتِ مَتَی تَخْرُبُ وَ مَتَی تَعْمُرُ بَعْدَ خَرَابِهَا إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ.
فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنَا عَنِ الْبَلَایا.
فَقَالَ ع: إِذَا سَأَلَ سَائِلٌ فَلْیعْقِلْ وَ إِذَا سُئِلَ مَسْئُولٌ فَلْیلْبَثْ إِنَّ مِنْ وَرَائِكُمْ أُمُوراً مُلْتَجَّةً مُجَلْجِلَةً وَ بَلَاءً مُكْلِحاً مُبْلِحاً؛
وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِی وَ نَزَلَتْ عَزَائِمُ الْأُمُورِ وَ حَقَائِقُ الْبَلَاءِ لَقَدْ أَطْرَقَ كَثِیرٌ مِنَ السَّائِلِینَ وَ اشْتَغَلَ كَثِیرٌ مِنَ الْمَسْئُولِینَ؛ وَ ذَلِكَ إِذَا ظَهَرَتْ حَرْبُكُمْ وَ نَصَلَتْ عَنْ نَابٍ وَ قَامَتْ عَنْ سَاقٍ وَ صَارَتِ الدُّنْیا بَلَاءً عَلَیكُمْ حَتَّی یفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِیةِ الْأَبْرَارِ.
فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ حَدِّثْنَا عَنِ الْفِتَنِ!
فَقَالَ ع: إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شُبِّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ أَسْفَرَتْ [وَ إِنَ الْفِتَنَ] لَهَا مَوْجٌ كَمَوْجِ الْبَحْرِ وَ إِعْصَارٌ كَإِعْصَارِ الرِّیحِ تُصِیبُ بَلَداً وَ تُخْطِئُ الْآخَرَ. فَانْظُرُوا أَقْوَاماً كَانُوا أَصْحَابَ الرَّایاتِ یوْمَ بَدْرٍ فَانْصُرُوهُمْ تُنْصَرُوا وَ تُوجَرُوا وَ تُعْذَرُوا.
أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عَلَیكُمْ مِنْ بَعْدِی فِتْنَةُ بَنِی أُمَیةَ إِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْیاءُ صَمَّاءُ مُطْبِقَةٌ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ فِتْنَتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِیتُهَا أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِیهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِی عَنْهَا؛ أَهْلُ بَاطِلِهَا ظَاهِرُونَ عَلَی أَهْلِ حَقِّهَا یمْلَئُونَ الْأَرْضَ بِدَعاً وَ ظُلْماً وَ جَوْراً؛ وَ أَوَّلُ مَنْ یضَعُ جَبَرُوتَهَا وَ یكْسِرُ عَمُودَهَا وَ ینْزِعُ أَوْتَادَهَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ وَ قَاصِمُ الْجَبَّارِینَ.
أَلَا إِنَّكُمْ سَتَجِدُونَ بَنِی أُمَیةَ أَرْبَابَ سَوْءٍ بَعْدِی كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعَضُّ بِفِیهَا وَ تَخْبِطُ بِیدَیهَا وَ تَضْرِبُ بِرِجْلَیهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا؛ وَ ایمُ اللَّهِ لَا تَزَالُ فِتْنَتُهُمْ حَتَّی لَا تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ لِنَفْسِهِ إِلَّا كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ السَّوْءِ لِسَیدِهِ إِذَا غَابَ سَبَّهُ وَ إِذَا حَضَرَ أَطَاعَهُ. [وَ ایمُ اللَّهِ لَوْ شَرَدُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوْكَبٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ یوْمٍ لَهُمْ].
فَقَالَ الرَّجُلُ: فَهَلْ مِنْ جَمَاعَةٍ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ بَعْدَ ذَلِكَ؟
قَالَ ع إِنَّهَا سَتَكُونُونَ جَمَاعَةً شَتَّی عَطَاؤُكُمْ وَ حَجُّكُمْ وَ أَسْفَارُكُمْ [وَاحِدٌ] وَ الْقُلُوبُ مُخْتَلِفَةٌ.
[قَالَ قَالَ وَاحِدٌ: كَیفَ تَخْتَلِفُ الْقُلُوبُ؟
قَالَ ع] هَكَذَا وَ شَبَّكَ بَینَ أَصَابِعِهِ. [ثُمَّ قَالَ] یقْتُلُ هَذَا هَذَا [وَ هَذَا هَذَا هَرْجاً هَرْجاً] وَ یبْقَی طَغَامُ جَاهِلِیةٍ لَیسَ فِیهَا مَنَارُ هُدًی وَ لَا عَلَمٌ یرَی. نَحْنُ أَهْلَ الْبَیتِ مِنْهَا به منجَاةٍ وَ لَسْنَا فِیهَا بِدُعَاةٍ.
قَالَ: فَمَا أَصْنَعُ فِی ذَلِكَ الزَّمَانِ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟
قَالَ ع انْظُرُوا أَهْلَ بَیتِ نَبِیكُمْ فَإِنْ لَبَدُوا [فَالْبُدُوا] وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فَانْصُرُوهُمْ تُنْصَرُوا وَ تُعْذَرُوا فَإِنَّهُمْ لَنْ یخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًی وَ لَنْ یدْعُوكُمْ إِلَی رَدًی وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ بِالتَّقَدُّمِ فَیصْرَعَكُمُ الْبَلَاءُ وَ تُشْمِتَ بِكُمُ الْأَعْدَاءُ.
قَالَ: فَمَا یكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟
قَالَ ع: یفَرِّجُ اللَّهُ [الْبَلَاءَ] بِرَجُلٍ مِنْ بَیتِی كَانْفِرَاجِ الْأَدِیمِ [مِنْ بَیتِهِ ثُمَّ یرْفَعُونَ إِلَی مَنْ] یسُومُهُمْ خَسْفاً وَ یسْقِیهِمْ بِكَأْسٍ مُصْبِرَةٍ وَ لَا یعْطِیهِمْ وَ لَا یقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا السَّیفَ هَرْجاً هَرْجاً یحْمِلُ السَّیفَ عَلَی عَاتِقِهِ ثَمَانِیةَ أَشْهُرٍ حَتَّی [تَوَدُّ] قُرَیشٌ بِالدُّنْیا وَ مَا فِیهَا أَنْ یرَوْنِی مَقَامَ وَاحِدٍ فَأُعْطِیهُمْ وَ آخُذَ مِنْهُمْ بَعْضَ مَا قَدْ مَنَعُونِی؛ وَ أَقْبَلَ مِنْهُمْ بَعْضَ مَا یرِدُ عَلَیهِمْ حَتَّی یقُولُوا مَا هَذَا مِنْ قُرَیشٍ لَوْ كَانَ هَذَا مِنْ قُرَیشٍ وَ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرَحِمَنَا؛ یغْرِیهِ اللَّهُ بِبَنِی أُمَیةَ فَیجْعَلُهُمْ تَحْتَ قَدَمَیهِ وَ یطْحَنُهُمْ طَحْنَ الرَّحَی «مَلْعُونِینَ أَینَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا».
[از اینجا به بعد در نقلهای قبلی نیست:]
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ رَحًی تَطْحَنُ ضَلَالَةً فَإِذَا طَحَنَتْ قَامَتْ عَلَی قُطْبِهَا أَلَا وَ إِنَّ لِطَحْنِهَا رَوْقاً وَ إِنَّ رَوْقَهَا حَدُّهَا وَ عَلَی اللَّهِ فَلُّهَا؛ أَلَا وَ إِنِّی وَ أَبْرَارُ عِتْرَتِی وَ أَطَائِبُ أُرُومَتِی أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُهُمْ كِبَاراً مَعَنَا رَایةُ الْحَقِّ وَ الْهُدَی مَنْ سَبَقَهَا مَرَقَ وَ مَنْ خَذَلَهَا مُحِقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِق؛ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عِلْمُنَا [وَ مِنْ حُكْمِ اللَّهِ الصَّادِقِ] قِیلُنَا وَ مِنْ قَوْلِ الصَّادِقِ سَمْعُنَا فَإِنْ تَتَّبِعُونَا تَهْتَدُوا بِبَصَائِرِنَا وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا عَنَّا یعَذِّبْكُمُ اللَّهُ بِأَیدِینَا أَوْ بِمَا شَاءَ؛ نَحْنُ أُفُقُ الْإِسْلَامِ بِنَا یلْحَقُ الْمُبْطِئُ وَ إِلَینَا یرْجِعُ التَّائِبُ وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنْ تَسْتَعْجِلُوا وَ یتَأَخَّرَ الْحَقُّ لَنَبَّأْتُكُمْ بِمَا یكُونُ فِی شَبَابِ الْعَرَبِ وَ الْمَوَالِی؛ فَلَا تَسْأَلُوا أَهْلَ بَیتِ مُحَمَّدٍ الْعِلْمَ قَبْلَ إِبَّانِهِ وَ لَا تَسْأَلُوهُمُ الْمَالَ عَلَی الْعُسْرِ فَتُبَخِّلُوهُمْ فَإِنَّهُ لَیسَ مِنْهُمُ الْبُخْلُ؛ وَ كُونُوا أَحْلَاسَ الْبُیوتِ وَ لَا تَكُونُوا عُجُلًا بُذُراً؛ كُونُوا مِنْ أَهْلِ الْحَقِّ تُعْرَفُوا بِهِ وَ تَتَعَارَفُوا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ بَینَهُمُ الْفَضَائِلَ بِعِلْمِهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمْ عِبَاداً اخْتَارَهُمْ لِنَفْسِهِ لِیحْتَجَّ بِهِمْ عَلَی خَلْقِهِ فَجَعَلَ عَلَامَةَ مَنْ أَكْرَمَ مِنْهُمْ طَاعَتَهُ وَ عَلَامَةَ مَنْ أَهَانَ مِنْهُمْ مَعْصِیتَهُ؛ وَ جَعَلَ ثَوَابَ أَهْلِ طَاعَتِهِ النَّضْرَةَ فِی وَجْهِهِ فِی دَارِ الْأَمْنِ وَ الْخُلْدِ الَّذِی لَا یوْرُعُ أَهْلُهُ وَ جَعَلَ [عُقُوبَةَ] أَهْلِ مَعْصِیتِهِ نَاراً تَأَجَّجُ لِغَضَبِهِ «وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ یظْلِمُونَ».
یا أیها النَّاسُ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ بِنَا مَیزَ اللَّهُ الْكَذِبَ وَ بِنَا یفَرِّجُ اللَّهُ الزَّمَانَ الْكَلِبَ وَ بِنَا ینْزِعُ اللَّهُ رِبْقَ الذُّلِّ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ وَ بِنَا یفْتَحُ اللَّهُ وَ بِنَا یخْتِمُ اللَّهُ فَاعْتَبِرُوا بِنَا وَ بِعَدُوِّنَا وَ بِهُدَانَا وَ بِهُدَاهُمْ وَ بِسِیرَتِنَا وَ سِیرَتِهِمْ وَ مِیتَتِنَا وَ مِیتَتِهِمْ یمُوتُونَ بالدال [بِالدَّاءِ] وَ الْقُرْحِ وَ الدُّبَیلَةِ وَ نَمُوتُ بِالْبَطَنِ وَ الْقَتْلِ وَ الشَّهَادَةِ.
ثُمَّ الْتَفَتَ ع إِلَی بَنِیهِ فَقَالَ: یا بَنِی لِیبَرَّ صِغَارُكُمْ كِبَارَكُمْ وَ لِیرْحَمْ كِبَارُكُمْ صِغَارَكُمْ وَ لَا تَكُونُوا أَمْثَالَ السُّفَهَاءِ [الْجُفَاةِ] الْجُهَّالِ الَّذِینَ لَا یعْطَوْنَ فِی اللَّهِ الْیقِینَ كَبَیضٍ بِیضَ فِی دَاحٍ أَلَا وَیحَ لِلْفِرَاخِ فِرَاخِ آلِ مُحَمَّدٍ مِنْ خَلِیفَةٍ یسْتَخْلَفُ [جَبَّارٍ] عِتْرِیفٍ مُتْرَفٍ یقْتُلُ خَلَفِی وَ خَلَفَ الْخَلَفِ بَعْدِی.
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِیغَ الرِّسَالاتِ وَ تَنْجِیزَ الْعِدَاتِ وَ تَمَامَ الْكَلِمَاتِ وَ فُتِّحَتْ لِی الْأَسْبَابُ [وَ عُلِّمْتُ الْأَنْسَابَ] وَ أُجْرِی لِی السَّحَابُ وَ نَظَرْتُ فِی الْمَلَكُوتِ فَلَمْ یعْزُبْ عَنِّی شَیءٌ فَاتَ وَ لَمْ یفُتْنِی مَا سَبَقَنِی وَ لَمْ یشْرَكْنِی أَحَدٌ فِیمَا أَشْهَدَنِی رَبِّی «یوْمَ یقُومُ الْأَشْهادُ» وَ بِی یتِمُّ اللَّهُ مَوْعِدَهُ وَ یكْمِلُ كَلِمَاتِهِ وَ أَنَا النِّعْمَةُ الَّتِی أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ وَ أَنَا الْإِسْلَامُ الَّذِی ارْتَضَاهُ لِنَفْسِهِ كُلُّ ذَلِكَ مَنٌّ مَنَّ اللَّهُ بِهِ عَلَی وَ أَذَلَّ بِهِ مَنْكِبِی وَ لَیسَ إِمَامٌ إِلَّا وَ هُوَ عَارِفٌ بِأَهْلِ وَلَایتِهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» ثُمَّ نَزَلَ [صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیارِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً كَثِیراً].
۵۷) امیرالمؤمنین ع بعد از کشته شدن محمد بن ابیبکر نامهای طولانی به اهل مصر نوشتند و در فرازی از آن اشارهای به جنگهایی که بر ایشان تحمیل شد داشتند که چون مروری بر این وقایع از زبان خود حضرت است مناسب دیدیم آن را بیاوریم.
متن کامل این نامه را مرحوم کلینی (م۳۲۹) در کتاب الرسائل خود نقل کرده است. اگرچه این کتاب مرحوم کلینی امروزه در دستها نیست، اما خوشبختانه سید بن طاووس (م۶۶۴) که به این کتاب دسترسی داشته در کتاب كشف المحجة لثمرة المهجة (ص235-269) متن کامل آن را آورده است که در ادامه، آن مقدار از متن آن را که به شرح این سه جنگ مربوط میشود خواهیم آورد. (لازم به ذکر است که جنگ نهروان در ماه صفر سال ۳۸ هجری بوده و محمد بن ابیبکر هم در همین ماه به شهادت رسیده است).
همچنین خلاصهای از این نامه را ابن هلال ثقفی (م۲۸۳) در کتاب الغارات خویش آورده و برخی از اهل تسنن (ابن أبیالحدید) نیز به تبع وی آن را در کتب خود آوردهاند. در اینجا ابتدا فرازهایی از این نامه را بر اساس نقل مرحوم کلینی میآوریم و ترجمه آن را بر اساس کتاب برنامه سعادت (ترجمه كشف المحجة لثمرة المهجة؛ ص239-247)، و سپس متن فراز مربوطه در کتاب الغارات را در ادامه (بدون ترجمه) خواهیم آورد.
الف. روایت شده است که بعد از به شهادت رسیدن محمد بن ابیبکر به دست عمروعاص در مصر عدهای از اصحاب امیرالمؤمنین ع خدمت ایشان میرسند و از ایشان میخواهند موضع خویش را نسبت به سه خلیفه گذشته بیان کند. ایشان ابتدا از چنین پیشنهادی در این زمان ناراحت میشوند اما بالاخره میپذیرند و ده تن از خواص اصحاب خویش را فرامیخوانند و نامهای را خطاب به اهل مصر در این باره تنظیم میکنند و در واقع کل وقایعی که از شهادت پیامبر ص تا آن روز بر ایشان رفته است را گزارش میکنند. در فرازی از این نامه آمده است:
... و به خدا قسم در خون عثمان تهمتی به من وارد نیست؛ نبودم مگر مردی از مسلمانان مهاجرین در خانه خود. پس چون او را كشتید نزد من آمدید كه با من بیعت نمایید، و من امتناع كردم و شما نپذیرفتید، پس دست خود جمع كردم و شما آن را گشودید، و به سوی خود كشیدم و شما آن را به طرف خود كشیدید. پس بر من هجوم آوردید مثل هجوم شتران تشنۀ كه بر آبگاه خود هجوم آورند، چنانكه گمان كردم كه یا همدیگر را میکشید و یا مرا خواهید كشت، تا حدی كه بند نعلین من گسیخت، و رداء از دوشم افتاد، و ضعیفان پایمال شدند، و خوشحالی مردم در بیعت كردن با من بهحدی رسید كه کودکان را با خود میآوردند، و پیران برای آن میشتافتند، و علیلان را برای آن به دوش كشیدند، و پاها برای آن برهنه شد [یا: از كثرت ایستادن به انتظار بیعت نمودن، به زحمت افتاد].
پس از آن گفتید با ما بیعت كن بر آنچه با ابو بكر و عمر بیعت كردند؛ زیرا که ما غیر از تو نیابیم و به غیر تو راضی نشویم، پس با ما بیعت كن كه متفرق نشویم و اختلاف نورزیم.
پس با شما با شما به كتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و آله و سلّم بیعت نمودم، و مردم را به بیعت كردن با خود خواندم. پس هر كس با رضایت بیعت كرد از او پذیرفتم، و هر كس امتناع ورزید او را واگذاشتم. پس اول کسی كه با من بیعت كرد طلحه و زبیر بودند، كه گفتند: ما با تو بیعت كنیم به شرط اینكه با تو در امر شریك باشیم. به ایشان گفتم: نه، و لكن شما با من در نیرو و قوت شریكید و در حال عجز مددكار منید. پس با این شرط با من بیعت كردند، و اگر امتناع كرده بودند اكراه و اجبارشان نمیكردم، چنانچه نسبت به غیر ایشان نكردم.
و طلحه امید حكومت یمن داشت، و زبیر امید حكومت عراق داشت، و چون دانستند كه من به آنان حكومت نخواهم داد، به بهانه عمره از من اجازۀ مسافرت خواستند، و در حقیقت قصدشان غدر و مكر بود، پس به عایشه پیوستند و او را با عداوتهائی كه از من در دل داشت بر علیه من بر انگیختند، - و زنان ناقص ایمان، و ناقص عقل، و ناقص حظ هستند، اما نقص ایمانشان برای آن است كه در حال حیض از نماز و روزه محرومند، و اما نقص عقلشان برای آن است كه شهادت ایشان قبول نمیشود مگر در دِین (قرض) ، و شهادت دو زن برابر یك مرد است، و اما نقص حظشان برای آن است كه میراث ایشان نصف میراث مردان است.
و عبد الله بن عامر آنان را به سوی بصره كشانید، و برای آنان اموال و مردان جنگی ضمانت نمود و متعهد شد، و در حالتی كه آنان عایشه را میكشانیدند عایشه ایشان را میكشانید، پس او را پناهگاه خود قرار دادند، و پشت سر او به جنگ پرداختند.
و چه گناهی بزرگتر از این است كه حرم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم را از خانۀ او بیرون آوردند و حجاب او را كه خداوند بر او لازم كرده بود كشف نمودند و زنان خود را در خانههای خود جای دادند.
و سه خصلت است كه بازگشت آن به مردم و ضرر آن عاید به خود آنان است:
اول خداوند فرموده است: «یا أیها النَّاسُ إِنَّما بَغْیكُمْ عَلی أَنْفُسِكُم» (یعنیای گروه مردمان جز این نیست كه سركشی شما بر ضرر خود شما است.)
دوم فرموده است: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلی نَفْسِه» یعنی پس آن كس كه شكست (عهد را) پس جز این نیست كه میشكند بر ضرر خودش.
سوم فرموده است: «وَ لا یحیقُ الْمَكْرُ السَّیئُ إِلاَّ بِأَهْلِه» (یعنی و فرو نگیرد مكر بد، مگر اهل آن را. )
بهتحقیق كه بر من بغی و سركشی نموده، و بیعت مرا شكستند، و با من مكر و خدعه كردند.
پس من مبتلا شدم به مورد اطاعتترین شخص در میان مردم، یعنی عایشه دختر ابو بكر [كه هر چه بگوید نظر به اینكه همسر پیامبر و ملقب به ام المؤمنین است مردم اطاعتش مینمایند] ؛ و به شجاعترینِ مردم، یعنی زبیر؛ و به خصومتپیشهترینِ مردم، یعنی طلحه. و یعلی بن منبه آنان را به دینارهای زیادی اعانت و نصرت نمود، به خدا قسم اگر امر بر من مستقر گردد، اموال او را فیء مسلمانان قرار خواهم داد.
پس از آن وارد بصره شدند در حالتی كه اهل بصره بر بیعت و طاعت من متفق و مجتمع بودند، و شیعیان من كه خزانهدار بیت المال خدا و مسلمانان بودند در آنجا بودند. پس مردم را به شكستن بیعت و مخالفت و عدم طاعت من دعوت نمودند، پس هر كس ایشان را اطاعت كرد كافرش دانستند و هر كس مخالفتشان كرد به قتلش رساندند.
پس حكیم بن جبله بر علیه آنان قیام كرد و با آنان مبارزه نمود، پس او را با هفتاد نفر از عبادتپیشگان و خاشعان درگاه الهی از اهل بصره به قتل رساندند، اینان کسانی بودند كه آنان را مثفنین (پینهبستگان) میخواندند، برای اینكه از فرط سجده، كف دستهای ایشان مثل پینۀ سینۀ شتر بود.
و یزید بن حارث یشکری از بیعت با ایشان امتناع كرد، و خطاب به طلحه و زبیر نموده و گفت: از خدا بترسید، همانا اولِ شما ما را به سوی بهشت كشانید؛ آخرِ شما ما را بجهنم نكشاند، و ما را تكلیف نكنید كه مدعی را تصدیق نموده و بر علیه غائب حكم نماییم. اما دست راست مرا بیعت با علی بن ابی طالب علیه السّلام مشغول داشته است، و دست چپ من فارغ است اگر میخواهید آن را بگیرید، پس گلویش فشردند تا بمرد.
و عبد الله بن حكیم تمیمی برخواست و گفت: ای طلحه! آیا این نامه را میشناسی؟
گفت: آری این نامۀ من است به سوی تو. گفت: آیا میدانی در آن چه نوشتهای؟
گفت: آن را برای من بخوان.
پس خواند، و در آن عیب عثمان و دعوت به قتل او بود، پس او را از بصره بیرون كردند.
و عثمان بن حنیف انصاری کارگزار مرا به مكر و حیله گرفتند و او را مثله نمودند، و تمام موهای سر و روی او را كندند، و شیعیان مرا گروهی را به قتل صبر و گروهی را به مكر و حیله به قتل رساندند، و گروهی شمشیر كشیده و پایداری كردند تا خدا را ملاقات نمودند.
و به خدا قسم، اگر نكشته بودند مگر یك نفر را هر آینه خون ایشان و خون لشكریانشان بر من حلال بود؛ برای اینكه به قتل كشتهشدگان راضی بودند، علاوه بر اینكه بیش از عدهای كه با خود آورده بودند كشتند.
و بهتحقیق كه خداوند شر آنان را زایل نمود پس دوری از رحمت حق باد برای گروه ستمكاران.
اما طلحه را مروان با تیر زد و بكشت؛
و اما زبیر، من فرمایش رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم را كه فرمود: همانا تو با علی جنگ خواهی كرد در حالتی كه در حق او ظلمكننده هستی، به یادش آوردم؛
و اما عایشه همانا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم او را از این سفر نهی فرموده بود، پس از روی ندامت و پشیمانی از آنچه از او سر زد دست به دندان گزید.
و این در حالی بود كه طلحه چون در منزل «ذاقار» وارد شد، بر پای خواسته، خطبۀ خواند و گفت: ای گروه مردم، ما دربارۀ عثمان به خطا رفتیم، خطایی كه از آن رهائی نیابیم مگر با طلب كردن خون او، و علی قاتل اوست و خون عثمان بر گردن اوست، كه اینك با شكاك یمن، و نصارای قبیلۀ ربیعه، و منافقان قبیلۀ مضر در منزلگاه «دارن» وارد شده است!
پس چون این كلام طلحه و كلام قبیحی از زبیر به من رسید به سوی ایشان فرستادم، و ایشان را به حق محمد صلی الله علیه و آله و سلّم قسم دادم، كه آیا شما با اهل مصر هنگامی كه عثمان را محاصره نموده بودند نزد من نیامدید و گفتید كه: با ما در قتل عثمان همراهی كن كه ما به غیر از همراهی و مددكاری تو نیروی كشتن او را نداریم و تو خود میدانی كه وی ابوذر را از مدینه بیرون كرد، و عمار را بهقدری زد كه به فتق مبتلا شد، و حكم بن ابیالعاص را پناه داد در حالی كه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم و ابو بكر و عمر او را طرد كرده بودند، و فاسق به حکم خدا، ولید بن عقبه را عامل خود قرار داد، و خالد بن عرفطۀ عذری را بر كتاب خدا مسلط كرد كه آن را پاره كرده و بسوزانید. و من در جواب شما گفتم: تمام اینها را میدانم و لكن امروز قتل او را صلاح ندانم، و زود است كه دوغ در مشك، كرۀ خود را خارج نماید (كنایه از آن است كه بزودی نتیجۀ كارها ظاهر گردد و مطلب بر همه كس روشن شود). پس به آنچه گفتم اقرار و اعتراف نمودند.
و اما اینكه میگویید: ما طلب خون عثمان نماییم، همانا دو پسران او عمرو و سعید حاضرند. ایشان را واگذارید تا خون پدر مطالبه نمایند، چه وقت طایفۀ اسد و طایفۀ تیم، اولیای بنیامیه بودهاند؟
پس ناچار محكوم شده، و از جواب عاجز ماندند.
پس از آن عمران بن حصین خزاعی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم كه در مدح او احادیثی وارد شده است بر پای خواسته و گفت: ای طلحه و ای زبیر! بیعت ما را با علی برای بیعت با خود نشكنید، و ما را از اطاعت علی خارج نكنید، و بر شكستن بیعت او وادارمان منمائید؛ زیرا كه رضای خدا در آن است، آیا در خانههای شما جای شما نبود كه ام المؤمنین را از خانهاش به در آورده و بدینجا آوردید؟ و شگفت در مخالفت او است با علی، و مسافرت اوست با شما، پس خود را از ما باز دارید، و از راهی كه آمدهاید برگردید كه ما بندۀ كسی كه غلبه نماید، و اول كسی كه سبقت گیرد، نیستیم. پس طلحه و زبیر قصد قتل وی كردند و لكن دست باز داشتند.
و بهتحقیق كه عایشه در مسیر خود به شك افتاد، و قتال و جنگ در نظرش بزرگ آمده و از آن ترسناك بود، پس كاتب خود عبیدالله بن كعب نمیری را طلب نموده و گفت: بنویس از عایشه بنت ابیبكر الی علی بن ابیطالب. كاتب او گفت: این چیزی است كه قلم به آن جاری نگردد. عایشه گفت: برای چه؟ گفت: برای اینكه علی بن ابی طالب در اسلام اول است، و بدین سبب حق آن است كه در نامه ابتدا بنام او شود. پس عایشه گفت: بنویس: الی علی بن ابی طالب من عایشه بنت ابی بكر، اما بعد، همانا من جاهل به قرابت تو با رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم نیستم، و قدمت تو را در اسلام میدانم، و عنایت رسول الله ص به تو را انكار ندارم، و جز این نیست كه من برای اصلاح میان فرزندان خود بیرون آمدهام، و اگر تو از این دو مرد (طلحه و زبیر) دست بازداری من با تو جنگ ندارم.
و این كلمات را در ضمن كلام بسیاری بود كه نوشته بود، و من به یك حرف هم او را جواب ندادم، و جواب او را برای وقت قتال و جنگ با او به تأخیر انداختم.
پس چون خداوند برای من خیر و خوبی مقدر فرموده و مرا بر آنان غلبه داد، به سوی كوفه رهسپار شدم، و عبدالله بن عباس را به جای خود گذاشته و بر بصره حكومتش دادم، و وارد كوفه شدم در حالتی كه تمام وجوه، و نواحی و اطراف غیر از شام برای من رام شده بود.
پس دوست داشتم كه حجت را تمام كرده و عذر خود را بیان نمایم، و امتثال امر خداوند نمایم كه میفرماید: «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنین» [انفال/۵۸].
پس جریر بن عبد الله را به سوی معاویه فرستادم که عذری برایش نماند و حجت را بر او تمام كردم، پس نامۀ مرا رد كرد، و حق مرا انكار نمود، و بیعت مرا شكست، و به سوی من فرستاد كه قاتلان عثمان را به نزد من بفرست!
پس من به سوی او فرستادم كه: تو را چه كار با قاتلان عثمان؟! فرزندان او از تو اولی و احقاند، پس تو و ایشان در طاعت من داخل شوید و پس از آن با آن گروه مخاصمه و محاكمه نمائید تا اینكه شما و ایشان را بر كتاب خدا وادار نمایم، و در میان شما و ایشان مطابق كتاب خدا حكم نمایم، و گرنه این خدعه و مكری است مانند خدعه با بچهای كه او را از شیر باز دارند.
و چون از این امر مأیوس شد به سوی من فرستاد كه: شام را در زمان حیات خود برای من قرار ده و اگر موت تو برسد برای احدی بر من حق طاعت و متابعت نباشد، و جز این نیست كه با این حیله خواست طاعت مرا از گردن خود خلع نماید، پس من بناچار از آن امتناع ورزیدم.
پس از آن به سوی من فرستاد كه: اهل حجاز بر اهالی شام حكومت داشتند مادامی كه عثمان را نكشته بودند و چون عثمان را كشتند اهل شام بر اهل حجاز حاكم گردیدند!
پس جواب او را دادم كه: اگر راست میگویی یك نفر از قریش شام را نام ببر كه شایستۀ خلافت بوده باشد، و مورد قبول شوری بوده باشد، و اگر تو چنین کسی نمییابی، من برای تو از قریش حجاز نام ببرم كسی را كه شایسته و لایق خلافت باشد، و مورد قبول شوری بوده باشد. و من به سوی اهل شام نظر كردم و دیدم كه آنان باقیماندگان جنگ احزاب، و پروانۀ دور آتش، و گرگان طمعاند، از هر جانب مردمانی جمع شدهاند كه شایسته است كه ادب شوند، و به متابعت سنت وادار گردند؛ نه از مهاجرانند و نه از انصارند، و نه از تابعین بإحساناند [اشاره به آیه «والذین اتبعوهم بإحسان» (توبه/۱۰۰)]، پس به طاعت و جماعت و اتحاد دعوتشان نمودم، و آنان ابا و امتناع نمودند، و نخواستند مگر مفارقت و مخالفت را، پس از آن در مقابل مسلمانان قیام نموده و با تیر و نیزه آنان را زدند و به قتل رساندند.
در این حال به مبارزۀ با ایشان قیام نمودم، و به جهاد با ایشان پرداختم، پس چون سلاح جنگ ایشان را فرو گرفت، و الم جراحت را چشیدند قرآنها را بر نیزهها بلند كردند و شما را به سوی آن دعوت نمودند.
و من شما را خبر دادم كه آنان اهل دین و قرآن نیستند، و از راه كید و خدعه این قرآنها را بلند كردهاند، پس در قتال و جنگ با ایشان استوار باشید، و شما گفتید: از آنان قبول كن و دست از ایشان بازدار؛ كه اگر آنچه در قرآن است قبول كردند و بر حقی كه ما بر آن هستیم اجتماع نموده و موافقت نمودند از آنان قبول كرده و از ایشان دست بازداریم.
پس میان شما و ایشان صلح شد بر دو نفر كه در این كار حكم باشند، و آنچه را قرآن زنده كرده است زنده نمایند و آنچه را قرآن میرانده است بمیرانند، پس اندیشه و رأی آن دو نفر مختلف شد، و حكم هر یك بر خلاف دیگری واقع شد، و آنچه در قرآن است دور انداختند، و با اینكه خود اهل قرآن بودند با آن مخالفت ورزیدند.
پس از آن گروهی، از ما كنارهگیری نمودند، و ما هم متعرض آنان نشدیم، و تا ما را ترك كرده آنان را واگذاشتیم، تا اینكه در اطراف به فساد و خونریزی پرداختند، و از جمله كسانی كه به قتل رساندند اهل حیره از قبیلۀ بنی اسد بودند، و خباب و پسر و همسر او را، و حارث بن مره عبدی را كشتند.
پس فرستادهای به سوی ایشان فرستادم: كه كشندگان برادران ما را به ما بسپارید.
جواب دادند كه: ما همه كشندگان آنان هستیم.
پس از آن در مقام جنگ با ما برآمدند، و سواره و پیاده به ما حملهور شدند، و خداوند آنان را مغلوب كرد و مانند سایر ستمكاران هلاكشان نمود...
كشف المحجة لثمرة المهجة، ص 235-236 و ص۲۵۱-۲۶۴
قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ یعْقُوبَ فِی كِتَابِ الرَّسَائِلِ: عَنْ عَلِی بْنِ إِبْرَاهِیمَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: كَتَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیهِ السَّلَامُ كِتَاباً بَعْدَ مُنْصَرَفِهِ مِنَ النَّهْرَوَانِ وَ أَمَرَ أَنْ یقْرَأَ عَلَی النَّاسِ، وَ ذَلِكَ أَنَّ النَّاسَ سَأَلُوهُ عَنْ أَبِی بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ، فَغَضِبَ عَلَیهِ السَّلَامُ وَ قَالَ: «قَدْ تَفَرَّغْتُمْ لِلسُّؤَالِ عَمَّا لَا یعْنِیكُمْ وَ هَذِهِ مِصْرُ قَدِ انْفَتَحَتْ وَ قَتَلَ مُعَاوِیةُ ابْنَ خَدِیجٍ مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی بَكْرٍ، فَیا لَهَا مِنْ مُصِیبَةٍ مَا أَعْظَمَهَا بِمُصِیبَتِی بِمُحَمَّدٍ، فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ إِلَّا كَبَعْضِ بَنِی، سُبْحَانَ اللَّهِ بَینَا نَحْنُ نَرْجُو أَنْ نَغْلِبَ الْقَوْمَ عَلَی مَا فِی أَیدِیهِمْ إِذْ غَلَبُونَا عَلَی مَا فِی أَیدِینَا، وَ أَنَا كَاتِبٌ لَكُمْ كِتَاباً فِیهِ تَصْرِیحُ مَا سَأَلْتُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی.
فَدَعَا كَاتِبَهُ عُبَیدَ اللَّهِ بْنَ أَبِی رَافِعٍ فَقَالَ لَهُ «أَدْخِلْ عَلَی عَشَرَةً مِنْ ثِقَاتِی».
فَقَالَ: سَمِّهِمْ لِی یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.
فَقَالَ: «أَدْخِلْ أَصْبَغَ بْنَ نُبَاتَةَ، وَ أَبَا الطُّفَیلِ عَامِرَ بْنَ وَائِلَةَ الْكِنَانِی، وَ رَزِینَ بْنَ حُبَیشٍ الْأَسَدِی، وَ جُوَیرِیةَ بْنَ مُسْهِرٍ الْعَبْدِی، وَ خِنْدَفَ بْنَ زُهَیرٍ الْأَسَدِی، وَ حَارِثَةَ بْنَ مُضَرِّبٍ الْهَمْدَانِی، وَ الْحَارِثَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَعْوَرَ الْهَمْدَانِی، وَ مِصْبَاحَ النَّخَعِی، وَ عَلْقَمَةَ بْنَ قَیسٍ، وَ كُمَیلَ بْنَ زِیادٍ، وَ عُمَیرَ بْنَ زُرَارَةَ» فَدَخَلُوا عَلَیهِ فَقَالَ لَهُمْ: «خُذُوا هَذَا الْكِتَابَ، وَ لْیقْرَأْهُ عُبَیدُ اللَّهِ بْنُ أَبِی رَافِعٍ وَ أَنْتُمْ شُهُودٌ كُلَّ یوْمِ جُمُعَةٍ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ عَلَیكُمْ فَأَنْصِفُوهُ بِكِتَابِ اللَّهِ بَینَكُمْ وَ بَینَهُ»:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، إِلَی شِیعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ،...۱۵۰
وَ اللَّهِ مَا یلْزَمُنِی فِی دَمِ عُثْمَانَ تُهْمَةٌ [ثُلْمَةٌ «خ»] مَا كُنْتُ إِلَّا رَجُلًا مِنَ الْمُسْلِمِینَ الْمُهَاجِرِینَ فِی بَیتِی (كَذَا). فَلَمَّا قَتَلْتُمُوهُ أَتَیتُمُونِی تُبَایعُونِّی فَأَبَیتُ عَلَیكُمْ وَ أَبَیتُمْ عَلَی، فَقَبَضْتُ یدِی فَبَسَطْتُمُوهَا، وَ بَسَطْتُهَا فَمَدَدْتُمُوهَا ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَی تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِیمِ عَلَی حِیاضِهَا یوْمَ وُرُودِهَا حَتَّی ظَنَنْتُ أَنَّكُمْ قَاتِلِی وَ أَنَّ بَعْضَكُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ، حَتَّی انْقَطَعَتِ النَّعْلُ وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ، وَ وُطِئَ الضَّعِیفُ وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَیعَتِهِمْ إِیای أَنْ حَمَلَ إِلَیهَا الصَّغِیرُ وَ هَدَجَ إِلَیهَا الْكَبِیرُ وَ تَحَامَلَ إِلَیهَا الْعَلِیلُ وَ حَسَرَتْ لَهَا الْكِعَابُ.
فَقَالُوا: بَایعْنَا عَلَی مَا بُویعَ عَلَیهِ أَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ، فَإِنَّا لَا نَجِدُ غَیرَكَ وَ لَا نَرْضَی إِلَّا بِكَ، بَایعْنَا لَا نَفْتَرِقُ وَ لَا نَخْتَلِفُ.
فَبَایعْتُكُمْ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ. دَعَوْتُ النَّاسَ إِلَی بَیعَتِی فَمَنْ بَایعَنِی طَائِعاً قَبِلْتُ مِنْهُ، وَ مَنْ أَبَی تَرَكْتُهُ، فَكَانَ أَوَّلُ مَنْ بَایعَنِی طَلْحَةَ وَ الزُّبَیرَ، فَقَالا: «نُبَایعُكَ عَلَی أَنَّا شُرَكَاؤُكَ فِی الْأَمْرِ». فَقُلْتُ: لَا وَ لَكِنَّكُمَا شُرَكَائِی فِی الْقُوَّةِ وَ عَوْنَای فِی الْعَجْزِ فَبَایعَانِی عَلَی هَذَا الْأَمْرِ، وَ لَوْ أَبَیا لَمْ أُكْرِهْهُمَا كَمَا لَمْ أُكْرِهْ غَیرَهُمَا.
وَ كَانَ طَلْحَةُ یرْجُو الْیمَنَ، وَ الزُّبَیرُ یرْجُو الْعِرَاقَ، فَلَمَّا عَلِمَا أَنِّی غَیرُ مُوَلِّیهِمَا اسْتَأْذَنَانِی لِلْعُمْرَةِ یرِیدَانِ الْغَدْرَ، فَاتَّبَعَا [فَأَتَیا «خ»] عَایشَةَ وَ اسْتَخَفَّاهَا- مَعَ كُلِّ شَیءٍ فِی نَفْسِهَا عَلَی - وَ النِّسَاءُ نَوَاقِصُ الْإِیمَانِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ؛ نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، فَأَمَّا نُقْصَانُ إِیمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّیامِ فِی أَیامِ حَیضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَلَا شَهَادَةَ لَهُنَّ إِلَّا فِی الدَّینِ، وَ شَهَادَةُ امْرَأَتَینِ بِرَجُلٍ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَی الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِیثِ الرِّجَالِ.
وَ قَادَهُمَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَامِرٍ إِلَی الْبَصْرَةِ، وَ ضَمِنَ لَهُمَا الْأَمْوَالَ وَ الرِّجَالَ، فَبَینَا هُمَا یقُودَانِهَا إِذْ هِی تَقُودُهُمَا (كَذَا) فَاتَّخَذَاهَا فِئَةً یقَاتِلَانِ دُونَهَا فَأَی خَطِیئَةٍ أَعْظَمُ مِمَّا أَتَیا، أَخْرَجَا زَوْجَةَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ مِنْ بَیتِهَا فَكَشَفَا عَنْهَا حِجَاباً سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَیهَا وَ صَانَا حَلَائِلَهُمَا فِی بُیوتِهِمَا، وَ لَا أَنْصَفَا اللَّهَ وَ لَا رَسُولَهُ مِنْ أَنْفُسِهِمَا ثَلَاثُ [بِثَلَاثِ «مَ»] خِصَالٍ مَرْجِعُهَا عَلَی النَّاسِ- [فِی كِتَابِ اللَّهِ-: الْبَغْی وَ الْمَكْرُ وَ النَّكْثُ].
قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: یا أیها النَّاسُ إِنَّما بَغْیكُمْ عَلی أَنْفُسِكُمْ وَ قَالَ: فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما ینْكُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ قَالَ: وَ لا یحِیقُ الْمَكْرُ السَّیئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَقَدْ بَغَیا عَلَی وَ نَكَثَا بَیعَتِی وَ مَكَرَانِی [وَ مَكَرَا بِی «خ»] فَمُنِیتُ بِأَطْوَعِ النَّاسِ فِی النَّاسِ عَایشَةَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ وَ بِأَشْجَعِ [وَ بِأَنْجَعِ «خ ل»] النَّاسِ الزُّبَیرِ، وَ بِأَخْصَمِ النَّاسِ طَلْحَةَ بْنِ عُبَیدِ اللَّهِ، وَ أَعَانَهُمْ عَلَی یعْلَی بْنُ مُنْیةَ بِأَصْوُعِ الدَّنَانِیرِ، وَ اللَّهِ لَئِنِ اسْتَقَامَ أَمْرِی لَأَجْعَلَنَّ مَالَهُ فَیئاً لِلْمُسْلِمِینَ.
ثُمَّ أَتَوُا الْبَصْرَةَ وَ أَهْلُهَا مُجْتَمِعُونَ عَلَی بَیعَتِی وَ طَاعَتِی وَ بِهَا شِیعَتِی: خُزَّانُ بَیتِ مَالِ اللَّهِ وَ مَالِ الْمُسْلِمِینَ فَدَعَوُا النَّاسَ إِلَی مَعْصِیتِی وَ إِلَی نَقْضِ بَیعَتِی وَ طَاعَتِی، فَمَنْ أَطَاعَهُمْ أَكْفَرُوهُ وَ مَنْ عَصَاهُمْ قَتَلُوهُ.
فَنَاجَزَهُمْ حَكِیمُ بْنُ جَبَلَةَ فَقَتَلُوهُ فِی سَبْعِینَ رَجُلًا مِنْ عُبَّادِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ وَ مُخْبِتِیهِمْ یسَمُّونَ الْمُثَفَّنِینَ كَأَنَّ رَاحَ أَكُفِّهِمْ ثَفِنَاتُ إِبِلٍ.
وَ أَبَی أَنْ یبَایعَهُمْ یزِیدُ بْنُ الْحَارِثِ الْیشْكُرِی، فَقَالَ: «اتَّقِیا اللَّهَ، إِنَّ أَوَّلَكُمْ قَادَنَا إِلَی الْجَنَّةِ فَلَا یقُودُنَا آخِرُكُمْ إِلَی النَّارِ، فَلَا تُكَلِّفُونَا أَنْ نُصَدِّقَ الْمُدَّعِی وَ نَقْضِی عَلَی الْغَائِبِ، أَمَّا یمِینِی فَشَغَلَهَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ بِبَیعَتِی إِیاهُ وَ هَذِهِ شِمَالِی فَارِغَةٌ فَخُذَاهَا إِنْ شِئْتُمَا». فَخُنِقَ حَتَّی مَاتَ رَحِمَهُ اللَّهُ.
وَ قَامَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حَكِیمٍ التَّمِیمِی فَقَالَ: «یا طَلْحَةُ هَلْ تَعْرِفُ هَذَا الْكِتَابَ. قَالَ: نَعَمْ هَذَا كِتَابِی إِلَیكَ. قَالَ: هَلْ تَدْرِی مَا فِیهِ؟ قَالَ: اقْرَأْهُ عَلَی. [فَقَرَأَهُ] فَإِذَا فِیهِ عَیبُ عُثْمَانَ، وَ دُعَاؤُهُ إِلَی قَتْلِهِ» فَسَیرُوهُ مِنَ الْبَصْرَةِ وَ أَخَذُوا عَامِلِی عُثْمَانَ بْنِ حُنَیفٍ الْأَنْصَارِی غَدْراً فَمَثَّلُوا بِهِ كُلَّ الْمُثْلَةِ، وَ نَتَفُوا كُلَّ شَعْرَةٍ فِی رَأْسِهِ وَ وَجْهِهِ.
وَ قَتَلُوا شِیعَتِی طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً، وَ طَائِفَةٌ عَضُّوا بِأَسْیافِهِمْ حَتَّی لَقُوا اللَّهَ فَوَ اللَّهِ لَوْ لَمْ یقْتُلُوا مِنْهُمْ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً لَحَلَّ لِی بِهِ دِمَاؤُهُمْ وَ دِمَاءُ ذَلِكَ الْجَیشِ لِرِضَاهُمْ به قتل مَنْ قُتِل دَعْ [مَعَ «خ ل»] أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا أَكْثَرَ مِنَ الْعِدَّةِ الَّتِی قَدْ دَخَلُوا بِهَا عَلَیهِمْ وَ قَدْ أَدَالَ اللَّهُ مِنْهُمْ فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ فَأَمَّا طَلْحَةُ فَرَمَاهُ مَرْوَانُ بِسَهْمٍ فَقَتَلَهُ وَ أَمَّا الزُّبَیرُ فَذَّكَرْتُهُ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ: «إِنَّكَ تُقَاتِلُ عَلِیاً وَ أَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ».
وَ أَمَّا عَایشَةُ فَإِنَّهَا كَانَتْ [ظ] نَهَاهَا رَسُولُ اللَّهِ [صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ «خ»] عَنْ مَسِیرِهَا فَعَضَّتْ یدَیهَا نَادِمَةً عَلَی مَا كَانَ مِنْهَا.
وَ قَدْ كَانَ طَلْحَةُ لَمَّا نَزَلَ «ذَا قَارٍ» قَامَ خَطِیباً فَقَالَ أَیهَا النَّاسُ إِنَّا أَخْطَأْنَا فِی عُثْمَانَ خَطِیئَةً مَا یخْرِجُنَا مِنْهَا إِلَّا الطَّلَبُ بِدَمِهِ، وَ عَلِی قَاتِلُهُ وَ عَلَیهِ دَمُهُ، وَ قَدْ نَزَلَ «دارن» [دارا «م»] مَعَ شُكَّاكِ الْیمَنِ وَ نَصَارَی رَبِیعَةَ وَ مُنَافِقِی مُضَرَ».
فَلَمَّا بَلَغَنِی قَوْلُهُ وَ قَوْلٌ كَانَ عَنِ الزُّبَیرِ قَبِیحٌ بَعَثْتُ إِلَیهِمَا أُنَاشِدُهُمَا به حق مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ (أَ) مَا أَتَیتُمَانِی وَ أَهْلُ مِصْرَ مُحَاصِرُوا عُثْمَانَ فَقُلْتُمَا: «اذْهَبْ بِنَا إِلَی هَذَا الرَّجُلِ فَإِنَّا لَا نَسْتَطِیعُ قَتْلَهُ إِلَّا بِكَ. لِمَا تَعْلَمُ أَنَّهُ سَیرَ أَبَاذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ فَتَقَ عَمَّاراً وَ آوَی الْحَكَمَ بْنَ أَبِی الْعَاصِ- وَ قَدْ طَرَدَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ أَبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ- وَ اسْتَعْمَلَ الْفَاسِقَ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ الْوَلِیدَ بْنَ عُقْبَةَ، وَ سَلَّطَ خَالِدَ بْنَ عُرْفُطَةَ الْعَذَرِی عَلَی كِتَابِ اللَّهِ یمَزِّقُهُ وَ یحْرِقُهُ» فَقُلْتُ: كُلَّ هَذَا قَدْ عَلِمْتُ وَ لَا أَرَی قَتْلَهُ یوْمِی هَذَا. وَ أَوْشَكَتْ (وَ أَوْشَكَ «خ») سِقَاؤُهُ أَنْ یخْرِجَ الْمَخْضُ زُبْدَتَهُ فَأَقَرَّا بِمَا قُلْتُ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمَا «إِنَّكُمَا تَطْلُبَانِ بِدَمِ عُثْمَانَ» فَهَذَانِ ابْنَاهُ عَمْروٌ وَ سَعِیدٌ فَخَلُّوا عَنْهُمَا یطْلُبَانِ دَمَ أَبِیهِمَا (وَ) مَتَی كَانَ أَسَدٌ وَ تَیمٌ أَوْلِیاءَ بَنِی أُمَیةَ، فَانْقَطَعَا عِنْدَ ذَلِكَ.
فَقَامَ عِمْرَانُ بْنُ حُصَینٍ الْخُزَاعِی، صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ [صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ «مَ»] وَ قَالَ: «یا هَذَانِ لَا تُخْرِجَانَا بِبَیعَتِكُمَا مِنْ طَاعَةِ عَلِی وَ لَا تَحْمِلَانا عَلَی نَقْضِ بَیعَتِهِ فَإِنَّهَا لِلَّهِ رِضًی، أَمَا وَسِعَتْكُمَا بُیوتُكُمَا حَتَّی أَتَیتُمَا بِأُمِّ الْمُؤْمِنِینَ، فَالْعَجَبُ لِاخْتِلَافِهَا إِیاكُمَا وَ مَسِیرِهَا مَعَكُمَا، فَكُفَّا عَنَّا أَنْفُسَكُمَا وَ ارْجِعَا مِنْ حَیثُ جِئْتُمَا، فَلَسْنَا عَبِیدَ مَنْ غَلَبَ، وَ لَا أَوَّلَ مَنْ سَبَقَ» فَهَمَّا بِهِ ثُمَّ كَفَّا عَنْهُ.
وَ كَانَتْ عَایشَةُ قَدْ شَكَّتْ فِی مَسِیرِهَا وَ تَعَاظَمَتِ الْقِتَالَ فَدَعَتْ كَاتِبَهَا عُبَیدَ اللَّهِ بْنَ كَعْبٍ النُّمَیرِی فَقَالَتْ: اكْتُبْ مِنْ عَایشَةَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ إِلَی عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ. فَقَالَ: هَذَا أَمْرٌ لَا یجْرِی بِهِ الْقَلَمُ. قَالَتْ وَ لِمَ؟ قَالَ: لِأَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ فِی الْإِسْلَامِ أَوَّلٌ، وَ لَهُ بِذَلِكَ الْبَدْءُ فِی الْكِتَابِ. فَقَالَتْ: اكْتُبْ «إِلَی عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ مِنْ عَایشَةَ بِنْتِ أَبِی بَكْرٍ، أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لَسْتُ أَجْهَلُ قَرَابَتَكَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَا قِدَمَكَ فِی الْإِسْلَامِ، وَ لَا غَنَاءَكَ [عَنَاءَكَ «مَ»] مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ مُصْلِحَةً بَینَ بَنِی لَا أُرِیدُ حَرْبَكَ إِنْ كَفَفْتَ عَنْ هَذَینِ الرَّجُلَینِ» فِی كَلَامٍ لَهَا كَثِیرٍ. فَلَمْ أُجِبْهَا بِحَرْفٍ، وَ أَخَّرْتُ جَوَابَهَا لِقِتَالِهَا.
فَلَمَّا قَضَی اللَّهُ لِی الْحُسْنَی سِرْتُ إِلَی الْكُوفَةِ، وَ اسْتَخْلَفْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ عَلَی الْبَصْرَةِ؛ فَقَدِمْتُ الْكُوفَةَ وَ قَدِ اتَّسَقَتْ لِی الْوُجُوهُ كُلُّهَا إِلَّا الشَّامَ، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَتَّخِذَ الْحُجَّةَ وَ أُفْضِی [وَ أَقْضِی «م»] الْعُذْرَ، وَ أَخَذْتُ بِقَوْلِ اللَّهِ تَعَالَی: «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْخائِنِین».
فَبَعَثْتُ جَرِیرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ إِلَی مُعَاوِیةَ مُعْذِراً إِلَیهِ، مُتَّخِذاً لِلْحُجَّةِ عَلَیهِ، فَرَدَّ كِتَابِی وَ جَحَدَ حَقِّی وَ دَفَعَ بَیعَتِی وَ بَعَثَ إِلَی أَنِ ابْعَثْ إِلَی قَتَلَةَ عُثْمَانَ، فَبَعَثْتُ إِلَیهِ: مَا أَنْتَ وَ قَتَلَةَ عُثْمَانَ؟! أَوْلَادُهُ أَوْلَی بِهِ، فَادْخُلْ أَنْتَ وَ هُمْ فِی طَاعَتِی. ثُمَّ خَاصِمِ الْقَوْمَ لِأَحْمِلَكُمْ وَ إِیاهُمْ عَلَی كِتَابِ اللَّهِ وَ إِلَّا فَهَذِهِ خُدْعَةُ الصَّبِی عَنْ رِضَاعِ الْمَلِی.
فَلَمَّا یئِسَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ، بَعَثَ إِلَی أَنِ اجْعَلِ الشَّامَ لِی حَیاتَكَ، فَإِنْ حَدَثَ بِكَ حَادِثٌ (حَادِثَةٌ «مَ») مِنَ الْمَوْتِ لَمْ یكُنْ لِأَحَدٍ عَلَی طَاعَةٌ، وَ إِنَّمَا أَرَادَ بِذَلِكَ أَنْ یخْلَعَ طَاعَتِی مِنْ عُنُقِهِ.
فَأَبَیتُ عَلَیهِ، فَبَعَثَ إِلَی أَنَّ أَهْلَ الْحِجَازِ كَانُوا الْحُكَّامَ عَلَی أَهْلِ الشَّامِ، فَلَمَّا قَتَلُوا عُثْمَانَ صَارَ أَهْلُ الشَّامِ الْحُكَّامَ عَلَی أَهْلِ الْحِجَازِ، فَبَعَثْتُ إِلَیهِ: إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فَسَمِّ لِی رَجُلًا مِنْ قُرَیشِ الشَّامِ تَحِلُّ لَهُ الْخِلَافَةُ وَ یقْبَلُ فِی الشُّورَی فَإِنْ لَمْ تَجِدْهُ سَمَّیتُ لَكَ مِنْ قُرَیشِ الْحِجَازِ مَنْ یحِلُّ لَهُ الْخِلَافَةُ وَ یقْبَلُ فِی الشُّورَی.
وَ نَظَرْتُ إِلَی أَهْلِ الشَّامِ فَإِذَا هُمْ بَقِیةُ الْأَحْزَابِ فَرَاشُ نَارٍ وَ ذِئَابُ [ذُبَابُ «مَ»] طَمَعٍ تَجَمَّعَ مِنْ كُلِّ أَوْبٍ مِمَّنْ ینْبَغِی أَنْ یؤَدَّبَ وَ یحْمَلَ عَلَی السُّنَّةِ، لَیسُوا مِنَ (با «م») الْمُهَاجِرِینَ وَ لَا الْأَنْصَارِ، وَ لَا التَّابِعِینَ بِإِحْسَانٍ، فَدَعَوْتُهُمْ إِلَی الطَّاعَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَأَبَوْا إِلَّا فِرَاقِی وَ شِقَاقِی.
ثُمَّ نَهَضُوا فِی وَجْهِ الْمُسْلِمِینَ ینْضَحُونَهُمْ بِالنَّبْلِ وَ یشْجُرُونَهُمْ بِالرِّمَاحِ فَعِنْدَ ذَلِكَ نَهَضْتُ إِلَیهِمْ فَلَمَّا عَضَّتْهُمُ السِّلَاحُ وَ وَجَدُوا أَلَمَ الْجِرَاحِ رَفَعُوا الْمَصَاحِفَ یدْعُوكُمْ (فَدَعَوْكُمْ «م») إِلَی مَا فِیهَا. فَأَنْبَأْتُكُمْ أَنَّهُمْ لَیسُوا بِأَهْلِ دِینٍ وَ لَا قُرْآنٍ، وَ إِنَّمَا رَفَعُوهَا مَكِیدَةً وَ خَدِیعَةً فَامْضُوا لِقِتَالِهِمْ، فَقُلْتُمْ اقْبَلْ مِنْهُمْ وَ اكْفُفْ عَنْهُمْ فَإِنَّهُمْ إِنْ أَجَابُوا إِلَی مَا فِی الْقُرْآنِ جَامَعُونَا عَلَی مَا نَحْنُ عَلَیهِ مِنَ الْحَقِ فَقَبِلْتُ مِنْهُمْ وَ كَفَفْتُ عَنْهُمْ فَكَانَ الصُّلْحُ بَینَكُمْ وَ بَینَهُمْ عَلَی رَجُلَینِ حَكَمَینِ لِیحْییا مَا أَحْیاهُ الْقُرْآنُ، وَ یمِیتَا مَا أَمَاتَهُ الْقُرْآنُ، فَاخْتَلَفَ رَأْیهُمَا وَ اخْتَلَفَ حُكْمُهُمَا فَنَبَذَا مَا فِی الْكِتَابِ وَ خَالَفَا مَا فِی الْقُرْآنِ وَ كَانَا أَهْلَهُ.
ثُمَّ إِنَّ طَائِفَةً اعْتَزَلَتْ فَتَرَكْنَاهُمْ مَا تَرَكُونَا حَتَّی إِذَا عَاثُوا فِی الْأَرْضِ یفْسِدُونَ وَ یقْتُلُونَ، وَ كَانَ فِیمَنْ قَتَلُوهُ أَهْلُ مِیرَةٍ مِنْ بَنِی أَسَدٍ وَ خَبَّاباً وَ ابْنَهُ وَ أُمَّ وَلَدِهِ وَ الْحَارِثَ بْنَ مُرَّةَ الْعَبْدِی فَبَعَثْتُ إِلَیهِمْ، دَاعِیاً فَقُلْتُ ادْفَعُوا إِلَینَا قَتَلَةَ إِخْوَانِنَا، فَقَالُوا: كُلُّنَا قَتَلَتُهُمْ؛ ثُمَّ شَدَّتْ إِلَینَا [عَلَینَا «مَ»] خَیلُهُمْ وَ رِجَالُهُمْ فَصَرَعَهُمُ اللَّهُ مَصَارِعَ الظَّالِمِینَ...۱۵۱
ب. متن نامه به روایت الغارات که ابیابیالحدید سنی نیز این را در شرح نهجالبلاغه خویش آورده است.
رسالة أمیر المؤمنین علی ع إلی أصحابه بعد مقتل محمد بن أبی بكر رحمه الله
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ أَبِیهِ جُنْدَبٍ قَالَ: دَخَلَ عَمْرُو بْنُ الْحَمِقِ وَ حُجْرُ بْنُ عَدِی وَ حَبَّةُ الْعُرَنِی وَ الْحَارِثُ الْأَعْوَرُ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سَبَإٍ۱۵۲ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع بَعْدَ مَا افْتُتِحَتْ مِصْرُ وَ هُوَ مَغْمُومٌ حَزِینٌ [ص۲۰۰] فَقَالُوا لَهُ: بَینْ لَنَا مَا قَوْلُكَ فِی أَبِی بَكْرٍ وَ عُمَرَ فَقَالَ لَهُمْ عَلِی ع: «وَ هَلْ فَرَغْتُمْ لِهَذَا وَ هَذِهِ مِصْرُ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ شِیعَتِی بِهَا قَدْ قُتِلَتْ؟ أَنَا مُخْرِجٌ إِلَیكُمْ كِتَاباً أُخْبِرُكُمْ فِیهِ عَمَّا سَأَلْتُمْ وَ أَسْأَلُكُمْ أَنْ تَحْفَظُوا مِنْ حَقِّی مَا ضَیعْتُمْ فَاقْرَءُوهُ عَلَی شِیعَتِی وَ كُونُوا عَلَی الْحَقِّ أَعْوَاناً»
وَ هَذِهِ نُسْخَةُ الْكِتَابِ: مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی مَنْ قَرَأَ كِتَابِی هَذَا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِین...۱۵۳
حَتَّی إِذَا نَقَمْتُمْ عَلَی عُثْمَانَ أَتَیتُمُوهُ فَقَتَلْتُمُوهُ ثُمَّ جِئْتُمُونِی لِتُبَایعُونِی فَأَبَیتُ عَلَیكُمْ وَ أَمْسَكْتُ یدِی فَنَازَعْتُمُونِی وَ دَافَعْتُمُونِی وَ بَسَطْتُمْ یدِی فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمْ یدِی فَقَبَضْتُهَا وَ ازْدَحَمْتُمْ عَلَی حَتَّی ظَنَنْتُ أَنَّ بَعْضَكُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ أَوْ أَنَّكُمْ قَاتِلِی.
فَقُلْتُمْ بَایعْنَا لَا نَجِدُ غَیرَكَ وَ لَا نَرْضَی إِلَّا بِكَ فَبَایعْنَا لَا نَفْتَرِقُ وَ لَا تَخْتَلِفُ كَلِمَتُنَا.
فَبَایعْتُكُمْ وَ دَعَوْتُ النَّاسَ إِلَی بَیعَتِی فَمَنْ بَایعَ طَائِعاً قَبِلْتُهُ مِنْهُ وَ مَنْ أَبَی لَمْ أُكْرِهْهُ وَ تَرَكْتُهُ. فَبَایعَنِی فِیمَنْ بَایعَنِی طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ لَوْ أَبَیا مَا أَكْرَهْتُهُمَا كَمَا لَمْ أُكْرِهْ غَیرَهُمَا.
فَمَا لَبِثْنَا یسِیراً حَتَّی بَلَغَنِی أَنْ قَدْ خَرَجَا مِنْ مَكَّةَ مُتَوَجِّهِینَ إِلَی الْبَصْرَةِ فِی جَیشٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا بَایعَنِی وَ أَعْطَانِی الطَّاعَةَ. فَقَدِمَا عَلَی عَامِلِی [عُمَّالِی] وَ خُزَّانِ بَیتِ مَالِی وَ عَلَی أَهْلِ مِصْرٍ [ص۲۰۶] كُلُّهُمْ عَلَی بَیعَتِی وَ فِی طَاعَتِی فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا جَمَاعَتَهُمْ ثُمَّ وَثَبُوا عَلَی شِیعَتِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ فَقَتَلُوا طَائِفَةً مِنْهُمْ غَدْراً وَ طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةٌ عَصَبُوا بِأَسْیافِهِمْ فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّی لَقُوا اللَّهَ صَادِقِینَ فَوَ اللَّهِ لَوْ لَمْ یصِیبُوا مِنْهُمْ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُتَعَمِّدِینَ لِقَتْلِهِ لَحَلَّ لِی بِهِ قَتْلُ ذَلِكَ الْجَیشِ كُلِّهِ؛ فَدَعْ مَا أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَكْثَرَ مِنَ الْعِدَّةِ الَّتِی دَخَلُوا بِهَا عَلَیهِمْ وَ قَدْ أَدَالَ اللَّهُ مِنْهُمْ «فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ».
ثُمَّ إِنِّی نَظَرْتُ فِی أَهْلِ الشَّامِ فَإِذَا أَعْرَابٌ أَحْزَابٌ وَ أَهْلُ طَمَعٍ جُفَاةٌ طَغَامٌ یجْتَمِعُونَ فِی كُلِّ أَوْبٍ وَ مَنْ كَانَ ینْبَغِی أَنْ یؤَدَّبَ وَ یدَرَّبَ أَوْ یوَلَّی عَلَیهِ وَ یؤْخَذَ عَلَی یدَیهِ لَیسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ لَا الْأَنْصَارِ وَ لَا التَّابِعِینَ بِإِحْسَانٍ. فَسِرْتُ إِلَیهِمْ فَدَعَوْتُهُمْ إِلَی الطَّاعَةِ وَ الْجَمَاعَةِ فَأَبَوْا إِلَّا شِقَاقاً وَ نِفَاقاً وَ نُهُوضاً فِی وُجُوهِ الْمُسْلِمِینَ ینْضَحُونَهُمْ بِالنَّبْلِ وَ یشْجُرُونَهُمْ بِالرِّمَاحِ فَهُنَاكَ نَهَدْتُ إِلَیهِمْ بِالْمُسْلِمِینَ فَقَاتَلْتُهُمْ.
فَلَمَّا عَضَّهُمُ السِّلَاحُ وَ وَجَدُوا أَلَمَ الْجِرَاحِ [ص۲۰۷] رَفَعُوا الْمَصَاحِفَ یدْعُونَكُمْ إِلَی مَا فِیهَا. فَأَنْبَأْتُكُمْ أَنَّهُمْ لَیسُوا بِأَصْحَابِ دِینٍ وَ لَا قُرْآنٍ وَ أَنَّهُمْ رَفَعُوهَا غَدْراً وَ مَكِیدَةً وَ خَدِیعَةً وَ وَهْناً وَ ضَعْفاً فَامْضُوا عَلَی حَقِّكُمْ وَ قِتَالِكُمْ.
فَأَبَیتُمْ عَلَی وَ قُلْتُمْ: اقْبَلْ مِنْهُمْ فَإِنْ أَجَابُوا إِلَی مَا فِی الْكِتَابِ جَامَعُونَا عَلَی مَا نَحْنُ عَلَیهِ مِنَ الْحَقِّ وَ إِنْ أَبَوْا كَانَ أَعْظَمَ لِحُجَّتِنَا عَلَیهِمْ.
فَقَبِلْتُ مِنْكُمْ وَ كَفَفْتُ عَنْهُمْ إِذْ أَبَیتُمْ وَ وَنَیتُمْ وَ كَانَ الصُّلْحُ بَینَكُمْ وَ بَینَهُمْ عَلَی رَجُلَینِ یحْییانِ مَا أَحْیا الْقُرْآنُ وَ یمِیتَانِ مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ فَاخْتَلَفَ رَأْیهُمَا وَ تَفَرَّقَ حُكْمُهُمَا وَ نَبَذَا مَا فِی الْقُرْآنِ وَ خَالَفَ مَا فِی الْكِتَابِ فَجَنَّبَهُمَا اللَّهُ السَّدَادَ وَ دَلَّاهُمَا فِی الضَّلَالِ فَنَبَذَا حُكْمَهُمَا وَ كَانَا أَهْلَهُ.
فَانْخَزَلَتْ فِرْقَةٌ مِنَّا فَتَرَكْنَاهُمْ مَا تَرَكُونَا حَتَّی إِذَا عَثَوْا فِی الْأَرْضِ یقْتُلُونَ وَ یفْسِدُونَ أَتَینَاهُمْ فَقُلْنَا ادْفَعُوا إِلَینَا قَتَلَةَ إِخْوَانِنَا ثُمَّ كِتَابُ اللَّهِ بَینَنَا وَ بَینَكُمْ قَالُوا: كُلُّنَا قَتَلَهُمْ وَ كُلُّنَا اسْتَحَلَّ دِمَاءَهُمْ وَ دِمَاءَكُمْ وَ شَدَّتْ عَلَینَا خَیلُهُمْ وَ رِجَالُهُمْ فَصَرَعَهُمُ اللَّهُ مَصْرَعَ الظَّالِمِینَ...۱۵۴
الغارات (ط - القدیمة)، ج1، ص199-208؛ شرح نهج البلاغة لابن أبیالحدید، ج6، ص94-100
ج. در واقع مهمترین بهانهای که برای جنگ با امیرالمؤمنین ع علم کردند بهانه قتل عثمان بود و حضرت بارها و در موقعیتهای مختلف این بهانه را افشا کرد؛ از جمله در نهجالبلاغه آمده است:
آیا شناختی كه بنی امیه از من دارند، آنان را از عیب بر من نهادن باز نمیدارد؟ آیا پیشینهام- در اسلام- نادانان را بر جای نمینشاند- و بر سر عقل نمیآرد- تا به من تهمت نزنند- و بیش سر ریش دلم را نكنند-. آنچه خدا آنان را بدان پند داد، از بیان من رساتر است. من از دینبیرونشدگان را به حجّت مغلوب كنم و آنان را كه در شبهتند با برهان محكوم و منكوب. و هر كار شبههناك را به كتاب خدا عرضه كنند و بندگان را بدانچه در دل دارند پاداش دهند.
نهجالبلاغه، خطبه 75
و من كلام له ع لما بلغه اتهام بنی أمیة له بالمشاركة فی دم عثمان
أَ وَ لَمْ ینْهَ بَنِی أُمَیةَ عِلْمُهَا بِی عَنْ قَرْفِی أَ وَ مَا وَزَعَ الْجُهَّالَ سَابِقَتِی عَنْ تُهَمَتِی وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسَانِی أَنَا حَجِیجُ الْمَارِقِینَ وَ خَصِیمُ النَّاكِثِینَ الْمُرْتَابِینَ وَ عَلَی كِتَابِ اللَّه تُعْرَضُ الْأَمْثَالُ وَ بمَا فی الصُّدُورِ تُجَازَی الْعِبَاد.
۵۸) امیرالمؤمنین ع در فرازی از خطبه معروف به خطبه قاصعه۱۵۵ فرمودند:
همانا خدای سبحان مردم دوران گذشته را كه پیش از شمایند از رحمت خود دور نفرمود، جز برای آنكه امر به معروف را واگذاشتند، و مردمان را از منكر باز نداشتند. پس خدا نابخردان آنان را لعنت كرد به خاطر ارتکاب گناهان؛ و خردمندانشان را به خاطر رها کردن نهی از منکر.
هان! بدانید كه شما رشته پیوند با اسلام را گسستید، و حدود آن را شكستید، و احكام آن را كار نبستید. بدانید كه خدا مرا فرموده است با اهل تجاوز و پیمانشکنی و فساد در زمین پیكار كنم. امّا با پیمانشکنان (ناکثین) پس با آنان جنگیدم؛ و اما ستمپیشگان (قاسطین)، پس با آنان جهاد نمودم؛ و اما از دین بیرون شدگان (مارقین) پس آنان را خوار و زبون ساختم. امّا شیطان ردهه*، به جای من، بانگی كار او را بسنده کرد چنانكه از آن بانگ آوای طپیدن دل و لرزه سینه خود را شنید. و اندكی از تجاوزكاران ماندهاند، و اگر خدا مرا رخصت داد كه بر ایشان بتازم، آنان را براندازم، جز تنی چند كه در این سوی و آن سوی شهرها بمانند.
* ردهه، گودیای در کوه است که در آن آب جمع میشود؛ و شیطان ردهه، اشاره به حرقوص بن زهیر معروف به ذوالثدیه است که در جنگ نهروان به بانگ یکی از اصحاب حضرت امیر ع در گودالی افتاد و به هلاکت رسید و احادیث منابع اهل سنت درباره او در شماره ۵۰-۵۳ گذشت.
نهجالبلاغه، خطبه 192
و من خطبة له ع تسمی القاصعة
...إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی [الْقُرُونَ الْمَاضِیةَ] بَینَ أَیدِیكُمْ إِلَّا لِتَرْكِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ فَلَعَنَ اللهُ السُّفَهَاءَ لِرُكُوبِ الْمَعَاصِی وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْكِ التَّنَاهِی.
أَلَا وَ قَدْ قَطَعْتُمْ قَیدَ الْإِسْلَامِ وَ عَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَ أَمَتُّمْ أَحْكَامَهُ أَلَا وَ قَدْ أَمَرَنِی اللهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْی وَ النَّكْثِ وَ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ فَأَمَّا النَّاكِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ وَ أَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَیطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِیتُهُ بِصَعْقَةٍ سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَ رَجَّةُ صَدْرِهِ وَ بَقِیتْ بَقِیةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ لَئِنْ أَذِنَ اللهُ فِی الْكَرَّةِ عَلَیهِمْ لَأُدِیلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا یتَشَذَّرُ فِی أَطْرَافِ الْبِلَادِ تَشَذُّراً.
۵۹) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که در یکی از خطبههای خود فرمودند:
ای مردم! سخنم را بشنوید و در آن بیندیشید که زمان جدایی نزدیک است.
من امامِ خلایق، و وصی بهترینِ مخلوقات، و همسرِ سرورِ زنانِ این امت، و پدرِ عترتِ طاهره و ائمهی هدایتگرم؛
من برادر رسول الله ص و وصی او و ولی او و وزیر او و همراه او و برگزیده او و دوست او و رفیق صمیمی اویم؛
من امیر مؤمنان و پیشوای سفیدرویان و سرور اوصیا هستم!
جنگ با من جنگ با خداست و مسالمت با من مسالمت با خداست و اطاعت از من اطاعت از خداست و ولایت من ولایة الله است و شیعه من اولیاء اللهاند و یاران من یاران خدایند.
به کسی که مرا آفرید در حالی که چیزی نبودم سوگند، که قطعا مستحفظانِ [= کسانی که اهل حفظ و خلوتاند] از اصحاب رسول الله ص میدانستند که همانا ناکثان (پیمانشکنان) و قاسطان (ستمپیشگان) و مارقان (از دینخارجشدگان) بر زبان پیامبر اکرم ص لعن شدند و قطعا کسی که افترا زند زیان بیند.
الأمالی( للصدوق)، ص605-۶۰۶
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رِضْوَانُ اللهِ عَلَیهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِی قَالَ أَخْبَرَنَا الْمُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَیمَانَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِیفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی بَعْضِ خُطَبِهِ:
أَیهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِی وَ اعْقِلُوهُ عَنِّی فَإِنَّ الْفِرَاقَ قَرِیبٌ أَنَا إِمَامُ الْبَرِیةِ وَ وَصِی خَیرِ الْخَلِیقَةِ وَ زَوْجُ سَیدَةِ نِسَاءِ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ أَبُو الْعِتْرَةِ الطَّاهِرَةِ وَ الْأَئِمَّةِ الْهَادِیةِ. أَنَا أَخُو رَسُولِ اللهِ وَ وَصِیهُ وَ وَلِیهُ وَ وَزِیرُهُ وَ صَاحِبُهُ وَ صَفِیهُ وَ حَبِیبُهُ وَ خَلِیلُهُ. أَنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ سَیدُ الْوَصِیینَ حَرْبِی حَرْبُ اللهِ وَ سِلْمِی سِلْمُ اللهِ وَ طَاعَتِی طَاعَةُ اللهِ وَ وَلَایتِی وَلَایةُ اللهِ وَ شِیعَتِی أَوْلِیاءُ اللهِ وَ أَنْصَارِی أَنْصَارُ اللهِ. وَ الَّذِی خَلَقَنِی وَ لَمْ أَكُ شَیئاً، لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللهِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّ النَّاكِثِینَ وَ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ مَلْعُونُونَ عَلَی لِسَانِ النَّبِی ص الْأُمِّی وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری.
۶۰) الف. از امیرالمؤمنین ع درباره جنگیدن ایشان با کسانی که با آنان جنگید روایت شده که فرمودند:
من جز قتال با آنان یا کفر بدانچه خداوند بر حضرت محمد ص نازل کرده است چارهای نداشتم!
دعائم الإسلام، ج1، ص388
قال علی ص فیما رویناه عنه و ذكر قتال من قاتله منهم فَقَالَ:
مَا وَجَدْتُ إِلَّا قِتَالَهُمْ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ ص.
ب. این مطلب در نهجالبلاغه چنین آمده است:
و این امر را زیر و رو کردم به حدی که خواب را از چشمم ربوده بود تا اینکه دریافتم که چارهای ندارم جز جنگیدن با آنان یا انکار آنچه حضرت محمد ص آورده است؛ پس گرفتار شدن به جنگ برایم آسانتر بود از گرفتار شدن به عقاب؛ و مرگهای دنیا بر من سادهتر است از مرگهای آخرت.
نهج البلاغة، خطبه54
و من خطبة له ع و فیها یصف أصحابه بصفین حین طال منعهم له من قتال أهل الشام
... وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّی مَنَعَنِی النَّوْمَ فَمَا وَجَدْتُنِی یسَعُنِی إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ ص فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَی مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَ مَوْتَاتُ الدُّنْیا أَهْوَنَ عَلَی مِنْ مَوْتَاتِ الْآخِرَةِ.
سند و متن کامل روایت اول در الأمالی (للمفید)، ص153-154۱۵۶ آمده است و این مطلب در کتب اهل سنت هم آمده است (مثلا در تاریخ دمشق (ابن عساكر) (ج42، ص473 و ۴۷۴) با دو سند متفاوت از طریق اصبغ بن نباته و مارق عابدی۱۵۷). ابن شهر آشوب در مناقب آل أبی طالب ع، ج3، ص21۷ ابراز میدارد که ابن مردویه (مفسر معروف اهل سنت؛ که کتاب تفسیر وی اکنون موجود نیست) این سخن را ناظر به جنگ صفین دانسته و آن را با ۱۵ طریق از امیرالمؤمنین ع روایت کرده است!۱۵۸ اما در نقلی که در تفسیر قمی آمده معلوم میشود این سخن حضرت امیر درباره هرسه گروه، و اتفاقا شأن نزولش در جنگ جمل بوده است:
ج. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که در جنگ جمل فرمود:
به خدا سوگند با این گروه پیمانشکن نجنگیدم مگر بر اساس آیهای از کتاب خداوند عز و جل که میفرماید: «و اگر بعد از عهدشان پیمانشان را شکستند و در دین شما طعنه زدند» تا آخر آیه (توبه/۱۲).
و نیز امیرالمؤمنین ع در خطبه معروف به خطبة الزهراء [خطبه۱۰۹ نهجالبلاغه] فرمود:
و به خدا سوگند رسول الله ص بارها، نه یک بار و دوبار و سه بار و چهار بار، با من عهد بست و به من فرمود: ای علی! قطعا تو بعد از من با ناکثین (پیمانشکنان) و مارقین (از دینخارجشدگان) و قاسطین (ستمپیشگان) خواهی جنگید. پس آیا انتظار دارید که آنچه رسول الله ص به من دستور فرموده را ضایع کنم یا اینکه بعد از اسلامم کافر شوم؟!
تفسیر القمی، ج1، ص283
وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یوْمَ الْجَمَلِ:
وَ اللهِ مَا قَاتَلْتُ هَذِهِ الْفِئَةَ النَّاكِثَةَ إِلَّا بِآیةٍ مِنْ كِتَابِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ اللهُ: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَیمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِكُمْ إِلَی آخِرِ الْآیةِ».
فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی خُطْبَتِهِ الزَّهْرَاءِ:
وَ اللهِ لَقَدْ عَهِدَ إِلَی رَسُولُ اللهِ ص غَیرَ مَرَّةٍ وَ لَا اثْنَتَینِ وَ لَا ثَلَاثٍ وَ لَا أَرْبَعٍ؛ فَقَالَ یا عَلِی! إِنَّكَ سَتُقَاتِلُ بَعْدِی النَّاكِثِینَ وَ الْمَارِقِینَ وَ الْقَاسِطِینَ أَ فَأُضِیعُ مَا أَمَرَنِی بِهِ رَسُولُ اللهِ ص أَوْ أَكْفُرُ بَعْدَ إِسْلَامِی.
۶۱) از امام صادق ع روایت شده است که درباره کسانی که با حضرت علی ع جنگیدند فرمود:
جرم آنان از کسانی که با رسول الله ص جنگیدند بیشتر بود.
گفته شد: یا ابن رسول الله! چگونه چنین است؟
فرمود: زیرا آنان در جاهلیت بودند ولی اینان قرآن را خوانده بودند و فضلِ صاحبان فضل را میشناختند؛ و بعد از بصیرت بود که کردند آنچه کردند.
دعائم الإسلام، ج1، ص388؛ مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج3، ص218
وَ رُوِّینَا عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی ص أَنَّهُ ذَكَرَ الَّذِینَ حَارَبُوا عَلِیاً ص فَقَالَ:
أَمَا إِنَّهُمْ أَعْظَمُ جُرْماً مِمَّنْ حَارَبَ رَسُولَ اللهِ ص.
قِیلَ لَهُ: وَ كَیفَ ذَلِكَ یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ ص؟
قَالَ: لِأَنَّ أُولَئِكَ كَانُوا جَاهِلِیةً وَ هَؤُلَاءِ قَرَءُوا الْقُرْآنَ وَ عَرَفُوا فَضْلَ أُولِی الْفَضْلِ فَأَتَوْا مَا أَتَوْا بَعْدَ الْبَصِیرَةِ.
۶۲) الف. از امیرالمؤمنین ع درباره کسانی از اهل قبله که با آنها جنگید سوال شد که آیا آنان کافر محسوب میشوند؟
فرمودند: آنها به احکام و به نعمتها کفر ورزیدند؛ کفری که تفاوت دارد با کفر مشرکانی که با نبوت درافتادند و به اسلام اقرار نکردند؛ که اگر چنان کفری بود دیگر حلال نبود برای ما ازدواج با آنها و استفاده از ذبیحه آنها [= ذبح آنها دیگر ذبح شرعی محسوب نمیشود] و میراثشان.
دعائم الإسلام، ج1، ص388
وَ عَنْهُ [= علی] ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلَهُمْ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ أَ كَافِرُونَ هُمْ؟
قَالَ كَفَرُوا بِالْأَحْكَامِ وَ كَفَرُوا بِالنِّعَمِ كُفْراً لَیسَ كَكُفْرِ الْمُشْرِكِینَ الَّذِینَ دَفَعُوا النُّبُوَّةَ وَ لَمْ یقِرُّوا بِالْإِسْلَامِ وَ لَوْ كَانُوا كَذَلِكَ مَا حَلَّتْ لَنَا مُنَاكَحَتُهُمْ وَ لَا ذَبَائِحُهُمْ وَ لَا مَوَارِیثُهُمْ.
مرحوم ابن حیون بعد از نقل روایت فوق، سه روایت دیگر را که مؤید آن است آورده است. (اولین روایتی که در ادامه میآید همان واقعهای است که در منابع اهل سنت هم آمده و در حدیث شماره ۵۰ از معتبرترین منابع اهل سنت روایت شد)
ب. روایت شده است که رسول الله ص در حال تقسیم اموالی در میان مسلمانان بودند که شخصی چشمگود با ابروهای پرپشت ایشان بالای سر ایشان ایستاد و گفت: در تقسیمی که کردی عدالت نورزیدی! و سپس برگشت!
رنگ چهره رسول الله ص [از شدت ناراحتی] تغییر کرد و فرمود: اگر من عدالت نمیورزم، چه کسی عدالت خواهد ورزید؟! ولیکن قبل از من موسی را هم این طور اذیت کردند و او صبر پیشه کرد.
سپس به اطرافیانش اشاره کرد که چه کسی بلند میشود که کار این مرد را یکسره سازد؟
ابوبکر بلند شد و به او رسید و دید در حرم مسجد دارد نماز میگذارد. [برگشت و] گفت یا رسول الله! او را یافتم که داشت نماز میگزارد.
فرمود: بنشین. دوباره فرمود: چه کسی بلند میشود که کار این مرد را یکسره سازد؟
عمر بن خطاب برخاست و او را یافت که داشت نماز میخواند و برگشت و گفت یا رسول الله! او را یافتم که داشت نماز میگزارد و از نماز هم بیرون نمیآمد. به نظرتان چکار میکردم؟
فرمود: بنشین. دوباره فرمود: چه کسی بلند میشود که کار این مرد را یکسره سازد؟
علی ع برخاست و گفت: من یا رسول الله!
رسول الله ص فرمود: بله؛ تو ای علی؛ اما نمیبینم که به او برسی.
پس وی رفت و او را نیافت و برگشت و به پیامبر ص خبر داد.
ایشان فرمودند: اگر او را کشته بودید بعد از من دو نفر از شما هم با هم اختلاف نمیکردند. و به زودی از جنس این آدم قومی بیرون میآیند که قرآن میخوانند اما از گردنشان بالاتر نمیرود؛ از دین اسلام بیرون خواهند رفت آن گونه که تیر از پرتابش بیرون رود.
گفتند:یا رسول الله! بیرون رفتن تیر از پرتابش یعنی چه؟
فرمودند: گاه صیاد صیدش را با تیر میزند و این تیر به صید میخورد و از او بیرون میرود و شدت ضربه بهقدری است که با اینکه تیر به صید خورده اما خونی از آن صید به وی اصابت نمیکند؛ و اینان اینچنیناند؛ با اینکه داخل در اسلام شدند به هیچ دستاویزی از اسلام نیاویختهاند.
ج. و امیرالمؤمنین ع نیز در جنگ جمل وقتی اصحابش را به جنگیدن تشویق میکرد میفرمود: «پس با پیشوایان كفر بجنگید، چرا كه آنان را هیچ پیمانی نیست، باشد كه [از پیمانشكنی] باز ایستند» (توبه/12(. سپس میفرمود: به خدا سوگند تا قبل از امروز تیری به سوی کسانی که مصداق این آیه هستند پرتاب نشده بود.
د. و از ایشان روایت شده که در جنگ صفین میفرمود:
بجنگید با کسانی که میگویند «خدا و رسولش دروغ گفتند» و ما میگوییم خدا و رسولش راست گفتند؛ سپس آنان غیر از آنچه در سینه دارند ابراز میدارند و میگویند «خدا و رسولش راست گفتند» [اشاره به مضمون آیه ۱سوره منافقون]
دعائم الإسلام، ج1، ص389-390
ب. رُوِّینَا عَنْ رَسُولِ اللهِ ص وَ عَنْ عَلِی ع مَا یؤَیدُ مَا قُلْنَاهُ؛ فَالَّذِی رُوِّینَاهُ عَنْ رَسُولِ اللهِ ص مِنْ ذَلِكَ:
أَنَّهُ كَانَ یقْسِمُ مَالًا بَینَ الْمُسْلِمِینَ إِذْ وَقَفَ عَلَیهِ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَینَینِ مُشْرِفُ الْحَاجِبَینِ فَقَال: مَا عَدَلْتَ فِیمَا قَسَمْتَ! ثُمَّ وَلَّی!
فَتَغَیرَ وَجْهُ رَسُولِ اللهِ وَ قَالَ: فَإِذَا أَنَا لَمْ أَعْدِلْ فَمَنْ یعْدِلُ؟ وَ لَكِنْ قَدْ أُوذِی مُوسَی ع مِنْ قَبْلِی فَصَبَرَ. ثُمَّ أَشَارَ بَعْدَ ذَلِكَ إِلَی مَنْ حَوْلَهُ؛ ثُمَّ قَالَ: مَنْ یقُومُ إِلَی هَذَا فَیقْتُلُهُ؟
فَقَامَ أَبُو بَكْرٍ فَأَصَابَهُ وَ قَدْ قَامَ فِی حَرَمِ الْمَسْجِدِ وَ هُوَ یصَلِّی. فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ ص إِنِّی وَجَدْتُهُ قَائِماً یصَلِّی!
قَالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ قَالَ: مَنْ یقُومُ مِنْكُمْ فَیقْتُلُهُ؟!
فَوَثَبَ عُمَرُ فَأَصَابَهُ كَذَلِكَ یصَلِّی فَرَجَعَ فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ أَصَبْتُهُ قَائِماً فِی الصَّلَاةِ مَا خَرَجَ مِنْهَا فَمَا تَرَی فِیهِ؟!
قَالَ: اجْلِسْ. ثُمَّ قَالَ: مَنْ یقُومُ إِلَیهِ فَیقْتُلُهُ؟
فَقَالَ عَلِی: أَنَا یا رَسُولَ اللهِ!
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللهِ ص: أَنْتَ یا عَلِی؟! وَ مَا أَرَاكَ تُدْرِكُهُ!
فَانْطَلَقَ فَلَمْ یجِدْهُ فَرَجَعَ فَأَعْلَمَ النَّبِی ص؛ فَقَالَ النَّبِی ص: لَوْ قَتَلْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفَ بَعْدِی مِنْكُمْ اثْنَانِ؛ وَ سَوْفَ یخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ هَذَا الرَّجُلِ قَوْمٌ یقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لَا یجَاوِزُ تَرَاقِیهُمْ یمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ كَمَا یمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیةِ!
قَالُوا: یا رَسُولَ اللهِ وَ مَا مُرُوقُ السَّهْمِ مِنَ الرَّمِیةِ؟
قَالَ: الرَّجُلُ یرْمِی الصَّیدَ فَینَفِّذُهُ وَ یخْرُجُ السَّهْمُ وَ لَمْ یصِبْهُ شَیءٌ مِنَ الدَّمِ لِشِدَّةِ الضَّرْبَةِ وَ قَدْ دَخَلَ فِی الصَّیدِ وَ كَذَلِكَ هَؤُلَاءِ لَا یتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلَامِ بِشَیءٍ وَ إِنْ دَخَلُوا فِیهِ.
ج. وَ أَمَّا مَا رُوِّینَاهُ عَنْ عَلِی صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیهِ وَ عَلَی الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ فَإِنَّهُ حَرَّضَ النَّاسَ عَلَی الْقِتَالِ یوْمَ الْجَمَلِ فَقَالَ لَهُمْ: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ینْتَهُونَ» ثُمَّ قَالَ وَ اللهِ مَا رُمِی أَهْلُ هَذِهِ الْآیةِ بِسَهْمٍ قَبْلَ الْیوْمِ.
د. وَ رُوِّینَا عَنْهُ ص أَنَّهُ قَالَ یوْمَ صِفِّینَ اقْتُلُوا بَقِیةَ الْأَحْزَابِ وَ أَوْلِیاءَ الشَّیطَانِ اقْتُلُوا مَنْ یقُولُ كَذَبَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ نَقُولُ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ یظْهِرُونَ غَیرَ مَا یضْمِرُونَ وَ یقُولُونَ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُه.
۶۳) از موسی مبرقع (برادر امام هادی ع) روایت شده است که:
یحیی بن اکثم (از علمای اهل سنت معاصر وی) نامهای به من نوشت و در خصوص نه یا ده مسأله سوالاتی پرسید. من سراغ برادرم (امام هادی ع) رفتم و به ایشان خبر دادم. ایشان لبخندی زد و فرمود: پاسخش را دادی؟ گفتم: نه. فرمود: چرا؟ گفتم: بلد نبودم. فرمود سوالاتش چیست؟
[وی سوالات را خدمت امام ع مطرح میکند؛ از جمله:] به من خبر بده از این سخن علی ع به ابن جرموز [= کسی که زبیر را بعد از اینکه از لشکر جمل جدا شد تعقیب کرد و او را کشت و سرش را برای حضرت امیر ع آورد.]؛ که به او گفت: بشارت باد قاتل ابن صفیه [=زبیر] را به جهنم! و چرا او را نکشت در حالی که حاکم بود و کسی که حدی از حدود خداوند را بیجهت ترک کند قطعا کافر شده است. ...
و به من خبر بده که چرا با اهل صفین جنگید و دستور داد که چه کسانی که رودرو میجنگند و چه کسی که فرار میکنند بکشید و با مجروحشان هم مدارا نکنید؛ ولی در جنگ جمل حکمش را تغییر داد و نه با مجروحانشان کاری داشت و نه با کسی که به خانهای وارد شده بود [= از جنگ فرار کرده بود] و اجازه نداد مجروحی را بکشند و هرکس هم که شمشیرش را انداخت امان داد؟ چرا چنین کرد؟ اگر اولی درست بود دومی خطا بود.
امام هادی ع فرمود؛ بنویس.
گفتم: چه بنویسم؟
فرمود: بنویس بسم الله الرحمن الرحیم. و اما تو، که امیدوارم که خداوند راه رشد را به تو الهام فرماید؛ نامهات به دستم رسید، همان که میخواستی با آن مرا امتحان کنی و سوالاتی بپرسی که مرا درمانده سازی و به خاطر ناتوانیام باب طعنه زدن بر من را بگشایی. و خداوند تو را بر اساس نیتت جزا خواهد داد و ما این مسائلت را برایت شرح میدهیم پس بدانها خوب گوش بده و دریچه فهمت را برای آنها خوب باز کن و دلت را بدان مشغول بدار که حجت را بر تو تمام کردهایم؛ والسلام. [سپس امام ع همه را پاسخ میدهند؛ از جمله در خصوص دو سوال فوق فرمودند:]
و اما این سخن علی ع که فرمود: بشارت باد بر قاتل ابن صفیه به جهنم؛ به خاطر سخن رسول الله ص بود که قبلا فرموده بود قاتل ابن صفیه را به جهنم بشارت دهید؛ و او از کسانی بود که در جنگ نهروان شرکت کرد و امیرالمؤمنین ع آن روز وی را در بصره نکشت چون میدانست که وی در فتنه نهروان کشته خواهد شد. ...
و اما اینکه گفته بودی که چرا علی ع در جنگ صفین دستور جنگیدن و کشتن همه را، چه آنها که رو آورده بودند و چه آنها که پشت کرده بودند، صادر کرد و با مجروحشان هم مدارا نمیکرد ولی در جنگ جمل فراریای را تعقیب نکرد و اجازه کشتن مجروحان را نداد و هرکسکه شمشیرش را انداخت یا داخل خانهاش شد امان داد، زیرا اهل جمل امامشان کشته شده بود و جماعتی را نداشتند که به سویش برگردند [و تجدید قوا کنند] و آنان صرفا برگشتند در حالی که دیگر نه قصد جنگ داشتند و نه حیلهای نموده بودند و نه جاسوسی میکردند و نه آماده یورش بعدی بودند و به اینکه از آنان دست بازداشته شود راضی بودند؛ پس حکم در اینجا کنار گذاشتن شمشیر و خودداری از کشتن آنان بود زیرا که دیگر قرار نبود به یاری کسی بروند. اما اهل صفین به سوی جماعتی برمیگشتند که آماده کارزار بودند و امامشان هم ایستاده بود و برایشان هرگونه سلاحی اعم از شمشیر و زره و نیزه مهیا کرده بود و وعده پاداش میداد و برایشان استراحتگاهی آماده کرده بود و از مجروحانشان دلجویی میکرد و زخمیها و مجروحانشان را مداوا مینمود و پیادهشان را دوباره سواره میساخت و برای کسی که لباس و زرهاش را از دست داده بود پوشش مهیا میکرد و آنان را دوباره به میدان برمی گرداند؛ پس آنان دوباره به جنگ و خونریزی برمیگشتند؛ و حکم این دو گروه مساوی نیست؛ و اگر علی ع و حکم کردنش در خصوص اهل صفین و اهل جمل نبود نحوه حکم کردن در خصوص سرکشان از میان موحدان معلوم نمیشد؛ پس او بود که این را برایشان شرح داد؛ پس هرکه از او رویگردان شود خود را در معرض هلاکت قرار داده مگر اینکه توبه کند....
الإختصاص، ص91-95؛ تحف العقول، ص476-481
مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ الْبَغْدَادِی عَنْ مُوسَی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی بْنِ مُوسَی سَأَلَهُ بِبَغْدَادَ فِی دَارِ الْقُطْنِ قَالَ قَالَ مُوسَی [أبو أحمد موسی المبرقع أخو أبی الحسن الهادی علیه السلام] كَتَبَ إِلَی یحْیی بْنُ أَكْثَمَ یسْأَلُنِی عَنْ عَشْرِ مَسَائِلَ أَوْ تِسْعَةٍ فَدَخَلْتُ عَلَی أَخِی فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ ابْنَ أَكْثَمَ كَتَبَ إِلَی یسْأَلُنِی عَنْ مَسَائِلَ أُفْتِیهِ فِیهَا. فَضَحِكَ. ثُمَّ قَالَ: فَهَلْ أَفْتَیتَهُ؟ قُلْتُ: لَا. قَالَ: وَ لِمَ؟ قُلْتُ: لَمْ أَعْرِفْهَا. قَالَ: وَ مَا هِی؟ قُلْتُ: كَتَبَ إِلَی...۱۵۹
وَ أَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ عَلِی لِابْنِ جُرْمُوزٍ بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِیةَ بِالنَّارِ فَلِمَ لَمْ یقْتُلْهُ وَ هُوَ إِمَامٌ وَ مَنْ تَرَكَ حَدّاً مِنْ حُدُودِ اللَّهِ فَقَدْ كَفَرَ إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ؛
وَ أَخْبِرْنِی ...۱۶۰؛
وَ أَخْبِرْنِی عَنْهُ لِمَ قَتَلَ أَهْلَ صِفِّینَ وَ أَمَرَ بِذَلِكَ مُقْبِلِینَ وَ مُدْبِرِینَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحِهِمْ وَ یوْمَ الْجَمَلِ غَیرَ حُكْمَهُ لَمْ یقْتُلْ مِنْ جَرِیحِهِمْ وَ لَا مَنْ دَخَلَ دَاراً وَ لَمْ یجِزْ عَلَی جَرِیحِهِمْ وَ لَمْ یأْمُرْ بِذَلِكَ وَ مَنْ أَلْقَی سَیفَهُ آمَنَهُ لِمَ فَعَلَ ذَلِكَ فَإِنْ كَانَ الْأَوَّلُ صَوَاباً كَانَ الثَّانِی خَطَاءً؟
فَقَالَ ع اكْتُبْ.
قُلْتُ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ اكْتُبْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ أَنْتَ فَأَلْهَمَكَ اللَّهُ الرُّشْدَ أَلْقَانِی كِتَابُكَ بِمَا امْتَحَنْتَنَا بِهِ مِنْ تَعَنُّتِكَ لِتَجِدَ إِلَی الطَّعْنِ سَبِیلًا قَصُرْنَا فِیهَا وَ اللَّهُ یكَافِئُكَ عَلَی نِیتِكَ وَ قَدْ شَرَحْنَا مَسَائِلَكَ فَأَصْغِ إِلَیهَا سَمْعَكَ وَ ذَلِّلْ لَهَا فَهْمَكَ وَ اشْتَغِلْ بِهَا قَلْبَكَ فَقَدْ أَلْزَمْتُكَ الْحُجَّةَ وَ السَّلَامُ. سَأَلْتَ عَن ...۱۶۱
وَ أَمَّا قَوْلُ عَلِی بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِیةَ بِالنَّارِ لِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِیةَ بِالنَّارِ وَ كَانَ مِمَّنْ خَرَجَ یوْمَ النَّهْرَوَانِ وَ لَمْ یقْتُلْهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بِالْبَصْرَةِ لِأَنَّهُ عَلِمَ أَنَّهُ یقْتَلُ فِی فِتْنَةِ النَّهْرَوَانِ؛
وَ أَمَّا قَوْلُكَ عَلِی قَتَلَ أَهْلَ صِفِّینَ مُقْبِلِینَ وَ مُدْبِرِینَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحِهِمْ وَ یوْمَ الْجَمَلِ لَمْ یتْبَعْ مُوَلِّیاً وَ لَمْ یجِزْ عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَلْقَی سَیفَهُ آمَنَهُ وَ مَنْ دَخَلَ دَارَهُ آمَنَهُ فَإِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ إِمَامُهُمْ وَ لَمْ یكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا وَ إِنَّمَا رَجَعَ الْقَوْمُ إِلَی مَنَازِلِهِمْ غَیرَ مُحَارِبِینَ وَ لَا مُحْتَالِینَ وَ لَا مُتَجَسِّسِینَ وَ لَا مُنَابِذِینَ وَ قَدْ رَضُوا بِالْكَفِّ عَنْهُمْ فَكَانَ الْحُكْمُ رَفْعَ السَّیفِ وَ الْكَفَّ عَنْهُمْ إِذَا لَمْ یطْلُبُوا عَلَیهِ أَعْوَاناً وَ أَهْلُ صِفِّینَ یرْجِعُونَ إِلَی فِئَةٍ مُسْتَعِدَّةٍ وَ إِمَامٍ لَهُمْ مُنْتَصِبٍ یجْمَعُ لَهُمُ السِّلَاحَ مِنَ الدُّرُوعِ وَ الرِّمَاحِ وَ السُّیوفِ وَ یسْتَعِدُّ لَهُمُ الْعَطَاءَ وَ یهَیئُ لَهُمُ الْأَنْزَال وَ یتَفَقَّدُ جَرِیحَهُمْ وَ یجْبُرُ كَسِیرَهُمْ وَ یدَاوِی جَرِیحَهُمْ وَ یحْمِلُ رَجِلَتَهُمْ وَ یكْسُو حَاسِرَهُمْ وَ یرُدُّهُمْ فَیرْجِعُونَ إِلَی مُحَارَبَتِهِمْ وَ قِتَالِهِمْ لَا یسَاوِی بَینَ الْفَرِیقَینِ فِی الْحُكْمِ وَ لَوْ لَا عَلِی ع وَ حُكْمُهُ لِأَهْلِ صِفِّینَ وَ الْجَمَلِ لَمَا عُرِفَ الْحُكْمُ فِی عُصَاةِ أَهْلِ التَّوْحِیدِ لَكِنَّهُ شَرَحَ ذَلِكَ لَهُمْ فَمَنْ رَغِبَ عَنْهُ یعْرَضُ عَلَی السَّیفِ أَوْ یتُوبَ مِنْ ذَلِك...۱۶۲
۲) جنگ جمل
احادیث درباره جنگ جمل بهقدری فراوان است که در همان اوایل دوره غیبت کبری، عالم بزرگ شیعه، شیخ مفید کتاب مفصلی با نام «الجمل و النصرة لسید العترة فی حرب البصرة» (جمل و یاری شدن سید خاندان عترت در جنگ بصره) تالیف کرده است. در اینجا صرفا چند حدیث که در برخی از معتبرترین کتب شیعه (کافی) آمده ویا مشخصا ناظر به همین آیه محل بحث است ویا برخی زوایای خاص این جنگ را بازگو میکند اشاره میشود:
64) در روایتی ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام تفسیر و تأویل برخی از آیات را جویا میشود؛ از جمله میگوید:
گفتم: این آیه: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز میکند بجنگید، تا به امر خدا برگردد؛ پس اگر بازگشت، بین آن دو به عدل آشتی دهید» (حجرات/۹)؟
فرمود: تأویل این آیه در روز بصره [جنگ جمل] بود و اهل این آیه آنها بودند، و آنان بودند كه بر امیر مؤمنان شوریدند، و همان جا بود كه جنگ و كشتار آنها بر امیر مؤمنان واجب شد تا به فرمان خدا بازگردند، و اگر باز نمیگشتند بر اساس آنچه خدا نازل فرموده بود بر آن حضرت واجب بود كه شمشیر از آنها برندارد تا بازگردند و از موضع خود دست بردارند؛ چه، آنها با میل و بدون اكراه بیعت كرده بودند، و آنها همان گروه متجاوزی بودند كه خدا فرموده بود. پس بر امیر مؤمنان علیه السّلام واجب بود كه پس از پیروزی با آنها به عدالت رفتار كند، چنان كه رسول الله ص با مردم مكّه به عدالت رفتار كرد و بر آنها منّت نهاد و از آنها درگذشت. همچنین امیر المؤمنین علیه السّلام پس از پیروزی بر مردم بصره با آنها به عدالت رفتار كرد چونان پیامبر اكرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم با مردم مكّه، بیكم و كاست.
عرض كردم: مقصود از این آیه: «وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوی: آن [شهرهای] واژگونشده را فروافکند» (نجم/۵۳) چیست؟
فرمود: آنها همان مردم بصرهاند که واژگون شد.
عرض كردم: و آیه «وَ الْمُؤْتَفِكاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ: و آن شهرهای واژگونشده، كه رسولانشان دلایل روشنی بر آنها آورد» (توبه/۷۰)؟
فرمود: آنها قوم لوط بودند؛ «ائْتَفَكَتْ عَلَیهِمُ» یعنی بر سرشان واژگون شد.
الكافی، ج8، ص180
عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَلِی بْنِ الْعَبَّاسِ، عَنْ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ [الحسن] عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع فِی قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ...۱۶۳
قُلْتُ: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»؟
قَالَ: الْفِئَتَانِ إِنَّمَا جَاءَ تأویل هَذِهِ الْآیةِ یوْمَ الْبَصْرَةِ وَ هُمْ أَهْلُ هَذِهِ الْآیةِ، وَ هُمُ الَّذِینَ بَغَوْا عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَكَانَ الْوَاجِبَ عَلَیهِ قِتَالُهُمْ وَ قَتْلُهُمْ حَتَّی یفِیئُوا إِلَی أَمْرِ اللهِ، وَ لَوْ لَمْ یفِیئُوا لَكَانَ الْوَاجِبَ عَلَیهِ فِیمَا أَنْزَلَ اللهُ أَنْ لَا یرْفَعَ السَّیفَ عَنْهُمْ حَتَّی یفِیئُوا وَ یرْجِعُوا عَنْ رَأْیهِمْ لِأَنَّهُمْ بَایعُوا طَائِعِینَ غَیرَ كَارِهِینَ، وَ هِی الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ كَمَا قَالَ اللهُ تَعَالَی فَكَانَ الْوَاجِبَ عَلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع أَنْ یعْدِلَ فِیهِمْ حَیثُ كَانَ ظَفِرَ بِهِمْ كَمَا عَدَلَ رَسُولُ اللهِ ص فِی أَهْلِ مَكَّةَ إِنَّمَا مَنَّ عَلَیهِمْ وَ عَفَا وَ كَذَلِكَ صَنَعَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع بِأَهْلِ الْبَصْرَةِ حَیثُ ظَفِرَ بِهِمْ مِثْلَ مَا صَنَعَ النَّبِی ص بِأَهْلِ مَكَّةَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ.
قَالَ قُلْتُ: قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوی»؟
قَالَ: هُمْ أَهْلُ الْبَصْرَةِ هِی الْمُؤْتَفِكَةُ.
قُلْتُ: «وَ الْمُؤْتَفِكاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیناتِ»؟
قَالَ: أُولَئِكَ قَوْمُ لُوطٍ ائْتَفَكَتْ عَلَیهِمُ انْقَلَبَتْ عَلَیهِمْ.
۶۵) از امام صادق علیه السّلام روایت شده كه فرمودند:
سیره و روش حضرت علی علیه السّلام در مورد اهل بصره (در جنگ جمل) برای شیعیانش از آنچه خورشید بر آن تابیده سودمندتر و بهتر بود؛ آن حضرت میدانست كه آن قوم بعدا به حکومت خواهند رسید؛ و اگر آنان را اسیر میكرد، قطعا آنان نیز [بعدا] شیعیان را به اسارت میگرفتند.
گفتم: پس در مورد قائم علیه السّلام برایم بازگو كن كه آیا او نیز همین روش را در پیش خواهد گرفت؟
فرمود: نه، همانا حضرت علی علیه السّلام چون از به حکومت رسیدن آنان آگاه بود، بر آنان منّت نهاد؛ ولی قائم برخلاف این شیوه عمل میكند، چون آنان دیگر حکومتی نخواهند داشت.
الكافی، ج5، ص33؛ المحاسن، ج۲، ص۳۲۰
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یونُسَ عَنْ أَبِی بَكْرٍ الْحَضْرَمِی قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع یقُولُ:
لَسِیرَةُ عَلِی ع فِی أَهْلِ الْبَصْرَةِ كَانَتْ خَیراً لِشِیعَتِهِ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیهِ الشَّمْسُ. إِنَّهُ عَلِمَ أَنَّ لِلْقَوْمِ دَوْلَةً فَلَوْ سَبَاهُمْ لَسُبِیتْ شِیعَتُهُ.
قُلْتُ: فَأَخْبِرْنِی عَنِ الْقَائِمِ ع یسِیرُ بِسِیرَتِهِ؟
قَالَ: لَا، إِنَّ عَلِیاً ص سَارَ فِیهِمْ بِالْمَنِّ لِلْعِلْمِ مِنْ دَوْلَتِهِمْ؛ وَ إِنَّ الْقَائِمَ عَجَّلَ اللهُ فَرَجَهُ یسِیرُ فِیهِمْ بِخِلَافِ تِلْكَ السِّیرَةِ لِأَنَّهُ لَا دَوْلَةَ لَهُمْ.
۶۶) الف. ابوحمزه ثمالی روایت کرده است که به امام سجاد ع عرض کردم:
حضرت علی علیه السّلام در مورد اهل قبله مسلمانان [در جنگ جمل] به خلاف سیره رسول الله صلّی اللّه علیه و اله كه در مورد مشركان رفتار كرده بود، عمل كرد؟!
آن حضرت خشمگین شد. آنگاه نشست و فرمود: به خدا سوگند! در مورد آنان به سیره رسول الله صلّی اللّه علیه و اله در جریان فتح مكّه سیر کرد. به راستی كه حضرت علی علیه السّلام به مالك اشتر - كه در جنگ بصره (جمل) فرماندۀ خط مقدم سپاه بود - نوشت: به افرادی كه به طرف سپاه حمله نمیكنند، حمله نكند، فراریان را نكشد، مبادرت به كشتن مجروح نكند و هركس در خانهاش را بست در امان است.
[وقتی پیک نامه را به مالک داد] مالك نامه را گرفت و پیش از آنكه آن را بخواند آن را پیش روی خود جلوی زین اسبش قرار داد. سپس گفت: بجنگید! با این اقدام، سپاه شروع به كشتن افراد دشمن كردند تا آنها را به كوچههای بصره وارد كرد، آنگاه نامه را باز كرد و آن را خواند، سپس دستور داد كه یك نفر آن نوشته را با صدای بلند برای سپاهیان بخواند.
الكافی، ج5، ص33؛ تهذیب الأحكام، ج6، ص155
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِی عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ:
قُلْتُ لِعَلِی بْنِ الْحُسَینِ صإِنَّ عَلِیاً ع سَارَ فِی أَهْلِ الْقِبْلَةِ بِخِلَافِ سِیرَةِ رَسُولِ اللهِ ص فِی أَهْلِ الشِّرْكِ؟!
قَالَ: فَغَضِبَ؛ ثُمَّ جَلَسَ؛ ثُمَّ قَالَ: سَارَ وَ اللهِ فِیهِمْ بِسِیرَةِ رَسُولِ اللهِ ص یوْمَ الْفَتْحِ. إِنَّ عَلِیاً ع كَتَبَ إِلَی مَالِكٍ وَ هُوَ عَلَی مُقَدِّمَتِهِ یوْمَ الْبَصْرَةِ بِأَنْ لَا یطْعُنَ فِی غَیرِ مُقْبِلٍ وَ لَا یقْتُلَ مُدْبِراً وَ لَا یجِیزَ عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ.
فَأَخَذَ الْكِتَابَ فَوَضَعَهُ بَینَ یدَیهِ عَلَی الْقَرَبُوسِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یقْرَأَهُ. ثُمَّ قَالَ: اقْتُلُوا! فَقَتَلَهُمْ حَتَّی أَدْخَلَهُمْ سِكَكَ الْبَصْرَةِ. ثُمَّ فَتَحَ الْكِتَابَ فَقَرَأَهُ ثُمَّ أَمَرَ مُنَادِیاً فَنَادَی بِمَا فِی الْكِتَابِ.
البته درباره تفاوت دو سیره حضرت امیر ع، توضیح دیگری از اهل بیت ع رسیده است که در حدیثی از امام هادی ع قبلا در حدیث شماره ۶۳ گذشت). ظاهرا آن توضیح مبنای اصلی پاسخ است؛ و این حدیث هم ذیل همان توضیح باید فهم شود؛ و شاهد بر این ادعا هم آن است که در کتب حدیثی معتبر ما شبیه آن پاسخ امام هادی ع توسط برخی از شاگردان مکتب اهل بیت سالها قبل از امام هادی ع داده شده است؛ چنانکه در گفتگوی عبدالله بن شریک و ابان بن تغلب (هردو از شاگردان امام صادق ع) این را مشاهده میکنیم:
ب. عبدالله بن شریک میگوید: [داشتم برای برخی از شیعیان تعریف میکردم که:] پدرم میگفت: هنگامی که دشمنان در جنگ جمل متواری شند امیرالمؤمنین ع فرمود: فراریان را دنبال نکنید و بر مجروحان پورش نبرید و کسی که در خانهاش رفت و در خانه را بست در امان است؛ اما در جنگ صفین چه کسی که رو کرده بود (در حال حمله بود) و چه کسی که پشت کرده بود (در حال فرار بود) را به قتل میرساند و حمله کردن بر مجروح را هم جایز میشمرد.
پس ابان بن تغلب به عبدالله بن شریک گفت: اینها که دو سیره مختلف شد!
وی پاسخ داد: همانا در خصوص اهل جمل، طلحه و زبیر کشته شده بودند؛ اما در این یکی، معاویه خودش برپا ایستاده بود و رهبریشان را عهدهدار بود.
الكافی، ج5، ص33؛ تهذیب الأحكام، ج6، ص156؛ مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج1، ص274
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیكٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ:
لَمَّا هُزِمَ النَّاسُ یوْمَ الْجَمَلِ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لَا تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَ لَا تُجِیزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ فَلَمَّا كَانَ یوْمُ صِفِّینَ قَتَلَ الْمُقْبِلَ وَ الْمُدْبِرَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحٍ!
فَقَالَ أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیكٍ: هَذِهِ سِیرَتَانِ مُخْتَلِفَتَانِ!
فَقَالَ: إِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ إِنَّ مُعَاوِیةَ كَانَ قَائِماً بِعَینِهِ وَ كَانَ قَائِدَهُمْ.
۳) جنگ صفین
احادیث درباره جنگ صفین نیز بهقدری فراوان است که مورخ شیعی قرن دوم، نصر بن مزاحم (م۲۱۲) کتاب مفصلی با نام «وقعة الصفین» تالیف کرده است. در اینجا فقط دو روایت از نهجالبلاغه که ناظر به ابتدا و انتهای این واقعه است، به همراه روایتی از تفسیر فرات کوفی که ناظر به بحبوحه این واقعه است (و فرازی از آن در نهجالبلاغه نیز آمده است)، تقدیم میشود:
۶۷) و از سخنان آن حضرت است هنگامی که اصحاب میگفتند چرا در رخصت دادن جنگ با شامیان درنگ میكند:
امّا گفته شما كه این همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است. به خدا، پروا ندارم كه من به آستانه مرگ در آیم یا مرگ به سر وقت من آید.
امّا گفته شما كه در جنگ با شامیان دو دل ماندهام، به خدا كه یك روز جنگ را واپس نیفكندهام، جز كه امید داشتم گروهی به سوی من آیند، و به راه حقّ گرایند، و به نور هدایت من راه پیمایند. این مرا خوشتر است تا شامیان را در حال گمراهیشان بكشم، هر چند که آن ضلالت، ثمره و وبال گناهانشان بوده باشد.
نهج البلاغة، خطبه55
و من كلام له ع و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم فی القتال بصفین
أَمَّا قَوْلُكُمْ أَ كُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِیةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِی دَخَلْتُ إِلَی الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَی؛
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً فِی أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ یوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِی طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِی بِی وَ تَعْشُوَ إِلَی ضَوْئِی وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَی مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَی ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.
۶۸) مردی از خوارج از ابن عباس درباره علی بن ابیطالب علیه السلام پرسید. او از وی روی برگرداند ولی او باز سوال کرد. ابن عباس گفت:
به خدا سوگند امیرالمؤمنین علی (ع) مانند ماه درخشان و شیر خروشان و رودخانه جوشان و بهار گلافشان بود؛ همچون ماه از حیث نور و شکوهش، و همچون شیر از حیث شجاعت و قدم برداشتنش، و همچون رود فرات از حیث جود و سخاوتش، و همچون بهار از حیث سرسبزی و بخشندگیاش. زنان ناتوانند که بعد از پیامبر ص کسی همچو علی ع بزایند. به خدا سوگند من انسانی [جنگجو] مانند او نه شنیدهام و نه دیدهام. او را در جنگ صفین دیدم که عمامهای سفید بر سر داشت؛ و گویی چشمانش همچون چراغی بود و بر جماعتی ایستاده بود و آنها را تشویق و ترغیب میکرد تا اینکه به من رسید، در حالی که من در میان جمعی از مسلمانان بودم، پس فرمود:
«گروه مسلمانان! ترس از پروردگار را شعار دارید، و صدا فرو آرید و برون را پوشیده به آرامش و وقار، [و در میدان كارزار دندانها را سخت برهم بفشارید، كه شمشیرها را باز میدارد از رسیدن به كاسه سر]، و ساز جنگ را آماده سازید، هر چه بهتر و نیكوتر، و پیش از بركشیدن شمشیر، آن را در نیام بجنبانید. از گوشه چشم بنگرید، و ضربت را از چپ و راست رانید و با تیزی شمشیر ضربه بزنید، و با یاری گرفتن از گامهای خویش ضربت تیغ را كاریتر كنید. و بدانید كه شما در پیش چشم خدایید و پسر عموی رسول وی با شما همراه. پس پیاپی بستیزید و شرم كنید از آنكه بگریزید، كه گریز برای بازماندگان مایه ننگ است و ملامت، و آتشی است برای روز قیامت. خود را خرّم و سرخوش دارید، و به آسانی از جان دست بشویید و سبكبال به سوی مرگ گام بردارید. لشكر انبوهِ فراهم، و خیمههای طناب افكنده درهم را هدف حمله خود سازید. به قلب آن حمله برید و از كارش بیندازید كه شیطان – که لعنت خدا بر او باد - در چین و شكن آن خانه گرفته و در ورای آن پناه جسته و پاهای خود را در آن گسترانده است، دستی گذاشته برای حمله و ستیز، و پایی در پس برای گریز. پس استوار باشید و پایدار، تا عمود حقّ برای شما آشکار گردد و پدیدار، كه «شما برترید و خدا با شماست، و از پاداش كردارتان نخواهد كاست» (محمد/۳۵).»
پس معاویه آمد با گاردی تا بن دندان مسلح، که حدود ده هزار نفر بودند، لشکری غرق در آهن که از آنان جز چشمانی در کلاهخود دیده نمیشد. مردم به لرزه افتادند.
حضرت فرمود: «چه شده؟ به چه خیره شدهاید؟ از چه درشگفت آمدید؟! اینان جثههایی هستند که دلهایشان [از ترس] به پرواز درآمده و آن را با تزیینهای دروغین مخفی کردهاند، ملخهایی که باد صبا آنان را میپراکند، جماعتی که شیطان دستشان را بسته و گمراهی جانشان را دربرگرفته و عرعرِ اهل بدعت گوششان را کر نموده، و سستی باطل و سراب تکاثر در آنان جاری است؛ به طوری که اگر شمشیرهای اهل حق به آن برسد، همچون افتادن پروانه در آتش، فروافتند. حال که چنین است، پس زانوها صاف کنید، ساعدها بچسبانید، تیرها در کمانها گذارید و نیزهها را در پهلوها زنید و استوار باشید، که منم استوارِ «حم» [= حامیم] (زخرف/۱) و آنان یاری نخواهند شد.»
پس آنان حملهور شدند حملهای قدرتمندانه؛ و آنان را از جای برکندند و از موضعشان بیرون راندند و غبار برخاست و صداها فروکش کرد و جز چکاوک آهن و زمزمه پهلوانان صدایی به گوش نمیرسید؛ و جز سری که به زمین میافتاد و دستی که از تن جدا میشد، چیزی دیده نمیشد.
و من در این حال بودم که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از گوشهای که گرد و غبارش در حال فروکشکردن بود، پدیدار شد درحالیکه لختههایی [از خون] از آرنجهایش فرو میریخت و خون از شمشیرش میچکید و همچون کمان، خَم شده بود و این آیه را تلاوت میفرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز میکند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹).
و من نبردی سختتر از آنروز ندیدم.
تفسیر فرات الكوفی، ص431-432 (فراز اول سخنان حضرت امیر ع در نهجالباغه، خطبه۶۶ نیز آمده است.)
قَالَ حَدَّثَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ بُنَانٍ الْخَثْعَمِی قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ یحْیی بْنِ مُنَمِّسٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْبَاهِلِی عَنْ ضَرَارِ بْنِ الْأَزْوَرِ:
أَنَّ رَجُلًا مِنَ الْخَوَارِجِ سَأَلَ ابْنَ عَبَّاسٍ رَضِی اللهُ عَنْهُ عَنْ [أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ] عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع. فَأَعْرَضَ عَنْهُ. ثُمَّ سَأَلَه.
فَقَالَ: لَكَانَ وَ اللهِ عَلِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یشْبِهُ الْقَمَرَ الزَّاهِرَ وَ الْأَسَدَ الْخَادِرَ وَ الْفُرَاتَ الزَّاخِرَ وَ الرَّبِیعَ الْبَاكِرَ فَأَشْبَهَ مِنَ الْقَمَرِ ضَوْءَهُ وَ بَهَاءَهُ وَ مِنَ الْأَسَدِ شَجَاعَتَهُ وَ مَضَاءَهُ وَ مِنَ الْفُرَاتِ جُودَهُ وَ سَخَاءَهُ وَ مِنَ الرَّبِیعِ خِصْبَهُ وَ حِبَاهُ. عَقِمَ النِّسَاءُ أَنْ یأْتِینَ بِمِثْلِ عَلِی [أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ] بَعْدَ النَّبِی [رَسُولِ اللهِ ص]. تَاللهِ مَا سَمِعْتُ وَ لَا رَأَیتُ إِنْسَاناً [مُحَارِباً] مِثْلَهُ وَ قَدْ رَأَیتُهُ یوْمَ صِفِّینَ وَ عَلَیهِ عِمَامَةٌ بَیضَاءُ وَ كَأَنَّ عَینَیهِ سِرَاجَانِ وَ هُوَ یتَوَقَّفُ عَلَی شِرْذِمَةٍ [شرذمة] یحُضُّهُمْ وَ یحُثُّهُمْ إِلَی أَنِ انْتَهَی إِلَی، وَ أَنَا فِی كَنَفٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ، فَقَالَ:
مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْیةَ وَ عَنُّوا الْأَصْوَاتَ وَ تَجَلْبَبُوا بِالسَّكِینَةِ [وَ عَضُّوا عَلَی النَّوَاجِذِ فَإِنَّهُ أَنْبَی لِلسُّیوفِ عَنِ الْهَامِ] و أَكْمِلُوا اللَّأْمَةَ وَ أَقْلِقُوا السُّیوفَ فِی الْغِمْدِ قَبْلَ السَّلَّةِ وَ الْحَظُوا الشَّزْرَ وَ اطْعُنُوا الْخَزْرَ [الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ] وَ نَافِحُوا بِالظُّبَی وَ صِلُوا السُّیوفَ بِالْخُطَا وَ الرِّمَاحَ بِالنِّبَالِ فَإِنَّكُمْ بِعَینِ اللهِ [وَ] مَعَ ابْنِ عَمِّ نَبِیكُمْ عَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْیوا مِنَ الْفَرِّ فَإِنَّهُ عَارٌ بَاقٍ فِی الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ یوْمَ الْحِسَابِ فَطِیبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً [أنفسا] وَ اطْوُوا عَنِ الْحَیاةِ كَشْحاً وَ امْشُوا إِلَی الْمَوْتِ مَشْیاً [سُجُحاً] وَ عَلَیكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرِّوَاقِ الْمُطْنِبِ فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّیطَانَ عَلَیهِ لَعْنَةُ اللهِ رَاكِدٌ [كَامِنٌ] فِی كَسْرِهِ نَافِجٌ حِضْنَیهِ [حِضْنَهُ] وَ مُفْتَرِشٌ ذِرَاعَیهِ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ یداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلًا فَصَمْداً [فَصَبْراً] حَتَّی یتَجَلَّی لَكُمْ عَمُودُ [عُمُدُ] الْحَقِّ «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ یتِرَكُمْ أَعْمالَكُمْ».
قَالَ: وَ أَقْبَلَ مُعَاوِیةُ فِی الْكَتِیبَةِ الشَّهْبَاءِ وَ هِی زُهَاءُ عَشْرَةِ آلَافِ بجیش [جَیشٍ] شَاكِینَ فِی الْحَدِیدِ لَا یرَی مِنْهُمْ إِلَّا الْحَدَقُ تَحْتَ الْمَغَافِرِ [فَاقْشَعَرَّ لَهَا النَّاسُ] [فَقَالَ ع مَا لَكُمْ] تَنْظُرُونَ بِمَا [مِمَّا] تَعْجَبُونَ؟ إِنَّمَا هِی جُثَثٌ مَاثِلَةٌ فِیهَا قُلُوبٌ طَائِرَةٌ مُزَخْرَفَةٌ بِتَمْوِیهِ الْخَاسِرِینَ وَ رِجْلُ جَرَادٍ زَفَّتْ بِهِ رِیحُ صَبَا وَ لَفِیفٌ سَدَاهُ الشَّیطَانُ وَ لَحْمَتُهُ الضَّلَالَةُ وَ صَرَخَ بِهِمْ نَاعِقُ الْبِدْعَةِ وَ فِیهِمْ خَوَرُ الْبَاطِلِ وَ ضَحْضَحَةُ الْمُكَاثِرِ فَلَوْ قَدْ مَسَّتْهَا سُیوفُ أَهْلِ الْحَقِّ لَتَهافَتَتْ تَهَافُتَ الْفَرَاشِ فِی النَّارِ أَلَا فَسَوُّوا بَینَ الرُّكَبِ وَ عَضُّوا عَلَی النَّوَاجِذِ وَ اضْرِبُوا الْقَوَانِصَ [القوابض] بِالصَّوَارِمِ وَ اشْرَعُوا الرِّمَاحَ فِی الْجَوَانِحِ وَ شُدُّوا فَإِنِّی شَادٌّ حم لَا ینْصَرُونَ.
فَحَمَلُوا حَمْلَةَ ذِی یدٍ [لِبَدٍ] فَأَزَالُوهُمْ [عَنْ أَمَاكِنِهِمْ [مَصَافِّهِم] وَ دَفَعُوهُمْ] عَنْ أَمَاكِنِهِمْ وَ رَفَعُوهُمْ عَنْ مَرَاكِزِهِمْ [مَرَاكِبِهِمْ] وَ ارْتَفَعَ الرَّهَجُ وَ خَمَدَتِ الْأَصْوَاتُ فَلَا یسْمَعُ [تُسْمَعُ] إِلَّا صَلْصَلَةُ الْحَدِیدِ وَ غَمْغَمَةُ الْأَبْطَالِ وَ لَا یرَی إِلَّا رَأْسٌ نَادِرٌ أَوْ یدٌ طَائِحَةٌ وَ أَنَا كَذَلِكَ إِذْ أَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع مِنْ مَوْضِعٍ یرِیدُ یتَحَالُّ [یتحاك] الْغُبَارُ وَ ینْقُصُ [ینْفِذُ] الْعَلَقَ عَنْ ذِرَاعَیهِ سَیفُهُ یقْطُرُ الدِّمَاءَ وَ قَدْ انْحَنَی كَقَوْسٍ نَازِعٍ وَ هُوَ یتْلُو هَذِهِ الْآیةَ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ» قَالَ فَمَا رَأَیتُ قِتَالًا أَشَدَّ مِنْ ذَلِكَ الْیوْمِ...۱۶۴
۶۹) امیرالمؤمنین در جنگ صفین زمانی که به مردم دستور صلح داد خطبهای خواندند و گذشتهها را یادآوری کردند:
ما- در میدان كارزار- با رسول الله ص بودیم. پدران، پسران، برادران و عموهای خویش را میكشتیم؛ و این بر ما نمیافزود جز ایمان و تسلیم، وماندن بر راه راست، و شکیبایی در سختیها، و جدیت هرچه بیشتر در جهاد با دشمن. گاه تنی از ما و تنی از سپاه دشمن به یكدیگر میجَستند، و چون دو گاو نر سر و تن هم را میخستند. هر یك میخواست جام مرگ را به کام دیگری بریزد، و از شربت مرگ سیرابش نماید. گاه نصرت از آن ما بود، و گاه دشمن گوی پیروزی را میربود. چون خداوند- ما را آزمود- و صدق ما را مشاهدت فرمود، دشمن ما را خوار ساخت، و رایت پیروزی ما را برافراخت. چندان كه اسلام به هر شهر و دیار رسید، و حكومت آن در آفاق پایدار گردید. به جانم سوگند، كه اگر رفتار ما همانند شما بود، نه ستون دین بر جا بود و نه درخت ایمان شاداب و خوشنما. سوگند به خدا، كه از این پس خون خواهید خورد و پشیمانی خواهید برد.
نهج البلاغة، خطبه56 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص46)
و من كلام له ع یصف أصحاب رسول الله و ذلك یوم صفین حین أمر الناس بالصلح
وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا یزِیدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِیمَاناً وَ تَسْلِیماً وَ مُضِیاً عَلَی اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَی مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الآْخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا یتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَینِ یتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَیهُمَا یسْقِی صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا فَلَمَّا رَأَی اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَینَا النَّصْرَ حَتَّی اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِیاً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً [مُبَوِّیاً] أَوْطَانَهُ وَ لَعَمْرِی لَوْ كُنَّا نَأْتِی مَا أَتَیتُمْ مَا قَامَ لِلدِّینِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِیمَانِ عُودٌ وَ ایمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَماً.
۴) جنگ نهروان
احادیث مربوط به جنگ نهروان نیز فراوان است. در اینجا صرفا برخی از احادیثی که از امیرالمؤمنین ع در نهج البلاغه آمده و ناظر به مراحل شکلگیری، احتجاجات اصلی و خود جنگ و پس از آن است اشاره میشود.
۷۰) هنگامی که خوراج به جریان حکمیت خرده میگرفتند امیرالمؤمنین ع به اردوی آنان رفت و فرمود:
«همه شما در صفّین با ما بودید؟»
گفتند: بعضی از ما بودند و بعضی نبودند.
فرمود: «پس جدا شوید، آنان كه در صفین بودهاند دستهای؛ و آنان كه نبودهاند دسته دیگر؛ تا با هر دسته چنانكه در خور آن است سخن گویم».
و مردم را آواز داد كه: «سخن مگویید و به گفته من گوش دهید. و با دل خود به من روآرید. پس از آن كس كه گواهی خواهم، چنانكه داند، در آن باب سخن گوید.»
سپس امام (ع) سخنانی دراز، بدانها فرمود كه از آن جمله است:
آیا هنگامی كه از روی حیلت و رنگ، و فریب و نیرنگ، قرآنها را برافراشتند، نگفتید: «برادران ما و همدینان مایند؛ از ما، گذشت از خطا طلبیدند، و به كتاب خدا گراییدند. رأی، از آنان پذیرفتن است و بدانها رهایی بخشیدن»؟
به شما گفتم، این كاری است كه آشكار آن پذیرفتن داوری قرآن است، و نهان آن دشمنی با خدا و ایمان. آغازِ آن مهربانی است، و پایانِ آن پشیمانی. به كار خود پردازید، و در راه خویش پیش بتازید. در كار جهاد دندان بفشارید، و به هر بانگ كننده گوش مدارید، كه اگر پاسخش دهند، با گمراهی یار است و اگر او را واگذارند خوار و بیمقدار است.
تا چنان شد كه شد، و شما بودید که بدان اصرار داشتید. به خدا، اگر من از آن سرباز میزدم، انجامش تكلیفی واجب نبود، و خدا گناه آن را بر من باز نمینمود. به خدا، اگر آن را قبول مینمودم، باز هم سزاوار پیروی بودم، چه، قرآن با من است، از آن هنگام كه یار آن گشتم، از آن جدا نبودم.
همانا، با رسول الله (ص) بودیم، و جنگ با پدران، و فرزندان و برادران، و خویشاوندانمان پیش رویمان بود، اما مصیبتها و سختیها نیفزود جز بر ایمانمان، و رفتنمان در راه حقّ، و گردن نهادن به فرمان، و شكیبایی بر درد جراحتهای سوزان. لیكن امروز پیكار ما با برادران مسلمانی است كه در اسلامشان دودلی و اعوجاج و شبهه و تأویل راه یافته است. پس اگر راهی را امید داشته باشیم كه خدا بدان پریشانی ما را به جمعیت كشاند، و ما را بدانچه در آن یك سخنیم نزدیك گرداند، بدان رو آریم و جز آن را دست بداریم.
نهج البلاغة، خطبه 122 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص120-121)
و من كلام له ع قاله للخوارج و قد خرج إلی معسكرهم و هم مقیمون علی إنكار الحكومة فقال ع
أَ كُلُّكُمْ شَهِدَ مَعَنَا صِفِّینَ؟
فَقَالُوا: مِنَّا مَنْ شَهِدَ وَ مِنَّا مَنْ لَمْ یشْهَدْ.
قَالَ: فَامْتَازُوا فِرْقَتَینِ فَلْیكُنْ مَنْ شَهِدَ صِفِّینَ فِرْقَةً وَ مَنْ لَمْ یشْهَدْهَا فِرْقَةً حَتَّی أُكَلِّمَ كُلًّا مِنْكُمْ بِكَلَامِهِ.
وَ نَادَی النَّاسَ فَقَالَ: أَمْسِكُوا عَنِ الْكَلَامِ وَ أَنْصِتُوا لِقَوْلِی وَ أَقْبِلُوا بِأَفْئِدَتِكُمْ إِلَی فَمَنْ نَشَدْنَاهُ شَهَادَةً فَلْیقُلْ بِعِلْمِهِ فِیهَا.
ثُمَّ كَلَّمَهُمْ ع بِكَلَامٍ طَوِیلٍ مِنْ جُمْلَتِهِ أَنْ قَالَ ع:
أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِیلَةً وَ غِیلَةً وَ مَكْراً وَ خَدِیعَةً: إِخْوَانُنَا وَ أَهْلُ دَعْوَتِنَا اسْتَقَالُونَا وَ اسْتَرَاحُوا إِلَی كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَالرَّأْی الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَ التَّنْفِیسُ عَنْهُمْ.
فَقُلْتُ لَكُمْ: هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِیمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ فَأَقِیمُوا عَلَی شَأْنِكُمْ وَ الْزَمُوا طَرِیقَتَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَی الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِكُمْ وَ لَا تَلْتَفِتُوا إِلَی نَاعِقٍ نَعَقَ إِنْ أُجِیبَ أَضَلَّ وَ إِنْ تُرِكَ ذَلَّ.
وَ قَدْ كَانَتْ هَذِهِ الْفَعْلَةُ وَ قَدْ رَأَیتُكُمْ أَعْطَیتُمُوهَا وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَیتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَی فَرِیضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِی اللَّهُ ذَنْبَهَا؛ وَ وَ اللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّی لَلْمُحِقُّ الَّذِی یتَّبَعُ وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِی مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُهُ.
فَلَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِنَّ الْقَتْلَ لَیدُورُ عَلَی الْآباءِ وَ الْأَبْنَاءِ وَ الْإِخْوَانِ وَ الْقَرَابَاتِ فَمَا نَزْدَادُ عَلَی كُلِّ مُصِیبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلَّا إِیمَاناً وَ مُضِیاً عَلَی الْحَقِّ وَ تَسْلِیماً لِلْأَمْرِ وَ صَبْراً عَلَی مَضَضِ الْجِرَاحِ. وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِی الْإِسْلَامِ عَلَی مَا دَخَلَ فِیهِ مِنَ الزَّیغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التأویل؛ فَإِذَا طَمِعْنَا فِی خَصْلَةٍ یلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَی بِهَا إِلَی الْبَقِیةِ فِیمَا بَینَنَا، رَغِبْنَا فِیهَا وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا.
۷۱) و از سخنان آن حضرت است هنگامی که خوارج حَکَم قرار دادن مردان را انکار کردند:
در جریان حکمیت، ما مردمان را به داوری نگماردیم، بلكه قرآن را داور قرار دادیم. این قرآن، خطْنوشتهای است میان دو جلد هشته. زبان ندارد تا به سخن آید، ناچار آن را ترجمانی باید، و ترجمانش آن مردانند- كه معنی آن دانند-. چون این مردم ما را خواندند تا قرآن را میان خویش داور گردانیم، ما گروهی نبودیم كه از كتاب خدا روی برگردانیم. همانا، خدای سبحان گفته است: «اگر در چیزی خصومت كردید، آن را به خدا و رسول بازگردانید» (نساء/۵۹). پس بازگرداندن آن به خدا این است كه كتاب او را به داوری بپذیریم، و بازگرداندن به رسول این است كه سنّت او را بگیریم. پس اگر از روی راستی به كتاب خدا داوری كنند، ما از دیگر مردمان بدان سزاوارتریم، و اگر به سنّت رسول (ص) گردن نهند، ما بدان اولیتریم.
امّا سخن شما كه، چرا میان خود و آنان، برای داوری، مدّت نهادی؟
من این كار را كردم تا نادان خطای خود را آشكارا بداند و دانا بر عقیدت خویش استوار ماند. و این كه شاید در این مدّت كه آتش زیر خاکستر است، به عنایت خداوند كار امر این امّت به صلاح آید، و ناچار نشود با شتاب جستجوی حقّ را واگذارد و از آغاز به گمراهی گردن در آرد.
همانا، برترین مردم نزد خدا كسی است كه عمل به حق را بیشتر دوست داشته باشد هر چند از قدر او بكاهد، و او را بیازارد. و آن را بر باطل ترجیح دهد هرچند که باطل بدو سود رساند، و بر او بیفزاید.
چنین سرگردان به كجا میروید و [این حرفها را] از کجا آوردید؟ آماده رفتن به سوی مردمی باشید كه در شناخت حقّ حیرانند، و آن را نمیبینند؛ و فریبخوردهی ستماند، و از آن دست نمیشویند. از كتاب خدا گریزان، از راه راست رویگردان.
شما نه چون حلقهای استوارید كه بتوان بدان در آویخت و بر جای ماند؛ نه یارانی نیرومند كه چنگ بدانان زد، و رخت به سایهشان توان كشاند. بد هیزمی هستید برای آتش كارزار! تفو بر شما! از شما فراوان آزار دیدم، چه وقتی که ندایتان دادم یا به نجوایتان خواندم. نه به هنگام ندا آزادگان راستینید، نه در نجوا برادرانی قابل اعتماد.
نهج البلاغة، خطبه 125 (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص123- 124)
و من كلام له ع فی التحكیم و ذلك بعد سماعه لأمر الحكمین
إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَینَ الدَّفَّتَینِ لَا ینْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا ینْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ. وَ لَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَی أَنْ نُحَكِّمَ بَینَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَكُنِ الْفَرِیقَ الْمُتَوَلِّی عَنْ كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی عَزَّ مِنْ قَائِلٍ [سُبْحَانَهُ] «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ». فَرَدُّهُ إِلَی اللَّهِ أَنْ نَحْكُمَ بِكِتَابِهِ، وَ رَدُّهُ إِلَی الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ. فَإِذَا حُكِمَ بِالصِّدْقِ فِی كِتَابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ وَ إِنْ حُكِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلَاهُمْ بِهَا.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ لِمَ جَعَلْتَ بَینَكَ وَ بَینَهُمْ أَجَلًا فِی التَّحْكِیمِ؟
فَإِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِكَ لِیتَبَینَ الْجَاهِلُ وَ یتَثَبَّتَ الْعَالِمُ وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یصْلِحَ فِی هَذِهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَا تُؤْخَذَ بِأَكْظَامِهَا فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَینِ الْحَقِّ وَ تَنْقَادَ لِأَوَّلِ الْغَی.
إِنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إِلَیهِ وَ إِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنْ جَرَّ إِلَیهِ [فَائِدَةً] وَ زَادَهُ.
فَأَینَ یتَاهُ بِكُمْ وَ مِنْ أَینَ أُتِیتُمْ؟ اسْتَعِدُّوا لِلْمَسِیرِ إِلَی قَوْمٍ حَیارَی عَنِ الْحَقِّ لَا یبْصِرُونَهُ وَ مُوزَعِینَ بِالْجَوْرِ لَا یعْدِلُونَ عَنْهُ [بِهِ]؛ جُفَاةٍ عَنِ الْكِتَابِ نُكُبٍ عَنِ الطَّرِیقِ، مَا أَنْتُمْ بِوَثِیقَةٍ یعْلَقُ بِهَا وَ لَا زَوَافِر عِزٍّ یعْتَصَمُ إِلَیهَا. لَبِئْسَ حُشاشُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ؛ أُفٍّ لَكُمْ! لَقَدْ لَقِیتُ مِنْكُمْ بَرْحاً یوْماً أُنَادِیكُمْ وَ یوْماً أُنَاجِیكُمْ؛ فَلَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ النِّدَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ النَّجَاء.
۷۲) از سخنان امیرالمؤمنین ع وقتی که جمله «لا حکم الا الله» را از خوارج شنید:
سخنی است حقّ كه بدان باطلی را خواهند. آری حكم، جز از آن خدا نیست، لیكن اینان گویند فرمانروایی را، جز خدا روا نیست، حالی كه مردم را حاكمی باید، نیكوكردار یا تبهكار؛ تا در حكومت او مؤمن كار خویش كند، و كافر بهره خود برد و خداوند مهلت را به سر رساند*؛ در سایه حكومت او مال دیوانی را فراهم آورند و با دشمنان پیكار كنند، و راهها را ایمن سازند، و به نیروی او حقّ ناتوان را از توانا بستانند، تا نیكوكردار راحت باشد، و از گزند تبهكار راحت شوند.
*و [طبق نقل دیگری] فرمود: امّا در حكومت نیکوکار، پرهیزگار در آن كار خود كند، و اما در حكومت تبهکار، بدكردار بهره خویش برد تا آن گاه که اجلش سر رسد و مرگش در رسد.
نهج البلاغة، خطبه 40 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و من كلام له ع [للخوارج] فی الخوارج لما سمع قولهم «لا حكم إلا لله»
قَالَ ع: كَلِمَةُ حَقٍّ یرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ یقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یسْتَمْتِعُ فِیهَا الْكَافِرُ وَ یبَلِّغُ اللَّهُ فِیهَا الْأَجَلَ وَ یجْمَعُ بِهِ الْفَیءُ وَ یقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ یؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِیفِ مِنَ الْقَوِی حَتَّی یسْتَرِیحَ بَرٌّ وَ یسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ.
وَ قَالَ: أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَیعْمَلُ فِیهَا التَّقِی وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَیتَمَتَّعُ فِیهَا الشَّقِی إِلَی أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِیتُه.
۷۳) الف. و از سخنان امیرالمؤمنین ع درباره خوارج، وقتی که فریاد لاحکم الا لله سردادند و از ایشان خواستند که اعتراف کند به خاطر قبول حکمیت کافر شده و توبه کند:
سنگ بلا بر سرتان ببارد، چنان كه نشانی از شما باقی نگذارد. پس از ایمانم به خدا و جهادم در رکاب رسول الله ص بر كفر خود شهادت دهم؟! پس «در این صورت قطعا گمراه باشم، و از زمره هدایتشدگان نباشم» (انعام/۵۶). پس بدراهی را در پیش گرفتید و به بد گذشتهای بازگشتید. همانا كه پس از من همگیتان خوارید و طعمه شمشیر برنده مردم ستمكار، كه این رفتار را سنّت شمارند- و شما را از میان بردارند-.
[سید رضی میگوید درباره جمله دوم این خطبه [= وَ لَا بَقِی مِنْكُمْ آثر]، کلمه آخرش سه گونه نقل شده است:
به صورت «آبر» روایت شده (یعنی کسی كه خرمابن را اصلاح كند)،
و «آثر» نیز روایت شده و آن به معنی كسی است كه حدیث روایت كند، و این نزد من درستترین وجهها است. گویی امام (ع) میفرماید: كسی از شما نماند كه حدیث شما را باز گوید!
و «آبز» نیز روایت شده است، و آن به معنی جهنده و هلاك شونده است.]
نهج البلاغة، خطبه 58 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و من كلام له ع كلم به الخوارج حین اعتزلوا الحكومة و تنادوا أن لا حكم إلا لله
أَصَابَكُمْ حَاصِبٌ وَ لَا بَقِی مِنْكُمْ آثِرٌ [آبِرٌ؛ آبز] ! أَ بَعْدَ إِیمَانِی بِاللَّهِ وَ جِهَادِی مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص أَشْهَدُ عَلَی نَفْسِی بِالْكُفْرِ لَ«قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِینَ» فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ ارْجِعُوا عَلَی أَثَرِ الْأَعْقَابِ أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِی ذُلًّا شَامِلًا وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً یتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِیكُمْ سُنَّةً.
[قال الشریف قوله ع «و لا بقی منكم آبر» یروی علی ثلاثة أوجه أحدها أن یكون كما ذكرناه آبر بالراء من قولهم للذی یأبر النخلای یصلحه. و یروی آثر و هو الذی یأثر الحدیث و یرویهای یحكیه و هو أصح الوجوه عندی كأنه ع قال لا بقی منكم مخبر. و یروی آبز بالزای المعجمة و هو الواثب و الهالك أیضا یقال له آبز]
ب. از سخنان امیرالمؤمنین ع که شبهه خوارج را دفع میکند و چرایی نقض حکم حکمین را بیان میدارد:
پس اگر به گمان خود جز این نپذیرید كه من خطا كردم، و گمراه گشتم، پس چرا همه امّت محمّد (ص) را به گمراهی من گمراه میپندارید، و خطای مرا به حساب آنان میگذارید و به خاطر گناهانی كه من كردهام ایشان را كافر میشمارید؟ شمشیرهاتان بر دوشتان گذاشته، بجا و نابجا فرود میآرید، و گناهكار را با بیگناه میآمیزید و یكیشان میانگارید. در حالی که میدانید كه رسول الله ص زناكار محصن را سنگسار كرد، سپس بر او نماز گزارد و ارثش را به كسانش داد؛ و قاتل را كشت و میراثش را به كسانش واگذارد. دست دزد را برید و زناكار نامحصن را تازیانه نواخت ولی سهم بخش هر دو را از بیتالمال به آنان پرداخت، و اجازه ازدواج با زنان مسلمان را از آنان دریغ نداشت. رسول الله ص گناهانشان را بیكیفر نگذاشت، و حكم خدا را در باره ایشان برپا داشت، ولی سهمی را كه در مسلمانی داشتند از آنان باز نگرفت، و نامشان را از تومار مسلمانان بیرون نكرد.
پس شما بدترین مردمید و آلت دست شیطان، که با شما تیرش را پرتاب کند و حیرتآفرینی را به ثمر رساند.
و به زودی دو دسته درباره من تباه شود: دوستی كه كار را به افراط كشاند، و محبّت او را به راه غیر حق براند، و کسی که در بغض افراط ورزد، و بغضش او را به راهی كه حق نیست در آرد. حالِ آن دسته در باره من نیكوست، كه راه میانه را پوید و از افراط و تفریط دوری جوید. همراه آنان روید، و با خیل جماعت همداستان شوید، كه دست خدا همراه جماعت است؛ و از تفرقه بپرهیزید كه موجب آفت است. آن كه از جمع مسلمانان جدا افتد، بهره شیطان است، چنانكه گوسفند چون از گلّه دور ماند نصیب گرگ بیابان است.
آگاه باشید، هر كه مردم را بدین شعار بخواند او را بكشید، هرچند زیر عمامه من باشد. همانا دو داور گمارده شدند تا آنچه را قرآن زنده كرد، زنده گردانند، و آنچه را مرده خوانده، بمیرانند. زنده داشتن قرآن گرد آمدن پیرامون آن است، و میراندن آن جدا گردیدن از آن. اگر قرآن ما را به سوی آنان كشاند، پیرو آنانیم، و اگر آنان را به سوی ما براند پیروی ما باید کنند.
پسای ناكسان! نه شرّی را بنیاد نهادم، و نه شما را در كارتان فریب دادم، و نه آن را چنانكه نیست به شما نشان دادم. رأی مهتران شما بر آن شد، كه دو مرد بگزینند- تا به داوری بنشینند-. از آن دو پیمان گرفتیم كه از حكم قرآن برون نشوند، و از آنچه گوید، به دیگر سو نروند. امّا آن دو گمراه گردیدند، و حق را واگذاردند، حالی كه آن را میدیدند. میلشان به دور شدن از راه حق بود و بدان راه رفتند. شرط ما با آنان در حکمیت که حكم به عدالت رانند، و حق را از نظر دور ندارند، پیش از آن بود كه آن دو به راه خطا روند و حكمی چنان ناصواب دهند.
نهج البلاغة، خطبه 127 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و من كلام له ع و فیه یبین بعض أحكام الدین و یكشف للخوارج الشبهة و ینقض حكم الحكمین
فَإِنْ أَبَیتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّی أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص بِضَلَالِی وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِی وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِی سُیوفُكُمْ عَلَی عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْءِ وَ السُّقْمِ وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ به من لَمْ یذْنِبْ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص رَجَمَ الزَّانِی الْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّی عَلَیهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِیرَاثَهُ أَهْلَهُ وَ قَطَعَ [یدَ] السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِی غَیرَ الْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَیهِمَا مِنَ الْفَیءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِیهِمْ وَ لَمْ یمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ یخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَینِ أَهْلِهِ.
ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ وَ مَنْ رَمَی بِهِ الشَّیطَانُ مَرَامِیهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ وَ سَیهْلِكُ فِی صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَی غَیرِ الْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَی غَیرِ الْحَقِّ وَ خَیرُ النَّاسِ فِی حَالًا النَّمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ یدَ اللَّهِ [عَلَی] مَعَ الْجَمَاعَةِ وَ إِیاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ.
أَلَا مَنْ دَعَا إِلَی هَذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هَذِهِ. فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِیحْییا مَا أَحْیا الْقُرْآنُ وَ یمِیتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ؛ وَ إِحْیاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَیهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَیهِمْ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَینَا اتَّبَعُونَا.
فَلَمْ آتِ - لَا أَبَا لَكُمْ - بُجْراً وَ لَا خَتَلْتُكُمْ عَنْ أَمْرِكُمْ وَ لَا لَبَّسْتُهُ عَلَیكُمْ إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْی مَلَئِكُمْ عَلَی اخْتِیارِ رَجُلَینِ أَخَذْنَا عَلَیهِمَا أَلَّا یتَعَدَّیا الْقُرْآنَ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا یبْصِرَانِهِ وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَیا عَلَیهِ وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَیهِمَا فِی الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ وَ الصَّمْدِ لِلْحَقِّ سُوءَ رَأْیهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا.
۷۴) از وصایای امیرالمؤمنین ع به ابنعباس وقتی که وی را برای بحث با خوارج میفرستاد:
به قرآن بر آنان حجت میاور، كه قرآن تاب معنیهای گونهگون دارد. تو چیزی میگویی، و خصم تو چیزی؛ لیكن به سنت با آنان گفتگو كن، كه ایشان از آن راه فراری نخواهند یافت.
نهج البلاغة، نامه77 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و من وصیة له ع لعبد الله بن العباس [أیضا] لما بعثه للاحتجاج علی الخوارج
لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ یقُولُونَ... وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ یجِدُوا عَنْهَا مَحِیصا
۷۵) الف. و امیرالمؤمنین ع چون آماده جنگ خوارج شد، بدو گفتند آنان از پل نهروان گذشتند؛ فرمود:
كشتنگاه آنان این سوی نطفه است. به خدا، كه ده كس از آنان نرهد و از شما ده تن كشته نشود.
[سید رضی میگوید: مقصود از نطفه، آب نهر است، و این فصیحترین كنایه از آب است، هرچند آب بسیار باشد].
نهج البلاغة، خطبه 59 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و قال ع لما عزم علی حرب الخوارج و قیل له إن القوم عبروا جسر النهروان
مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ وَ اللَّهِ لَا یفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَا یهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ.
[قال الشریف یعنی بالنطفة ماء النهر و هی أفصح كنایة عن الماء و إن كان كثیرا جما و قد أشرنا إلی ذلك فیما تقدم عند مضی ما أشبهه]
ب. و چون خوارج كشته شدند، برخی گفتند،ای امیر مؤمنان! همگی كشته شدند.
امیرالمؤمنین ع فرمودند:
هرگز! به خدا كه نطفههایند در پشتهای مردان و رَحِمهای مادران.
هرگاه مهمتری از آنان سر برآرد، از پایش در اندازند، چندان كه آخر كار، مالِ مردم ربایند و دست به دزدی یازند.
نهج البلاغة، خطبه 60 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و قال ع لما قتل الخوارج فقیل له یا أمیر المؤمنین هلك القوم بأجمعهم
كَلَّا وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاء كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّی یكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَّابِینَ
۷۶) الف. و روایت شده است که چون روز نهروان به كشتگان خوارج گذشت فرمود:
بدا به حال شما، آن كه شما را فریفته گرداند زیانتان رساند.
ایشان را گفتندای امیر مؤمنان! كه آنان را فریفت؟
فرمود: شیطان گمراه كننده و نفسِ به بدی فرمان دهنده؛ آنان را فریفته آرزوها ساخت و راه را برای نافرمانیشان بپرداخت، به پیروز كردنشان وعده كرد ولی به آتششان درآورد.
نهج البلاغة، حکمت323 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
وَ قَالَ ع وَ قَدْ مَرَّ به قتلی الْخَوَارِجِ یوْمَ النَّهْرَوَانِ: بُؤْساً لَكُمْ لَقَدْ ضَرَّكُمْ مَنْ غَرَّكُمْ.
فَقِیلَ لَهُ: مَنْ غَرَّهُمْ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟
فَقَالَ: الشَّیطَانُ الْمُضِلُّ وَ الْأَنْفُسُ [النَّفْسُ] الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ؛ غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِی وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی [فِی الْمَعَاصِی] وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّار.
۷۷) الف. و امیرالمؤمنین ع فرمود
پس از من خوارج را مكشید. چه آن كه به طلب حقّ درآید و راه خطا پیماید، همانند آن نیست كه باطل را طلبد و بدان دست یابد.
[سید رضی گوید: مقصود، معاویه و اصحاب اوست].
نهج البلاغة، خطبه 61 (ترجمه: اقتباس از ترجمه سید جعفر شهیدی)
و قال ع
لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِی فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ.
[قال الشریف یعنی معاویة و أصحابه]
ب. روایت شده است که در زمان حکومت معاویه شخصی به نام حویریة بن ذراع (یا ابن دراع یا شخصی دیگر) از خوارج سر به شورش برداشت. معاویه به امام حسن ع فرمود: سپاه بردار و با آنان بجنگ!
امام ع فرمود: خداوند این را برای من سزا نداند!
گفت: مگر نه این است که آنان هم دشمن تواند و هم دشمن من؟
فرمود: بله ای معاویه! لیکن آن كه به طلب حقّ درآید و راه خطا پیماید، همانند آن نیست كه باطل را طلبد و بدان دست یابد!
و معاویه دم فروبست.
علل الشرائع، ج1، ص218
و خرج علی معاویة بالكوفة جویریة بن ذارع أو ابن وداع أو غیره من الخوارج فقال معاویة للحسن: اخرج إلیهم و قاتلهم!
فقال: یأبی الله لی بذلك!
قال: فلم أ لیس هم أعداؤك و أعدائی؟
قال: نعم یا معاویة و لكن لیس من طلب الحق فأخطأه كمن طلب الباطل فوجده.
فسكت معاویة.
۵) برخی از رفتارهای امیرالمؤمنین ع در جنگ:
۷۸) ابن شهر آشوب در کتاب خویش موارد متعددی از سیره و رفتارهای حضرت در جنگ با دشمنانش را ذکر کرده است که اینجا مناسبت دارد به برخی از آنها اشاره شود:
الف. مالک اشتر در جنگ جمل مروان بن حکم را به اسیری گرفت و کَتْبسته نزد حضرت آورد. ایشان با وی عتاب کرد و او را آزاد نمود.
ب. عایشه بعد از جنگ جمل به امیرالمؤمنین ع فرمود: حال که پیروز و صاحب اختیار شدی، نرمی پیشه کن و درگذر! و حضرت تجهیزات لازم سفر را بخوبی برای وی آماده کرد و همراه با وی هفتاد یا نود زن را همراه کرد.
ج. و عبدالله بن زبیر محمد بن ابیبکر را واسطه قرار داد که بر او امان دهند و حضرت وی را امان داد و همراه وی بقیه مردم را نیز امان داد.
د. موسی پسر طلحه را نزد وی آوردند. به او فرمود: سه بار بگو استغفر الله و اتوب الیه؛ و وی را آزاد کرد و فرمود: هرجا میخواهی برو؛ و هرچه از اسلحه و وسایلت را در سپاه ما پیدا کردی بردار و در آنچه در آینده در کارت پیش میآید تقوای الهی پیشه کن و در خانهات بنشین.
ه. و از امام باقر ع روایت شده است که هرگاه امیرالمؤمنین ع در جنگهای با شامیان کسی را به اسیری میگرفت سلاح و مرکبش را مصادره میکرد و به او را سوگند میداد که دیگر دشمن وی را یاری نکند.
و. روایت شده که وقتی حضرت علی ع در جنگ نهروان پیروز شد آنچه را در لشکر خوارج بود آوردند و هرکس چیزی از وسایل خود مییافت برمیداشت تا اینکه فقط یک دیگ باقی ماند که بعدا دیدم همان را هم بردند.
ز. و هنگامی که امیرالمؤمنین ع ضربهای به طلحه عبدری* زد و او را به زمین انداخت، رسول الله ص تکبیر گفت و بعدا به علی ع فرمود: چه چیزی مانع شد همان دم کار او را تمام کنی؟! گفت: وی وقتی عورتش نمایان شد مرا به حق رَحِم سوگند داد و من حیا کردم.
* پینوشت: طلحه عبدری علمدار دشمن در جنگ احد بود؛ وی همان کسی است که ابتدا پیش آمد و هل من مبارز سر داد و کسی جرأت نکرد جلو برود و گفت شما ادعا میکنید کشتگان شما به بهشت میروند و کشتگان ما به جهنم؛ پس چرا جلو نمیآیید؛ و علی ع به میدانش رفت و با ضربهای که بر او زد پای وی قطع شد و بر زمین افتاد و عورتش نمایان شد؛ و از حضرت درخواست کرد وی را نکشد اما دقایقی بعد همانجا جان داد؛ ر.ک: مناقب آل أبی طالب ع، ج3، ص123۱۶۵.
ح. و حضرت علی ع در جنگ با عمرو بن عبدود یکبار با اینکه کاملا بر وی مسلط شد وی را نکشت؛ و حذیفه [که در لشکر رسول الله ص از دور نظارهگر بود] بر او خرده گرفت. پیامبر ص [به حذیفه] فرمود: صبر کن حذیفه! علی علت توقفش از آن اقدام را برایت خواهد گفت؛ سپس علی ع او را به هلاکت رساند. وقتی برگشت پیامبر ص از ماجرا سوال کرد. علی ع فرمود: وی به مادرم دشنام داد و بر صورتم تف انداخت، ترسیدم که او را به خاطر خودم بکشم؛ پس او را رها کردم تا آرام شوم و آنگاه او را به خاطر خدا کشتم.
ط. شقیق بن سلمه میگوید: یکبار عمر راه میرفت و مرتب با نگرانی به پشت سرش نگاه میکرد. از او دلیلش را جویا شدم. گفت: آیا نمیبینی شیرِ بن شیر، کفتار بن کفتار، درهمکوبنده شجاعان، زننده در فرق سر کسی که طغیان و ستم کند، صاحب دو شمشیر، پشت سرم است؟! گفتم: این که علی بن ابیطالب ع است. گفت: مادرت به عزایت بنشیند! او را کوچک میشمری؟! با رسول الله ص در جنگ احد بر این اساس بیعت کردیم که هرکس از ما که فرار کند گمراه است و هرکس کشته شود شهید است و رسول الله ص بهشت را برایش ضمانت میکند؛ پس چون جنگ شدت گرفت ما گریختیم و این بتنهایی با آنان میجنگید تا جایی که جان رسول الله ص را از معرکه بیرون کشید [یا: تا حدی که نَفَس رسول الله ص هم [از تعجب] بند آمده بود]؛ و جبرئیل آنجا بود که گفت: با وی عهد بستید و مخالفت کردید؛ و مشتی ریگ بر ما پاشید و گفت: صورتتان زشت باد؛ و به خدا سوگند که هیچیک از ما نماند مگر اینکه از آن ریگ در چشمش رفت و برگشتیم در حالی که دست به صورتمان میکشیدیم و میگفتیم! تو را به خدا، تو را به خدا، ای ابوالحسن! از ما درگذر که خدا از تو درگذرد؛ که همانا کرّ و فرّ [حمله کردن و عقب کشیدن] عادت عرب است؛ پس ما را ببخش! و کم پیش میآید که او را تنها ببینم و از او نترسم!
ی. و رسول الله ص فرمود هرکس [در میدان جنگ] کسی را به هلاکت رساند حق دارد اموال [= زره و لباس و مرکب جنگی] وی را به غنیمت بردارد؛ ولی امیرالمؤمنین ع از این کار پرهیز میکرد؛ و هیچ فراریای را تعقیب نکرد و اگر کسی فریاد کمک برمیداشت به او مهلت میداد و بر مجروحی شمشیر نکشید. و هنگامی که عَمرو [بن عبدود] را زمین زد عمرو گفت؛ای پسر عمو! درخواستی از تو دارم و آن اینکه پسرعمویت را برهنه نکنی و لباس از تن وی برنگیری. و او گفت باشد؛ مشکلی نیست. بعدا عُمَر به او گفت: چرا زره او را درنیاوردی که معادل سه هزار [دینار] میارزد و عرب مثل آن را ندارد؟ گفت: حیا کردم از اینکه پسرعمویم را برهنه کنم. و روایت شده است که خواهر عمرو آمد و وقتی وی را کشته شده در زره و لباسش دید ابراز ناراحتی نکرد و گفت: همانا شخصی کریم او را کشته است.
ک. و روایت شده که بارها پیش آمد که در جنگ صفین بین دو جماعت با غلاله [= روپوشی که زیر زره بر تن میکنند] حرکت میکرد؛ امام حسن ع به او فرمود: آخر این سبک حضور در جنگ نیست! فرمود: پسرم! پدرت برای اهمیتی ندارد که او به سراغ مرگ برود یا مرگ به سراغش بیاید .
مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج2، ص114-11۸
الف. وَ أَسَرَ مَالِكٌ الْأَشْتَرُ یوْمَ الْجَمَلِ مَرْوَانَ بْنَ الْحَكَمِ، فَعَاتَبَهُ ع وَ أَطْلَقَه.
ب. وَ قَالَتْ عَائِشَةُ یوْمَ الْجَمَلِ: مَلَكْتَ فَأَسْجِحْ۱۶۶. فَجَهَّزَهَا أَحْسَنَ الْجَهَازَ وَ بَعَثَ مَعَهَا بِتِسْعِینَ امْرَأَةً أَوْ سَبْعِینَ.
ج. وَ اسْتَأْمَنَتْ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیرِ عَلَی لِسَانِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَكْرٍ فَآمَنَهُ وَ آمَنَ مَعَهُ سَائِرُ النَّاسِ.
د. وَ جِیءَ بِمُوسَی بْنِ طَلْحَةَ بْنِ عُبَیدِ اللَّهِ؛ فَقَالَ لَهُ: قُلْ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَیهِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ؛ وَ خَلَّی سَبِیلَه.ُ وَ قَالَ: اذْهَبْ حَیثُ شِئْتَ وَ مَا وَجَدْتَ لَكَ فِی عَسْكَرِنَا مِنْ سِلَاحٍ أَوْ كُرَاعٍ فَخُذْهُ وَ اتَّقِ اللَّهَ فِیمَا تَسْتَقْبِلُهُ مِنْ أَمْرِكَ وَ اجْلِسْ فِی بَیتِكَ.
ه. ابْنُ بُطَّةَ الْعُكْبَرِی وَ أَبُو دَاوُدَ السِّجِسْتَانِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: كَانَ عَلِی ع إِذَا أَخَذَ أَسِیراً فِی حُرُوبِ الشَّامِ أَخَذَ سِلَاحَهُ وَ دَابَّتَهُ وَ اسْتَحْلَفَهُ أَنْ لَا یعِینَ عَلَیهِ.
و. ابْنُ بُطَّةَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَرْفَجَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالا لَمَّا قَتَلَ عَلِی أَصْحَابَ النَّهَرِ جَاءَ بِمَا كَانَ فِی عَسْكَرِهِمْ فَمَنْ كَانَ یعْرِفُ شَیئاً أَخَذَهُ حَتَّی بَقِیتْ قدرا [قَدْرٌ] ثُمَّ رَأَیتُهَا بَعْدُ قَدْ أُخِذَتْ.
ز. الطَّبَرِی لَمَّا ضَرَبَ عَلِی طَلْحَةَ الْعَبْدَرِی بَرَكَهُ فَكَبَّرَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَالَ [ص۱۱۵] لِعَلِی: مَا مَنَعَكَ أَنْ تُجْهِزَ عَلَیهِ قَالَ إِنَّ ابْنَ عَمِّی نَاشَدَنِی اللَّهَ وَ الرَّحِمَ حِینَ انْكَشَفَتْ عَوْرَتُهُ فَاسْتَحْییتُه.
ح. وَ لَمَّا أَدْرَكَ عَمْرَو بْنَ عَبْدَ وُدٍّ لَمْ یضْرِبْهُ فَوَقَعُوا فِی عَلِی ع فَرَدَّ عَنْهُ حُذَیفَةُ فَقَالَ النَّبِی ص مَهْ یا حُذَیفَةُ فَإِنَّ عَلِیاً سَیذْكُرُ سَبَبَ وَقْفَتِهِ ثُمَّ إِنَّهُ ضَرَبَهُ. فَلَمَّا جَاءَ سَأَلَهُ النَّبِی عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ قَدْ كَانَ شَتَمَ أُمِّی وَ تَفَلَ فِی وَجْهِی فَخَشِیتُ أَنْ أَضْرِبَهُ لِحَظِّ نَفْسِی فَتَرَكْتُهُ حَتَّی سَكَنَ مَا بِی ثُمَّ قَتَلْتُهُ فِی اللَّهِ. ...[ص۱۱۶] ...
ط. النَّطَنْزِی فِی الْخَصَائِصِ عَنْ سُفْیانَ بْنِ عُیینَةَ عَنْ شَقِیقِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ: كَانَ عُمَر [ص۱۱۷] یمْشِی فَالْتَفَتَ إِلَی وَرَائِهِ وَ عَدَا فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ وَیحَكَ أَ مَا تَرَی الْهِزَبْرَ بْنَ الْهِزَبْرِ الْقُثَمَ بْنَ الْقُثَمِ الْفَلَّاقَ لِلْبُهَمِ الضَّارِبَ عَلَی هَامَةِ مَنْ طَغَی وَ ظَلَمَ ذَا السَّیفَینِ وَرَائِی. فَقُلْتُ: هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ! فَقَالَ: ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ! إِنَّكَ تُحَقِّرُهُ؟! بَایعَنَا رَسُولُ اللَّهِ یوْمَ أُحُدٍ أَنَّ مَنْ فَرَّ مِنَّا فَهُوَ ضَالٌّ وَ مَنْ قُتِلَ فَهُوَ شَهِیدٌ وَ رَسُولُ اللَّهِ یضْمَنُ لَهُ الْجَنَّةَ؛ فَلَمَّا الْتَقَی الْجَمْعَانِ هَزَمُونَا وَ هَذَا كَانَ یحَارِبُهُمْ وَحِیداً حَتَّی انْسَلَّ [انسد] نَفْسُ رَسُولِ اللَّهِ؛ وَ جَبْرَئِیلُ ثمَّ قَالَ: عَاهَدْتُمُوهُ وَ خَالَفْتُمُوهُ؟! وَ رَمَی بِقَبْضَةِ رَمْلٍ، وَ قَالَ: شَاهَتِ الْوُجُوهُ! فَوَ اللَّهِ مَا كَانَ مِنَّا إِلَّا وَ أَصَابَتْ عَینَهُ رَمْلَةٌ؛ فَرَجَعْنَا نَمْسَحُ وُجُوهَنَا قَائِلِینَ: اللَّهَ اللَّهَ یا أَبَا الْحَسَنِ! أَقِلْنَا أَقَالَكَ اللَّهُ، فَالْكَرُّ وَ الْفَرُّ عَادَةُ الْعَرَبِ، فَاصْفَحْ. وَ قَلَّ مَا أَرَاهُ وَحِیداً إِلَّا خِفْتُ مِنْهُ.
ی. وَ قَالَ النَّبِی ص: مَنْ قَتَلَ قَتِیلًا فَلَهُ سَلَبُهُ. و كان أمیر المؤمنین یتورع عن ذلك و إنه لم یتبع منهزما و تأخر عمن استغاث و لم یكن یجهز علی جریح. وَ لَمَّا أَرْدَی ع عَمْراً قَالَ عَمْرٌو: یا ابْنَ عَمِّ إِنَّ لِی إِلَیكَ حَاجَةً لَا تَكْشِفْ سَوْءَةَ ابْنِ عَمِّكَ وَ لَا تَسْلُبْهُ سَلَبَهُ فَقَالَ ذَاكَ أَهْوَنُ عَلَی. [عن] مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ: قَالَ لَهُ عُمَرُ: هَلَّا سَلَبْتَ دِرْعَهُ؟! فَإِنَّهَا تُسَاوِی ثَلَاثَةَ آلَافٍ وَ لَیسَ [ص118] لِلْعَرَبِ مِثْلُهَا! قَالَ: إِنِّی اسْتَحْییتُ أَنْ أَكْشِفَ ابْنَ عَمِّی. و روی أنه جاءت أخت عمرو و رأته فی سلبه فلم تحزن و قالت: إنما قتله كریم.
ک. وَ كَانَ ع یطُوفُ بَینَ الصَّفَّینِ بِصِفِّینَ فِی غِلَالَةٍ۱۶۷ فَقَالَ الْحَسَنُ ع: مَا هَذَا زِی الْحَرْبِ! فَقَالَ: یا بُنَی إِنَّ أَبَاكَ لَا یبَالِی وَقَعَ عَلَی الْمَوْتِ أَوْ وَقَعَ الْمَوْتُ عَلَیهِ.
۶) جمعبندی جنگهای امیرالمؤمنین ع
امیرالمؤمنین ع سخنی دارد بدین مضمون که «من از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بودهام» و بهقدری در موقعیتهای مختلف این را تکرار کرده است که ابنأبیالحدید از اهل سنت به متواتر بودن نقل این سخن از امیرالمؤمنین ع اعتراف کرده است (و اعلم أنه قد تواترت الأخبار عنه ع بنحو من هذا القول نحو قوله «ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله حتی یوم الناس هذا»؛ شرح نهج البلاغة لابن أبیالحدید، ج9، ص306). در اینجا به معدودی از روایات مشتمل بر این سخن حضرت ع که به نحوی میتواند به منزله جمعبندیای باشد برای مواضع ایشان در خصوص جنگهایی که داشتند، اشاره میشود:
۷۹) روایت شده است که حضرت علی ع روز جمعه بر منبر رفت [و در فرازی از خطبه نماز جمعه] فرمود:
من بنده خدا و برادر رسولش هستم؛ بعد از من کسی این سخن را نگوید مگر دروغگو باشد؛ از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بودهام؛ رسول الله ص مرا به جنگیدن با پیمانشکنان (ناکثین)، یعنی طلحه و زبیر، و ستمپیشگان (قاسطین) یعنی معاویه و اهل شام، و از دینبیرونشدگان (مارقین)، یعنی اهل نهروان، دستور فرمود؛ و اگر مرا به جنگ با گروه چهارمی هم دستور میداد حتما با آنها هم میجنگیدم.
الأمالی (للطوسی)، ص726
حَدَّثَنَا الشَّیخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی بْنِ الْحَسَنِ الطُّوسِی (قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الصَّلْتِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْقَاسِمِ، عَنْ عَبَّادٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَیرِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِیكٍ، عَنْ أَبِیهِ، قَالَ:
صَعِدَ عَلِی (عَلَیهِ السَّلَامُ) الْمِنْبَرَ یوْمَ جُمُعَةٍ، فَقَالَ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِهِ، لَا یقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا كَذَّابٌ، مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ)، أَمَرَنِی رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیرِ، وَ الْقَاسِطِینَ مُعَاوِیةَ وَ أَهْلِ الشَّامِ، وَ الْمَارِقِینَ وَ هُمْ أَهْلُ النَّهْرَوَانِ، وَ لَوْ أَمَرَنِی بِقِتَالِ الرَّابِعَةِ لَقَاتَلْتُهُم.
۸۰) از امام کاظم ع از امام صادق ع از پدرانشان روایت شده است که امیرالمؤمنین ع در کوفه خطبهای خواندند و در آخر کلامشان فرمودند: همانا من سزاوارتر از مردم به خود مردم هستم؛ و از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بودهام.
اشعث بن قیس برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! از وقتی به عراق آمدهای خطبهای نخواندی مگر اینکه گفتی «به خدا سوگند همانا من سزاوارتر از مردم به خود مردم هستم و از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بودهام». پس چرا وقتی تیم [قبیله ابوبکر] و عدی [قبیله عمر] حکومت را به دست گرفتند شمشیر به دست نگرفتی که از ظلمی که به تو شد دفاع کنی؟ [در برخی نقلها در ادامهاش دارد: آن گونه که در جنگ جمل و صفین و عثمان شمشیر به دست گرفتی]
امیرالمؤمنین ع فرمود: ای پسر خمّاره*! سخنی گفتی پس جوابم را بشنو! به خدا سوگند چیزی مانع من نشد جز عهدی که برادرم رسول الله ص با من بسته بود؛ که به من خبر داد و فرمود: «ای ابوالحسن! همانا این امت درباره تو نیرنگ خواهد زد و عهد مرا نقض میکند؛ و همانا تو به منزله هارون نسبت به موسی ع هستی.» پس من عرض كردم: ای رسول خدا، اگر چنین شد آنگاه چه دستوری به من میفرمایید؟ فرمود: «اگر يار و ياوری يافتی به سوی آنان برو و با آنان مبارزه کن؛ و اگر یاری نیافتی دستت را عقب بکش و خون خود را حفظ كن، تا هنگامی كه مظلومانه به من ملحق گردی».
پس من نيز بعد از وفات پيامبر سرگرم تجهيز و دفن جسد مبارك آن حضرت و فراغ از کار ایشان شدم، سپس سوگند خوردم كه برای جز نماز عبا بر دوش نیندازم [کنایه از اینکه از خانه بيرون نروم] تا وقتی كه قرآن را جمع نمايم، و به تصميم و قصد خود عمل نمودم و آن را آوردم و به ایشان عرضه کردم. گفتند ما نیازی بدین نداریم. سپس دست فاطمه سلام الله علیها و دو فرزندم حسن و حسين علیهما السلام را گرفتم و به خانههای اهل بدر و اهل سابقه در اسلام رفتم و حقّ خود را به آنان تذكّر دادم و ايشان را به ياری خود دعوت نمودم. ولی از ميان ايشان تنها چهار نفر: سلمان، عمّار، أبو ذرّ و مقداد، دعوت مرا اجابت نمود، و آن كسانی هم که از ميان خویشاندانم برای یاری دین خدا میتوانستم به آنها تکیه کنم از دست رفته بودند** و من مانده بودم و دو فرد کوتوله [یا: دو فرد حقیر] که فضایشان به جاهلیت هنوز نزدیک بود؛ یعنی عقيل و عبّاس. ***
اشعث گفت: عثمان هم همین طور بود؛ چون ياوری نيافت دستهای خود را عقب کشید تا کشته شد.
حضرت أمير عليهالسّلام فرمود: ای پسر خمّاره*! اين طور كه تو قياس كردی نيست. عثمان در محلی که جایش نبود نشسته و ردایی که ردایش نبود برتن کرد؛ با حقّ در افتاد و حقّ او را به زمين زد. **** سوگند به آنكه محمّد صلّی اللَّه عليه و آله را بحقّ مبعوث ساخت، اگر در روز بيعت با برادر قبیله تیم [= ابوبکر] چهل يار همراه داشتم قطعا با آنها جهاد فی الله میكردم، تا اينكه عذر من در مقابل حقيقت روشن گردد.
سپس فرمود: ای مردم، بدانيد كه اشعث در پيشگاه پروردگار متعال به اندازه پر مگسی ارزش نداشته و در دين خدا پستتر از آب بينی بز است.
پینوشتها:
* خمّارة: خمّار به معنای شرابفروش است؛ که وقتی به صورت مونث و درباره زن به کار میرود چهبسا کنایه از زنی باشد که در مجلس شراب ساقیگری میکند.
**طبق نقل طولانی این روایت که در کتاب سلیم آمده مقصود ایشان حمزه سیدالشهداء و جعفر بن ابیطالب بود که اولی در جنگ احد و دومی در جنگ موته به شهادت رسیدند.
*** عباس و عقیل هردو از کسانی بودند که در مکه ماندند و مسلمان نشدند و هجرت نکردند؛ و بعد از فتح مکه همراه با سایر اهل مکه مسلمان شدند.
**** در نقل طولانی این روایت که در کتاب سلیم آمده توضیح میدهند که اولاً عثمان بر منصب حکومت بود و خلاف کرده بود و مردم از او میخواستند که خلافش را ترک کند و او عمل نمیکرد؛ ثانیاً او در میان خویشاوندان و پیروانش بیش از چهار هزار نفر حامی داشت که میتوانست از آنها استفاده کند [اما به خاطر نیرنگ مروان و معاویه آنها وارد میدان نشدند]؛ ولی من چهل نفر حامی هم نداشتم.
الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی)، ج1، ص190
وَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ:
خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع خُطْبَةً بِالْكُوفَةِ فَلَمَّا كَانَ فِی آخِرِ كَلَامِهِ قَالَ: أَلَا وَ إِنِّی لَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ وَ مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص.
فَقَامَ إِلَیهِ أَشْعَثُ بْنُ قَیسٍ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَمْ تَخْطُبْنَا خُطْبَةً مُنْذُ قَدِمْتَ الْعِرَاقَ إِلَّا وَ قُلْتَ «وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَوْلَی النَّاسِ بِالنَّاسِ فَمَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ وَ لَمَّا وُلِّی تَیمٌ وَ عَدِی أَلَّا ضَرَبْتَ بِسَیفِكَ دُونَ ظُلَامَتِكَ؟
فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: یا ابْنَ الْخَمَّارَةِ قَدْ قُلْتَ قَوْلًا فَاسْمَعْ مِنِّی. وَ اللَّهِ مَا مَنَعَنِی مِنْ ذَلِكَ إِلَّا عَهْدُ أَخِی رَسُولِ اللَّهِ ص أَخْبَرَنِی وَ قَالَ لِی: «یا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّ الْأُمَّةَ سَتَغْدِرُ بِكَ وَ تَنْقُضُ عَهْدِی وَ إِنَّكَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی». فَقُلْتُ: یا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا تَعْهَدُ إِلَی إِذَا كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ؟ فَقَالَ: «إِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَبَادِرْ إِلَیهِمْ وَ جَاهِدْهُمْ وَ إِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَكُفَّ یدَكَ وَ احْقِنْ دَمَكَ حَتَّی تَلْحَقَ بِی مَظْلُوماً».
فَلَمَّا تُوُفِّی رَسُولُ اللَّهِ ص اشْتَغَلْتُ بِدَفْنِهِ وَ الْفَرَاغِ مِنْ شَأْنِهِ؛ ثُمَّ آلَیتُ یمِیناً أَنِّی لَا أَرْتَدِی إِلَّا لِلصَّلَاةِ حَتَّی أَجْمَعَ الْقُرْآنَ؛ فَفَعَلْتُ ثُمَّ أَخَذْتُهُ وَ جِئْتُ بِهِ فَأَعْرَضْتُهُ عَلَیهِمْ. قَالُوا: لَا حَاجَةَ لَنَا بِهِ. ثُمَّ أَخَذْتُ بِیدِ فَاطِمَةَ وَ ابْنَی الْحَسَنِ وَ الْحُسَینِ، ثُمَّ دُرْتُ عَلَی أَهْلِ بَدْرٍ وَ أَهْلِ السَّابِقَةِ. فَأَنْشَدْتُهُمْ حَقِّی وَ دَعَوْتُهُمْ إِلَی نُصْرَتِی. فَمَا أَجَابَنِی مِنْهُمْ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ: سَلْمَانُ وَ عَمَّارٌ وَ الْمِقْدَادُ وَ أَبُو ذَرٍّ؛ وَ ذَهَبَ مَنْ كُنْتُ أَعْتَضِدُ بِهِمْ عَلَی دِینِ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ بَیتِی وَ بَقِیتُ بَینَ حَفِیرَینِ قَرِیبَی الْعَهْدِ بِجَاهِلِیةٍ عَقِیلٍ وَ الْعَبَّاسِ.
فَقَالَ لَهُ الْأَشْعَثُ: كَذَلِكَ كَانَ عُثْمَانُ لَمَّا لَمْ یجِدْ أَعْوَاناً كَفَّ یدَهُ حَتَّی قُتِلَ.
فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: یا ابْنَ الْخَمَّارَةِ لَیسَ كَمَا قِسْتَ. إِنَّ عُثْمَانَ جَلَسَ فِی غَیرِ مَجْلِسِهِ وَ ارْتَدَی بِغَیرِ رِدَائِهِ؛ صَارَعَ الْحَقَّ فَصَرَعَهُ الْحَقُّ. وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَوْ وَجَدْتُ یوْمَ بُویعَ أَخُو تَیمٍ أَرْبَعِینَ رَهْطاً لَجَاهَدْتُهُمْ فِی اللَّهِ إِلَی أَنْ أُبْلِی عُذْرِی.
ثُمَّ قَالَ: أَیهَا النَّاسُ إِنَّ الْأَشْعَثَ لَا یزِنُ عِنْدَ اللَّهِ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ وَ إِنَّهُ أَقَلُّ فِی دِینِ اللَّهِ مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.
در همین کتاب احتجاج، این واقعه به صورت دیگری نیز روایت شده است و در آن روایت حضرت به سیره شش تن از پیامبران (نوح و لوط و ابراهیم و موسی و هارون و حضرت محمد ص) استناد میکند که چگونه هریک در موقعیتی مجبور به سکوت شد۱۶۸ و این واقعه با تفصیل بسیار بیشتری (که هر دو مطلب فوق را با اضافاتی دارد) در كتاب سلیم بن قیس الهلالی (ج2، ص661-671) آمده است که فرازی از آن قبلا در جلسه ۶۸۷، حدیث۲ https://yekaye.ir/al-kahf-18-104/ گذشت.
۸۱) سلیم میگوید: از علی ع شنیدم که در جنگ جمل و جنگ صفین میفرمود: همانا من نظر کردم و راهی نیافتم جز کفر به خدا و انکار آنچه خداوند متعال نازل فرموده، یا جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر؛ پس جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهی از منکر را بر کفر به خدا و انکار آنچه خداوند نازل فرموده و گرفتار شدن به غل و زنجیرهای در آتش جهنم ترجیح دادم هنگامی که یارانی برای این کار داشتم.
همانا من از زمانی که رسول الله ص قبض روح شد تاکنون همواره مظلوم بودهام؛ اگر قبل از آن روز یارانی برای احیای کتاب و سنت مییافتم – همان طور که امروز یافتم- حتما میجنگیدم و اجازهی برجای نشستن نداشتم.
كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج2، ص883، ح۵۳
سُلَیمٌ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیاً عَلَیهِ السَّلَامُ یقُولُ یوْمَ الْجَمَلِ وَ یوْمَ الصِّفِّینِ إِنِّی نَظَرْتُ فَلَمْ أَجِدْ إِلَّا الْكُفْرَ بِاللَّهِ وَ الْجُحُودَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَی، أَوْ الْجِهَادَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ. فَاخْتَرْتُ الْجِهَادَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ عَلَی الْكُفْرِ بِاللَّهِ وَ الْجُحُودِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ مُعَالَجَةِ الْأَغْلَالِ فِی نَارِ جَهَنَّمَ، إِذَا وَجَدْتُ أَعْوَاناً عَلَی ذَلِكَ.
إِنِّی لَمْ أَزَلْ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ، فَلَوْ وَجَدْتُ قَبْلَ الْیوْمِ أَعْوَاناً عَلَی إِحْیاءِ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ كَمَا وَجَدْتُهُمُ الْیوْمَ لَقَاتَلْتُ وَ لَمْ یسَعْنِی الْجُلُوس.
ج. آثار بغی
۸۲) الف. از امام صادق ع روایتی آمده که گویی توضیح فرازهایی از دعای کمیل است (در ابتدای دعای کمیل، از گناهانی استغفار میشود که نعمت را زایل میکند؛ پیشمانی میآورد؛ نقمت را نازل میکند و...). ایشان فرمودند:
آن گناهانی که نعمت را تغییر میدهند، «بغی» (ستم و تجاوزگری) است؛ و آن گناهانی که پشیمانی به ارث میگذارند قتل است؛.و آنکه نقمت نازل میکند ظلم است؛ و آنکه پرده را میدرد شرابخواری است؛ و آنکه روزی را محبوس میکند زناکاری است؛ و آنچه مرگ را جلو میاندازد قطع رحم است؛ و آنچه هوا را تیره و تار میکند عاق والدین است.
الكافی، ج2، ص448؛ معانی الأخبار، ص269-270
الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:
الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیرُ النِّعَمَ الْبَغْی وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ الْقَتْلُ وَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ الظُّلْمُ وَ الَّتِی تَهْتِكُ السِّتْرَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الَّتِی تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنَا وَ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ وَ تُظْلِمُ الْهَوَاءَ عُقُوقُ الْوَالِدَینِ.
ب. شبیه این مضمون با طول و تفصیل بسیار بیشتری در خصوص هریک از این فرازها از امام سجاد ع نیز روایت شده است، که ایشان در برخی فرازها علاوه بر مصادیق متعدد، آیه شاهد بر مدعای خویش را هم برمیشمرند. در اینجا فراز اول آن تقدیم میشود؛ که امام ع فرمودند:
آن گناهانی که نعمت را تغییر میدهند، «بغی» (ستم و تجاوزگری) بر مردم است، و دست برداشتن از عادت به نیکویی و کار خوب انجام دادن، و نیز کفران نعمت و ترک شکرگذاری؛ که خداوند عز و جل میفرماید: همانا خداوند وضعیت قومی را تغییر نمیدهد تا اینکه خودشان وضع خود را تغییر دهند» (رعد/۱۱).
معانی الأخبار، ص270
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یحْیی بْنِ زَكَرِیا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْفُضَیلِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا خَالِدٍ الْكَابُلِی یقُولُ سَمِعْتُ زَینَ الْعَابِدِینَ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ ع یقُولُ:
الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیرُ النِّعَمَ الْبَغْی عَلَی النَّاسِ وَ الزَّوَالُ عَنِ الْعَادَةِ فِی الْخَیرِ وَ اصْطِنَاعِ الْمَعْرُوفِ وَ كُفْرَانُ النِّعَمِ وَ تَرْكُ الشُّكْرِ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»...۱۶۹
د. حَتَّی تفیء إلی امر الله
۸۳) ابوعمرو زبیری از امام صادق (علیه السلام) سوالی میپرسد درباره اینکه جهاد با چه کسانی و نیز در رکاب چه کسی جایز است.
آن حضرت به تفصیل توضیحاتی میدهند و در فرازی از آن به مناسبت اشارهای که به آیه «مِمَّا أَفاءَ اللهُ عَلی رَسُولِهِ» داشتند فرمودند:
«فَیء» عبارت است از هر مالیکه [در ابتدا] بهدست مشرکان افتاده و سپس [بهدست مؤمنان] بازگشته که عبارت است از اموالی که مسلمانان [بدون تاختوتاز] بر آنها دست یافته و یا سرزمینیکه بر آن مسلّط شدهاند؛ پس به هر سخن یا کاریکه به جایگاه [اصلی]اش بازگردد، میگویند «فاءَ»؛ مانند این سخن خداوند عزّوجلّ که: «کسانی که زنان خود را «ایلاء» مینمایند [= سوگند یاد میکنند که با آنها، آمیزش جنسی ننمایند] چهار ماه انتظار بکشند. «فَإِنْ فاؤُوا» یعنی اگر [در این فرصت،] بازگشت کنند، خداوند، آمرزنده و مهربان است.» (بقره/۲۲۶) و در ادامه فرمود: «و اگر تصمیم به جدایی گرفتند، خداوند بسیار شنوا و داناست.» (بقره/۲۲۷) و در آیهای دیگر فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز میکند بجنگید، «حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ» یعنی تا به امر خدا بازگردد. «فإن فاءت» یعنی اگر بازگردد، پس بین آن دو به عدل آشتی دهید، و دادگری بورزید که همانا خداوند اهل قِسط را دوست دارد.» (حجرات/۹). این آیات نشاندهندهی آن است که فَیء هر چیزی است که به مکانی که بر آن یا در آن بوده بازگردد؛ و هنگامیکه خورشید از زوال بگذرد [= از میانهی آسمان بهسوی مغرب مایل شود] میگویند: قَدْ فاءَتِ الشَّمسُ؛ و آن، هنگامیاست که سایه [جهتش عوض میشود و] برمیگردد؛ همچنین است آنچه خداوند از کافران به مؤمنان بازمیگرداند، تمامی آنها حقّ مؤمنان است که بعد از ستمی که کافران بر ایشان روا داشتند، به ایشان بازمیگردد...
الكافی، ج5، ص13-1۷؛ تهذیب الأحكام، ج6، ص127-132
عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَیدٍ عَنْ أَبِی عَمْرٍو الزُّبَیرِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:
قُلْتُ لَهُ: أَخْبِرْنِی عَنِ الدُّعَاءِ إِلَی اللهِ وَ الْجِهَادِ فِی سَبِیلِهِ أَ هُوَ لِقَوْمٍ لَا یحِلُّ إِلَّا لَهُمْ وَ لَا یقُومُ بِهِ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ، أَمْ هُوَ مُبَاحٌ لِكُلِّ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ آمَنَ بِرَسُولِهِ ص، وَ مَنْ كَانَ كَذَا فَلَهُ أَنْ یدْعُوَ إِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَی طَاعَتِهِ وَ أَنْ یجَاهِدَ فِی سَبِیلِهِ؟
فَقَالَ:...۱۷۰ وَ إِنَّمَا مَعْنَی الْفَیءِ كُلُّ مَا صَارَ إِلَی الْمُشْرِكِینَ ثُمَّ رَجَعَ مِمَّا كَانَ قَدْ غُلِبَ عَلَیهِ أَوْ فِیهِ فَمَا رَجَعَ إِلَی مَكَانِهِ مِنْ قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ فَقَدْ فَاءَ مِثْلُ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ «لِلَّذِینَ یؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»ای رَجَعُوا ثُمَّ قَالَ «وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». وَ قَالَ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ»ای تَرْجِعَ «فَإِنْ فاءَتْ»ای رَجَعَتْ «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» یعْنِی بِقَوْلِهِ تَفِیءَ تَرْجِعَ فَذَلِكَ الدَّلِیلُ عَلَی أَنَّ الْفَیءَ كُلُّ رَاجِعٍ إِلَی مَكَانٍ قَدْ كَانَ عَلَیهِ أَوْ فِیهِ وَ یقَالُ لِلشَّمْسِ إِذَا زَالَتْ قَدْ فَاءَتِ الشَّمْسُ حِینَ یفِیءُ الْفَیءُ عِنْدَ رُجُوعِ الشَّمْسِ إِلَی زَوَالِهَا وَ كَذَلِكَ «مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» مِنَ الْكُفَّارِ فَإِنَّمَا هِی حُقُوقُ الْمُؤْمِنِینَ رَجَعَتْ إِلَیهِمْ بَعْدَ ظُلْمِ الْكُفَّارِ إِیاهُمْ...۱۷۱
۸۴) روایت شده است عبدللهبنعمر، سعدبنابیوقاص و مغیرةبنشعبه به همراه جماعتی که همگی از دستور حضرت علی (علیه السلام) سرپیچی کرده بودند، بر آنحضرت وارد شدند و از ایشان سهم خود را مطالبه کردند؛ با اینکه در آن هنگام که حضرت علی (علیه السلام) به قصد جنگ صفین و جنگ جمل [از کوفه] خارج شد، از دستور او سرپیچی کردند [و با او نرفتند].
حضرت علی (علیه السلام) به آنها فرمود: «چه چیزی باعث شد که از دستور من سرپیچی کنید»؟
گفتند: «عثمان کشته شد و ما نمیدانیم که آیا ریختن خونش حلال بود یا نه؟ [درست است که] او بدعتهایی بوجود آورد؛ [ولی] شما (مخالفین عثمان) از او خواستید توبه کند؛ او هم توبه کرد. آنگاه در هنگام کشتهشدنش شما نیز در کشتناو دست داشتید. ای امیر مؤمنان! با آنکه ما به برتری و سابقهی شما در اسلام و هجرت آگاهیم، ولی نمیدانیم کار درستی انجام دادید یا اینکه اشتباه کردهاید»؟
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «آیا نمیدانید خداوند عزّوجلّ به شما فرمان داده است امر به معروف و نهی از منکر کنید و فرموده: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز میکند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹)؟
سعد گفت: «ای علی! شمشیری به من بده که کافر را از مؤمن تشخیص دهد! من میترسم مؤمنی را بکشم و به سبب آن به دوزخ بروم».
حضرت علی (علیه السلام) به آنها فرمود: آیا نمیدانید عثمان پیشوایی بود که شما با او بیعت کرده بودید که سخنش را بپذیرید و از او پیروی کنید؟ حال اگر نیکوکار بود چرا خوارش نمودید و اگر خطاکار بود چرا با او پیکار نکردید؟ اگر آنچه عثمان انجام داد درست بوده، ستمکار هستید زیرا پیشوایخویش را یاری نکردید؛ و اگر خطاکار بوده، ستمکارید زیرا آنکه [عثمان را] امر به معروف و نهی از منکر کرد یاری نرساندید؛ همچنین به سبب آنکه میان ما و دشمنما، آنچنانکه خداوند فرموده به وظیفهی خود عمل ننمودید، ستم کردهاید؛ زیرا خدا فرموده: «با آن که تجاوز میکند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹).
با این سخنان، حضرت آنها را بازگرداند و چیزی به آنان نداد.
وقعة صفین، ص551-552 (پیكار صفین، ص764-766)
[دخول جمع من الصحابة علی علی ع و دعاء علی ع و معاویة]
قَالَ نَصْرٌ: وَ فِی حَدِیثِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: وَ دَخَلَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِی وَقَّاصٍ وَ الْمُغِیرَةُ بْنُ شُعْبَةَ مَعَ أُنَاسٍ مَعَهُمْ وَ كَانُوا قَدْ تَخَلَّفُوا عَنْ عَلِی. فَدَخَلُوا عَلَیهِ فَسَأَلُوهُ أَنْ یعْطِیهُمْ عَطَاءَهُمْ وَ قَدْ كَانُوا تَخَلَّفُوا عَنْ عَلِی حِینَ خَرَجَ إِلَی صِفِّینَ وَ الْجَمَلِ. فَقَالَ لَهُمْ عَلِی: «مَا خَلَّفَكُمْ عَنِّی؟»
قَالُوا: قَتْلُ عُثْمَانَ وَ لَا نَدْرِی أَ حَلَّ دَمُهُ أَمْ لَا وَ قَدْ كَانَ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً ثُمَّ اسْتَتَبْتُمُوهُ فَتَابَ؛ ثُمَّ دَخَلْتُمْ فِی قَتْلِهِ حِینَ قُتِلَ؛ فَلَسْنَا نَدْرِی أَصَبْتُمْ أَمْ أَخْطَأْتُمْ مَعَ أَنَا عَارِفُونَ بِفَضْلِكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ سَابِقَتِكَ وَ هِجْرَتِكَ.
فَقَالَ عَلِی: «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ؛ فَقَالَ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ؟»
قَالَ سَعْدٌ: یا عَلِی أَعْطِنِی سَیفاً یعْرِفُ الْكَافِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِ! أَخَافُ أَنْ أَقْتُلَ مُؤْمِناً فَأَدْخُلَ النَّارَ.
فَقَالَ لَهُمْ عَلِی: «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عُثْمَانَ كَانَ إِمَاماً بَایعْتُمُوهُ عَلَی السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ؛ فَعَلَامَ خَذَلْتُمُوهُ إِنْ كَانَ مُحْسِناً؟ وَ كَیفَ لَمْ تُقَاتِلُوهُ إِذْ كَانَ مُسِیئاً؟ فَإِنْ كَانَ عُثْمَانُ أَصَابَ بِمَا صَنَعَ فَقَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تَنْصُرُوا إِمَامَكُمْ؛ وَ إِنْ كَانَ مُسِیئاً فَقَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تُعِینُوا مَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَی عَنِ الْمُنْكَرِ؛ وَ قَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تَقُومُوا بَینَنَا وَ بَینَ عَدُوِّنَا بِمَا أَمَرَكُمْ اللهُ بِهِ؛ فَإِنَّهُ قَالَ «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ» فَرَدَّهُمْ وَ لَمْ یعْطِهِمْ شَیئا.
ه. وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ
۸۵) در منابع اهل سنت روایت شده که:
الف. رسول الله ص فرمودند:
کسانی که اهل عدل و قسط هستند در روز قیامت بر منبرهایی از نور در سمت راست عرشاند، همان کسانی که در حکم کردنشان و در میان خانواده و افراد تحت ولایتشان به عدل رفتار میکردند.
ب. و فرمودند:
کسانی که در دنیا اهل عدل و قسط هستند در روز قیامت بر منبرهایی از مروارید در پیشگاه خداوند رحمان خواهند بود به خاطر اینکه در دنیا به عدل و قسط رفتار کردند.
الدر المنثور، ج6، ص90-91
أخرج ابن أبى شيبة و مسلم و النسائي و ابن مردويه و البيهقي في الأسماء و الصفات عن ابن عمرو عن النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم قال:
المقسطون عند الله يوم القيامة على منابر من نور على يمين العرش الذين يعدلون في حكمهم و أهليهم و ما ولوا.
الدر المنثور، ج6، ص91
و أخرج ابن ابى شيبة من وجه آخر عن عبد الله بن عمرو ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قال:
ان المقسطين في الدنيا على منابر من لؤلؤ يوم القيامة بين يدي الرحمن بما أقسطوا في الدنيا.