سوره الحجرات - آیه 12

۱۰۷۷) سوره ‌حجرات (۴۹)، آیه ۱۲ یا أیها الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ ۱۹ ربیع‌الثانی ۱۴۴۴
۱۴۰۱/۰۸/۲۳

ای کسانی که ایمان آورده‌اند! بسیار از گمان [یا: از بسیاری از گمان‌ها] اجتناب کنید، که همانا بعضی از آن گمان‌ها گناه است، و [در کار مردم] تجسس نکنید، و برخی از شما غیبت برخی را نکنند؛ آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد؛ قطعاً از آن کراهت دارید؛ و تقوای الهی پیشه کنید، که به‌یقین خداوند بسیار اهل توبه و رحیم است.

كَثیراً۱

وَ لا تَجَسَّسُوا / وَ لَا تَّجَسَّسُوا / وَ لا تَحَسَّسُوا

عموما این را به همین صورت «وَ لا تَجَسَّسُوا» قرائت کرده‌اند؛

اما در برخی از روایات از قرائات سبعه (طریقی از روایت بزی از قرائت ابن کثیر) و نیز برخی قراءات اربعة عشر (ابن محیصن) و غیرمشهور (ابن فلیح) با تشدید تاء و به صورت «وَ لَا تَّجَسَّسُوا» قرائت کرده‌اند؛

و در برخی قرائات غیرمشهور دیگر (روایتی از قرائت حسن؛ و نیز قرائت أبورزین و ضحاك و ابن یعمر و أبورجاء و ابن سیرین و ابن‌عباس) به صورت «وَ لا تَحَسَّسُوا» قرائت شده است؛ و در تفاوت تجسس و تحسس گفته‌اند تجسس جستجو از امر مخفی و پنهان است اما تحسس جستجو کردن چیزی است که می‌شناسیم؛ ولی از ابوعمرو بن العلاء ‌نقل است که تجسس آن است که از پشت پشت باشد اما تحسس با داخل شدن و استعلام کردن است؛ ‌و این قول به نظر درست‌تر می‌رسد؛ زیرا نهی از تحسس در معنای اول لغو است، در حالی که علاوه بر این قرائت از آیه، در حدیث نبوی هم تحسس (علاوه بر تجسس) نهی شده است (و لا تجسسوا و لا تحسسوا و لا تدابروا و كونوا عباد اللّه إخوانا) ویا نقل شده که وقتی از ابن‌مسعود خواستند بررسی کند که آیا ریش ولید بن عقبه آلوده به خمر است یا نه گفت: «ما از تحسس نهی شده‌ایم؛ اگر چیزی برای ما آشکار باشد همان را مبنا قرار می‌دهیم».

مجمع البیان، ج‏9، ص205۲؛ معجم القراءات ج۹، ص86-۸7۳؛ المحرر الوجيز، ج‏5، ص151۴

أَنْ یأْكُلَ / أَنْ یاكُلَ ۵

أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ / أَنْ یأْكُل لَّحْمَ۶

مَیتاً / مَیتاً»

در اغلب قراءات به صورت «مَیتاً» قرائت شده است؛

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و برخی از قراءات عشر (ابوجعفر و روایت رویس از یعقوب) و برخی قراءات اربعة عشر (روایتی از ابن محیصن) و برخی قراءات غیرمشهور (شیبه و مجاهد) به صورت «مَیتاً» قرائت شده است.

معجم القراءات ج۹، ص۸7۷

فَكَرِهْتُمُوهُ / فَكُرِّهْتُمُوهُ

در اغلب قراءات مشهور به همین صورت فعل ثلاثی مجرد معلوم «فَكَرِهْتُمُوهُ» قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات غیرمشهور (أبوسعید خدری و أبوحیوة و ضحاك و جحدری) به صورت فعل مجهول از باب تفعیل «فَكُرِّهْتُمُوهُ» قرائت شده است؛ که به معنای آن است که بر کراهت از آن آفریده شده و مجبور شده‌اید.

معجم القراءات ج۹، ص۸8۸


  1. . ترقیق الراء عن الأزرق وورش (معجم القراءات ج۹، ص۸6)↩
  2. . «وَ لا تَجَسَّسُوا» أی و لا تتبعوا عثرات المؤمنین عن ابن عباس و قتادة و مجاهد و قال أبو عبیدة التجسس و التحسس واحد و روی فی الشواذ عن ابن عباس و لا تحسسوا بالحاء قال الأخفش و لیس یبعد أحدهما عن الآخر إلا أن التجسس عما یكتم و منه الجاسوس و التحسس بالحاء البحث عما تعرفه و قیل إن التجسس بالجیم فی الشر و الجاسوس صاحب سر الشر و الناموس صاحب سر الخیر.↩
  3. . قراءة الجماعة «ولا تجسسوا» بالتاء الخفیفة وجیم بعدها.
    . وقرأ البزی بخلاف عنه وابن فلیح وابن محیصن «وَ لَا تَّجَسَّسُوا» بتشدید التاء علی مذهبه المعروف، مع المد المشبع للساكنین.
    . وقرأ أبو رزین والضحاك وابن یعمر وأبو رجاء والحسن باختلاف، وابن سیرین، وهی قراءة النبی ع «ولا تحسسوا» بالحاء المهمة، وهما قراءتان متقاربتان فی المعنی.
    ↩
  4. . و قوله: وَ لا تَجَسَّسُوا أي لا تبحثوا على مخبآت أمور الناس و ادفعوا بالتي هي أحسن. و اجتزوا بالظواهر الحسنة. و قرأ الحسن و أبو رجاء و ابن سيرين و الهذليون: «لا تحسسوا» بالحاء غير منقوطة. و قال بعض الناس: التجسس بالجيم في الشر. و التحسس بالحاء في الخير. و هكذا ورد القرآن، و لكن قد يتداخلان في الاستعمال. و قال أبو عمرو بن العلاء: التجسس: ما كان من وراء وراء. و التحسس بالحاء: الدخول و الاستعلام. و صح عن النبي صلى اللّه عليه و [آله و] سلم أنه قال: «و لا تجسسوا و لا تحسسوا و لا تدابروا و كونوا عباد اللّه إخوانا». و ذكر الثعلبي حديث حراسة عمرو بن عوف و وجودهما الشرب في بيت ربيعة بن أمية بن خلف. و ذكر أيضا حديثه في ذلك مع أبي محجن الثقفي. و قال زيد بن وهب. قيل لابن مسعود: هل لك في الوليد بن عقبة تقطر لحيته خمرا؟ فقال: إنا نهينا عن التحسس. فإن يظهر لنا شي‏ء أخذنا به.↩
  5. . قرأ أبو عمرو بخلاف عنه وأبو جعفر والأزرق وورش والأصبهانی ومحمد بن حبیب الشمونی عن الأعشی عن أبی بكر عن عاصم «أن یاكل» بإبدال الهمزة الفا. وكذا قرأ حمزة فی الوقف. والباقون علی تحقیق الهمز. (معجم القراءات ج۹، ص۸7)↩
  6. . قرأ بإدغام اللام فی اللام أبو عمرو ویعقوب. (معجم القراءات ج۹، ص۸7)↩
  7. . قرأ نافع وأبو جعفر ورویس عن یعقوب وشیبة ومجاهد وابن محیصن بخلاف عنه «مَیّتاً»، بتشدید الیاء. وقرأ الباقون «مَیتاً» بتخفیف الیاء، وهو الوجه الثانی لابن محیصن. وسبق هذا مواضع، وانظر الآیة /۱۷۳ من سورة البقرة. قال الطبری: «وهما قراءتان عندنا معروفتان متقاربتا المعنی، فبأیتهما قرأ القارئ فمصیب».↩
  8. . .قرأ أبو سعید الخدری وأبو حیوة والضحاك والجحدری «فَكُرِّهْتُمُوهُ» بضم الكاف وتشدید الراء، ورواها الخدری عن النبی، ومعناه جُبِلْتُم علی كراهته. وقراءة الجمهور «فَكَرِهْتُمُوهُ» بفتح الكاف وتخفیف الراء.↩

اجْتَنِبُوا

درباره ماده «جنب» قبلا بیان شد که برخی همچون ابن فارس بر این باورند که این ماده در اصل در دو معنا به کار می‌رود: یکی به معنای ناحیه [= منطقه‌ای که شیء در آن حضور دارد]، که اصطلاح «جَناب» از همین معنا اخذ شده [در فارسی تعبیر «عالی‌جناب» رایج است]؛ و در همین فضاست تعبیر استعاری «قَعَد فلانٌ جَنْبَةً» که در جایی به کار می‌رود که شخص از دیگران جدا شود و عزلت پیشه کند؛ و کلمه «جَنب» به معنای «پهلو»ی انسان نیز از همین معناست. و دوم به معنای «بُعد»‌ و «دوری»، که [کلمه «اجتناب» که در فارسی هم رایج است ناظر به همین معناست] و کلمه «جَنَابت» در اصل به همین معنای «دوری و بعد» بوده، ‏و اطلاق کلمه «جُنُب» [که معنای لغوی‌اش «دور» است] بر شخص «محتلم» (وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِری سَبیلٍ حَتَّی‏ تَغْتَسِلُوا، نساء/۴۳؛ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا، مائده/۶) را از این باب دانسته‌اند که به خاطر وضعیتی که بر او عارض شده باید از نماز و مسجد و … دوری گزیند و اجتناب کند.

اما اغلب بر این باورند که اصل این ماده واحد است؛ اما اینکه این معنای واحد چه بوده محل اختلاف است:

حسن جبل چنین توضیح داده که اصل این ماده دلالت دارد بر ناحیه بیرونیِ هر چیزی که به خاطر شدت و غلظتی که دارد اندرون شیء را که خالی است حفظ می‌کند، و به همین مناسبت بر پهلوی انسان اطلاق شده، همان گونه که به دو طرف یک دشت که آن دشت را احاطه کرده «جانبیه» (دو طرف و دو جانب آن) گویند؛ و با توجه به اینکه این ماده دلالت بر سمت بیرونی شیء دارد به همین مناسبت در معنای بعد و فاصله گرفتن به کار رفته است.

راغب معتقد است اصل کلمه «جَنْب» در خصوص عضوی از بدن (= «پهلو»ی انسان) بوده: «وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً» (یونس/۱۲) که جمع آن «جُنوب» است: «فَتُكْوی‏ بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ» ‏(توبة/۳۵)، و «تَتَجافی‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ‏» (سجدة/۱۶)، «الَّذینَ یذْكُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی‏ جُنُوبِهِم‏» (آل عمران/۱۹۱)، «فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی‏ جُنُوبِكُمْ» (نساء/۱۰۳) «فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَكُلُوا مِنْها» (حج/۳۶)، سپس به صورت استعاری برای آن سمتی که سمت این عضو است به کار گرفته شده، و «جَنب» به معنای مطلق «پهلو» و «کنار» رایج شده: [«عَلی‏ ما فَرَّطْتُ فی‏ جَنْبِ اللَّهِ» (زمر/۵۶)]، همان گونه که «یمین» که اسم دست راست بوده، برای اشاره به جهت راست به کار رفته است؛ از این رو تعبیر «وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ» (نساء/۳۶) به معنای همنشینی است که در کنار و نزدیک انسان باشد (که البته برخی آن را استعاره از همسر نیز دانسته‌اند).

مرحوم مصطفوی هم بر این باور است که اصل این ماده بر میل و متمایل شدن، به معنای اینکه چیزی را در کنار خود بگذارد و از آن رویگردان شود، دلالت دارد؛ و «جَنبِ» هر چیزی آن قسمت بیرون از آن است که متصل به آن باشد؛ همان گونه که «طرفِ» هر چیزی، منتها الیه داخلی یک چیز است؛ و به این بیان است که «جانب» به معنای چیزی است که در جنب و کنار چیزی واقع شده باشد: «وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِی» (قصص/۴۴) ، «وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ» (قصص/۴۶) «أَ فَأَمِنْتُمْ أَنْ یخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ» (اسراء/۶۸) ، «واعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الْأَیمَن» (طه/۸۰) «یقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ» (صافات/۸).

شاید تعبیر «کنار» در فارسی بهترین معادل آن باشد که هم بر «پهلو» دلالت می‌کند و هم در ترکیب‌هایی مانند «کناره‌گیری» بر دوری و فاصله گرفتن.

با این اوصاف معلوم می‌شود فعل «جَنُبَ‏ یجنُبُ» به معنای «کنار گذاشتن» است که ملازم است با دوری گزیدن و فاصله گرفتن: «وَ اجْنُبْنی‏ وَ بَنِی أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ» (ابراهیم/۳۵)؛ و «جُنُب» ‌به معنای «دور» می‌باشد: «وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لا یشْعُرُونَ» (قصص/۱۱)؛ البته برخی توضیح داده‌اند که اسم فاعل این فعل در حالت ثلاثی مجرد، هم به صورت «جانب» و هم به صورت «جُنُب» به کار می‌رود، و به معنای غریب و بیگانه است، چنانکه می‌گویند: «رَجلٌ جانِبٌ» و «رَجلٌ جُنُبٌ»؛ و کلمه «أجنبی» نیز از همین معنا اخذ شده است.

و این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود ظاهرا دلالت بر شدت کنار گذاشتن و فاصله گرفتن می‌کند: «وَ یتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَی‏… وَ سَیجَنَّبُهَا الْأَتْقَی» (اعلی/۱۱و۱۷).

و وقتی به باب افتعال می‌رود دلالت بر آن دارد که این کنار گذاشتن با طوع و رغبت انجام شده است: «وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یعْبُدُوها» (زمر/۱۷) «أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» (نحل/۳۶) ، «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» (حج/۳۰) ، «اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنّ» (‌حجرات/۱۲) «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ» (نساء/۳۱) ، «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیطانِ فَاجْتَنِبُوهُ» (مائده/۹۰) و «الَّذینَ یجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِش» (شوری/۳۷؛ نجم/۳۲).

جلسه ۹۶۶ https://yekaye.ir/an-nesa-4-36/

كَثیراً

به لحاظ نحوی می‌تواند تمییز باشد ویا مفعول؛ متعلق به فعل و عمل باشد یا به مفعول و معمول: از ظن زیاد بپرهیزید یا از برخی از ظن‌ها بپرهیزید؟

الظَّنِّ

ماده «ظن» از آن دسته از موادی است که پیچیدگی خاصی دارد و محل اختلاف جدی قرار گرفته است. بسیاری از اهل لغت از ابتدا کار را راحت کرده و گفته‌اند که این ماده بر دو اصل متفاوت دلالت دارد: یکی به معنای یقین و دیگری به معنای شک؛ و آیاتی همچون آیه «الَّذِینَ یظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ‏» (بقره/۲۴۹)‌را در زمره اول، و بسیاری از آیات دیگر [مثلا «قُلْتُمْ ما نَدْری مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیقِنینَ» (جاثیه/32)] را در زمره معنای دوم به حساب می‌آورند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص462۱؛ كتاب العین، ج‏8، ص152۲؛ تهذیب اللغة، ج‏14، ص260۳).

حقیقت این است که این مطلب که ظن در این دو معنا به کار می‌رود، به نحوی مورد قبول عموم اهل لغت بوده و حتی در احادیث اهل بیت ع هم مورد توجه قرار گرفته (ر.ک حدیث۱)؛ اما بحث بر سر این است که به لحاظ لغوی آیا این دو معنا به یک معنای مشترک برگشت می‌کند که آن اصل این ماده باشد یا خیر؛ و اگر برگشت می‌کند آن معنا چیست که می‌تواند هم در مواردی که یقین نیست به کار رود و هم در مواردی که یقین هست.

در این میان، بسیاری از پژوهشگران معنای گمان و عدم یقین را معنای اصلی این ماده دانسته‌اند، مثلا مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل واحد در این ماده، اعتقاد ضعیف غیرقطعی است که یقینی که مستند به دلیل قاطعی باشد در آن یافت نمی‌شود و غالبا مخالف واقع در می‌آید، و به این لحاظ است که پیروی از آن مذموم است، هرچند که موافق واقع درآید (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏7، ص180۴). این گونه افراد وقتی به آیاتی می‌رسند که این کلمه در آنها دلالت واضحی بر معنای یقین دارد [مانند آیه۲۴۹ سوره بقره که قبلا ذکر شد، و‌یا آیاتی همچون «وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها» (کهف/۵۳) و «إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیهْ» (الحاقة/20) و «وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ» (قیامت/28) و «جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحیطَ بِهِمْ» (یونس/۲۲)] یا ادعا می‌کنند که در اینجا «ظن» در معنای مطلق اعتقاد به کار رفته ولی به درجه یقین مستند به درک قاطع نرسیده (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏7، ص181۵) که تکلف‌آمیز بودن این سخن کاملا واضح و خلاف ظاهر آیات فوق است؛ ویا بدون هیچ توضیحی صرفا بیان می‌کنند که این کلمه گاهی به معنای «یقین» هم به کار می‌رود (مثلا در: الصحاح، ج‏6، ص2160۶؛ المصباح المنیر، ج‏2، ص387۷).

در این میان شاید از بهترین تحلیل‌ها تحلیل راغب اصفهانی باشد که حسن جبل آن را تکمیل کرده است؛ وی می‌گوید: «ظن» اسمی است برای آنچه كه از اماره‌ [= نشانه]‌ای حاصل شود، که اگر آن اماره قوی باشد به حد علم می‏رسد و اگر آن اماره بسیار ضعیف باشد از حد توهّم تجاوز نمی‏كند؛ و هر گاه آن ظن قوی باشد ویا تصور شود که قوی است با أنّ (مشدّده) و أن (مخفّفه) به كار می‏رود، و اگر ظنّ و گمان ضعیف باشد با حرف «أن» كه مخصوص امور معدوم (اعم از قول و فعل) است به كار می‏رود مثلا در آیه «الَّذِینَ یظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‏» (بقره/۴۶) ظن قوی است که به یقین نزدیک شده؛ اما در آیه «وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ‏» (قیامت/28) و آیه «أَ لا یظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُون‏» (مطفّفین/۴) دلالت بر نهایت ذمّ و سرزنش دارد و معنای آیه اخیر این است كه آیا ظنّ و گمانی هم درباره اینکه برانگیخته می‌شوند ندارد؛ که اشاره دارد نشانه‏های برانگیخته‏شدن پس از مرگ کاملا آشکار است. یا در آیه «وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیها» (یونس/۲۴) دلالت دارد که آنها از شدّت آزمندی و آرزومداری خود را در حكم عالم می‏پنداشتند؛ یا در آیه «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیهِ‏» (انبیاء/۸۷) منظور ظن در حد توهم است که گمان کرد بر او تنگ نمی گیریم. (مفردات ألفاظ القرآن، ص539۸).۹

با این توضیحات شاید تبیین حسن جبل برای این ماده از همه بهتر باشد؛ وی بعد از اینکه توضیح داده که حرف «ظ» دلالت دارد بر یک نحوه غلظت و نفوذ و حرف «ن» دلالت دارد بر یک نحوه امتداد یافتن لطیف چیزی در باطن، کنار هم قرار گرفتن این دو را دال بر نفوذ چیزی مهم در باطن چیزی می‌داند و سپس با بررسی موارد استعمال آن می‌گوید «معنای محوری این ماده عبارت است از توقع وجود چیزی مهم (در باطن امری) به خاطر اماره‌ای قوی بر آن؛ ... ظن یک اعتقاد قلبی است مبتنی بر أمارات و نشانه‌ها ویا مبتنی بر بحث و نظر، لیکن گاه برخلاف انتظار درمی‌آید و این احتمالِ برخلاف انتظار رخ دادنش ناشی از این است که برگرفته از أمارات یا بحث [نه استدلال یقینی] است؛ و این دو از عرصه‌هایی هستند که اشتباه در آنها راه دارد.» (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الكریم، ص۱۳۷۳۱۰). در واقع ظن آن توقع و حالت نفسانی‌ای است که جایی به کار می‌رود که خود شخص به نظرش می‌آید ویا ادعا می‌کند که اماره‌ها و نشانه‌های مهمی برای چنین توقعی دارد؛ ولو که آن نشانه‌ها واقعا نتوانند واقعا از آن توقع پشتیبانی کنند. وی در ادامه توضیح می‌دهد که چون این مسأله یک امر مشکک است می‌تواند درجات مختلفی داشته باشد؛ از درجه‌ای که بسیار به یقین و علم نزدیک شده (که به همین جهت برخی آن را به عنوان یک معنای این کلمه قلمداد کرده‌اند) تا درجه‌ای که صرفا یک ترجیح نفسانی بدون شواهد قابل اعتناست. از این رو هم در مورد ظنونی که بعدا معلوم می‌شود که بجا بوده استفاده می‌شود «وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا» (یوسف/۴۲)، و هم در مورد ظنونی که بعدا معلوم می‌شود نابجا بوده است، مانند: «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ ینْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلی‏ أَهْلیهِمْ أَبَدا» (فتح/۱۲) و «وَ أَنَّا ظَنَنَّا أَنْ لَنْ تَقُولَ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَی اللَّهِ كَذِبا» (جن/۵) و «إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یحُور» (انشقاق/۱۴). حسن جبل سپس بحث مفصلی درباره مواردی در قرآن کریم که ظاهرا «ظن» به معنای «یقین» به کار رفته ارائه می‌دهد و توجیهات مختلفی که در این باب شده به چالش می‌کشد (بویژه این دیدگاه که کلماتی در زبان عربی وجود دارد که بر دو معنای ضد همدیگر دلالت دارند مخالفت می‌کند) و این چالش را که ایمان با شک و ظن جمع نمی‌شود با توجه به مراتب داشتن ایمان چنین پاسخ می‌دهد که مراتبی از ایمان با مراتب بالایی از ظن (که به یقین نزدیک می‌شود) می‌تواند جمع شود (همان، ص۱۳۷۴-۱۳۸۱).

همچنین برخی تفاوت ظن با یقین (در مواردی که ظن به معنای یقین است) در این دانسته‌اند که ظن در مواردی به کار می‌رود که علم و یقین مورد نظر، با بحث و نظر حاصل شده باشد نه با مشاهده و دیدن، که آیه شریفه «وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ یجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً» (کهف/53) بوضوح این تحلیل را رد می‌کند.

در هر صورت اغلب کاربردهای قرآنی این کلمه با بار منفی است و در بسیاری از موارد در مقابل علم و معرفت و حق و یقین به کار رفته است، مانند: «وَ مِنْهُمْ أُمِّیونَ لا یعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِی وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یظُنُّونَ» (بقره/78) یا «یظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیةِ» (آل عمران/۱۵۴) یا «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّن‏ وَ ما قَتَلُوهُ یقیناً» (نساء/۱۵۷) یا «وَ ما یتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا یغْنی‏ مِنَ الْحَقِّ شَیئاً» (یونس/۳۶) (که مضمون این دو آیه در آیه «وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یغْنی‏ مِنَ الْحَقِّ شَیئاً» (نجم/28) جمع شده است) یا «وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ یظُنُّونَ» (جاثیه/24) یا «ما نَدْری مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَیقِنینَ» (جاثیه/32)؛ «إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا» (احزاب/10)، «وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرینَ» (فصلت/23)، «وَ یعَذِّبَ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكینَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ» (فتح/۶)، «اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» (‌حجرات/۱۲)

هرچند در معدود مواردی هم بوضوح در معنای مثبت و با تایید (که این ظن به امر صحیحی تعلق گرفته) به کار رفته است، که این موارد عبارتند از: «الَّذینَ یظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیهِ راجِعُونَ» (بقره/46)، «قالَ الَّذینَ یظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ» (بقره/۲۴۹)، «إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیهْ» (حاقه/20)، «أَ لا یظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ» (مطففین/4)، «إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یحُورَ» (انشقاق/14) «وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ» (ص/24)، «وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا یدْعُونَ مِنْ قَبْلُ وَ ظَنُّوا ما لَهُمْ مِنْ مَحیصٍ» (فصلت/48)، «وَ وُجُوهٌ یوْمَئِذٍ باسِرَةٌ، تَظُنُّ أَنْ یفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ ... وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ» (قیامت/۲۴-28)

و در مواردی هم هست که دلالت واضحی بر همین معنای کمتر از یقین (صرف احتمال بیشتر دادن) دارد که با همین وضعیتش مورد تایید واقع شده است، مانند: «فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَیهِما أَنْ یتَراجَعا إِنْ ظَنَّا أَنْ یقیما حُدُودَ اللَّهِ» (بقره/230) «وَ ضاقَتْ عَلَیهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلاَّ إِلَیه‏» (توبه/۱۱۸) «وَ ما ظَنُّ الَّذینَ یفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْكَذِبَ یوْمَ الْقِیامَة» (یونس/۶۰)، «وَ قالَ لِلَّذی ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنی‏ عِنْدَ رَبِّك‏» (یوسف/۴۲)، «فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ» (صافات/87)؛ و ان شاء الله در قسمت تدبر درباره این بحث خواهیم کرد که با چنین تنوع مواضع قرآنی در خصوص «ظن» بالاخره چه مقیاسی برای تشخیص ظن خوب از ظن بد هست؟

شاید اگر به تفاوت این کلمه با کلمات مشابه آن (تصور، شک، حسبان [= گمان]، علم و جهل) توجه شود معنای دقیق آن بهتر معلوم گردد:

تفاوت «ظن» با «تصور» در این است که ظن از حالات قلبی است که هنگامی که برخی از أمارات و نشانه‌ها ظاهر شود پیدا می‌شود و آن ترجیح دادن یکی از دو طرف است، که با کم و زیاد شدن أمارات کم و زیاد می‌شود، و نیز هم در خصوص اموری که [به طور محسوس] درک می‌شود به کار می‌رود و هم در اموری که [به طور محسوس] درک نمی‌شود، اما «تصور» و ماده «صور» فقط در خصوص اموری که مدرک است به کار می‌رود؛ و شاهد بر این مدعا هم آن است که اموری مانند علم و قدرت که [به طور محسوس] درک نمی‌شود تصور هم نمی‌شود (الفروق فی اللغة، ص91۱۱).

تفاوت «ظن» با «شک» در این است که اصل ماده «شکک» به معنای اموری را در درون چیزی جمع کردن است، و «شک« جمع شدن دو چیز در ضمیر است؛ از این رو در جایی به کار می‌رود که احتمال طرفین یکسان باشد، اما «ظن» قوت گرفتن یک معنا در نفس است بدون اینکه به حد کاملا اطمینان‌بخش برسد و در جایی است که یکی از طرفین ترجیح دارد؛ و در شک هیچ اماره و دلیلی برای هیچ یک از طرفین لازم نیست و گویی بین نقیضین ایستاده، اما ظن جایی است که اماره و شاهدی بر تقویت یکی از طرفین در کار است (الفروق فی اللغة، ص91۱۲).

تفاوت «ظن» با «حسبان» [= گمان] در این است که «ظن» یک نوع اعتقاد است، اما «حسبان» لزوما یک نحوه اعتقاد نیست؛ و اصل «حسبان» از ماده «حسب» و حساب کردن می‌آید؛ که چون تعبیر «أحسبه باظن: بر اساس ظن چنین حساب و گمان می‌کنم که...» رایج بوده کم کم «ظن» به معنای «گمان کردن» رایج شده است (الفروق فی اللغة، ص92۱۳).

تفاوت «ظن» با «علم» در این است که کسی که به چیزی ظن دارد در موردش محتمل است که واقع برخلاف ظن او باشد اما علم [وقوع] معلوم را قطعی می‌کند؛ از این رو در قرآن در آیه «إِنْ هُمْ إِلَّا یظُنُّونَ» «ظن» به معنای شک به کار رفته است [در مقابل علم]. (الفروق فی اللغة، ص93۱۴).

تفاوت «ظن» با «جهل» در این است که جاهل خودش را عالم حساب می‌کند و از نظر خودش، واقع برخلاف آنچه باور دارد نیست؛ اما «ظان» (کسی که ظن دارد) چنین نیست و خودش احتمال می‌دهد که واقع برخلاف نظر وی باشد (الفروق فی اللغة، ص93۱۵)۱۶.

کلمه «ظن» مصدر ثلاثی مجرد است: «ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ» (فتح/۱۲)، که گاه در معنای اسمی به کار می‌رود و به همین جهت جمع بسته می‌شود (كتاب العین، ج‏8، ص152۱۷) مانند: «تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا».

اسم فاعل از این ماده «ظانّ» به معنای کسی است که نسبت به چیزی دچار ظن و گمان شده است: «وَ یعَذِّبَ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكینَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ» (فتح/۶)؛ و به کسی که به همگان بدگمان است «ظَنون» گفته می‌شود (كتاب العین، ج‏8، ص152۱۸).

«ظنة» به معنای «اتهام» است و «ظنین» به معنای کسی است که مورد اتهام واقع می‌شود (كتاب العین، ج‏8، ص152۱۹) و در قرائت اهل بصره (ابوعمر) و مکه (ابن کثیر) و برخی از قراء کوفه (کسائی) آیه ۲۴ سوره تکویر به صورت «وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیبِ بِظَنینٍ» قرائت شده است.

ماده «ظنن» و مشتقات آن (بر اساس روایت حفص از قرائت عاصم و صرف نظر از قرائتهای دیگری همچون مورد فوق) ۶۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

إِثْمٌ

قبلا بیان شد که درباره ماده «أثم» اهل لغت اتفاق نظر دارند که اصل معنای آن به یک نحوه کُندی (بطء) و به تاخیر انداختن دلالت دارد؛ چنانکه به شتری که از قافله شتران عقب بماند «ناقة آثِمةٌ» گویند و تعبیر «ذوالإثم» را برای کسی که در انجام خیر کوتاهی و تعلل می‌کند به کار می‌برند؛ و شاید به این مناسبت بوده که برخی «إثم» را نه مطلق تاخیر و کندی، بلکه کندی و تاخیر در انجام کار خوب دانسته‌اند؛ و برخی هم گفته‌اند کندی‌ای است که ناشی از سنگین بودن و یا بار سنگینی است که بر دوش شخص گذاشته شده باشد. بر همین اساس، گفته شده که اساسا «اِثْم» تعبیری است برای کارهایی که ثواب را به عقب می‌اندازد و ظاهرا به همین مناسبت است که گاه برای اشاره به مطلق «گناه» به کار رفته است: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیهِ» (بقره/۱۷۳) «وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ إِنَّ الَّذینَ یكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَیجْزَوْنَ بِما كانُوا یقْتَرِفُونَ» (انعام/۱۲۰) «إِنِّی أُریدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمی‏ وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ» (مائده//۲۷)؛ و گاه مستقیما به معنای «خمر (= شراب) به کار می‌رود و آیه «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّی الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْی بِغَیرِ الْحَقِّ» (اعراف/۳۳) را بر همین معنا تطبیق کرده‌اند، برخی با این توجیه که چون انسان را در گناه می‌اندازد و برخی هم وجهش را به اصل لغت برگردانده و گفته‌اند که چون شراب یک حالت خماری و سنگینی می‌آورد ویا چون موجب تعلل و تقصیر ورزیدن شخص از انجام وظایفش می‌گردد؛ و البته برخی هم بر این باورند که گاه عرب برای «کذب: دروغگویی» هم مستقیما تعبیر «إثم» را به کار می‌برد؛ از این جهت که آن را مصداق بارز اثم می‌داند.

در هر صورت چنانکه برخی تذکر داده‌اند این معنای کند کردن و به تاخیر انداختن، ظرافت خاصی را در کاربردهای قرآنی این کلمه منعکس می‌سازد؛ مثلا در آیه «أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ» ‏(بقرة/۲۰۶) اشاره دارد که عزت‌طلبی و خودبزرگ‌بینی وی را از انجام کار خیر به تعلل واداشت؛ ویا در مورد شراب و قمار: «یسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ كَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» (بقره/۲۱۹) نشان می‌دهد این دو انسان را از انجام کارهای خیر عقب می‌اندازد؛ و یا در موارد متعدد «إثم» را در کنار «عدوان» (تجاوز از حد) آورده «تَظاهَرُونَ عَلَیهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوان» (بقره/۸۵) «وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ» (مائده/۲) ، «وَ تَری‏ كَثیراً مِنْهُمْ یسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ» (مائده/۶۲) «یتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوان» (مجادله/۸) که گویی به ترتیب به تفریط و افراط اشاره دارد؛ و در جای دیگر آن را در عرض فواحش آورده: «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّی الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْی بِغَیرِ الْحَقِّ» (اعراف/۳۳) [و نیز: «الَّذینَ یجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ» (شوری/۳۷ و نجم/۳۲)] که فواحش اقدام بر گناه، و إثم تعلل ورزیدن در انجام کارهای لازم است؛ و در آیه «وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً» (انسان/۲۴) اطاعت از کفار را ابتدا موجب تعلل ورزیدن در انجام کار درست و سپس موجب کفر ورزیدن معرفی کرده است؛ ویا در آیه «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً» (بقره/۱۸۲) دو امر نگران کننده درباره وصیت‌کننده یکی انحراف و تمایل نابجای وی به برخی از وراث است؛ و دیگری قصور و کم گذاشتن وی برای برخی دیگر؛ و یا در بحث شهادت کسی که برای شهادت دادن حاضر نمی‌شود «فَإِنْ عُثِرَ عَلی‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً» (مائده/۱۰۷) همین تعلل ورزیدنش گناه است.

همچنین راغب با استناد حدیثی نبوی که فرموده باشد «الْبِرُّ مَا اطْمَأَنَّتْ إِلَیهِ النَّفْسُ، وَ الْإِثْمُ مَا حَاكٍ فِی صَدْرِكَ»، «إِثْم» را نقطه مقابل «بِرّ» دانسته و شاید بتوان آیه «تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی‏ وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ» (مائده/۲) را هم مؤید این دانست.

چنانکه اشاره شد کلمه «إثم» در معنای گناه هم به کار می‌رود و از این جهت با کلماتی مانند «خطأ» ، «ذنب» ، «جرم» ، «معصیت» و «وزر» نزدیک است؛ اما تفاوتشان به است که:

«إثم» در جایی است که تنبلی و کم‌کاری ناشی از نوعی تعمد در کار است و دلالت بر «تقصیر» (= کوتاهی‌ ورزیدن، چرا که تقصیر از «قصر» به معنای «کوتاهی» می‌آید) دارد؛ اما:

در «خطأ» لزوما تعمدی در کار نیست؛ هرچند که به‌قدری در مورد گناهان به کار رفته که گاه تعبیر «خاطی» (لا یأْكُلُهُ إِلاَّ الْخاطِؤُنَ؛ حاقه/۳۷) و «خطایا» (نَغْفِرْ لَكُمْ خَطایاكُمْ؛ بقره/۵۸) برای اشاره به گناهکار و گناهان به کار می‌رود؛ و البته تقابل «خطا» و «اثم» در این آیه بوضوح مشاهده می‌شود: «وَ مَنْ یكْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ یرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِینا» (نساء/۱۱۲).

ماده «ذنب» در اصل به معنای دنباله و دم (قسمت رذل و پست هر چیزی) است؛ و به گناه از این جهت «ذنب» گفته می‌شود که یا یک رذالت و پستی‌ای است ویا از این جهت دنباله ناپسندی (از مذمت دیگران تا عقوبت) در پی دارد.

ماده «جرم» را در اصل به معنای «قطع کردن» می‌دانند، و از این جهت به گناه «جُرم» گفته می‌شود که شخص را از آنچه انجامش برعهده او واجب است قطع و جدا می‌کند.

در «معصیت» و ماده «عصی»، مخالفت کردن شخص با نهی مولا مورد اهتمام است.

و در «وزر» تأکید بر سنگینی است که بار گناه بر دوش انجام دهنده‌اش تحمیل می‌کند.

همچنین در قرآن کریم برای «گناه» از تعابیر «ذنب» و «إثم» و «جرم» و «عصیان» و «خطا» استفاده شده؛ اما در بحث عبرت‌گیری از عاقبت گناهکاران، فقط اصطلاح «مجرم» را به کار برده است؛ و برای چرایی این احتمالاتی بیان شد.

جلسه ۹۹۲ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-25/

لا تَجَسَّسُوا

درباره ماده «جسس» بسیاری بر این باورند که در اصل دلالت دارد بر شناخت پیدا کردن نسبت به چیزی با لمس کردن دقیق و ظریف آن (كتاب العین، ج‏6، ص5۲۰؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص414۲۱). راغب نیز در همین فضا توضیح می‌دهد که اصل «جسّ» لمس کردن رگ و گرفتن نبض بوده است برای به دست آوردن سلامتی یا مرض شخص مورد؛ و در همین فضا این ماده را بسیار نزدیک به ماده «حسس» دانسته و در تفاوت «جس» و «حس» گفته‌اند که «جس» اخص از «حس» است زیرا حسّ مطلق درک و احساس است ولی جسّ شناختن حالی است که موجب آن وضعیت شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص196۲۲).

اما مرحوم مصطفوی این معنای لمس و تماس را اصلا نیاورده و اصل این ماده را خبر به دست آوردنی می‌داند که با تدبیر و ظرافت همراه باشد. وی هم اگرچه «جس» اخص از «حس» دانسته، اما دلیل این اخص بودنش را این معرفی کرده که شناختی است که با ظرافت و بررسی دقیق حاصل می‌شود (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏2، ص87۲۳)، که در این صورت رابطه‌اش با آن، عام و خاص من وجه می‌شود، نه اخص.

در همین راستا، حسن جبل هم بر این باور است که اصل این ماده به معنای نفوذ در باطن چیزی با دقت و ظرافت است آن گونه که حس بینایی در امر مرئی نفوذ می‌کند؛ و تجسس هم به معنای تفتیش از باطن امور، از همین ماده گرفته شده است. وی توضیح می‌دهد اینکه برخی با محور قرار دادن تعبیر «جَسّه بیده» آن را به معنای لمس کردن با دقت قلمداد کرده‌اند اشتباه در مصداق است؛ زیرا مقصود از آن این بوده که با انگشتانش آهسته و مخفیانه چیزی را وارسی کند تا از اوضاع و احوال مخفی آن مطلع شود و مقصود از آن صرف درک حسی ظاهری نیست که اخص از حس باشد؛ و شواهدی بر این مدعا آورده از جمله تعبیر «جسّ البهائم»، که وقتی به کار می‌رود که کسی با دست کردن در رَحِم چارپایان اهلی بخواهد بررسی کند که آیا جنینی در شکم دارند یا خیر (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الكریم، ص۳۱۱-312۲۴). شاهد دیگری که می‌توان بر مدعای او اقامه کرد کاربرد کلمه «جاسوس» است که شخصی است که مخفیانه دنبال اخبار مخفی و سری می‌گردد و به خاطر همین که آنچه می‌جوید را در خفاء و با ظرافت و دقت و در خفا انجام می‌دهد چنین نامیده شده است (كتاب العین، ج‏6، ص5۲۵؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص414۲۶)

ماده «جسس» تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

لا یغْتَبْ

قبلا بیان شد که ماده «غیب» در اصل بر پوشیده شدن چیزی از دیدگان دلالت دارد و بر این قیاس کلمه «غَیب» تدریجا برای هر چیزی که مخفی است و تنها خداوند از آن آگاه است به کار رفته است: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیبِ لا یعْلَمُها إِلاَّ هُو» (آل عمران/۴۴).

در واقع «غیب» نقطه مقابل «شهادت» است و متناسب با انواع و مراتب «شهادت» (که به معنای حضور است) انواع و مراتبی برای غیب می‌شود در نظر گرفت: از مخفی ماندن از مقابل دیدگان گرفته: «فَقالَ ما لِی لا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِینَ» (نمل/۲۰) تا هر آنچه از محدوده علم افراد مخفی مانده باشد: «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَیبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (کهف/۲۶)؛ و کلمه «غَیب» اگرچه مصدر است اما چون در معنای اسمی به کار رفته، جمع بسته می‌شود: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیوبِ» (مائدة/۱۰۹).

تعبیر «أغابَ» و «مُغیبَة» در مورد زنی به کار می‌رود که شوهرش غایب شده و مثلا به مسافرت رفته است؛ و ظاهرا در همین فضاست که تعبیر «حفظ غیب» (یعنی در نبود همسر، مراعات حقوق او را کردن) یکی از خصلتهای خوب زنان شمرده شده است: «حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ‏» (نساء/۳۴).

«غَیابة» به گودالی که کسی که در آن قرار گیرد از مقابل دیدگان مخفی می‌شود گویند (وَ أَلْقُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبّ» (یوسف/۱۰).

«غِیبة» هم عبارت است از آنکه شخص به بدگویی درباره دیگری بپردازد؛ و چون این بدگویی در غیاب وی انجام می‌شود «غیبت» نام گرفته است. فعل آن در باب افتعال آمده (لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» (‌حجرات/۱۲) و برخی وجهش را این دانسته‌اند که باب افتعال دلالت بر «اختیار کردن فعل» دارد و مراد این است که شخص وارد شدن در غیبت از شخص یا کار وی را اختیار کرده است.

جلسه ۸۵۰ https://yekaye.ir/ale-imran-3-179/

البته بسیاری از مفسران تذکر داده‌اند که غیبت بیان بدی کسی است که وی واقعا آن بدی را داشته باشد؛ وگرنه به آن شخص غایب چیزی نسبت داده شود که واقعا در او نیست، این تهمت و بهتان است (مجمع البیان، ج‏9، ص202۲۷).

یأْكُلَ

درباره ماده «أکل»‌ قبلا بیان شد که اگرچه ابن فارس اصل معنای آن را «رو به نقصان نهادن» (تنقص) دانسته؛ اما چنانکه تقریبا اغلب اهل لغت اشاره کرده‌اند معنای اصلی و محوری آن همان «خوردن» است؛ مثلا راغب اصفهانی آن را «تناول المطعم» معرفی کرده و حسن جبل که حتی معتقد است که اصل محوری این ماده به نحوی است که بر خود فرایند خوردن (که آسیاب شدن غذا در دهان و بلعیدن آن است) دلالت دارد و معنای محوری آن را «طحن الحی المادة المطعومة مَضغاً بفمه و بلعُها» معرفی کرده است. البته مرحوم مصطفوی قید زایل شدن صورت را اضافه کرده و معنای اصلی این ماده را «التناول الملازم إزالة الصورة و التشخّص من الطرف المأكول» دانسته و سعی کرده حضور این قید را در تمام کاربردهای حقیقی و مجازی آن (مثلا خوردن مال دیگران، خوردن گوشت برای غیبت کردن، و …) نشان دهد؛ ولی به نظر می‌رسد این قید لازمه طبیعی خورده شدن چیزی است و تأکید مستقل بر آن ضرورتی ندارد و به نظر می‌رسد کثرت کاربردهای مجازی این ماده موجب شده که ابن فارس چنان توسعه معنایی‌ای برای آن قائل شود.

اگرچه اصل خوردن در خصوص موجودات زنده است اما از آنجا که در فرایند خوردن، درهم خرد کردن و نیست و نابود کردن اشیاء‌ رخ می‌دهد این ماده برای اموری که چنین کاری را با شی‌ای انجام می‌دهند استعاره گرفته شده است که از معروفترین مصادیق آن استفاده از تعبیر خوردن هیزم توسط آتش است که در حدیث نبوی است «وَ لَا تَتَحَاسَدُوا، فَإِنَّ الْحَسَدَ یأْكُلُ الْإِیمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ الْیابِس‏» و در قرآن نیز تعبیر خورده شدن چیزی توسط آتش به کار رفته است: «حَتَّی یأْتِینا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ» (آل عمران/۱۸۳)

بدین ترتیب کلمه «أکْل» مصدر و به معنای «خوردن» «نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی‏ بَعْضٍ فِی الْأُكُلِ» (رعد/۴) و «اُکُل» به معنای خوراک است و چیزی که خوردنی باشد: «جَنَّتَینِ ذَواتَی أُكُلٍ خَمْطٍ» (سبأ/۱۶) «كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَینِ» (بقره/۲۶۵) «تُؤْتی‏ أُكُلَها كُلَّ حینٍ بِإِذْنِ رَبِّها» (ابراهیم/۲۵) «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها» (رعد/۳۵)‌ «كِلْتَا الْجَنَّتَینِ آتَتْ أُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیئاً» (کهف/۳۳) «وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ» (انعام/۱۴۱)؛ و البته به مناسبت گاه برای بهره و نصیب شخص از چیزی همین تعبیر «اُکُل» به کار می‌رود چنانکه می‌گویند «فلان ذو أُكُلٍ‏ من الدنیا» ویا برای کسی که عمرش بسر آمده باشد می‌گویند «فلان استوفی‏ أُكُلَهُ».

همچنین در بسیاری از موارد برای خرج کردن و هزینه کردن اموال تعبیر «اکل» به کار می‌رود: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَینَكُمْ بِالْباطِلِ» ‏(بقرة/۱۸۸» ظاهرا بدین جهت که خوردن یکی از مهمترین مخارج زندگی است؛ و در آیه «إِنَّ الَّذِینَ‏ یأْكُلُونَ‏ أَمْوالَ الْیتامی‏ ظُلْماً إِنَّما یأْكُلُونَ‏ فِی بُطُونِهِمْ ناراً» (نساء/۱۰) این خوردن ظالمانه اموال یتیمان را همان خوردن آتش دانسته است. البته در قرآن کریم اگرچه اغلب مواردی که تعبیر «خوردن»‌ برای اموال به کار رفته بار معنایی منفی داشته است: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَینَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَریقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۸۸) «الَّذینَ یأْكُلُونَ الرِّبا» (بقره/۲۷۵) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَة» (آل عمران/۱۳۰) «وَ آتُوا الْیتامی‏ أَمْوالَهُمْ … وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلی‏ أَمْوالِكُمْ» (نساء/۲) «وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ» (مائده/۶۲ و ۶۳) «وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلاً لَمًّا» (فجر/۱۹)؛ اما لزوما بار منفی ندارد و گاه در مورد استفاده حلال از اموال هم همین تعبیر به کار رفته است؛ مثلا: «وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَی‏ءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنیئاً مَریئاً» (نساء/۴) «وَ ابْتَلُوا الْیتامی‏ … فَادْفَعُوا إِلَیهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ یكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِیا فَلْیسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقیراً فَلْیأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ» (نساء/۶).

همچنین برای غیبت کردن این تعبیر که فلانی فلانی را (یا گوشت او را) خورد به کار می‌رود چنانکه در شعر عرب آمده است «فإن كنتُ‏ مَأْكُولًا فكن أنت‏ آكِلِی‏» و در قرآن کریم هم آمده است: «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً» (‌حجرات/۱۲).

جلسه ۱۰۱۹ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-52/

لَحْمَ

درباره ماده «لحم» معروفترین کاربرد این کلمه همان «لَحْم» به معنای گوشت است؛ و برخی معنای اصلی آن برگرفته از همین کاربرد می‌دانند و سایر کاربردهای این واژه را به همین برمی‌گردانند (مفردات ألفاظ القرآن، ص738) و حداکثر توضیح داده‌اند که معنای محوری این ماده در جایی است که جرم غلیظی بین و پیرامون چیزی تنیده شود به طوری که آن را بپوشاند۲۸، که این معنا به طور خاص در کاربرد کلمه «لحم» در آیه «وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ كَیفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْما» (بقره/۲۵۹) [و نیز آیه «فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً» (مؤمنون/۱۴)] مشاهده می‌شود (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الكریم، ص۱۹۶۴).

اما برخی دیگر معنای دیگری را محور این ماده قرار داده‌اند که لحم تنها یکی از مصادیق آن می‌باشد؛ مثلا:

ابن فارس اصل این ماده را معنای «تداخل» می‌داند و علت تسمیه گوشت به لحم این است که اجزایش درهم متداخ است، و از نظر او به جنگ بدین جهت «ملحمة» گفته‌اند که مردم در هم متداخل می‌شوند؛ و البته خود وی اذعان دارد که شاید وجه تسمیه‌اش به خاطر این باشد که کشته‌شدگان در جنگ همچون گوشت پراکنده هستند (معجم مقاییس اللغه، ج‏5، ص238۲۹)؛ یا

مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل واحد در این ماده آن چیزی است که در متن چیزی باشد و موجب تلائم و چسبندگی آن شود؛ که از مصادیق آن گوشت در بدن حیوانات است که درهم‌تنیدگی آن موجب شکل‌گیری بدن می‌شود؛ ویا «لَحمة» را به «پود» در منسوجات گویند که به «تار» می‌چسبد و تار و پود پارچه را تشکیل می‌دهند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏10، ص194)۳۰.

جمع «لحم»، «لِحَامٌ»، «لُحُومٌ» و «لُحْمَان» است؛ که از این موارد تنها دومی در قرآن کریم به کار رفته است: «لن ینالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها» (حج/۳۷)؛ و وقتی به صورت فعل به کار برده شود (لَحُمَ الرّجل) به معنای چاق شدن است و رجل لاحم کسی است که گوشت و چربی‌اش زیاد باشد (= چاق باشد) (مفردات ألفاظ القرآن، ص738۳۱).

از کاربردهای جالب این کلمه، این است که تعبیر «ألحمتُ» که به معنای خوراندن گوشت به کسی به کار می‌رود وقتی در مورد انسانی به کار رود و بگوییم: «أَلْحَمْتُكَ فلانا: گوشت فلانی را به تو خوراندم» به معنای این است که امکان بدگویی و ناسزاگویی نسبت به او را برای تو مهیا ساختم؛ و ظاهرا به همین مناسبت است که در این آیه غیبت کردن را به «خوردن گوشت» تعبیر کرده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص738۳۲).

ماده «لحم» تنها به همین صورت «لَحْم» (و جمع آن: لحوم) در قرآن کریم به کار رفته است، جمعا در ۱۲ مورد.

مَیتاً

قبلا بیان شد که ماده «موت» را در اصل به معنای از بین رفتن قوت و توانایی چیزی دانسته‌اند و به لحاظ معنایی «مَوت» درست نقطه مقابل «حیات» است؛ و «ممات» (إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ؛ اسراء/۷۵) هم مصدر دیگری برای این ماده است که به همین معنای «موت» می‌باشد.

به کسی که مرده باشد «مَیت» گویند (یخْرِجُ الْحَی مِنَ الْمَیتِ؛ روم/۱۹) که جمع آن «أموات» (وَ ما یسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ؛ فاطر/۲۲) و «موتی» (كَذلِكَ یحْی اللَّهُ الْمَوْتی‏؛ بقره/۷۳) است. اما کسی را که در حال مرگ است «مائت» گویند و در مورد آیه «إِنَّكَ مَیتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیتُونَ‏» (زمر/۳۰) هم گفته‌اند این به لحاظ آینده است. و کلمه «مَیّت» گاه به طور مخفف به صورت «مَیت» بیان می‌شود: «أَ وَ مَنْ كانَ مَیتاً فَأَحْییناهُ» (انعام/۱۲۲؛ بَلْدَةً مَیتاً، زخرف/۱۱ و زخرف/۱۱) و چنانکه اشاره شد در آیه «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً» (‌حجرات/۱۲) ‌به هر دو صورت قرائت شده است.

زمینی را که لم‌یزرع باشد و حیات در آن جریان نداشته باشد «موات» یا «مَوَتان» (در مقابل «حَیوان»)؛ و البته قرآن کریم تعبیر «مَیّت» را برای سرزمین نیز به کار برده است: «فَسُقْناهُ إِلی‏ بَلَدٍ مَيِّتٍ» ‏(فاطر/۹).

«مَیتَة» (مردار) (حُرِّمَتْ عَلَیكُمُ الْمَیتَةُ، مائدة/۳؛ إِلَّا أَنْ یكُونَ مَیتَةً، أنعام/۱۴۵) به جانداری گویند که روحش بدون ذبح از بدنش جدا شده باشد؛ یعنی مردارِ حیوانات حلال گوشتی که اگر ذبح می‌شد گوشتش قابل خوردن می‌بود و البته در قرآن کریم برای زمین هم به کار رفته است: «وَ آیةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَیتَةُ أَحْییناها» (یس/۳۳). اما «مِیتة» دلالت بر حالت خاص می‌کند؛ و برای مردنی خاص، خوب یا بد به کار می‌رود (مَات مِیتةً جاهلیة)؛ و «مَوته» (إِنْ هِی إِلاَّ مَوْتَتُنَا الْأُولی‏، دخان/۳۵؛ لا یذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی، ‏ دخان/۵۶) هم ظاهرا دلالت بر «دفعه واحده» (یکبار) دارد.

جلسه ۷۲۲ http://yekaye.ir/al-fater-35-22/

فَكَرِهْتُمُوهُ

ماده «کره» در آیه ۷ همین سوره بحث شد (جلسه ۱۰۷۲ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-07/)


  1. . الظاء و النون أُصَيْل صحيحٌ يدلُّ على معنيينِ مختلفين: يقين و شكّ.
    فأمَّا اليقين فقولُ القائل: ظننت ظنا، أى أيقنت. قال اللَّه تعالى: «قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ‏» أراد، و اللَّه أعلم، يوقنون. و العربُ تقول ذلك و تعرفه. قال شاعرهم: «فقلت لهم ظُنُّوا بألَفْى مُدَجَّجٍ / سراتُهم فى الفارسىِّ المُسَرَّدِ» أراد: أَيقِنُوا. و هو فى القرآن كثير. و من هذا الباب مَظِنَّة الشى‏ء، و هو مَعْلَمه و مكانُه. و يقولون: هو مَظِنَّةٌ لكذا. قال النابغة: «فإنَّ مَظِنَّة الجهلِ الشَّبابُ»
    و الأصل الآخر: الشّكّ، يقال ظننت الشى‏ءَ، إذا لم تتيقّنْه. و من ذلك الظِّنَّة: التُّهْمَةَ. و الظَّنِين: المُتّهم. و يقال اظَّنَّنِى فُلانٌ. قال الشَّاعر: «و لا كُلُّ مَن يَظَّنُّنِى أنا مُعْتِبٌ / و لا كلُّ ما يُرْوَى علىَّ أقُول» و ربَّما جُعلت طاء، لأنّ الظّاء أُدغمت فى تاء الافتعال. و الظَّنُون: السَّيِّئُ الظنّ. و التَّظنِّى: إعمال الظَّنّ. و أصل التظَنِّى التظنُّن. و يقولون: سُؤْت به ظنًّا و أسأْت به الظّنّ، يدخلون الألف إذا جاءوا بالألف و اللام. و الظَّنُون: البِئر لا يُدرَى أ فيها ماءٌ أمْ لا. قال: «ما جُعِل الجُدُّ الظَّنُونُ الذى / جُنِّب صَوبَ اللّجِبِ الماطرِ» و الدَّيْن الظَّنُون: الذى لا يُدرى أيقضى أم لا. و الباب كلُّه واحد.
    ↩
  2. . الظَّنِين: المعادي، و الظَّنِين: المتهم، و الاسم الظِّنَّة. و هو موضع ظِنَّتِي أي تهمتي، و اضْطَنَنْتُ: افتعلت.و الظَّنُون: الرجل السي‏ء الظن بكل أحد. و التَّظَنِّي: التحري، و هو من التظنن، حذفت النون الأخيرة و جعلوا اشتقاق الفعل على ميزان تفعلي، قال:« فليس يرد فدفدها التَّظَنِّي» و الظَّنُون: البئر التي لا يدرى أ فيها ماء أم لا. و الظَّنُّ يكون بمعنى الشك و بمعنى اليقين كما في قوله تعالى: يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‏» أي يتيقنون.↩
  3. . أبو عبيد عن أبي عُبيدة: قال: الظَّن يَقينٌ و شَكٌّ و أنشد: «ظَنِّي بهم كَعَسَى و هم بِتَنُوفَةٍ / يَتَنَازَعُون جَوَائِزَ الأَمْثَالِ‏» يقول: اليَقِينُ منهم كَعسى، و عسى شَكٌّ. و قال شمر: قال أبو عمرو: معناه ما يُظَنُّ بهم مِن الخَيْرِ فهو واجبٌ، وَ عَسَى من اللَّه واجبٌ↩
  4. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو اعتقاد ضعيف غير جازم ليس فيه يقين مستند الى دليل قاطع، و الأغلب فيه مخالفته للواقع و بهذا اللحاظ يكون اتّباعه مذموما، و إن صادف موافقة للواقع. و يدلّ على هذا المعنى قوله تعالى: . وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً- 53/ 28. إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ‏- 53/ 23. وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَ‏- 53/ 28. إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ‏- 45/ 32. يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ- 3/ 154 فتدلّ هذه الآيات الكريمة على أنّ الظنّ يلازم عدم إغنائه من الحقّ، و فصله عن مرحلة العلم و اليقين، و كون اتّباعه مذموما.
    فالظنّ بشي‏ء قد يكون في الواقع باطلا كما في: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ‏- 21/ 87. ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ‏- 59/ 2. وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ‏- 28/ 39
    و قد يكون إثما و هو اعمّ من الباطل كما في: . يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ‏- 49/ 12 و هو التأخّر و التسامح.
    و قد يكون مرجعه الى الخرص و الاختلاق و التهمة كما في: . إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ*- 6/ 116. وَ ما ظَنُّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ يَوْمَ الْقِيامَةِ- 10/ 60
    و قد يكون توأما للفكر السيّئ كما في: الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ- 48/ 6. وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً- 48/ 12
    و قد يكون حقّا و صدقا كما في: قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ‏- 2/ 249. وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها- 18/ 53. وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ‏- 9/ 118. إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ‏- 69/ 20 فهذه الموارد يستعمل الظنّ فيها بمعنى الاعتقاد المطلق، مع كونه حقّا و صدقا، و إن لم يصل الى درجة اليقين المستند الى إدراك قاطع.
    فظهر أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو الاعتقاد الضعيف غير المستند الى دليل قاطع، سواء كان حقّا أو باطلا، و لم تستعمل المادة في كلام اللّه عزّ و جلّ بمعنى اليقين أو الشكّ. بل الحقّ أنّ استعماله بمعنى اليقين أو الشكّ غير صحيح إلّا بتجوّز مجوّز.
    و أكثر استعمالها في موارد الطعن و التحقير و التضعيف و الإهانة، كما في: . ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا ...، . إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ* ...، . وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا ...، . اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِ‏ ...، . إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا.
    نعم، الرجل العاقل لا يقنع بما دون اليقين، و يجاهد بكلّ جدّ و اجتهاد الى أن يصل الى اليقين، بل الى مرتبة حقّ اليقين، و لا سيّما في أموره الّتى تتعلّق بالحياة الروحانيّة الحقيقيّة، و بها تتمّ حقيقة الانسانيّة، و يبلغ الإنسان الى كماله الّذى يرجى له: إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً ...، . كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ.
    و أمّا مفهوم التهمة: فهو في مورد يكون الظنّ على خلاف الحقّ.
    ↩
  5. . و قد يكون حقّا و صدقا كما في: قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ‏- 2/ 249. وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها- 18/ 53. وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ‏- 9/ 118. إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ‏- 69/ 20 فهذه الموارد يستعمل الظنّ فيها بمعنى الاعتقاد المطلق، مع كونه حقّا و صدقا، و إن لم يصل الى درجة اليقين المستند الى إدراك قاطع.↩
  6. . الظَّنُّ معروف، و قد يوضع موضع العلم. قال دريد بن الصِمَّةِ: «فقلت لهم ظُنُّوا بأَلْفَىْ مُدَجَّجٍ / سَرَاتْهُمُ فى الفارسىِّ المُسَرَّدِ» أى استيقِنوا. و إنَّما يخوِّف عدوَّه باليقين لا بالشكّ.↩
  7. . الظَّنُّ: مَصْدَرٌ مِنْ بَابِ قَتَلَ وَ هُوَ خِلَافُ الْيَقِينِ قَالَهُ الْأَزْهَرِىُّ وَ غَيْرُهُ و قَدْ يُسْتَعْمَلُ بِمَعْنَى الْيَقِينِ كَقَوْلِهِ تَعَالَى «الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ»↩
  8. . الظَّنُّ: اسم لما يحصل عن أمارة، و متى قويت أدّت إلى العلم، و متى ضعفت جدّا لم يتجاوز حدّ التّوهّم، و متى قوي أو تصوّر تصوّر القويّ استعمل معه (أنّ) المشدّدة، و (أن) المخفّفة منها. و متى ضعف استعمل أن المختصّة بالمعدومين من القول و الفعل، [و هو يكونُ اسْماً و مَصْدراً.] فقوله: الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‏ [البقرة/ 46]، و كذا: يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ‏ [البقرة/ 249]، فمن اليقين، وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ [القيامة/ 28]، و قوله:أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ‏ [المطففين/ 4]، و هو نهاية في ذمّهم. و معناه: ألا يكون منهم ظَنٌّ لذلك تنبيها أنّ أمارات البعث ظاهرة. و قوله: وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها [يونس/ 24]، تنبيها أنهم صاروا في حكم العالمين لفرط طمعهم و أملهم. و قوله: وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ‏ [ص/ 24]، أي: علم، و الفتنة هاهنا. كقوله: وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً [طه/ 40]، و قوله: وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ‏ [الأنبياء/ 87]، فقد قيل: الأولى أن يكون من الظَّنِّ الذي هو التّوهّم، أي: ظَنَّ أن لن نضيّق عليه. و قوله: وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ‏ [القصص/ 39]، فإنّه استعمل فيه (أنّ) المستعمل مع الظَّنِّ الذي هو للعلم، تنبيها أنهم اعتقدوا ذلك اعتقادهم للشي‏ء المتيقّن و إن لم‏ يكن ذلك متيقنا.↩
  9. . مقصود وی از «أن المختصّة بالمعدومين من القول و الفعل‏» و نیز فرق این «أن» با «أن» مشدده و مخففه‌ای که در جمله قبل گفت برای نگارنده معلوم نشد. در پاورقی ذیل این عبارت آمده است: « هذا النقل حرفيا في البصائر 3/ 545، و عمدة الحفاظ: ظنّ.» و در کتاب البصائر هم عبارت این گونه است: «الظَنّ: علم يحصل من مجرَّد أَمَارة، ومتى قَوِيَتْ أَدّت إِلى العِلم، ومتى ضعُفت جدًّا لم يَتجاوز حَدّ التوهّم، ومتى قَوِىَ أَو تُصوّر بصورة القوىّ استُعمل معه أَنَّ المثقَّلة وأَنِ المخففة منها، ومَتى ضعف استُعمل معه أَنِ المختصّة بالمعدوم من القول والفعل. وجمع الظنّ: ظُنُونٌ وأَظانِينُ...» (بصائر ذوي التمييز في لطائف الكتاب العزيز؛ الفيروز آبادي، ج3 ص545)
    زبیدی هم این عبارت را چنین نقل کرده است: «و قالَ الرَّاغبُ: الظنُّ اسمٌ لمَا يَحْصَل مِن أَمارَةٍ، و متى قَوِيَتْ أَدَّتْ إلى العِلْم، و متى ضَعُفَتْ لم تُجاوِز حَدّ الوَهْمِ، و متى قَوِي أو تَصَوَّرَ بصورَةِ القَويّ اسْتعْمل معه أنَّ المُشَدَّدَة أو المُخَفَّفَة، و متى ضَعُفَ اسْتُعْمل معه أن المُخْتصَّة بالمَعْدُومِين مِن القَوْلِ و الفِعْل، و هو يكونُ اسْماً و مَصْدراً. و ج الظَّنِّ الذي هو الاسمُ: ظُنونٌ؛ ...» (تاج العروس، ج‏18، ص: 36۳).
    ↩
  10. . توقُّع وجودِ شيءٍ مهمٍّ (في باطنٍ) لأمارة قويةٍ على ذلك... والذي أقوله هو أن الظنّ اعتقادٌ قلبي (قائم على أمارات، أو بحث ونظر)، لكنه قد
    يتخلّف (وهذا قريب من عبارة الراغب). واحتمال التخلف ناشئ عن أنه يؤخذ من أمارات أو بحث، وهما عُرضة للغلَط.
    ↩
  11. . (الفرق) بين الظن و التصور: أن الظن ضرب من أفعال القلوب‏ يحدث عند بعض الأمارات و هو رجحان أحد طرفي التجوز، و اذا حدث عند أمارات غلبت و زادت بعض الزيادة فظن صاحبه بعض ما تقتضيه تلك الأمارات سمي ذلك غلبة الظن، و يستعمل الظن فيما يدرك و فيما لا يدرك و التصور يستعمل في المدرك دون غيره كأن المدرك اذا أدركه المدرك تصور نفسه، و الشاهد أن الأعراض التي لا تدرك لا تتصور نحو العلم و القدرة، و التمثل مثل التصور الا أن التصور أبلغ لأن قولك تصورت الشي‏ء معناه أني بمنزلة من أبصر صورته، و قولك تمثلته معناه أني بمنزلة من أبصر مثاله، و رؤيتك لصورة الشي‏ء أبلغ في عرفان ذاته من رؤيتك لمثاله.↩
  12. . (الفرق) بين الظن و الشك‏: أن الشك استواء طرفي التجويز، و الظن رجحان أحد طرفي التجويز و الشاك يجوز كون ما شك فيه على احدى الصفتين لأنه لا دليل هناك و لا أمارة، و لذلك كان الشاك لا يحتاج في طلب الشك الى الظن و العلم، و غالب الظن يطلبان بالنظر، و أصل الشك في العربية من قولك شككت الشي‏ء اذا جمعته بشي‏ء تدخله فيه، و الشك هو اجتماع شيئين في الضمير، و يجوز أن يقال الظن قوة المعنى في النفس من غير بلوغ حال الثقة الثابتة، و ليس كذلك الشك الذي هو وقوف بين النقيضين من غير تقوية أحدهما على الآخر.↩
  13. . (الفرق) بين الظن و الحسبان‏: أن بعضهم قال: الظن ضرب من الاعتقاد، و قد يكون حسبان ليس باعتقاد ألا ترى أنك تقول أحسب أن زيدا قد مات و لا يجوز أن تعتقد أنه مات مع علمك بأنه حي. قال أبو هلال رحمه الله تعالى أصل الحسبان من الحساب تقول أحسبه بالظن قد مات كما تقول أعده قد مات، ثم كثر حتى سمي الظن حسبانا على جهة التوسع و صار كالحقيقة بعد كثرة الاستعمال «1» و فرق بين الفعل منهما فيقال في الظن حسب و في الحساب حسب و لذلك فرق بين المصدرين فقيل حسب و حسبان، و الصحيح في الظن ما ذكرناه.↩
  14. . (الفرق) بين العلم و الظن‏: أن الظان يجوز أن يكون المظنون على خلاف ما هو ظنه و لا يحققه و العلم يحقق المعلوم و قيل جاء الظن في القرآن بمعنى الشك في قوله تعالى (إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ) و الصحيح أنه على ظاهره.↩
  15. . (الفرق) بين الظن و الجهل: أن الجاهل يتصور نفسه بصورة العالم و لا يجوز خلاف ما يعتقده و ان كان قد يضطرب حاله فيه لأنه غير ساكن النفس اليه، و ليس كذلك الظان.↩
  16. . وی همچنین در تفاوت «ظن» با «تقلید» توضیحات زیر را داده است که چون در قرآن کریم ماده «قلد» در معنای ناظر به «تقلید» مطلقا به کار نرفته است ضرورتی به آوردن آن در متن دیدیم:
    (الفرق) بين التقليد و الظن‏: أن المقلد و إن كان محسنا للظن بالمقلد لما عرفه من أحواله فهو سيظن أن الأمر على خلاف ما قلده فيه، و من اعتقد فيمن قلده أنه لا يجوز أن يخطئ فذاك لا يجوز كون ما قلده فيه على خلافه فلذلك لا يكون ظانا، و كذلك المقلد الذي تقوى عنده حال ما قلده فيه يفارق الظان لأنه كالسابق الى اعتقاد الشي‏ء على صفة لا ترجيح لكونه عليها عنده على كونه على غيرها، و الظن يكون له حكم اذا كان عن امارة صحيحة و لم يكن الظان قادرا على العلم فأما اذا كان قادرا عليه فليس له حكم، و لذلك لا يعمل بخبر الواحد اذا كان بخلاف القياس و عند وجود النص (الفروق في اللغة، ص93).
    ↩
  17. . و قد يجعل الظن اسما فيجمع كقوله: «أتيتك عاريا خلقا ثيابي / على دهش تُظَنُّ بي الظُّنُون»↩
  18. . و الظَّنُون: الرجل السي‏ء الظن بكل أحد.↩
  19. . الظَّنِين: المعادي، و الظَّنِين: المتهم، و الاسم الظِّنَّة. و هو موضع ظِنَّتِي أي تهمتي، و اضْطَنَنْتُ: افتعلت.و الظَّنُون: الرجل السي‏ء الظن بكل أحد. و التَّظَنِّي: التحري، و هو من التظنن، حذفت النون الأخيرة و جعلوا اشتقاق الفعل على ميزان تفعلي، قال:« فليس يرد فدفدها التَّظَنِّي» و الظَّنُون: البئر التي لا يدرى أ فيها ماء أم لا. و الظَّنُّ يكون بمعنى الشك و بمعنى اليقين كما في قوله تعالى: يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ‏» أي يتيقنون. و قد يجعل الظن اسما فيجمع كقوله: «أتيتك عاريا خلقا ثيابي / على دهش تُظَنُّ بي الظُّنُون» و تقول: اطَّنَنْتُهُ و تَظَنَّنْتُ عنده، أردت افتعلت فصيرت التاء طاء ثم أدغمت الظاء في الطاء حتى حسن الكلام، و لو تركت الظاء مع التاء لقبح اللفظ. و فلان يُطَّنُّ به، أي يفتعل، أي يتهم به، مدغمة، فثقلت الظاء مع الطاء فقلبت طاء، قال: «و ما كل من يَطَّنُّنِي أنا معتب / و لا كل ما يروى علي أقول»↩
  20. . جَسَسْتُه بيدي أي لمسته لأنظر مَجَسَّه أي مَمَسَّه. و الجَسُّ جَسُّ الخبر.↩
  21. . الجيم و السين أصلٌ واحد، و هو تعرُّف الشئ بمسٍّ لطيف. يقال جَسَسْتُ العرْق و غَيْرَه جَسًّا.↩
  22. . قال اللّه تعالى: وَ لا تَجَسَّسُوا [الحجرات/ 12]، أصل الْجَسِّ: مسُّ العرق و تعرّف نبضه للحكم به على الصحة و السقم. و هو أخص من الحسّ، فإنّ الحس تعرّف ما يدركه الحس. و الْجَسُّ: تعرّف حال ما من ذلك، و من لفظ الجسّ اشتق الْجَاسُوسُ.↩
  23. . أنّ الجَسَّ هو التعرّف و التخبّر بتدبير و لطف، و الحسّ أعمّ منه لكونه مطلق الإدراك و الإحساس. وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ- 49/ 12.أي لا تتعرّفوا و لا تتخبّروا في أحوال الأفراد و أعمالهم الخفيّة و أخلاقهم الباطنيّة.↩
  24. . المعنى المحوري: نفاذٌ إلى باطن الشيء بدقّة ولُطف: كما ينفذ ِحسّ العين منها خلال المرئي .ومنه: «التجسس: التفتيش عن بواطن الأمور (في لطف). وجَسّ الخبر وتجسَّسه: بحث عنه وفحص (في خِفية). والجاسوس: العيْن يتجسس الأخبار، ثم يأتي بها «ولا تجسسوا» وأما قولهم: «جَسّه بيده: مسّه ولمسه»، فالمراد غَمَزه بالأصابع لتبيُّن السِمَن مثلا، فهو تعرُّفٌ على باطن الشيء بطريقة خفية، أي: دون كَشْفه، كأنما اخترقه . ولا يُقصد مجرّد التحسُّس لظاهره. يؤيد هذا قولهُم: «واسع المَجَسّ، وضيق المَجَسّ» (بمعنى واسع الصدر وضيقه)؛ حيث يفسَّر المَجَسّ بالسَرب - وهو الصدر؛ وهو تجويف خلال الجسم. وقد جاء في تاج العروس: «الجَسّاس: الأسدُ المؤثّر في الفريسة ببراثنه» (يَغرِس براثنه في بدنها). (وجسّ البهائم من البقر والجواميس الآن يكون بدسِّ الجسّاس يدَه في حيائها إلى رحمها ليتبيَّن إن كان به جنينٌ)↩
  25. . و منه التَّجَسُّس للجاسُوس. و الجَسّاسة: دابة في جزيرة البحر تَجُسُّ الأخبارَ و تأتي الدجال. و الجَواسُّ من الإنسان: اليدان و العينان و الفم و الشم، الواحدة جاسَّة، و يقال بالحاء.↩
  26. . و الجاسوس فَاعولٌ من هذا؛ لأنّه يتخبَّرُ ما يريده بخَفاءٍ و لُطْفٍ. و ذُكر عن الخليل أنَّ الحواسَّ التى هى مشاعرُ الإنسان ربَّما سمِّيت جَواسَّ. قال ابنُ دريد: و قد يكون الجسُّ بالعَيْن. و هذا يصحِّح ما قاله الخليل. و أنشد: «فاعْصَوْ صَبُوا ثُمَّ جَسُّوه بأعيُنهم»↩
  27. . و الغیبة أن تذكر الإنسان من ورائه بسوء هو فیه فإذا ذكرته بما لیس فیه فهو البهت و البهتان.↩
  28. . التئام جرم ٍكثيف غضٍّ بَین أثناء الشيء، وحوله فيكسوه.↩
  29. . اللام و الحاء و الميم أصلٌ صحيح يدلُّ على تداخُل، كاللَّحمِ الذي هو متداخِلٌ بعضُه في بعض. من ذلك اللَّحْم. و سمِّيت الحربُ مَلْحَمةً لمعنيين: أحدهما تَلَاحُمُ الناس: تداخُلُهم بعضِهم في بعض. و الآخر أنَّ القتلى كاللَّحْمِ الملْقَى. و اللَّحيم: القتيل. قال الهُذَلىّ: «فقالوا تَركنا القومَ قد حَصِرُوا به / فلا ريب أنْ قد كان ثَمَّ لَحِيمُ‏» و لَحْمة البازِي: ما أُطعم إذا صاد، و هي لُحْمته. و لحمة الثَّوب بالضم و لَحمتُه أيضاً. و رجلٌ لَحِيم: كثير اللَّحم؛ و لاحِمٌ، إذا كان عنده لحم، كما يقال تامِر. و ألْحَمْتُك عِرضَ فُلانٍ، إذا مكَّنتَه منه بشَتْمِه، كأنَّك جعلتَ له لُحمةً يأكلها و يقال: لاحَمْتُ بين الشَّيئين و لاءمت بمعنًى. و رجلٌ لَحِمٌ: مشتهِي اللَّحم؛ و مُلحِمٌ، إذا كان مُطعِمَ اللَّحم. و الشَّجَّة المُتَلَاحِمَة: التي بلغَتْ اللَّحم. و يقال للزَّرْعِ إذا خُلِق فيه القَمح: مُلْحِم. و يقال لَحَمْتُ اللّحمَ عن العظم: قشرتُه. و حَبْلٌ مُلاحَمٌ: شديدُ الفَتل.↩
  30. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ما يكون في متن شي‏ء يوجب تلاؤما و ملاصقة. و من مصاديقه: اللحوم في بدن الحيوان الّتى بها يتحصّل التلاؤم و الاشتباك في أجزاء البدن. و اللَّحْمَةُ في المنسوجات الّتى تلاصق السدى و تلائم بينها. و حقيقة القرابة بين ذوى الأرحام، و هي الّتى تلائم بينهم. و ما به يتحقّق الاشتباك و الاختلاط في المحاربة. و يشتقّ من اللحم انتزاعا مشتقّات، فيقال: رجل لاحم، و لحم، و غير ذلك.
    ثمّ إنّ اللحم في بدن الحيوان عبارة عن العضلات التي بها يتحصّل الانقباض و الانبساط و التحرّك في أعضاء البدن، و هي واقعة في متن البدن تلائم و تلاصق العظام بعضها ببعض، و العضلات الإراديّة منها تعمل بتأثير الإرادة، و ذلك حين تجيئها إشارة من جانب الأعصاب التي تحرّك و عمل.
    وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً- 2/ 259.فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً- 23/ 14. فتكون اللحام في الحيوان كالكسوة للعظام تغطّيها و تكون لباسا لها، حتّى‏ تتشكّل و تتحقّق الحركة و الانقباض و الانبساط في الأعضاء.
    إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ‏- 16/ 115.أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ‏- 6/ 145.حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ‏- 5/ 3.في هذه الآيات الكريمة إشارة الى ما حرّم من اللحوم، و هو اللحم من الخنزير، و من الميتة، و ما يرفع الصوت في ذبحه لغير اللَّه تعالى من الأصنام و غيرها، و ما مات بالخنق، و بالضرب، و بالسقوط، و بالنطح، و بأكل السبع، و بالذبح على النصب، و ما يقسم بالأزلام.و ليراجع في شرح هذه الموضوعات و أحكامها و علل الحرمة فيها الى الكتب المربوطة المفصّلة.
    ↩
  31. . اللَّحْمُ جمعه: لِحَامٌ، و لُحُومٌ، و لُحْمَانٌ. قال: وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ [البقرة/ 173]. و لَحُمَ الرّجل: كثر عليه اللّحم فضخم، فهو لَحِيمٌ، و لَاحِمٌ و شَاحِمٌ: صار ذا لَحْمٍ و شحم. نحو: لابن و تامر، و لَحِمَ: ضري باللّحم، و منه: باز لَحِمٌ، و ذئب لحم. أي: كثيرُ أَكْلِ اللّحم. و بيت لَحْمٍ: أي: فيه لحم، و فِي الْحَدِيثِ: «إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ قَوْماً لَحِمِينَ»↩
  32. . و أَلْحَمَهُ: أطعمه اللّحم، و به شبّه المرزوق من الصّيد، فقيل: مُلْحِمٌ، و قد يوصف المرزوق من غيره به، و به شبّه ثوب مُلْحَمٌ: إذا تداخل سداه، و يسمّى ذلك الغزل لُحْمَةٌ تشبيها بلحمة البازي، و منه‏ قِيلَ: «الْوَلَاءُ لُحْمَةٌ كَلُحْمَةِ النَّسَبِ». و شجّة مُتَلَاحِمَةٌ: اكتست اللّحم، و لَحَمْتُ اللّحم عن العظم: قشرته، و لَحَمْتُ الشي‏ءَ، و أَلْحَمْتُهُ، و لَاحَمْتُ بين الشّيئين: لأمتهما تشبيها بالجسم إذا صار بين عظامه لحمٌ يلحم به، و اللِّحَامُ: ما يلحم به الإناء، و أَلْحَمْتُ فلانا: قتلته و جعلته لحما للسّباع، و أَلْحَمْتُ الطائر: أطعمته اللّحم، و أَلْحَمْتُكَ فلانا: أمكنتك من شتمه و ثلبه، و ذلك كتسمية الاغتياب و الوقيعة بأكل اللَّحْمِ. نحو قوله تعالى: أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً [الحجرات/ 12]، و فلان لَحِيمٌ فعيل كأنّه جعل لحما للسّباع، و الْمَلْحَمَةُ: المعركة، و الجمع الْمَلَاحِمُ.↩

در الدر المنثور (از منابع مهم اهل سنت) برای این آیه دو شأن نزول آمده که - طبق توضیحی که علامه طباطبایی می‌دهند (المیزان، ج‏18، ص332-333۱)- در یک نقل فقط به اسم کسی [یا کسانی] که مورد غیبت واقع شده (سلمان و اسامه) اشاره شده و در نقل دیگری اسم دو نفری که غیبت کردند (ابوبکر و عمر) آمده؛ که ظاهرا این دو نقل ناظر به یک واقعه است؛ چنانکه در برخی منابع شیعه به کل آن یکجا اشاره شده است؛ که در اینجا هر سه نقل تقدیم می‌شود:

۱) گفته‌ شده که این آیه در باره دو نفر از اصحاب نازل شده است كه غیبت دوست خود سلمان را كرده بودند؛ حکایت از این قرار است که این دو نفر سلمان را فرستاده بودند كه برود از خدمت رسول الله (ص) برای آنان غذایی بگیرد. حضرت نیز سلمان را نزد اسامة بن زید كه خزانه‌دار رسول الله ص بود فرستاد و اسامه گفت چیزی پیش من نیست.

سلمان دست خالی برگشت. آن دو نفر گفتند: اسامه بخل ورزیده است، و در مورد سلمان هم گفتند: اگر او را سر چاه پر آبی بفرستیم خشك خواهد شد. آن گاه خودشان سراغ اسامه رفتند كه تجسس کنند که آیا آنچه را پیامبر ص [به نظرشان] ‌برای آنها آماده کرده بود نزد وی هست یا نه.

در راه حضرت به آنان فرمود: چه شده است كه می‏بینم دهانتان آلوده به گوشت است؟!

گفتند: یا رسول الله ما امروز گوشتی نخورده‌ایم.

فرمود: مدتی است که دارید گوشت سلمان و اسامه را می‌خورید! و این آیه نازل شد.

الدر المنثور، ج‏6، ص94۲؛ الكشف و البیان عن تفسیر القرآن (ثعلبی)، ج‏9، ص82۳؛ أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏5، ص137۴؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏16، ص331؛ مجمع البیان، ج‏9، ص203۵

۲) الف. از انس نقل شده که عرب این گونه که بود که در سفر افراد به همدیگر خدمت می‌کردند. یکبار با ابوبکر و عمر همسفری بود که به آنها خدمت می‌کرد. یکبار آن دو خوابیدند و بیدار شدند و وی غذایی برایشان آماده نکرده بود. گفتند این که فقط اهل خواب است! پس بیدارش کردند و گفتند: سراغ رسول الله ص برو و بگو ابوبکر و عمر به شما سلام می‌رسانند و از شما اجازه می‌خواهند [که از غدای بیت‌المال به آنها داده شود].

رسول الله ص فرمود: آنان غذا خورده‌اند!

پس آن دو آمدند و گفتند ما چه غذایی خورده‌ایم؟!

فرمود: گوشت برادرتان را؛ و به کسی که جانم به دست اوست که من گوشت او را بین دندانهایتان می‌بینم.

پس آن دو گفتند:‌ ای رسول الله ص! برای ما استغفار کن!

فرمود: آن شخص باید برای شما طلب مغفرت کند! [یعنی او باید شما را ببخشد واگر او نبخشد استغفار من فایده‌ای برای شما ندارد].

۲) ب. یحیی بن أبی‌کثیر روایت کرده است که پیامبر ص به سفر رفته بود و ابوبکر و عمر هم با وی بودند. پس شخصی را خدمت رسول الله ص فرستادند و از ایشان گوشتی [به عنوان غذا] خواستند.

حضرت فرمود: مگر نه این است که یک شکم سیر گوشت خورده‌اید؟!

گفتند؟ کجا؟ به خدا سوگند که چند روز است گوشت نخورده‌ایم.

فرمود: گوشت همان رفیقتان که از او یاد کردید.

گفتند: یا رسول الله ص! ما فقط گفتیم که او آدم ضعیفی است و هیچ کمکی به ما نکرد.

فرمود: همین را هم نباید می‌گفتید.

پس آن مرد نزد آنها رفت و آنان را از پاسخ پیامبر ص را به آنان گفت. و آن دو نزد پیامبر آمدند و از ایشان خواستند که برایشان استغفار کند.

الدر المنثور، ج‏6، ص95۶

۳) روایت شده است که ابوبکر و عمر سلمان را نزد رسول الله ص فرستادند که برایشان غذایی بیاورد. حضرت وی را نزد اسامه بن زید فرستاد که وی خزانه‌دار رسول الله ص بر زاد و توشه حضرت بود. وی گفت: چیزی نزد من نیست.

سلمان نزد آن دو برگشت. آنان گفت: اسامه بخل ورزید؛ و اگر ما سلمان را سر چاه پر آبی بفرستیم خشك خواهد شد.

سپس نزد رسول الله ص رفتند. حضرت به آنان فرمود: چه شده است كه می‏بینم دهانتان آلوده به گوشت است؟!

گفتند: یا رسول اللَّه ما امروز گوشتی نخورده‌ایم.

فرمود: مدتی است که دارید گوشت سلمان و اسامه را می‌خورید! و این آیه نازل شد.

تفسیر جوامع الجامع، ج‏4، ص158۷

تبصره

شواهدی هست که چه‌بسا ماجرای بدگویی مذکور بیش از این بوده است؛ و اهل سنت در کتب خویش ماجرا را به صورت تعدیل شده بیان کرده‌اند. از جمله این شواهد آن است که فراء ذیل کلمه «لا تجسسوا» می‌گوید این درباره سلمان نازل شد در حالی که برخی متعرض وی شده بودند (معانى القرآن، ج‏3، ص73۸).


  1. . و في الدر المنثور، أخرج ابن أبي حاتم عن السدي": أن سلمان الفارسي كان مع رجلين في سفر- يخدمهما و ينال من طعامهما- و أن سلمان نام نوما فطلبه صاحباه فلم يجداه- فضربا الخباء و قالا ما يريد سلمان شيئا غير هذا- أن يجي‏ء إلى طعام معدود و خباء مضروب- فلما جاء سلمان أرسلاه إلى رسول الله ص- يطلب لهما إداما فانطلق فأتاه- فقال: يا رسول الله بعثني أصحابي لتؤدمهم إن كان عندك. قال: ما يصنع أصحابك بالأدم؟ قد ائتدموا. فرجع سلمان فخبرهما فانطلقا فأتيا رسول الله ص- فقالا: و الذي بعثك بالحق ما أصبنا طعاما منذ نزلنا. قال: إنكما قد ائتدمتما سلمان بقولكما. فنزلت «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً».
    و فيه، أخرج الضياء المقدسي عن أنس قال: كانت العرب يخدم بعضها بعضا في الأسفار- و كان مع أبي بكر و عمر رجل يخدمهما- فناما و استيقظا و لم يهيئ لهما طعاما- فقالا: إن هذا لنئوم فأيقظاه فقالا: ائت رسول الله ص فقل له: إن أبا بكر و عمر يقرئانك السلام و يستأدمانك، فقال: إنهما ائتدما، فجاءاه- فقالا يا رسول الله بأي شي‏ء ائتدمنا؟ قال: بلحم أخيكما، و الذي نفسي بيده إني لأرى لحمه بين ثناياكما، فقالا: استغفر لنا يا رسول الله. قال: مراه فليستغفر لكما.
    أقول: الظاهر أن القصة الموردة في الروايتين واحدة و الرجلان المذكوران في الرواية الأولى أبو بكر و عمر و الرجل المذكور في الثانية هو سلمان، و يؤيد هذا ما عن‏ جوامع الجامع، قال: و روي: أن أبا بكر و عمر بعثا سلمان إلى رسول الله ص- ليأتي لهما بطعام فبعثه إلى أسامة بن زيد- و كان خازن رسول الله ص على رحله- فقال: ما عندي شي‏ء فعاد إليهما فقالا: بخل أسامة- و لو بعثنا سلمان إلى بئر سميحة لغار ماؤها. ثم انطلقا إلى رسول الله ص فقال لهما: ما لي أرى خضرة اللحم في أفواهكما- قالا: يا رسول الله ما تناولنا اليوم لحما. قال: ظلمتم تأكلون لحم سلمان و أسامة فنزلت.
    ↩
  2. . و أخرج ابن المنذر عن ابن جريج في قوله وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً الآية قال زعموا انها نزلت في سلمان الفارسي أكل ثم رقد فنفخ فذكر رجلان أكله و رقاده فنزلت‏
    و أخرج ابن أبى حاتم عن السدى ان سلمان الفارسي كان مع رجلين في سفر يخدمهما و ينال من طعامهما و ان سلمان نام يوما فطلبه صاحباه فلم يجداه فضربا الخباء و قالا ما يريد سلمان شيا غير هذا ان يجئ إلى طعام معدود و خباء مضروب فلما جاء سلمان أرسلاه إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يطلب لهما إداما فانطلق فأتاه فقال يا رسول الله بعثني أصحابي لتؤدمهم ان كان عندك قال ما يصنع أصحابك بالأدم قد ائتدموا فرجع سلمان فخبرهما فانطلقا فأتيا رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقالا و الذي بعتك بالحق ما أصبنا طعاما منذ نزلنا قال انكما قد ائتدمتما سلمان بقولكما فنزلت أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً
    و أخرج ابن أبى حاتم عن مقاتل في قوله وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً الآية قال نزلت هذه الآية في رجل كان يخدم النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم أرسل بعض الصحابة اليه يطلب منه إداما فمنع فقالوا له انه لبخيل وخيم فنزلت في ذلك‏.
    ↩
  3. . الآية نزلت في رجلين من أصحاب رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم اغتابا رفيقيهما، و ذلك أنّ رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم كان إذا غزا أو سافر، ضمّ الرجل المحتاج إلى رجلين موسورين يخدمهما، و يحقب حوائجهما، و يتقدّم لهما إلى المنزل، فيهيّئ لهما ما يصلحهما من الطعام، و الشراب، فضم سلمان الفارسي رضي اللّه عنه إلى رجلين في بعض أسفاره، فتقدّم سلمان، فغلبته عيناه، فلم يهيّئ لهما شيئا، فلمّا قدما، قالا له: ما صنعت شيئا؟ قال: لا. قالا: و لم؟ قال: غلبتني عيناي، فقالا له: انطلق إلى رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم، و اطلب لنا منه طعاما و إداما، فجاء سلمان إلى رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم و سأله طعاما، فقال رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم: «انطلق إلى أسامة بن زيد و قل له: إن كان عنده فضل من طعام، و إدام، فليعطك». و كان أسامة خازن رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم و على رحله، فأتاه، فقال: ما عندي شي‏ء، فرجع سلمان إليهما، و أخبرهما بذلك، فقالا: كان عند أسامة، و لكن بخل، فبعثا سلمان إلى طائفة من الصحابة، فلم يجد عندهم شيئا، فلمّا رجع سلمان، قالا: لو بعثناه إلى بئر سميحة لغار ماؤها، ثمّ انطلقا يتجسّسان هل عند أسامة ما أمر لهما به رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم. فلمّا جاءا إلى رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم قال لهما: «ما لي أرى خضرة اللحم في أفواهكما» قالا: يا رسول الله، و الله ما تناولنا يومنا هذا لحما، فقال: «ظللتم تأكلون لحم سلمان، و أسامة↩
  4. . روي: أن رجلين من الصحابة بعثا سلمان إلی رسول اللّه صلّی اللّه عليه و [آله و] سلم يبغي لهما إداما، و كان أسامة علی طعامه فقال: ما عندي شي‏ء فأخبرهما سلمان فقالا: لو بعثناه إلی بئر سميحة لغار ماؤها، فلما راحا إلی رسول اللّه صلّی اللّه عليه و [آله و] سلم قال: لهما: «ما لي أری حضرة اللحم في أفواهكما»، فقالا: ما تناولنا لحما، فقال: «إنكما قد اغتبتما» فنزلت.↩
  5. . و قوله «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» نزل فی رجلین من أصحاب رسول الله ص اغتابا رفیقهما و هو سلمان، بعثاه إلی رسول الله ص لیأتی لهما بطعام، فبعثه إلی أسامة بن زید، و كان خازن رسول الله ص علی رحله. فقال: ما عندی شی‏ء. فعاد إلیهما. فقالا: بخل أسامة. و قالا لسلمان: لو بعثناه إلی بئر سمیحة لغار ماؤها. ثم انطلقا یتجسسان عند أسامة ما أمر لهما به رسول الله. فقال لهما رسول الله صما لی أری خضرة اللحم فی أفواهكما؟! قالا یا رسول الله ما تناولنا یومنا هذا لحما. قال: ظللتم تأكلون لحم سلمان و أسامة. فنزلت الآیة.↩
  6. . الف. و أخرج الضياء المقدسي في المختارة عن أنس قال: كانت العرب يخدم بعضها بعضا في الاسفار و كان مع أبى بكر و عمر رجل يخدمهما فناما فاستيقظا و لم يهيئ لهما طعاما فقالا: ان هذا النوم فايقظاه فقالا: أئت رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقل له ان أبا بكر و عمر يقرئانك السلام و يستأذنك فقال: انهما ائتدما فجاءاه فقالا: يا رسول الله باي شي ائتدمنا؟ قال: بلحم أخيكما و الذي نفسي بيده انى لأرى لحمه بين ثناياكما فقالا: استغفر لنا يا رسول الله قال: مرأة فليستغفر لكما.
    ب. و أخرج الحكيم الترمذي في نوادر الأصول عن يحيى بن أبى كثير ان نبى الله صلى الله عليه [و آله] و سلم كان في سفر و معه أبو بكر و عمر فأرسلوا إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يسألوه لحما فقال: أ و ليس قد ظللتم من اللحم شباعا قالوا من أين فو الله ما لنا باللحم عهد منذ أيام فقال: من لحم صاحبكم الذي ذكرتم. قالوا يا نبى الله انما قلنا انه لضعيف ما يعيننا على شي. قال: ذلك فلا تقولوا. فرجع إليهم الرجل فأخبرهم بالذي قال: فجاء أبو بكر فقال: يا نبى الله طا على صماخى و استغفر لي ففعل و جاء عمر فقال: يا نبى الله طا على صماخى و استغفر لي ففعل‏
    ↩
  7. . و روی أن أبا بكر و عمر بعثا سلمان إلی رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله ليأتی لهما بطعام فبعثه إلی أسامة بن زيد و كان خازن رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله علی رحله، فقال: ما عندی شی‏ء. فعاد إليهما. فقالا: بخل أسامة و لو بعثنا سلمان إلی بئر سميحة لغار ماؤها. ثم انطلقا إلی رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله فقال لهما: ما لی أری خضرة اللّحم فی أفواهكما؟ قالا: يا رسول اللّه (ص) ما تناولنا اليوم لحما. قال: ظللتم تأكلون لحم سلمان و أسامة، فنزلت.↩
  8. . و قوله: وَ لا تَجَسَّسُوا. القراء مجتمعون على الجيم؛ نزلت خاصة فى سلمان، و كانوا نالوا منه.↩

الف. ظن (یا أیها الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ)

این آیه از ما خواسته است که از برخی از «ظن»ها اجتناب کنیم و برخی از آنها گناه است؛ این نشان می‌دهد که همه ظن‌ها بد نیستند. شاید برای فهم این نکته روایت زیر (که قبلا در جلسه ۶۳۴ حدیث ۱ گذشت) مفید باشد:

۱) شخصی خدمت امیرالمؤمنین ع می‌رسد و می‌گوید در کتاب خداوند شک کرده‌ام و آیاتی را بیان می‌کند که از نظر خودش با هم ناسازگار است. در فرازی از این گفتگو آمده است:

گفت: و می‌بینم که خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید «و بزهکاران [آن] آتش را دیدند، پس ظن و گمان بردند که حتما در آن واقع شوند» (کهف/۵۳) و می‌فرماید «در آن روز خداوند پاداش حقِ آنها را بتمامه به آنها می‌دهد و می‌دانند که خداوند است که حق آشکار است» (نور/۲۵) و می‌فرماید «و به خدا [چه] گمانها بردید» (احزاب/۱۰) پس یکبار خبر می‌دهد که آنان «ظن و گمان می‌برند» و یکبار خبر می‌دهد که آنان «می‌دانند»؛ در حالی که ظن و گمان، همان شک است؛ یا امیرالمؤمنین، این چگونه می‌شود و چگونه در آنچه می‌شنوم شک نکنم؟!

امیرالمؤمنین ع وقتی به پاسخ این فراز می‌رسند می‌فرمایند:

و اما اینکه فرمود «و بزهکاران [آن] آتش را دیدند، پس ظن بردند که حتما در آن واقع شوند» (کهف/۵۳) یعنی یقین کردند که حتما در آن داخل می‌شوند؛ و نیز اینکه می‌فرماید «من گمان می‌کردم که من با حسابم مواجه خواهم شد» می‌گوید که همانا من یقین داشتم که من برانگیخته شده، مورد محاسبه قرار خواهم گرفت؛ و همچنین است این که می‌فرماید «در آن روز خداوند پاداش حقِ آنها را بتمامه به آنها می‌دهد و می‌دانند [خواهند دانست] که خداوند است که حق آشکار است»

و اما سخن خداوند به منافقان که «و به خدا [چه] گمانها بردید» این، ظن و گمانِ [از جنس] شک است، نه ظنِ [به معنای] یقین؛ و ظن بر دو قسم است:‌ «ظنِ» شک؛ و «ظنِ» یقین؛ پس آنچه درباره معاد [و احوالات انسانها در معاد] تعبیر «ظن» [در قرآن کریم] آمده، «ظنّ» یقین است؛ و آنچه مربوط به امر دنیا [آمده] است، «ظن» شک است.

پس آنچه را که برایت تفسیر کردم خوب بفهم!

گفت: گرهی از من گشودی، خداوند گشایش در کارت پدید آورد!

التوحید (للصدوق)، ص۲۵۸ و ۲۶۷؛ الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏۱، ص۲۴۱ و ۲۴۴

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قال: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یحْیی عَنْ بَكْرِ بْنِ‏ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قال: حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ یعْقُوبَ بْنِ مَطَرٍ قال: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْأَحْدَبُ الْجُنْدُ بِنَیسَابُورَ قال: وَجَدْتُ فِی كِتَابِ أَبِی بِخَطِّهِ حَدَّثَنَا طَلْحَةُ بْنُ یزِیدَ عَنْ عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ عُبَیدٍ عَنْ أَبِی مَعْمَرٍ السَّعْدَانِی أَنَّ رَجُلًا أَتَی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع فَقال:

یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! إِنِّی قَدْ شَكَكْتُ فِی كِتَابِ اللَّهِ الْمُنْزَل ... وَ أَجِدُ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی یقُولُ «وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها» وَ قال: «یوْمَئِذٍ یوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَ یعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ»‏ وَ قال: «وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا» فَمَرَّةً یخْبِرُ أَنَّهُمْ یظُنُّونَ وَ مَرَّةً یخْبِرُ أَنَّهُمْ یعْلَمُونَ، وَ الظَّنُّ شَكٌّ فَأَنَّی ذَلِكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ كَیفَ لَا أَشُكُّ فِیمَا تَسْمَع‏ ... .

فَقَالَ ع: وَ أَمَّا قَوْلُهُ «وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها» یعْنِی أَیقَنُوا أَنَّهُمْ دَاخِلُوهَا، وَ كَذَلِكَ قَوْلُهُ «إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیهْ» یقُولُ إِنِّی أَیقَنْتُ أَنِّی أُبْعَثُ فَأُحَاسَبُ، وَ كَذَلِكَ قَوْلُهُ «یوْمَئِذٍ یوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَ یعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ»؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ لِلْمُنَافِقِینَ «وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا» فَهَذَا الظَّنُّ ظَنُّ شَكٍّ وَ لَیسَ ظَنَّ یقِینٍ؛ وَ الظَّنُّ ظَنَّانِ ظَنُّ شَكٍّ وَ ظَنُّ یقِینٍ؛ فَمَا كَانَ مِنْ أَمْرِ مُعَادٍ مِنَ الظَّنِّ فَهُوَ ظَنُّ یقِینٍ؛ وَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِ الدُّنْیا فَهُوَ ظَنُّ شَكٍّ. فَافْهَمْ مَا فَسَّرْتُ لَكَ.

قال: فَرَّجْتَ عَنِّی یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْك‏.

ر.ک: https://yekaye.ir/al-kahf-18-53/

اکنون می‌افزاییم این ظنی که مورد مذمت در این آیه قرار گرفته از حیث متعلق خویش، مطلق است؛ یعنی می‌تواند هم ناظر به ظن‌های به خدا باشد و هم از جنس ظن مؤمنان به همدیگر، و هم از جنس ظن به خویش، که دومی هم از زاویه ظن بردن به دیگران و هم از زاویه انجام کاری که موجب سوء ظن دیگران به خود شخص شود می‌تواند مورد توجه قرار گیرد؛ و از این رو، پنج دسته حدیث را می‌توان ذیل این فراز مطرح کرد:

الف.۱) مطلق ظن

الف.۱.۱) ماهیت ظن و راه نجات از ضررهای آن

۲) از رسول الله ص روایت شده است که فرمودند:

همانا ظن و گمان چنین است که گاه به اشتباه می‌رود و گاه به هدف می‌خورد.

[و ظاهرا از این روست که نباید بدان اعتماد کرد.]

الدر المنثور، ج‏6، ص92

أخرج ابن مردویه عن طلحة ابن عبد الله سمعت النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم یقول:

ان الظن یخطئ و یصیب.

شاید همین نکته فوق موجب شده که «ظن» از «کذب» بدتر باشد:

۳) در منابع شیعه و سنی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمودند:

بپرهیزید از ظن، که دروغترین دروغ است.۱

قرب الإسناد، ص29؛ مجمع البیان، ج‏9، ص205؛ الدر المنثور، ج‏6، ص92

هَارُونُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیادٍ قَالَ: وَ حَدَّثَنِی جَعْفَرٌ، عَنْ أَبِیهِ: أَنَّ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ قَالَ::

إِیاكُمْ وَ الظَّنَّ، فَإِنَّ الظَّنَّ أَكْذَبُ الْكَذِبِ.

در واقع، با اینکه ظن نسبت به دروغ این برتری را دارد که گاه درست از آب درمی‌آید، اما بسیار می‌شود که به اشتباه برود ولی همین که گاه درست از آب درمی‌آید، موجب می‌شود خود شخص بدان اعتماد می‌کند، و شاید همین موجب شده از دروغ و کذب (که خود گوینده‌اش از اساس می‌داند نادرست است و خودش بدان اعتماد نمی‌کند) بدتر باشد.

لازم به ذکر است که عبارت «أَكْذَبُ الْكَذِبِ» در این روایت نبوی، در برخی متون به صورت «اکذب الحدیث» آمده است؛ مثلا در: شرح فارسی شهاب الأخبار، ص355؛ الْقُطْبُ الرَّاوَنْدِی فِی لُبِّ اللُّبَابِ (به نقل از مستدرك الوسائل، ج‏9، ص147)؛ الفائق فی غریب الحدیث (زمخشری)، ج‏1، ص186.

۴) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

الف. «ظن» اساسا مایه تزلزل و تردید است.

ب. تزلزل و تردید موجب ظن و بدگمانی است.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص60 و ۳۹

الف. الظَّنُّ ارْتِیابٌ.

ب. الرِّیبَةُ تُوجِبُ الظِّنَّةَ.

این دو روایت در کنار هم نشان می‌دهد که ظن و گمان تزلزل می‌آورد و تزلزل هم بنوبه خود موجب سوءظن می‌شود.

۵) الف. از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که فرمودند:

سه چیز است که هیچ کس از آن‌ها خلاصی ندارد: بدگمانی، فال بد زدن، و حسد ورزیدن، و من راه بیرون آمدن از آن‌ها را به شما می‌گویم:

هرگاه گمانی بردی، بدان ترتیب اثر نده؛

و هرگاه فال بد زدی، راهت را بگیر و برو [= بدان بی‌اعتنا باش]؛

و هرگاه به کسی [در دل] حسد ورزیدی، مواظب باش که ستم نکنی.

و در روایت دیگری چنین تعبیر شده: اندکند کسانی که از اینها نجات یابند.

مجموعة ورام، ج‏1، ص127

وَ قَالَ ص: ثَلَاثٌ لَا ینْجُو مِنْهُنَّ أَحَدٌ الظَّنُّ وَ الطِّیرَةُ وَ الْحَسَدُ؛ وَ سَأُحَدِّثُكُمْ بِالْمَخْرَجِ مِنْ ذَلِكَ: إِذَا ظَنَنْتَ فَلَا تُحَقِّقْ؛ وَ إِذَا تَطَیرْتَ فَامْضِ؛ وَ إِذَا حَسَدْتَ فَلَا تَبْغِ.

وَ فِی رِوَایةٍ أُخْرَی: وَ قَلَّ مَنْ ینْجُو مِنْهُن.‏

ب. در نقل دیگری فراز مربوط به گمان در حدیث فوق چنین آمده: وقتی گمانی بردی، بر اساس آن حکم نکن.

تحف العقول، ص50

وَ قَالَ ص: إِذَا تَطَیرْتَ فَامْضِ وَ إِذَا ظَنَنْتَ فَلَا تَقْضِ وَ إِذَا حَسَدْتَ فَلَا تَبْغِ

ج. و در نقل دیگری این مطلب به صورت سوال و جوابی بین پیامبر ص و یکی از مسلمانان مطرح شده که ابتدا پیامبر به فراگیر بودن این سه امر اشاره می‌کند. آن شخص می‌پرسد: چه چیزی می‌تواند آنها را از کسی که بدانها مبتلا شده ببرد؟ و حضرت شبیه نقل «الف» ‌را می‌فرمایند فقط در خصوص حسد می‌فرمایند: هرگاه به کسی [در دل] حسد ورزیدی، به پیشگاه خداوند استغفار کن.

الدر المنثور، ج‏6، ص92؛ نهج الفصاحة، ص416۲

أخرج الطبرانی عن حارثة بن النعمان قال: قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم:

ثلاث لازمات لامتی الطیرة و الحسد و سوء الظن.

فقال رجل: ما یذهبهن یا رسول الله ممن هن فیه؟

قال: إذا حسدت فاستغفر الله و إذا ظننت فلا تحقق و إذا تطیرت فامض‏.

الف.۱.۲) تعارض سوءظن با دین و ایمان

۶) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

سوء ظن را از خود دور کنید که همانا خداوند عز و جل از آن نهی فرموده است.

الخصال، ج‏2، ص624؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص90

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ الْیقْطِینِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یحْیی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیاه‏ قال: ...

اطْرَحُوا سُوءَ الظَّنِّ مِنْكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَهَی عَنْ ذَلِكَ.

۷) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

الف. کسی که اهل سوء ظن است دین ندارد [بدگمان دین ندارد].

ب. همراه با سوء ظن، ایمانی وجود ندارد.

ج. آفت دین، سوء ‌ظن است.

د. به خدا سوگند خداوند مؤمنی را بعد از اینکه ایمان آورد عذاب نمی‌کند مگر به خاطر سوء‌ظن وی و بداخلاقی‌اش.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص264؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص531 و ۱۸۱ و ۵۰۶

الف. لَا دِینَ لِمُسِی‏ءِ الظَّنِّ [لِسَی‏ءِ الظَّن‏].

ب. لَا إِیمَانَ مَعَ سُوءِ ظَنٍّ.

ج. آفَةُ الدِّینِ سُوءُ الظَّنِّ.

د. وَ اللَّهِ لَا یعَذِّبُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُؤْمِناً بَعْدَ الْإِیمَانِ إِلَّا بِسُوءِ ظَنِّهِ وَ سُوءِ خُلُقِهِ.

۸) امام سجاد در فرازی از دعای ۳۲ صحیفه سجادیه (دعایی که بعد از نماز شب می‌خواندند) فرموده‌اند:

همانا شیطان در سوء‌ظن و ضعف یقین زمام مرا به دست گرفته است؛ و من به پیشگاه تو شکایت می‌کنم از این مجاورت بد او با من و اینکه نفسم از او اطاعت می‌کند؛ و از تو می‌خواهم که مرا از این سلطه‌ای که بر من پیدا کرده حفظ کنی و به درگاهت تضرع می‌کنم که کید وی را از من برگردانی ...

الصحیفة السجادیة، ص152، دعای ۳۲

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیهِ السَّلَامُ بَعْدَ الْفَرَاغِ مِنْ صَلَاةِ اللَّیلِ لِنَفْسِهِ فِی الِاعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ:

... قَدْ مَلَكَ الشَّیطَانُ عِنَانِی فِی سُوءِ الظَّنِّ وَ ضَعْفِ الْیقِینِ، فَأَنَا أَشْكُو سُوءَ مُجَاوَرَتِهِ لِی، وَ طَاعَةَ نَفْسِی لَهُ، وَ أَسْتَعْصِمُكَ مِنْ مَلَكَتِهِ، وَ أَتَضَرَّعُ إِلَیكَ فِی صَرْفِ كَیدِهِ عَنِّی...

الف.۱.۳) آثار سوء ظن

۹) ‌برخی آثار دنیوی سوء‌ظن در کلام امیرالمؤمنین ع:

الف. کسی گمانش بد شد وهمش بد می‌شود [ ظاهرا یعنی مبتلا به توهمات بدی می‌گردد]

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص430

مَنْ سَاءَ ظَنُّهُ سَاءَ وَهْمُهُ.

ب. کسی که گمانش بد باشد بدجوری درهم می‌پیچد.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص66؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص452

مَنْ سَاءَ ظَنُّهُ سَاءَتْ طَوِیتُهُ.

ج. گمان بد همنشنین را به هلاکت می‌کشاند و کسی را که از این شخص دوری گزیده، نجات می‌دهد [یعنی آدم بدگمان طوری است که هرکس به او نزدیکتر باشد بیشتر ضرر می‌کند].

عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص286

سُوءُ الظَّنِّ یرْدِی مُصَاحِبَهُ وَ ینْجِی مُجَانِبَهُ.

۱۰) برخی آثار اخروی سوء‌ظن در کلام امیرالمؤمنین ع:

الف. در فرازی از وصیت‌نامه امیرالمؤمنین ع به فرزندان و نزدیکان و شیعیان آمده است:

برحذر باشید از سوء‌ظن؛ که همانا سوء ظن موجب حبط عمل می‌شود.

دعائم الإسلام، ج‏2، ص352

وَ عَنْ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی ع أَنَّهُمَا ذَكَرَا وَصِیةَ عَلِی ص فَقَالا أَوْصَی إِلَی ابْنِهِ الْحَسَنِ وَ أَشْهَدَ عَلَی وَصِیتِهِ الْحُسَینَ وَ مُحَمَّداً وَ جَمِیعَ وُلْدِهِ وَ رُؤَسَاءَ شِیعَتِهِ وَ أَهْلَ بَیتِه‏، فقال: ...

وَ إِیاكُمْ وَ سُوءَ الظَّنِّ فَإِنَّهُ یحْبِطُ الْعَمَل‏.

ب. برحذر باشید از سوء‌ظن؛ که همانا سوء ظن عبادت را فاسد و بار گناه را سنگین می‌کند.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص99

إِیاكَ أَنْ تُسِی‏ءَ الظَّنَّ فَإِنَّ سُوءَ الظَّنِّ یفْسِدُ الْعِبَادَةَ وَ یعَظِّمُ الْوِزْرَ.

ج. سوء‌ظن امور را فاسد می‌کند و [انسان را] بر اقدامات شرورانه برمی‌انگیزاند.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص283

سُوءُ الظَّنِّ یفْسِدُ الْأُمُورَ وَ یبْعَثُ عَلَی الشُّرُورِ.

الف.۱.۴) ظن خوب!

اینکه فرمود «از بسیاری از «ظن»ها اجتناب کنید، به دلالت التزامی نشان می‌دهد که «ظن» خوب هم داریم که نیاز نیست از آن اجتناب شود. از این رو، در اینجا که بحث از مطلق «ظن» است مناسب است به احادیثی که برخی «ظن»ها را خوب می‌شمرند نیز اشاره‌ای شود؛ و ظاهرا اینها ظنونی هستند که به یک معنا ریشه در یقین دارند؛ ‌یعنی چون انسان به حقیقتی ایمان و یقین دارد متناسب با آن ظن و گمان خوبی به خداوند یا به امور دیگری پیدا می‌کند:

۱۱) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

حسن ظن ناشی از قوت یقین است.

عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص229

حُسْنُ الظَّنِّ مِنْ قُوَّةِ الْیقِین‏.

ب. روایت شده که:

امام صادق (ع) فرمودند: حسن ظن ریشه‌اش، حسنِ ایمانِ شخص، و سلامت سینه اوست. و علامت آن این است كه به هر چیزی با چشم طهارت و نظر فضیلت می‌نگرد بدین جهت كه در او حیاء و امانت و صیانت و صدق تركیب، و در قلبش قرار داده شده است.

و پیامبر ص فرمود: گمانتان را درباره برادران‌تان گمان نیكو قرار دهید تا بدین وسیله به صفا و طهارت قلب دست یابید...۳

خداوند متعال به حضرت داوود علیه السلام وحی کرد: بندگان مرا به یاد نعمت‏ها و بخشش‌های من بینداز كه آنان غیر از امر نیکوی زیبا چیزی از من ندیده‌اند، تا برای بقیه [عمرشان] نیز گمان به چیزی جز شبیه آنچه در گذشته بدانها ارزانی داشته‌ام نداشته باشند ...

و رسول الله ص از خداوند نقل کرده است که خداوند فرمود: من همراه حسن ظنی هستم كه بنده‌ام درباره من دارد، ‌ای محمد! ...

مصباح الشریعة، ص173-174

قَالَ الصَّادِقُ ع: حُسْنُ الظَّنِّ أَصْلُهُ مِنْ حُسْنِ إِیمَانِ الْمَرْءِ وَ سَلَامَةِ صَدْرِهِ وَ عَلَامَتُهُ أَنْ یرَی كُلَّ مَا نَظَرَ إِلَیهِ بِعَینِ الطَّهَارَةِ وَ الْفَضْلِ مِنْ حَیثُ رُكِّبَ فِیهِ وَ قُذِفَ فِی قَلْبِهِ مِنَ الْحَیاءِ وَ الْأَمَانَةِ وَ الصِّیانَةِ وَ الصِّدْقِ.

قَالَ النَّبِی ص: أَحْسِنُوا ظُنُونَكُمْ بِإِخْوَانِكُمْ تَغْتَنِمُوا بِهَا صَفَاءَ الْقَلْبِ وَ إثاء [نَقَاءَ] الطَّبْعِ...۴

أَوْحَی اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی إِلَی دَاوُدَ ع: ذَكِّرْ عِبَادِی مِنْ آلَائِی وَ نَعْمَائِی فَإِنَّهُمْ لَمْ یرَوْا مِنِّی إِلَّا الْحَسَنَ الْجَمِیلَ لِئَلَّا یظُنُّوا فِی الْبَاقِی إِلَّا مِثْلَ الَّذِی سَلَفَ مِنِّی إِلَیهِمْ...۵

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: یحْكِی عَنْ رَبِّهِ: أَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِی بِی یا مُحَمَّدُ ص! ...۶

ج. از امام باقر ع روایت شده است:

کسی که حسن ظن داشته باشد دلش راحت و شادمان است.

نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص111

رُوِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیهِ السَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ:

مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ رَوَّحَ قَلْبَه.

۱۲) از امیرالمؤمنین ع درباره اثرات مثبت حسن ظن روایت شده است:

الف. ظن صواب [ظن و گمانی که به نحو درست به مطلب اصابت می‌کند] از خصلتهای خردمندان است.

ب. بهترین ورع و پرهیزکاری، داشتن حسن ظن است.

ج.حسن ظن، راحتی‌بخش دلها و مایه سلامتی دین است.

د. حسن ظن، همّ و غم را می‌کاهد و از گرفتار شدن به گناه می‌رهاند.

ه. حسن ظن، از بهترین خصلتها و از برترین قسمتها [= سهم‌ها؛ آنچه در قضا و قدر سهم هرکسی قرار داده شده] است.

و.حسن ظن، از برترین خلق و خوها و بالاترین عطایا [ی الهی] است.

ز. چه بسا مؤمنی که صبر و حسن ظن، وی را به رستگاری رساند.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص253

الف.الظَّنُّ الصَّوَابُ مِنْ شِیمِ أُولِی الْأَلْبَابِ.

ب. أَفْضَلُ الْوَرَعِ حُسْنُ الظَّنِّ.

ج. حُسْنُ الظَّنِّ رَاحَةُ الْقَلْبِ وَ سَلَامَةُ الدِّینِ.

د. حُسْنُ الظَّنِّ یخَفِّفُ الْهَمَّ وَ ینْجِی مِنْ تَقَلُّدِ الْإِثْمِ.

ه. حُسْنُ الظَّنِّ مِنْ أَحْسَنِ الشِّیمِ وَ أَفْضَلِ الْقِسَمِ.

و. حُسْنُ الظَّنِّ مِنْ أَفْضَلِ السَّجَایا وَ أَجْزَلِ الْعَطَایا.

ز. كَمْ مِنْ مُؤْمِنٍ فَازَ بِهِ الصَّبْرُ وَ حُسْنُ الظَّنِّ.

الف.۱.۵) «حسن ظن» بد و «سوء ظن» خوب!

با اینکه از روایات فوق به دست می‌آید که در مجموع، حسن ظن داشتن، خوب؛ و سوء ظن داشتن، بد است؛ اما این قاعده عمومیت ندارد: هم سوء‌ظن گاهی آثار مثبت دارد و هم حسن ظن گاهی ضرر دارد (و بعدا در بحث «سوءظن به دیگران» هم به طور خاص حدیثی در این باره خواهد آمد.) در این زمینه به دو حدیث زیر از امیرالمؤمنین ع توجه کنید:

۱۳) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

الف. کسی که بد گمان شد، [در قبول مطلب] تامل و درنگ می‌کند.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص451

مَنْ سَاءَ ظَنُّهُ تَأَمَّلَ.

ب. کسی که گمان نیک پیدا کرد، [در بررسی جوانب امر] اهمال می‌ورزد.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص253

مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ أَهْمَلَ.

الف.۲) ظن به خدا

الف.۲.۱) سوء ظن یا حسن ظن؟!

۱۴) الف. از امام رضا (علیه السلام)روایت شده است:

گمان خود را به خدا نیکو سازید و به رحمتش امیدوار باشید که خداوند عز و جل می‌فرماید: من نزد گمان بنده مؤمنم هستم. اگر گمانش نسبت به من خوب باشد، [برخورد من با او] خوب است؛ و اگر بد باشد بد است.

الكافی، ج‏2، ص72؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص20 ۷

مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ:

أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی الْمُؤْمِنِ بِی إِنْ خَیراً فَخَیراً وَ إِنْ شَرّاً فَشَرّاً .

ب. و باز از امام رضا ع روایت شده است که:

خداوند به موسی بن عمران وحی کرد:‌ ای موسی! به بنی‌اسرائیل بگو من نزد گمان بنده‌ام به خودم هستم؛‌ پس هرگونه که می‌خواهد به من گمان برد، که مرا همان گونه در کنار خویش خواهد یافت.

الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا علیه السلام، ص361

وَ أَرْوِی عَنِ الْعَالِمِ ع أَنَّ اللَّهَ أَوْحَی إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ ع یا مُوسَی قُلْ لِبَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِی بِی فَلْیظُنَّ بِی مَا شَاءَ یجِدُنِی عِنْدَهُ.

۱۵) الف. عبدالرحمن بن حجاج می‌گوید: به امام صادق ع عرض کردم حدیثی را مردم [از قول پیامبر ص] روایت می‌کنند درباره آخرین کسی که دستور می‌آید به جهنم برود.

امام صادق ع فرمود: مطلب آن طور نیست که مردم می‌گویند. [سپس اصل واقعه را این طور توضیح دادند که] رسول الله ص فرمودند:

همانا آخرین بنده‌ای که دستور می‌آید که به جهنم فرستاده شود برمی‌گردد و یک نگاهی می‌اندازد.

خداوند جبار می‌فرماید: او را برگردانید. پس او را برمی‌گردانند. وقتی می‌آورندش به او می‌گوید: بنده‌ام! چرا برگشتی و چنین نگاه کردی؟

می‌گوید: پروردگارا! گمانم به تو این نبود.

خداوند جل جلاله می‌فرماید: بنده من! گمانت به من چه بود؟

می‌گوید: پروردگارا! گمانم به تو این بود که مرا مورد مغفرت قرار می‌دهی و در بهشت ساکنم می‌گردانی.

خداوند جبار جل و علا می‌فرماید:

ای فرشتگانم! به عزت و نعمت و بلا و جلال و علوّ و رفعتِ جایگاهم سوگند! این بنده من لحظه‌ای در زندگی‌اش گمان خیر به من نداشت و اگر لحظه‌ای به من گمان خیر برده بود او را روانه جهنم نمی‌کردم. اما همین دروغش را بپذیرید و وارد بهشتش کنید.

سپس رسول الله ص [طبق نقل دیگر: خود امام صادق ع] فرمود: هیچ بنده‌ای نیست که به خداوند گمان نیک برد مگر اینکه خداوند نزد گمان اوست؛ و هیچ بنده‌ای نیست که به خداوند گمان بد برد مگر اینکه خداوند نزد گمان اوست؛ و این همان سخن خداوند متعال است که می‌فرماید: «و این گمان شما بود که به پروردگارتان گمان بردید؛ شما را هلاک کرد پس از زیان‌دیدگان شدید.»‌ (فصلت/۲۳)

الزهد، ص97؛ تفسیر القمی، ج‏2، ص264-265۸؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص173۹

مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عُمَیرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ:

قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع: حَدِیثٌ یرْوُونَهُ النَّاسُ (فِیمَنْ یؤْمَرُ بِهِ آخِرَ النَّاسِ إِلَی النَّارِ).

فَقَالَ: إِنَّهُ لَیسَ كَمَا یقُولُونَ. ثُمَّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ آخِرَ عَبْدٍ یؤْمَرُ بِهِ إِلَی النَّارِ فَإِذَا أُمِرَ بِهِ إِلَی النَّارِ الْتَفَتَ. فَیقُولُ [اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏] الْجَبَّارُ: أَ عَجِّلُوهُ؟ [رُدُّوهُ فَیرُدُّونَهُ]. فَإِذَا أُتِی بِهِ، قَالَ لَهُ: عَبْدِی لِمَ الْتَفَتَّ؟

فَیقُولُ: یا رَبِّ مَا كَانَ ظَنِّی بِكَ هَذَا.

فَیقُولُ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ عَبْدِی وَ مَا كَانَ ظَنُّكَ بِی؟

فَیقُولُ: یا رَبِّ كَانَ ظَنِّی بِكَ أَنْ تَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی وَ تُسْكِنَنِی [وَ تُدْخِلَنِی‏] جَنَّتَكَ.

فَیقُولُ اللَّهُ الْجَبَّارُ جَلَّ وَ عَلَا: یا مَلَائِكَتِی وَ عِزَّتِی وَ آلَائِی وَ بَلَائِی وَ جَلَالِی وَ عُلُوِّی وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِی مَا ظَنَّ بِی عَبْدِی سَاعَةً مِنْ حَیاتِهِ خَیراً قَطُّ وَ لَوْ ظَنَّ بِی سَاعَةً مِنْ حَیاتِهِ خَیراً [مِنْ خَیرٍ] مَا رَوَّعْتُهُ بِالنَّارِ أَجِیزُوا لَهُ كَذِبَهُ وَ أَدْخِلُوهُ الْجَنَّةَ.

ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص [أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏]: لَیسَ مِنْ عَبْدٍ ظَنَّ [مَا ظَنَّ عَبْدٌ] بِاللَّهِ خَیراً إِلَّا كَانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنِّهِ بِهِ وَ لَا ظَنَّ بِهِ سُوءاً إِلَّا كَانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنِّهِ بِهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَی [عَزَّ وَ جَلَ‏] «وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِین».‏

ب. شبیه این مضمون از امام باقر ع نیز روایت شده است بدین بیان که ایشان فرمودند:

بنده‌ای را در روز قیامت در پیشگاه خداوند متعال می‌آورند و خداوند دستور می‌دهد که او را به سوی جهنم ببرند.

وی می‌گوید: به عزتت سوگند که گمان من به تو این نبود!

می‌فرماید: گمان تو به من چه بود؟

می‌گوید: گمان من به تو این بود که مرا می‌بخشی.

پس خداوند می‌فرماید: پس تو را بخشیدم.

امام باقر ع فرمودند: اما به خدا سوگند که به اندازه چشم بر هم زدنی در دنیا چنین گمانی به خداوند نداشت؛ که اگر در دنیا به اندازه چشم بر هم زدنی چنین گمانی می‌داشت با چنان عفوی روبرو می‌شد که اصلا کارش به ایستادن در آن موقف نمی‌کشید.

المحاسن، ج‏1، ص25

أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

یوقَفُ عَبْدٌ بَینَ یدَی اللَّهِ تَعَالَی یوْمَ الْقِیامَةِ فَیأْمُرُ بِهِ إِلَی النَّارِ.

فَیقُولُ: لَا وَ عِزَّتِكَ مَا كَانَ هَذَا ظَنِّی بِكَ.

فَیقُولُ: مَا كَانَ ظَنُّكَ بِی؟

فَیقُولُ: كَانَ ظَنِّی بِكَ أَنْ تَغْفِرَ لِی.

فَیقُولُ قَدْ غَفَرْتُ لَكَ.

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع: أَمَا وَ اللَّهِ مَا ظَنَّ بِهِ فِی الدُّنْیا طَرْفَةَ عَینٍ؛ وَ لَوْ كَانَ ظَنَّ بِهِ فِی الدُّنْیا طَرْفَةَ عَینٍ مَا أَوْقَفَهُ ذَلِكَ الْمَوْقِفَ لِمَا رَأَی مِنَ الْعَفْوِ.

ج. و شبیه این مضمون روایت دیگری از امام صادق ع آمده است که ایشان فرمودند:

بنده‌ای را در روز قیامت می‌آورند که به خویش ظلم کرده است. پس خداوند متعال به او می‌گوید: آیا تو را به اینکه از من اطاعت کنم دستور ندادم؟ آیا تو را از معصیتم نهی نکردم؟

می‌گوید:‌بله پروردگارا! لیکن شهوتم بر من غلبه کرده. پس اگر مرا عذاب کنی به خاطر گناهم است و تو به من ظلم نکرده‌ای.

پس خداوند دستورمی‌دهد که او را به سوی جهنم ببرند.

وی می‌گوید: گمان من به تو این نبود!

می‌فرماید: گمان تو به من چه بود؟

می‌گوید: گمان من به تو نیکوترین گمان بود.

پس خداوند دستور می‌دهد که او را به بهشت ببرند و خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: حسن ظن تو در این لحظه برایت سود داشت.

المحاسن، ج‏1، ص25-26

أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِی بْنِ رِئَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ:

یؤْتَی بِعَبْدٍ یوْمَ الْقِیامَةِ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ، فَیقُولُ اللَّهُ تَعَالَی لَهُ: أَ لَمْ آمُرْكَ بِطَاعَتِی؟ أَ لَمْ أَنْهَكَ عَنْ مَعْصِیتِی؟

فَیقُولُ: بَلَی یا رَبِّ وَ لَكِنْ غَلَبَتْ عَلَی شَهْوَتِی فَإِنْ تُعَذِّبْنِی فَبِذَنْبِی لَمْ تَظْلِمْنِی.

فَیأْمُرُ اللَّهُ بِهِ إِلَی النَّارِ؛ فَیقُولُ: مَا كَانَ هَذَا ظَنِّی بِكَ!

فَیقُولُ: مَا كَانَ ظَنُّكَ بِی؟

قَالَ: كَانَ ظَنِّی بِكَ أَحْسَنَ الظَّنِّ.

فَیأْمُرُ اللَّهُ بِهِ إِلَی الْجَنَّةِ؛ فَیقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی: لَقَدْ نَفَعَكَ حُسْنُ ظَنِّكَ بِی السَّاعَة.

۱۶) از امام باقر ع روایت شده است که مکتوبی از امیرالمؤمنین علی ع نزد ماست که در آن آمده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بر منبر فرمود:

به خدایی که جز او معبودِ به‌حقّی نیست سوگند! خیر دنیا و آخرت به هیچ مؤمنی هرگز عطا نشده است، مگر به‌سبب خوش‌گمانی او به خداوند و امیدش به او و خوش‌اخلاقی‌اش و خودداری نمودن از غیبت مؤمنین. و به خدایی که معبود به‌حقّی جز او نیست سوگند، خداوند هیچ مؤمنی را پس از توبه و استغفار عذاب نمی‌فرماید، مگر به‌واسطه‌ی بدگمانیش به خدا و کوتاهی نمودن در امیدواری به پروردگار و بداخلاقی‌اش و غیبت نمودنش از مؤمنین. و به خدایی‌که جز او معبود به‌حقّی نیست سوگند، هیچ بنده با ایمانی درباره‌ی خداوند گمان نیک نبرد مگر آنکه خدا نزد گمان بنده مؤمن خود می‌باشد زیرا خداوند کریم است، خیر و نیکی به دست اوست، حیا می‌کند از اینکه بنده‌ی مؤمنش به او ‌گمان نیک برد ولی او بر خلاف گمان و امید او رفتار فرماید. پس گمان خود را به خداوند نیکو کنید و به او رغبت نمایید.

الكافی، ج‏2، ص71-72؛ الإختصاص، ص227؛ الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا علیه السلام، ص360؛ جامع الأخبار(للشعیری)، ص98

ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ بُرَیدِ بْنِ مُعَاوِیةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: وَجَدْنَا فِی كِتَابِ عَلِی ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ وَ هُوَ عَلَی مِنْبَرِهِ:

وَ الَّذِی‏ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ مَا أُعْطِی مُؤْمِنٌ قَطُّ خَیرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ إِلَّا بِحُسْنِ ظَنِّهِ‏ بِاللَّه‏ وَ رَجَائِهِ لَهُ وَ حُسْنِ خُلُقِهِ وَ الْكَفِّ عَنِ اغْتِیابِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَا یعَذِّبُ اللَّهُ مُؤْمِناً بَعْدَ التَّوْبَةِ وَ الِاسْتِغْفَارِ إِلَّا بِسُوءِ ظَنِّهِ‏ بِاللَّهِ‏ وَ تَقْصِیرِهِ مِنْ رَجَائِهِ وَ سُوءِ خُلُقِهِ وَ اغْتِیابِهِ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَا یحْسُنُ ظَنُّ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ بِاللَّهِ إِلَّا كَانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ لِأَنَّ اللَّهَ كَرِیمٌ بِیدِهِ الْخَیرَاتُ یسْتَحْیی أَنْ یكُونَ عَبْدُهُ الْمُؤْمِنُ قَدْ أَحْسَنَ بِهِ الظَّنَّ ثُمَّ یخْلِفَ ظَنَّهُ وَ رَجَاءَهُ فَأَحْسِنُوا بِاللَّهِ الظَّنَّ وَ ارْغَبُوا إِلَیهِ.

الف.۲.۲) حسن ظن بالله

۱۷) از امام باقر ع یا امام صادق ع روایت شده است که:

حضرت داوود فرموده است: پروردگارا! به تو ایمان نیاورده کسی که تو را بشناسد و نسبت به تو حسن ظن نداشته باشد!

جامع الأخبار(للشعیری)، ص99؛ مشكاة الأنوار، ص36

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع‏ أو عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع:

قَالَ دَاوُدُ النَّبِی عَلَی نَبِینَا وَ آلِهِ وَ عَلَیهِ السَّلَامُ: یا رَبِّ مَا آمَنَ بِكَ مَنْ عَرَفَكَ فَلَمْ یحْسِنِ الظَّنَّ بِكَ.

۱۸) الف. از رسول الله ص روایت شده است:

[مواظب باشید که] کسی از شما نمیرد مگر اینکه به خدا حسن ظن داشته باشد؛ که همانا حسن ظن به خدا، بهایش بهشت است.

روضة الواعظین، ج‏2، ص503

وَ قَالَ ص: لَا یمُوتَنَّ أَحَدُكُمْ إِلَّا وَ هُوَ یحْسِنُ الظَّنَّ بِاللَّهِ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ بِاللَّهِ ثَمَنُ الْجَنَّةِ.

ب. و از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

کسی که حسن ظن داشته باشد به بهشت می‌رسد.

کسی که حسن ظن به خدا داشته باشد به بهشت می‌رسد.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص253

مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ فَازَ بِالْجَنَّةِ.

مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِاللَّهِ فَازَ بِالْجَنَّةِ.

ج. و به امام رضا ع منسوب است که فرموده‌اند که:

خداوند تبارک و تعالی به حضرت داوود ع وحی کرد: فلان خانم که دختر فلان خانم است همنشین تو در بهشت در درجه اوست.

حضرت داوود ع سراغش رفت و از او پرسید که چه کاری انجام می‌دهد؟

وی توضیح داد و کارهای وی را شبیه کارهای بقیه مردم یافت. از نیتش پرسید.

گفت: هیچ حالی و روزی نیست که خداوند مرا از آن حال و روز به حال و روز دیگری منتقل کند مگر اینکه به خاطر این حال و روز جدید خوشحالترم نسبت به حال و روزی که قبلش در آن بودم.

فرمود: ظن تو به خداوند عز و جل نیکوست [یعنی این ناشی از حسن ظن او به خداست و همین چنین جایگاهی برای او رقم زده است].

الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا علیه السلام، ص360

وَ رُوِی أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَاوُدَ ع: فُلَانَةُ بِنْتُ فُلَانَةَ مَعَكَ فِی الْجَنَّةِ فِی دَرَجَتِكَ.

فَصَارَ إِلَیهَا فَسَأَلَهَا عَنْ عَمَلِهَا فَخَبَّرَتْهُ. فَوَجَدَهُ مِثْلَ أَعْمَالِ سَائِرِ النَّاسِ. فَسَأَلَهَا عَنْ نِیتِهَا.

فَقَالَتْ: مَا كُنْتُ فِی حَالَةٍ فَنَقَلَنِی اللَّهُ مِنْهَا إِلَی غَیرِهَا إِلَّا كُنْتُ بِالْحَالَةِ الَّتِی نَقَلَنِی إِلَیهَا أَسَرَّ مِنِّی بِالْحَالَةِ الَّتِی كُنْتُ فِیهَا.

فَقَالَ: حَسُنَ ظَنُّكَ بِاللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ.

د. روایتی طولانی از رسول الله ص نقل شده که ایشان به برخی از مکاشفات خود درباره وضعیت اخروی برخی انسانها اشاره می‌کنند. در فرازی از آن آمده است:

و مردی از امتم را بر صراط دیدم که به رعشه شدید افتاده بود همچون برگی که در تندباد سخت می‌لرزد، پس حسن ظن او به خداوند آمد و به رعشه‌های وی پایان داد و او راهش را بر صراط [براحتی] ادامه داد.

الأمالی( للصدوق)، ص231-232

حَدَّثَنَا الشَّیخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیهِ الْقُمِّی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا صَالِحُ بْنُ عِیسَی الْعِجْلِی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ عَلِی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الصَّلْتِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بُكَیرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ عَبَّادٍ الملهبی [الْمُهَلَّبِی‏] قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ [سَعِیدُ] بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ هِلَالِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ بعلی [یعْلَی‏] بْنِ زَیدِ بْنِ جُدْعَانَ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیبِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ یوْماً فَقَالَ: ...۱۰

وَ رَأَیتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی عَلَی الصِّرَاطِ یرْتَعِدُ كَمَا یرْتَعِدُ السَّعَفَةُ فِی یوْمِ رِیحٍ عَاصِفٍ فَجَاءَهُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِاللَّهِ فَسَكَنَ رَعْدَتُهُ وَ مَضَی عَلَی الصِّرَاطِ ...۱۱

۱۹) الف. از یکی از اصحاب امام کاظم ع نقل شده که من [در حج] پشت سر امام کاظم ع بر صفا یا بر مروه بودم و او فقط این دو جمله را می‌گفت:

خدایا از تو درخواست دارم که در هر حال به تو حسن ظن داشته باشم و در توکل بر تو صدق نیت داشته باشم.

الكافی، ج‏4، ص433

عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْجَهْمِ الْخَزَّازِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ یزِیدَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ قَالَ:

كُنْتُ وَرَاءَ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی ع عَلَی الصَّفَا أَوْ عَلَی الْمَرْوَةِ وَ هُوَ لَا یزِیدُ عَلَی حَرْفَینِ:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ حُسْنَ الظَّنِّ بِكَ فِی كُلِّ حَالٍ وَ صِدْقَ النِّیةِ فِی التَّوَكُّلِ عَلَیك.‏

ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

اطمینان به خدا و حسن ظن به او دژی است که در آن دژ پناه نمی‌گیرد مگر هر مؤمنی؛ و توکل بر او مایه نجات از هر بدی و ایمنی‌بخش از هر دشمنی است.

إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص109

وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

الثِّقَةُ بِاللَّهِ وَ حُسْنُ الظَّنِّ بِهِ حِصْنٌ لَا یتَحَصَّنُ بِهِ إِلَّا كُلُّ مُؤْمِنٍ وَ التَّوَكُّلُ عَلَیهِ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ سُوءٍ وَ حِرْزٌ مِنْ كُلِّ عَدُوٍّ.

۲۰) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

حسن ظن بنده به خداوند سبحان، به اندازه امیدش به اوست.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص200؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص228

حُسْنُ ظَنِّ الْعَبْدِ بِاللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَی قَدْرِ رَجَائِهِ لَه‏

ب. مالک جُهَنی می‌گوید: بر امام باقر ع وارد شدم و در دلم چیزی گذشت. ایشان فرمود:

ای مالک! [هر چه می‌خواهی] به خداوند حسن ظن داشته باش و گمان نکن که تو در این کارت [= در حسن ظن داشتن به خدا] داری زیاده‌روی می‌کنی ... .

المؤمن، ص30

عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِی قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ ع وَ قَدْ حَدَّثْتُ نَفْسِی بِأَشْیاءَ.

فَقَالَ لِی: یا مَالِكُ أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّهِ وَ لَا تَظُنَّ أَنَّكَ مُفَرِّطٌ فِی أَمْرِك‏...۱۲

الف.۲.۳) حسن ظن + خوف از خدا

۲۱) الف. از امام صادق ع روایت شده است؛

در زمان حضرت موسی ع دو نفر در زندان بودند؛ سپس آزاد شدند. ‌یکی از آنان فربه و سرحال شده بود و دیگری لاغر و نحیف همچون نی قلیان!

حضرت موسی ع به آنکه فربه شده بود فرمود: چه چیزی موجب شده که چنین حال و روز خوبی در وضعیت جسمانی تو حاصل شود؟

گفت: حسن ظن من به خدا.

به دیگری فرمود: چه چیزی موجب شده که چنین حال و روز بدی در وضعیت جسمانی تو حاصل شود؟

گفت: خوف از خدا.

موسی دست به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا! سخن هر دو را شنیدی. پس مرا آگاه کن که کدام از این دو برتر است؟

خداوند به وی وحی فرمود: آنکه حسن ظن به من داشت.

جامع الأخبار(للشعیری)، ص99

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ص قَالَ:

كَانَ فِی زَمَنِ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ رَجُلَانِ فِی الْحَبْسِ، فَأُخْرِجَا. فَأَمَّا أَحَدُهُمَا فَسَمِنَ وَ غَلُظَ؛ وَ أَمَّا الْآخَرُ فَنَحِلَ فَصَارَ مِثْلَ الْهُدْبَةِ.

فَقَالَ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ لِلسَّمِینِ: مَا الَّذِی أَرَی بِكَ مِنْ حُسْنِ الْحَالِ فِی بَدَنِكَ؟

قَالَ حُسْنُ ظَنِّی بِاللَّهِ.

وَ قَالَ لِلْآخَرِ: مَا الَّذِی أَرَی بِكَ مِنْ سُوءِ الْحَالِ فِی بَدَنِكَ؟

قَالَ: الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ.

قَالَ فَرَفَعَ مُوسَی یدَهُ إِلَی اللَّهِ، فَقَالَ: یا رَبِّ قَدْ سَمِعْتَ مَقَالَتَهُمَا فَأَعْلِمْنِی أَیهُمَا أَفْضَلُ؟

فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیهِ: صَاحِبُ حُسْنِ الظَّنِّ بِی.

ب. شبیه همین واقعه در مورد حضرت عیسی ع و برخی از اصحابش که مدتی آنها را ندیده بود روایت شده است.

مشكاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص36

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

بَعَثَ عِیسَی ابْنُ مَرْیمَ رَجُلَینِ مِنْ أَصْحَابِهِ فِی حَاجَةٍ فَرَجَعَ أَحَدُهُمَا مِثْلَ الشَّنِّ الْبَالِی وَ الْآخَرُ شَحِماً وَ سَمِیناً؛ فَقَالَ لِلَّذِی مِثْلُ الشَّنِّ: مَا بَلَغَ مِنْكَ مَا أَرَی؟

قَالَ: الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ.

وَ قَالَ لِلْآخَرِ السَّمِینِ: مَا بَلَغَ بِكَ مَا أَرَی؟

فَقَالَ: حُسْنُ الظَّنِّ بِاللَّهِ.

ج. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:

حسن ظنّ به خدا این است که امید نداشته باشی جز به او، و نترسی مگر از گناه خود.

الكافی، ج‏2، ص72

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِی عَنْ سُفْیانَ بْنِ عُیینَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ‏:

حُسْنُ الظَّنِّ بِاللَّهِ أَنْ لَا تَرْجُوَ إِلَّا اللَّهَ وَ لَا تَخَافَ إِلَّا ذَنْبَكَ‏ .

د. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:

حسن ظنّ به خدا این است که عملت را خالص گردانی و به خداوند امید داشته باشی که از لغزشهایت درگذرد.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص83 ؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص229

وَ قَالَ ع: حُسْنُ الظَّنِّ أَنْ تُخْلِصَ الْعَمَلَ وَ تَرْجُو مِنَ اللَّهِ أَنْ یعْفُوَ عَنِ الزَّلَلِ.

۲۲) الف. سلمان فارسی روایت کرده است که رسول الله ص فرمودند:

حب دنیا، رأس هر خطیئه و گناهی است؛ و رأس عبادت، حسن ظن به خداست.

عوالی اللئالی، ج‏1، ص27

قَالَ أَبُو الْعَبَّاسِ حَدَّثَنِی السَّیدُ السَّعِیدُ بَهَاءُ الدِّینِ عَلِی بْنُ عَبْدِ الْحَمِیدِ قَالَ رَوَی لِی الْخَطِیبُ الْوَاعِظُ الْأُسْتَاذُ الشَّاعِرُ یحْیی بْنُ النَّحْلِ الْكُوفِی الزَّیدِی مَذْهَباً عَنْ صَالِحِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْیمَنِی كَانَ قَدِمَ الْكُوفَةَ قَالَ یحْیی وَ رَأَیتُهُ بِهَا سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ ثَلَاثِینَ وَ سَبْعِمِائَةٍ عَنْ أَبِیهِ عَبْدِ اللَّهِ الْیمَنِی وَ أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُعَمَّرِینَ وَ أَدْرَكَ سَلْمَانَ الْفَارِسِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ وَ أَنَّهُ رَوَی عَنِ النَّبِی ص أَنَّهُ قَالَ:

حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ كُلِّ خَطِیئَةٍ وَ رَأْسُ الْعِبَادَةِ حُسْنُ الظَّنِّ بِاللَّه‏.

ب. و به امام صادق ع منسوب است که فرموده باشند:

حسن ظن [انسان را] به حسن عبادت فرامی‌خواند.

مصباح الشریعة، ص174

قال الصادق ع:‌ ... وَ حُسْنُ الظَّنِّ یدْعُو إِلَی حُسْنِ الْعِبَادَة

ج. و از رسول الله ص روایت شده که فرموده‌اند:

همانا حسن ظن ناشی از حسن عبادت است؛

نهج الفصاحة، ص444؛ شرح فارسی شهاب الأخبار، ص357

عَنِ النَّبِی ص: إنّ حسن الظّنّ من حسن العباده.

د. و در نقل دیگری:

همانا حسن ظن به خدا ناشی از حسن عبادت خداست.

مجموعة ورام، ج‏1، ص52

عَنِ النَّبِی ص: أَنَّ حُسْنَ الظَّنِّ بِاللَّهِ مِنْ حُسْنِ عِبَادَةِ اللَّه‏.

۲۳) الف. روایت شده که امیرالمؤمنین ع به اصحابشان فرمودند:

اگر توانستید هم خوفتان از خداوند شدت گیرد و هم گمانتان به او نیکو باشد، و بین این دو جمع کنید.

إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص108

وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لِأَصْحَابِهِ:

وَ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ یشْتَدَّ خَوْفُكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ یحْسُنَ ظَنُّكُمْ بِهِ فَاجْمَعُوا بَینَهُمَا.

ب. شخصی به امام صادق ع عرض کرد: یا ابن رسول الله! من کسی هستم که مرتب به گناه می‌افتم و با این حال امید عفو و بخشش دارم.

فرمود:‌ ای فلانی! تقوای الهی پیشه کن و به طاعت او عمل نما و با این حال امید به قبولی داشته باش؛ که همانا کسی واقعا بیشترین حسن ظن به خدا دارد و بیش از همه به خدا امید دارد، که بیش از همه به طاعت او می‌کوشد.

إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص108

وَ قَالَ رَجُلٌ: یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أُلِمُّ بِالْمَعَاصِی وَ أَرْجُو الْعَفْوَ مَعَ ذَلِكَ!

فَقَالَ [الصَّادِقِ ع‏] لَهُ: یا هَذَا اتَّقِ اللَّهَ وَ اعْمَلْ بِطَاعَتِهِ وَ ارْجُ مَعَ ذَلِكَ الْقَبُولَ؛ فَإِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ بِاللَّهِ ظَنّاً وَ أَعْظَمَهُمْ رَجَاءً أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِهِ.۱۳

۲۴) از امام رضا ع روایت شده که فرمودند:

به خداوند حسن ظن داشته باشید که همانا امام صادق ع همواره می‌فرمود:

کسی که به خدا حسن ظن داشته باشد خداوند نزد ظن او به خویش است؛ و کسی که به اندکی از رزق راضی باشد؛ خداوند هم اندک عمل او را قبول می‌کند؛ و کسی که به اندک مال حلال راضی باشد مؤونه‌اش سبک باشد و خانواده‌اش متنعم گردند و خداوند وی را نسبت به درد دنیا و دوای آن بینا کند و او را از دنیا به سلامت به دارالسلام بیرون برد ... .

الكافی، ج‏8، ص346

سَهْلٌ عَنْ عُبَیدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع أَنَا وَ حُسَینُ بْنُ ثُوَیرِ بْنِ أَبِی فَاخِتَةَ فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّا كُنَّا فِی سَعَةٍ مِنَ الرِّزْقِ وَ غَضَارَةٍ مِنَ الْعَیشِ. فَتَغَیرَتِ الْحَالُ بَعْضَ التَّغْییرِ فَادْعُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یرُدَّ ذَلِكَ إِلَینَا؛ فَقَالَ ...۱۴

وَ أَحْسِنُوا الظَّنَّ بِاللَّهِ؛ فَإِنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع كَانَ یقُولُ:

مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِاللَّهِ كَانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنِّهِ بِهِ وَ مَنْ رَضِی بِالْقَلِیلِ مِنَ الرِّزْقِ قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ الْیسِیرَ مِنَ الْعَمَلِ وَ مَنْ رَضِی بِالْیسِیرِ مِنَ الْحَلَالِ خَفَّتْ مَئُونَتُهُ وَ تَنَعَّمَ أَهْلُهُ وَ بَصَّرَهُ اللَّهُ دَاءَ الدُّنْیا وَ دَوَاءَهَا وَ أَخْرَجَهُ مِنْهَا سَالِماً إِلَی دَارِ السَّلَام‏...۱۵

ب. از امام باقر ع روایت شده که رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمودند:

خدای عزّ و جلّ‌ می‌فرماید: به راستی در میان بنده‌های مؤمنم بنده‌هایی هستند كه امر دینشان جز با توانگری و وسعت در زندگی و تندرستی درست نشود؛ پس من آن‌ها را به ثروتمندی و وسعت در زندگی و سلامت می‌آزمایم تا امر دینشان برایشان اصلاح شود؛

و در میان بنده‌های مؤمنم بنده‌هایی هستند كه امر دینشان جز با نداری و مستمندی و بیماری در تنشان درست نشود؛ پس من آنها را به نداری و مستمندی و بیماری گرفتار می‌كنم تا امر دینشان برایشان درست شود؛ که همانا من داناترم به آنچه كه امر دین بنده‌های مؤمنم با آن درست می‌شود؛

و به راستی در میان بنده‌های مؤمنم کسی هست که در عبادت من كوشاست، از خواب و بستر جذاب برمی‌خیزد و شب‌ها را برای من به تهجد مشغول است و خود را در عبادت من، به رنج اندازد؛ ولی من از باب لطفی که به او دارم و می‌خواهم بر این روال استوار بماند، گاه یك شب و دو شب خواب‌آلودگی را بر او مستولی می‌سازم، و او تا بامداد می‌خوابد سپس از خواب برمی‌خیزد در حالی که از دست خودش ناراحت است و خود را سرزنش می‌کند؛ و اگر او برای هرآنچه از عبادت من می‌خواهد انجام دهد رها كنم، دچار عجب و خودبینی می‌گردد و این خودبینی او را به خاطر همین اعمالش به فتنه اندازد و از این راه بدو حالی دست دهد كه هلاك شود بخاطر عجب او به اعمال خویش و اینکه در غیر این صورت چنان از خود راضی شود كه گمان برد بر همه عبادت‌پیشگان برتری یافته و هیچ کوتاهی و قصوری در عبادت خود ندارد. و همین باعث می‌شود که از من دور شود در حالی که گمان می‌کند كه به من نزدیك می‌شود.

پس عمل‌پیشگان مبادا که به اعمال خود كه برای درك ثواب از من انجام می‌دهند، تكیه كنند، زیرا اگر آنها بکوشند و خود را در رنج اندازند و عمرشان را در عبادت من به سربرند باز هم در انجام حق عبادت من تقصیركارند و به سرانجام آن - یعنی كرامت و نعمت من در بهشت‌هایم و درجات بلند در جوار من – نرسند، ولیکن سزاوار است به رحمت من اعتماد كنند و به فضل و مازاد بخشش من دلخوش دارند و با حسن ظن به من طمأنینه پیدا كنند؛ که همانا در این صورت رحمت من، [قصور و تقصیر] آنان را جبران كند و منت من بر ایشان، آنان را به رضوانم برسد، و آمرزش من، به آنها جامه عفو بپوشاند، زیرا منم خداوند رحمان و رحیم و بدان نامیده شدم.

الكافی، ج‏2، ص60-61 و ص۷۱

مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّی عَنْ أَبِی عُبَیدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:

إِنَّ مِنْ عِبَادِی الْمُؤْمِنِینَ عِبَاداً لَا یصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلَّا بِالْغِنَی وَ السَّعَةِ وَ الصِّحَّةِ فِی الْبَدَنِ فَأَبْلُوهُمْ بِالْغِنَی وَ السَّعَةِ وَ صِحَّةِ الْبَدَنِ فَیصْلُحُ عَلَیهِمْ أَمْرُ دِینِهِمْ؛

وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِی الْمُؤْمِنِینَ لَعِبَاداً لَا یصْلُحُ لَهُمْ أَمْرُ دِینِهِمْ إِلَّا بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فِی أَبْدَانِهِمْ فَأَبْلُوهُمْ بِالْفَاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فَیصْلُحُ عَلَیهِمْ أَمْرُ دِینِهِمْ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا یصْلُحُ عَلَیهِ أَمْرُ دِینِ عِبَادِی الْمُؤْمِنِینَ؛

وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِی الْمُؤْمِنِینَ لَمَنْ یجْتَهِدُ فِی عِبَادَتِی فَیقُومُ مِنْ رُقَادِهِ وَ لَذِیذِ وِسَادِهِ فَیتَهَجَّدُ لِی اللَّیالِی فَیتْعِبُ نَفْسَهُ فِی عِبَادَتِی فَأَضْرِبُهُ بِالنُّعَاسِ اللَّیلَةَ وَ اللَّیلَتَینِ نَظَراً مِنِّی لَهُ وَ إِبْقَاءً عَلَیهِ فَینَامُ حَتَّی یصْبِحَ فَیقُومُ وَ هُوَ مَاقِتٌ لِنَفْسِهِ زَارِئٌ عَلَیهَا وَ لَوْ أُخَلِّی بَینَهُ وَ بَینَ مَا یرِیدُ مِنْ عِبَادَتِی لَدَخَلَهُ الْعُجْبُ مِنْ ذَلِكَ فَیصَیرُهُ الْعُجْبُ إِلَی الْفِتْنَةِ بِأَعْمَالِهِ فَیأْتِیهِ مِنْ ذَلِكَ مَا فِیهِ هَلَاكُهُ لِعُجْبِهِ بِأَعْمَالِهِ وَ رِضَاهُ عَنْ نَفْسِهِ حَتَّی یظُنَّ أَنَّهُ قَدْ فَاقَ الْعَابِدِینَ وَ جَازَ فِی عِبَادَتِهِ حَدَّ التَّقْصِیرِ فَیتَبَاعَدُ مِنِّی عِنْدَ ذَلِكَ وَ هُوَ یظُنُّ أَنَّهُ یتَقَرَّبُ إِلَی.

فَلَا یتَّكِلِ الْعَامِلُونَ عَلَی أَعْمَالِهِمُ الَّتِی یعْمَلُونَهَا لِثَوَابِی فَإِنَّهُمْ لَوِ اجْتَهَدُوا وَ أَتْعَبُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَفْنَوْا أَعْمَارَهُمْ فِی عِبَادَتِی كَانُوا مُقَصِّرِینَ غَیرَ بَالِغِینَ فِی عِبَادَتِهِمْ كُنْهَ عِبَادَتِی فِیمَا یطْلُبُونَ عِنْدِی مِنْ كَرَامَتِی وَ النَّعِیمِ فِی جَنَّاتِی وَ رَفِیعِ دَرَجَاتِی الْعُلَی فِی جِوَارِی؛ وَ لَكِنْ فَبِرَحْمَتِی فَلْیثِقُوا وَ بِفَضْلِی فَلْیفْرَحُوا وَ إِلَی حُسْنِ الظَّنِّ بِی فَلْیطْمَئِنُّوا فَإِنَّ رَحْمَتِی عِنْدَ ذَلِكَ تَدَارَكُهُمْ وَ مَنِّی یبَلِّغُهُمْ رِضْوَانِی وَ مَغْفِرَتِی تُلْبِسُهُمْ عَفْوِی فَإِنِّی أَنَا اللَّهُ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ وَ بِذَلِكَ تَسَمَّیتُ.

الف.۲.۴) سوء ظن بالله

۲۵) از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

بخل ورزیدن در آنچه موجود است، سوء‌ظن به معبود است.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص292؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص18

الْبُخْلُ بِالْمَوْجُودِ سُوءُ الظَّنِّ بِالْمَعْبُودِ.

۲۶) با سندهای مختلف از امیرالمؤمنین ع روایت شده که رسول الله ص به ایشان فرمودند:

ای علی! با آدم ترسو مشورت مکن که راه خروج را بر تو تنگ می‌نمایاند؛

و با بخیل مشورت مکن که تو را به کوتاهی ورزیدن در رسیدن به غایتی که در پیش گرفته‌ای وامی‌دارد؛

و با حریص مشورت مکن که زیاده‌خواهی را برایت زینت می‌دهد.

و بدان که ترس و بخل و حرص غریزه‌ای است که سوء ظن آنها را با هم جمع می‌کند.

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص409؛ الخصال، ج‏1، ص102۱۶؛ علل الشرائع، ج‏2، ص559

وَ رَوَی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ یحْیی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ آدَمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِی ع قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِی ع: یا عَلِی لَا تُشَاوِرَنَّ جَبَاناً فَإِنَّهُ یضَیقُ عَلَیكَ الْمَخْرَجَ؛

وَ لَا تُشَاوِرَنَّ بَخِیلًا فَإِنَّهُ یقْصُرُ بِكَ عَنْ غَایتِك؛

وَ لَا تُشَاوِرَنَّ حَرِیصاً فَإِنَّهُ یزَینُ لَكَ شَرَهاً؛

وَ اعْلَمْ أَنَّ الْجُبْنَ وَ الْبُخْلَ وَ الْحِرْصَ غَرِیزَةٌ یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ.

ب. امیرالمؤمنین ع همین مطلب را در عهدنامه‌ای که برای مالک اشتر نوشت بدین صورت بیان فرمود:

وارد نکن در مشورتت بخیل را که تو را از فضل بازمی‌دارد و به تو وعده فقر می‌دهد؛

و نیز ترسو را که امور را برای تو دوچندان می‌نماید و تو را به ضعف می‌کشاند؛

و نیز حریص را که برای تو جمع‌آوری فراوان [اموال] با ستم را زینت می‌دهد؛

پس همانا بخل و ستم و حرص غرائزی هستند که سوء ظن به خدا – که در باطن اشرار است- آنها را با هم جمع می‌کند.

تحف العقول، ص129؛ نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص430؛

عهده ع إلی الأشتر حین ولاه مصر و أعمالها

لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِكَ بَخِیلًا یخْذُلُكَ عَنِ الْفَضْلِ؛

وَ یعِدُكَ الْفَقْرَ وَ لَا جَبَاناً یضْعِفُ عَلَیكَ الْأُمُورَ؛

وَ لَا حَرِیصاً یزَینُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ؛

فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجَوْرَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّی یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ [كُمُونُهَا فِی الْأَشْرَار].

ج. این عهدنامه حضرت امیر در نقلی دیگری بدین صورت آمده است:

وارد نکن در مشورتت بخیل را که تو را از رسیدن به غایت فضل بازمی‌دارد؛

و نیز حریص را که به تو وعده فقر می‌دهد و زیاده‌خواهی را برایت زینت می‌دهد؛

و نیز ترسو را که امور را بر تو تنگ می‌نمایاند؛

که همانا بخل و ستم و حرص غرائزی هستند که سوء ظن به خدا آنها را با هم جمع می‌کند.۱۷

دعائم الإسلام، ج‏1، ص355

وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِكَ بَخِیلًا یقْصُرُ عَنِ الْفَضْلِ غَایتُهُ؛

وَ لَا حَرِیصاً یعِدُكَ فَقْرَاً وَ یزَینُ لَكَ شَرَهاً؛

وَ لَا جَبَاناً یضَیقُ عَلَیكَ الْأُمُورَ؛

فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرِیزَةٌ وَاحِدَةٌ یجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّه‏.

۲۷) الف. از رسول الله ص روایت شده است:

دو خصلت است که در مؤمن جمع نشود: بخل و سوء ظن.

نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص29

وَ قَالَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ:

خَلَّتَانِ لَا تَجْتَمِعَانِ فِی مُؤْمِنٍ: الْبُخْلُ وَ سُوءُ الظَّنِّ.

ب. از امام حسن مجتبی ع عبارت پایانی این روایت به صورت «سوء ظن در مورد رزق و روزی» روایت شده است:

أعلام الدین فی صفات المؤمنین، ص294

وَ قَالَ [الحسن] ع:

خَلَّتَانِ لَا تَجْتَمِعَانِ فِی مُؤْمِنٍ الْبُخْلُ وَ سُوءُ الظَّنِّ بِالرِّزْقِ.

ج. و از امام صادق ع هم روایت شده است:

بخیل در خصوص بخلش همین بس که به پروردگارش سوء‌ظن دارد؛ کسی که یقین دارد به جایگزین [= اینکه اگر ببخشد خداوند جایگزینی برای آن قرار می دهد]، در بخشش جواد می‌گردد.

الإختصاص، ص234

وَ قَالَ الصَّادِقُ ع:

حَسَبَ الْبَخِیلَ مِنْ بُخْلِهِ سُوءُ الظَّنِّ بِرَبِّهِ؛ مَنْ أَیقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیة.

۲۸) از امام صادق ع از پدرانشان روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

کسی که از ترس [هزینه‌های] عیالواری، ازدواج را رها کند به خداوند عز و جل سوء‌ظن برده است؛ زیرا خداوند عز و جل می‌فرماید: «اگر فقیر باشند خداوند از فضل خود آنها را بی‌نیاز کند» (نور/۳۲).

الكافی، ج‏5، ص331

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْجَامُورَانِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یوسُفَ‏ التَّمِیمِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ تَرَكَ التَّزْوِیجَ مَخَافَةَ الْعَیلَةِ فَقَدْ أَسَاءَ ظَنَّهُ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ: «إِنْ یكُونُوا فُقَراءَ یغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه‏»

۲۹) از امام صادق ع روایت شده است:

«شُحّ مطاع» (= آزمندی مورد پیروی واقع شده) [که بر طبق حدیثی از پیامبر ص۱۸ و نیز از امام باقر ع۱۹، در عرض هوای نفس و عجب، یکی از سه عامل هلاکت انسان است]، همان سوء‌ظن به خداوند عز و جل است

الخصال، ج‏1، ص84؛ معانی الأخبار، ص314

رُوِی عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ:

الشُّحُّ الْمُطَاعُ، سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

۳۰) روایت شده است که امیرالمؤمنین ع در وصیتی به محمد حنفیه فرمودند:

سوء‌ظن به خداوند عز و جل بر تو غلبه نکند، که در این صورت بین تو و دوست صمیمی‌ات هیچ صلح و صفایی باقی نمی‌گذارد.

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص385

وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی وَصِیتِهِ لِابْنِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَنَفِیةِ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ:

وَ لَا یغْلِبَنَّ عَلَیكَ سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهُ لَنْ یدَعَ بَینَكَ وَ بَینَ خَلِیلِكَ صُلْحاً.

ب. شبیه این مطلب به عنوان وصیت ایشان به امام حسن ع چنین روایت شده است:۲۰

سوء‌ظن بر تو غلبه نکند، که در این صورت بین تو و دوست صمیمی‌ات هیچ صلح و صفایی باقی نمی‌گذارد؛ و البته گاه گفته‌ می‌شود که از اقتضاءات دوراندیشی و احتیاط، سوء ظن است.

تحف العقول، ص79

كتابه إلی ابنه الحسن ع‏

وَ لَا یغْلِبَنَّ عَلَیكَ سُوءُ الظَّنِّ فَإِنَّهُ لَا یدَعُ بَینَكَ وَ بَینَ خَلِیلٍ صُلْحاً؛ وَ قَدْ یقَالُ مِنَ الْحَزْمِ سُوءُ الظَّن.‏

همچنین خوب است این حدیث با حدیث ۳۸.د مقایسه شود.

الف.۳) ظن به افراد جامعه

سوء ظن به دیگران در حالت عادی و به خودی خود مذموم است؛ اما در شرایطی بالعکس می‌شود؛ از این رو روایات مربوط به آن را در دو دسته می‌توان مطرح کرد:

الف.۳.۱) ضرورت حسن ظن، و نفی سوء ظن به دیگران

۳۱) معمر سنبسی روایت کرده است که مولایم امام حسن عسکری ع فرمود:

حسن ظن داشته باش حتی به یک سنگ، تا خداوند سرّش را در او اندازد و تو نصیبت را از آن برگیری!

گفتم:‌یا ابن رسول الله! حتی به یک سنگ؟

فرمود: آیا حجر الاسود را نمی‌بینید؟!

عوالی اللئالی، ج‏1، ص25؛ مستدرك الوسائل، ج‏9، ص146۲۱

حَدَّثَنِی الْمَوْلَی الْعَالِمُ الْوَاعِظُ وَجِیهُ الدِّینِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْمَوْلَی عَلَاءِ الدِّینِ فَتْحِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ فَتْحَانَ الْوَاعِظِ الْقُمِّی الْأَصْلِ الْقَاشَانِی الْمَسْكَنِ عَنْ جَدِّهِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنِ الشَّیخِ الْكَامِلِ الْعَلَّامَةِ خَاتِمَةِ الْمُجْتَهِدِینَ أبو [أَبِی‏] الْعَبَّاسِ أَحْمَدَ بْنِ فَهْدٍ قَالَ حَدَّثَنِی الْمَوْلَی السَّیدُ السَّعِیدُ الْعَلَّامَةُ أَبُو الْعِزِّ جَلَالُ الدِّینِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ السَّعِیدِ الْمَرْحُومِ شَرَفْشَاهَ الْحُسَینِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی شَیخِی الْإِمَامُ الْعَلَّامَةُ مَوْلَانَا نَصِیرُ الدِّینِ عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ الْقَاشِی قَدَّسَ اللَّهُ نَفْسَهُ قَالَ حَدَّثَنِی السَّیدُ جَلَالُ الدِّینِ بْنُ دَارِ الصَّخْرِ قَالَ حَدَّثَنِی الشَّیخُ الْفَقِیهُ [نَجْمُ الدِّینِ أَبُو الْقَاسِمِ بْنُ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنِی الشَّیخُ الْفَقِیهُ‏] مُفِیدُ الدِّینِ مُحَمَّدُ بْنُ الْجَهْمِ قَالَ حَدَّثَنِی الْمُعَمَّرُ السِّنْبِسِی قَالَ:۲۲

سَمِعْتُ مِنْ مَوْلَای أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِی عَلَیهِ وَ عَلَی آبَائِهِ‏ وَ وُلْدِهِ أَفْضَلُ الصَّلَاةِ وَ السَّلَامِ یقُولُ: أَحْسِنْ ظَنَّكَ وَ لَوْ بِحَجَرٍ یطْرَحُ اللَّهُ فِیهِ سِرَّهُ فَتَنَاوَلْ نَصِیبَكَ مِنْهُ.

فَقُلْتُ: یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! وَ لَوْ بِحَجَرٍ؟

فَقَالَ: أَ لَا تَنْظُرُونَ إِلَی الْحَجَرِ الْأَسْوَدِ.

ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

هرکس به مردم حسن ظن داشته باشد از آنان محبت به دست می‌آورد.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص253

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِالنَّاسِ حَازَ مِنْهُمُ الْمَحَبَّةَ.

۳۲) روایت شده است که یکبار رسول الله ص نگاهی به کعبه انداخت و فرمود:

خوشا به حال تو ‌ای خانه خدا، که چقدر عظمت و حرمت تو نزد خداوند عظیم است؛ و به خدا سوگند مؤمن حرمتی عظیمتر از تو دارد؛ زیرا خداوند فقط یک امر را در مورد تو حرام کرد، اما در مورد مؤمن سه چیز را حرام کرد: مالش و خونش و اینکه به او گمان بد برده شود.

روضة الواعظین، ج‏2، ص293؛ مشكاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص78؛ كشف الریبة (شهید ثانی)، ص21۲۳

رُوِی أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَظَرَ إِلَی الْكَعْبَةِ فَقَالَ:

مَرْحَباً بِالْبَیتِ مَا أَعْظَمَكَ وَ أَعْظَمَ حُرْمَتَكَ عَلَی اللَّهِ؛ وَ وَ اللَّهِ لَلْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنْكَ، لِأَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ مِنْكَ وَاحِدَةً، وَ مِنَ الْمُؤْمِنِ ثَلَاثَةً: مَالَهُ وَ دَمَهُ وَ أَنْ یظَنَّ بِهِ ظَنَّ السَّوْءِ.

این مضمون در منابع اهل سنت از طریق عمر نیز از رسول الله ص روایت شده است؛ ‌ر.ک: الدر المنثور، ج‏6، ص92۲۴.

۳۳) از امیرالمؤمنین ع روایتی نقل شده که در یک مجلس ۴۰۰ باب از آنچه دین و دنیای مسلمان را آباد می‌کند تعلیم دادند که قبلا فرازهایی از آن گذشت.۲۵ دو مورد از آن که به بحث ما مربوط می‌باشد چنین است:

الف. برای «رفتار نادرست] برادر [دینی] خود، عذری بجوی؛ و اگر عذری نیافتی خودت بهانه‌ای برایش دست و پا کن.

ب. به هم بدبین نباشید و سوء ظن را در میان خودتان کنار بگذارید که خدای عزّوجلّ از آن نهی کرده است.

الخصال، ج‏2، ص622 و 624

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ الْیقْطِینِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یحْیی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیاهُ قَالَ ع: ...‏

الف. اطْلُبْ لِأَخِیكَ عُذْراً فَإِنْ لَمْ تَجِدْ لَهُ عُذْراً فَالْتَمِسْ لَهُ عُذْرا ...

ب. اطْرَحُوا سُوءَ الظَّنِّ بَینَكُمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَهَی عَنْ ذَلِك‏ ...

۳۴) از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

الف. انسان بد، به کسی گمان نیک نمی‌برد زیرا دیگران را هچون خویش می‌بیند.

ب. بدترین مردم کسی است که به خاطر سوء‌ظنش به کسی اعتماد نمی‌کند و کسی هم به خاطر کارهای بدش به او اعتماد نمی‌کند.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

الف. الرَّجُلُ السُّوءُ لَا یظُنُّ بِأَحَدٍ خَیراً لِأَنَّهُ لَا یرَاهُ إِلَّا بِوَصْفِ نَفْسِهِ.

ب. شَرُّ النَّاسِ مَنْ لَا یثِقُ بِأَحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ وَ لَا یثِقُ بِهِ أَحَدٌ لِسُوءِ فِعْلِهِ.

۳۵) الف. عایشه از رسول الله ص روایت کرده که فرمودند:

کسی که به برادرش گمان بد ببرد به پروردگارش بدی کرده است؛ چرا که خداوند متعال می‌فرماید: «از بسیاری از گمانها اجتناب کنید» (‌حجرات/۱۲).

الدر المنثور، ج‏6، ص92

أخرج ابن مردویه عن عائشة و أخرج ابن النجار فی تاریخه عن عائشة قالت: قال رسول الله ص:

و من أساء بأخیه الظن فقد أساء بربه عز و جل؛ إنّ الله تعالی یقول: «اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِ‏».

ب. و از امام صادق ع روایت شده است:

خداوند روا نمی‌دارد که در مورد مؤمن جز گمان نیک برده شود؛ و شکستن استخوان مؤمنی که از دنیا رفته همانند شکستنش در حال حیاتش است.

المؤمن، ص67

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ:

أَبَی اللَّهُ أَنْ یظَنَّ بِالْمُؤْمِنِ إِلَّا خَیراً وَ كَسْرُ عَظْمِ الْمُؤْمِنِ مَیتاً كَكَسْرِهِ حَیاً.۲۶

ج. و باز از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

هرگاه فرد مؤمنی برادرش را مورد اتّهام قرار دهد، ایمان در قلبش ذوب و مضمحل خواهد شد چنان که نمک در آب حل می‌شود.

الكافی، ج‏2، ص361

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیمَانِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِذَا اتَّهَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ انْمَاثَ الْإِیمَانُ مِنْ قَلْبِهِ‏ كَمَا ینْمَاثُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ.

د. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:

هرکس برادر مؤمنش را متّهم به بی‌دینی کند، دیگر میان آن‌ها هیچ حرمتی نخواهد بود؛ و کسی‌که با برادر دینی‌اش مانند سایر مردم برخورد و تعامل کند، او مبرا از دینی است که به آن تظاهر می‌کند [یعنی اگر واقعا دینش همان دین اوست باید حرمت وی را بیشتر نگه دارد].

الكافی، ج‏2، ص361

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ حُسَینِ بْنِ عُمَرَ بْنِ یزِیدَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ‏:

مَنِ اتَّهَمَ أَخَاهُ فِی دِینِهِ فَلَا حُرْمَةَ بَینَهُمَا؛ وَ مَنْ عَامَلَ أَخَاهُ بِمِثْلِ مَا عَامَلَ‏ بِهِ النَّاسَ فَهُوَ بَرِی‏ءٌ مِمَّا ینْتَحِلُ‏.

۳۶) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

هم‌نشینی با بدان، سوء ظن به نیکان را در پی دارد.

الأمالی( للصدوق)، ص446؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص53

حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَی رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو تُرَابٍ عُبَیدُ اللَّهِ بْنُ [مُوسَی‏] الرُّویانِی عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِی قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الرِّضَا ع: یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَدِّثْنِی بِحَدِیثٍ عَنْ آبَائِكَ ع ... فَقَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مُجَالَسَةُ الْأَشْرَارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْیار.۲۷

ب. در نقل دیگری مطلب فوق بدین صورت آمده است:

هم‌صحبتی با بدان، موجب سوء‌ظن به خوبان می‌شود.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص431؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص302

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

صُحْبَةُ الْأَشْرَارِ تُوجِبُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْیارِ.

۳۷) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

الف. سوء‌ظن به شخص نیکوکار، بدترین گناه و قبیح‌ترین ظلم است

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص284

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

سُوءُ الظَّنِّ بِالْمُحْسِنِ شَرُّ الْإِثْمِ وَ أَقْبَحُ الظُّلْمِ.

ب. سوء‌ظن به کسی که خیانت نمی‌کند، ناشی از پستی و لئامت است

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص284

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

سُوءُ الظَّنِّ بِمَنْ لَا یخُونُ مِنَ اللُّؤْمِ.

ج. از علائم پشت کردن [خوبی‌ها به شخص]، سوء‌ظن به کسی است که خیرخواه است.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص226؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص470

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مِنْ عُنْوَانِ الْإِدْبَارِ سُوءُ الظَّنِّ بِالنَّصِیحِ.

د. کسی که سوء‌ظن بر او غلبه کند، صلح و صفایی بین او و هیچ دوست صمیمی‌ای باقی نمی‌گذارد.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص264؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص433

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ غَلَبَ عَلَیهِ سُوءُ الظَّنِّ لَمْ یتْرُكْ بَینَهُ وَ بَینَ خَلِیلٍ صُلْحاً.

این با حدیث ۳۰ که قبلا گذشت مقایسه شود.

۳۸) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

وضع و حال برادر [دینی] خود را بر بهترین وجه حمل کن، مگر زمانی که خلاف آن برایت ثابت شود. هرگز به خاطر سخنی که از جانب او رسیده گمان بد مبر، مادامی که محمل خوبی برای آن می‌توانی بیابی.

الكافی، ج‏2، ص362 ؛ الأمالی( للصدوق)، ص304۲۸

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِد عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی كَلَامٍ لَهُ‏:

ضَعْ أَمْرَ أَخِیكَ عَلَی أَحْسَنِهِ حَتَّی یأْتِیكَ مَا یغْلِبُكَ مِنْهُ؛‏ وَ لَا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیكَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیرِ مَحْمِلًا.

ب. عبارت اخیر در نقل دیگری چنین آمده است:

درباره سخنی که از هرکس می‌شنوی گمان بد مبر مادامی که احتمال خوبی برای آن می‌توانی بیابی.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص264

لَا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ بَدَرَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیرِ مُحْتَمَلًا.

۳۹) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

الف. کسی که حسن ظن نداشته باشد از هرکسی می‌ترسد و نگران است.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص254

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ لَمْ یحْسِنْ ظَنَّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ.

ب. و نیز روایت شده:

کسی که نسبت به آنکه اهل خیانت نیست سوء ظن داشته باشد، نسبت به کسی حسن ظن پیدا می‌کند که سزاوار نیست.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ سَاءَ ظَنُّهُ بِمَنْ لَا یخُونُ [لَا یخُونُهُ‏] حَسُنَ ظَنُّهُ بِمَا لَا یكُونُ [بِمَا لَا یخُونُهُ‏].

ج. و نیز روایت شده:

کسی که اهل سوء‌ ظن باشد، به خیانتِ کسی که به او خیانت نمی‌کند معتقد می‌شود.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص264

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ سَاءَتْ ظُنُونُهُ اعْتَقَدَ الْخِیانَةَ بِمَنْ لَا یخُونُهُ.

۴۰) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

کسی که به تو گمان نیک برد گمانش را تصدیق کن [= کاری کن که گمانش صادق از آب درآید].

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص253

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ ظَنَّ بِكَ خَیراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.

۴۱) از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

کسی که سوء ظن به برادرش را تکذیب کند [= به چنین سوء ظنی اعتنا نکند]، صاحب عقلی صحیح و قلبی راحت و آسوده است.

تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص417؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص461

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ كَذَّبَ سُوءَ الظَّنِّ بِأَخِیهِ كَانَ ذَا عَقْلٍ صَحِیحٍ وَ قَلْبٍ مُسْتَرِیحٍ.

الف.۳.۲) جواز و گاه ضرورت سوء ظن به دیگران!

۴۲) الف. از رسول الله ص و نیز از امام صادق ع روایت شده است:

دوراندیشی و احتیاط، [نوعی] سوء ظن است.

نهج الفصاحة، ص450، حدیث ۱۰۴۸؛ شهاب الأخبار، حدیث ۱۷؛ النهایة، ج‏1، ص379؛ نزهة الناظر، ص111

الْحَزْمُ سُوءُ الظَّنِّ.

ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

حسن ظن چه نیکوست، جز اینکه در آن عجز و ناتوانی‌ای نهفته است؛

و سوء‌ظن چه زشت است، جز اینکه در آن دوراندیشی و احتیاطی هست.

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏20، ص294 (حکمتهای منسوب به حضرت، حکمت 359)

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

ما أحسن حسن الظن إلا أن فیه العجز و ما أقبح سوء الظن إلا أن فیه الحزم.

۴۳) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

هنگامی که صلاح و درستی بر زمانه و مردم آن مسلط باشد آنگاه اگر کسی به دیگری - که از او فضیحتی آشکار نشده - گمان بد برد، ستم کرده و از حد خود خارج شده است.

و هنگامی که فساد بر زمانه و مردم آن غالب باشد و کسی به دیگری گمان نیک برد، خود را فریفته است.

نهج البلاغة، حکمت 114؛ تصنیف غرر الحكم و درر الكلم، ص263 و ۲۵۴

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

إِذَا اسْتَوْلَی الصَّلَاحُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ [/الظَّنَّ رَجُلٌ بِرَجُلٍ] لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ [/خِزْیةٌ] فَقَدْ ظَلَمَ [وَ اعْتَدَی]؛

وَ إِذَا اسْتَوْلَی الْفَسَادُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ فَأَحْسَنَ الرَّجُلُ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غُرِرَ [/غَرَّرَ].

ب. از امام هادی ع روایت شده که فرمودند:

هنگامی که زمانه به طوری باشد که عدل در آن بیش از جور باشد حرام است که به احدی گمان بد ببری مگر اینکه آن بدی را [به طور قطعی] در او سراغ داری؛

و هنگامی که در زمانه‌ای جور و ستم بیش از عدل باشد سزاوار نیست کسی به دیگری گمان نیک بَرَد، مگر اینکه [به طور خاص] آن نیکی در او بارز و معلوم باشد.

الدرة الباهرة، ص 42؛ نزهة الناظر، ص142؛ أعلام الدین فی صفات المؤمنین، ص312

عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الثَّالِثِ ع قَالَ:

إِذَا كَانَ زَمَانٌ الْعَدْلُ فِیهِ أَغْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرَامٌ أَنْ تَظُنَّ بِأَحَدٍ سُوءاً حَتَّی تَعْلَمَ [یعْلَمَ] ذَلِكَ مِنْهُ؛

وَ إِذَا كَانَ زَمَانٌ الْجَوْرُ فِیهِ أَغْلَبُ مِنَ الْعَدْلِ فَلَیسَ لِأَحَدٍ أَنْ یظُنَّ بِأَحَدٍ خَیراً حَتَّی یبْدُوَ [مَا لَمْ یعْلَمْ] ذَلِكَ مِنْهُ.

ج. به امام رضا ع منسوب است که فرموده باشند:

هنگامی که شخصی شخص دیگری را در سرزمین کفر مورد اتهام قرار دهد [= به وی بدگمان باشد و اعتماد نداشته باشد] در حالی که او را نمی‌شناسد، چیزی براو نیست؛ ‌زیرا در آنجا سزاوار نیست به احدی گمان نیک برده شود مگر کسی که از ایمان داشتنش مطمئن باشی؛

و هنگامی که شخصی شخص دیگری را در سرزمین ایمان مورد اتهام قرار دهد در حالی که او را نمی‌شناسد، حد برعهده‌اش می‌آید، زیرا در اینجا سزاوار نیست که کسی به دیگری گمانی جز گمان نیک داشته باشد.

الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا علیه السلام، ص285

وَ رُوِی إِذَا قَذَفَ رَجُلٌ رَجُلًا فِی دَارِ الْكُفْرِ وَ هُوَ لَا یعْرِفُهُ فَلَا شَی‏ءَ عَلَیهِ، لِأَنَّهُ لَا یحِلُّ أَنْ یحْسَنَ الظَّنُّ فِیهَا بِأَحَدٍ إِلَّا مَنْ عُرِفَتْ إِیمَانُهُ؛

وَ إِذَا قَذَفَ رَجُلًا فِی دَارِ الْإِیمَانِ وَ هُوَ لَا یعْرِفُهُ فَعَلَیهِ الْحَدُّ، لِأَنَّهُ لَا ینْبَغِی أَنْ یظُنَّ بِأَحَدٍ فِیهَا إِلَّا خَیرا.

۴۴) از امام باقر علیه السّلام از پدرش از جدّش از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده كه فرمودند:

هم‌نشینی با بدان، سوء ظن به نیکان را در پی دارد؛

و همنشینی با نیكان، بدان را به خوبان ملحق می‌گرداند؛

و همنشینی فاجران با نیکوکاران، آنان را به خوبان ملحق می‌سازد.

پس هر كس، امرش بر شما مشتبه شد و از دینش آگاهی نداشتید، به همنشینانش نگاه كنید: پس اگر اهل دیانت بودند، او هم بر دین خداست، و اگر اهل دیانت نبودند، او نیز بهره‌ای از دین خدا ندارد.

همانا رسول الله ص می‌فرمودند: هر كس به خدا و روز قیامت ایمان دارد، هرگز با كافری، برادری نكند و با هیچ فاجری، همنشین نشود. و هر كس با كافری برادری نمود و یا با فاجری همنشینی كرد، خود او نیز كافر و فاجر است.

صفات الشیعة، ص6

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یحْیی الْعَطَّارُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الْبَاقِرِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مُجَالَسَةُ الْأَشْرَارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْیارِ؛

وَ مُجَالَسَةُ الْأَخْیارِ تُلْحِقُ الْأَشْرَارَ بِالْأَخْیارِ؛

وَ مُجَالَسَةُ الْفُجَّارِ لِلْأَبْرَارِ تُلْحِقُ الْفُجَّارَ بِالْأَبْرَارِ.

فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَیكُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ، فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ؛ فَإِنْ كَانُوا أَهْلَ دِینِ اللَّهِ، فَهُوَ عَلَی دِینِ اللَّهِ؛ وَ إِنْ كَانُوا عَلَی غَیرِ دِینِ اللَّهِ، فَلَا حَظَّ لَهُ فِی دِینِ اللَّهِ.

إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ یقُولُ:

مَنْ كَانَ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الْآخِرِ فَلَا یؤَاخِینَّ كَافِراً وَ لَا یخَالِطَنَّ فَاجِراً؛ وَ مَنْ آخَی كَافِراً أَوْ خَالَطَ فَاجِراً، كَانَ كَافِراً فَاجِراً.

یادآوری: فرازی از این حدیث قبلا در شماره 36 گذشت.

۴۵) مسأله حسن ظن و سوء ظن در نسبت بین مردم و حاکمان ظرایف متعددی دارد. حاکمان باید خودشان به گونه‌ای رفتار کنند که در معرض سوء‌ظن مردم واقع نشوند و خودشان هم نسبت به عموم مردم بر اساس حسن ظن عمل کنند، اما در خصوص کسانی که به مسئولیتی منصوب می‌کنند اصلا بر اساس حسن ظن خود عمل نکنند.

فرازهایی از عهدنامه امیرالمؤمنین ع به مالک اشتر، که به این ابعاد مربوط به حسن ظن و سوء‌ظن بین مردم و حکومت مربوط می‌شود بدین قرار است [عباراتی که داخل کروشه آمده است فقط در تحف العقول آمده و در نهج‌البلاغه نیامده است]:

... سپس بدان كه هیچ چیز برای تقویت حسن ظن مردم به حاکم، به اندازه نیكی كردن وی به آنان، و پایین آوردن هزینۀ زندگی‌شان، و پرهیز از واداشتن آنان به كاری كه برای آن ساخته نشده‌اند و از عهده‌اش برنمی‌آیند، موثر نیست. پس بكوش تا در این موضوع روشی را در پیش گیری كه حسن ظن به مردم تحت امرت را برایت فراهم آورد، كه حسن ظن، بار زحمتی طولانی را از دوش تو برمی‌دارد؛ و همانا سزاوارترین شخص برای اینکه به او حسن ظن داشته باشی، همان است که در ابتلاءاتی که گریبانگیر تو شده، با تو خوب بوده [تو را تحمل کرده]، و سزاوارترین شخص برای اینکه به او سوء ظن داشته باشی آن كسی است که در ابتلاءاتی که گریبانگیر تو شده، با تو بد بوده [تو را تحمل نکرده] است، [پس این منزلت را هم له و هم علیه خود بشناس تا بر بصیرت تو بیفزاید، هم برای خوش‌رفتاری [با مردم]، و هم برای زیاد شدن مواردی که عامه در ابتلائاتی که گریبانگیر تو می‌شود با تو خوب باشند، به علاوه‌ی آنچه كه خداوند بدین سبب در معاد برایت تدارك می‌بیند] ...

... سپس روابط‍‌ خود را با افراد باشخصیت و اصیل و خاندانهای صالح و خوش سابقه برقرار ساز، و پس از آن با مردمان دلاور و شجاع و سخاوتمند و بخشنده، چرا كه آنان مجمع كرامت‌ها و نمونه‌های بارز درک عرفی و عمومی می‌باشند [كه انسان را به حسن ظن به خدا و ایمان به قضا و قدر او هدایت می‌نمایند]. سپس همچون والدینی كه به امور فرزندانشان رسیدگی می‌كنند به امورشان رسیدگی كن و مبادا آنچه كه ایشان را بدان تقویت می‌نمایی در دیده‌ات بزرگ آید، ویا لطف و محبّتی را که درباره آنان روا شمرده‌ای -گر چه اندك باشد- کم‌اهمیت بشماری [و ادامه ندهی]، زیرا همین آنان را به خیرخواهی و حسن ظنّ‌ نسبت به تو سوق می‌دهد. و مبادا به صرف اینكه به كارهای بزرگشان رسیدگی می‌كنی از رسیدگی به جزییات امور آنان غافل شوی! چرا كه آن لطف و محبّتهای جزئی نفع خودش را دارد و كارهای بزرگ نیز موقعیت مخصوص به خودش را دارد كه از آن بی‌نیاز نیستند ...

... سپس در وضع دفتردارانت (= منشی‌هایت) نظر كن، و حال و روز هریک از آنان را در مواردی که بدانها نیاز می‌شود خوب بشناس، و برایشان پایه و رتبه‌ای قرار ده، و كارهایت را به بهترینشان بسپار، و نامه‌های حاوی تدابیر و اسرار خود را به افراد دارای صلاحیت اخلاقی بسپار، همان کسانی که [صاحبنظر و خیرخواه و باهوش‌اند و برای گفتگو در كارهای حسّاس و مهمّ‌ شایستگی لازم را دارند و از همگان رازدارترند و] تکریم کردنشان آنان را به خودسری نمی‌کشاند، [و گستاخی و دلیری آنان را به وادی هلاكت نكشاند] - كه در خلوت با تو مخالفت كند و در حضور مردم خلاف آن را اظهار نماید- و از کسانی نباشد که به خاطر غفلت و بی‌توجهی، در خواندن گزارشهائی كه از کارگزارانت برایت می‌رسد و پاسخ دادن آنها به وجه مناسبی از جانب تو، و نیز در خصوص آنچه از طرف تو می‌گیرد یا از جانب تو می‌دهد، کم‌کاری کند، و نیز قراردادهایی كه برای تو تنظیم می‌كند سست و آسیب پذیر نباشد، و اگر قراردادی به زیان تو بسته شده باشد در گسستن آن درنماند؛ و ارزش خویشتن را خوب بشناسد و از آن بی‌اطّلاع نباشد، چه، آن كس كه از منزلت خود بی‌خبر است از ارزش و مقام دیگری بمراتب ناآگاهتر است. [در مرتبه بعد، برای نامه‌ها و دفاتر مالیات و دفاتر نظامی و لشكریت گروهی را بگمار كه در انتخاب ایشان تمام تلاشت را مصروف داشته‌ای، - چرا كه آنان مسئولین حكومت و ولایت تو هستند – کسانی را كه سود ایشان برای تو جامعتر، و برای عموم همگانی‌تر باشد.]

اما در انتخاب این منشیان هرگز به زیرکی و اطمینان و حسن ظنِ خودت تكیه مكن، زیرا انسانها می‌دانند كه چگونه با ظاهرسازی و خوش‌خدمتی نظر زمامداران را جلب نمایند، در حالی که در پشت آن ظاهرسازی، اثری از خیرخواهی و امانتداری نیست. بلکه آنان را با توجه به مسئولیتهائی كه از قِبَلِ صالحانِ پیش از تو عهده‌دار بوده‌اند بیازمای، و به افرادی از آنها که (در زمان مسئولیتشان) اثر بهتری از خود برجای گذاشته‌اند و بیشتر به نجابت و امانت شناخته می‌شوند اعتماد كن، که همانا این دلیلی بر خیرخواهی تو نسبت به (رعایت دستور) خدا و خیرخواهی تو نسبت به كسانی است كه ولایت و حکومت بر آنها را عهده‌دار شده‌ای، [سپس ایشان را به نیکویی در حکومت‌داری و نرمی در سخن فرمان ده]، و برای محور هر یك از كارهایت باید رئیسی از آنان انتخاب كنی كه او را نه بزرگی آن كارها درمانده‌اش سازد و نه كثرت آنها پریشان و خسته‌اش كند، [سپس آن دسته از حالات آنان که غالبا از تو پنهان می‌ماند و نیز کارهای آن دسته از منصوبانت را که فرستادگانی از جانب او سراغت می‌آیند خوب بررسی کن و (از آن سو) ارباب رجوع را زیر نظر دار، و ببین كه ولایت و میزان پذیرش و نحوه اظهارنظر کردنهای آنان درباره والی (منصوب تو) چگونه است، زیرا تنگدلی (ملولی) و عزّت طلبی و خودبزرگ‌بینی از جانب بسیاری از دفترداران و منشیان - جز آنان كه خدا نگاهشان دارد - سرمی‌زند، در حالی که ارباب رجوع چاره‌ای جز اینکه در پی حاجاتشان برود ندارد* و باید بدانی هر عیبی كه در منشیان (دفترداران) تو باشد و تو از آن چشم پوشی كنی شخصا مسئول آن خواهی بود، و در مقابل، هر گونه فضیلتی كه در آنان باشد نیز به حساب تو خواهد بود، افزون بر ثواب نیكویی كه در پیشگاه خدا داری.

* ظاهرا مقصود از این تعبیر آن است که برای فهم درست اوضاع و احوال این کارگزاران، سراغ کسانی که کارشان به اینها می‌افتد برو، زیرا آن منشیان و دفترداران غالبا مطالب را طوری جلوه می‌دهند که گویی حق به جانب آنهاست، در حالی که اگر واقعا نارسایی‌ای در کار آن منشیان و دفترداران باشد، مردم چون بالاخره نیاز و کارشان به خاطر قصور و تقصیر آنان، لنگ می‌ماند نارسایی‌های مذکور را برایت بازگو خواهند کرد.

تحف العقول، ص130 و ۱۳۲ و 139؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳

من كتاب له ع كتبه للأشتر النخعی رحمه الله لما ولاه علی مصر و أعمالها

وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیسَ شَی‏ءٌ بِأَدْعَی إِلَی [ل‍] حُسْنِ ظَنِّ [وَالٍ‏] رَاعٍ بِرَعِیتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیهِمْ وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیهِمْ وَ تَرْكِ [قِلَّةِ] اسْتِكْرَاهِهِ إِیاهُمْ عَلَی مَا لَیسَ لَهُ قِبَلَهُمْ، فَلْیكُنْ مِنْكَ فِی ذَلِكَ أَمْرٌ یجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یقْطَعُ عَنْكَ نَصَباً طَوِیلًا؛ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُكَ عِنْدَهُ‏ [فَاعْرِفْ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ لَك‏ َ وَ عَلَیكَ لِتَزِدْكَ بَصِیرَةً فِی حُسْنِ الصُّنْعِ وَ اسْتِكْثَارِ حُسْنِ الْبَلَاءِ عِنْدَ الْعَامَّةِ مَعَ مَا یوجِبُ اللَّهُ بِهَا لَكَ فِی الْمَعَاد] ...۲۹

ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُیوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ [یهْدُونَ إِلَی حُسْنِ الظَّنِّ بِاللَّهِ وَ الْإِیمَانِ بِقَدَرِهِ] ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا [الْوَالِدُ مِنْ وُلْدِهِ] وَ لَا یتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِكَ شَی‏ءٌ قَوَّیتَهُمْ بِهِ وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیةٌ لَهُمْ إِلَی بَذْلِ النَّصِیحَةِ لَكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِكَ وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّكَالًا عَلَی جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلْیسِیرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً ینْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَا یسْتَغْنُونَ عَنْهُ ...

... ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ كُتَّابِكَ [فَاعْرِفْ حَالَ كُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ فِیمَا یحْتَاجُ إِلَیهِ مِنْهُمْ فَاجْعَلْ لَهُمْ مَنَازِلَ وَ رُتَباً] فَوَلِّ عَلَی أُمُورِكَ خَیرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَكَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَكَایدَكَ [مَكِیدَتَكَ] وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُوهِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ [صَالِحِ الْأَدَبِ مِمَّنْ یصْلُحُ لِلْمُنَاظَرَةِ فِی جَلَائِلِ الْأُمُورِ مِنْ ذَوِی الرَّأْی وَ النَّصِیحَةِ وَ الذِّهْنِ أَطْوَاهُمْ عَنْكَ لِمَكْنُونِ الْأَسْرَارِ كَشْحاً] مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْكَرَامَةُ [وَ لَا تَمْحَقُ بِهِ الدَّالَّةُ] فَیجْتَرِئَ بِهَا عَلَیكَ فِی خِلَافٍ لَكَ بِحَضْرَةِ مَلٍا [فَیجْتَرِئَ بِهَا عَلَیكَ فِی خَلَاءٍ أَوْ یلْتَمِسَ إِظْهَارَهَا فِی مَلَاءٍ] وَ لَا تَقْصُرُ بِهِ الْغَفْلَةُ عَنْ إِیرَادِ مُكَاتَبَاتِ عُمِّالِكَ [كُتُبِ الْأَطْرَافِ] عَلَیكَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا [جَوَابَاتِكَ] عَلَی الصَّوَابِ عَنْكَ [وَ] فِیمَا یأْخُذُ لَكَ وَ یعْطِی مِنْكَ وَ لَا یضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَكَ وَ لَا یعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیكَ وَ لَا یجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یكُونُ بِقَدْرِ غَیرِهِ أَجْهَلَ. [وَ وَلِّ مَا دُونَ ذَلِكَ مِنْ رَسَائِلِكَ وَ جَمَاعَاتِ كُتُبِ خَرْجِكَ وَ دَوَاوِینِ جُنُودِكَ قَوْماً تَجْتَهِدُ نَفْسُكَ فِی اخْتِیارِهِمْ فَإِنَّهَا رُءُوسُ أَمْرِكَ أَجْمَعُهَا لِنَفْعِكَ وَ أَعَمُّهَا لِنَفْعِ رَعِیتِكَ] ثُمَّ لَا یكُنِ اخْتِیارُكَ إِیاهُمْ عَلَی فِرَاسَتِكَ وَ اسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْكَ [حُسْنِ‏ الظَّنِ‏ بِهِمْ]‏ فَإِنَّ الرِّجَالَ یتَعَرَّفُونَ [یعْرِفُونَ] لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ [حَدِیثِهِمْ‏] خِدْمَتِهِمْ وَ لَیسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ النَّصِیحَةِ وَ الْأَمَانَةِ شَی‏ءٌ وَ لَكِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَكَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِی الْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً [وَ أَعْرَفِهِمْ فِیهَا بِالنُّبْلِ وَ الْأَمَانَةِ] فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِیلٌ عَلَی نَصِیحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ [ثُمَّ مُرْهُمْ بِحُسْنِ الْوَلَایةِ وَ لِینِ الْكَلِمَةِ] وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا یقْهَرُهُ كَبِیرُهَا وَ لَا یتَشَتَّتُ عَلَیهِ كَثِیرُهَا [ثُمَّ تَفَقَّدْ مَا غَابَ عَنْكَ مِنْ حَالاتِهِمْ وَ أُمُورِ مَنْ یرِدُ عَلَیكَ رُسُلُهُ وَ ذَوِی الْحَاجَةِ وَ كَیفَ وَلَایتُهُمْ وَ قَبُولُهُمْ وَلِیهُمْ وَ حُجَّتَهُمْ‏ فَإِنَّ التَّبَرُّمَ وَ الْعِزَّ وَ النَّخْوَةَ مِنْ كَثِیرٍ مِنَ الْكُتَّابِ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّه‏ وَ لَیسَ لِلنَّاسِ بُدٌّ مِنْ طَلَبِ حَاجَاتِهِمْ] وَ مَهْمَا كَانَ فِی كُتَّابِكَ مِنْ عَیبٍ فَتَغَابَیتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ [أَوْ فَضْلٍ نُسِبَ إِلَیكَ مَعَ مَا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ فِی ذَلِكَ مِنْ حُسْنِ الثَّوَاب‏].

الف.۴) در معرض سوء ظن قرار دادن خویش

۴۶) در دعائم الاسلام عهدنامه‌ای از امیرالمؤمنین ع روایت شده است که ایشان با خویش عهد کرده‌اند و اصل آن عهدی بین رسول الله با ایشان بوده است؛ که با مقایسه آن با عهدنامه معروف مالک اشتر به نظر می‌رسد همان باشد هرچند تعابیرشان گاه اندک تفاوتی با هم دارند. در اینجا ابتدا روایت دعائم که در آن از تعبیر «سوء ظن» یاد شده تقدیم می‌شود سپس آن فرازی از عهدنامه مالک اشتر که به نظر می‌‌رسد معادل همین فراز باشد تقدیم می‌گردد:

الف. فراز مربوطه در دعائم الاسلام چنین است:

در دسترس نبودنت طولانی نشود که همانا این باب سوء‌ظن به تو را می‌گشاید و زمینه‌ساز فساد امور بر علیه توست؛ و مردم انسان‌اند: آنچه را از آنان غایب باشد نمی‌دانند؛ و دربانان خود را [درست] انتخاب کن و هرکس از ایشان را که برای مردم زحمت زیادی ایجاد می‌کند و چپاولگر و کم‌انصاف است از خود دور کن...

دعائم الإسلام، ج‏1، ص367

وَ عَنْ عَلِی ص أَنَّهُ ذَكَرَ عَهْداً فَقَالَ الَّذِی حَدَّثَنَاهُ أَحْسَبُهُ مِنْ كَلَامِ عَلِی ص إِلَّا أَنَا رُوِّینَا عَنْهُ أَنَّهُ رَفَعَهُ فَقَالَ عَهِدَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَهْداً كَانَ فِیهِ بَعْدَ كَلَامٍ ذَكَرَهُ ...

وَ لَا تُطِلِ الِاحْتِجَابَ فَإِنَّ ذَلِكَ بَابٌ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ بِكَ وَ دَاعِیةٌ إِلَی فَسَادِ الْأُمُورِ عَلَیكَ وَ النَّاسُ بَشَرٌ لَا یعْرِفُونَ مَا غَابَ عَنْهُمْ وَ تَخَیرْ حُجَّابَكَ وَ أَقْصِ مِنْهُمْ كُلَّ ذِی أَثَرَةٍ عَلَی النَّاسِ وَ تَطَاوُلٍ وَ قِلَّةِ إِنْصَاف‏

ب. فراز مربوطه در عهدنامه مالک اشتر (در نهج‌البلاغه و تحف العقول) چنین است:

... و نکته دیگر اینکه مبادا اینکه در دسترس مردمان تحت حکومتت باشی به درازا كشد، زيرا در دسترس نبودن زمامداران، یک نوع در تنگنا قرار گرفتن و كم اطّلاعی از امور است، و این در دسترس نبودن‌شان آنان را از آنچه كه در اطرافشان می‌گذرد بی‌خبر نگه می‌دارد، و موجب می‌شود كه در نظرشان بزرگ كوچك، و كوچك بزرگ، و نيكو زشت، و زشت نيكو جلوه كند، و حقّ‌ با باطل آميخته شود، چرا كه زمامدار در هر حال يك بشر است و به كارهائی كه مردم از او پنهان می‌دارند پی نمی‌برد، و روی حق هیچ برچسبی گذاشته نشده که بدان وسیله راستی از دروغ متمایز شود؛ پس با كم کردن فاصله با مردم، خود را از تضییع حقوق آنان مصون بدار، که همانا تو از اين دو حال خارج نيستی: يا شخصی هستی سخاوتمند كه جان خود را صرف بذل در حق کرده‌ای، پس چرا برای دادن حقّی كه باید ادا کنی و يا کردار شايسته‌ای كه باید از عهده‌اش برآیی، در دسترس مردم نباشی‌؟ و يا مردی هستی بخيل و تنگ‌نظر، در اين صورت هم خیلی زود مردم به خاطر همین تنگ‌نظری‌ات از مراجعه به تو ناامید می‌شوند؛ به علاوه اينكه بيشتر نيازهایی که مردم بابت آنها به تو مراجعه می‌کنند از آن دسته اموری است که هیچ مؤونه‌ای برای تو ندارد، مانند شكايت از ستمی که بدانها رفته، يا طلب انصاف در برخوردی که با آنها می‌شود [پس از آنچه برايت شرح دادم بهرۀ لازم را ببر، و در آن بدانچه بهره و رشد خودت را تأمين می‌كند بسنده كن، ان شاء الله].

نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص441؛ نامه ۵۳؛ تحف العقول، ص144

و من كتاب له ع كتبه للأشتر النخعی [رحمه الله‏] لما ولاه علی مصر

... وَ أَمَّا [بَعْدَ هَذَا] بَعْدُ فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِیتِكَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِیةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّیقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ یقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِیرُ وَ یعْظُمُ الصَّغِیرُ وَ یقْبُحُ الْحَسَنُ وَ یحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَیسَتْ عَلَی الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ [یعْرَفُ بِهَا الصِّدْقُ مِنَ الْكَذِبِ فَتَحَصَّنْ مِنَ الْإِدْخَالِ فِی الْحُقُوقِ بِلِینِ الْحِجَابِ فَ‍] وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَینِ: إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ فَفِیمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ أَوْ فِعْلٍ [خُلُقٍ] كَرِیمٍ تُسْدِیهِ؟ أَوْ [وَ إِمَّا] مُبْتَلًی بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَیسُوا مِنْ بَذْلِكَ؛ مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیكَ [مَا] مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِیهِ عَلَیكَ مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَةٍ [إِنْصَافٍ فَانْتَفِعْ بِمَا وَصَفْتُ لَكَ وَ اقْتَصِرْ فِیهِ عَلَی حَظِّكَ وَ رُشْدِكَ إِنْ شَاءَ اللَّه‏].

ج. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

کسی که خویش را در معرض اتهام قرار داد شخصی را که به او بدگمان شد سرزنش نکند؛ و کسی که سرّ خویش را مخفی کرد اختیارش به دست خویش است.

الكافی، ج‏8، ص152؛ الأمالی( للصدوق)، ص304

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِی عَنِ السَّكُونِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّه‏ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهَمَةِ فَلَا یلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ وَ مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ الْخِیرَةُ فِی یدِهِ.

۴۷) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

از گمان‌های مؤمنان خود را حفظ کنید؛ که همانا خداوند حق را بر زبان آنها جاری می‌سازد.

نهج‌البلاغه، حکمت۳۰۹؛ تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص91؛ عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص88

وَ قَالَ عَلَیهِ السَّلَامُ: اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِینَ، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی جَعَلَ الْحَقَّ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ.

ب. و از ایشان روایت شده که فرمودند:

گمان مؤمن همچون غیبگویی است!

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص91

وَ قَالَ عَلَیهِ السَّلَامُ: ظَنُّ الْمُؤْمِنِ كِهَانَةٌ.

الف.۵) ظن به خویش

۴۸) اگر در برابر خدا اصل بر حسن ظن است، در برابر خویش اصل بر سوءظن است:

الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

و بدانید ‌ای بندگان خدا که همانا مؤمن شب را به روز و روز را به شب نمى‏رساند جز كه بشدت به نفس خویش بدگمان است؛ و پيوسته با آن عتاب دارد، و گناهكارش مى‏شمارد.

نهج البلاغة، خطبه 176؛ تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص90

... وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يُصْبِحُ وَ لَا يُمْسِي إِلَّا وَ نَفْسُهُ ظَنُونٌ‏ عِنْدَهُ فَلَا يَزَالُ زَارِياً عَلَيْهَا وَ مُسْتَزِيداً لَهَا.

ب. همانا مؤمنان نفس خود را نزد خويش متّهم مى‏دانند، و از لغزشهای گذشته‌شان ترسانند، از دنیا گریزانند و به آخرت مشتاق و در انجام طاعات کوشا.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص90

الْمُؤْمِنُونَ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ فَارِطِ زَلَلِهِمْ وَجِلُونَ وَ لِلدُّنْيَا عَائِفُونَ [عَاقُّونَ‏] وَ إِلَى الْآخِرَةِ مُشْتَاقُونَ وَ إِلَى الطَّاعَاتِ مُسَارِعُون‏.

ج. و در فرازی از خطبه متقین در وصف ایشان فرمودند:

با اعمالی پاک به سوی خداوندشان به راه افتادند و به اندک اعمالی برای خدایشان رضایت نمی‌دهند و طاعتهاى فراوان را در محضر او بسيار نشمارند. پس آنان خود را متّهم شمارند و از كرده‏هاى خويش بيم دارند. اگر يكى از ايشان را بستايند، از آنچه درباره او گويند بترسد، و به پیشگاه خداوند از آنچه نمی‌دانند استغفار کند و گويد: «من خود را از ديگران بهتر مى‏شناسم و خداى من مرا از خودم بهتر مى‏شناسد. بار خدايا! مرا مگير بدانچه بر زبان مى‏آرند، و بهتر از آنم كن كه مى‏پندارند، و بر من ببخشاى آن را كه نمى‏دانند...

الأمالي( للصدوق)، ص572؛ صفات الشيعة، ص22؛ نهج البلاغة، خطبه193

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ حَسَّانَ الْوَاسِطِيُّ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ الْهَاشِمِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: قَامَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ وَ كَانَ عَابِداً فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ.

فَتَثَاقَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع عَنْ جَوَابِهِ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: ...

... بَادَرُوا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْأَعْمَالِ الزَّكِيَّةِ، لَا يَرْضَوْنَ لِلَّهِ بِالْقَلِيلِ وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ لَهُ الْجَزِيلَ، فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ، إِنْ زُكِّيَ أَحَدُهُمْ خَافَ مَا يَقُولُونَ وَ يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِمَّا لَا يَعْلَمُونَ وَ قَالَ: «أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ مِنِّي بِنَفْسِي؛ اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِي خَيْراً مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُون»‏ ‏...

ب. تجسس (وَ لا تَجَسَّسُوا)

۴۹) از رسول الله ص روایت شده است:

بدترین مردم کسانی هستند که اهل ظن و گمان‌اند؛ و بدترین بدگمان‌ها، افرادی‌اند که اهل تجسس‌اند؛ و بدترین اهل تجسس، ورّاج‌ها [پرحرف‌ها] هستند؛ و بدترین ورّاج‌ها، پرده‌دران‌اند.

لُبّ اللُّبَاب‏ (الْقُطْبُ الرَّاوَنْدِی؛ به نقل از مستدرك الوسائل، ج‏9، ص147)

وَ قَالَ ص:

شَرُّ النَّاسِ الظَّانُّونَ؛ وَ شَرُّ الظَّانِّینَ الْمُتَجَسِّسُونَ؛ وَ شَرُّ الْمُتَجَسِّسِینَ الْقَوَّالُونَ؛ وَ شَرُّ الْقَوَّالِینَ الْهَتَّاكُونَ.

۵۰) الف. از امام باقر ع و نیز از امام صادق ع روایت شده که فرمودند:

نزدیکترین اوقات بنده به کفر آن وقت است که با کسی برادری و دوستی کند ولی پیوسته لغزشها و خطاهای او را نزد خود به شمار آورد تا روزی به رخ او بکشد و بدان سبب از وی عیبجویی به عمل آورد.

الكافی، ج‏2، ص354؛ المحاسن، ج‏1، ص104۳۰؛ الأمالي (للمفيد)، ص23

مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ وَ الْفَضْلِ ابْنَی یزِیدَ الْأَشْعَرِی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَیرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالا:

أَقْرَبُ مَا یكُونُ الْعَبْدُ إِلَی الْكُفْرِ أَنْ یوَاخِی الرَّجُلَ عَلَی الدِّینِ فَیحْصِی عَلَیهِ عَثَرَاتِهِ وَ زَلَّاتِهِ لِیعَنِّفَهُ بِهَا یوْماً مَا.۳۱

در معاني الأخبار، ص394 این حدیث از امام صادق ع با تعبیر «أَدْنَى مَا يَخْرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْإِيمَانِ: کمترین چیزی که انسان را از ایمان خارج می‌کند» آمده است.۳۲

ب. باز از ایشان روایت شده که فرمودند:

دورترین حال بنده به خدا این است که با کسی برادری کند و لغزش‌های او را حفظ کند تا روزی او را به‌وسیله‌ی آن‌ها سرزنش کند.

الكافی، ج‏2، ص355

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

أَبْعَدُ مَا یكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللَّهِ أَنْ یكُونَ الرَّجُلُ یوَاخِی الرَّجُلَ وَ هُوَ یحْفَظُ عَلَیهِ زَلَّاتِهِ لِیعَیرَهُ بِهَا یوْماً مَا.

ج. و در منابع اهل سنت از رسول الله ص روایت شده است:

کسی که امر پنهان و ناخوشایند مسلمانی را افشا کند تا بدین وسیله بناحق آبروی وی را ببرد، خداوند به همان وسیله آبروی وی را روز قیامت در میان خلق خواهد برد.

الدر المنثور، ج‏6، ص93

و أخرج البیهقی عن أبی ذر رضی الله عنه عن النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم قال:

من أشاد علی مسلم عورته یشینه بها بغیر حق شانه الله بها فی الخلق یوم القیامة.

۵۱) الف. ‌با سندهای متعدد از امام باقر ع و امام صادق ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

ای جماعتِ کسانی که به زبان اسلام آورده‌اند ولی ایمان در دلشان خالص نشده است، مسلمانان [مؤمنان] را مذمت نکنید و امور نهان [نقل دیگر: لغزش‌های] مسلمانان [مؤمنین] را تعقیب نکنید، زیرا هرکه امور نهان [لغزش‌های] آنان را تعقیب کند، خداوند امور نهانش [لغزش‌هایش] را دنبال می‌کند، و هرکه را خداوند امور نهانش [لغزش‌هایش] را دنبال کند رسوایش می‌سازد؛ گرچه در درون خانه‌اش باشد.

الكافی، ج‏2، ص354-355؛ الأمالي (للمفيد)، ص141۳۳؛ المحاسن، ج‏1، ص104۳۴؛ كشف الريبة، ص7۳۵؛ منية المريد، ص327

- مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِی بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قال: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:‏

یا مَعْشَرَ مَنْ أَسْلَمَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ یخْلُصِ الْإِیمَانُ إِلَی قَلْبِهِ لَا تَذُمُّوا الْمُسْلِمِینَ وَ لَا تَتَبَّعُوا عَوْرَاتِهِمْ‏ فَإِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَاتِهِمْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ تَعَالَی عَوْرَتَهُ یفْضَحْهُ وَ لَوْ فِی بَیتِهِ.

- عَنْهُ عَنْ عَلِی بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع‏ مِثْلَهُ.

- عَنْهُ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

یا مَعْشَرَ مَنْ أَسْلَمَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ یسْلِمْ بِقَلْبِهِ لَا تَتَبَّعُوا عَثَرَاتِ الْمُسْلِمِینَ فَإِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَثَرَاتِ الْمُسْلِمِینَ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثْرَتَهُ یفْضَحْهُ‏ .

- عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ عَنْ عَلِی بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ أَوِ الْحَلَبِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

لَا تَطْلُبُوا عَثَرَاتِ الْمُؤْمِنِینَ فَإِنَّ مَنْ تَتَبَّعَ عَثَرَاتِ أَخِیهِ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثَرَاتِهِ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثَرَاتِهِ یفْضَحْهُ وَ لَوْ فِی جَوْفِ بَیتِهِ.۳۶

ب. عین همین عبارات با طرق مختلف در کتب اهل سنت نیز از رسول الله ص روایت شده است (الدر المنثور، ج‏6، ص93)۳۷؛ در اینجا فقط یک مورد را که ادامه جالبی دارد اشاره می‌کنیم:

روایت شده که روزی رسول الله ص برای نماز صبح به مسجد آمد. وقتی نمازش تمام شد رو به مردم کرد و با صدای بلندی که زنان پشت پرده هم بشنوند فرمود:

ای کسانی که به زبان اسلام آورده‌اند و ایمان در دلشان خالص نشده است، مسلمانان را اذیت نکنید و از آنان عیب‌جویی ننمایید و لغزش‌های آنان را تعقیب نکنید، زیرا هرکه لغزش‌های آنان را تعقیب کند، خداوند لغزش‌هایش را دنبال می‌کند، و هرکه را خداوند لغزش‌هایش را دنبال کند رسوایش می‌سازد؛ گرچه در درون خانه‌اش باشد.

شخصی گفت: یا رسول الله ص! آیا بر مؤمنان ستر و پرده‌ای هست؟

فرمودند: ستر و پرده‌های خداوند بر مؤمن بیش از آن است که به شمار آید. مؤمن گناهاتی مرتکب می‌شود که این پرده‌ها یکی یکی از او دریده می‌شود تا جایی که از آنها چیزی باقی نمی‌ماند. پس خداوند به فرشتگانش فرماید: بنده مرا از مردم بپوشانید که همانا مردم عیب‌ می‌گیرند و غیرت ندارند. پس فرشتگان با بالهای خویش وی را از مردم می‌پوشانند. پس اگر توبه کرد خداوند از او قبول می‌کند و پرده‌هایش را بر او برمی‌گرداند و همراه هر پرده‌ای نُه پرده است. پس اگر باز پشت سر هم مرتکب گناهانی شد فرشتگان می‌گویند: پروردگارا! او بر ما غلبه کرد و عذر ما را خواست. پس خداوند به فرشتگانش فرماید: بنده مرا از مردم بپوشانید که همانا مردم عیب‌ می‌گیرند و غیرت ندارند. پس فرشتگان با بالهای خویش وی را از مردم می‌پوشانند. پس اگر توبه کرد خداوند از او قبول می‌کند و اگر باز برگشت فرشتگان می‌گویند: پروردگارا! او بر ما غلبه کرد و عذر ما را خواست. پس خداوند به فرشتگانش فرماید: دیگر او را رها کنید؛ و کارش به جایی می‌رسد که اگر در خانه‌ای تاریک در شبی ظلمانی در حجره‌ای گناهی مرتکب شود خداوند وی و عیوب نهان وی را رسوا می‌کند.

الدر المنثور، ج‏6، ص93-94

و أخرج الحاكم و الترمذی عن جبیر بن نفیر قال: صلی رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم یوما بالناس صلاة الصبح فلما فرغ أقبل بوجهه علی الناس رافعا صوته حتی كاد یسمع من فی الخدور و هو یقول:

یا معشر الذین أسلموا بألسنتهم و لم یدخل الایمان فی قلوبهم لا تؤذوا المسلمین و لا تعیروهم و لا تتبعوا عثراتهم فانه من یتبع عثرة أخیه المسلم یتبع الله عثرته و من یتبع الله عثرته یفضحه و هو فی قعر بیته.

فقال قائل: یا رسول الله و هل علی المسلمین من ستر؟

فقال صلی الله علیه [و آله] و سلم: ستور الله علی المؤمن أكثر من أن تحصی؛ ان المؤمن لیعمل الذنوب فتهتك عنه ستوره سترا سترا حتی لا یبقی علیه منها شی. فیقول الله للملائكة: استروا علی عبدی من الناس فان‏ الناس یعیرون و لا یغیرون. فتحف به الملائكة بأجنحتها یسترونه من الناس. فان تاب قبل الله منه و رد علیه ستوره. و مع كل ستر تسعة أستار فان تتابع فی الذنوب قالت الملائكة: ربنا انه قد غلبنا و اعذرنا. فتقول الله: استروا عبدی من الناس فان الناس یعیرون و لا یغیرون. فتحف به الملائكة بأجنحتها یسترونه من الناس. فان تاب قبل الله منه و رد علیه ستوره و مع كل ستر تسعة أستار. فان تتابع فی الذنوب قالت الملائكة: یا ربنا انه قد غلبنا و أعذرنا. فیقول الله استروا عبدی من الناس فان الناس یعیرون و لا یغیرون. فتحف به الملائكة بأجنحتها یسترونه من الناس. فان تاب قبل الله منه و ان عاد قالت الملائكة ربنا انه قد غلبنا و أعذرنا. فیقول الله للملائكة: تخلوا عنه فلو عمل ذنبا فی بیت مظلم فی لیلة مظلمة فی حجر أبدی الله عنه و عن عورته‏.

ج. غیبت (وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ)

ج.۱) کلیاتی درباره غیبت

۵۲) الف. روایت شده که حضرت صادق (ع) فرمودند:

غیبت بر هر مسلمانی حرام است، و شخص غیبت‏كننده در هر حالی باشد گناهكار است؛ و نمونه بارز غیبت، آن است كه در مورد كسی چیزی را بیان کنی که آن چیز نزد خداوند عیب نباشد، ویا وی را بابت امری مذمت کنی که اهل علم لزوما بدان جهت وی را مذمت نمی‌کنند؛ ...

در صورتی كه مرتكب غیبت کسی شدی و خبر این غیبت کردنت به گوش او رسید، از او حلالیت بطلب؛ و اگر به گوش او نرسید و از آن خبردار نشد، برای او طلب مغفرت و آمرزش كن.

و غیبت كردن اعمال نیكوی آدمی را نابود می‏كند چنان كه آتش هیزم را می‏خورد. خداوند متعال به حضرت موسی (ع) وحی فرمود: شخص غیبت‏كننده آخرین كسی است كه داخل بهشت می‏شود اگر توبه كند، و اگر توبه نكرد او نخستین كسی خواهد بود كه داخل آتش شود؛ خداوند متعال می‏فرماید: «آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد؛ قطعاً از آن کراهت دارید» (‌حجرات/۱۲).

و غیبت به انحای مختلفی واقع می‌شود: با بیان عیبی در خَلق [ویژگی‌هایی که مربوط به آفرینش شخص بوده و خودش در آن نقشی ندارد مانند زشت‌رو بودن]، ویا خُلق و خو، ویا عقل، ویا عمل، ویا نحوه برخورد، ویا راه و روش، ویا جهالت، و مانند اینها.

و اصل و ریشه غیبت [= آنچه موجب غیبت کردن می‌شود] را در ده قسم می‌توان گنجاند: آرام کردن غیظ [خود نسبت به شخص مورد نظر]، و همراهی با قوم*، و متهم کردن، و تایید خبری بدون تحقیق درباره آن، و سوءظن، و حسد، و مسخره كردن، و تعجب، و اصرار و پافشاری، و زینت دادن**.

پس اگر می‏خواهی كه سالم بمانی، خالق را در نظر داشته باش، نه مخلوق را؛ تا عرصه غیبت، برای تو محل عبرت‌آموزی شود؛ و عرصه گناه، ثواب. ***

پی‌نوشتها:

*انگیزه همراهی با قوم ظاهرا به معنای این است که انسان می‌خواهد با کسانی که دارند بدگویی شخصی را انجام می‌‌دهند هم‌کلام شود و عملا برای تداوم هم‌صحبتی به تایید ضمنی آنها و غیبت کردن از آن شخص اقدام می‌کند.

** انگیزه زینت دادن ظاهرا به معنای این است که انسان برای جالب توجه کردن سخن برای مخاطب، اقدام به غیبت از کسی کند.

*** یعنی با دیدن عیب در شخص، به جای اینکه غیبت او را بکنی، از وضع ناگوار وی عبرت بگیری؛ و بدین ترتیب، به جای اینکه مرتکب گناه بشوی، عملا ثواب ببری.

مصباح الشریعة، ص204-205

قَالَ الصَّادِقُ ع:

الْغِیبَةُ حَرَامٌ عَلَی كُلِّ مُسْلِمٍ، مَأْثُومٌ صَاحِبُهَا فِی كُلِّ حَالٍ؛ وَ صِفَةُ الْغِیبَةِ أَنْ تَذْكُرَ أَحَداً بِمَا لَیسَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَیبٌ أَوْ تَذُمَّ مَا تَحْمَدُهُ أَهْلُ الْعِلْمِ فِیهِ ...۳۸

وَ إِنِ اغْتَبْتَ فَبَلَغَ الْمُغْتَابَ، فَاسْتَحِلَّ مِنْهُ؛ فَإِنْ لَمْ تَبْلُغْهُ وَ لَمْ تَلْحَقْهُ، فَاسْتَغْفِرِ اللَّهَ لَهُ؛

وَ الْغِیبَةُ تَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ، أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ ع: الْمُغْتَابُ هُوَ آخِرُ مَنْ یدْخُلُ الْجَنَّةَ إِنْ تَابَ وَ إِنْ لَمْ یتُبْ فَهُوَ أَوَّلُ مَنْ یدْخُلُ النَّارَ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوه»

وَ وُجُوهُ الْغِیبَةِ تَقَعُ بِذِكْرِ عَیبٍ فِی الْخَلْقِ وَ الْخُلْقِ وَ الْعَقْلِ وَ الْفِعْلِ وَ الْمُعَامَلَةِ وَ الْمَذْهَبِ وَ الْجَهْلِ وَ أَشْبَاهِهِ؛

وَ أَصْلُ الْغِیبَةِ مُتَنَوِّعٌ بِعَشَرَةِ أَنْوَاعٍ شِفَاءِ غَیظٍ وَ مُسَاعَدَةِ قَوْمٍ وَ تُهَمَةٍ وَ تَصْدِیقِ خَبَرٍ بِلَا كَشْفِهِ وَ سُوءِ ظَنٍّ وَ حَسَدٍ وَ سُخْرِیةٍ وَ تَعَجُّبٍ وَ تَبَرُّمٍ وَ تَزَینٍ؛

فَإِنْ أَرَدْتَ الْسْلَامَةَ فَاذْكُرِ الْخَالِقَ لَا الْمَخْلُوقَ فَیصَیرُ لَكَ مَكَانَ الْغِیبَةِ عِبْرَةً وَ مَكَانَ الْإِثْمِ ثَوَاباً.

ب. در همین راستا این حدیث در کتب شیعه، که شبیه آن در کتب اهل سنت هم آمده، قابل توجه است:

از امام باقر ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

آیا به شما خبر دهم از مؤمن [واقعی]؟ او کسی است که مؤمنان از او بر جان و مال خویش ایمن‌اند.

آیا به شما خبر دهم از مسلمان [واقعی]؟ او کسی است که مسلمانان از زبان و دست وی سالم می‌مانند؛

و مهاجر [واقعی] کسی است که از گناهان هجرت کند و آنچه خداوند حرام کرده را ترک گوید.

و بر مؤمن حرام است که در قبال مؤمن دیگر، به او ظلم کند یا او را خوار سازد یا غیبتش کند و یا او را با شدت از خود براند.

الكافي، ج‏2، ص235

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي كَهْمَسٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

أَ لَا أُنَبِّئُكُمْ بِالْمُؤْمِنِ؟! مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُؤْمِنُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ.

أَ لَا أُنَبِّئُكُمْ بِالْمُسْلِمِ؟! مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ.

وَ الْمُهَاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّيِّئَاتِ وَ تَرَكَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ.

وَ الْمُؤْمِنُ حَرَامٌ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ يَظْلِمَهُ أَوْ يَخْذُلَهُ أَوْ يَغْتَابَهُ أَوْ يَدْفَعَهُ دَفْعَةً.

ج. در منابع اهل سنت چنین آمده است که رسول الله ص فرمود:

بر مؤمن حرام است در خصوص مؤمن دیگر، اینکه گوشت او را بخورد و از او غیبت کند؛‌ و آبرویش هم بر وی حرام است که در خصوص آن پرده‌دری کند؛ و رخسارش هم بر وی حرام است که بر او سیلی زند.

الدر المنثور، ج‏6، ص95

و أخرج ابن مردویه عن أبی مالك الأشعری عن كعب بن عاصم ان رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم قال:

المؤمن حرام علی المؤمن لحمه علیه حرام ان یأكله و یغتابه بالغیب؛ و عرضه علیه حرام ان یخرقه؛ و وجهه علیه حرام ان یلطمه‏.

۵۳) الف. از امیرالمؤمنین ع روایتی نقل شده که در یک مجلس ۴۰۰ باب از آنچه دین و دنیای مسلمان را آباد می‌کند تعلیم دادند که قبلا (حدیث۳۳) فرازهایی از آن گذشت. در فراز دیگری از آن فرموده‌اند:

از غیبت شخص مسلمان بپرهیزید؛ چرا که مسلمان اقدام به غیبت برادر خود نمی‌کند، در حالی که خداوند این کار را نهی نموده و فرموده است: «آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد؟! قطعاً از آن کراهت دارید».

الخصال، ج۲، ص۶۲۲؛ تحف العقول، ص112؛ عیون الحكم و المواعظ (للیثی)، ص102

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ الْیقْطِینِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یحْیی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیاهُ ...

إِیاكُمْ وَ الْغِیبَةَ فَإِنَّ الْمُسْلِمَ لَا یغْتَابُ أَخَاهُ وَ قَدْ نَهَی اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ».

ب. از امام سجاد ع روایت شده که پیامبر ص فرمودند:

ای بندگان خدا تقوای الهی را در خصوص تمامی محرمات رعایت کنید و بدانید که غیبت برادر مؤمنتان – که از شیعیان آل محمد ص باشد – حرمتش از [حرمتِ خوردن] گوشت مردار بزرگتر است؛ که خداوند متعال فرمود: «برخی از شما غیبت برخی را نکنند؛ آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد؛ قطعاً از آن کراهت دارید»؛ و همانا در خصوص خون [دیگران]، حرمت خوردنش کم‌اهمیت‌تر از [حرمت ریختن] آن است، به اینکه احدی از شما از برادر مؤمنش – که از شیعیان آل محمد ص باشد – نزد سلطانی جائر خبرچینی کند که در این صورت خودش و برادر مؤمنش و سلطانی را که نزد او خبرچینی کرده است به هلاکت انداخته است.

التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص586

قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

يَا عِبَادَ اللَّهِ اتَّقُوا الْمُحَرَّمَاتِ كُلَّهَا وَ اعْلَمُوا أَنَّ غِيبَتَكُمْ لِأَخِيكُمُ الْمُؤْمِنِ مِنْ شِيعَةِ آلِ مُحَمَّدٍ أَعْظَمُ فِي التَّحْرِيمِ مِنَ الْمَيْتَةِ، قَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَلَا: «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»؛ وَ إِنَّ الدَّمَ أَخَفُّ عَلَيْكُمْ فِي تَحْرِيمِ أَكْلِهِ مِنْ أَنْ يَشِيَ أَحَدُكُمْ بِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ مِنْ شِيعَةِ مُحَمَّدٍ ص إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ، فَإِنَّهُ حِينَئِذٍ قَدْ أَهْلَكَ نَفْسَهُ وَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ وَ السُّلْطَانَ الَّذِي وَشَي بِهِ إِلَيْهِ...۳۹

۵۴) از امام صادق (علیه السلام) سوال شد درباره آنچه از رسول الله (صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرموده باشد که «خدا اهل خانه‌ای که گوشت می‌خورند دشمن می‌دارد» [که آیا این روایت درست است، و اگر بله، مقصود ازآن چیست؟]

فرمودند: مطلب آن طور نیست که برخی گمان می‌کنند که درباره گوشتِ مباح باشد، که خود رسول الله ص هم از آن گوشت‌ها می‌خورد و آن را دوست داشت. بلکه مقصود از آن، همان گوشتی است که خدای عزّوجلّ فرمود: «آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد» یعنی غیبت کردن از کسی و آبروی وی را بردن.

دعائم الإسلام، ج‏2، ص110

وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّهُ سُئِلَ عَمَّا یرْوِیهِ النَّاسُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یبْغِضُ أَهْلَ الْبَیتِ اللَّحْمِیینَ؟!

فَقَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع: لَیسَ هُوَ كَمَا یظُنُّونَ مَنْ أَكَلَ اللَّحْمَ الْمُبَاحَ أَكَلَهُ الَّذِی كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص یأْكُلُهُ وَ یحِبُّهُ. إِنَّمَا ذَلِكَ مِنَ اللَّحْمِ الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً» یعْنِی بِالْغِیبَةِ لَهُ وَ الْوَقِیعَةِ فِیهِ.

شبیه این توضیح در منابع اهل سنت هم آمده است؛‌ ر.ک: الدر المنثور، ج‏6، ص97۴۰.

۵۵) از امام‌صادق (علیه السلام) نقل‌شده که رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

«غیبت در [نابود کردن] دین یک ‌مسلمان، از بیماری خوره در درون او زودتر کارگر می‌شود».

و فرمودند: «نشستن مسلمان در مسجد به انتظار نماز، عبادت است تا [زمانی‌که] حدَثی از او سر نزند».

سوال شد: «ای رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله)! حدَث چیست»؟

فرمودند: «غیبت‌کردن».

الكافي، ج‏2، ص357

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ‏ ع قَالَ

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:‏ الْغِيبَةُ أَسْرَعُ فِي دِينِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ مِنَ الْأَكِلَةِ فِي جَوْفِهِ.

قَالَ: وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: الْجُلُوسُ فِي الْمَسْجِدِ انْتِظَارَ الصَّلَاةِ عِبَادَةٌ مَا لَمْ يُحْدِثْ.

قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ: وَ مَا يُحْدِثُ؟

قَالَ: الِاغْتِيَابَ.

۵۶) الف. از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

خون و مال و آبروی هر مسلمانی بر هر مسلمانی حرام است. [و غیبت کردن، مصداق بی‌حرمتی به آبروست].۴۱

مجموعة ورام، ج‏1، ص115؛ كشف الریبة (شهید ثانی)، ص6؛ منیة المرید، ص327

وَ قَالَ النَّبِی ص كُلُّ الْمُسْلِمِ عَلَی الْمُسْلِمِ حَرَامٌ دَمُهُ وَ مَالُهُ وَ عِرْضُهُ.

ب. از امام رضا ع از پدرانشان از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمودند:

هرکس با مردم تعامل کند و به آنها ستم نکند، و سخن بگوید و به آنان دروغ نگوید، و وعده بدهد و خلاف وعده‌اش عمل نکند، چنین شخصی از کسانی‌است که جوانمردی‌اش به حدّ کمال رسیده، عدالتش آشکار گشته، برادری با وی واجب و غیبت او حرام است.

الخصال، ج‏1، ص208؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص30؛ نزهة الناظر، ص24

حَدَّثَنَا أَبُو مَنْصُورٍ أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ بَكْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ زَيْدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَغْدَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرِ بْنِ سُلَيْمَانَ الطَّائِيُّ بِالْبَصْرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ:

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ يَظْلِمْهُمْ وَ حَدَّثَهُمْ فَلَمْ يَكْذِبْهُمْ وَ وَعَدَهُمْ فَلَمْ يُخْلِفْهُمْ فَهُوَ مِمَّنْ كَمُلَتْ مُرُوءَتُهُ وَ ظَهَرَتْ عَدَالَتُهُ وَ وَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ وَ حَرُمَتْ غَيْبَتُهُ.

ب. عین این حدیث را با سند دیگری از امام صادق ع روایت کرده که در آن فقط ترتیب چهار نکته آخر جابجا شده است:

هرکس با مردم تعامل کند و به آنها ستم نکند، و سخن بگوید و به آنان دروغ نگوید، و وعده بدهد و خلاف وعده‌اش عمل نکند، چنین شخصی از کسانی‌است که غیبت او حرام است و جوانمردی‌اش به حدّ کمال رسیده، عدالتش آشکار گشته، برادری با وی واجب است.

الكافي، ج‏2، ص239

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ:

مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ يَظْلِمْهُمْ وَ حَدَّثَهُمْ فَلَمْ يَكْذِبْهُمْ وَ وَعَدَهُمْ فَلَمْ يُخْلِفْهُمْ كَانَ مِمَّنْ حُرِّمَتْ غِيبَتُهُ وَ كَمَلَتْ مُرُوءَتُهُ وَ ظَهَرَ عَدْلُهُ وَ وَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ.

د. مضمون این حدیث به صورت زیر هم از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:

هرکس در او سه خصلت باشد آن خصلت‌ها موجب می‌شوند که رعایت چهار چیز در مورد او بر مردم واجب شود؛

کسی‌که هرگاه با مردم سخن بگوید به آنان دروغ نگوید؛ و هر گاه با آن‌ها تعاملی داشته باشد بدانان ستم نکند و هرگاه به آن‌ها وعده دهد خلف وعده ننماید، آنگاه لازم می‌آید که عدالت او در میان مردم آشکار گردد و مردانگی وی بر همه معلوم شود، و غیبت او بر همگان حرام ‌گردد و برادری با او بر آنان واجب ‌شود.

الخصال، ج‏1، ص208

حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي جَعْفَرٍ الْكُمَيْدَانِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ أَوْجَبْنَ لَهُ أَرْبَعاً عَلَى النَّاسِ؛ مَنْ إِذَا حَدَّثَهُمْ لَمْ يَكْذِبْهُمْ وَ إِذَا خَالَطَهُمْ لَمْ يَظْلِمْهُمْ وَ إِذَا وَعَدَهُمْ لَمْ يُخْلِفْهُمْ، وَجَبَ أَنْ تَظْهَرَ فِي النَّاسِ عَدَالَتُهُ وَ تَظْهَرَ فِيهِمْ مُرُوءَتُهُ وَ أَنْ تَحْرُمَ عَلَيْهِمْ غِيبَتُهُ وَ أَنْ تَجِبَ عَلَيْهِمْ أُخُوَّتُهُ.

۵۷) یکبار ابوذر خدمت پیامبر ص شرفیاب می‌شوند و حضرت وصایایی به وی می‌فرمایند که برخی از آنها قبلا گذشت.۴۲ در فرازی از این گفتگو رسول‌ الله (صلی الله علیه و آله) به ابوذر فرمود: «از غیبت بپرهیز که غیبت از زنا سخت‌تر است».

گفت: «یا رسول‌ الله ص! پدر و مادرم به فدایت! چرا چنین است»؟

فرمود: «چون زناکار توبه می‌کند و خداوند توبه‌اش را می‌پذیرد؛ ولی غیبت‌کننده مورد مغفرت قرار نمی‌گیرد تا اینکه کسی که از او غیبت‌شده او را ببخشد».

ای ابوذر! دشنام دادن به مسلمان مایه فسوق است، و جنگیدن با وی کفر، و خوردن گوشت وی معصیت خدا، وحرمت مالش همچون حرمت خونش است.

گفتم: یا رسول الله ص! غیبت چیست؟

فرمود: اینکه از برادرت به گونه‌ای یاد کنی که او خوشش نمی‌آید.

گفتم: یا رسول الله ص! اگر آن مطلب در وی باشد چطور؟

فرمود:‌بدان که اگر آنچه بدان وی را یاد کردی در او باشد غیبتش را کرده‌ای؛‌ و اگر او را به چیزی یاد کنی که در او نباشد به او تهمت زده‌ای.

ای ابوذر! کسی که غیبتی را از برادر مؤمنش دفع کند بر عهده خداست که او را از آتش جهنم برهاند.

ای ابوذر! کسی که نزد وی غیبت برادر مسلمانش رخ دهد و او بر یاری وی [دفاع از وی در برابر آن غیبت] توانا باشد و او را یاری کند، خداوند عز و جل در دنیا و آخرت وی را یاری کند؛ و اگر او را در حالی که توان یاریش را دارد خوار نماید [= یاری نکند]، خداوند او را در دنیا و آخرت خوار کند.

الأمالی (للطوسی)، ص537

حَدَّثَنَا الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الطُّوسِيُّ (رَحِمَهُ اللَّهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا رَجَاءُ بْنُ يَحْيَى بْنِ الْحُسَيْنِ الْعَبَرْتَائِيُّ الْكَاتِبُ سَنَةَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ وَ ثَلَاثِ مِائَةٍ وَ فِيهَا مَاتَ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمُّ، عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ، عَنْ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي ذُبَيٍّ الْهُنَائِيِّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو حَرْبِ بْنُ أَبِي الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِيُّ، عَنْ أَبِيهِ أَبِي الْأَسْوَدِ، قَالَ: قَدِمْتُ الرَّبَذَةَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي ذَرٍّ جُنْدَبِ بْنِ جُنَادَةَ فَحَدَّثَنِي أَبُو ذَرٍّ، قَالَ:

دَخَلْتُ ذَاتَ يَوْمٍ فِي صَدْرِ نَهَارِهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فِي مَسْجِدِهِ، فَلَمْ أَرَ فِي الْمَسْجِدِ أَحَداً مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ عَلِيٌّ (عليه‌السّلام) إِلَى جَانِبِهِ جَالِسٌ، فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَةَ الْمَسْجِدِ، فَقُلْتُ:...

قال: یا أَبَا ذَرٍّ، إِیاكَ وَ الْغِیبَةَ، فَإِنَّ الْغِیبَةَ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا.

قُلْتُ: یا رَسُولَ اللَّهِ، وَ مَا ذَاكَ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی؟

قَالَ: لِأَنَّ الرَّجُلَ یزْنِی فَیتُوبُ إِلَی اللَّهِ فَیتُوبُ اللَّهُ عَلَیهِ، وَ الْغِیبَةُ لَا تُغْفَرُ حَتَّی یغْفِرَهَا صَاحِبُهَا.

یا أَبَا ذَرٍّ، سِبَابُ الْمُسْلِمِ فُسُوقٌ، وَ قِتَالُهُ كُفْرٌ، وَ أَكْلُ لَحْمِهِ مِنْ مَعَاصِی اللَّهِ، وَ حُرْمَةُ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.

قُلْتُ: یا رَسُولَ اللَّهِ، مَا الْغِیبَةُ قَالَ: ذِكْرُكَ أَخَاكَ بِمَا یكْرَهُهُ. قُلْتُ: یا رَسُولَ اللَّهِ، فَإِنْ كَانَ فِیهِ ذَاكَ الَّذِی یذْكَرُ بِهِ. قَالَ: اعْلَمْ إِذَا ذَكَرْتَهُ بِمَا هُوَ فِیهِ فَقَدِ اغْتَبْتَهُ، وَ إِذَا ذَكَرْتَهُ بِمَا لَیسَ فِیهِ فَقَدْ بَهَتَّهُ.

یا أَبَا ذَرٍّ، مَنْ ذَبَّ عَنْ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ الْغِیبَةَ كَانَ حَقُّهُ عَلَی اللَّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ) أَنْ یعْتِقَهُ مِنَ النَّارِ.

یا أَبَا ذَرٍّ، مَنِ اغْتِیبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ وَ هُوَ یسْتَطِیعُ نَصْرَهُ فَنَصَرَهُ، نَصَرَهُ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ، فَإِنْ خَذَلَهُ وَ هُوَ یسْتَطِیعُ نَصْرَهُ خَذَلَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ.

توجه: فراز اول روایت فوق (توضیح چرایی بدتر بودن غیبت از زنا) به روایت جابر و ابوسعید خدری نیز از رسول الله ص نقل شده است (مجمع البیان، ج‏9، ص206۴۳؛ كشف الریبة (شهید ثانی)، ص6؛ منیة المرید، ص327۴۴)۴۵ و در منابع اهل سنت هم آمده است (الدر المنثور، ج‏6، ص97۴۶).

۵۸) نوف بکالی یکبار خدمت امیرالمؤمنین ع می‌رسند و از ایشان درخواست نصیحت می‌کنند و ایشان نصایح متعددی خطاب به وی مطرح می‌کنند. از جمله اینکه فرمودند:

از غیبت خودداری کن که همانا آن خورشت سگان جهنم است. سپس فرمودند:‌ ای نوف! دروغ می‌گوید کسی که گمان می‌کند که حلال‌زاده است در حالی که با غیبت کردن گوشت مردم را می‌خورد.

الأمالي (للصدوق)، ص209؛ أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص187؛ روضة الواعظین، ج‏2، ص469؛ مشكاة الأنوار، ص88

حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُغِيرَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ خُنَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الشَّامِيِّ عَنْ نَوْفٍ الْبِكَالِيِّ عن أَمِير الْمُؤْمِنِينَ ...۴۷

قَالَ: اجْتَنِبِ الْغِيبَةَ فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ. ثُمَّ قَالَ: يَا نَوْفُ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلَالٍ وَ هُوَ يَأْكُلُ لُحُومَ النَّاسِ بِالْغِيبَةِ ...۴۸

در جامع الأخبار (للشعیری)، ص147۴۹ همین مطلب را بدون سند از رسول الله ص روایت کرده است.۵۰

۵۹) الف. از امام باقر ع روایت شده است:

بد بنده‌ای است بنده‌ای که دو چهره و دو زبان داشته باشد: وقتی شاهد است برادرش را مدح گوید و وقتی غایب است [گوشت] او را بخورد؛ اگر به او چیزی داده شود حسادت بورزد و اگر مبتلا [به فقر و نداری] گردد خوارش کند.

ب. و از امام صادق ع هم روایت شده است:

کسی که با مسلمانان با دو چهره و با دو زبان مواجه شود روز قیامت می‌آید در حالی که دو زبان از آتش دارد.

الكافي، ج‏2، ص343؛ الأمالي( للصدوق)، ص337 و روضة الواعظین، ج‏2، ص470

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي شَيْبَةَ عَنِ الزُّهْرِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ يَكُونُ ذَا وَجْهَيْنِ وَ ذَا لِسَانَيْنِ يُطْرِي أَخَاهُ شَاهِداً وَ يَأْكُلُهُ غَائِباً إِنْ أُعْطِيَ حَسَدَهُ وَ إِنِ ابْتُلِيَ خَذَلَهُ.

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَوْنٍ الْقَلَانِسِيِّ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَنْ لَقِيَ الْمُسْلِمِينَ بِوَجْهَيْنِ وَ لِسَانَيْنِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَهُ لِسَانَانِ مِنْ نَارٍ.

شروع این حدیث امام صادق ع در الأمالي و روضة الواعظین بدین عبارت است:

مَنْ لَقِيَ النَّاسَ بِوَجْهٍ وَ عَابَهُمْ بِوَجْهٍ: کسی که با مردم با چهره‌ای مواجه شود و با چهره دیگری از آنها عیب‌جویی کند ...

۶۰) الف. روایت شده است که هنگامی که رسول الله ص مردی را به خاطر زنای محصنه سنگسار کرد، شخصی به رفیقش گفت: این شخص مثل سگ جان داد.

پس پیامبر ص همراه با آنها بر لاشه مرداری عبور می‌کرد؛ فرمود: این را گاز بزنید و بخورید!

گفتند: یا رسول الله ص! از این لاشه گاز بزنیم و بخوریم؟!

فرمود: کاری که با برادرتان کردید از این متعفن‌تر بود.

مجموعة ورام، ج‏1، ص116؛ كشف الریبة، ص9؛ إحياء علوم الدين، ج3، ص142

لَمَّا رَجَمَ رَسُولُ اللَّهِ ص الرَّجُلَ فِي الزِّنَاءِ قَالَ رَجُلٌ لِصَاحِبِهِ: هَذَا قُعِصَ كَمَا يُقْعَصُ الْكَلْبُ.

فَمَرَّ النَّبِيُّ ص مَعَهُمَا بِجِيفَةٍ، فَقَالَ: انْهَشَا مِنْهَا!

قَالا: يَا رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ نَنْهَشُ جِيفَةً؟

قَالَ: مَا أصبتهما [أَصَبْتُمَا] مِنْ أَخِيكُمَا أَنْتَنُ مِنْ هَذِه‏.

ب. در منابع اهل سنت تفصیل این ماجرا بدین عبارت آمده است که شخصی به نام اسلمی چهار بار خدمت رسول الله ص رسید و شهادت داد که با زنی زنا کرده است. حضرت ص هربار از او روی برمی‌گرداند تا اینکه دفعه پنجم آمد؛ حضرت ص سوالاتی کرد که مطمئن شود وی واقعا به طور کامل مرتکب عمل زنا شده است. نهایتا پرسید: اصلا می‌دانی زنا چیست؟ گفت: بله؛ یعنی همان کاری که اگر شخص با همسرش انجام ‌دهد حلال است با زنی به نحو حرام انجام دهد.

حضرت پرسید: حالا از گفتن این سخنان چه مقصودی داری؟

گفت: می‌خواهم مرا پاک کنی. پس حضرت دستور داد که وی را سنگسار کردند.

پیامبر ص صدای دو نفر از اصحابش را شنید که یکی به دیگری گفت: این شخصی را نگاه کن که خداوند بر او پوشانده بود اما خودش خود را رها نکرد تا اینکه مثل یک سگ سنگباران شد.

پیامبر آن لحظه سکوت کرد تا اینکه در مسیر لاشه الاغی را دیدند که پایش نفخ کرده بود. فرمود: فلانی و فلانی کجایند؟

آن دو گفتند: ما اینجاییم.

فرمود: از مرکبتان پیاده شوید و از لاشه این الاغ بخورید!

گفتند:‌ ای پیامبر خدا ص! خدا تو را بیامرزد؛ چه کسی حاضر است که از این بخورد؟

فرمود: آن طور که اندکی پیش شما متعرض آبروی برادرتان شدید بدتر از خوردن این مردار است؛ به کسی که جانم به دست اوست سوگند که او [با توبه و سنگسار، گناهش بخشیده شد و] الان در نهرهای بهشتی مشغول آب‌تنی است.

مصنف عبد الرزاق، ج7، ص269؛ سنن أبي داود، ج4، ص255؛ السنن الكبرى (للنسائي)، ج6، ص415؛ الدر المنثور، ج‏6، ص95۵۱

عبد الرزاق، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبُو الزُّبَيْرِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الصَّامِتِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، أَنَّهُ سَمِعَهُ يَقُولُ:

جَاءَ الْأَسْلَمِيُّ نَبِيَّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه و [آله و] سلم، فَشَهِدَ عَلَى نَفْسِهِ أَنَّهُ أَصَابَ حُرَّةَ حَرَامًا أَرْبَعَ مَرَّاب، كُلُّ ذَلِكَ يُعْرِضُ عَنْهُ، فَأَقْبَلَ فِي الْخَامِسَةِ، قَالَ: أَنِكْتَهَا؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: حَتى غَابَ ذَلِكَ مِنْكَ فِي ذَلِكَ مِنْهَا، كَمَا يَغِيبُ الْمِرْوَدُ فِي الْمُكْحُلَةِ، وَالرِّشَاءُ فِي الْبِئْرِ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: هَلْ تَدْرِي مَا الزِّنَا؟ قَالَ: نَعَمْ، أَتَيْتُ مِنْهَا حَرَامًا مَا يَأْتي الرَّجُلُ مِنِ امْرَأَتِهِ حَلَالًا.

قَالَ: فَمَا تُرِيدُ بِهَذَا الْقَوْلِ؟

قَالَ: أُرِيدُ أَنْ تُطَهِّرَنِي. قَالَ: فَأَمَرَ بِهِ فَرُجِمَ.

فَسَمِعَ النَّبِيُّ - صلى الله عليه و [آله و] سلم - رَجُلَيْنِ مِنْ أَصْحَابِهِ، يَقُولُ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ: انْظُرْ إِلَى هَذَا الَّذِي سَتَرَ اللَّهُ عَلَيْهِ، فَلَم تَدَعْهُ نَفْسُهُ، حَتَّى ‌رُجِمَ ‌رَجْمَ ‌الْكَلْبِ.

فَسَكَتَ النَّبِي - صلى الله عليه و [آله و] سلم - عَنْهُمَا، حَتَّى مَرَّ بِجِيفَةِ حِمَارٍ شَائِلٍ بِرِجْلِهِ، فَقَالَ: أَيْنَ فُلَانٌ وَفُلَان؟

قَالَا: نَحْنُ ذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ.

قَالَ: انْزِلَا فَكُلَا مِنْ جِيفَةِ هَذَا الْحِمَارِ.

فَقَالَا: يَا نَبِيَّ اللَّهِ، غَفَرَ اللَّهُ لَكَ! مَنْ يَأْكُلُ مِنْ هَذَا؟

قَالَ: فَمَا نِلْتُمَا مِنْ عِرْضِ أَخِيكُمَا آنِفًا أَشَدُّ مِنْ اكلِ الْمَيْتَةِ، وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، إِنَّهُ الْآنَ لَفِي أَنْهَارِ الْجَنَّةِ يَتَغَمَّسُ فِيهَا.

ج.۲) وظیفه مؤمن در مقام شنیدن غیبت

در حدیث ۵۷ گذشت که کسی که نزد وی غیبت برادر مسلمانش رخ دهد و او بر یاری وی [دفاع از وی دربرابر آن غیبت] توانا باشد و او را یاری کند خداوند عز و جل در دنیا و آخرت وی را یاری کند؛ و اگر او را در حالی که توان یاریش را دارد خوار نماید [= یاری نکند] خداوند او را در دنیا و آخرت خوار کند. اما احادیث دیگری در این باره:

۶۱) الف. از رسول الله ص روایت شده است:

کسی که ساکت بماند شریک غیبت کننده است.

مجموعة ورام، ج‏1، ص119

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: السَّاكِتُ شَرِيكُ الْمُغْتَابِ‏.

ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

- شنونده غیبت، شریک غیبت کننده است.

- شنونده غیبت، همانند گوینده آن است.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص221

قال امیرالمؤمنین ع:

- السَّامِعُ شَرِيكُ الْقَائِلِ.

- سَامِعُ الْغِيبَةِ شَرِيكُ الْمُغْتَابِ.

- السَّامِعُ لِلْغِيبَةِ كَالْمُغْتَابِ.

- مُسْتَمِعُ الْغِيبَةِ كَقَائِلِهَا.

ج. از رسول الله ص و نیز از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

کسی که [به غیبت] گوش می‌دهد یکی از دو نفری است که غیبت را انجام داده‌اند.

مجموعة ورام، ج‏1، ص119؛ تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص221

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: الْمُسْتَمِعُ أَحَدُ الْمُغْتَابَيْن‏.

قال امیرالمؤمنین: السَّامِعُ لِلْغِيبَةِ أَحَدُ الْمُغْتَابَيْنِ؛ سَامِعُ الْغِيبَةِ أَحَدُ الْمُغْتَابَيْنِ.

د. از امام صادق ع از پدرانشان از امیرالمؤمنین ع روایتی طولانی ذکر شده در خصوص برخی از اموری که رسول الله ص از آنها نهی کردند؛ در فرازی از این روایت آمده است:

و رسول الله ص از غیبت کردن و نیز گوش دادن به غیبت نهی کردند؛ و نیز از سخن‌چینی و گوش دادن به آن؛ و فرمودند در بهشت هیچ سخن‌چینی وارد نشود. ...

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص7؛ الأمالی( للصدوق)، ص424؛ مكارم الأخلاق، ص425

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَینِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیهِ الْقُمِّی الْفَقِیهُ نَزِیلُ الرَّی مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ وَ أَرْضَاهُ رُوِی عَنْ شُعَیبِ بْنِ وَاقِدٍ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ زَیدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ- عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ:۵۲ نَهَی رَسُولُ اللَّهِ ص عَن‏ ...

وَ نَهَی عَنِ الْغِیبَةِ وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَیهَا؛ وَ نَهَی عَنِ النَّمِیمَةِ وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَیهَا؛ وَ قَالَ ص: لَا یدْخُلُ الْجَنَّةَ قَتَّاتٌ یعْنِی نَمَّاما...

ه. روایت شده است که امیرالمؤمنین ع نگاهش افتاد به شخصی که داشت نزد امام حسن ع، غیبت مردی را می‌کرد. خطاب به امام حسن ع فرمودند:

فرزندم! شنوایی‌ات را از مانند این منزه بدار؛ زیرا او نگریسته است به خبیث‌ترین چیزی که در ظرف وجودی خویش دارد، تا آن را در ظرف وجودی تو خالی کند!

الإختصاص، ص225

نَظَرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِلَى رَجُلٍ يَغْتَابُ رَجُلًا عِنْدَ الْحَسَنِ ابْنِهِ ع فَقَالَ:

يَا بُنَيَّ نَزِّهْ سَمْعَكَ عَنْ مِثْلِ هَذَا فَإِنَّهُ نَظَرَ إِلَى أَخْبَثِ مَا فِي وِعَائِهِ، فَأَفْرَغَهُ فِي وِعَائِك!‏

۶۲) الف. در فرازی از روایت طولانی‌ای که قسمتی از آن در شماره ۶۱.د گذشت، آمده است:

و رسول الله ص از غیبت نهی کرد و فرمود: ... کسی که وقتی در مجلسی غیبتی از برادر [دینی]اش بشنود نسبت به او بزرگواری کند و آن غیبت را از او برگرداند، خداوند هزار باب شر در دنیا و آخرت را از او برگرداند؛ ولی اگر آن را برنگرداند در حالی که بر برگرداندنش تواناست همانند هفتاد برابر گناه کسی که غیبت کرده برعهده‌اش خواهد آمد...

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص15؛ الأمالی( للصدوق)، ص430؛ مكارم الأخلاق، ص430

وَ نَهَی عَنِ الْغِیبَةِ وَ قَالَ ص: ... وَ مَنْ تَطَوَّلَ عَلَی أَخِیهِ فِی غِیبَةٍ سَمِعَهَا فِیهِ فِی مَجْلِسٍ فَرَدَّهَا عَنْهُ رَدَّ اللَّهُ عَنْهُ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الشَّرِّ [السُّوءِ] فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ فَإِنْ هُوَ لَمْ یرُدَّهَا وَ هُوَ قَادِرٌ عَلَی رَدِّهَا كَانَ عَلَیهِ كَوِزْرِ مَنِ اغْتَابَهُ سَبْعِینَ مَرَّةً...

ب. و باز از پیامبر ص روایت شده است که خطاب به امیرالمؤمنین ع فرمودند:

ای علی! کسی که نزد او غیبت برادر مسلمانش بشود و او توان یاری کردن وی را داشته باشد اما یاریش نکند خداوند در دنیا و آخرت او را خوار می‌کند...

من لا يحضره الفقيه، ج‏4، ص372؛ مكارم الأخلاق، ص444

رَوَى حَمَّادُ بْنُ عَمْرٍو وَ أَنَسُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع عَنِ النَّبِيِّ ص أَنَّهُ قَالَ لَه‏:

... يَا عَلِيُّ مَنِ اغْتِيبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ فَاسْتَطَاعَ نَصْرَهُ فَلَمْ يَنْصُرْهُ خَذَلَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة...

این مضمون در توصیه‌های یپامبر ص به ابوذر (حدیث۵۷) نیز گذشت.

ج. و باز از پیامبر ص روایت شده است که فرمودند:

کسی که نزد او غیبت برادر مسلمانش بشود و او توان یاری کردن وی را داشته باشد و یاریش کند خداوند متعال در دنیا و آخرت او را یاری خواهد کرد؛ و اگر او را خوار کند [= یاریش نکند] خداوند در دنیا و آخرت او را خوار خواهد کرد.

جامع الأخبار(للشعیری)، ص146

قَالَ النَّبِی ص:

مَنِ اغْتِیبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ فَاسْتَطَاعَ أَنْ ینْصُرَهُ فَنَصَرَهُ نَصَرَهُ اللَّهُ تَعَالَی فِی الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ مَنْ خَذَلَهُ خَذَلَهُ اللَّهُ تَعَالَی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ.

د. و از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

کسی که نزد او غیبت برادر مسلمانش بشود و او یاری و کمکش کند خداوند متعال در دنیا و آخرت او را یاری خواهد کرد؛ و اگر نزد او غیبت برادر مسلمانش بشود و او یاری و کمکش نکند و غیبت را از او دفع ننماید در حالی که می‌تواند او را یاری و کمک کند حتما خداوند او را در دنیا و آخرت پایین آورد.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص148

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي الْوَرْدِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

مَنِ اغْتِيبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَنَصَرَهُ وَ أَعَانَهُ نَصَرَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ مَنِ اغْتِيبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ يَنْصُرْهُ وَ لَمْ يُعِنْهُ وَ لَمْ يَدْفَعْ عَنْهُ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى نُصْرَتِهِ وَ عَوْنِهِ إِلَّا خَفَضَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.

۶۳) الف. از امام صادق ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

کسی که چیزی را از آبروی برادر مؤمنش برگرداند قطعا بهشت بر او واجب می‌شود.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص145؛ الأمالي (للطوسي)، ص233۵۳؛ النوادر (للراوندي)، ص8

أَبِي ره عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ الْبَتَّةَ.

ب. و روایت شده است که شخصی نزد رسول الله ص متعرض شخص دیگری شد؛ و یکی از حاضران آن [غیبت] را از وی برگرداند. رسول الله ص فرمود:

کسی که چیزی را از آبروی برادر مؤمنش برگرداند حجاب و مانعی در برابر آتش جهنم خواهد داشت.

الأمالي (للمفيد)، ص338؛ الأمالي (للطوسي)، ص115

قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْجَرْجَرَائِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ عُبْدُوسٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ الْحَضْرَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْأَحْمَسِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُحَارِبِيُّ عَنِ ابْنِ أَبِي لَيْلَى‏ عَنِ الْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ عَنِ ابْنِ أَبِي الدَّرْدَاءِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ:

نَالَ رَجُلٌ مِنْ عِرْضِ رَجُلٍ عِنْدَ النَّبِيِّ ص، فَرَدَّ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ عَلَيْهِ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ كَانَ لَهُ حِجَاباً مِنَ النَّارِ [نَارٍ].

ج. و باز از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

کسی که چیزی را از آبروی برادر مؤمنش برگرداند برخداوند است که او را از آتش برهاند.

إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص117

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِیهِ كَانَ حَقّاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یعْتِقَهُ مِنَ النَّارِ.

د. انس روایت کرده است که رسول الله ص فرمودند:

وقتی در آستین خلق افتادند و تو آنجا بودی، پس یار آن شخصی باش که غیبتش را می‌کنند و آن جماعت را برحذر دار و از نزد آنان برخیز. سپس این آیه را تلاوت کردند: «آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد؛ قطعاً از آن کراهت دارید.» (‌حجرات/۱۱)

الدر المنثور، ج‏6، ص96؛ نهج الفصاحة، ص202

و أخرج ابن أبی الدنیا عن أنس قال: قال رسول الله ص:

إذا وقع فی الرجل و أنت فی ملا فكن للرجل ناصرا و للقوم زاجرا و قم عنهم؛ ثم تلا هذه الآیة: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ‏».

ه. محمد بن فضیل می‌گوید: خدمت امام کاظم ع عرض کردم: فدایت شوم! در مورد مردی از برادرانم مطلبی به من می‌رسد که آن را برای وی ناپسند می‌دارم؛ از خودش درباره آن می‌پرسم، منکر می‌شود در حالی که جماعتی از افراد مورد اعتماد آن خبر را به من داده بودند.

فرمودند: محمد! گوش و چشمت را در مورد آنچه در خصوص برادرت است تکذیب کن! اگر برای شهادت دادن پنجاه نفر نزد تو قسم بخورند و سخنی درباره‌اش بگویند تو وی را تصدیق نما و آنان را تکذیب کن. هرگز چیزی که مایه بی‌آبرویی وی شود و جوانمردیش را به چالش بکشد علیه او پخش نکن؛ وگرنه از کسانی خواهی بود که خداوند در کتابش درباره آنها می‌فرماید: «همانا کسانی که دوست دارند فحشاء در مورد کسانی که ایمان آورده‌اند شایع شود برایشان عذابی دردناک است» (نور/۱۹).

الكافي، ج‏8، ص147

سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ:

قُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ الرَّجُلُ مِنْ إِخْوَانِي يَبْلُغُنِي عَنْهُ الشَّيْ‏ءُ الَّذِي أَكْرَهُهُ فَأَسْأَلُهُ عَنْ ذَلِكَ فَيُنْكِرُ ذَلِكَ، وَ قَدْ أَخْبَرَنِي عَنْهُ قَوْمٌ ثِقَاتٌ.

فَقَالَ لِي: يَا مُحَمَّدُ كَذِّبْ سَمْعَكَ وَ بَصَرَكَ عَنْ أَخِيكَ؛ فَإِنْ شَهِدَ عِنْدَكَ خَمْسُونَ قَسَامَةً وَ قَالَ لَكَ قَوْلًا، فَصَدِّقْهُ وَ كَذِّبْهُمْ؛ لَا تُذِيعَنَّ عَلَيْهِ شَيْئاً تَشِينُهُ بِهِ وَ تَهْدِمُ بِهِ مُرُوءَتَهُ فَتَكُونَ مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيم‏» (نور/۱۹)

و. از امیرالمؤمنین ع روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

و کسی که در مجلسی حاضر شود که در آن مجلس سگی باشد که دارد به آبروی برادر غایب وی حمله‌ور می‌شود و جایگاه وی را متزلزل می‌کند، پس وی را خوار کند و جوابش را بدهد و از آبروی برادر غایب خویش دفاع کند، خداوند فرشتگانی را برمی‌انگیزاند که در بیت‌المعمور برای حج گرد آمده‌اند – که آنان بخشی از فرشتگان آسمانها و فرشتگان کرسی و عرش و فرشتگان حُجُب هستند-، پس هریک از آنان در پیشگاه الهی محضر وی را نیکو می‌شمرد، وی را مدح گوید و مقرب سازد و از خداوند رفعت و جلال او را خواستار شود.

پس خداوند متعال فرماید: اما من به ازای هریک از شما که مدح وی را گفتید همانند تعداد جمیع شما، از درجات و قصرها و باغها و بستانها و درختان و آنچه بخواهم از آنچه که مخلوقات احاظه بر آن ندارند، بر او واجب کنم.

التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص: 82

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص [أَنَّهُ‏] قَالَ: ...

وَ مَنْ حَضَرَ مَجْلِساً وَ قَدْ حَضَرَ فِيهِ كَلْبٌ يَفْتَرِسُ عِرْضَ أَخِيهِ الْغَائِبِ وَ اتَّسَعَ جَاهُهُ فَاسْتَخَفَّ بِهِ، وَ رَدَّ عَلَيْهِ، وَ ذَبَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْغَائِبِ، قَيَّضَ اللَّهُ الْمَلَائِكَةَ الْمُجْتَمِعِينَ عِنْدَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ لِحَجِّهِمْ، وَ هُمْ شَطْرُ مَلَائِكَةِ السَّمَاوَاتِ، وَ مَلَائِكَةِ الْكُرْسِيِّ وَ الْعَرْشِ وَ مَلَائِكَةِ الْحُجُبِ، فَأَحْسَنَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ تَعَالَى مَحْضَرَهُ، يَمْدَحُونَهُ وَ يُقَرِّبُونَهُ وَ يَسْأَلُونَ اللَّهَ تَعَالَى لَهُ الرِّفْعَةَ وَ الْجَلَالَةَ.

فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى: أَمَّا أَنَا فَقَدْ أَوْجَبْتُ لَهُ بِعَدَدِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ مَادِحِيكُمْ مِثْلَ عَدَدِ جَمِيعِكُمْ مِنْ دَرَجَاتٍ [وَ] قُصُورٍ، وَ جِنَانٍ، وَ بَسَاتِينَ، وَ أَشْجَارٍ، وَ مَا شِئْتُ، مِمَّا لَا يُحِيطُ بِهِ الْمَخْلُوقُون‏.

۶۴) الف. از رسول الله ص روایت شده است:

سه چیز است که اگر در کسی باشد، حتی اگر یکی از آنها هم در کسی باشد، در سایه عرش خداوند عز و جل خواهد بود روزی که سایه‌ای جز سایه او نیست:

کسی که با مردم چنان رفتار کند که همان را از مردم در قبال خویش انتظار دارد؛

و کسی که شخصی را مقدم و شخص دیگری را موخر نمی‌دارد مگر اینکه بداند این کار او مایه رضایت یا خشم خداوند است [یعنی به رضایت خدا کسی را مقدم کند و به خشم خدا کسی را عقب بزند]؛

و شخصی که در نهان [خویش] از برادر مسلمانش عیبی نگیرد مگر اینکه آن عیب را از خود طرد کرده باشد؛ چرا که عیبی از او طرد نشود مگر اینکه عیب [دیگر]ی برایش آشکار گردد؛ و مشغول شدن شخص به خویش کفایت می‌کند از مشغولیت به حال مردم.

روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، ج‏2، ص469

وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِیهِ أَوْ وَاحِدَةٌ مِنْهَا كَانَ فِی ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ:

رَجُلٌ أَعْطَی النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ مَا هُوَ سَائِلُهُمْ لَهَا؛

وَ رَجُلٌ لَمْ یقَدِّمْ رِجْلًا وَ لَمْ یؤَخِّرْ أُخْرَی حَتَّی یعْلَمَ أَنَّ ذَلِكَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًی أَوْ سَخَطٌ؛

وَ رَجُلٌ لَمْ یعِبْ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ بِظَهْرِ الْغَیبِ حَتَّی ینْفِی ذَلِكَ الْعَیبَ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ لَا ینْفِی مِنْهَا عَیباً إِلَّا بَدَا لَهُ عَیبٌ وَ كَفَی بِالْمَرْءِ شُغُلًا بِنَفْسِهِ عَنِ النَّاسِ.

ب. از امام صادق ع روایت شده است:

و زکات گوش، گوش دادن است به علم و حکمت و قرآن و نکات قابل استفاده دینی، اعم از موعظه و نصیحت، و نیز آنچه نجات تو در آن است؛ و نیز رویگردانی از آنچه ضد آن است، اعم از دروغ و غیبت و مانند اینها.

مصباح الشريعة، ص51

قَالَ الصَّادِقُ ع:

... وَ زَكَاةُ الْأُذُنِ اسْتِمَاعُ العلم۵۴ وَ الْحِكْمَةِ وَ الْقُرْآنِ وَ فَوَائِدِ الدِّينِ مِنَ الْمَوْعِظَةِ وَ النَّصِيحَةِ وَ مَا فِيهِ نَجَاتُكَ، وَ الْإِعْرَاضُ عَمَّا هُوَ ضِدُّهُ مِنَ الْكَذِبِ وَ الْغِيبَةِ وَ أَشْبَاهِهِمَا.

ج.۳) مصادیق غیبت

در حدیث ۵۲ بیان شد که نمونه بارز غیبت آن است كه در مورد كسی چیزی را بیان کنی که آن چیز نزد خداوند عیب نباشد، ویا وی را بابت امری مذمت کنی که اهل علم لزوما بدان جهت وی را مذمت نمی‌کنند؛ ... غیبت به انحای مختلفی واقع می‌شود: با بیان عیبی در خَلق [ویژگی‌هایی که مربوط به آفرینش شخص بوده و خودش در آن نقشی ندارد مانند زشت‌رو بودن] ویا خُلق و خو ویا عقل ویا عمل ویا نحوه برخورد ویا راه و روش ویا جهالت و مانند اینها.

اما احادیث دیگری در این موضوع:

۶۵) از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

هرکس درباره‌ی مؤمنی چیزی بگوید که با چشمان‌خویش دیده و با گوش‌خود شنیده*، از جمله کسانی است که خداوند [درباره‌ی آنها] فرموده: «کسانی‌که دوست دارند زشتیها در میان کسانی که ایمان آوردند شیوع یابد، برای آنان در دنیا و آخرت عذابی دردناک است» (نور/۱۹).

* پی‌نوشت: ظاهرا می‌خواهد بفرماید وقتی که خودش دیده ویا مستقیما شنیده چنین عذابی دارد؛ وای به وقتی که خودش ندیده باشد.

الكافي، ج‏2، ص357۵۵؛ الأمالي( للصدوق)، ص337

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَيُّوبُ بْنُ نُوحٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ:

مَنْ قَالَ فِي [أَخِيهِ] الْمُؤْمِنِ مَا رَأَتْهُ عَيْنَاهُ وَ سَمِعَتْهُ أُذُنَاهُ فَهُوَ مِمَّنْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ».

۶۶) داوودبن‌سرحان می‌گوید: از امام‌صادق (علیه السلام) درباره‌ی غیبت سؤال ‌کردم.

امام (علیه السلام) فرمود: «غیبت این ‌است که در مورد برادرت درباره دین ‌او چیزی بگویی که انجام نداده ‌است و چیزی را علیه او منتشر کنی که خداوند آن‌را برایش پوشانده و به‌خاطر آن ‌کار حدّ شرعی بر او جاری نمی‌شود».

الكافي، ج‏2، ص357

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ‏ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْغِيبَةِ.

قَالَ هُوَ أَنْ تَقُولَ‏ لِأَخِيكَ فِي دِينِهِ مَا لَمْ يَفْعَلْ‏ وَ تَبُثَّ عَلَيْهِ أَمْراً قَدْ سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ لَمْ يُقَمْ عَلَيْهِ فِيهِ حَدٌّ .

۶۷) الف. در منابع اهل سنت از عایشه نقل کرده‌اند که:

یکبار زن کوتاه‌قدی آمد در حالی که رسول الله ص نشسته بود. با انگشتم اشاره‌ای به پیامبر ص کردم [که نشان دادم که او چقدر قدکوتاه است].

پیامبر ص فرمود: غیبتش را کردی!

ب. و نیز نقل کرده‌اند: شخصی نزد پیامبر ص بود. وقتی خواست بلند شود که برود دیدند در برخاستنش عجز و ناتوانی‌ای دارد [= به طور عادی از جا بلند نمی‌شود؛ ‌بلکه همچون افراد افلیج از جا برمی‌خیزد].

یکی از حضار گفت: فلانی چقدر عاجز و ناتوان است!

رسول الله ص فرمود: همانا گوشت او را خوردید و غیبتش را کردید.

ج. در نقل دیگری، بعد از این سخن رسول الله ص، آنها گفتند: ‌یا رسول الله ص! ما همان چیزی که در او بود را گفتیم.

فرمود: اگر چیزی می‌گفتید که در او نبود آنگاه به او تهمت زده بودید.

د. و از معاذ بن جبل روایت شده است که ما نزد رسول الله بودیم. ذکر شخصی به میان آمد جماعت حاضر گفتند: جز طعامی به او بدهند نمی‌خورد؛ و جز مرکبی که برایش آماده کنند سوار نمی‌شود و چقدر آدم ضعیف و ناتوانی است!

رسول الله ص فرمود: غیبت برادرتان را کردید.

گفتند: یا رسول الله ص! آیا درباره چیزی که در او وجود دارد سخن بگوییم غیبت است؟

فرمود: همین کافی است که درباره برادرتان در خصوص امر [ناخوشایند]ی که در او هست سخن بگویید.

الدر المنثور، ج‏6، ص96

الف. أخرج الخرائطی و ابن مردویه و البیهقی عن عائشة رضی الله عنها قالت:

أقبلت امرأة قصیرة و النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم جالس؛ قالت: فأشرت بإبهامی إلی النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم.

فقال النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم: لقد اغتبتها.

ب. أخرج ابن جریر و ابن مردویه و البیهقی عن أبی هریرة رضی الله عنه:

ان رجلا قام من عند النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم، فرؤی فی مقامه عجز. فقال بعضهم ما أعجز فلانا؟!

فقال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم: قد أكلتم الرجل و اغتبتموه‏.

ج. أخرج البیهقی عن معاذ بن جبل رضی الله عنه قال:

ذكر رجل عند النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم فقالوا: ما أعجزه؟!

فقال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم: اغتبتم الرجل!

قالوا: یا رسول الله! قلنا ما فیه.

قال: لو قلتم ما لیس فیه فقد بهتموه‏.

د. أخرج ابن جریر عن معاذ بن جبل رضی الله عنه قال:

كنا عند رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم، فذكر القوم‏ رجلا؛ فقالوا: ما یأكل الا ما أطعم و لا یرحل الا ما رحل له، و ما أضعفه!

فقال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم: اغتبتم أخاكم!

قالوا: یا رسول الله! و غیبة بما یحدث فیه؟!

فقال: بحسبكم أن تحدثوا عن أخیكم بما فیه‏.

۶۸) علقمه مى‌گويد: از امام صادق عليه‌السّلام درباره كسى كه شهادت او قبول مى‌شود يا نمى‌شود، پرسيدم.

امام فرمود: اى علقمه! هركه بر فطرت اسلام باشد، شهادت دادن او پذيرفته مى‌شود.

گفتم آيا شهادت گناهکاران هم پذيرفته مى‌شود؟

امام فرمود: اگر شهادت گناهكارى قبول نشود، بايد جز شهادت پيامبران و جانشينان آنان پذيرفته نشود زیرا كه تنها آنان – و نه بقیه مردم – معصوم‌اند. پس هركسى را كه با چشم خود نديده‌اى كه گناه كند يا اين كه دو تن به گناه او شهادت داده باشند، پس او در زمره کسانی است که اهل عدالت و [تحت] ستاریت [الهی] می‌باشد و شهادت او قبول است، هرچند كه نزد خودش گناهکار باشد. و کسی که چنین شخصی را بر اساس چیزی که در مورد غیبت قرار دهد، از ولایت خداوند عز و جل خارج شده و به ولایت شيطان وارد شده است.

و پدرم از پدران خود برايم روايت كرد كه رسول الله ص فرمودند: کسی که از مؤمنی در خصوص چیزی که در وی هست غیبت کند خداوند هرگز در بهشت بین آن دو جمع نخواهد کرد؛ و کسی که مؤمنی را با بیان چیزی که در او نیست مورد غیبت قرار دهد پیوند عصمت میان آن دو بریده شود و غیبت‌کننده در آتش جهنم جاودان خواهد بود و چه بدجایگاهی است...

الأمالي( للصدوق)، ص102-103؛ قصص الأنبياء عليهم السلام (للراوندي)، ص203

حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ صَالِحٍ عَنْ عَلْقَمَةَ قَالَ:

قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع وَ قَدْ قُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَمَّنْ تُقْبَلُ شَهَادَتُهُ وَ مَنْ لَا تُقْبَلُ؟

فَقَالَ: يَا عَلْقَمَةُ كُلُّ مَنْ كَانَ عَلَى فِطْرَةِ الْإِسْلَامِ جَازَتْ شَهَادَتُهُ.

قَالَ فَقُلْتُ لَهُ: تُقْبَلُ شَهَادَةُ مُقْتَرِفٍ لِلذُّنُوبِ؟

فَقَالَ: يَا عَلْقَمَةُ لَوْ لَمْ تُقْبَلْ شَهَادَةُ الْمُقْتَرِفِينَ لِلذُّنُوبِ لَمَا قُبِلَتْ إِلَّا شَهَادَاتُ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ لِأَنَّهُمْ هُمُ الْمَعْصُومُونَ دُونَ سَائِرِ الْخَلْقِ فَمَنْ لَمْ تَرَهُ بِعَيْنِكَ يَرْتَكِبُ ذَنْباً أَوْ لَمْ يَشْهَدْ عَلَيْهِ بِذَلِكَ شَاهِدَانِ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ الْعَدَالَةِ وَ السَّتْرِ وَ شَهَادَتُهُ مَقْبُولَةٌ وَ إِنْ كَانَ فِي نَفْسِهِ مُذْنِباً؛ وَ مَنِ اغْتَابَهُ بِمَا فِيهِ فَهُوَ خَارِجٌ عَنْ وَلَايَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ دَاخِلٌ فِي وَلَايَةِ الشَّيْطَانِ؛

وَ لَقَدْ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَال:َ مَنِ اغْتَابَ مُؤْمِناً بِمَا فِيهِ لَمْ يَجْمَعِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا فِي الْجَنَّةِ أَبَداً وَ مَنِ اغْتَابَ مُؤْمِناً بِمَا لَيْسَ فِيهِ انْقَطَعَتِ الْعِصْمَةُ بَيْنَهُمَا وَ كَانَ الْمُغْتَابُ فِي النَّارِ خالِداً فِيها وَ بِئْسَ الْمَصِير...

(بقیه این حدیث قبلا در جلسه ۵۵۷ حدیث۲ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-69/ و نیز در جلسه ۹۰۷ حدیث۲ https://yekaye.ir/ale-imran-3-184/ گذشت)

۶۹) الف. از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

حد غيبت اين است كه در بارۀ برادر [دینی] ات چيزى بگويى که در او باشد؛ ولی اگرچیزی بگویی که در او نباشد آن تهمت است؛ و كسى كه در مقام غيبت [شنیدن] حاضر شود و آن را انکار نکند، در آن شريك است؛ و اگر از آن جلوگيرى كند، مورد مغفرت خداوند قرار می‌گیرد.

إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص117

وَ قَالَ ص:

حَدُّ الْغِیبَةِ أَنْ تَقُولَ فِی أَخِیكَ مَا هُوَ فِیهِ، فَإِنْ قُلْتَ مَا لَیسَ فِیهِ فَذَاكَ بُهْتَانٌ لَهُ؛ وَ الْحَاضِرُ لِلْغِیبَةِ وَ لَمْ ینْكِرْهَا شَرِیكٌ فِیهَا، وَ مَنْ أَنْكَرَهَا كَانَ مَغْفُوراً لَهُ.

ب. از امام کاظم (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

هرکس پشت سر فرد دیگری چیزی را به او نسبت دهد که در او وجود داشته باشد و مردم از آن اطّلاع داشته باشند، غیبت او را نکرده است. ولی اگر پشت سر شخص دیگری امری را به او نسبت دهد که در او وجود دارد و مردم از آن اطّلاع ندارند، اینجاست که مرتکب غیبت شده است. و هرکس امری را که در شخص وجود نداشته‌باشند به او نسبت دهد، به آن شخص تهمت زده است.

الكافي، ج‏2، ص358

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ رَجُلٍ لَا نَعْلَمُهُ إِلَّا يَحْيَى الْأَزْرَقَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ ص:

مَنْ ذَكَرَ رَجُلًا مِنْ خَلْفِهِ بِمَا هُوَ فِيهِ مِمَّا عَرَفَهُ النَّاسُ لَمْ يَغْتَبْهُ، وَ مَنْ ذَكَرَهُ مِنْ خَلْفِهِ بِمَا هُوَ فِيهِ مِمَّا لَا يَعْرِفُهُ النَّاسُ اغْتَابَهُ وَ مَنْ ذَكَرَهُ بِمَا لَيْسَ فِيهِ فَقَدْ بَهَتَهُ.

ج. از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:

غیبت آن است که درباره‌ی برادرت از امری سخن بگویی که خداوند آن را برایش پوشانده است؛ ولی سخن‌گفتن درباره‌ی اموری که در او پدیدار و ظاهر هستند، از قبیل تندخویی و عجول بودن، خیر. و بهتان آن است که چیزی را به او نسبت دهی که در او وجود ندارد.

الكافي، ج‏2، ص358

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَيَابَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏:

الْغِيبَةُ أَنْ تَقُولَ فِي أَخِيكَ مَا سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَمَّا الْأَمْرُ الظَّاهِرُ فِيهِ مِثْلُ الْحِدَّةِ وَ الْعَجَلَةِ فَلَا؛ وَ الْبُهْتَانُ أَنْ تَقُولَ فِيهِ مَا لَيْسَ فِيهِ‏.

د. از امام صادق ع روایت شده است:

از موارد غیبت آن است که در مورد برادرت چیزی را بگویی که خداوند بر وی پوشانده است؛ و از موارد بهتان آن است که در مورد برادرت چیزی بگویی که در او نباشد.

الأمالي( للصدوق)، ص337

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَيَابَةَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ:

إِنَّ مِنَ الْغِيبَةِ أَنْ تَقُولَ فِي أَخِيكَ مَا سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ إِنَّ مِنَ الْبُهْتَانِ أَنْ تَقُولَ فِي أَخِيكَ مَا لَيْسَ فِيهِ.

ه. و باز در حدیث است:

هنگامی که شخصی را به خاطر چیزی که در او هست و خداوند آن را خوش ندارد یاد کنی غیبتش را کرده‌ای؛ و اگر به چیزی یاد کنی که در او نیست به او بهتان زده‌ای.

مجمع البیان، ج‏9، ص205

و فی الحدیث: إذا ذكرت الرجل بما فیه مما یكرهه الله فقد اغتبته و إذا ذكرته بما لیس فیه فقد بهته‏.۵۶

۷۰) عبدالله بن سنان می‌گوید: از امام صادق ع درباره این حدیث پرسیدم که می‌فرماید: عورت مؤمن بر مؤمن حرام است.

فرمود: بله؛ همین طور است.

گفتم: مقصود عضو زیر شکم اوست؟

فرمود: این گونه نیست که تو پنداشتی. [آن که البته حرام است اما] مقصود از این حدیث، افشا کردن سرّ اوست.

ب. و باز از امام صادق ع درباره حدیث «عورت مؤمن بر مؤمن حرام است» روایت شده که فرمودند:

مقصود آن است که پرده از وی برداشته شود و تو چیزی از [عیوب مخفی] وی را ببینی؛ و آنگاه بخواهی بروی آن را برای دیگران حکایت کنی یا وی را سرزنش نمایی.

الكافي، ج‏2، ص359؛ معاني الأخبار، ج۱، ص۲۵۵

الف. مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى‏عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ:

قُلْتُ لَهُ‏: عَوْرَةُ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ حَرَامٌ؟

قَالَ: نَعَمْ‏.

قُلْتُ: تَعْنِي سُفْلَيْهِ‏؟!

قَالَ: لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ؛ إِنَّمَا هِيَ إِذَاعَةُ سِرِّهِ.

ب. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُخْتَارٍ عَنْ زَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِيمَا جَاءَ فِي الْحَدِيثِ عَوْرَةُ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ حَرَامٌ قَالَ:

مَا هُوَ أَنْ يَنْكَشِفَ فَتَرَى مِنْهُ شَيْئاً إِنَّمَا هُوَ أَنْ تَرْوِيَ عَلَيْهِ أَوْ تَعِيبَه‏.

ج. از امام باقر ع روایت شده است:

برای هر مؤمن در خصوص مؤمن دیگر لازم است که تا هفتاد گناه کبیره را بر او بپوشاند.

الكافي، ج‏2، ص207

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ يَسْتُرَ عَلَيْهِ سَبْعِينَ كَبِيرَةً.

ج.۴) آثار دنیوی و اخروی غیبت

در حدیث ۵۲ بیان شد که غیبت كردن اعمال نیكوی آدمی را نابود می‏كند چنان كه آتش هیزم را می‏خورد و شخص غیبت‏كننده آخرین كسی است كه داخل بهشت می‏شود اگر توبه كند، و اگر توبه نكرد او نخستین كسی خواهد بود كه داخل آتش شود۵۷؛ و در حدیث ۵۵ گذشت که غیبت در [نابود کردن] دین یک ‌مسلمان، از بیماری خوره در درون او زودتر کارگر می‌شود.

اکنون احادیث دیگری در خصوص آثار غیبت تقدیم می‌شود:

۷۱) از امام صادق ع روایت شده است:

کسی که مطلب را علیه مؤمنی حکایت کند و قصدش بدخواهی برای او و از بین بردن آبرويش باشد تا وی از چشم مردم بيفتد، خداوند او را از ولایت خویش به سوی ولایت شیطان بیرون کند ولی شيطان هم او را نپذيرد!

الكافي، ج‏2، ص358؛ المحاسن، ج‏1، ص103؛ الأمالي( للصدوق)، ص486

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أَعْيُنِ النَّاسِ، أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَايَتِهِ إِلَى وَلَايَةِ الشَّيْطَانِ فَلَا يَقْبَلُهُ الشَّيْطَانُ.

۷۲) از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

هیچ مجلسی با غیبت آباد نشد مگر اینکه خرابی‌ای در دین پدید آورد. پس گوشهایتان را از گوش دادن به غیبت پاکیزه نگه دارید که همانا گوینده و شنونده در این گناه شریکند؛ و از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود: غیبت، خورشت سگان جهنمی است. کسی که در عیب خویش تامل کند فرصت پرداختن به عیب دیگران را پیدا نمی‌کند؛ و کسی که به عیوب مردم بنگرد و آن را زشت بشمرد و سپس همان را برای خویش رضایت دهد دقیقاً احمق است.

روضة الواعظین، ج‏2، ص470؛ جامع الأخبار(للشعیری)، ص147۵۸

وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَا عُمِرَ مَجْلِسٌ بِالْغِیبَةِ إِلَّا خَرِبَ مِنَ الدِّینِ فَنَزِّهُوا أَسْمَاعَكُمْ عَنِ اسْتِمَاعِ الْغِیبَةِ فَإِنَّ الْقَائِلَ وَ الْمُسْتَمِعَ لَهَا شَرِیكَانِ فِی الْإِثْمِ؛ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یقُولُ: الْغِیبَةُ إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ؛ مَنْ نَظَرَ فِی عَیبِ نَفْسِهِ، اشْتَغَلَ عَنْ عَیبِ غَیرِهِ؛ وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیوبِ النَّاسِ فَأَنْكَرَهَا، ثُمَّ رَضِیهَا لِنَفْسِهِ، فَذَاكَ الْأَحْمَقُ بِعَینِهِ.

۷۳) الف. از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

غیبت نکن، که از تو غیبت خواهد شد؛ و برای برادرت چاله‌ای نکن، که در آن خواهی افتاد؛ که همانا کاری که کنی با تو همان خواهد شد.

الأمالي( للصدوق)، ص420؛ روضة الواعظین، ج‏2، ص470

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ:

لَا تَغْتَبْ فَتُغْتَبْ وَ لَا تَحْفِرْ لِأَخِيكَ حُفْرَةً فَتَقَعَ فِيهَا فَإِنَّكَ كَمَا تَدِينُ تُدَانُ.

ب. و از امام سجاد ع روایت شده است:

کسی که مردم را بدانچه در آنان است مورد هجوم قرار دهد، وی را بدانچه در وی نیست مورد هجوم قرار خواهند داد؛ و کسی که دردش را نمی‌شناسد دوایش او را فاسد کند.

نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص91

وَ قَالَ الإمام السجاد زين العابدين علي بن الحسين‏ عليه‌السّلام:

مَنْ رَمَى النَّاسَ بِمَا فِيهِمْ، رَمَوْهُ بِمَا لَيْسَ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْ دَاءَهُ أَفْسَدَهُ دَوَاؤُهُ.

۷۴) از جابر بن عبدالله انصاری روایت شده است:

ما نزد رسول الله ص بودیم که بناگاه بوی مردار متعفنی بلند شد.

رسول الله ص فرمود: آیا می‌دانید که این بوی چیست؟ بوی کسانی است که غیبت مردم را می‌کنند.

الدر المنثور، ج‏6، ص96

و أخرج أحمد عن جابر بن عبد الله قال:

كنا مع رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم، فارتفعت ریح جیفة منتنة.

فقال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم: أ تدرون ما هذه الریح؟ هذه ریح الذین یغتابون الناس‏.

۷۵) الف. از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

کسی که از مرد یا زن مسلمانی غیبت کند خداوند متعال تا چهل روز نماز و روزه‌اش را قبول نمی‌کند، مگر اینکه آن شخص وی را ببخشد.

ب. و باز از ایشان روایت شده است:

کسی که در ماه رمضان غیبت مسلمانی را کند- بابت روزه‌اش پاداشی نخواهد داشت.

جامع الأخبار(للشعیری)، ص146

الف. قَالَ ص:

مَنِ اغْتَابَ مُسْلِماً أَوْ مُسْلِمَةً لَمْ یقْبَلِ اللَّهُ تَعَالَی صَلَاتَهُ وَ لَا صِیامَهُ أَرْبَعِینَ یوْماً إِلَّا أَنْ یغْفِرَ لَهُ صَاحِبُهُ.

ب. قَالَ ص:

مَنِ اغْتَابَ مُسْلِماً فِی شَهْرِ رَمَضَانَ لَمْ یؤْجَرْ عَلَی صِیامِهِ.

۷۶) الف. در فرازی از روایتی که قسمتی از آن در شماره ۶۱ گذشت، آمده است:

و پیامبر ص از غیبت نهی کردند و فرمودند: هرکس غیبت مسلمانی را کند روزه‌اش بر باد رود و وضویش بی‌اثر شود و روز قیامت در حالی وارد [صحرای‌محشر] شود که از دهانش بویی بدتر از مردار پراکنده گردد و اهل‌محشر از آن‌ بو آزرده‌خاطر گردند. چنین کسی اگر پیش از توبه‌کردن [از غیبت] بمیرد در حالی مرده است که حرام خدا را حلال شمرده است.

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص15؛ الأمالی( للصدوق)، ص430؛مكارم الأخلاق، ص430

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَینِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیهِ الْقُمِّی الْفَقِیهُ نَزِیلُ الرَّی مُصَنِّفُ هَذَا الْكِتَابِ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ وَ أَرْضَاهُ رُوِی عَنْ شُعَیبِ بْنِ وَاقِدٍ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ زَیدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ- عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ: نَهَی رَسُولُ اللَّهِ ص عَن‏ ...

وَ نَهَی عَنِ الْغِیبَةِ وَ قَالَ: مَنِ اغْتَابَ امْرَأً مُسْلِماً بَطَلَ صَوْمُهُ وَ نُقِضَ وُضُوؤُهُ وَ جَاءَ یوْمَ الْقِیامَةِ تَفُوحُ مِنْ فِیهِ رَائِحَةٌ أَنْتَنُ مِنَ الْجِیفَةِ یتَأَذَّی بِهَا أَهْلُ الْمَوْقِفِ فَإِنْ مَاتَ قَبْلَ أَنْ یتُوبَ مَاتَ مُسْتَحِلًّا لِمَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

ب. همچنین روایت شده پیامبر اکرم ص در فرازهایی از آخرین خطبه‌ای که پیش از شهادتشان ایراد کردند فرمودند:

هرکس غیبت مسلمانی را کند روزه‌اش بر باد رود و وضویش بی‌اثر شود و اگر در این حالت [= پیش از توبه‌کردن از غیبت] بمیرد در حالی مرده است که حرام خدا را حلال شمرده است...

و کسی که دنبال یافتن عیب برادر [دینی]اش راه بیفتد و امر مخفی ناپسندی را از او برملا سازد اولین گامی که برمی‌دارد و بر زمین می‌نهد گامی در جهنم است و خداوند امور مخفی ناپسند وی را در مقابل همگان آشکار سازد.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص284 و 288؛ كشف الريبة، ص10۵۹

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ قَالَ حَدَّثَنِي عَمِّيَ الْحُسَيْنُ بْنُ زَيْدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو الصِّينِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْخُرَاسَانِيِّ عَنْ مُيَسِّرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي عَائِشَةَ السَّعْدِيِّ عَنْ يَزِيدَ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالا خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص قَبْلَ وَفَاتِهِ وَ هِيَ آخِرُ خُطْبَةٍ خَطَبَهَا بِالْمَدِينَة ...

وَ مَنِ اغْتَابَ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ بَطَلَ صَوْمُهُ وَ انْتَقَضَ وُضُوؤُهُ فَإِنْ مَاتَ وَ هُوَ كَذَلِكَ مَاتَ وَ هُوَ مُسْتَحِلٌّ لِمَا حَرَّمَ اللَّه‏ ...

وَ مَنْ مَشَى فِي عَيْبِ أَخِيهِ وَ كَشْفِ عَوْرَتِهِ كَانَ أَوَّلُ خُطْوَةٍ خَطَاهَا وَ وَضَعَهَا فِي جَهَنَّمَ وَ كَشَفَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ عَلَى رُءُوسِ الْخَلَائِق‏...

در قسمت تدبر، حکایتهایی خواهد آمد درباره کسانی که غیبت کردند و پیامبر ص بدانان تذکر داد که روزه‌تان بر باد رفت.

۷۷) در منابع اهل سنت روایت شده است که:

الف. عایشه گفت: «لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً: غیبت همدیگر را نکنید»؛ من نزد رسول الله ص بودم؛ خانمی عبور کرد که دامن بلندی داشت که روی زمین کشیده می‌شد. من گفتم: این خانم دامن‌دراز است.

رسول الله ص فرمود: [آنچه خوردی از دهانت] بیرون بینداز! پس تکه گوشتی را [از دهان] ‌بیرون انداختم!

ب. پیامبر ص به گروهی رسید و فرمود: [لای دندانهایتان را] خلال کنید!

گفتند:‌ ای پیامبر خدا! به خدا سوگند که ما امروز غذایی نخورده‌ایم.

فرمود: اما من گوشت فلانی را لای دندانهایتان می‌بینم؛ و آنان غیبت وی را کرده بودند.

الدر المنثور، ج‏6، ص95

الف. أخرج ابن أبی الدنیا فی ذم الغیبة و الخرائطی فی مساوی الأخلاق و ابن مردویه و البیهقی فی شعب الایمان عن عائشة قالت:

«لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» فانی كنت عند رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم فمرت امرأة طویلة الذیل فقلت یا رسول الله انها الطویلة الذیل فقال النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم الفظی! فلفظت بضعة لحم‏.

ب. أخرج عبد بن حمید عن عكرمة رفع الحدیث إلی النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم:

أنه لحق قوما، فقال لهم: تخللوا.

فقال القوم: و الله یا نبی الله ما طعمنا الیوم طعاما!

فقال النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم: و الله انی لأری لحم فلان بین ثنایاكم؛ و كانوا قد اغتابوه‏.

۷۸) معاذ روایتی طولانی از رسول الله ص نقل کرده است که در فرازی از آن فرمودند:

همانا حافظانِ [عمل]، عمل بنده را بالا می‌برند و آن را نوری است همچون نور خورشید، تا اینکه به آسمان دنیا می‌رسد، و آن حافظان، عمل وی را زیاد و منزه از بدی می‌شمرند، تا اینکه به دری می‌رسند که فرشته موکل بر آن در می‌گوید: این عمل را به روی صاحبش بزنید! من مواظب غیبت هستم؛ پروردگارم به من دستور داده که اجازه ندهم که عمل کسی که غیبت مردم را می‌کند از من عبور کند و به سوی پروردگارم برود.

كشف الریبة (شهید ثانی)، ص6

وَ فِی خَبَرِ مُعَاذٍ الطَّوِیلِ الْمَشْهُورِ عَنِ النَّبِی ص:

أَنَّ الْحَفَظَةَ تَصْعَدُ بِعَمَلِ الْعَبْدِ وَ لَهُ نُورٌ كَشُعَاعِ الشَّمْسِ حَتَّی إِذَا بَلَغَ السَّمَاءَ الدُّنْیا وَ الْحَفَظَةُ تَسْتَكْثِرُ عَمَلَهُ وَ تُزَكِّیهِ فَإِذَا انْتَهَی إِلَی الْبَابِ؛ قَالَ الْمَلَكُ الْمُوَكَّلُ بِالْبَابِ: اضْرِبُوا بِهَذَا الْعَمَلِ وَجْهَ صَاحِبِهِ! أَنَا صَاحِبُ الْغِیبَةِ؛ أَمَرَنِی رَبِّی أَنْ لَا أَدَعَ عَمَلَ مَنْ یغْتَابُ النَّاسَ یتَجَاوَزُنِی إِلَی رَبِّی.

۷۹) از رسول الله ص روایت شده است:

شب معراج بر گروهی گذر کردم که صورتهایشان را با ناخنهایشان می‌خرشیدند. گفتم: جبرئیل! اینها کیستند؟

گفت: اینان کسانی‌اند که غیبت مردم را می‌کردند و متعرض آبروی مردم می‌شدند.

مجموعة ورام، ج‏1، ص115؛ إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص116؛ كشف الریبة، ص6؛ عوالي اللئالي، ج‏1، ص276؛ الدر المنثور، ج‏6، ص96۶۰

وَ عَنْ أَنَسٍ قَالَ ص:

مَرَرْتُ لَیلَةً أُسْرِی بِی عَلَی قَوْمٍ یخْمِشُونَ وُجُوهَهُمْ بِأَظْفَارِهِمْ [بِأَظَافِیرِهِمْ] فَقُلْتُ: یا جَبْرَئِیلُ مَنْ‏ هَؤُلَاءِ؟

قَالَ: هَؤُلَاءِ الَّذِینَ یغْتَابُونَ النَّاسَ وَ یقَعُونَ فِی أَعْرَاضِهِمْ.

۸۰) در منابع اهل سنت روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

کسی که [با غیبت کردن] گوشت برادرش را در دنیا بخورد، در آخرت گوشت وی را نزدش بیاورد و به او گفته شود: مردار وی را بخور، همان طور که وقتی زنده بود خوردی! و او بناچار از آن می‌خورد و فریاد می‌کشد و چهره ترش می‌کند.

الدر المنثور، ج‏6، ص95

و أخرج أبو یعلی و ابن المنذر و ابن مردویه عن أبی هریرة قال: قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم:

مَنْ أَكَلَ لَحْمَ أَخِیهِ فِی الدُّنْیا قُرِّبَ إِلَیهِ لَحْمُهُ فِی الْآخِرَةِ، فَقِیلَ لَهُ: كُلْهُ مَیتاً كَمَا أَكَلْتَهُ حَیاً. فَإنه لیأْكُلُهُ و [ف‍] یصِیحُ وَ یكْلَحُ.

شهید ثانی هم در كشف الریبة (شهید ثانی)، ص9 این را به عنوان حدیث مرفوع (حدیثی که صریحا به معصوم نسبت داده نشده است) آورده است۶۱.

۸۱) الف. از رسول الله ص روایت شده است:

روز قیامت شخصی را در پیشگاه خداوند حاضر می‌کنند و نامه عملش را به دستش می‌دهند؛ پس حسناتی را که انجام داده در آن نمی‌بیند. می‌گوید: خداوندا! این نامه من نیست چرا که در آن طاعتم را نمی‌بینم.

به او گفته شود: همانا پروردگارت «نه خطا مى‏كند و نه فراموش مى‏نمايد» (طه/۵۲). به خاطر غیبت کردن از مردم، عملت [از بین] رفت!

سپس شخص دیگری را می‌آورند و نامه‌ عملش را به او می‌دهند و او در آن طاعات فراوانی می‌بیند؛ می‌گوید: خداوندا! این نامه عمل من نیست؛ من این طاعات را انجام نداده‌ام.

می‌فرماید: همانا فلانی غیبت تو را کرد، در نتیجه حسناتش به تو داده شد.

جامع الأخبار(للشعیری)، ص147

عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیرٍ عَنِ النَّبِی ص أَنَّهُ قَالَ:

یؤْتَی بِأَحَدٍ یوْمَ الْقِیامَةِ یوقَفُ بَینَ یدَی اللَّهِ وَ یدْفَعُ إِلَیهِ كِتَابُهُ فَلَا یرَی حَسَنَاتِهِ؛ فَیقُولُ: إِلَهِی لَیسَ هَذَا كِتَابِی؛ فَإِنِّی لَا أَرَی فِیهَا طَاعَتِی.

فَیقَالُ: إِنَّ رَبَّكَ «لَا یضِلُّ وَ لا ینْسی»،‏ ذَهَبَ عَمَلُكَ بِاغْتِیابِ النَّاسِ.

ثُمَّ یؤْتَی بِآخَرَ وَ یدْفَعُ إِلَیهِ كِتَابُهُ، فَیرَی فِیهِ طَاعَاتٍ كَثِیرَةً؛ فَیقُولُ: إِلَهِی مَا هَذَا كِتَابِی فَإِنِّی مَا عَمِلْتُ هَذِهِ الطَّاعَاتِ!

فَیقُولُ: إِنَّ فُلَاناً اغْتَابَكَ فَدُفِعَتْ حَسَنَاتُهُ إِلَیكَ.

شبیه همین مضمون با عباراتی متفاوت در إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص116۶۲ نیز ذکر شده است.

ب. از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

روز قیامت بنده‌ای را می‌آورند و نیکی‌هایش در کفه‌ای و بدی‌هایش را در کفه دیگری می‌گذارند و کفه بدی‌ها سنگین‌تر می‌شود. پس نامه‌ای می‌آورند و در کفه نیکی‌ها می‌گذارند و این کفه سنگین‌تر می‌شود.

می گوید: پروردگارا! این نامه چیست؛‌چرا که هیچ عملی نبود که من در روز یا شب انجام داده باشم مگر اینکه قبلا در کفه اعمالم گذاشته شده بود.

به او گفته شود: اینها چیزی است که درباره تو گفته شد و تو از آن مبرّا بودی؛ ‌و بدین سبب نجات می‌یابد.

الدر المنثور، ج‏6، ص97؛ بحار الأنوار، ج‏106، ص 112۶۳؛ الكشكول للشيخ البهائي، ص 66، به نقل از رياض السالكين في شرح صحيفة سيدالساجدين، ج‏5، ص370۶۴

و أخرج الحكیم الترمذی عن ابن عمر قال قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم:

یجاء بالعبد یوم القیامة فتوضع حسناته فی كفة و سیئاته فی كفة فترجح السیئات فتجی‏ء بطاقة فتوضع فی كفة الحسنات فترجح بها. فیقول: یا رب ما هذه البطاقة؟ فما من عمل عملته فی لیلی و نهاری الا و قد استقبلت به.

فقیل: هذا ما قیل و أنت منه برئ. فینجو بذلك‏.

ج. از امام باقر ع روایت شده است که فرمودند:

هنگامی که روز قیامت شود گروهی را در پیشگاه الهی حاضر می‌کنند که هیچ حسنه‌ای در نامه عمل خویش نمی‌بینند. می‌گویند: خدایا! حسنات ما چه شد؟

خداوند عز و جل می‌فرماید: غیبت آنها را خورد؛ همانا غیبت، حسنات را می‌خورد، همان طور که آتش، علوفه [هیزم] را.

مستدرك الوسائل، ج‏9، ص124؛ مجموعة ورام، ج‏2، ص27

الشَّيْخُ الْمُفِيدُ فِي الرَّوْضَةِ، عَنِ الْبَاقِرِ ع أَنَّهُ قَالَ:

إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ أَقْبَلَ قَوْمٌ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا يَجِدُونَ لِأَنْفُسِهِمْ حَسَنَاتٍ، فَيَقُولُونَ: إِلَهَنَا وَ سَيِّدَنَا مَا فَعَلْتَ حَسَنَاتِنَا؟

فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أَكَلَتْهَا الْغِيبَةُ إِنَّ الْغِيبَةَ تَأْكُلُ [لَتَأْكُلُ] الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَلْفَاءَ [الْحَطَب‏].

د. از امام صادق ع هم روایت شده است :

غیبت حسنات را می‌خورد همان طور که آتش هیزم را.

مصباح الشريعة، ص205؛كشف الریبة (شهید ثانی)، ص9

قَالَ الصَّادِقُ ع

الْغِيبَةُ تَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب.

۸۲) از رسول الله ص روایت شده است:

بهشت بر سه کس حرام است: منت‌گذار و غیبت‌کننده و دائم‌الخمر.

الزهد، ص9

الْحُسَيْنُ بْنُ عُلْوَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

تَحْرُمُ الْجَنَّةُ عَلَى ثَلَاثَةٍ: عَلَى الْمَنَّانِ وَ عَلَى الْمُغْتَابِ وَ عَلَى مُدْمِنِ الْخَمْر.

۸۳) از امام صادق از پدرانش از امير مؤمنان عليه‌السّلام روايت نموده‌اند كه پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند:۶۵

چهار گروه هستند كه دوزخيان علاوه بر عذاب و شكنجه‌هاى خود، از آزار آن نيز در عذابند؛ آنان از آب جوشان دوزخ نوشانند و فريادشان به واويلا بلند است. دوزخيان به يكديگر گويند: اين چهار گروه چه كرده‌اند كه با اين همه عذاب و شكنجه‌اى كه در آن غوطه مى‌خوريم از اينان نيز در رنج و عذابيم‌؟! یکی [از آن چهار گروه] در تابوتى از آتش گداخته آويخته شده؛ و ديگر روده‌هايش [بيرون ريخته و آن] را با خود مى‌كشد؛ و دیگری از دهانش چرك و خون جارى است؛ و ديگرى گوشت خود را مى‌خورد.

به آن كه در تابوت است گفته شود: اين دور مانده از رحمت چه كرده است كه با همۀ آزارهایى كه در آنها غوطه‌وریم، از او هم اذیت می‌شویم؟!

[خود او] می‌گويد: اين دورمانده از رحمت، در حالى جان سپرد كه اموالى از مردم بر گردنش بود و قصد ادای آنها و وفای به عهدش را نداشت.

سپس به آنكه كه روده‌هايش [بيرون ريخته و آنها] را مى‌كشد گفته شود: اين دور مانده از رحمت چه كرده است كه با همۀ آزارهایى كه در آنها غوطه‌وریم، از او هم اذیت می‌شویم؟!

[خود او] می‌گويد: اين دور مانده از رحمت به آلوده شدن بدنش به ادرار اعتنا نمى‌كرد. [نسبت به طهارت و نجاست لاابالی بود]

سپس به آنكه چرك و خون از دهانش جارى است گفته شود: اين دور مانده از رحمت چه كرده است كه با همۀ آزارهایى كه در آنها غوطه‌وریم، از او هم اذیت می‌شویم؟!

[خود او] می‌گويد: همانا اين دور مانده از رحمت، کارش این بود که ادای این و آن را درآورد و هر سخن زشتى را كه مى‌ديد به آن تکیه می‌کرد [یا: فسادی برپا می‌کرد] و با آن مسخره‌بازی درمی‌آورد.

سپس به آنكه گوشتش را مى‌خورد گفته شود: اين دور مانده از رحمت چه كرده است كه با همۀ آزارهایى كه در آنها غوطه‌وریم، از او هم اذیت می‌شویم؟!

[خود او] می‌گويد: اين دور مانده از رحمت، با غيبت، گوشت مردم را مى‌خورد و در مسیر سخن‌چينى قدم برمی‌داشت. [که خداوند عز و جل فرماید: و همانا زن او [=ابولهب] هیزم‌کش* بود.]

* جمله اخیر که داخل کروشه قرار داده شده، در برخی از نقل‌ها نیامده است؛ و ممکن است شاهد آوردنی از جانب راوی باشد، نه امام معصوم ع؛ و تعبیر «حمالة الحطب» [هیزم‌کش] را در این آيه، هم به معنای اینکه خاشاک در مسیر پیامبر می‌ریخت که ایشان اذیت شود، دانسته‌اند، و هم کنایه از سخن‌چینی که میان افراد آتش جنگ را برپا می‌کند (مجمع البيان، ج‏10، ص85۶۶)؛ و ظاهرا این استشهاد به آیه از باب معنای دوم است و سعدی هم ظاهرا با اقتباس از همین تعبیر می‌گوید:

میان دو کس جنگ چون آتش است    سخن‌چین بدبخت هیزم کش است

الأمالي( للصدوق)، ص581؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص248؛ روضة الواعظین، ج‏2، ص470-471۶۷؛ كشف الريبة، ص9-10

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ أَبُو الْحُسَيْنِ الْكُوفِيُّ الْأَسَدِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ يَزِيدَ قَالَ حَدَّثَنِي حَفْصُ بْنُ غِيَاثٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

أَرْبَعَةٌ يُؤْذُونَ أَهْلَ النَّارِ عَلَى مَا بِهِمْ مِنَ الْأَذَى يُسْقَوْنَ مِنَ الْحَمِيمِ وَ الْجَحِيمِ يُنَادُونَ بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ. يَقُولُ أَهْلُ النَّارِ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: مَا بَالُ هَؤُلَاءِ الْأَرْبَعَةِ قَدْ آذَوْنَا عَلَى مَا بِنَا مِنَ الْأَذَى [أَذًی]؟ فَرَجُلٌ مُعَلَّقٌ فِي تَابُوتٍ مِنْ جَمْرٍ؛ وَ رَجُلٌ يَجُرُّ أَمْعَاءَهُ [تَجْرِي أَمْعَاؤُهُ صَدِيداً]؛ وَ رَجُلٌ يَسِيلُ فُوهُ قَيْحاً وَ دَماً؛ وَ رَجُلٌ يَأْكُلُ لَحْمَهُ.

فَقِيلَ لِصَاحِبِ التَّابُوتِ: مَا بَالُ الْأَبْعَدِ قَدْ آذَانَا عَلَى مَا بِنَا مِنَ الْأَذَى؟

فَيَقُولُ: إِنَّ الْأَبْعَدَ قَدْ مَاتَ وَ فِي عُنُقِهِ أَمْوَالُ النَّاسِ لَمْ يَجِدْ لَهَا فِي نَفْسِهِ أَدَاءً وَ لَا وَفَاءً.

ثُمَّ يُقَالُ لِلَّذِي يَجُرُّ [تَجْرِي] ‌أَمْعَاءَهُ: مَا بَالُ الْأَبْعَدِ قَدْ آذَانَا عَلَى مَا بِنَا مِنَ الْأَذَى؟

فَيَقُولُ: إِنَّ الْأَبْعَدَ كَانَ لَا يُبَالِي أَيْنَ أَصَابَ الْبَوْلُ مِنْ جَسَدِهِ.

ثُمَّ يُقَالُ لِلَّذِي يَسِيلُ فُوهُ قَيْحاً وَ دَماً: مَا بَالُ الْأَبْعَدِ قَدْ آذَانَا عَلَى مَا بِنَا مِنَ الْأَذَى؟

فَيَقُولُ: إِنَّ الْأَبْعَدَ كَانَ يُحَاكِي فَيَنْظُرُ إِلَى كُلِّ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ [حنية] فَيُسْنِدُهَا [فيفسد بها] وَ يُحَاكِي بِهَا.

ثُمَّ يُقَالُ لِلَّذِي يَأْكُلُ لَحْمَهُ: مَا بَالُ الْأَبْعَدِ قَدْ آذَانَا عَلَى مَا بِنَا مِنَ الْأَذَى؟

فَيَقُولُ: إِنَّ الْأَبْعَدَ كَانَ يَأْكُلُ لُحُومَ النَّاسِ بِالْغِيبَةِ وَ يَمْشِي بِالنَّمِيمَةِ. [قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ].

شبیه این مضمون در خصوص دو گناه دوم و چهارم نگاه کنید به: مجموعة ورام، ج‏1، ص116؛ كشف الریبة (شهید ثانی)، ص7۶۸؛ الدر المنثور، ج‏6، ص96۶۹.

ج.۵) موارد جواز غیبت

۸۴) از رسول الله ص و نیز از امام رضا ع (الإختصاص، ص242۷۰) روایت شده است:

کسی که پرده حیا را انداخت دیگر غیبتی ندارد [=ذکر بدیهای او غیبت محسوب نمی‌شود].

تحف العقول، ص45؛ مشكاة الأنوار، ص234؛ عوالي اللئالي، ج‏1، ص264؛ نهج الفصاحة، ص733؛ الدر المنثور، ج‏6، ص97۷۱

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ أَلْقَى جِلْبَابَ الْحَيَاءِ فَلَا غِيْبَةَ لَهُ.

۸۵) الف. از پیامبر ص روایت شده است:

آیا از اینکه فاجر را یاد کنید که مردم وی را بشناسند خودداری می‌کنید؟! او را بدانچه در اوست یاد کنید تا مردم از او برحذر باشند.

كشف الريبة، ص35؛ مرآة العقول، ج‏10، ص421؛ بحار الأنوار، ج‏72، ص232؛ تفسير جوامع الجامع، ج‏4، ص156۷۲

قَالَ النَّبِيُّ ص أَ تَرْعَوْنَ عَنْ ذِكْرِ الْفَاجِرِ حَتَّى يَعْرِفَهُ النَّاسُ؟! اذْكُرُوهُ بِمَا فِيهِ يَحْذَرُهُ النَّاسُ.

ب. این حدیث در منابع اهل سنت این گونه روایت شده است:

آیا از اینکه فاجر را یاد کنید خودداری می‌کنید؟! او را بدانچه در اوست یاد کنید تا مردم وی را بشناسند و از او برحذر باشند.

الدر المنثور، ج‏6، ص97

أخرج البیهقی و ضعفه من طریق بهز بن حكیم عن أبیه عن جده قال قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم:

أ ترعون عن ذكر الفاجر اذكروه بما فیه كی یعرفه الناس و یحذره الناس‏

ج. به امام رضا ع منسوب است که فرموده‌اند:

فاجر و شرابخوار و قمارباز غیبت ندارند [=ذکر گناه علنی‌شان غیبت محسوب نمی‌شود].

الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا عليه السلام، ص206

وَ لَا غَيْبَةَ لِلْفَاجِرِ وَ شَارِبِ الْخَمْرِ وَ اللَّاعِبِ بِالشِّطْرَنْجِ وَ الْقِمَار.

۸۶) از پیامبر ص روایت شده است:

در مورد فاسق آنچه در اوست بیان کنید تا مردم از او برحذر باشند.

التبيان في تفسير القرآن، ج‏9، ص349؛ مجمع البيان، ج‏9، ص202

روي انه صَلى اللَّهُ عَليه و آله قال:

قولوا في الفاسق ما فيه كي يحذره الناس.

ب. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

کسی که فاسق است [= علنا گناه می‌کند] غیبت ندارد [=ذکر بدیهای او غیبت محسوب نمی‌شود].

عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص19؛تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص463

قال امیرالمؤمنین ع:

الْفَاسِقُ لَا غَيْبَةَ لَهُ.

ج. از امام صادق ع روایت شده است:

فاسقی که به فسقش تجاهر می‌کند [= آشکارا مرتکب فسق و گناه می‌شود] نه حرمتی دارد و نه غیبتی.

الأمالي( للصدوق)، ص39

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هَارُونَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ جَامِعٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ هَارُونَ بْنِ الْجَهْمِ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ:

إِذَا جَاهَرَ الْفَاسِقُ بِفِسْقِهِ فَلَا حُرْمَةَ لَهُ وَ لَا غِيبَةَ.

۸۷) روایت شده که امام صادق ع درباره آیه «خداوند دوست ندارد آشکار کردن سخن به بدی را مگر در مورد کسی که به او ظلم شده است» (نساء/۱۴۸) فرمودند:

آشکار کردن سخن به بدی، آن است که درباره شخصی در خصوص آنچه در وی هست سخن گفته شود.

تفسير العياشي، ج‏1، ص: 283

أَبُو الْجَارُودِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ «لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ» قَالَ:

الْجَهْرُ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ أَنْ يُذْكَرَ الرَّجُلُ بِمَا فِيهِ.

نتیجه: یکی از موارد جواز غیبت، برای کسی است که مظلوم واقع شده باشد.

۸۸) الف. از امام صادق ع روایت شده از پدرشان (امام باقر ع) که فرمودند:

سه نفرند که حرمتی ندارند: هواپرستی که بدعتی می‌گذارد؛ و حاکم ستمگر؛ و فاسقی که آشکارا مرتکب فسق می‌شود.

قرب الإسناد، ص176؛ الكافي، ج‏8، ص128

السِّنْدِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِي الْبَخْتَرِيِّ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ عليه‌السّلام قَالَ:

ثَلَاثَةٌ لَيْسَتْ لَهُمْ حُرْمَةٌ: صَاحِبُ هَوًى مُبْتَدَعٍ، وَ الْإِمَامُ الْجَائِرُ، وَ الْفَاسِقُ الْمُعْلِنُ الْفِسْقِ»

ب. از امیرالمؤمنین ع از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

چهار نفرند که غیبتشان غیبت محسوب نمی‌شود:

فاسقی که آشکارا مرتکب فسق می‌شود؛ و

پیشوای دروغگویی که اگر به او نیکی کنی سپاسگزاری نکند، و اگر بدی کنی نبخشد؛ و

کسانی که نسبت به مادران بذله‌گویی می‌کنند*؛ و

کسی که از جماعت مسلمانان بیرون می‌رود و بر امتم طعنه می‌زند و بر آنان شمشیر می‌کشد.

النوادر (للراوندي)، ص18

قَالَ عَلِيٌّ ع‏: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

أَرْبَعَةٌ لَيْسَ غِيبَتُهُمْ غِيبَةً:

الْفَاسِقُ الْمُعْلِنُ بِفِسْقِهِ؛ وَ

الْإِمَامُ الْكَذَّابُ إِنْ أَحْسَنْتَ لَمْ يَشْكُرْ وَ إِنْ أَسَأْتَ لَمْ يَغْفِرْ؛ وَ

الْمُتَفَكِّهُونَ بِالْأُمَّهَاتِ*؛ وَ

الْخَارِجُ مِنَ الْجَمَاعَةِ الطَّاعِنُ عَلَى أُمَّتِي الشَّاهِرُ عَلَيْهَا بِسَيْفِهِ.

* پی‌نوشت:

درباره عبارت «الْمُتَفَكِّهُونَ بِالْأُمَّهَاتِ» اهل لغت گفته‌اند مقصود عبارت است از «الذين يشتمونهنّ ممازحين‏: کسانی‌ که از باب مزاح و شوخی به مادران دشنام می‌دهند». یعنی تعابیر رکیک و نامناسب خطاب به مادران به کار می‌برند تا دیگران را بخندانند (النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج‏3، ص466؛ لسان العرب، ج‏13، ص524).

۸۹) ابن ابی یعفور حدیثی را از امام صادق ع روایت کرده، که فراز پایانی‌اش ناظر به یکی از موارد جواز غیبت است. این حدیث را که شیخ طوسی در دو کتاب از کتب اربعه آورده، ظرفیت سوءتفاهم دارد؛ اما شیخ صدوق همین حدیث را بدون این فراز آخرش و با طول و تفصیلی بیشتری در یکی دیگر از کتب اربعه آورده است؛ که توجه به آن عبارات محذوف می‌تواند جلوی سوءتفاهم در خصوص عبارات محل بحث را بگیرد. عباراتی که داخل کروشه خواهد آمد همگی از متن شیخ صدوق (من لایحضره الفقیه) است؛ که با متن دو کتاب شیخ طوسی، اختلاف و یا مازاد داشته است.

ابن ابی یعفور می‌گوید: به امام صادق ع عرض کردم: چگونه عدالت شخصی از مسلمانان معلوم می‌شود، تا گواهی دادن وی به نفع یا ضرر دیگران پذیرفته شود؟

فرمودند: عدالت را با پوشش و عفت و خویشتن‌داری در امور مربوط به شکم و زیرشکم و دست و زبان بشناسید؛ ‌و نیز با اجتناب از گناهان کبیره‌ای که خداوند برای آنها وعده جهنم را داده است، مانند شرابخواری و زنا و ربا و عاق والدین شدن و فرار از جبهه جنگ و غیر اینها. و چیزی که بر [نداشتن] همه اینها دلالت دارد، این است که همه عیوب (=گناهان) خویش را مخفی بدارد (= آشکارا گناهی مرتکب نشود)، که در این صورت، بر مسلمانان حرام است که در خصوص ماورای این لغزشها وی را تفتیش کنند و غیبت او را کنند؛ و بر آنان است که رابطه ولایی با او را محترم شمرند [او را پاک و منزه از گناه شمرند] و عدالت وی را بین مردم آشکار کنند؛

و از جمله اینهاست متعهد بودن وی به نمازهای پنجگانه هنگامی که مراقب آنهاست و آنها را در وقتش بجا می‌آورد با حضور در جماعت مسلمانان؛ و از جماعت آنان در محلهای برگزاری نماز جماعت جز در مواردی که عذری دارد تخلف نمی‌کند [پس هنگامی که چنین باشد، هنگام نمازهای پنجگانه در محلهای برگزاری نماز حاضر می‌شود؛ و وقتی در مورد او در قبیله و محله‌اش سوال شود می‌گویند که ما از او جز خوبی ندیده‌ایم و او مواظب نمازهایش هست و تعهد دارد که سر وقت آنها را در نمازخانه (= مساجد)‌ ادا کند؛ که این امر گواهی و شهادت دادن وی و عدالت داشتن وی را بین مسلمانان تجویز می‌کند] و این بدان جهت است که نماز پرده‌پوش و کفاره گناهان است [و اگر کسی در محل‌های برگزاری نماز حاضر نشود و متعهد به حضور در جماعت مسلمانان نباشد راهی نیست که بتوان شهادت داد که وی نماز می‌خواند؛ و همانا (یکی از) علت(های) برپایی (نماز) جماعت و جمع شدن برای نماز این است که کسی که نماز می‌خواند از کسی که نمی‌خواند و نیز کسی که مراقبت بر وقت نماز دارد از کسی که آن را ضایع می‌کند معلوم شود] و اگر این نبود نمی‌شد در مورد کسی شهادت به صلاح و خوبی داد؛ زیرا کسی که نماز نمی‌خواند در میان مسلمانان صلاحیتی ندارد؛ چرا که از جانب خدا و رسولش حکم به آتش زدن درب خانه‌اش صادر شده است [زیرا رسول الله ص تصمیم گرفت که گروهی را در خانه‌شان آتش بزند به خاطر اینکه حضور در جماعت مسلمانان را ترک کرده بودند؛ و در میان آنها بودند کسی که نماز را در خانه‌اش می‌خواند ولی از او قبول نمی‌شد؛ ‌و چگونه در بین مسلمانان گواهی و عدالت کسی قبول شود که حکم خد و رسولش بر اینکه در خانه‌اش آتش زده شود صادر شده است؟!]؛ و رسول الله ص می‌فرمود: کسی که در مسجد همراه مسلمانان نماز نمی‌خواند در صورتی که عذری نداشته باشد نمازی ندارد [= نماز قبول نیست]؛ و نیز رسول الله ص فرمودند: کسی که در خانه‌اش نماز بخواند و از جماعت ما و از جماعت مسلمانان رویگردان باشد بر مسلمانان غیبت کردن از او لازم است؛‌ و عدالتش بین آنان ساقط می‌شود و لازم است دوری گزیدن از او. و در چنین حالتی وی را نزد پیشوای مسلمانان می‌برند؛ و او وی او را اندرز می‌دهد و از این رویه برحذر می‌دارد؛ آنگاه اگر در جماعت مسلمانان حاضر شد که هیچ؛ وگرنه خانه‌اش را بر وی آتش می‌زنند؛ و کسی که در جماعت مسلمانان حاضر شود غیبتش بر آنان حرام و عدالتش نزد آنان ثابت می‌شود.

تهذيب الأحكام، ج‏6، ص241؛ الإستبصار، ج‏3، ص12-13؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص38-39

مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ مُوسَى بْنِ أُكَيْلٍ النُّمَيْرِيِّ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ:

قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَا تُعْرَفُ عَدَالَةُ الرَّجُلِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ حَتَّى تُقْبَلَ شَهَادَتُهُ لَهُمْ وَ عَلَيْهِمْ؟

قَالَ فَقَالَ: أَنْ تَعْرِفُوهُ بِالسِّتْرِ وَ الْعَفَافِ وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ وَ الْيَدِ وَ اللِّسَانِ وَ يُعْرَفُ بِاجْتِنَابِ الْكَبَائِرِ الَّتِي أَوْعَدَ اللَّهُ عَلَيْهَا النَّارَ مِنْ شُرْبِ الْخَمْرِ وَ الزِّنَا وَ الرِّبَا وَ عُقُوقِ الْوَالِدَيْنِ وَ الْفِرَارِ مِنَ الزَّحْفِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ، وَ الدَّالُّ عَلَى ذَلِكَ كُلِّهِ وَ السَّاتِرُ [/الدَّلَالَةُ عَلَى ذَلِكَ كُلِّهِ أَنْ يَكُونَ سَاتِراً] لِجَمِيعِ عُيُوبِهِ حَتَّى يَحْرُمَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ تَفْتِيشُ مَا وَرَاءَ ذَلِكَ مِنْ عَثَرَاتِهِ وَ غِيبَتُهُ [/يَحْرُمَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ مَا وَرَاءَ ذَلِكَ مِنْ عَثَرَاتِهِ وَ عُيُوبِهِ وَ تَفْتِيشُ مَا وَرَاءَ ذَلِكَ]؛ وَ يَجِبَ عَلَيْهِمْ تَوْلِيَتُهُ [/تَزْكِيَتُهُ] وَ إِظْهَارُ عَدَالَتِهِ فِي النَّاسِ [وَ يَكُونَ مَعَهُ] التَّعَاهُدُ لِلصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ إِذَا وَاظَبَ عَلَيْهِنَّ وَ حَافَظَ [/حَفِظَ] مَوَاقِيتَهُنَّ بِإِحْضَارِ [/حُضُورِ] جَمَاعَة [من] الْمُسْلِمِينَ وَ أَنْ لَا يَتَخَلَّفَ عَنْ جَمَاعَتِهِمْ فِي مُصَلَّاهُمْ إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ؛ [فَإِذَا كَانَ كَذَلِكَ لَازِماً لِمُصَلَّاهُ عِنْدَ حُضُورِ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ فَإِذَا سُئِلَ عَنْهُ فِي قَبِيلَتِهِ وَ مَحَلَّتِهِ قَالُوا مَا رَأَيْنَا مِنْهُ إِلَّا خَيْراً مُوَاظِباً عَلَى الصَّلَوَاتِ مُتَعَاهِداً لِأَوْقَاتِهَا فِي مُصَلَّاهُ فَإِنَّ ذَلِكَ يُجِيزُ شَهَادَتَهُ وَ عَدَالَتَهُ‏ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ] وَ ذَلِكَ أَنَّ الصَّلَاةَ سِتْرٌ وَ كَفَّارَةٌ لِلذُّنُوبِ [وَ لَيْسَ يُمْكِنُ الشَّهَادَةُ عَلَى الرَّجُلِ بِأَنَّهُ يُصَلِّي إِذَا كَانَ لَا يَحْضُرُ مُصَلَّاهُ وَ يَتَعَاهَدُ جَمَاعَةَ الْمُسْلِمِينَ وَ إِنَّمَا جُعِلَ الْجَمَاعَةُ وَ الِاجْتِمَاعُ إِلَى الصَّلَاةِ لِكَيْ يُعْرَفَ مَنْ يُصَلِّي مِمَّنْ لَا يُصَلِّي وَ مَنْ يَحْفَظُ مَوَاقِيتَ الصَّلَوَاتِ مِمَّنْ يُضَيِّعُ] وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ أَنْ يَشْهَدَ عَلَى أَحَدٍ بِالصَّلَاحِ، لِأَنَّ مَنْ لَمْ يُصَلِّ [لَا يُصَلِّي] فَلَا صَلَاحَ لَهُ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ؛ لِأَنَّ الْحُكْمَ جَرَى فِيهِ مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ ص بِالْحَرَقِ [فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص هَمَّ بِأَنْ يُحْرِقَ قَوْماً فِي مَنَازِلِهِمْ لِتَرْكِهِمُ الْحُضُورَ لِجَمَاعَةِ الْمُسْلِمِينَ وَ قَدْ كَانَ مِنْهُمْ مَنْ يُصَلِّي فِي بَيْتِهِ فَلَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ ذَلِكَ وَ كَيْفَ تُقْبَلُ شَهَادَةٌ أَوْ عَدَالَةٌ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ مِمَّنْ جَرَى الْحُكْمُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنْ رَسُولِهِ ص فِيهِ الْحَرَقُ] فِي جَوْفِ بَيْتِهِ [بِالنَّهَارِ؟!] قَالَ [وَ قَدْ كَانَ يَقُولُ] رَسُولُ اللَّهِ ص: لَا صَلَاةَ لِمَنْ لَا يُصَلِّي فِي الْمَسْجِدِ مَعَ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ؛ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: لَا غِيبَةَ إِلَّا لِمَنْ صَلَّى فِي بَيْتِهِ وَ رَغِبَ عَنْ جَمَاعَتِنَا وَ مَنْ رَغِبَ عَنْ جَمَاعَةِ الْمُسْلِمِينَ وَجَبَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ غِيبَتُهُ؛ وَ سَقَطَتْ بَيْنَهُمْ عَدَالَتُهُ وَ وَجَبَ هِجْرَانُهُ؛ وَ إِذَا رُفِعَ إِلَى إِمَامِ الْمُسْلِمِينَ أَنْذَرَهُ وَ حَذَّرَهُ فَإِنْ حَضَرَ جَمَاعَةَ الْمُسْلِمِينَ وَ إِلَّا أَحْرَقَ عَلَيْهِ بَيْتَهُ وَ مَنْ لَزِمَ جَمَاعَتَهُمْ حَرُمَتْ عَلَيْهِمْ غِيبَتُهُ وَ ثَبَتَتْ عَدَالَتُهُ بَيْنَهُمْ.

ج.۶) علت اقدام به غیبت

در حدیث ۵۲ ده مطلب به عنوان اصل و ریشه غیبت [= آنچه موجب غیبت کردن می‌شود] مطرح شد: آرام کردن غیظ [خود نسبت به شخص مورد نظر]، و همراهی با قوم، و متهم کردن، و تایید خبری بدون تحقیق درباره آن، و سوءظن، و حسد، و مسخره كردن، و تعجب، و اصرار و پافشاری، و زینت دادن.

نکته دیگری که از برخی احادیث دیگر استفاده می‌شود، حقارت درونی و عدم جدیت در حفظ خویشتن است:

۹۰) الف. از امیرالمؤمنین ع روایت شده است:

غیبت کردن، تلاشِ آدم ناتوان است.

نهج البلاغة، حکمت۴۶۱

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع:

الْغِيبَةُ جُهْدُ الْعَاجِز.

ب. از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

شش خصلت است که هیچ مؤمنی از دنیا نرود و یکی از این خصلتها را داشته باشد مگر اینکه خداوند ضمانت کرده که وی را به بهشت ببرد:

[آخرین موردش] شخصی که نیت و تصمیمش این باشد که غیبت هیچ مسلمانی را نکند؛ پس اگر بر این روال بمیرد خداوند ضمانت کرده است که وی را به بهشت ببرد.

الدعوات (للراوندي)، ص227

قَالَ رسول الله ص:

خِصَالٌ سِتٌّ مَا مِنْ مُسْلِمٍ يَمُوتُ فِي وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ إِلَّا كَانَ ضَامِناً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ:

...۷۳ وَ رَجُلٌ نِيَّتُهُ أَنْ لَا يَغْتَابَ مُسْلِماً فَإِنْ مَاتَ عَلَى ذَلِكَ كَانَ [ضَامِناً] عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‏.

ج.۷) جبران غیبت

در حدیث ۵۲ بیان شد که در صورتی كه مرتكب غیبت کسی شدی خبر این غیبت کردنت به گوش او رسید، از او حلالیت بطلب؛ و اگر به گوش او نرسید و از آن خبردار نشد، برای او طلب مغفرت و آمرزش كن.

اما احادیث دیگری در این موضوع:

۹۱) از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

ترک کردن غیبت نزد خداوند عز و جل محبوبتر است از ده هزار رکعت نماز مستحبی.

الدعوات (للراوندي)، ص293

عَنِ النَّبِيِّ ص [أَنَّهُ‏] قَالَ:

تَرْكُ الْغِيبَةِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عَشَرَةِ آلَافِ رَكْعَةٍ تَطَوُّعا.

۹۲) از امام‌صادق (علیه السلام) نقل‌شده که فرمودند:

از رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله) سوال شد: «کفّاره‌ی غیبت‌کردن چیست»؟

رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «هر زمان به یاد ‌کسی که غیبتش کردی، افتادی، از خداوند برایش طلب آمرزش کنی».

الكافي، ج‏2، ص357؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص377؛ الدر المنثور، ج‏6، ص97۷۴؛ الأمالي (للمفيد)، ص172۷۵

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ هَارُونَ بْنِ الْجَهْمِ عَنْ حَفْصِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

سُئِلَ النَّبِيُّ ص مَا كَفَّارَةُ الِاغْتِيَابِ؟

قَالَ: تَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ كُلَّمَا ذَكَرْتَهُ‏ .

۹۳) الف. از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

اگر کسی نسبت به برادرش ظلمی در خصوص آبرو یا مال وی مرتکب شده، پس از وی حلالیت بطلبد، قبل از آن که روزی برسد که در آنجا دینار و درهمی نیست و از حسنات او بردارند، و اگر حسنه‌ای نداشته باشد از سیئات آن شخص مظلوم بردارند و بر سیئات وی بیفزایند.

كشف الريبة، ص73

عَنِ النَّبِيِّ ص:

مَنْ كَانَتْ لِأَخِيهِ عِنْدَهُ مَظْلِمَةٌ فِي عِرْضٍ أَوْ مَالٍ فَلْيَسْتَحْلِلْهَا [فَلْيَتَحَلَّلْهَا] مِنْهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لَيْسَ هُنَاكَ دِينَارٌ وَ لَا دِرْهَمٌ يُؤْخَذُ مِنْ حَسَنَاتِهِ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ لَهُ حَسَنَاتٌ‏ أُخِذَ مِنْ سَيِّئَاتِ صَاحِبِهِ فَيَزِيدُ عَلَى سَيِّئَاتِهِ.

همین حدیث با اندک تفاوتی در نهج الفصاحة، ص501 آمده است و شروعش این است که خداوند رحمت کند کسی را که قبل از رسیدن به چنان موقفی به طلب حلالیت اقدام کند.

رحم اللَّه عبدا كانت لأخيه عنده مظلمة في عرض أو مال فجاءه فاستحلّه قبل أن يؤخذ و ليس ثمّ دينار و لا درهم فإن كانت له حسنات أخذ من حسناته و إن لم تكن له حسنات حملوا عليه من سيّئاته.

ب. و در روایت دیگری از رسول الله ص آمده است:

هنگامی که امتها در پیشگاه خداوند متعال در روز قیامت به زانو درآیند خطاب آید: هرکس اجرش برعهده خداوند متعال است بپا خیزد؛ پس کسی برنخیزد مگر کسی که در دنیا ظلمی را که در حقش شده باشد عفو کرده باشد؛ و این همان سخن خداوند است که فرمود: «پس کسی که عفو کند و اصلاح نماید پس اجر او برعهده خداست» (شوری/۴۰).

كشف الريبة، ص73؛ بحار الأنوار، ج‏72، ص243؛ تفسير القرآن العظيم (ابن أبي حاتم)، ج‏11، ص33۷۶؛ الدر المنثور، ج‏6، ص11۷۷

وَ فِي خَبَرٍ آخَرَ [عن ابن عباس عن رسول الله]:

إِذَا جَثَتِ الْأُمَمُ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ تَعَالَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ نُودُوا لِيَقُمْ مَنْ كَانَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى فَلَا يَقُومُ إِلَّا مَنْ عَفَا فِي الدُّنْيَا عَنْ مَظْلِمَتِهِ.

د. وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ

۹۴) در فرازی از نامه امیرالمؤمنین به اهل مصر (وقتی محمد بن ابی‌بکر را به حکومت آنجا می‌فرستاد) آمده است:

و بدانید که نزدیکترین حالتی که بنده به رحمت و مغفرت دارد هنگامی است که به طاعت خداوند عمل می‌کند و خالصانه به توبه روی میآورد؛ پس بر شما باد تقوای خداوند عز و جل؛ که همانا تقوا چنان خوبی جمع می‌کند که غیر آن چنین جمعی نکند؛ و با آن چنان خیری به دست آید که از غیر آن به دست نیاید اعم از خیر دنیا و خیر آخرت.

الغارات، ج‏1، ص147؛ الأمالي (للطوسي)، ص25

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبَايَةَ قَالَ: كَتَبَ عَلِيٌّ ع إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ مِصْرَ: «أَمَّا بَعْدُ

... وَ اعْلَمُوا أَنْ أَقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ حِينَ يَعْمَلُ بِطَاعَةِ اللَّهِ وَ مُنَاصَحَتِهِ فِي التَّوْبَةِ فَعَلَيْكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهَا تَجْمَعُ مِنَ الْخَيْرِ مَا لَا يَجْمَعُ غَيْرُهَا وَ يُدْرَكُ بِهَا مِنَ الْخَيْرِ مَا لَا يُدْرَكُ بِغَيْرِهَا خَيْرُ الدُّنْيَا وَ خَيْرُ الْآخِرَة...

۹۵) درفرازی از خطبه امیرالمؤمنین ع که هفت روز بعد از شهادت رسول الله ص ایراد کردند و به خطبه وسیله معروف است و فرازهایی از آن قبلا گذشت ۷۸ آمده است:

ای مردم! همانا شرافتی برتر از اسلام نیست؛ و کرامت و بزرگواری‌ای عزیزتر از تقوا؛ و پناهگاهی مصونیت‌بخش‌تر از پرهیزگاری؛ و شفیعی حاجت‌برآورتر از توبه...

الكافي، ج‏8، ص: 19؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏4، ص: 406؛ الأمالي( للصدوق)، ص: 321؛ نهج‌البلاغه، حکمت۳۷۱

خُطْبَةٌ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ هِيَ خُطْبَةُ الْوَسِيلَةِ

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَعْمَرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عُكَايَةَ التَّمِيمِيِّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ النَّضْرِ الْفِهْرِيِّ عَنْ أَبِي عَمْرٍو الْأَوْزَاعِيِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع ... فَقَالَ ... إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع خَطَبَ النَّاسَ بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ سَبْعَةِ أَيَّامٍ مِنْ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ ذَلِكَ حِينَ فَرَغَ مِنْ جَمْعِ الْقُرْآنِ وَ تَأْلِيفِهِ فَقَال‏: ...

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ لَا شَرَفَ أَعْلَى مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَا كَرَمَ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى وَ لَا مَعْقِلَ أَحْرَزُ مِنَ الْوَرَعِ وَ لَا شَفِيعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَة...

۹۶) از امام حسن مجتبی ع روایت شده است که فرمودند:

بدانید که همانا خداوند ... ذکر [قرآن] را بر شما واجب کرد و شما را به تقوا وصیت فرمود و تقوا را نهایت رضایت خویش قرار داد؛ و تقوا باب هر توبه‌ای وسر هر حکمتی است و شرف هر کاری به تقواست...

تحف العقول، ص232

و روي عن الإمام السبط الحسن بن علي ع

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ ...۷۹ افْتَرَضَ عَلَيْكُمُ الذِّكْرَ وَ أَوْصَاكُمْ بِالتَّقْوَى وَ جَعَلَ التَّقْوَى مُنْتَهَى رِضَاهُ وَ التَّقْوَى بَابُ كُلِّ تَوْبَةٍ وَ رَأْسُ كُلِّ حِكْمَةٍ وَ شَرَفُ كُلِّ عَمَلٍ بِالتَّقْوَى‏...

ه. ناظر به کل آیه

۹۷) از امام صادق ع از پدرشان روایت شده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند۸۰:

بپرهیزید از ظن و گمان، که دروغ‌ترین دروغ است، و در راه خدا برادر باشید چنانچه خدا به شما فرموده، و بین هم نفرت رد و بدل نکنید، و تجسس نکنید، و به هم دشنام ندهید، و غیبت همدیگر نکنید، و با هم نزاع نکنید، و بغض و کینه از همدیگر نداشته باشید، و به هم پشت نکنید، و به هم حسد نورزید که حسد ایمان را می‌خورد چنانکه هیزم خشک را آتش می‌خورد.

قرب الإسناد، ص29

هَارُونُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیادٍ قَالَ: وَ حَدَّثَنِی جَعْفَرٌ، عَنْ أَبِیهِ: أَنَّ النَّبِی صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ قَالَ::

إِیاكُمْ وَ الظَّنَّ، فَإِنَّ الظَّنَّ أَكْذَبُ الْكَذِبِ؛ وَ كُونُوا إِخْوَاناً فِی اللَّهِ كَمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ، لَا تَتَنَافَرُوا، وَ لَا تَجَسَّسُوا وَ لَا تَتَفَاحَشُوا، وَ لَا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً، وَ لَا تَتَنَازَعُوا، وَ لَا تَتَبَاغَضُوا، وَ لَا تَتَدَابَرُوا، وَ لَا تَتَحَاسَدُوا، فَإِنَّ الْحَسَدَ یأْكُلُ الْإِیمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ الْیابِس‏.

این حدیث به طور مختصرتر در مجمع البیان، ج‏9، ص205۸۱ و نیز در منابع اهل سنت (الدر المنثور، ج‏6، ص92۸۲) آمده است.


  1. . این روایت تتمه ای دارد که متن کامل آن به عنوان آخرین حدیث ذیل این آیه خواهد آمد.↩
  2. . ثلاث لازمات لامّتي: سوء الظّنّ و الحسد و الطّيرة: فإذا ظننت فلا تحقّق و إذا حسدت فاستغفر اللَّه و إذا تطيّرت فامض.↩
  3. متن مصباح الشریعه به طوری است که به نظر می رسد توسط غیرمعصوم تنظیم شده و در آن کلمات معصومین به نحو شرح مزجی آمده است. از این رو فرازهایی که به نظر می‌رسد متن شارح است نه سخن معصوم، به پاورقی منتقل شد.↩
  4. . وَ قَالَ أُبَيُّ بْنُ كَعْبٍ: إِذَا رَأَيْتُمْ أَحَدَ إِخْوَانِكُمْ فِي خَصْلَةٍ تَسْتَنْكِرُونَهَا مِنْهُ فَتَأَوَّلُوهَا سَبْعِينَ تَأْوِيلًا فَإِنِ اطْمَأَنَّتْ قُلُوبُكُمْ عَلَى أَحَدِهَا وَ إِلَّا فَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ‏ حَيْثُ لَمْ تَعْذِرُوهُ فِي خَصْلَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْهِ سبعين [سَبْعُونَ‏] تَأْوِيلًا فَأَنْتُمْ أَوْلَى بِالْإِنْكَارِ عَلَى أَنْفُسِكُمْ مِنْهُ.↩
  5. . وَ حُسْنُ الظَّنِّ يَدْعُو إِلَى حُسْنِ الْعِبَادَةِ وَ الْمَغْرُورُ يَتَمَادَى فِي الْمَعْصِيَةِ وَ يَتَمَنَّى الْمَغْفِرَةَ وَ لَا يَكُونُ مُحْسِنُ الظَّنِّ فِي خَلْقِ اللَّهِ إِلَّا الْمُطِيعَ لَهُ يَرْجُو ثَوَابَهُ وَ يَخَافُ عِقَابَهُ.↩
  6. . فَمَنْ زَاغَ عَنْ وَفَاءِ حَقِيقَةِ مُوجِبَاتِ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ فَقَدْ أَعْظَمَ الْحُجَّةَ عَلَى نَفْسِهِ وَ كَانَ مِنَ الْمَخْدُوعِينَ فِي أَسْرِ هَوَاه‏.↩
  7. . حَدَّثَنَا الْحَاكِمُ أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ نُعَيْمِ بْنِ شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنِي عَمِّي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الْفَضْلُ بْنُ شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ: أَحْسِنْ بِاللَّهِ الظَّنَّ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِي إِنْ خَيْراً فَخَيْرٌ وَ إِنْ شَرّاً فَشَرٌّ.↩
  8. . حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ ...↩
  9. . أَبِي ره قَالَ حَدَّثَنِي سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ ...↩
  10. . إِنِّي رَأَيْتُ الْبَارِحَةَ عَجَائِبَ قَالَ فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ مَا رَأَيْتَ حَدِّثْنَا بِهِ فِدَاكَ أَنْفُسُنَا وَ أَهْلُونَا وَ أَوْلَادُنَا فَقَالَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي وَ قَدْ أَتَاهُ مَلَكُ الْمَوْتِ لِيَقْبِضَ رُوحَهُ فَجَاءَهُ بِرُّهُ بِوَالِدَيْهِ فَمَنَعَهُ مِنْهُ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدْ بُسِطَ عَلَيْهِ عَذَابُ الْقَبْرِ فَجَاءَهُ وُضُوؤُهُ فَمَنَعَهُ مِنْهُ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدِ احْتَوَشَتْهُ الشَّيَاطِينُ فَجَاءَهُ ذِكْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَجَّاهُ مِنْ بَيْنِهِمْ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي يَلْهَثُ عَطَشاً كُلَّمَا وَرَدَ حَوْضاً مُنِعَ مِنْهُ فَجَاءَهُ صِيَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَسَقَاهُ وَ أَرْوَاهُ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدِ احْتَوَشَتْهُ مَلَائِكَةُ الْعَذَابِ فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ فَمَنَعَتْهُ مِنْهُمْ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي وَ النَّبِيُّونَ حَلَقاً حَلَقاً كُلَّمَا أَتَى حَلْقَةً طُرِدَ فَجَاءَهُ اغْتِسَالُهُ مِنَ الْجَنَابَةِ فَأَخَذَ بِيَدِهِ فَأَجْلَسَهُ إِلَى جَنْبِي وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي بَيْنَ يَدَيْهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ خَلْفِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ يَمِينِهِ ظُلْمَةٌ وَ عَنْ شِمَالِهِ ظُلْمَةٌ وَ مِنْ تَحْتِهِ ظُلْمَةٌ مُسْتَنْقِعاً فِي الظُّلْمَةِ فَجَاءَهُ حَجُّهُ وَ عُمْرَتُهُ فَأَخْرَجَاهُ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ أَدْخَلَاهُ النُّورَ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي يُكَلِّمُ الْمُؤْمِنِينَ فَلَا يُكَلِّمُونَهُ فَجَاءَهُ صِلَتُهُ لِلرَّحِمِ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِينَ كَلِّمُوهُ فَإِنَّهُ كَانَ وَاصِلًا لِرَحِمِهِ فَكَلَّمَهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ صَافَحُوهُ وَ كَانَ مَعَهُمْ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي يَتَّقِي وَهْجَ النِّيرَانِ وَ شَرَرَهَا بِيَدِهِ وَ وَجْهِهِ فَجَاءَتْهُ صَدَقَتُهُ فَكَانَتْ ظِلًّا عَلَى رَأْسِهِ وَ سِتْراً عَلَى وَجْهِهِ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدْ أَخَذَتْهُ الزَّبَانِيَةُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَجَاءَهُ أَمْرُهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهْيُهُ عَنِ الْمُنْكَرِ فَخَلَّصَاهُ مِنْ بَيْنِهِمْ وَ جَعَلَاهُ مَعَ مَلَائِكَةِ الرَّحْمَةِ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي جَاثِياً عَلَى رُكْبَتَيْهِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَحْمَةِ اللَّهِ حِجَابٌ فَجَاءَهُ حُسْنُ خُلُقِهِ فَأَخَذَهُ بِيَدِهِ وَ أَدْخَلَهُ فِي رَحْمَةِ اللَّهِ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدْ هَوَتْ صَحِيفَتُهُ قِبَلَ شِمَالِهِ فَجَاءَهُ خَوْفُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَخَذَ صَحِيفَتَهُ فَجَعَلَهَا فِي يَمِينِهِ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَجَاءَهُ إِفْرَاطُهُ فِي صَلَاتِهِ فَثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ [فَجَاءَهُ أَفْرَاطُهُ فَثَقَّلُوا مَوَازِينَهُ‏] وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَائِماً عَلَى شَفِيرِ جَهَنَّمَ فَجَاءَهُ رَجَاؤُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاسْتَنْقَذَهُ مِنْ ذَلِكَ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي قَدْ هَوَى فِي النَّارِ فَجَاءَتْهُ دُمُوعُهُ الَّتِي بَكَى مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ فَاسْتَخْرَجَتْهُ مِنْ ذَلِكَ↩
  11. . وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي عَلَى الصِّرَاطِ يَزْحَفُ أَحْيَاناً وَ يَحْبُو أَحْيَاناً وَ يَتَعَلَّقُ أَحْيَاناً فَجَاءَتْهُ صَلَاتُهُ عَلَيَّ فَأَقَامَتْهُ عَلَى قَدَمَيْهِ وَ مَضَى عَلَى الصِّرَاطِ وَ رَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِي انْتَهَى إِلَى أَبْوَابِ الْجَنَّةِ كُلَّمَا انْتَهَى إِلَى بَابٍ أُغْلِقَ دُونَهُ فَجَاءَتْهُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ صَادِقاً بِهَا فَفَتَحَتْ لَهُ الْأَبْوَابَ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ.↩
  12. . ادام حدیث چنین است:
    يَا مَالِكُ إِنَّهُ لَا تَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ كَذَلِكَ لَا تَقْدِرُ عَلَى صِفَتِنَا «8» وَ كَذَلِكَ لَا تَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ الْمُؤْمِنِ يَا مَالِكُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ يَلْقَى أَخَاهُ فَيُصَافِحُهُ فَلَا يَزَالُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا وَ الذُّنُوبُ تَتَحَاتُّ عَنْ‏ وُجُوهِهِمَا حَتَّى يَفْتَرِقَا وَ لَيْسَ عَلَيْهِمَا مِنَ الذُّنُوبِ شَيْ‏ءٌ فَكَيْفَ تَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ مَنْ هُوَ هَكَذَا
    البته در فضائل الشيعة، (ص38، ح37) حدیثی شبیه این آمده است که اگرچه ممکن است یکی باشند و یکی اصل بوده، اما هر دو مضمون می‌تواند درست باشد:
    حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ عَنْ مَالِكِ بْنِ الْجُهَنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: يَا مَالِكُ مَا تَرْضَوْنَ أَنْ تُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَ تُؤَدُّوا الزَّكَاةَ وَ تَكُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ ثُمَّ قَالَ يَا مَالِكُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ قَوْمٍ ائْتَمُّوا بِإِمَامٍ فِي دَارِ الدُّنْيَا إِلَّا جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَلْعَنُهُمْ وَ يَلْعَنُونَهُ إِلَّا أَنْتُمْ وَ مَنْ كَانَ بِمِثْلِ حَالِكُمْ ثُمَّ قَالَ يَا مَالِكُ مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ شَهِيدٌ بِمَنْزِلَةِ الضَّارِبِ بِسَيْفِهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ وَ قَالَ مَالِكٌ بَيْنَمَا أَنَا عِنْدَهُ ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ وَ أَنَا أُحَدِّثُ نَفْسِي بِشَيْ‏ءٍ مِنْ فَضْلِهِمْ فَقَالَ لِي أَنْتُمْ وَ اللَّهِ شِيعَتُنَا لَا تَظُنُّ أَنَّكَ مُفَرِّطٌ فِي أَمْرِنَا يَا مَالِكُ إِنَّهُ لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ اللَّهِ أَحَدٌ فَكَمَا لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ اللَّهِ فَكَذَلِكَ لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ الرَّسُولِ ص وَ كَمَا لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ الرَّسُولِ فَكَذَلِكَ لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَتِنَا وَ كَذَلِكَ لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ الْمُؤْمِنِ يَا مَالِكُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَلْقَى أَخَاهُ فَيُصَافِحُهُ فَلَا يَزَالُ اللَّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا وَ الذُّنُوبُ تَنْحَاتُّ عَنْ وُجُوهِهِمَا حَتَّى يَتَفَرَّقَا وَ إِنَّهُ لَا يَقْدِرُ عَلَى صِفَةِ مَنْ هُوَ هَكَذَا وَ قَالَ إِنَّ أَبِي ع كَانَ يَقُولُ لَنْ تَطْعَمَ النَّارُ مَنْ يَصِفُ هَذَا الْأَمْرَ.
    ↩
  13. . در ادامه متن جملات زیر آمده که به نظر می‌رسد شرح مولف است نه ادامه حدیث:‌ وَ لَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَحْسَنَ النَّاسِ بِاللَّهِ ظَنّاً وَ أَبْسَطَهُمْ لَهُ رَجَاءً وَ كَانَ أَعْظَمَ النَّاسِ مِنْهُ خَوْفاً وَ أَشَدَّهُمْ لَهُ هَيْبَةً وَ مِنْهُ رَهْبَةً ص وَ كَذَا سَائِرُ الْأَنْبِيَاءِ لَمْ يَكُنْ فِي زَمَانِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ أَحَدٌ أَحْسَنَ مِنْهُ رَجَاءً وَ لَا أَشَدَّ مِنْهُ خَوْفاً.↩
  14. . أَيَّ شَيْ‏ءٍ تُرِيدُونَ تَكُونُونَ مُلُوكاً أَ يَسُرُّكَ أَنْ تَكُونَ مِثْلَ طَاهِرٍ وَ هَرْثَمَةَ وَ إِنَّكَ عَلَى خِلَافِ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ؟ قُلْتُ لَا وَ اللَّهِ مَا يَسُرُّنِي أَنَّ لِيَ الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا ذَهَباً وَ فِضَّةً وَ إِنِّي عَلَى خِلَافِ مَا أَنَا عَلَيْهِ. قَالَ فَقَالَ: فَمَنْ أَيْسَرَ مِنْكُمْ فَلْيَشْكُرِ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» وَ قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى «اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ»↩
  15. . ثُمَّ قَالَ مَا فَعَلَ ابْنُ قِيَامَا؟ قَالَ قُلْتُ: وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَيَلْقَانَا فَيُحْسِنُ اللِّقَاءَ. فَقَالَ: وَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ يَمْنَعُهُ مِنْ ذَلِكَ؟ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ- لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ.‏ قَالَ ثُمَّ قَالَ: تَدْرِي لِأَيِّ شَيْ‏ءٍ تَحَيَّرَ ابْنُ قِيَامَا؟ قَالَ قُلْتُ: لَا. قَالَ: إِنَّهُ تَبِعَ أَبَا الْحَسَنِ ع فَأَتَاهُ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ هُوَ يُرِيدُ مَسْجِدَ النَّبِيِّ ص فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ ع فَقَالَ مَا تُرِيدُ حَيَّرَكَ اللَّهُ‏؟! قَالَ ثُمَّ قَالَ: أَ رَأَيْتَ لَوْ رَجَعَ إِلَيْهِمْ مُوسَى فَقَالُوا لَوْ نَصَبْتَهُ لَنَا فَاتَّبَعْنَاهُ وَ اقْتَصَصْنَا أَثَرَهُ أَ هُمْ كَانُوا أَصْوَبَ قَوْلًا أَوْ مَنْ قَالَ- لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى‏ قَالَ قُلْتُ لَا بَلْ‏ مَنْ قَالَ نَصَبْتَهُ لَنَا فَاتَّبَعْنَاهُ وَ اقْتَصَصْنَا أَثَرَهُ قَالَ فَقَالَ مِنْ هَاهُنَا أُتِيَ‏ ابْنُ قِيَامَا وَ مَنْ قَالَ بِقَوْلِهِ قَالَ ثُمَّ ذَكَرَ ابْنَ السَّرَّاجِ‏ فَقَالَ إِنَّهُ قَدْ أَقَرَّ بِمَوْتِ أَبِي الْحَسَنِ ع وَ ذَلِكَ أَنَّهُ أَوْصَى عِنْدَ مَوْتِهِ فَقَالَ كُلُّ مَا خَلَّفْتُ مِنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى قَمِيصِي هَذَا الَّذِي فِي عُنُقِي لِوَرَثَةِ أَبِي الْحَسَنِ ع وَ لَمْ يَقُلْ هُوَ لِأَبِي الْحَسَنِ ع وَ هَذَا إِقْرَارٌ وَ لَكِنْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ يَنْفَعُهُ مِنْ ذَلِكَ وَ مِمَّا قَالَ ثُمَّ أَمْسَكَ.↩
  16. . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى‏ الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ آدَمَ عَنْ أَبِيهِ بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا عَلِيُّ...↩
  17. . این فراز آخر در تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص292؛ عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص22 هم آمده است:
    الْجُبْنُ وَ الْحِرْصُ وَ الْبُخْلُ غَرَائِزُ يَجْمَعُهُمْ سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ تَعَالَى.
    ↩
  18. . أَخْبَرَنِي الْخَلِيلُ بْنُ أَحْمَدَ السِّجْزِيُّ الْقَاضِي قَالَ أَخْبَرَنَا ابْنُ صَاعِدٍ قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ مُوسَى الْقَطَّانُ وَ أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورِ بْنِ سَيَّارٍ قَالا حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَيُّوبُ بْنُ عُتْبَةَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ بُكَيْرٍ الْعَبْدِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا قَتَادَةُ عَنْ أَنَسٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ: ثَلَاثٌ مُهْلِكَاتٌ وَ ثَلَاثٌ مُنْجِيَاتٌ: فَالْمُنْجِيَاتُ خَشْيَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ وَ الْقَصْدُ فِي الْغِنَى وَ الْفَقْرِ وَ الْعَدْلُ فِي الرِّضَا وَ الْغَضَبِ؛ وَ الثَّلَاثُ الْمُهْلِكَاتُ: شُحٌّ مُطَاعٌ وَ هَوًى مُتَّبَعٌ وَ إِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ. (الخصال، ج‏1، ص84).↩
  19. . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ هَارُونَ بْنِ الْجَهْمِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ سَعْدٍ الْإِسْكَافِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: ثَلَاثٌ دَرَجَاتٌ وَ ثَلَاثٌ كَفَّارَاتٌ وَ ثَلَاثٌ مُوبِقَاتٌ وَ ثَلَاثٌ مُنْجِيَاتٌ فَأَمَّا الدَّرَجَاتُ فَإِفْشَاءُ السَّلَامِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ وَ الصَّلَاةُ بِاللَّيْلِ وَ النَّاسُ نِيَامٌ وَ أَمَّا الْكَفَّارَاتُ فَإِسْبَاغُ الْوُضُوءِ فِي السَّبَرَاتِ وَ الْمَشْيُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ إِلَى الْجَمَاعَاتِ وَ الْمُحَافَظَةُ عَلَى الصَّلَوَاتِ وَ أَمَّا الْمُوبِقَاتُ فَشُحٌّ مُطَاعٌ وَ هَوًى مُتَّبَعٌ وَ إِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ وَ أَمَّا الْمُنْجِيَاتُ فَخَوْفُ اللَّهِ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ وَ الْقَصْدُ فِي الْغِنَى وَ الْفَقْرِ وَ كَلِمَةُ الْعَدْلِ فِي الرِّضَا وَ السَّخَطِ. (معاني الأخبار، ص314)↩
  20. . مرحوم مجلسی این فراز از وصیت‌نامه را که خطاب به هر سه فرزند ایشان نوشته شده با سندهای مختلف به نقل از رسائل مرحوم کلینی با این تعبیر آورده است: «قَارِنْ أَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بَايِنْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ لَا يَغْلِبَنَّ عَلَيْكَ سُوءُ الظَّنِّ فَإِنَّهُ لَا يَدَعُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ صَدِيقٍ صَفْحا» (بحار الأنوار، ج‏74، ص207)↩
  21. . در مستدرک علاوه بر عوالی از مَجْمُوعَةُ الشَّهِيدِ، نَقْلًا عَنْ خَطِّ السَّيِّدِ تَاجِ الدِّينِ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ مَعِيَّةَ عَنْ وَالِدِهِ الْقَاسِمِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مَعِيَّةَ عَنِ الْمُعَمَّرِ بْنِ غَوْثٍ السِّنْبِسِيِّ عَنِ الْإِمَامِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيِّ ع نیز بدین صورت روایت را آورده است:
    أَنَّهُ قَالَ: أَحْسِنْ ظَنَّكَ وَ لَوْ بِحَجَرٍ يَطْرَحُ اللَّهُ سِرَّهُ فِيهِ فَتَنَاوَلْ حَظَّكَ مِنْهُ فَقُلْتُ أَيَّدَكَ اللَّهُ حَتَّى بِحَجَرٍ قَالَ أَ فَلَا نَرَى الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ.
    ↩
  22. . وی سند دیگری نیز برای این روایت آورده است:
    وَ عَنْهُ بِالْإِسْنَادِ الْمَذْكُورِ قَالَ الشَّيْخُ أَبُو الْعَبَّاسِ وَ حَدَّثَنِي الْمَوْلَى السَّيِّدُ السَّعِيدُ الْإِمَامُ الْعَلَّامَةُ بَهَاءُ الدِّينِ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ النَّسَّابَةُ الْحُسَيْنِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي السَّيِّدُ الْإِمَامُ الْعَلَّامَةُ النَّسَّابَةُ تَاجُ الدِّينِ مُحَمَّدُ بْنُ مُعَيَّةَ الْحُسَيْنِيُّ عَنِ الْفَقِيهِ الْعَالِمِ الْفَاضِلِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ‏ الْمَوْلَى السَّيِّدِ الْعَالِمِ الْكَامِلِ غِيَاثِ الدِّينِ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ طَاوُسٍ الْحُسَيْنِيِّ عَنِ السَّيِّدِ الْعَالِمِ الْمُحَقِّقِ ابْنِ الْعَمِّ شَمْسِ الدِّينِ مُحَمَّدِ بْنِ السَّيِّدِ الْجَدِّ وَ ابْنِ الْعَمِّ الْعَامِلِ الْفَاضِلِ النَّسَّابَةِ جَلَالِ الدِّينِ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ التَّقِيِّ النَّسَّابَةِ عَنْ أَبِيهِ عَبْدِ الْحَمِيدِ الْمَذْكُورِ عَنْ أَبِيهِ الْمَوْلَى السَّيِّدِ السَّعِيدِ الْمُحَدِّثِ الْعَالِمِ الْوَرِعِ الْبَارِعِ عَبْدِ الْحَمِيدِ بْنِ التَّقِيِّ النَّسَّابَةِ الْمَذْكُورِ عَنِ السَّيِّدِ الشَّرِيفِ أَبِي الشَّمْسِ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْعَلَوِيِّ الْحُسَيْنِيِّ الزَّيْدِيِّ الْعِيسَوِيِّ مَحْتِداً عَنِ الثِّقَةِ أَبِي بَكْرٍ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْمَنْصُورِ عَنْ أَبِي الْحُسَيْنِ الْمُبَارَكِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ بْنِ أَحْمَدَ الصُّوفِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ الْحَرْبِيِّ الْقَزْوِينِيِّ عَنْ أَبِي بَكْرٍ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْحَسَنِ بْنِ شَاذَانَ الْبَزَّازِ عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرِ بْنِ سَلْمَانَ الطَّائِيِّ عَنْ أَبِيهِ أَحْمَدَ الْمَذْكُورِ.
    ↩
  23. . شهید ثانی فقط این عبارت را آورده است: قَالَ النَّبِيُّ ص: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مَالَهُ وَ أَنْ يُظَنَّ بِهِ ظَنَّ السَّوْءِ.↩
  24. . أخرج ابن ماجة عن ابن عمر قال: رأيت النبي صلی الله عليه [و آله] و سلم يطوف بالكعبة و يقول: ما أطيبك و أطيب ريحك ما أعظمك و أعظم حرمتك و الذي نفس محمد بيده لحرمة المؤمن أعظم عند الله حرمة منك ماله و دمه و ان يظن به الا خيرا.↩
  25. . در ذیل آیه ۳ همین سوره، حدیث ۱۰ (https://yekaye.ir/al-hujurat-49-03/) مواردی که قبلا آمده بود گذشت.↩
  26. . جمله آخر این روایت در نقل‌های شیخ طوسی بدین صورت آمده است که «شکستن استخوانش در حیات و مماتش یکسان است» ر.ک: تهذيب الأحكام، ج‏10، ص272؛ الإستبصار فيما اختلف من الأخبار، ج‏4، ص297
    ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ وَ صَفْوَانُ عَنْ رِجَالِهِمْ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَبَى اللَّهُ أَنْ يُظَنَّ بِالْمُؤْمِنِ إِلَّا خَيْراً وَ كَسْرُكَ عِظَامَهُ حَيّاً وَ مَيِّتاً سَوَاءٌ.
    ↩
  27. . در این مجلس امام رضا ع فقط همین فراز از این روایت علوی را به عبدالعظیم گفتند؛ اما در روایت دیگری که از امام باقر ع نقل شده متن کامل این حدیث علوی در شماره ۴۳ خواهد آمد.↩
  28. . سند و مقدمه حدیث در امالی چنین است:
    حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنْ وَقَفَ نَفْسَهُ مَوْقِفَ التُّهَمَةِ فَلَا يَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ وَ مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ الْخِيَرَةُ بِيَدِهِ وَ كُلُّ حَدِيثٍ جَاوَزَ اثْنَيْنِ فَشَا وَ ضَعْ أَمْرَ أَخِيكَ ...
    ↩
  29. . وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَیهَا الرَّعِیةُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَی‏ءٍ مِنْ مَاضِی تِلْكَ السُّنَنِ فَیكُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَیكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا؛ وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیهِ أَمْرُ بِلَادِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَكَ...↩
  30. . وَ فِي رِوَايَةِ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ أَقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ أَوْ زَلَّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماً مَا.↩
  31. . در صفحه بعد عین همین مضمون با دو سند دیگر نیز آمده است:
    عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ أَقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ‏ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ وَ زَلَّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماً مَا.
    عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ زَلَّاتِهِ لِيُعَيِّرَهُ بِهَا يَوْماً مَا .
    ↩
  32. . حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَدْنَى مَا يَخْرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْإِيمَانِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلَ عَلَى دِينِهِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ وَ زَلَّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماً مَا.↩
  33. . قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ يَصِلِ الْإِيمَانُ إِلَى قَلْبِهِ لَا تَتَبَّعُوا عَوْرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا تَذُمُّوا الْمُسْلِمِينَ فَإِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَاتِهِ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَاتِهِ فَضَحَهُ فِي جَوْفِ بَيْتِه‏.↩
  34. . عَنْهُ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي بَرْزَةَ قَالَ: صَلَّى بِنَا رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ انْصَرَفَ مُسْرِعاً حَتَّى وَضَعَ يَدَهُ عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ يُخْلِصِ الْإِيمَانَ إِلَى قَلْبِهِ لَا تَتَّبِعُوا عَوْرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ فَضَحَهُ وَ لَوْ فِي جَوْفِ بَيْتِهِ.↩
  35. . وَ قَالَ الْبَرَاءُ خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ حَتَّى أَسْمَعَ الْعَوَاتِقَ فِي بُيُوتِهَا فَقَالَ يَا مَعْشَرَ مَنْ آمَنَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ لَا تَغْتَابُوا الْمُسْلِمِينَ وَ لَا تَتَّبِعُوا عَوْرَاتِهِمْ فَإِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَةَ أَخِيهِ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ يَفْضَحْهُ وَ لَوْ فِي جَوْفِ بَيْتِهِ.↩
  36. . در همین راستا این احادیث هم که در «بَابُ التَّعْيِيرِ» در الكافي، ج‏2، ص356 آمده است می‌تواند مورد توجه قرار گیرد:
    1- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
    مَنْ أَنَّبَ مُؤْمِناً أَنَّبَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.
    2- عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
    مَنْ أَذَاعَ فَاحِشَةً كَانَ كَمُبْتَدِئِهَا وَ مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِشَيْ‏ءٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرْكَبَهُ.
    3- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
    مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرْكَبَهُ.
    4- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ عُمَرَ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
    مَنْ لَقِيَ أَخَاهُ بِمَا يُؤَنِّبُهُ أَنَّبَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.
    ↩
  37. . و أخرج ابن مردویه و البیهقی عن البراء بن عازب رضی الله عنه قال: خطبنا رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم حتی أسمع العواتق فی الخدر ینادی بأعلی صوته یا معشر من آمن بلسانه و لم یخلص الایمان إلی قلبه لا تغتابوا المسلمین و لا تتبعوا عوراتهم فانه من تتبع عورة أخیه المسلم تتبع الله عورته و من تتبع الله عورته یفضحه فی جوف بیته‏.
    و أخرج ابن مردویه عن بریدة رضی الله عنه قال: صلینا الظهر خلف رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم فلما انفتل أقبل علینا غضبان متنفرا ینادی بصوت یسمع العواتق فی جوف الخدور یا معشر من آمن بلسانه و لم یدخل الایمان قلبه لا تذموا المسلمین و لا تطلبوا عوراتهم فانه من یطلب عورة أخیه المسلم هتك الله ستره و أبدی عورته و لو كان فی جوف بیته.‏
    و أخرج ابن مردویه عن ابن عباس رضی الله عنهما قال: قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم یا معشر من آمن بلسانه و لم یخلص الایمان إلی قلبه لا تؤذوا المسلمین و لا تتبعوا عوراتهم فانه من تتبع عورة أخیه المسلم تتبع الله عورته حتی یخرقها علیه فی بطن بیته‏.
    و أخرج أبو داود و ابن المنذر و ابن مردویه عن أبی برزة الأسلمی قال: خطبنا رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم فقال: یا معشر من آمن بلسانه و لم یدخل الایمان فی قلبه لا تتبعوا عورات المسلمین فانه من اتبع عورات المسلمین فضحه الله فی قعر بیته‏.
    ↩
  38. . وَ أَمَّا الْخَوْضُ فِی ذِكْرِ الْغَائِبِ بِمَا هُوَ عِنْدَ اللَّهِ مَذْمُومٌ وَ صَاحِبُهُ فِیهِ مَلُومٌ فَلَیسَ بِغِیبَةٍ وَ إِنْ كَرِهَ صَاحِبُهُ إِذَا سَمِعَ بِهِ وَ كُنْتَ أَنْتَ مُعَافًی عَنْهُ وَ خَالِیاً مِنْهُ وَ یكُونُ فِی ذَلِكَ مُبَیناً لِلْحَقِّ مِنَ الْبَاطِلِ بِبَیانِ اللَّهِ تَعَالَی وَ رَسُولِهِ ص وَ لَكِنْ عَلَی شَرْطِ أَنْ لَا یكُونَ لِلْقَائِلِ بِذَلِكَ مُرَادٌ غَیرَ بَیانِ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ فِی دِینِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ أَمَّا إِذَا أَرَادَ بِهِ نَقْصَ‏ الْمَذْكُورِ بِغَیرِ ذَلِكَ الْمَعْنَی فَهُوَ مَأْخُوذٌ بِفَسَادِ مُرَادِهِ وَ إِنْ كَانَ صَوَاباً
    در مورد کتاب مصباح الشریعه به نظر می‌رسد که این کتاب مطالب امام صادق ع را با شرحی توسط نویسنده همراه کرده است. از آنجا که این عبارات فوق با بسیاری از احادیث دیگر چندان قابل جمع نیست و به نظر می‌رسد از جنس شرحهای شارح بوده نه کلام امام ع، آن را از متن حذف کردیم.
    ↩
  39. . احادیث متعددی هست که به طور کلی با اشاره به این آیه افراد را از غیبت کردن برحذر داشته است. چون نکته جدیدی درباره این آیه نداشت آنها را صرفا در پاورقی تقدیم می‌کنیم:
    عن امیرالمومنین ع: ... وَ لَا تَفَاخَرُوا بِالْآبَاءِ «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ» وَ لَا تَمَازَحُوا وَ لَا تَغَاضَبُوا وَ لَا تَبَاذَخُوا «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتا» ... (تحف العقول، النص، ص: 151)
    ↩
  40. . و أخرج البیهقی من طریق غیاث بن كلوب الكوفی عن مطرف عن سمرة بن جندب عن أبیه قال قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم ان الله یبغض البیت اللحم فسالت مطرفا ما یعنی باللحم قال الذی یغتاب فیه الناس.↩
  41. . شهید ثانی بعد از ذکر این حدیث می‌فرماید: و الغیبة تناول العرض و قد جمع بینه و بین الدم و المال‏.↩
  42. . جلسه ۱۰۷۶ (آیه ۱۱ همین سوره) حدیث ۵.الف. https://yekaye.ir/al-hujurat-49-11/↩
  43. . و عن جابر قال: قال رسول الله ص إیاكم‏ و الغیبة فإن الغیبة أشد من الزنا ثم قال: أن الرجل یزنی ثم یتوب فیتوب الله علیه و إن صاحب الغیبة لا یغفر له حتی یغفر له صاحبه‏↩
  44. . وَ عَنْ جَابِرٍ وَ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قَالا قَالَ ص إِیاكُمْ وَ الْغِیبَةَ فَإِنَّ الْغِیبَةَ أَشَدُّ مِنْ الزِّنَاءِ إِنَّ الرَّجُلَ قَدْ یزْنِی [وَ] فَیتُوبُ فَیتُوبُ اللَّهُ عَلَیهِ وَ إِنَّ صَاحِبَ الْغِیبَةِ لَا یغْفَرُ لَهُ حَتَّی یغْفِرَ لَهُ صَاحِبُهُ.↩
  45. . همچنین در مقایسه غیبت با زنا روایات تندتری هم آمده است؛ از جمله
    وَ عَنْ أَنَسٍ قَالَ: خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص فَذَكَرَ الرِّبَا وَ عَظَّمَ شَأْنَهُ فَقَالَ إِنَّ الدِّرْهَمَ یصِیبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ فِی الْخَطِیئَةِ مِنْ سِتٍّ وَ ثَلَاثِینَ زِنْیةً یزْنِیهَا الرَّجُلُ؛ وَ إِنَّ أَرْبَی الرِّبَا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ. (مجموعة ورام، ج‏1، ص116؛ كشف الریبة (شهید ثانی)، ص7)
    این روایت بدین صورت اگرچه در منابع اهل سنت هست:
    الدر المنثور، ج‏6، ص96
    و أخرج البیهقی فی الشعب عن ابن عباس عن النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم قال: ان الربا نیف و سبعون بابا أهونهن بابا مثل من نكح أمه فی الإسلام و درهم الربا أشد من خمس و ثلاثین زنیة و أشر الربا و أربی الربا و أخبث الربا انتهاك عرض المسلم و انتهاك حرمته‏
    اما در منابع روایی شیعی یافت نشد؛ البته فراز اولش (که در مقایسه ربا با زناست) آمده است با این تعبیر:
    رَوَى الْحُسَيْنُ بْنُ الْمُخْتَارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: دِرْهَمٌ رِبًا أَشَدُّ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ثَلَاثِينَ زَنْيَةً كُلُّهَا بِذَاتِ مَحْرَمٍ مِثْلِ الْخَالَةِ وَ الْعَمَّةِ. (من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص274)
    و برای فراز دومش هم این روایت یافت شد:
    قَوْلُهُ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ: «إِنَّ مِنْ أَرْبَى الرِّبَا اسْتِطَالَةُ الْمَرْءِ فِي عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ» (المجازات النبوية، (سید رضی) ص323) و البته اصل این روایت هم در منابع اهل سنت است:
    و أخرج البیهقی عن أبی هریرة رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم ان أربی الربا استطالة المرء فی عرض أخیه‏ (الدر المنثور، ج‏6، ص97) [و در منابع شیعه در احادیث متعدد أربی الربا را «کذب» معرفی کرده‌اند، نه غیبت؛ هرچند لزوما مانعة الجمع نیست.]
    و شاید شهید با ذهنیت همین احادیث بوده که مطلب زیر را روایت کرده است:
    وَ عَنِ النَّبِی ص‏ أَنَّ الْغِیبَةَ أَشَدُّ مِنْ ثَلَاثِینَ زَنْیةً؛ وَ فِی حَدِیثٍ آخَرَ مِنْ سِتٍّ وَ ثَلَاثِینَ زَنْیةً. ( منیة المرید، ص328)
    ↩
  46. . و أخرج ابن مردویه و البیهقی عن أبی سعید و جابر بن عبد الله رضی الله عنهما قالا قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم الغیبة أشد من الزنا قالوا یا رسول الله و كیف الغیبة أشد من الزنا قال ان الرجل لیزنی فیتوب فیتوب الله علیه و ان صاحب الغیبة لا یغفر له حتی یغفرها له صاحبه‏.
    و أخرج البیهقی عن أنس رضی الله عنه عن النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم قال الغیبة أشد من الزنا فان صاحب الزنا یتوب و صاحب الغیبة لیس له توبة.
    ↩
  47. . أَتَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ص وَ هُوَ فِي رَحْبَةِ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ فَقُلْتُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَقَالَ وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ يَا نَوْفُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَقُلْتُ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عِظْنِي فَقَالَ يَا نَوْفُ أَحْسِنْ يُحْسَنْ إِلَيْكَ فَقُلْتُ زِدْنِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ يَا نَوْفُ ارْحَمْ تُرْحَمْ فَقُلْتُ زِدْنِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ يَا نَوْفُ قُلْ خَيْراً تُذْكَرْ بِخَيْرٍ فَقُلْتُ زِدْنِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ↩
  48. . وَ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلَالٍ وَ هُوَ يُبْغِضُنِي وَ يُبْغِضُ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِي وَ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلَالٍ وَ هُوَ يُحِبُّ الزِّنَاءَ وَ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللَّهَ وَ هُوَ مُجْتَرِئٌ عَلَى مَعَاصِي اللَّهِ‏ كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ يَا نَوْفُ اقْبَلْ وَصِيَّتِي لَا تَكُونَنَّ نَقِيباً وَ لَا عَرِيفاً وَ لَا عَشَّاراً وَ لَا بَرِيداً يَا نَوْفُ صِلْ رَحِمَكَ يَزِيدُ اللَّهُ فِي عُمُرِكَ وَ حَسِّنْ خُلُقَكَ يُخَفِّفِ اللَّهُ حِسَابَكَ يَا نَوْفُ إِنْ سَرَّكَ أَنْ تَكُونَ مَعِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَلَا تَكُنْ لِلظَّالِمِينَ مُعِيناً يَا نَوْفُ مَنْ أَحَبَّنَا كَانَ مَعَنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَا نَوْفُ إِيَّاكَ أَنْ تَتَزَيَّنَ لِلنَّاسِ وَ تُبَارِزَ اللَّهَ بِالْمَعَاصِي فَيَفْضَحَكَ اللَّهُ يَوْمَ تَلْقَاهُ يَا نَوْفُ احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ تَنَلْ بِهِ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.↩
  49. . وَ قَالَ ص كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلَالٍ وَ هُوَ یأْكُلُ لُحُومَ النَّاسِ بِالْغِیبَةِ اجْتَنِبُوا الْغِیبَةَ فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ.↩
  50. . همچنین در إرشاد القلوب إلی الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص117 آمده است:
    وَ رَوَی فِی تَفْسِیرِهِ قَوْلَهُ تَعَالَی وَیلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ أَنَّ الْهُمَزَةَ الطَّعْنُ فِی النَّاسِ وَ اللُّمَزَةَ أَكْلُ لُحُومِهِمْ.
    ↩
  51. . و أخرج عبد الرزاق و البخاری فی الأدب و أبو یعلی و ابن المنذر و البیهقی فی شعب الایمان بسند صحیح عن أبی هریرة ان ماعزا لما رجم سمع النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم رجلین یقول أحدهما لصاحبه ألم تر إلی هذا الذی ستر الله علیه فلم تدعه نفسه حتی رجم رجم الكلب فسار النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم ثم مر بجیفة حمار فقال: أین فلان و فلان أنزلا فكلا من جیفة هذا الحمار فقالا و هل یؤكل هذا قال: فأنالتكما من أخیكما آنفا أشد أكلا منه و الذی نفسی بیده انه ألان‏ لفی أنهار الجنة ینغمس فیها↩
  52. . سند دیگر این روایت چنین است: حَدَّثَنَا الشَّیخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیهِ الْقُمِّی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زَیدِ بْنِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی الْأَبْهَرِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِیا الْجَوْهَرِی الْغَلَابِی الْبَصْرِی قَالَ حَدَّثَنَا شُعَیبُ بْنُ وَاقِدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ زَیدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ:↩
  53. . در امالی سندش تفاوتی دارد و یک اضافه‌ای هم در پایانش دارد:
    أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ (رَحِمَهُ اللَّهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الرَّبِيعُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُسْلِمٍ السَّكُونِيِّ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ)، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ كُتِبَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْبَتَّةَ، وَ مَنْ أُتِيَ إِلَيْهِ مَعْرُوفٌ فَلْيُكَافِئْ، فَإِنْ عَجَزَ فَلْيُثْنِ بِهِ، فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ فَقَدْ كَفَرَ النِّعْمَةَ.
    ↩
  54. . در نسخه کنونی مصباح الشریعه «العین» نوشته شده که معنای واضحی ندارد؛ اما در نسخه‌های بحار الانوار (ج۹۳، ص۷) و مستدرک الوسائل (ج۷ ص۴۵) که از مصباح نقل کرده‌اند «العلم» نوشته شده که معلوم می‌شود نسخه کنونی مصباح اشتباه تایپی دارد.↩
  55. . سند کافی چنین است: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع↩
  56. . این مضمون در منابع اهل سنت نیز مکرر از رسول الله ص روایت شده است؛ مثلا در الدر المنثور، ج‏6، ص94 آمده است:
    و أخرج ابن أبی شیبة و عبد بن حمید و أبو داود و الترمذی و صححه و ابن جریر و ابن المنذر و ابن مردویه عن أبی هریرة قال: قیل یا رسول الله ما الغیبة قال: ذكرك أخاك بما یكره قال: یا رسول الله أ رأیت ان كان فی أخی ما أقول قال: ان كان فیه ما تقول فقد اغتبته و ان لم یكن فیه ما تقول فقد بهته‏
    و أخرج عبد بن حمید و الخرائطی فی مساوی الأخلاق عن المطلب بن حنطب قال: قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم ان الغیبة ان تذكر المرء بما فیه فقال: انما كنا نری ان نذكره بما لیس فیه قال: ذاك البهتان‏
    و أخرج عبد بن حمید عن عكرمة ان امرأة دخلت علی النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم ثم خرجت فقالت عائشة یا رسول الله ما أجملها و أحسنها لو لا ان بها قصرا فقال لها النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم اغتبتیها یا عائشة فقالت یا رسول الله انما قلت شیا هو بها قال: یا عائشة إذا قلت شیا بها فهی غیبة و إذا قلت ما لیس بها فقد بهتها
    ↩
  57. . این فراز در ارشاد القلوب بدین صورت آمده که روایت شده که خداوند به حضرت موسی ع وحی کرده است:
    کسی که بمیرد در حالی که از غیبت توبه کرده است، آخرین کسی است که وارد بهشت شود؛ و اگر بمیرد در حالی که بر آن گناهش اصرار داشته اولین کسی است که وارد جهنم می‌شود.
    إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص116
    وَ أَوْحَی اللَّهُ إِلَی مُوسَی ع: مَنْ مَاتَ تَائِباً عَنِ الْغِیبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یدْخُلُ إِلَی الْجَنَّةِ وَ مَنْ مَاتَ مُصِرّاً عَلَیهَا فَهُوَ أَوَّلُ مَنْ یدْخُلُ النَّارَ.
    ↩
  58. . در جامع الاخبار فرازی که از رسول الله روایت شده نیامده است.↩
  59. . وَ رَوَى الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ النَّبِيِّ ص مَنْ مَشَى فِي غِيْبَةِ أَخِيهِ وَ كَشْفِ عَوْرَتِهِ كَانَتْ أَوَّلُ خُطْوَةٍ خَطَاهَا وَضَعَهَا فِي جَهَنَّمَ وَ كَشَفَ اللَّهُ عَوْرَتَهُ عَلَى رُءُوسِ الْخَلَائِقِ وَ مَنِ اغْتَابَ مُسْلِماً بَطَلَ صَوْمُهُ وَ نُقِضَ وُضُوؤُهُ فَإِنْ مَاتَ وَ هُوَ كَذَلِكَ مَاتَ وَ هُوَ مُسْتَحِلٌّ لِمَا حَرَّمَ اللَّهُ.↩
  60. . و أخرج أحمد و أبو داود و البیهقی عن أنس قال: قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم لما عرج بی مررت بقوم لهم أظفار من تحاس یخمشون وجوههم و صدورهم فقلت من هؤلاء یا جبریل قال: هؤلاء الذین یأكلون لحوم الناس و یقعون فی اعراضهم‏.↩
  61. . وَ رُوِی مَرْفُوعاً: مَنْ أَكَلَ لَحْمَ أَخِیهِ فِی الدُّنْیا قُرِّبَ إِلَیهِ لَحْمُهُ فِی الْآخِرَةِ فَقِیلَ لَهُ كُلْهُ مَیتاً كَمَا أَكَلْتَهُ حَیاً فَیأْكُلُهُ فَیصِیحُ وَ یكْلَحُ.↩
  62. . وَ قَالَ ص: یأْتِی الرَّجُلُ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ قَدْ عَمِلَ الْحَسَنَاتِ فَلَا یرَی فِی صَحِیفَتِهِ مِنْ حَسَنَاتِهِ شَیئاً؛ فَیقُولُ: أَینَ الَّتِی عَمِلْتُهَا فِی دَارِ الدُّنْیا؟ فَقَالَ لَهُ: ذَهَبَتْ بِاغْتِیابِكَ لِلنَّاسِ وَ هِی لَهُمْ عِوَضُ اغْتِیابِهِمْ.↩
  63. . مرحوم مجلسی این را از قول شیخ بهایی بدین صورت نقل کرده است:
    ... فقد روينا عن سيد البشر و الشفيع المشفع في المحشر أنه قال يجاء بالعبد يوم القيامة فيوضع حسناته في كفة و سيئاته في كفة فترجح السيئات فتجي‏ء بطاقة فتقع في كفة الحسنات فترجح بها فيقول يا رب ما هذه البطاقة فيقول عز و جل هذا ما قيل فيك و أنت منه بري‏ء.
    ↩
  64. . و عنه صلّى اللّه عليه و آله: يجاء بالعبد يوم القيامة، فتوضع حسناته في كفّة و سيئاته في كفّة. الحديث‏.↩
  65. . این حدیث قبلا در جلسه ۱۰۲۱ حدیث ۵ نیز گذشت↩
  66. . «حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» كانت تحمل الشوك و العضاة فتطرحه في طريق رسول الله ص إذا خرج إلى الصلاة ليعقره عن ابن عباس و في رواية الضحاك قال الربيع بن أنس كانت تبث و تنشر الشوك على طريق الرسول فيطأه كما يطأ أحدكم الحرير و قيل أنها كانت تمشي بالنميمة بين الناس فتلقي بينهم العداوة و توقد نارها بالتهييج كما توقد النار الحطب فسمى النميمة حطبا عن ابن عباس في رواية أخرى و قتادة و مجاهد و عكرمة و السدي قالت العرب فلان يحطب على فلان إذا كان يغري به قال‏: " و لم يمش بين الحي بالحطب الرطب" أي لم يمش بالنميمة و قيل حمالة الحطب معناه حمالة الخطايا عن سعيد بن جبير و أبي مسلم و نظيره قوله وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى‏ ظُهُورِهِ.↩
  67. . عبارات داخل کروشه فقط در روضة الواعظین آمده است؛ و البته حدیث دوم در روضة‌الواعظین نیامده است.↩
  68. . وَ قَالَ جَابِرٌ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص فِی مَسِیرٍ فَأُتِی عَلَی قَبْرَینِ یعَذَّبُ صَاحِبُهُمَا فَقَالَ إِنَّهُمَا لَا یعَذَّبَانِ فِی كَبِیرَةٍ [و بكی]. أَمَّا أَحَدُهُمَا فَكَانَ یغْتَابُ النَّاسَ؛ وَ أَمَّا الثَّانِی فَكَانَ لَا یسْتَبْرِئُ مِنْ بَوْلِهِ [فكان لا یتأذی من البول]؛ وَ دَعَا بِجَرِیدَةٍ رَطْبَةٍ أَوْ جَرِیدَتَینِ فَكَسَرَهُمَا ثُمَّ أَمَرَ بِكُلِّ كِسَرٍ فَغُرِسَتْ عَلَی قَبْرٍ فَقَالَ ص أَمَا إِنَّهُ سَیهَوِّنُ‏ مِنْ عَذَابِهِمَا مَا كَانَتَا رَطْبَتَینِ أَوْ مَا لَمْ ییبَسَا.↩
  69. . و أخرج البخاری فی الأدب و ابن أبی الدنیا عن جابر بن عبد الله قال: كنا مع رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم فاتی علی قبرین یعذب صاحباهما فقال: انهما لا یعذبان فی كبیر و بكی اما أحدهما فكان یغتاب الناس و اما الأخر فكان لا یتأذی من البول فدعا بجریدة رطبة فكسرها ثم أمر بكل كسرة فغرست علی قبر فقال: اما انه سیهون من عذابهما ما كانا رطبتین‏.↩
  70. . وَ قَالَ الرِّضَا ع مَنْ أَلْقَى جِلْبَابَ الْحَيَاءِ فَلَا غَيْبَةَ لَه‏.↩
  71. . و أخرج البیهقی و ضعفه عن أنس رضی الله عنه ان النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم قال من ألقی جلباب الحیاء فلا غیبة له‏.↩
  72. .درجوامع الجامع این طور آمده است: اذكروا الفاجر بما فيه كى يحذره النّاس↩
  73. . رَجُلٌ خَرَجَ مُجَاهِداً فَإِنْ مَاتَ فِي وَجْهِهِ ذَلِكَ كَانَ ضَامِناً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَجُلٌ تَبِعَ جَنَازَةً فَإِنْ مَاتَ فِي وَجْهِهِ كَانَ ضَامِناً عَلَى اللَّهِ وَ رَجُلٌ تَوَضَّأَ فَأَحْسَنَ الْوُضُوءَ ثُمَّ خَرَجَ إِلَى الْمَسْجِدِ لِلصَّلَاةِ فَإِنْ مَاتَ فِي وَجْهِهِ كَانَ ضَامِناً عَلَى اللَّهِ وَ رَجُلٌ أَتَى إِمَاماً لَا يَأْتِيهِ إِلَّا لِيُعَزِّزَهُ وَ يُوَقِّرَهُ فَإِنْ مَاتَ فِي وَجْهِهِ ذَلِكَ كَانَ‏ ضَامِناً عَلَى اللَّهِ↩
  74. . و أخرج البیهقی بسند ضعیف عن أنس رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم كفارة الغیبة أن تستغفر لمن اغتبته‏.↩
  75. . سند و عبارت شیخ مفید شبیه سند اهل سنت است که در پاورقی قبل گذشت:
    قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو عُبَيْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عِمْرَانَ الْمَرْزُبَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْحَكِيمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ قَالَ أَخْبَرَنَا دَاوُدُ بْنُ‏ الْمُحَبَّرِ قَالَ حَدَّثَنَا عَنْبَسَةُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا خَالِدُ بْنُ يَزِيدَ الْيَمَانِيُّ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص كَفَّارَةُ الِاغْتِيَابِ أَنْ تَسْتَغْفِرَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ.
    ↩
  76. . روى ابن المبارك قال: حدّثنى من سمع الحسن يقول: إذا جئت الأمم بين يدي ربّ العالمين يوم القيامة نودي ليقم من أجره على اللّه فلا يقوم إلّا من عفا في الدّنيا، يصدّق هذا الحديث قوله تعالى: «فمن عفا و أصلح فأجره على اللّه».↩
  77. . أخرج ابن مردويه عن ابن عباس رضى الله عنهما قال قال رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلم إذا كان يوم القيامة أمر الله مناديا ينادى الا ليقم من كان له على الله أجرة لا يقوم الا من عفا في الدنيا و ذلك قوله فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّه.↩
  78. .در جلسه۱۶۷، حدیث۲ http://yekaye.ir/al-araf-007-142/
    و جلسه۲۱۲، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-muminoon-023-074/
    و جلسه۲۵۴، حدیث۲ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-34/
    و جلسه۳۵۴، حدیث۴ http://yekaye.ir/al-alaq-96-7/
    و جلسه ۶۳۲، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-kahf-18-51/
    و جلسه ۸۳۹، حدیث۲ http://yekaye.ir/ale-imran-3-168/
    و جلسه ۸۷۹، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-fajr-89-8/
    و جلسه ۹۲۰ حدی۲ https://yekaye.ir/ale-imran-3-197/ گذشت.
    ↩
  79. . لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَيْسَ بِتَارِكِكُمْ سُدًى كَتَبَ آجَالَكُمْ وَ قَسَمَ بَيْنَكُمْ مَعَايِشَكُمْ لِيَعْرِفَ كُلُّ ذِي لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ وَ أَنَّ مَا قُدِّرَ لَهُ أَصَابَهُ وَ مَا صُرِفَ عَنْهُ فَلَنْ يُصِيبَهُ قَدْ كَفَاكُمْ مَئُونَةَ الدُّنْيَا وَ فَرَغَكُمْ لِعِبَادَتِهِ وَ حَثَّكُمْ عَلَى الشُّكْرِ و↩
  80. . ابتدای این روایت تحت شماره ۳ گذشت؛ اما اگر کل آن در نظر گرفته شود می‌توان آن را ناظر به کل آیه دانست لذا در اینجا آمد.↩
  81. . و في الحديث إياكم و الظن فإن الظن أكذب الحديث و لا تجسسوا و لا تقاطعوا و لا تحاسدوا و لا تنابزوا و كونوا عباد الله إخوانا↩
  82. . و أخرج مالك و أحمد و البخاری و مسلم و أبو داود و الترمذي و ابن المنذر و ابن مردويه عن أبی هريرة قال: قال رسول الله صلی الله عليه [و آله] و سلم إياكم و الظن فان الظن أكذب الحديث وَ لا تَجَسَّسُوا و لا تنافسوا و لا تحاسدوا و لا تباغضوا و كونوا عباد الله إخوانا.↩

الف. ظن (یا أیها الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ)

۱) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

ظاهرا علت اصلی اینکه باید از بسیاری گمان‌ها اجتناب کنیم، این نیست که گمان همیشه اشتباه است؛ ‌بلکه این است که:

الف. گمان گاه درست درمی‌آید و گاه خطا (حدیث۲)؛ و لذا قابل اعتماد نیست.

ب. ظن و گمان با تردید و تزلزل رابطه متقابلی دارند (حدیث۴) و در واقع، با اینکه ظن نسبت به دروغ این برتری را دارد که گاه درست از آب درمی‌آید، اما بسیار می‌شود که به اشتباه برود ولی همین که گاه درست از آب درمی‌آید، موجب می‌شود خود شخص بدان اعتماد می‌کند، و شاید همین موجب شده از دروغ و کذب (که خود گوینده‌اش از اساس می‌داند نادرست است و خودش بدان اعتماد نمی‌کند) بدتر باشد. (احادیث۳ و ۹۷).

ج. گمان غالبا ناظر به ظاهر امر است؛‌ در حالی که واقع امر، گاه متفاوت با ظاهرش است؛ بویژه در ابعاد اجتماعی و عیب‌جویی از دیگران. مثلا ما یک رفتار را می‌بینیم که خلاف شرع و اخلاق است؛ ‌اما چه‌بسا عامل آن از روی اشتباه یا فراموشی [ویا از روی تقیه] مرتکب آن کار شده باشد؛ ‌و لذا نمی‌توان روی این گمان‌هایی که مبتنی بر ظاهر امور است قضاوت صحیح داشت (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۱).

د. جایی که انسان یقین ندارد و جای لغزش است، بهتر کار این است که احتیاط کند؛ و اقتضای احتیاط این است که بر ظن و گمان تکیه نکند (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۲).

ه. ...

۱.۱) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ»

آیه فقط نفرمود در مورد دیگران دروغ نگویید؛ حتی نفرمود بر اساس شک نظر ندهید؛‌ بلکه فرمود در مورد دیگران به گمانتان هم تکیه نکنید (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص111-112۳).

۲) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

این آیه از ما خواسته است که از «بسیاری» از ظن‌ها اجتناب کنیم زیرا «برخی» از آنها گناه است؛ این نشان می‌دهد که همه ظن‌ها بد و گناه نیستند. آن ظن‌هایی که بد نیستند کدام‌اند؟

الف. گاه ظن در مسیر اطمینان و یقین است؛ یعنی مطلبی هنوز به حد یقین نرسیده، اما حدس و گمانی است که نشان از خردمندی شخص است (حدیث۱۲)؛ و شاید به همین مناسبت است که احادیث معصومین ع دو گونه «ظن» را از هم متمایز می‌کنند: «ظنِ» شک؛ و «ظنِ» یقین؛ و برخی از تعابیر ظن در قرآن را که در خصوص مؤمنان آمده و ممدوح است مصداق دسته دوم می‌شمرند (حدیث۱).

ب. این آیه در ضمن آیات مربوط به روابط اجتماعی بین مؤمنان است؛ و اغلب ظن‌هایی که در جامعه پیدا می‌شود از مقوله سوء ظن است که در مجموع اغلب این سوء ظنها به دیگران نارواست؛ و بر این اساس، شاید حسن ظن به مؤمنان مصداق بارز آن ظنونی است که ممدوح است (تفصیل این ظنون در تدبر۳).

ج. حسن ظن به خداوند و سوء‌ظن به خویش، از آن دسته ظنونی‌ هستند که نه‌تنها مذموم نیستند بلکه از علائم مؤمنان واقعی است (تفصیل این ظنون در تدبر۳).

د. ...

۳) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

این آیه توصیه اولیه‌ای به پرهیز از ظن دارد با این تحلیل که بسیاری از ظن‌ها گناه است. البته در قرآن کریم گاه شده که از کلمه «ظن» استفاده شده، ولی صاحبان آن مورد مدح واقع شده‌اند: «الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُون‏» (بقره/۱۴۶) و «قالَ الَّذينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ» (بقره/۲۴۹) ویا افراد توصیه به ظن شده‌اند: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً» (نور/۱۲). صرف نظر از اینکه گاه مقصود از برخی مصادیق ممدوح ظن را یقین دانسته‌اند (توضیح در تدبر۲.الف)، برای اینکه معلوم شود واقعا تکلیف ما با ظنون مختلف چیست بهتر است نگاه جامعی به اقسام ظن داشته باشیم:

اقسام ظن

ظن و گمانی که در انسانها پدید می‌آید، به لحاظ متعلق آن: یا ناظر به خداست، یا ناظر به خویش، یا ناظر به دیگران؛

و به لحاظ جهت‌گیری نسبت به متعلق آن: یا حسن ظن است یا سوء ظن؛

و هریک از اینها به لحاظ ارزش‌گذاری: می‌تواند خوب یا بد باشد:

الف. ناظر به خدا

در اینجا قاعده کلی این است که حسن ظن به خدا همواره خوب و سوء ظن به خدا همواره بد است. تفصیل این مطلب در احادیث ۱۴ تا ۲۸ گذشت. تنها نکته‌ای که شاید تذکرش لازم باشد این است که حسن ظن به خدا، هیچگاه نباید به سمتی کشیده شود که انسان از کار کردن دست بکشد. حسن ظن به خدا در معنای درست خویش نه‌تنها تنبلی و بی‌مبالاتی نمی‌آورد، بلکه کاملا تقویت کننده عبودیت و خوف از خداست (به طور خاص به احادیث ۲۱ تا ۲۴ توجه شود)؛ و از آن سو، بنیان خصلتهایی همچون ترس و بخل و حرص، در سوء ظن داشتن به خداست (احادیث ۲۸-۳۰). پس اگر این آیه از منظر ظن به خدا مورد توجه قرار گیرد باید گفت: مصداق آن ظن کثیری که نسبت به خداوند باید از آن پرهیز نمود، سوءظن داشتن به خداست؛ و هرگونه سوءظنی به خداوند گناه است؛ و البته همواره باید به خداوند متعال حسن ظن داشت.

ب. ناظر به خویش

در اینجا مسأله کاملا بالعکس می‌شود؛ یعنی انسان همواره باید به خود بدگمان باشد و خود را متهم ببیند؛ و از خوش‌گمانی به خویش برحذر باشد؛ که خوش‌گمانی به خویش منجر به گناهی به نام عُجب می‌شود که از بدترین گناهان کبیره است.۴ پس اگر این آیه از منظرِ ظن به خویش مورد توجه قرار گیرد باید گفت: مصداق آن ظن کثیری که نسبت به خداوند باید از آن پرهیز نمود، حسن ظن به خویش است؛ و در مقابل، سوءظن به خویش، از خصلتهای مؤمنان واقعی است. البته این بدگمانی به آن معناست که خوف از خدا را در انسان تقویت کند؛ وگرنه اگر به حدی برسد که شخص امید و رجای خویش به خدا را از دست بدهد و ناامید از رحمت الهی شود قطعا مصداق آن سوءظنی است که باید از آن اجتناب نمود.

ج. ناظر به دیگران

در یک تقسیم کلی، دیگران را می‌توان به هم‌کیشان (مؤمنان و مسلمانان) و غیرهم‌کیشان تقسیم کرد.

بحث در مورد غیرهم‌کیشان پیچیدگی خاص خود را دارد که فعلا از مباحث این آیه خارج است۵؛

اما در خصوص مؤمنان و مسلمانان، ظاهرا اصل اولیه، داشتنِ حسن ظن به دیگران، و پرهیز از سوء‌ظن به دیگران است؛ در احادیث متعددی توصیه شده که حتی اگر وضعیت بظاهر نامطلوبی از کسی دیدیم تا حد امکان آن را بر وجه خوبی حمل کنیم (احادیث۳۱ تا۴۱)، مگر کسی که علنا به فسق و فجور اقدام می‌کند (حدیث۸۸)؛

و البته در معدود مواردی، توصیه‌های مختصری به سوء‌ظن داشتن هم شده است، که مهمترینش آن است که اگر انسان در زمانه‌ای زندگی می‌کند که بدی بر رفتار انسانهای جامعه و غالب است اینجا دیگر جای حسن ظن داشتن نیست (حدیث۴۳)؛ و می‌توان گفت داشتن سوء‌ظن در چنین موقعیتهایی، از باب احتیاط و دوراندیشی است (احادیث ۱۳ و ۴۲).

البته در روابط با مؤمنان درست است که از سویی باید تا حد امکان از سوء‌ظن پرهیز داشت، و از سویی اگر دیگران به ما حسن ظن داشتند بکوشیم طوری رفتار کنیم که حسن ظن ایشان صادق از آن درآید (حدیث۴۰)، اما حقیقت این است که باید توجه داشته باشیم که بسیاری از مردم به این دستور عمل نمی‌کنند؛ و از این رو، همان طور که باید از سوء‌ظن به دیگران اجتناب نمود، باید از قرار دادن خود در موقعیتی که موجب سوءظن می‌شود نیز پرهیز کرد (احادیث۴۶-۴۷)؛ که این مسأله در خصوص زمامداران و کسانی که مسئولیتی برعهده دارند بمراتب بیشتر و ظریفتر است (حدیث۴۵).

البته یک نکته مهم درباره سوء ظن (بخصوص در مورد دیگران) که در احادیث مورد تأکید قرار گرفته، این است که انسانها بالاخره ناخواسته مبتلا به سوء ظن می‌شوند، تا حدی که گویی هیچ انسانی نیست که از آن خلاصی داشته باشد؛ ولی مهمترین وظیفه انسان این است که به سوء‌ظن خود ترتیب اثر ندهد (حدیث۵). همین تحلیل محملی بوده است که بسیاری از بزرگان بین احادیثی که سوءظن را مذمت کرده‌اند و احادیثی که گاه از محاسن سوءظن سخن گفته‌اند جمع کنند، بدین بیان که: اساسا ظن یک صفت انفعالی و خارج از اراده انسان است که نمی‌تواند مورد دستور قرار گیرد؛ پس جایی که از محاسن آن سخن گفته شده صرفا از باب حزم و احتیاط و دوراندیشی و در افق ذهن است (حدیث۴۲)۶؛ و جایی که مذمت شده جایی است که انسان بخواهد بر این سوء ظن خود نتیجه عملی و خارجی مترتب کند (مجمع البیان، ج‏9، ص205۷؛ نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص111۸؛ المیزان، ج‏18، ص323 و ۳۳۳۹).

تبصره

چنانکه مشاهده شد در مجموع مصادیق بد بودن سوءظن به نحو چشمگیری بیش از مصادیقی است که در آنها سوء ظن داشتن مطلوب است، و شاید به همین جهت است که در این آیه تأکید اصلی بر اجتناب از سوء ظن است و در احادیث نیز، وقتی به صورت کلی بحث شده، غالبا از مضرات و مذمت سوء‌ظن و تعارض آن با ایمان (احادیث ۶ تا ۱۰) و محاسن حسن ظن (احادیث۱۱-۱۲) سخن گفته شده است.

۴) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

اگر در مجموع از سوء‌ظن به دیگران برحذر داشته شده‌ایم خوب است عوامل پیدایش سوء ظن و آثار مترتب بر آن را هم بشناسیم تا از آنها اجتناب کنیم.

عوامل پیدایش سوء ظن

الف. کثرت تزلزل و تردید (حدیث۴)

ب. ضعف ایمان و آلودگی باطن؛ و بی‌بهرگی از حیاء و امانت و صیانت و صدق (حدیث۱۱)

ج. پستی و لئامت (حدیث۳۷.ب)

د. دور شدن از خوبی‌ها ( ۳۷.ج) و بد بودن خود شخص، که انتظار بدیهای خویش را در دیگران دارد (حدیث۳۴)

ه. هم‌نشینی و هم‌صحبتی با انسانهای بد (حدیث۳۶ و ۴۴)

و. ...

آثار مترتب بر سوء ظن

الف. از دست دادن دین و ایمان (حدیث۷ و ۳۵.ج)

ب. گرفتار شدن به عذاب الهی، حتی بعد از اینکه شخص ایمان آورده بود (احادیث۷.د و ۱۶)

ج. گرفتار شدن به هبط عمل (حدیث ۱۰.الف) و سنگین کردن بار گناه (حدیث ۱۰.ب)

د. گرفتار شدن به توهمات بد (حدیث۹.الف)

ه. فاسد کردن امور (حدیث۱۰.الف) و درهم پیچیده شدن امور به نحو آزاردهنده (حدیث ۹.ب)

و. سوق دادن انسان به اقدامات شرورانه (حدیث ۱۰.ج) همچون آسیب زدن به همنشینان (حدیث ۹.ج)

ز. بخل و حرص و ترس و آزمندی (حدیث۲۵ تا ۲۹) (البته چه‌بسا اینها را به عنوان عوامل ایجاد سوءظن هم بتوان دانست؛‌ یعنی رابطه‌ای دوسویه دارند.)

ح. از دست دادن دوستان صمیمی (حدیث ۳۷.د)

ط. ترس و نگرانی از همگان (حدیث۳۹. الف) و اعتقاد به خیانت کسانی که اهل خیانت نیستند (حدیث ۳۹.ج)

ی. پیداش حسن ظن نابجا (حسن ظن به کسی که سزاوار حسن ظن نیست) (حدیث۳۹.ب)

ک. ...

راههای غلبه بر سوءظن

علاوه بر ریشه کن کردن آنچه به عنوان عوامل پیداش سوءظن مطرح شد و نیز اندیشیدن درباره عواقب و پیامدهای سوء‌ظن (که این دو مورد در بالا شرح داده شد)، راهکارهای خاص دیگری هم برای غلبه بر سوء‌ظن و جلوگیری از وقوع پیامدهای آن مطرح شده است؛ از جمله:

الف. ترتیب اثر ندادن به ظن و گمانی که به ذهن خطور کرده (حدیث۵)

ب. تضرع به درگاه الهی برای رهایی از آن (حدیث۸)

ج. ...

۵) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

این آیه که در فضای روابط اجتماعی است، توصیه اولیه‌اش پرهیز از ظن است، با این تحلیل که بسیاری از ظنها گناه است؛ نه همه ظن‌ها.

ثمره حقوقی:

در مقام قانون گذاری نیاز نیست تمام مصادیق یک کار بد باشد تا ممنوعیت آن توصیه شود؛ گاه همین که اکثر مصادیق آن دارای آثار سوء باشد کافی است که از انجام آن نهی شود.

۶) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

در جامعه‏ی ایمانی، اصل بر اعتماد، كرامت و برائت انسان‏ها است (تفسیر نور، ج‏9، ص189).

۷) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

با اینكه برخی گمان‏ها گناه است، باید از بسیاری گمان‏ها، دوری كنیم. پس برای دوری از گناهان حتمی، باید از گناهان احتمالی اجتناب كنیم (تفسیر نور، ج‏9، ص189).

‏

۸) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

انسان باید تا می‌تواند از سوء ظن به مؤمنان اجتناب کند و کار آنها را بر محمل خوبی حمل نماید (حدیث۳۳) و اگر چنین نکرد حتما آن کار را تدارک نماید:

حکایت ۱

شخصی از شیعیان مضطرب و نگران خدمت امام کاظم ع آمد و در خلوت به ایشان عرض کرد: یا ابن رسول الله! من نگرانم که فلانی که ظاهرا ابراز می‌دارد که امامت و وصی بودن شما را پذیرفته، مبادا در این ابراز اعتقادش نفاق می‌ورزد.

امام ع فرمود: چگونه؟

گفت: امروز من با او در مجلس فلانی که از بزرگان بغداد است بودیم؛ صاحب مجلس به او گفت: گمان تو این است که موسی بن جعفر، و نه این شخصی که بر تخت سلطنت نشسته، امام است؟ وی گفت: من چنین نمی‌گویم؛ بلکه گمانم این است که موسی بن جعفر ع غیر امام است؛‌ و اگر چنین نبود که اعتقاد داشتم که او غیر امام است، بر من و برکسی که چنین اعتقادی ندارد لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم باد. پس صاحب مجلس گفت: خدا تو را جزای خیر دهد و کسانی که از تو سخن‌چینی کردند را لعنت کند.

امام کاظم ع فرمود: مطلب چنان نیست که گمان کرده‌ای؛‌ بلکه این رفیقت فقیه‌تر از تو بوده است؛ او فقط گفته: همانا موسی غیر امام است؛ یعنی همانا کسی که غیر امام است موسی غیر از اوست؛ ‌پس در نتیجه او امام است* و در واقع با این سخنش امامت مرا اثبات و امامت غیر مرا نفی کرده است.‌ای بنده خدا! کی قرار است این گمان تو به برادرت که این را نشانه نفاق او دانستی از تو زدوده شود؟ به سوی خدا توبه کن!

پس آن شخص مراد وی را فهمید و [از گمان بدی که به او برده بود] اندوهگین شد و گفت: ‌یا ابن رسول الله! من مالی ندارم که با آن رضایت وی را به دست آورم؛ ولی پاره‌ای از همه عباداتم و نیز صلواتی که بر شما و لعنتی که بر دشمنان شما می‌فرستم را به او می‌بخشم.

امام ع فرمود: الان از آتش جهنم بیرون آمدی!

* پی‌نوشت:

ظاهرا امام ع می‌خواهند چنین توضیح دهند که: مقصود او از عبارت «موسی بن جعفر ع غیر امام است» این است که «موسی بن جعفر غیر امام [مورد نظر تو] است»، که این امام مورد نظر تو غیر از امام واقعی است؛ و در نتیجه کسی که غیر امام [واقعی] است، موسی بن جعفر غیر از اوست.

التفسیر المنسوب إلی الإمام الحسن العسكری علیه السلام، ص359-340؛ الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏2، ص395

قَالَ رَجُلٌ لِمُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ ع مِنْ خَوَاصِّ الشِّیعَةِ وَ هُوَ یرْتَعِدُ بَعْدَ مَا خَلَا بِهِ: یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص مَا أَخْوَفَنِی أَنْ یكُونَ فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ ینَافِقُكَ فِی إِظْهَارِهِ اعْتِقَادَ وَصِیتِكَ وَ إِمَامَتِكَ!

فَقَالَ مُوسَی ع: وَ كَیفَ ذَاكَ؟

قَالَ: لِأَنِّی حَضَرْتُ مَعَهُ الْیوْمَ فِی مَجْلِسِ فُلَانٍ رَجُلٍ مِنْ كِبَارِ أَهْلِ بَغْدَادَ فَقَالَ لَهُ صَاحِبُ الْمَجْلِسِ: أَنْتَ تَزْعُمُ أَنَّ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ ع إِمَامٌ دُونَ هَذَا الْخَلِیفَةِ الْقَاعِدِ عَلَی سَرِیرِهِ؟! فَقَالَ لَهُ صَاحِبُكَ هَذَا: مَا أَقُولُ هَذَا، بَلْ أَزْعُمُ أَنَّ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ ع غَیرُ إِمَامٍ وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ أَعْتَقِدُ أَنَّهُ غَیرُ إِمَامٍ، فَعَلَی وَ عَلَی مَنْ لَمْ یعْتَقِدْ ذَلِكَ‏ لَعْنَةُ اللَّهِ، وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ‏. فَقَالَ لَهُ صَاحِبُ الْمَجْلِسِ: جَزَاكَ اللَّهُ خَیراً، وَ لَعَنَ [اللَّهُ‏] مَنْ وَشَی بِكَ.

قَالَ لَهُ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ع: لَیسَ كَمَا ظَنَنْتَ، وَ لَكِنَّ صَاحِبَكَ أَفْقَهُ مِنْكَ، إِنَّمَا قَالَ: إِنَّ مُوسَی غَیرُ إِمَامٍ، ‌ای إِنَّ الَّذِی هُوَ غَیرُ إِمَامٍ فَمُوسَی غَیرُهُ، فَهُوَ إِذاً إِمَامٌ؛ فَإِنَّمَا أَثْبَتَ بِقَوْلِهِ هَذَا إِمَامَتِی، وَ نَفَی إِمَامَةَ غَیرِی. یا عَبْدَ اللَّهِ! مَتَی یزُولُ عَنْكَ هَذَا الَّذِی ظَنَنْتَهُ بِأَخِیكَ هَذَا مِنَ النِّفَاقِ تُبْ إِلَی اللَّهِ.

فَفَهِمَ الرَّجُلُ مَا قَالَهُ، وَ اغْتَمَّ وَ قَالَ: یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا لِی مَالٌ فَأُرْضِیهُ بِهِ، وَ لَكِنْ قَدْ وَهَبْتُ لَهُ شَطْرَ عَمَلِی كُلِّهِ مِنْ تَعَبُّدِی، وَ مِنْ صَلَاتِی عَلَیكُمْ أَهْلَ الْبَیتِ، وَ مِنْ لَعْنَتِی لِأَعْدَائِكُمْ.

قَالَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ع: الْآنَ خَرَجْتَ مِنَ النَّار.

۹) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»

حکایت۲

شقیق بلخی گفته است: در سال ۱۴۹ برای انجام حج خارج شدم؛ وارد قادسیه گردیدم. نگاهم به مردمی افتاد که با لباسهای متنوع و وسائل مختلف آماده شده بودند و هرکس از آنان در حد وسع خود توشه‌ای برای سفر آماده کرده بود. گفتم: خدایا اینان به خاطر تو راه افتاده‌اند پس آنان را محروم برنگردان.

در حالی که ایستاده بودم و زمام شترم را به دست داشتم و دنبال جایی بودم که جدای از مردم فرود آیم نگاهم به جوان خوش‌سیمای گندمگونی افتاد که سیمای عبادت در چهره‌اش هویدا بود؛‌ بین چشمانش جای سجده‌ا‌ی بود همچون ستاره‌ای درخشان، و روی لباس خود جامه‌ای از پشم پوشیده بود و نعلین عربی به پا داشت و تنها و جدای از جمعیت نشسته بود. با خود گفتم این جوان از صوفی‌هایی است که به خیال توکل می‌خواهد در این راه کلّ بر مردم باشند؛ به خدا سوگند سراغش می‌روم و او را سرزنش می‌کنم.

نزدیک او رفتم همین که چشمش به من افتاد که به سویش می‌آیم؛ فرمود:‌ ای شقیق! «بسیار از گمان اجتناب کنید، که همانا بعضی از آن گمان‌ها گناه است و تجسس نکنید» (‌حجرات/۱۲) و آيه را خواند سپس مرا ترک کرد و رفت. با خود گفتم این جوان از سرّ من آگاه بود و درباره آنچه در درون من می‌گذشت سخن گفت و مرا به اسمم خطاب کرد؛ و کسی چنین نکند مگر اینکه ولیّ خدا باشد. بروم و به او برسم و از او حلالیت بخواهم. پس بسرعت به دنبالش راه افتادم ولی به او نرسیدم و از چشمم گم شد و دیگر ندیدمش ... (این شخص امام کاظم ع بوده و وی در این مسیر بارها ایشان را ملاقات می‌کند و کرامتهای متعدد از ایشان می‌بیند).

دلائل الإمامة، ص317؛ كشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏2، ص214۱۰

حَدَّثَنِی أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی ابْنِ الزُّبَیرِ الْبَلْخِی بِبَلْخٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُسَامُ بْنُ حَاتِمٍ الْأَصَمُّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی، قَالَ: قَالَ لِی شَقِیقٌ یعْنِی ابْنَ إِبْرَاهِیمَ‏ الْبَلْخِی:

خَرَجْتُ حَاجّاً إِلَی بَیتِ اللَّهِ الْحَرَامِ فِی سَنَةِ تِسْعٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ، فَنَزَلْنَا الْقَادِسِیةَ، قَالَ شَقِیقٌ: فَنَظَرْتُ إِلَی النَّاسِ فِی زِیهِمْ بِالْقِبَابِ وَ الْعَمَّارِیاتِ‏ وَ الْخِیمِ وَ الْمَضَارِبِ، وَ كُلُّ إِنْسَانٍ مِنْهُمْ قَدْ تَزَیا عَلَی قَدْرِهِ، فَقُلْتُ: اللَّهُمَّ إِنَّهُمْ قَدْ خَرَجُوا إِلَیكَ فَلَا تَرُدَّهُمْ خَائِبِینَ.

فَبَینَمَا أَنَا قَائِمٌ، وَ زِمَامُ رَاحِلَتِی بِیدِی، وَ أَنَا أَطْلُبُ مَوْضِعاً أَنْزِلُ فِیهِ مُنْفَرِداً عَنِ النَّاسِ، إِذْ نَظَرْتُ إِلَی فَتًی حَدَثِ السِّنِّ، حَسَنِ الْوَجْهِ، شَدِیدِ السُّمْرَةِ، عَلَیهِ سِیمَاءُ الْعِبَادَةِ وَ شَوَاهِدُهَا، وَ بَینَ عَینَیهِ سَجَّادَةٌ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّی، وَ عَلَیهِ مِنْ فَوْقِ ثَوْبِهِ شِمْلَةٌ مِنْ صُوفٍ، وَ فِی رِجْلِهِ نَعْلٌ عَرَبِی، وَ هُوَ مُنْفَرِدٌ فِی عُزْلَةٍ مِنَ النَّاسِ، فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: هَذَا الْفَتَی مِنْ هَؤُلَاءِ الصُّوفِیةِ الْمُتَوَكِّلَةِ، یرِیدُ أَنْ یكُونَ كَلًّا عَلَی النَّاسِ فِی هَذَا الطَّرِیقِ، وَ اللَّهِ لَأَمْضِینَّ إِلَیهِ، وَ لَأُوَبِّخَنَّهُ.

قَالَ: فَدَنَوْتُ مِنْهُ، فَلَمَّا رَآنِی مُقْبِلًا نَحْوَهُ قَالَ لِی: یا شَقِیقُ‏ اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ قَرَأَ الْآیةَ، ثُمَّ تَرَكَنِی وَ مَضَی، فَقُلْتُ فِی‏ نَفْسِی: قَدْ تَكَلَّمَ هَذَا الْفَتَی عَلَی سِرِّی، وَ نَطَقَ بِمَا فِی نَفْسِی، وَ سَمَّانِی بِاسْمِی، وَ مَا فَعَلَ هَذَا إِلَّا وَ هُوَ وَلِی اللَّهِ، أَلْحَقُهُ وَ أَسْأَلُهُ أَنْ یجْعَلَنِی فِی حِلٍّ، فَأَسْرَعْتُ وَرَاءَهُ، فَلَمْ أَلْحَقْهُ، وَ غَابَ عَنْ عَینِی، فَلَمْ أَرَهُ. ...۱۱

ب. تجسس (وَ لا تَجَسَّسُوا)

۱۰) «وَ لا تَجَسَّسُوا»

بعد از پرهیز دادن از ظن و گمان، از تجسس کردن پرهیز داد. تجسس را پیگیری و جستجو کردن از امور مخفی مردمان برای آگاهی پیدا کردن از آنها دانسته‌اند که غالبا به قصد افشا کردن آنها انجام می‌شود (مجمع البیان، ج‏9، ص205۱۲ ؛ المیزان، ج‏18، ص323۱۳). جالب اینجاست که هرگونه ظنی را نهی نکرد (به پرهیز از کثیری از ظن توصیه کرد و برخی از ظنون را گناه خواند)، اما در مورد تجسس به طور مطلق نهی کرد. چه نسبتی بین این دو برقرار است:

الف. ظاهرا ظن و گمان، زمینه‌ساز تجسس کردن است؛ و چنانکه در تدبر ۳ گذشت برخی از ظنون لزوما بد نیستند؛ اما تجسس آنجاست که انسان به خاطر ظن سویی که پیدا کرده اقدام به تفحص و بررسی می‌کند. در واقع، بعد از اینکه خدا از عمل به ظن نهی کرد، ممکن است شخصی با خود بگوید پس من تجسس می‌کنم تا یقین کنم که فلان عیب در آن شخص هست یا خیر؛ و خداوند بلافاصله از این تجسس هم نهی کرد (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۱۴).

ب. ظن غالبا ناخواسته حاصل می‌شود اما تجسس اقدامی ارادی است؛‌ و از این رو بدتر از ظن است؛ ظن زمانی بد می‌شد که بر آن اثری مترتب کنیم؛ و تجسس کردن یک اثری است که انسان پس از ظن با اختیار خود بدان اقدام می‌کند؛ و شاید به همین جهت است که بدترین بدگمانها را کسانی دانسته‌اند که به تجسس اقدام می‌کنند (حدیث ۴۹).

ج. ...

۱۱) «وَ لا تَجَسَّسُوا»

اگر از تجسس نهی شده‌ایم خوب است عوامل پیدایش سوء ظن و آثار مترتب بر آن را هم بشناسیم تا از آنها اجتناب کنیم.

عوامل اقدام به تجسس

الف. سوء ظن (توضیحش در تدبر۴ گذشت)

ب. یافتن نقاط عیب دیگران برای بردن آبروی آنها ویا هرگونه ضربه زدن بدانها در موقع مقتضی (حدیث۵۰)

ج. کنجکاوی و سرک کشیدن در اموری که به انسان مربوط نمی‌باشد

د. ...

عواقب تجسس (برای عامل آن)

الف. برگشت ضرر آن به خویش (کسی که به تجسس از عیوب دیگران اقدام کند خداوند هم عیوب وی را آشکار کند) (حدیث ۵۰.ج و ۵۱)

ب. بی‌اعتبار شدن انسان نزد دیگران؛ از باب این قاعده که:

هر که عیب دگران نزد تو آورد و شمرد بی‌گمان عیب تو نزد دگران خواهد برد

ج. ...

۱۲) «وَ لا تَجَسَّسُوا»

قرآن کریم ما را از تجسس نهی می‌کند و احادیث فراوانی هم در مذمت آن وارد شده است. با این حال به نظر می‌رسد این نهی، نهی ارشادی باشد، نه مولوی؛ یعنی نهی‌ای است که ما را به حکم عقل رهنمون می‌شود، نه اینکه از امور تعبدی باشد که عقل ما راهی به تشخیص دقیق حدود و ثغور آن نداشته باشد و حداکثر فقط بتواند کلیاتی از حکمت آن را دریابد.

نکته تخصصی فقهی- اخلاقی (۱): ضرورت وجود هر دو دسته احکام ارشادی و مولوی

در جهان اسلام، شیعه و معتزله با قبول حسن و قبح عقلی، حجیت عقل به عنوان یکی از منابع حکم شرعی را پذیرفته‌اند. برخلاف آنچه گاهی برخی از روشنفکرمآبان بیان می‌کنند، لازمه این پذیرش، آن نیست که تمامی احکام شریعت حتما باید به تایید عقل برسند تا معتبر شوند؛ ‌زیرا قبول این مدعا به معنای آن است که عقل تمامی نکات مورد نیاز برای هدایت به سعادت انسان را می‌داند؛ و اگر چنین بود دیگر نیازی به نبوت و راهنمایی خاص الهی نبود؛ در حالی که شیعه و معتزله هردو خود را مسلمان و معتقد به نبوت می‌دانند و نمی‌خواهند با قبول حسن و قبح عقلی، اصل نبوت را کنار بگذارند.

پس اگر هم نبوت مورد قبول است و هم حسن و قبح عقلی، لازمه‌اش این است که تکالیف شریعت را در یک تقسیم کلی به دو دسته احکام مولوی و ارشادی تقسیم کرد: احکام ارشادی، تکالیفی است که عقل با پشتوانه درکی که از حسن و قبح امور دارد مستقلا توان تشخیص باید و نبایدها را دارد، و حکم شارع صرفا راهنمایی و تذکری به همان حکم عقل است؛ و احکام مولوی، تکالیفی هستند که به خاطر پیچیدگی‌های خاص زندگی اجتماعی و درهم‌تنیدگی مصالح و مفاسد مختلف، عقل بتنهایی توان احاطه به همه مصالح و مفاسد مذکور را ندارد، و اگر هم داشته باشد توان برآیندگیری دقیق از مجموعه این مصالح و مفاسد را ندارد؛ و اگر نظری هم می‌دهد صرفا ناشی از گمانه‌زنی است، نه ناشی از درک دقیق عقلی. از این رو، در اینجا عقل با اینکه به وجود یک سلسله مصالح و مفاسد واقعی در صدور آن حکم (وجود عقلانیتی در حکم) اذعان دارد، اما چون خود را ناتوان از رسیدن به آن می‌بیند تعبد پیشه می‌کند. (تفصیل این نکته و تبیین خطای بسیاری از روشنفکران دینی معاصر که ناشی از عدم توجه به این تفکیک دقیق است، را در مقاله «تأملی فلسفی در باب نسبت فقه و اخلاق» بیان کرده‌ام:

https://www.souzanchi.ir/a-philosophical-reflection-on-the-relationship-between-jurisprudence-and-ethics/

نکته تخصصی فقهی-اخلاقی (۲): اقتضاءات حکم ارشادی

وقتی حکمی ارشادی شد دست کم دو لازمه مهم دارد:

الف. حکم مذکور ناظر به عملی است که عقل انسان، حسن یا قبح آن را مستقلا درمی‌یابد و حتی اگر در شریعت هم چنین نهی‌ای واقع نشده بود، باز خود عقل کافی بود که بفهمد نباید آن کار را انجام دهد. اینجاست که پای بحث از فلسفه آن حکم (به عنوان علت تامه صدور حکمت، نه فقط حکمتی از حکمتهای آن) باز می‌شود (که در تدبر ۱۳ در خصوص موضوع مورد بحث به آن خواهیم پرداخت).

ب. حدود و ثغور آن را عقل تشخیص می‌دهد؛ به تعبیر دیگر، این حکم اگر استثناءاتی دارد و در شرایطی مجاز و حتی ضروری شود، همگی مواردی است که عقل توانایی تشخیص آن را دارد؛ و اصرار بر حرمت آن در مواردی که طبق تحلیل موجه عقلانی، انجام این کار مجاز و یا حتی ضروری می‌شود، صرفا از باب خشکه‌مقدسی و تحجر، ویا ژست روشنفکرمآبی گرفتن خواهد بود؛ ‌نه دینداری عاقلانه (که در تدبر ۱۴ در خصوص موضوع مورد بحث به آن خواهیم پرداخت).

۱۳) «وَ لا تَجَسَّسُوا»

قرآن کریم مسلمانان را به پرهیز از تجسس در امور همدیگر دستور می‌دهد و اشاره شد که به نظر می‌رسد این نهی، نهی ارشادی باشد. اینجاست که می‌توان درباره فلسفه این حکم بحثی کاملا عقلی داشت:

فلسفه حرمت تجسس

به نظر می‌رسد مهمترین فلسفه حرمت تجسس، این واقعیت است که اکثریت قریب به اتفاق ما انسانها معصوم نیستیم؛ ولی قرار نیست بدی‌ها و زشتی‌ها ما در معرض دید عموم قرار گیرد؛ و بنا بر این است که همین رفتار ظاهری ما معیار مواجهه و برخوردای اجتماعی ما باشد.

در واقع، یکی از مهمترین صفات الهی که در شکل‌گیری و تداوم زندگی اجتماعی ما انسانها نقش دارد صفت ستاریت اوست؛ همه ما لغزشهایی داریم، که اگر قرار باشد افراد از این لغزشهای همدیگر اطلاع پیدا کنند، نه‌تنها کسی به دیگری اعتماد نمی‌کرد، بلکه حتی حاضر نبود کاری برای دیگری انجام دهد و حتی حاضر به دفن همدیگر نمی‌شدند (لَوْ تَكَاشَفْتُمْ مَا تَدَافَنْتُمْ؛ الأمالي( للصدوق)، ص446؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص53)۱۵؛ و اقتضای این ستاریت الهی این است که ما نیز از تفحص و جستجوی عیوب مخفی مردم پرهیز کنیم؛ تا عیوب ما هم مخفی بماند (احادیث ۵۱ و ۷۳). بر همین اساس است که در بسیاری از روایات تأکید کرده‌اند ضابطه عدالتی که مبنای عمل اجتماعی (در اموری مانند شهادت دادن و ...) قرار می‌گیرد همین رعایت ظواهر است وگرنه جز اولیاء‌الله نمی‌شد به عدالت کسی حکم کرد (حدیث۶۸).

۱۴) «وَ لا تَجَسَّسُوا»

قرآن کریم مسلمانان را به پرهیز از تجسس در امور همدیگر دستور می‌دهد؛ و بیان شد که این یک حکم ارشادی است؛ و شاید علت اینکه این حکم را چنین مطلق فرمود و درباره حدود و ثغورش توضیحی نداد همین ارشادی بودن حکم باشد؛ یعنی حکمی است که عقل انسان حدود و ثغورش را می‌فهمد و فقط از باب تذکر بدان هشدار داده شده است.

حدود و ثغور تجسس

چنانکه در تدبر۱۳ بیان شد فلسفه اصلی این حکم، ضرورت برقراری اعتماد بین مسلمانان و امکان تداوم زندگی اجتماعی است؛ که افراد نسبت به همدیگر دچار نفرتی نشوند که عملا اعتماد بین افراد و در نتیجه ارتباط اجتماعی آنان را ناممکن سازد. همین ضابطه بخوبی نشان می‌دهد که اگر در مواردی حفظ جامعه نیازمند تجسس باشد، این نهی شامل آن نمی‌شود.

پس این نهی شامل مواردی که عده‌ای قصد آشوب و دشمنی و اخلال در نظم و امنیت جامعه دارند نمی‌شود؛ و کسی بر اساس شواهدی گمان برد که عده‌ای از دشمنان خارجی یا منافقان داخلی می‌خواهند علیه امنیت و جان و مال و آبروی مسلمانان دسیسه می‌کنند طبیعی است که وظیفه تجسس و بررسی پیش می‌آید (خواه خودش یا اینکه ماموران حکومتی را مطلع سازد و آنان به تجسس اقدام کند).

از همین باب طبیعی است حاکم جامعه اسلامی افرادی را برای تجسس و بررسی اوضاع و احوال و نحوه مدیریت کارگزاران خود استخدام کند؛ چنانکه امیرالمؤمنین ع در عهدنامه معروفی که برای مالک اشتر نوشت بر تعیین چنین جاسوسانی تأکید کردند، چرا که به هر حال ممکن است این کارگزاران در کارها خیانت ویا به مردم ظلم کنند و حاکم و مسئول مافوق باید مراقب رفتارهای آنان باشد تا بتواند در صورت وقوع چنین رفتارهایی، به تنبیه و توبیخ مناسب و عزل ایشان و نیز اصلاح امور اقدام نماید: «وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ؛ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ» (نهج‌البلاغه، نامه ۵۳).

پس می‌توان گفت عرصه مجاز برای تجسس عرصه‌ای است که ضرورتی برای حفظ جامعه و جلوگیری از آسیب زدن به نظم و امنیت عمومی (هم از جانب دشمنان و منافقان، و هم از جانب کارگزاران خویش) پیش می‌آید؛ که این عرصه در درجه اول برعهده حکومت است. از همین روست که تمام حکومتها تشکیلاتی دارند که موظف به تجسس و کسب اطلاعات برای حفظ امنیت است (وزارت اطلاعات)؛ اما تفاوت مهم اسلام با نظامات دیگر این است که اسلام اجازه نمی‌دهد کارگزاران حکومت (از جمله کارمندان و مسئولان دستگاه اطلاعات) برای انجام هرگونه اطلاعاتی به تجسس در احوال مردم برخیزند و به صرف سوء ظن و بدگمانی به هرکسی که با او مشکل دارند به کارگزارانشان دستور تجسس بدهند؛ و اگر کسی در سلسله مراتب حکومتی که خود را اسلامی می‌داند چنین دستوری داد صرف اینکه شخصی کارگزار حکومت (در اینجا: کارمند وزارت اطلاعات) است توجیه مناسبی نیست که بگوید من مامورم و معذور؛ چرا که «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق‏» (نهج‌البلاغه، حکمت۱۶۵).

حکایت ۱

عمر بن خطاب بعد از اینکه سلمان را به جای حذیفه، حاکم مدائن کرد، به وی نامه‌ای نوشت و مطالبی را به وی گوشزد کرد؛ ‌از جمله اینکه از او خواست که در کارهایی که حذیفه کرده بود تجسسی کند و نقطه ضعف‌های وی را برایش گزارش کند. سلمان در پاسخ نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم.

از سلمان، برده آزادشده‌ی رسول الله ص، به عمر بن خطّاب!

امّا بعد؛ ‌ای عمر! نامه‌ای از تو به من رسید که مرا سرزنش و توبیخ کرده و در آن نوشته بودی که: تو مرا به عنوان امیری بر اهل مدائن فرستادی و به من امر کرده‌ای که کارهای حذیفة بن یمان را پیگیری، و اموری که در زمانه وی واقع شد و نیز سیره وی را به‌تفصیل بررسی کنم و امور قبیح آن را به تو گزارش دهم؛ در حالی که خداوند در آیه محکمی از کتابش مرا از این کار نهی فرموده، آنجا که فرمود: «ای کسانی که ایمان آورده‌اند، بسیار از گمان اجتناب کنید، که همانا بعضی از آن گمان‌ها گناه است و تجسس نکنید و برخی از شما غیبت برخی را نکنند؛ آیا یکی از شما دوست دارد که از گوشت برادرش که مرده، بخورد؛ قطعاً از آن کراهت دارید؛ و تقوای الهی پیشه کنید، که به‌یقین خداوند بسیار اهل توبه و رحیم است.» (‌حجرات/۱۲) و من کسی نیستم که به خاطر پیگیری وضعیت حذیفه، خدا را عصیان و تو را اطاعت نمایم ...

الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص131

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛ مِنْ سَلْمَانَ مَوْلَی رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَی عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ‏!

أَمَّا بَعْدُ؛ فَإِنَّهُ أَتَانِی مِنْكَ كِتَابٌ یا عُمَرُ تُؤَنِّبُنِی‏ وَ تُعَیرُنِی وَ تَذْكُرُ فِیهِ: أَنَّكَ بَعَثْتَنِی أَمِیراً عَلَی أَهْلِ الْمَدَائِنِ وَ أَمَرْتَنِی أَنْ أَقُصَّ أَثَرَ حُذَیفَةَ وَ أَسْتَقْصِی أَیامَ أَعْمَالِهِ وَ سِیرِهِ، ثُمَّ أُعْلِمَكَ قَبِیحَهَا؛ وَ قَدْ نَهَانِی اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ یا عُمَرُ فِی مُحْكَمِ كِتَابِهِ حَیثُ قَالَ: «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ».‏ وَ مَا كُنْتُ لِأَعْصِی اللَّهَ فِی أَثَرِ حُذَیفَةَ وَ أُطِیعَكَ ...۱۶

تبصره

تشخیص مصادیقی که کارگزار موظف است که به تجسس بپردازد یا خیر، در بسیاری از موقعیتها بسیار دشوار است؛ و شاید از همین روست که در نظام جمهوری اسلامی مقرر داشته‌اند که وزیر اطلاعات باید مجتهد باشد. شاید بتوان گفت قدر متیقن بحث فوق برای کارگزاران زیردست، مواردی است که کارگزار متوجه می‌شود این دستور تجسسی که به او داده شده، نه لزوما برای حفظ امنیت و نظم اجتماعی، بلکه از باب جنگ قدرت و تلاش برای زمین زدن افراد است (احادیث ۵۰ و ۵۳.ب). جالب اینجاست که در اسلام حتی در زمینه عدم رعایت احکام دین در عرصه خصوصی نیز کارگزاران حکومت حق تجسس ندارند (تفصیل بحث در تدبر۱۵).

۱5) «وَ لا تَجَسَّسُوا»

در تدبر قبل تبیین شد عرصه‌ای که عرصه مجاز برای تجسس است آنجایی است که حکومت وظیفه‌ای که برای حفظ جامعه و جلوگیری از آسیب زدن به نظم و امنیت عمومی دارد؛ و تفاوت مهم اسلام با نظامات دیگر این است که اسلام اجازه نمی‌دهد کارگزاران حکومت برای انجام هرگونه اطلاعاتی به تجسس در احوال مردم برخیزند. این عدم اجازه اسلام برای تجسس، ناظر به مسائل اخلاقی و احکام شرعی هم می‌شود؛‌ یعنی اگرچه حکومت دینی نسبت به تحقق و ارتقای اخلاق انسانی و احکام شریعت (همان احکام ارشادی و مولوی که در تدبر ۱۲ تبیین شد) مسئولیت دارد، اما حق تعرض به خلوت و حریم خصوصی انسانها و تجسس از احوال غیرعلنی آنها را ندارد؛ و این مسأله به‌قدری در اسلام مهم است که اثبات گناهان خلاف عفت عمومی (همچون زناکاری) را که اجرای حد شرعی در پی دارد، منوط به شهادت چهار شاهد عادل کرده است، که حتی اگر سه نفر شهادت دهند و نفر چهارم نیامده باشد بر هر سه نفر آنها حد قذف جاری می‌شود (الكافي، ج‏7، ص210)۱۷؛ یعنی در این گونه موارد هم باید بشدت علنی شده باشد تا حکومت بخواهد مداخله کند.

پس اگر افراطی در این زمینه از برخی از مدعیان دینداری مشاهده می‌شود، خلاف صریح تعالیم اسلامی است؛ به نحوی که حتی اگر کسی که خود را حاکم جامعه اسلامی می‌داند به این کار اقدام کند مسلمانان حق دارند وی را از این تجسس نهی کنند. مثلا خلیفه دوم بارها این آیه را زیر پا گذاشت ولی هربار از جانب مسلمانان (حتی از جانب گناهکارانی که با تجسس وی، گناهشان برملا شده بود) بشدت مورد مذمت واقع شد؛ و فضای جامعه دینی در جدی گرفتن حرمت تجسس چنان بود که این کسی که بر مسند خلافت نشسته بود چاره‌ای جز عقب‌نشینی نمی‌دید؛ و این واقعه‌ای است که مورد اذعان شیعه و سنی بوده است.

به همین مناسبت، ‌علاوه بر حکایتی که در تدبر قبل گذشت، چند حکایت دیگر از کتب معتبر شیعه و سنی تقدیم می‌شود:

حکایت ۲

الف. به عمر بن خطاب خبر دادند که ابامحجن ثقفی همراه با عده‌ای از دوستانش در منزلش مشغول شرابخواری هستند. عمر راه افتاد تا بر او وارد شد و فقط یک نفر را نزد او دید.

ابومحجن گفت: یا امیر! این کار برایت حلال نبود چرا که خداوند تو را از تجسس نهی کرده بود.

عمر گفت: این چه می‌گوید؟

زید بن ثابت و عبدالله بن ارقم گفتند: راست می‌گوید.

پس عمر بیرون آمد و از آنجا رفت.

تفسير عبد الرزاق، ج3،/ص 223۱۸؛ الكشف والبيان (تفسير الثعلبي)، ج۹، ص۸۳؛ مجمع البیان، ج‏9، ص203۱۹؛ قریب به این مضمون در الأمالی (للطوسی)، ص130 هم روایت شده است. ۲۰

ب. عمر شب در حال گشت زدن در شب بود که صدایی شنید. مظنون شد. از دیوار بالا رفت. مردی را در کنار زنی و در کنار بساط شراب دید. گفت:‌ ای دشمن خدا! آیا گمان می‌کنی که تو معصیت می‌کنی و خدا تو را می‌پوشاند؟

گفت:‌ ای امیر! اگر من یک مورد معصیت خدا کردم تو در سه مورد معصیت کردی: خداوند متعال فرمود «و لا تجسسوا» (‌حجرات/۱۲) و تو تجسس کردی؛ و فرمود: «به خانه‌ها از درشان وارد شوید» (بقره/۱۸۹) و تو از دیوار وارد شدی؛ و فرمود: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید وارد خانه‌ای غیر از خانه خودتان نشوید مگر اینکه ابتدا انس برقرار کنید و بر اهل خانه سلام کنید» (نور/۲۷) و تو بدون سلام وارد شدی. ...

البصائر والذخائر (ابوحیان توحیدی)، ج6، ص137۲۱؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏1، ص182۲۲؛ الدر المنثور، ج‏6، ص93۲۳

ج. عبدالرحمن عوف حکایت کرده که یکبار همراه با عمر بن خطاب شبانه مشغول گشت زدن بودیم که دیدیم چراغی در خانه‌ای روشن است. سراغش رفتیم وقتی نزدیک شدیم صداهای بلند و نامناسبی می‌آمد.

عمر گفت: آیا می‌دانی خانه کیست؟

گفتم: نه.

گفت: خانه ربیعة‌بن امیة‌ بن خلف است و الان مشغول شرابخواری‌اند؛ به نظرت چه کنیم؟

گفتم: آیا می‌دانی که ما کاری کرده‌ایم که خداوند ما را از آن نهی کرده و فرموده: «تجسس نکنید» (‌حجرات/۱۲) و ما تجسس کردیم. پس عمر از آنجا برگشت و آنها را رها کرد.

مصنف عبد الرزاق، ج10، ص231۲۴، الثقات لابن حبان، ج4، ص267؛ مسند الشاميين للطبراني، ج3، ص60؛ المستدرك على الصحيحين للحاكم، ج4، ص419۲۵؛ الكشف والبيان (تفسير الثعلبي)، ج۹، ص۸۳؛ الدر المنثور، ج‏6، ص93

د. عمر بن خطاب همراه عبد الرحمن بن عوف به منظور گشت زدن بیرون رفتند، آتشی دیدند جلو رفتند و اجازه گرفتند. در باز شد و وارد خانه شدند [در نقل الدر المنثور می‌گوید: به خانه که رسیدند دیدند در باز است؛ و وارد شدند].

دیدند در این خانه مردی است و زنی كه آواز می‌خواند، و در دست مرد پیاله‌ای است.

عمر گفت: این زن چه نسبتی با تو دارد؟

گفت: زن من است.

عمر گفت: در این پیاله چیست؟

گفت: آب زلال است.

عمر به زن گفت: چه آوازی می‏خواندی؟

زن گفت: این اشعار را می‏خواندم:

تطاول هذا اللّیل و اسودّ جانبه / و أرّقنی ألّا حبیب ألاعبه‏

فو اللّه لو لا خشیة اللَّه و التقی / لزعزع من هذا السّریر جوانبه‏

و لكن عقلی و الحیاء یكفّنی / و أكرم بعلی أن تنال مراكبه

یعنی: این شب طولانی شد و دامنه آن سیاه گردید، و مرا به بیدارخوابی مبتلا ساخت؛ آيا مگر دوستی نیست كه با او سرگرم شوم؟ به خدا سوگند اگر ترس از خدا و تقوا نبود، این تخت اطرافش می‏لغزید. ولی عقل من و حیاء مرا باز می‏دارد، و به شوهرم احترام می‏گذارم كه كسی به مرکب او دسترسی یابد.

سپس آن مرد گفت: یا امیر! ما اینطور دستور نداریم، خداوند می‏فرماید: «وَ لا تَجَسَّسُوا».

عمر گفت: راست گفتی، و از منزل او بیرون رفت.

الكشف والبيان (تفسير الثعلبي)، ج۹، ص۸۳۲۶؛ مجمع البیان، ج‏9، ص203۲۷؛ الدر المنثور، ج‏6، ص93۲۸

ه. شخصی سراغ عمر بن خطاب آمد و گفت: فلانی مست کرده است.

عمر گفت: چه می‌گویی؟

گفت: راست می‌گویم.

عمر گفت: وقتی او مشغول شرابخواری شد مرا خبر کن.

مدتی بعد آمد و گفت: او الان مشغول شرابخواری است.

پس با هم به راه افتادند. عمر گفت: از او اجازه بگیر و اگر اجازه داد بگو: آیا کسی هم که همراهم است وارد شود؟

وقتی آن شخص صدای اجازه گرفتن را شنید شراب را مخفی کرد و اجازه داد. گفت: کسی که همراه من است هم وارد شود؟

گفت: ‌بله.

پس عمر وارد شد و گفت: ‌به خدا سوگند بوی شراب می‌آید. پس تجسسی کرد و شراب را یافت و گفت: ‌فلانی! این چه کاری بود که کردی؟

آن شخص که هنوز عقلش زایل نشده بود گفت:‌ ای پسر خطاب! این چه کاری بود که تو کردی؟ آیا خداوند تو را از تجسس نهی نکرده بود؟

عمر منظورش را فهمید و به رفیقش گفت: ‌برویم؛ و او را رها کردند.

سنن سعيد بن منصور، ج7، ص394۲۹؛ الدر المنثور، ج‏6، ص93

ج. غیبت (وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ)

۱۶) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»

گفته‌اند غیبت بیان عیب کسی در غیاب و پشت سر اوست به نحوی که خلاف حکمت باشد (مجمع البیان، ج‏9، ص205۳۰). و این آیه اشاره دارد به وجوب حفظ آبروی مؤمن در غیاب وی (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۳۱؛ احادیث 54 و 56 و 60 و 62 و 71 و 79).

مصادیق غیبت

درباره گستره مصادیق آن نظرات مختلف است و از مواردی که عموما خارج از مصادیق غیبت شمرده‌اند بیان عمل کسی است که آشکارا مرتکب گناه می‌شود (المیزان، ج‏18، ص323)؛ چرا که ظاهرا ویژگی اصلی غیبت بیان اموری است که از دید دیگران به طور عادی مخفی بوده است؛ و بیان چیزی که آشکار است غیبت محسوب نمی‌شود (حدیث ۶۹.ج). البته گاهی عیبی (بویژه عیوب جسمانی) در شخص هست که آشکار است، اما افراد بدان توجه ندارند، و بیان آنها به نحوی که موجب توجه افراد بدان شود نیز ظاهرا غیبت محسوب می‌شود (حدیث ۶۷). بدین ترتیب بیان هر عیبی در خَلق [ویژگی‌هایی که مربوط به آفرینش شخص بوده و خودش در آن نقشی ندارد مانند زشت‌رو بودن] ویا خُلق‌وخو ویا عقل ویا عمل ویا نحوه برخورد ویا راه‌وروش ویا جهالت و مانند اینها همگی غیبت محسوب می‌شوند (حدیث۵۲).

گاه وقتی برخی از افراد را از غیبت بازمی‌داریم می‌گویند: «من واقعیت را درباره او گفتم»؛ اینان توجه ندارند که اتفاقا بارزترین مصداق غیبت کردن همین است که انسان چیزی را بگوید که با چشم خود دیده یا مستقیما با گوش خود شنیده (حدیث۶۵) ولی از مردم پوشیده مانده (حدیث۶۶) و تحت ستاریت خداوند قرار گرفته است (حدیث۶۸)، حتی اگر شماری از گناهان کبیره باشد (حدیث۷۰)؛ وگرنه، اگر واقعیت نداشته باشد، علاوه بر اینکه غیبت است (حدیث۶۸)، تهمت نیز هست (احادیث۶۷ و ۶۹). البته در خصوص گناهانی که به خاطر آنها حد جاری می‌شود شهادت دادن در دادگاه مصداق غیبت شمرده نمی‌شود (حدیث۶۶).

فلسفه حرمت غیبت

جامعه برای بقا و پویایی خود نیازمند وجود ارتباطات صمیمی مبتنی بر اعتماد و انس گرفتن افراد با همدیگر و برقراری انواع پیوندهای روحی و عاطفی است، و رواج غیبت بین مردم عملا این شالوده را تهدید می‌کند، چرا که هر انسانی بالاخره معایبی دارد و خداوند با ستاریت خود آنها را مخفی داشته است، افشا شدن این عیوب پنهان مانع شکل‌گیری و بقای اعتماد متقابل و انس بین افراد می‌شود (المیزان، ج‏18، ص323-۳۲۴۳۲).

موارد جواز غیبت‏

بر اساس آنچه در خصوص برخی مصادیق غیبت در احادیث و فلسفه غیبت بیان شد معلوم می‌شود که مواردی هست که از مصادیق غیبتی که ممنوع است بیرون است؛ که بحث اجتهادی مفصلی طلب می‌کند. از باب نمونه، شیخ انصاری در کتاب معروف مکاسب ابتدا توضیح می‌دهد که بررسی آیات و روایات نشان می‌دهد که حرمت غیبت از باب جلوگیری از تنقیص (نقص و کاستی برشمردن) و آزار مؤمن است؛‌ پس اگر مصلحتی برتر در کار باشد (خواه مصلحتی در غیبت کننده یا غیبت شونده یا مصلحتی که شرع آن را از حفظ احترام مؤمن برتر دانسته) این حرمت تخصیص می‌خورد؛ و در ادامه برخی از بارزترین مصادیق جواز غیبت را برمی‌شمرند، همانند كسی‏كه بی‌پروا و آشكارا گناه می‏كند (متجاهر به فسق)، در مقام تظلم مظلوم (بیان ظلم ظالم از جانب مظلوم و دادخواهی وی)، نُصح مُستَشیر (کسی که برای مشورت در امری که دانستنش برای وی لازم است به انسان مراجعه کند؛ مثلا در تحقیق برای ازدواج)، نهی از منکر (اگر بداند شخص غیبت شونده در صورتی که گناهش نزد کسی گفته شود از گناه خود دست برمی‌دارد)، افشای بدعت‌گذار و ردّ سخن و عقیده‏ی باطلِ اشخاص منحرف، شهادت در دادگاه، جَرح شهود (بیان گناهی در شهود که نشان دهد آنها اعتبار لازم برای شهادت دادن را ندارند)، دفع ضرر از کسی که مورد غیبت واقع می‌شود (بیان نقصی در وی تا از شری رها شود، شبیه موارد تقیه)، جایی که عیبی در وی به عنوان علامت مشخصه او مشهور شده و خودش از آن تعبیر ناراحت نمی‌شود (شبیه حکایات «زینب عطاره حولاء» [= زینب عطرفروش چشم لوچ] در احادیث)، و ... (كتاب المكاسب، ج‌1، ص342‌-358۳۳).

۱۷) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»

غیبت همدیگر را نکنید. وقوع عمل غیبت، علاوه بر وجود گوینده، نیازمند وجود شنونده است؛ و هیچگاه در تنهایی غیبت رخ نمی‌دهد. به تعبیر دیگر، برخلاف آنچه ابتدا گمان می‌شود، «غیبت کردن» فقط عملِ گوینده غیبت نیست، بلکه کسی هم که به غیبت گوش می‌سپارد، در وقوع این عمل نقش داشته است.

پس در یک تحلیل عمیق عقلی، غیبت کردن با مشارکت دو طرف انجام می‌شود؛ و ظاهرا از این روست که در احادیث غیبت شونده را شریک غیبت‌کننده برشمرده‌اند (حدیث۶۱). همان طور که بیان غیبت دیگران حرام و گناه است، گوش دادن به سخن کسی که به غیبت دیگران می‌پردازد نیز حرام است (حدیث۶۹.الف) و حتی گاه گناه وی را بیش از گناه غیبت‌کننده معرفی کرده‌اند (حدیث۶۲.الف)؛ شاید بدین جهت که مستمع است که صاحب سخن را بر سر ذوق می‌آورد؛ و با حُسن استماع خود عملا غیبت‌کننده را بدین کار تشویق می‌کند.

وظیفه انسان هنگام شنیدن غیبت

بیان شد که گوش دادن به سخن کسی که به غیبت دیگران می‌پردازد حرام است؛ اما احادیث درباره اینکه در برابر شنیدن غیبت چه باید کرد مختلف است؛ گاه مطلق شنیدن غیبت را حرام، و بر وجوب دفاع از مؤمن تأکید کرده‌اند، گاه این دفاع را مشروط به توانایی داشتن بر دفاع دانسته‌اند، و گاه صرفا بر برحذر داشتن گوینده از غیبت کردن تأکید نموده‌اند. شاید این اختلاف به تفاوت موقعیتهایی برمی‌گردد که انسان غیبت را می‌شنود:

گاه از ابتدا ویا پیش از انعقاد کلام، از قرائن مختلف (مثلا اینکه در مقام مذمت شخص غایب برآمده) معلوم می‌شود که گوینده می‌خواهد غیبت کند (در مقام مذمت شخص برآمده است). اینجا باید از استماع (گوش سپردن به غیبت کننده) پرهیز نمود (حدیث۶۲) و باید از همان ابتدا – یا از همانجا که متوجه شد - مانع وی شد و او را از ادامه دادن سخنش برحذر داشت.

اما گاه تا پیش از اینکه سخن، کامل گردد و غیبت، محقق شود، انسان متوجه نمی‌شود که گوینده در مقام غیبت کردن است. در اینجا حرمت استماع بی‌معناست؛ بلکه دو کار باید کرد:

اولا نهی کردن از باب نهی از منکر (حدیث۶۳.د)، هرچند این نهی کردن فایده‌اش فقط این باشد که گوینده غیبت جدیدی انجام ندهد.

ثانیا دفاع کردن از شخصی که از وی غیبت شده است؛ که ظاهرا مقصود از دفاع کردن این است که علی‌رغم اینکه احتمالا آن عیب در آن شخص هست (وگرنه تهمت می‌شد، نه غیبت)، انسان بکوشد مسأله را طوری وانمود کند که واقعا آن عیب در او نیست، ویا وجود آن عیب در آن شخص را به نحوی توجیه کند که دیگر عیب محسوب نشود. البته در احادیث وجوب آن مشروط به استطاعت شده است (حدیث۵۷ و ۶۳)، و تنها در صورتی که شخص توان دفاع داشته باشد و دفاع نکند توبیخ‌های شداد و غلاظ در موردش مطرح شده است (احادیث۶۲)، زیرا بسیاری از اوقات مسأله طوری است که امکان دفاع کردن وجود ندارد؛‌ یا لااقل مخاطب در آن لحظه دفاع مناسبی به ذهنش خطور نمی‌کند. و شاید فلسفه اینکه ثوابهای فراوانی برای دفاع کننده برشمرده شده است (حدیث۶۳)، این باشد که انسانها در چنین موقعیتهایی ذهنشان را به کار بیندازند و توجیهی برای عیب شخص مذکور بیابند.

تبصره:

در حدیثی آمده است که اگر در مورد مؤمنی بدی‌ای ذکر شد و خود او انکارش کرد ولو ۵۰ نفر با سوگند علیه وی شهادت دهند باز سخن خود وی را ترجیح بده (حدیث۶۳. ه). توجه شود که این دستورالعمل ناظر به مردم عادی است؛ نه قاضی و حاکم شرع. در واقع، وظیفه عمومی مؤمنان این است که هر شایعه‌ای را که علیه برادر یا خواهر دینی‌شان می‌شنوند که خود وی آن را تکذیب می‌کند، آن شایعه را -ولو دهها نفر بر آن قسم بخورند- قبول نکنند؛ در عین حال، اگر کسی تخلفی از شخصی مشاهده کرده است که لطمه‌ای به جامعه می‌زند، باید نزد حاکم شرع (دادگاه) برود و شهادت دهد؛ و لذا چنین شهادتی را خارج از مصادیق غیبت دانسته‌اند (حدیث۶۶)؛ و اگر در دادگاه آن تخلف اثبات شد، آن شخص گناهکار باید به خاطر تخلفی که کرده است مجازات شود؛ که البته اگر مجازات عادلانه اعمال شد، پس از مجازات نیز دیگر نباید با آبروی وی بازی کرد (حدیث ۶۰).

۱۸) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»

غیبت همدیگر را نکنید. اما چه چیزی موجب می‌شود انسانها اقدام به غیبت همدیگر کنند؟

علت اقدام به غیبت

در تدبر قبل اشاره شد غیبت کردن عملی است که هم گوینده و هم شنونده در آن نقش دارند؛ و وقتی بخواهیم با عوامل غیبت را مبارزه کنیم باید هم عوامل بیان غیبت و هم عواملی را که شخص را به استماع غیبت سوق می‌دهد مد نظر قرار داد و هر دو را ریشه‌کن نمود.

به نظر می‌رسد مهمترین عواملی که موجب اقدام انسانها به غیبت کردن (گفتن یا شنیدن) می‌شود عبارتند از:

- تشفی خاطر و آرام کردن غیظ خود نسبت به شخص مورد نظر (شِفَاءِ غَیظٍ، حدیث۵۲)؛ که شاید همان است که امیرالمؤمنین ع آن را «جهد عاجز» می‌خواند (حدیث۹۰.الف)؛ و در حدیث دیگری ناشی از ضعف اراده قلمداد شده است (حدیث۹۰.ب)؛ یعنی انسانی که از مقابله ناتوان است، اوج توانایی او غیبت کردن است و با غیبت کردن، می‌خواهد حقارت خود را جبران و غیط خود را تشفی دهد.

- همراهی با قوم (مُسَاعَدَةِ قَوْمٍ، حدیث۵۲)؛ یعنی اینکه با کسانی که دارند بدگویی شخصی را انجام می‌‌دهند هم‌کلام شود و عملا برای جانماندن از دیگران با تایید ضمنی آنها به غیبت کردن از آن شخص اقدام ‌کند.

- تهمت زدن و متهم کردن (تُهَمَةٍ، حدیث۵۲)، که این بویژه در مورد کسانی که انسان از آنها بدش می‌آید بسیار مصداق دارد، یعنی به صرف اینکه از کسی بدمان می‌آید هر چیزی را به او نسبت می‌دهیم؛ که این گونه نظر دادن در آیه ۸ سوره مائده به عنوان یک مصداق بارز بی‌تقوایی برشمرده شده است: ‌«لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏‏».

- تایید خبری بدون تحقیق درباره آن (تَصْدِیقِ خَبَرٍ بِلَا كَشْفِهِ، حدیث۵۲)، که متأسفانه شبکه‌های اجتماعی در فضای مجازی این را بسیار دامن زده است؛ و افراد می‌خواهند نشان دهند که اولین کسی هستند که خبر دارند، لذا به محض دیدن خبری آن را برای دیگران نقل (فوروارد) می‌کنند.

- بدگمانی (سُوءِ ظَنٍّ، حدیث۵۲)، که شاید ریشه عمده غیبت کردن‌ها باشد و در همین آیه هم مقدم بر غیبت ذکر شد.

- حسد (حَسَدٍ، حدیث۵۲)، که چون چشم دیدن خوبیهای شخص مورد نظر را ندارد سعی می‌کند با بیان عیوب مخفی وی، از قدر و قیمت وی در جامعه بکاهد.

- مسخره كردن (سُخْرِیةٍ، حدیث۵۲)، بویژه برای خنداندن و جلب توجه دیگران، و خود را نزد دیگران جلوه دادن.

- تعجب کردن (تَعَجُّبٍ، حدیث۵۲)، که این خیلی مورد ابتلاست؛ یعنی شخص به خاطر دیدن عیب یا گناهی در شخصی تعجب می‌کند و بدون توجه به اینکه بیان آن مصداق غیبت است، به غیبت کردن اقدام می‌نماید ویا با سوالات مکرر ناشی از کنجکاوی، مخاطب را به غیبت کردن وادار کرده، و خودش مرتکب گناه استماع غیبت می‌شود.

- اصرار و پافشاری (تَبَرُّمٍ، حدیث۵۲)، که ظاهرا مقصود اصرار بر سخنی است که گفته‌ایم. مثلا گاه در مورد شخصی قضاوتی ناپسند می‌کنیم و دیگران نمی‌پذیرند و برای اصرار بر موضع خویش، به بیان عیوب آن شخص می‌پردازیم.

- زینت دادن (تَزَینٍ، حدیث۵۲)، که ظاهرا به معنای این است که انسان برای جالب توجه کردن سخنان و نظرات خویش برای مخاطبان، بیان اطلاعات مخفی دیگران را چاشنی کلام خود کند.

- ...

۱۹) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً»

خداوند از ما خواسته است که غیبت نکنیم و آن را به خوردن گوشت برادر مرده تشبیه کرده است. برخی بر این باورند که این تشبیهی که در این آیه آمده است عملا می‌گوید جبرانی در کار نیست: «اگر از بدن انسان زنده قطعه‌ای جدا شود، امكان پر شدن جای آن هست، ولی اگر از مرده چیزی كنده شود، جای آن همچنان خالی می‏ماند. غیبت، بردن آبروی مردم است و آبرو كه رفت دیگر جبران نمی‏شود. (تفسیر نور، ج‏9، ص191).

اگرچه اصل این مطلب که جبران آبروی از دست رفته انسانها خیلی دشوار است، اما این گونه نیست که راهی برای جبران گناه غیبت نباشد. در واقع خداوند که ما را از انجام گناهان برحذر داشته، این واقعیت را هم پذیرفته که ما انسان‌های غیرمعصوم در معرض فریب شیطان هستیم و گاه اقدام به گناه می‌کنیم.

اکنون اگر غیبتی از ما سر زد راه جبرانش چیست؟

جبران غیبت

آنچه از احادیث برمی‌آید این است که بهترین کار این است که انسان در مقام غیبت خود را نگه دارد و بدان اقدام نکند (حدیث۹۱)؛ اما اگر بدان مبتلا شد، اگر جبرانش نکند روز قیامت از حسنات وی برمی‌دارند و برای شخص غیبت شده می‌گذارند و اگر حسناتش کم بود از سیئات شخص غیب شده برمی‌دارند و آن سیئات را برای وی قرار می‌دهند؛ و از این رو مهمترین اقدام این است که از وی در همین دنیا حلالیت بطلبد (حدیث۹۳).

اما حقیقت این است که در بسیاری از اوقات این حلالیت طلبیدن مفسده دارد؛ یعنی موجب می‌شود کدورتی بین آن شخص و غیبت‌کننده پدید آید، بویژه در جایی که شخص غیبت‌شده از وقوع این غیبت بی‌خبر است. توصیه این است که اگر مرتكب غیبت کسی شدیم و خبر این غیبت کردنت به گوش او رسید، از او حلالیت بطلبیم؛ ولی اگر به گوش او نرسید و از آن خبردار نشد، برای او طلب مغفرت و آمرزش كنیم (حدیث۵۲). در واقع یک راه ساده و عمومی برای جبران غیبت این است که انسان هرگاه که به یاد شخص غیبت‌شده بیفتد برایش استغفار کند (حدیث۹۲) و به نظر می‌رسد این استغفار دست کم دو خاصیت دارد: یکی اینکه دل خود انسان را نسبت به شخصی که غیبتش را کرده پاک می‌کند (قبلا بیان شد از ریشه‌های اصلی غیبت کردن حسادت و بدگمانی و تشفی خاطر و ... است)؛ و دیگر اینکه در قیامت ثواب‌های همین استغفار (البته اگر واقعی باشد نه صرفا لقلقه زبان) جایگزین حسناتی می‌شود که قرار است از نامه وی کم شود و به نامه عمل شخص غیبت‌شده منتقل گردد.

۲۰) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

می‌توانست به اصل نهی از غیبت (وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً) بسنده کند، ویا حداکثر این تمثیل غیبت خوردن گوشت را به طور ساده چنین بیان کند که:‌ «لأنه یکون کأکل لحمه»، اما فرمود: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ».

این تعبیر حاوی نکات متعددی است که با استفاده از فنون بلاغی متعدد، غلظت و شدت منع را تقویت می‌کند؛

- استفاده از استفهام انکاری [که‌ تأثیرش بیش از اخبار مستقیم است] (المیزان، ج‏18، ص324)

- با اینکه فاعل «يغتب» را «بعضکم» قرار داده بود، دوست نداشتن را به «أحدکم» نسبت داد، که این نفی را به طور آشکارتری شامل همه موارد می‌کند (المیزان، ج‏18، ص324)

- خود تشبیه به خوردن گوشت (تدبر۲۱)

- تشبیه به خوردن گوشت «برادر» (تدبر۲۲)

- آوردن کلمه «میتا» (تشبیه به خوردن گوشت برادر در حالی که او مرده است) (تدبر۲۳)

- تأکید مجدد بر اینکه شما از آن کراهت دارید (تدبر۲۴)

- تغییر سیاق بحث از وضعیت غایب (یغتب، یحب) به وضعیت مخاطب (کرهتموه)؛ نفرمود: «کرهه».

- این کراهت را به صورت جمع آوردن (با اینکه نهی از غیبت را به صورت مفرد آورده بود و اینجا اقتضای الیه کلام این بود که بفرماید «فکرهه»)، که می‌خواهد این کراهت را به همگان نسبت دهد (المیزان، ج‏18، ص324۳۴)

- ...

۲۱) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ ...»

غیبت کردن به خوردن گوشت برادر مرده تشبیه شده است. چرا خوردن گوشت او؟

الف. همان گونه که خوردن گوشت مرده امری ناخوشایند است، خوردن گوشت معنوی برادر دینی هم چنین است؛‌ و گوشت معنوی همان وجاهت و شخصیت و اعتبار و عنوان و شکل باطنی روحانی مؤمن است؛ پس همان گونه که تلائم و شکل‌گیری و به‌هم‌پیوستگی پیکر یک انسان در گروی گوشت بدن اوست، متن وجود باطنی وی هم به این تشبیه شده است؛ و همان طور که خوردن گوشت، آن را هضم و نابود می‌کند، غیبت کردن هم آن گوشت معنوی انسان (وجاهت ...) را نابود می‌سازد (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏10، ص195۳۵).

ب. می‌خواهد بفرماید آبروی انسان همچون خون و گوشتش است؛ و واضح است که آبروی شخص ارزشمندتر از گوشت اوست؛ و همان طور که سزاوار نیست که انسان عاقل گوشت بدن مردم را بکَنَد و بخورد، کندن و از بین بردن آبروی آنها به طریق اولی مذموم است. (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۳۶)

ج. ...

۲۲) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ»

غیبت کردن به خوردن گوشت برادر مرده تشبیه شده است. چرا برادر؟

الف. می‌خواهد نشان دهد که مردم باایمان، برادر و هم‏خون یكدیگرند (تفسیر نور، ج‏9، ص194) و چون مؤمن برادر مؤمن است و همگی اعضای یک جامعه واحدند، پس لازم است که بینشان حداکثر ترحم و عطوفت باشد و خود تعبیر «بَعْضُكُمْ بَعْضاً» هم بر همین ارتباط متقابل شدید تأکید دارد (المیزان، ج‏18، ص324۳۷؛ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏10، ص196۳۸). به تعبیر دیگر، با این تعبیر دارد شدت منع را تقویت می‌کند. زیرا انسانهای عادی (نه افراد فوق‌العاده کینه‌ای مانند هند جگرخوار) حتی از تکه کردن و خوردن گوشت دشمنان خود نیز ابا دارند، چه رسد به افراد معمولی؛ و چه رسد به عزیزترین عزیزان همچون برادر خود (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۳۹) که باید اوج عطوفت و مهربانی را با هم داشته باشند.

ب. شاید می‌خواهد نشان دهد که غیبت كردن، نوعی درندگی است (تفسیر نور، ج‏9، ص194)؛ آن هم درنده‌ای که به گوشت برادر خود هم رحم نمی‌کند.

ج. بسیاری از فقها و مفسران شیعه و سنی، از آمدن تعبیر «أخیه» استنباط کرده‌اند که حرمت شرعی غیبت ناظر به مسلمانان است، بویژه که در آیات قبل فرمود بین آنها رابطه برادری است؛ و بر این باورند که غیبت انسان کافر حرمت شرعی ندارد (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110۴۰؛ المیزان، ج‏18، ص325۴۱).

تبصره: آيا غیبت غیرمسلمانها بدون اشکال است؟ (تفکیک دو معنای حکم مولوی)

بیان شد که از نظر بسیاری از فقها و مفسران غیبت انسان کافر، حرمت شرعی ندارد. در اینجا باید روی کلمه «شرعی» درنگی داشت. ما دو گونه حرمت داریم: یکی حرمت اخلاقی، که عقل بتنهایی آن را تشخیص می‌دهد؛ که در این زمینه اگر دستوری از جانب دین برسد حکم ارشادی می‌باشد؛ و دیگری حرمت شرعی، که عقل به اصل آن ویا به حدود و ثغور دسترسی ندارد و از این رو نیازمند تعیین تکلیف از جانب شریعت است؛ که به آن حکم مولوی ویا حکم تعبدی هم می‌گویند. (توضیح بیشتر این دو در تدبرهای ۱۲ و ۱۳ گذشت). مروری بر تدبرهای ۱۶ تا ۱۹ و احادیثی که در هریک مورد استفاده قرار گرفت (و نیز در ادامه تدبر ۲۵ و احادیث ۷۱ تا ۸۳) نشان می‌دهد که ظاهرا حدود و ثغور غیبت همچون مسأله تجسس نیست که صرفا با یک حکم ارشادی مواجه باشیم.

اما نکته قابل توجه این است که حکم مولوی دست کم در دو معنای متفاوت به کار می‌رود که بی‌توجهی به این دو کاربرد موجب خلط بحثهایی می‌شود؛

گاهی وقتی می‌گوییم یک حکم مولوی و حکم دیگر ارشادی است، مشخصا توضیحات فوق مد نظر است؛ یعنی اینکه عقل بتنهایی راهی به کشف آن دارد یا خیر.

اما گاهی این دو تعبیر در زبان فقها و متکلمان از حیث مجازاتی که بر عمل مترتب می‌شود مد نظر است؛ ‌یعنی وقتی می‌گویند حکم مولوی، مقصودشان جایی است که مخالفت با آن مشخصا مصداق مخالفت با امر مولاست که مجازات مخالفت کردن دارد (اصطلاحا عذاب اخروی در پی دارد)؛ و در این فضا، حکم ارشادی مولا، یعنی حکمی که مولا صرفا به خاطر خود مخاطب مطرح کرده و می‌خواهد وی را متوجه برخی از منافع یا ضررهای انجام آن کار بکند؛ و اگر شخصی آن حکم را عمل نکرد، معنای مخالفت با حکم مولا برداشت نمی‌شود هرچند ضرر و آسیب دنیوی خود را دارد (عذاب اخروی در پی ندارد). این فقط در قوانین الهی نیست بلکه در دستورات بشری نیز می‌توان این دو را تفکیک کرد. مثلا قوانین مربوط به رانندگی از جنس حکم مولوی می‌باشد؛ مثلا عبور از چراغ قرمز، از اموری است که تخلف از آن جریمه دارد ولو که در وضعیت خلوت باشد و مزاحمتی برای کسی نداشته باشد (صرف مخالفت کردن تنبیه دارد). اما دستورات پزشک، از جنس حکم ارشادی است؛ یعنی اگر کسی از عمل به نسخه پزشک تخلف کرد صرفا به ضرر خودش کاری کرده است و این تخلفش از حیث مخالفت با پزشک هیچ اهمیتی ندارد.

با این توضیح اکنون وقتی گفته می‌شود فلان مسأله حرمت شرعی ندارد؛ ‌معنایش این نیست که لزوما انجام آن به لحاظ اخلاقی هم روا باشد؛ یعنی ممکن است ممنوعیت اخلاقی داشته باشد (یعنی عقل انسان به بد بودن آن حکم کند)، اما انجامش مجازات اخروی نداشته باشد؛ ‌بلکه فقط آثار سویی در دنیا به همراه داشته باشد، که البته به خاطر آن آثار سوء، عقل حکم می‌کند که انسان از آن اجتناب کند (شبیه مخالفت با دستور پزشک، که مجازات اخروی ندارد، اما کار خوبی نیست).

با این بیان معلوم می‌شود که وقتی در برخی از موارد بیان می‌شود که غیبت (یا هر مطلب دیگری)، حکم مولوی نیست و حرمت شرعی ندارد، معنایش این نیست که انجام آن کاملا بلااشکال است؛ بلکه چه‌بسا چیزی که انجام آن شرعا حرام نباشد (مجازات اخروی ندارد)، اما عقل انجام آن را ناروا بشمرد؛ شبیه تخطی کردن از دستور پزشک، که شرعا حرام نیست؛ اما عقل آن را ناروا می‌شمرد.

با این توضیح معلوم می‌شود اینکه بسیاری از فقها و مفسران بیان کرده‌اند که «غیبت انسان کافر» حرمت شرعی ندارد؛ لزوما به معنای این نیست که عقلا هم بلااشکال است؛ بلکه اگر فلسفه حرمت غیبت را که در تدبر ۱۶ بیان شد یکبار دیگر مرور کنیم (غیبت موجب می‌شود پیوندهای اجتماعی بین مردم سست شود و کسی به کسی اعتماد نکند) ویا به ریشه‌هایی که موجب اقدام به آن می‌شود (عجز از مواجهه مستقیم، حسد و ...) آنگاه عقل حکم می‌کند که اگر انسان در یک جامعه‌ای زندگی می‌کند که برخی از آنها مسلمان نیستند هم در اکثریت موارد (غیر از استثنائاتی که عقل در هر جایی آنها را مجاز می‌شمرد مثل شهادت در دادگاه) از غیبت کردن آنها اجتناب کند.

۲۳) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً»

غیبت کردن به خوردن گوشت برادر مرده تشبیه شده است. آوردن کلمه «مرده» چه نکته‌ای دارد و چرا صرفا نفرمود: خوردن گوشت برادر؟

الف. همان طور که مرده قدرت دفاع از خویش را ندارد، کسی هم که غایب است قدرت دفاع از خویش را ندارد (مجمع البیان، ج‏9، ص206؛۴۲ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏10، ص196۴۳؛ المیزان، ج‏18، ص324۴۴).

ب. کسی که بمیرد غالبا گوشت بدنش بسرعت فاسد و بسیار بدبو و منزجرکننده می‌گردد. چه‌بسا آوردن این تعبیر علاوه بر نکته فوق، می‌خواهد نشان دهد که باطن عمل غیبت چه اندازه منزجرکننده است؛ که اگر غیبت‌کننده اندک توجهی به باطن عملی که دارد انجام می‌دهد پیدا کند حتما منصرف می‌شود.

ج. ...۴۵

۲۴) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

بعد از تشبیه غیبت کردن به خوردن گوشت برادر مرده، فرمود: «پس آن را ناپسند می‌دارید». مقصود از این عبارت چیست؟

الف. همان طور که از خوردن گوشت برادر مرده‌تان بدتان می‌یابد همان طور هم از اینکه او را به بدی یاد کنید خودداری کنید (مجاهد، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص206۴۶).

ب. همان طور که اگر او بمیرد از خوردن گوشتش اجتناب می‌کنید الان که زنده است هم از غیبتش اجتناب کنید (حسن، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص206۴۷).

ج. امری که نفرت از آن به اقتضای طبیعت هرکس معلوم می‌شود را مثال قرار داد تا ضرورت اجتناب از امری را که نفرت از آن به اقتضای عقل معلوم می‌شود را آشکار کند (قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص206۴۸)

د. ...

تبصره

چنانکه در اختلاف قراءات بیان شد این کلمه به صورت «فَكُرِّهْتُمُوهُ» (آن را برای شما مبغوض و ناپسند قرار داد) هم قرائت شده است؛ که در این صورت با معنای «ج» سازگارتر است (معانى القرآن، ج‏3، ص73۴۹).

۲۵) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

چرا با اینکه دو فعل اول (یغتب و یأکل) را مفرد و مضارع آورد، اما پاسخ را با تعبیر «فَكَرِهْتُمُوهُ» آورد و نفرمود: «فکرهه» یا «فتکرهونه»؟

الف. تعبیر جمع آوردن از این باب بود که نشان دهد این یک وضعیتی است که همه از آن بدشان می‌آیند و برای تأکید بیشتر کلام بود؛ و آوردن تعبیر ماضی برای نشان دادن این است که این یک امر ثابت و قطعی در میان بشر است [چون فعل ماضی دلالت بر امر محقق الوقوع دارد] (المیزان، ج‏18، ص324۵۰).

ب. ...

۲۶) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

در این آیه یکی از ثمرات غیبت را خوردن گوشت برادر مرده دانست، که طبق برخی از احادیث، این تجسم باطنی عمل غیبت است (احادیث ۷۷ و ۸۰). در احادیث آثار دیگری نیز برای غیبت ذکر شده است؛ که به نظر می‌آید در یک تحلیل عمیق چه‌بسا بتوان بسیاری از آنها را به همین برگرداند:

آثار دنیوی و اخروی غیبت

الف. خودش بوی مردار متعفنی را خواهد گرفت (حدیث۷۴) [که اگر کسی باطن‌بین باشد متوجه این تعفن خواهد شد وگرنه] در محشر همه این بوی متعفن او را متوجه می‌شوند (حدیث۷۶).

ب. غیبت كردن اعمال نیكوی آدمی را نابود می‏كند چنان كه آتش هیزم را می‏خورد (حدیث۵۲)؛ و حسنات وی را به سوی کسی که غیبتش را کرده سرازیر می‌کند ویا سیئات وی را به حساب او می‌گذارند (حدیث۸۱).

ج. بهشت بر او حرام می‌شود (حدیث۸۲) به نحوی که شخص غیبت‏كننده، اگر توبه كند، آخرین كسی است كه داخل بهشت می‏شود ، و اگر توبه نكرد، نخستین كسی خواهد بود كه داخل آتش شود (حدیث۵۲).

د. غیبت در [نابود کردن] دین یک ‌مسلمان، از بیماری خوره در درون او زودتر کارگر می‌شود (حدیث۵۵) و اساسا به خرابی دین انسان منجر می‌شود (حدیث۷۲).

ه. اگر قصد و انگیزه‌اش از غیبت کردن، بدخواهی برای او و از بین بردن آبرويش باشد تا وی از چشم مردم بيفتد، خداوند او را از ولایت خویش به سوی ولایت شیطان بیرون کند ولی شيطان هم او را نپذيرد!

و. دیگران هم پشت سر او بدگویی او را خواهند کرد؛ آن هم با اموری که چه‌بسا در او نباشد (حدیث۷۳ و ۷۶).

ز. تا چهل روز نماز و روزه‌اش قبول نمی‌شود؛ و بابت روزه‌اش پاداشی نخواهد داشت (حدیث ۷۵ و ۷۶)؛ و اساسا مانع بالا رفتن و قبولی اعمال خوب او می‌شود (حدیث۷۸).

ح. گفته شده که غیبت خورشت سگان جهنمی است (حدیث۷۲) که با توجه به اینکه در آیه غیبت کردن به خوردن گوشت تشبیه شده، چه‌بسا این حدیث می‌خواهد بگوید غیبت‌کننده که خوراکش غیبت بوده است به صورت سگان جهنمی محشور می‌شود.

ط. غیبت‌کننده در جهنم صورت خویش را با ناخنش می‌خراشد (حدیث۷۹).

ی. حتی جهنمیان هم از حضور وی اذیت می‌شوند (حدیث۸۳).

۲۷) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

از شیوه‏های تبلیغ و تربیت، استفاده از مثال و تمثیل است؛ و به طور خاص در شیوه نهی از منكر، از تعبیرات عاطفی استفاده كنیم. (تفسیر نور، ج‏9، ص194).

۲۸) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

تشبیه غیبت به خوردن گوشت مرده در حقیقت تجسم باطن این گناه است. این مطلبی است که در احادیث گذشت (حدیث۷۴ و ۷۷). اما در کتب شیعه و سنی حکایات متعددی درباره اینکه پیامبر اکرم ص این حقیقت باطنی را برای عده‌ای از مردم نمایان کرد آمده است؛ که در آنجا به چند مورد اشاره می‌شود:

حکایت

الف. انس روایت کرده است که یکبار پیامبر ص دستور داد که مردم روزه بگیرند و تا ایشان اجازه ندهد کسی افطار نکند. مغرب که شد افراد یکی یکی می‌آمدند و از ایشان اجازه برای افطار می‌گرفتند. شخصی آمد و گفت: دو دختر از خانواده‌تان همچنان روزه مانده‌اند و خجالت می‌کشند که نزد شما بیایند. آیا اجازه می‌دهید افطار کنند؟ پیامبر رو برگرداند. دوباره تکرار کرد و باز پیامبر رو برگرداند. دوباره تکرار کرد. پیامبر ص فرمود: آن دو روزه نیستند. و چگونه روزه باشند در حالی از تمام امروز مشغول خوردن گوشت مردم‌اند. برگرد و به آنها بگو که اگر واقعا روزه گرفته‌اید قی کنید. وی برگشت و به آنها خبر داد و آن دو قی کردند و هریک تکه‌ای خون‌آلود قی کرد. وی نزد پیامبر ص برگشت و به ایشان خبر داد. پیامبر ص فرمود: اگر این در شکمشان مانده بود آتش جهنم آن دو را می‌بلعید.

و در نقل دیگر چنین آمده که:

وقتی پیامبر از پاسخ دادن به آن مرد رویگردان شد وی رفت و دوباره برگشت و گفت: یا رسول الله! آن دو در شرف مرگ قرار گرفته‌اند. پیامبر ص فرمود: آن دو را بیاورید و فرمود قدح یا طشتی حاضر کنند. پس به یکی از آن دو فرمود: قی کن. او قی کرد و تکه‌های گوشت و خونی چرکین بالا آورد تا حدی که آن قدح پر شد. سپس به دومی فرمود. او نیز چنین کرد. حضرت فرمود: این دو دهان از خوردن آنچه خداوند حلال کرده بود بستند ولی به خوردن آنچه خداوند بر آنان حرام کرده بود اقدام کنند؛ آنان مشغول خوردن گوشت مردم بودند.

كشف الریبة (شهید ثانی)، ص8۵۱؛ الدر المنثور، ج‏6، ص95 و ۹۶۵۲

ب. در منابع اهل سنت روایت شده که از ام سلمه درباره غیبت سوال شد. وی گفت:

یکبار روز جمعه پیامبر ص برای نماز جمعه بیرون رفت و خانمی از همسایه‌ها از انصار نزد وی [= ام‌سلمه] آمد و مشغول غیبت شدند و به مردان و زنانی خندیدند. هنوز صحبتهایشان تمام نشده بود که پیامبر ص از نماز برگشت و وقتی صدای ایشان را شنیدند سکوت کردند. چون پیامبر ص به در منزل رسید ردایش را بر روی خود کشید و فرمود: وای بر شما. بیرون بیایید و قی کنید و سپس [دهانتان را] با آب بشویید. پس ام سلمه بیرون آمد و گوشت فراوانی قی کرد. پس چون فراوانی آن گوشتها را دید به یاد آورد اولین گوشتی را که خورده بود و آن را در اولین جمعه‌ای که گذشته بود یافت. پس پیامبر ص در مورد آنچه وی قی کرده بود از او سوال کرد و او هم توضیح داد. پیامبر ص فرمود: این گوشتی است که پشت سر هم داشتی می‌خوردی. دیگر تو و رفیقت به این روال غیبت کردن برنگردید! و به رفیقش هم فرمود که او هم قی کند و او هم همین طور قی کرد.

الدر المنثور، ج‏6، ص95۵۳

ج. از ابن عباس نقل شده است: دو نفر نماز ظهر و عصر را [پشت سر پیامبر ص] بجا آوردند و روزه بودند. وقتی پیامبر ص نمازش تمام شد به آن دو فرمود: وضو و نمازتان را اعاده کنید و روزه را به انتها برسانید، ولی یک روز دیگر قضای آن را بجا آورید! گفتند: چرا یا رسول الله؟ فرمود: چون غیبت فلانی را کردید.

الدر المنثور، ج‏6، ص96۵۴

د. سمره بن جندب از پدرش نقل کرده که یکبار رسول الله ص در ماه رمضان بر دو نفر عبور کرد که یکی مشغول حجامت دیگری بود و داشتند غیبت شخصی را می‌کردند. حضرت فرمود: حجامت‌کننده و شخص حجامت شده روزه‌شان را افطار کردند.

الدر المنثور، ج‏6، ص97۵۵

۲۹) «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

حکایاتی درباره غیبت

الف. میمون بن شاة بر حسن بصری فخر می‌فروخت و می‌گفت من کسی را دیده‌ام که تو ندیده‌ای. و داستانش این بود که می‌گفت: من خواب بودم که یک مردار زنگی سراغم آمد و گفت:‌ ای بنده خدا: [از این گوشت]‌ بخور؟ گفتم: چون غیبت فلانی را نزد تو کردند. گفتم: به خدا سوگند درباره وی نه سخن نیکی گفتم و نه سخن بدی. گفت: لیکن غیبتش را گوش کردی و رضایت دادی [= اعتراضی نکردی]. و میمون بن شاة بعد از آن جریان دیگر اجازه نمی‌داد کسی نزدش غیبتی بکند.

مجمع البیان، ج‏9، ص206۵۶

ب. شخصی به ابن سیرین گفت: غیبتت را کردم. حلالم کن. گفت: خوش ندارم چیزی را که خدا حرام کرده حلال کنم!!!۵۷

تبصره:

این حکایت از باب این است که غیبت کردن عادی نشود؛ وگرنه اگر کسی واقعا حلالیت بطلبد و بنایش بر این باشد دیگر غیبت کند توصیه این است که او را ببخشیم.

ج. به حسن بصری خبر دادند که فلانی غیبتت را کرده است. پس هدیه‌ای برای او فرستاد. وی گفت: من طلبی از تو نداشتم. گفت: به من خبر دادند که تو حسناتت را برایم فرستادی. خواستم جبران کنم!

إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص116۵۸

د. وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ

۳۰) «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ»

تعبیر «و اتقوا الله» را می‌توان عطف به «اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ» دانست (المیزان، ج‏18، ص325)، که در این صورت این فراز پایانی ناظر به کل آیه خواهد شد (که در تدبر۳۹ در این باره نکاتی بیان خواهد شد)؛

اما یک تحلیل دیگر این است که عطف بر جمله محذوفی باشد که عبارت «فکرهتموه» (و فراز «وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ») بر آن محذوف دلالت دارد. یعنی تقدیر کلام این طور بوده که: شما از خوردن گوشت برادر مرده‌تان کراهت دارید، پس همان طور که از آن کراهت دارید، از غیبت کردن او هم کراهت داشته باشید و تقوا پیشه کنید؛ و این سبک در قرآن شواهد دیگری هم دارد؛ مثلا در آیه «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَك‏» (انشرح/۱-۲) کلمه «و شرحنا» در تقدیر بوده است و اصل کلام چنین بوده: آیا ما سینه تو را گشاد نکردیم. [گشاد کردیم] و بار تو را از دوش تو برداشتیم (مجمع البیان، ج‏9، ص206۵۹).

۳۱) «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ»

تعبیر «تقوا» در قرآن هم برای پیشگیری از وقوع در گناه به کار می‌رود و هم برای درمان گناه؛ و هر دو معنا در اینجا می‌تواند مصداق داشته باشد؛ بویژه بر این اساس که توبه خدا نسبت به بنده دو گونه است: «توبه قبل از توبه بنده» (که خداوند با عطف توجه خویش به بنده موجبات توبه او را فراهم می‌آورد) و «توبه بعد از توبه بنده» (که خداوند توبه بنده را می‌پذیرد). این دو معنا چنین است:

الف. تقوا به معنای اجتناب از گناهی باشد که اینها مرتکب شده‌اند؛ و آنگاه این تقوا همان توصیه به توبه است که در ادامه فرمود «خداوند تواب رحیم است» و در این حالت، مقصود از توبه‌پذیر بودن خداوند، قبول توبه بعد از عمل است؛ یعنی حال که مرتکب این گناه شدید توبه کنید که خداوند توبه‌پذیر است و توبه شما را می‌پذیرد (المیزان، ج‏18، ص325).

ب. تقوا به معنای اجتناب و خودنگهداری از وقوع در گناه باشد؛ که در این صورت مقصود از تواب بودن خداوند، نه معنای اصطلاحی توبه، بلکه معنای لغوی آن خواهد بود؛ یعنی تقوا پیشه کنید و بدانید که خداوند بسیار به بندگان متقین خود با وجهه هدایت‌گری‌اش رجوع [= توبه، بازگشت] می‌کند و آنان را از وقوع در مهالک بازمی‌دارد. (المیزان، ج‏18، ص325۶۰).

۳۲) «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ»

تقوا، انسان را به سوی توبه سوق می‏دهد (تفسیر نور، ج‏9، ص194).

۳۳) «لا یغْتَبْ ... إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ‏»

در اسلام بن‏بست وجود ندارد، با توبه می‏توان گناه گذشته را جبران كرد (تفسیر نور، ج‏9، ص194).

۳۴) «إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ‏»

عذرپذیری خداوند، همراه با رحمت؛ و بلکه جلوه‌ای از رحمت اوست (تفسیر نور، ج‏9، ص194).

ه. نکات ناظر به چند فراز از فرازهای فوق

۳۵) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ ... وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً»

همان‏گونه كه آیه‏ی نهم این سوره، برای امنیت و حفظ جان مردم، همه‏ی مسلمانان را مسئول مبارزه با یاغی و تجاوزگر دانست، این آیه نیز برای حفظ آبروی مردم؛ سوءظن، تجسّس و غیبت را حرام كرده است (تفسیر نور، ج‏9، ص188).

۳۶) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ»

ایمان، تعهّدآور است؛ ‌یعنی [کسی که ادعای ایمان دارد] باید از یك‏سری افكار و اعمال (سوءظن و تجسّس و غیبت) دوری نماید (تفسیر نور، ج‏9، ص189)، و در مجموع تقوا پیشه کند (تقوا یعنی خودنگهداری)، و اگر هم در جایی مرتکب گناه شد هرچه سریعتر توبه کند.

۳۷) «لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»

چون در تمثیل «خوردن گوشت برادر مرده» تعلیلی که برای «غیبت» هست عینا برای «تجسس» هم صدق می‌کند (و تفاوت این دو تنها در این است که غیبت اظهار عیب کسی برای دیگران ویا از راه نقل دیگران به ظهور درآوردن آن عیب است؛ ولی تجسس درصدد عیب دیگران برآمدن از طریق بررسی احوال و آثار شخص است)، بعید نیست که این تمثیل، تعلیلی برای هر دو مطلب (غیبت و تجسس)‌ باشد (المیزان، ج‏18، ص325۶۱).

۳۸) «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ»

ترتیب اینها (ابتدا اجتناب از ظن سپس نهی از تجسس سپس نهی از غیبت و نهایتا توصیه به تقوا و توبه) و تفاوتی که در این تعابیر هست (در خصوص ظن و گمان، هرگونه ظنی را نهی نکرد -به پرهیز از کثیری از ظن توصیه کرد و برخی از ظنون را گناه خواند-، در مورد تجسس به طور مطلق نهی کرد؛ و در مورد غیبت، نه‌تنها به طور مطلق نهی کرد بلکه با تمثیل خوردن از گوشت برادر مرده، شدت این نهی را بسیار تقویت نمود؛ و در پایان توصیه به تقوا را باز مطلق آورد) حاوی چه نکاتی می‌تواند باشد؟

الف. برای جلوگیری از غیبت باید زمینه‏های غیبت را مسدود كرد. راه ورود به غیبت، اوّل سوء ظن و سپس پیگیری و تجسّس است، لذا قرآن به همان ترتیب نهی كرده است (تفسیر نور، ج‏9، ص189).

ب. به نظر می‌رسد اینها به ترتیب زمینه‌ساز همدیگرند؛ یعنی سوء ظن بسیاری از اوقات زمینه آن می‌شود که انسان اقدام به تجسس نماید؛ ‌و تجسس و دانستن عیوب دیگران، انسان را به برملا کردن آن عیوب سوق می‌دهد. از این رو، نهی‌ها پشت هم معنای خاصی دارند. گویی می‌فرماید: در مورد مؤمنان مبتنی بر گمانه‌زنی چیزی نگویید؛ و بعدش هم این طور نباشد که به بهانه اینکه می‌خواهیم از گمان دربیاییم و یقین کنیم به تجسس اقدام کنید؛ و اگر هم به هر طریقی (ولو بدون تجسس) بر عیبی از عیوب آنان مطلع شدید آن را افشا نکنید. به تعبیر دیگر، اول از سخن گفتن بدون علم نهی کرد؛ سپس از دنبال کردن و طلب علم در این زمینه‌ها و در مرحله آخر هم از بیان آنچه در این زمینه‌ها بدان علم پیدا کردیم (مفاتيح الغيب، ج‏28، ص111۶۲)؛ و چیزی که موجب می‌شود انسان بر همه اینها فایق آيد تقوا و خودنگهداری است؛ که توبه‌پذیر بودن خدا هم مواردی که از این خودمراقبتی دررفت جبران می‌کند.

ج. هرچه جلو می‌رویم قبح عمل بیشتر می‌شود:

خود گمان به خودی خود بد نیست، بویژه که اساس گمانها خود بر دو نوعند:‌ حسن ظن و سوء ظن؛ و حسن ظن در بسیاری از موارد پسندیده است؛ اما در مجموع تکیه بر حدس و گمان خوب نیست (تفصیل بحث در تدبر ۳ گذشت)؛

اما تجسس از اموری است که اصل بر بد بودن آن است، اما بدیش بیشتر جنبه شخصی دارد؛ ‌یعنی تجسس صرفا سوءظن و بی‌اعتمادی انسان به دیگران را تقویت می‌کند و اگر کسی صرفا تجسس کند ولی افشا نکند آثار اجتماعی چندانی بر کارش مترتب نیست؛

و غیبت نه‌تنها اصل بر بد بودنش است، بلکه آثار اجتماعی بسیار بد و مخربی هم دارد.

د. ظن یک عمل غالبا غیرارادی است؛ و نهی از ظن، در واقع نهی از ترتب آثار بر ظن است (حدیث۵)؛ اما تجسس و غیبت هردو اعمالی ارادی هستند و لذا بد بودنشان بیش از ظن است. در میان این دو نیز، تجسس در بسیاری از اوقات از خصلتهای عادی‌ای همچون کنجکاوی و ... ریشه می‌گیرد؛ اما‌ انگیزه‌هایی که موجب صدور غیبت می‌شود بسیار پیچیده‌تر از انگیزه‌های تجسس می‌باشند و ناشی از رذایل متعددی در عمق وجود آدمی است (تدبر۱۸).

ه. ...

۳۹) «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ ... وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ ... وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛ یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ ... وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ»

در تدبر ۳۰ بیان شد که برداشت اولیه از این آیه این است که توصیه به تقوا ناظر به فراز آخر باشد (مجمع البیان، ج‏9، ص206۶۳)؛ اما این تنها برداشت ممکن نیست، ‌بلکه توصیه به تقوا در این آیه می‌تواند ناظر به تمام فرازهای آیه، و حتی آيه قبل باشد؛ اگر چنین باشد، آنگاه:

نه‌تنها:

پرهیز از ظن و بدگمانی به این و آن، و

پرهیز از تجسس کردن در کارهای دیگران، و

پرهیز از غیبت کردن،

بلکه:

پرهیز از مسخره کردن، و

پرهیز از عیب‌جویی، و

پرهیز از همدیگر را با القاب زشت صدا کردن،

همگی از مصادیق تقواورزیدن است؛ و اگر کسی خلاف آن مرتکب شد باید توبه کند.

تاملی با خویش

آیا ما تقوا را صرفا جانماز آب کشیدن می‌دانیم یا اموری همچون مسخره کردن، عیب‌جویی، لقب زشت گذاشتن، بدگمانی و تجسس و غیبت را هم در زمره بی‌تقوایی می‌شمریم؟

چقدر در مقام تشخیص تقوا در دیگران این ضوابط را جدی می‌گیریم؟!

در مورد خودمان چطور: تقوا یعنی مراقبت از خویش در پیشگاه الهی،

چه اندازه مراقبت می‌کنیم که سخنمان طوری نباشد که کسی را برنجاند؟!

چقدر حواسمان هست که به دیگران بدگمان نشویم؟!

‌اگر بدگمان شدیم تجسس نکنیم؟!

و اگر هم احیانا از عیب کسی مطلع شدیم آن را نزد دیگران مطرح نکنیم؟!

آیا واقعا ما اهل تقوا هستیم؟! و آیا نمی‌خواهیم از این رویه‌ای که داشته‌ایم (چه در مقام قضاوت درباره دیگران، و چه در مورد خود) توبه کنیم؟!


  1. . [في قوله تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ‏] لأن الظن هو السبب فيما تقدم و عليه تبنى القبائح، و منه يظهر العدو المكاشح و القائل إذا أوقف أموره على اليقين فقلما يتيقن في أحد عيبا فيلمزه به، فإن الفعل في الصورة قد يكون قبيحا و في نفس الأمر لا يكون كذلك، لجواز أن يكون فاعله ساهيا أو يكون الرائي مخطئا.↩
  2. . و بالجملة كل أمر لا يكون بناؤه على اليقين، فالظن فيه غير مجتنب مثاله حكم الحاكم على قول الشهود و براءة الذمة عند عدم الشهود إلى غير ذلك فقوله اجْتَنِبُوا كَثِيراً و قوله تعالى: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ إشارة إلى الأخذ بالأحوط كما أن الطريق المخوفة لا يتفق كل مرة فيه قاطع طريق، لكنك لا تسلك لاتفاق ذلك فيه مرة و مرتين، إلا إذا تعين فتسلكه مع رفقة كذلك الظن ينبغي بعد اجتهاد تام و وثوق بالغ.↩
  3. . و في الآية لطائف: ... و منها أن اللّه تعالى لم يقل اجتنبوا تقولوا أمرا على خلاف ما تعلمونه، و لا قال اجتنبوا الشك، بل أول ما نهى عنه هو القول بالظن، و ذلك لأن القول على خلاف العلم كذب و افتراء، و القول بالشك، و الرجم بالغيب سفه و هزء، و هما في غاية القبح، فلم ينه عنه اكتفاء بقوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لأن وصفهم بالإيمان يمنعهم من الافتراء و الارتياب الذي هو دأب الكافر. و إنما منعهم عما يكثر وجوده في المسلمين، لذلك قال في الآية لا يَسْخَرْ و منها أنه ختم الآيتين بذكر التوبة، فقال في الأولى: وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ [الحجرات: 11] و قال في الأخرى إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ [الحجرات: 12] لكن في الآية الأولى لما كان الابتداء بالنهي في قوله لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ ذكر النفي الذي هو قريب من النهي، و في الآية الثانية لما كان الابتداء بالأمر في قوله اجْتَنِبُوا ذكر الارتياب الذي هو قريب من الأمر.↩
  4. . افرادی كه خود را بی‏عیب می‏دانند، در حقیقت نور علم و ایمانشان كم است و با نور كم، انسان چیزی نمی‏بیند. اگر شما با یك چراغ قوّه وارد سالنی بزرگ شوید، جز اشیای بزرگ چیزی را نمی‏بینید، ولی اگر با نور قوی مانند پرژكتور وارد سالن شدید، حتّی اگر چوب كبریت یا سنجاقی در سالن باشد می‏توانید آن را ببینید. افرادی كه نور ایمانشان كم است، جز گناهان بزرگ چیزی به نظرشان نمی‏آید و لذا گاهی می‏گویند: ما كه كسی را نكشته‌ایم! از دیوار خانه‌ای كه بالا نرفته‌ایم! و گناه را تنها این قبیل كارها می‏پندارند، امّا اگر نور ایمان زیاد باشد، تمام لغزش‏های ریز خود را نیز می‏بینند و به درگاه خدا ناله و استغفار می‏كنند. اگر كسی نسبت به خود خوش‏بین شد، هرگز ترقّی نمی‏كند. او مثل كسی است كه دائماً به پشت سر خود و به راههای طی شده نگاه می‏كند و به آن مغرور می‏شود، ولی اگر به جلو نگاه كند و راههای نرفته را ببیند، خواهد دانست كه نرفته‏ها چند برابر راههای رفته است! (تفسیر نور، ج۹، ص۱۸۹).↩
  5. . به نظر می‌رسد در مواجهه با غیرهم‌کیشان شاید بتوان گفت اصل اولی بر عدم اطمینان بدانهاست (وَ لا تُؤْمِنُوا إِلاَّ لِمَنْ تَبِعَ دينَكُمْ؛ آل عمران/۷۳) و حدیث ۴۳.ج هم ناظر به این وضعیت بود. البته شاید حداقل بین دو دسته بتوان فرق گذاشت: یکی کسانی که نوعی عداوت دینی دارند، که حتما در رابطه با اینها اصل اول سوء ظن و اعتماد نکردن بدانهاست؛ و دسته‌ای که از این جهت خنثی هستند؛ که در مورد اینها وضعیت بسیار پیچیده است و حکم یکسانی نمی‌توان داشت چنانکه مثلا در آیه «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِما» (آل عمران/۷۵) به این تنوع در آنها اشاره شده است. ان شاء الله در آیات مرتبط با آنها بدین بحث پرداخته خواهد شد.↩
  6. . معنای حسن‏ظن؛ سادگی، زودباوری، سطحی‏نگری و غفلت از توطئه‏ها و شیطنت‏ها نیست. امّت اسلامی هرگز نباید به خاطر حسن ظن‏های نابجا، دچار غفلت شده ودر دام صیادان قرار گیرد. (تفسیر نور،ج۹، ص۱۸۹)↩
  7. . غیر از قول اول از اقوالی که مرحوم طبرسی بیان کرده است بقیه به یک نحو بر این معنا دلالت دارد. اقوال مذکور به قرار ذیل است:
    «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ» قال الزجاج هو أن یظن بأهل الخیر سوء فأما أهل السوء و الفسق فلنا أن نظن بهم مثل ما ظهر منهم.
    و قیل هو أن یظن بأخیه المسلم سوءا و لا بأس به ما لم یتكلم به فإن تكلم بذلك الظن و أبداه أثم و هو قوله «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» یعنی ما أعلنه مما ظن بأخیه عن المقاتلین.
    و قیل إنما قال كثیرا من الظن لأن من جملته ما یجب العمل به و لا یجوز مخالفته و إنما یكون إثما إذا فعله صاحبه و له الطریق إلی العلم بدلا منه فهذا ظن محرم لا یجوز فعله فأما ما لا سبیل إلی دفعه بالعلم بدلا منه فلیس بإثم و لذلك قال «بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» دون جمیعه و الظن المحمود قد بینه الله تعالی و دل علیه بقوله «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیراً»
    و قیل معناه یجب علی المؤمن أن یحسن الظن و لا یسیئه فی شی‏ء یجد له تأویلا جمیلا و إن كان ظاهرا قبیحا.
    ↩
  8. . وَ قَالَ البرادی: قُلْتُ لِلْمُفِیدِ الْجَرْجَرَائِی: رُوِی عَنِ الصَّادِقِ عَلَیهِ السَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: الْحَزْمُ سُوءُ الظَّنِّ. وَ رُوِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَلَیهِ السَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ رَوَّحَ قَلْبَهُ. فَمَا هَذِهِ الْمُضَادَّةُ؟
    قَالَ: یرِیدُونَ بِسُوءِ الظَّنِّ أَنْ لَا تَسْتَتِمَّ إِلَی كُلِّ أَحَدٍ فَتُودِعَهُ سِرَّكَ وَ أَمَانَتَكَ، وَ یرِیدُونَ بِحُسْنِ الظَّنِّ أَنْ لَا تُسِی‏ءَ ظَنَّكَ بِأَحَدٍ أَظْهَرَ لَكَ نُصْحاً، وَ قَالَ لَكَ جَمِیلًا، وَ صَحَّ عِنْدَكَ بَاطِنُهُ، وَ هُوَ مِثْلُ قَوْلِهِمْ: احْمِلْ أَمْرَ أَخِیكَ عَلَی أَحْسَنِهِ حَتَّی یبْدُوَ لَكَ‏ مَا یغْلِبُكَ عَلَیهِ
    ↩
  9. . قوله تعالی: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» إلی آخر الآیة المراد بالظن المأمور بالاجتناب عنه ظن السوء فإن ظن الخیر مندوب إلیه كما یستفاد من قوله تعالی: «لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیراً»: النور: 12.
    و المراد بالاجتناب عن الظن الاجتناب عن ترتیب الأثر علیه كان یظن بأخیه المؤمن سوء فیرمیه به و یذكره لغیره و یرتب علیه سائر آثاره، و أما نفس الظن بما هو نوع من الإدراك النفسانی فهو أمر یفاجئ النفس لا عن اختیار فلا یتعلق به النهی اللهم إلا إذا كان بعض مقدماته اختیاریا.
    و علی هذا فكون بعض الظن إثما من حیث كون ما یترتب علیه من الأثر إثما كإهانة المظنون به و قذفه و غیر ذلك من الآثار السیئة المحرمة، و المراد بكثیر من الظن- و قد جی‏ء به نكرة لیدل علی كثرته فی نفسه لا بالقیاس إلی سائر أفراد الظن- هو بعض الظن الذی هو إثم فهو كثیر فی نفسه و بعض من مطلق الظن، و لو أرید بكثیر من الظن أعم من ذلك كأن یراد ما یعلم أن فیه إثما و ما لا یعلم منه ذلك كان الأمر بالاجتناب عنه أمرا احتیاطیا توقیا من الوقوع فی الإثم.
    ایشان ده صفحه بعد در قسمت روایی هم همین موضع را به بیان دیگری مطرح می‌کنند:
    و فی الكافی، بإسناده عن الحسین بن مختار عن أبی عبد الله (ع) قال*: قال أمیر المؤمنین (ع) فی كلام له: ضع أمر أخیك علی أحسنه- حتی یأتیك ما یقلبك منه، و لا تظنن بكلمة خرجت من أخیك سوءا- و أنت تجد لها فی الخیر محملا.
    و فی نهج البلاغة، و قال (ع): إذا استولی الصلاح علی الزمان و أهله، ثم أساء رجل الظن برجل لم یظهر منه حوبة فقد ظلم، و إذا استولی الفساد علی الزمان و أهله- ثم أحسن رجل الظن برجل فقد غرر.
    أقول: و الروایتان غیر متعارضتین فالثانیة ناظرة إلی نفس الظن و الأولی إلی ترتیب الأثر علیه عملا.
    ↩
  10. . قَالَ خُشْنَامُ بْنُ حَاتِمٍ الْأَصَمُّ قَالَ قَالَ لِی أَبُو حَاتِمٍ قَالَ قَالَ لِی شَقِیقٌ الْبَلْخِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ خَرَجْتُ حَاجّاً فِی سَنَةِ تِسْعٍ وَ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ فَنَزَلْنَا الْقَادِسِیةَ فَبَینَا أَنَا أَنْظُرُ إِلَی النَّاسِ فِی زِینَتِهِمْ وَ كَثْرَتِهِمْ فَنَظَرْتُ إِلَی فَتًی حَسَنِ الْوَجْهِ شَدِیدِ السُّمْرَةِ ضَعِیفٍ فَوْقَ ثِیابِهِ ثَوْبٌ مِنْ صُوفٍ مُشْتَمِلٍ بِشَمْلَةٍ فِی رِجْلَیهِ نَعْلَانِ وَ قَدْ جَلَسَ مُنْفَرِداً فَقُلْتُ فِی نَفْسِی هَذَا الْفَتَی مِنَ الصُّوفِیةِ یرِیدُ أَنْ یكُونَ كَلًّا عَلَی النَّاسِ فِی طَرِیقِهِمْ وَ اللَّهِ لَأَمْضِینَّ إِلَیهِ وَ لَأُوَبِّخَنَّهُ فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَلَمَّا رَآنِی مُقْبِلًا قَالَ یا شَقِیقُ اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ثُمَّ تَرَكَنِی وَ مَضَی فَقُلْتُ فِی نَفْسِی إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ عَظِیمٌ قَدْ تَكَلَّمَ بِمَا فِی نَفْسِی وَ نَطَقَ بِإِثْمِی وَ مَا هَذَا إِلَّا عَبْدٌ صَالِحٌ لَأَلْحَقَّنَهُ وَ لَأَسْأَلَنَّهُ أَنْ یحَالَّنِی فَأَسْرَعْتُ فِی أَثَرِهِ فَلَمْ أَلْحَقْهُ وَ غَابَ عَنْ عَینِی فَلَمَّا نَزَلْنَا وَاقِصَةَ وَ إِذَا بِهِ یصَلِّی وَ أَعْضَاؤُهُ تَضْطَرِبُ وَ دُمُوعُهُ تَجْرِی فَقُلْتُ هَذَا صَاحِبِی أَمْضِی إِلَیهِ وَ أَسْتَحِلُّهُ فَصَبَرْتُ حَتَّی جَلَسَ وَ أَقْبَلْتُ نَحْوَهُ فَلَمَّا رَآنِی مُقْبِلًا قَالَ یا شَقِیقُ اتْلُ وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی‏ ثُمَّ تَرَكَنِی وَ مَضَی فَقُلْتُ إِنَّ هَذَا الْفَتَی لَمِنَ الْأَبْدَالِ لَقَدْ تَكَلَّمَ عَلَی سِرِّی مَرَّتَینِ‏. فَلَمَّا نَزَلْنَا زُبَالَةَ إِذَا بِالْفَتَی قَائِمٌ عَلَی الْبِئْرِ وَ بِیدِهِ رَكْوَةٌ یرِیدُ أَنْ یسْتَقِی مَاءً فَسَقَطَتِ الرَّكْوَةُ مِنْ یدِهِ فِی الْبِئْرِ وَ أَنَا أَنْظُرُ إِلَیهِ فَرَأَیتُهُ وَ قَدْ رَمَقَ السَّمَاءَ وَ سَمِعْتُهُ یقُولُ‏ «أَنْتَ رَیی إِذَا ظَمِئْتُ إِلَی الْمَا / ءِوَ قُوتِی إِذَا أَرَدْتُ الطَّعَاما» اللَّهُمَّ سَیدِی مَا لِی غَیرُهَا فَلَا تُعْدِمْنِیهَا قَالَ شَقِیقٌ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَیتُ الْبِئْرَ وَ قَدِ ارْتَفَعَ مَاؤُهَا فَمَدَّ یدَهُ وَ أَخَذَ الرَّكْوَةَ وَ مَلَأَهَا مَاءً فَتَوَضَّأَ وَ صَلَّی أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ ثُمَّ مَالَ إِلَی كَثِیبِ رَمْلٍ فَجَعَلَ یقْبِضُ بِیدِهِ وَ یطْرَحُهُ فِی الرَّكْوَةِ وَ یحَرِّكُهُ وَ یشْرَبُ فَأَقْبَلْتُ إِلَیهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَیهِ فَرَدَّ عَلَی السَّلَامَ فَقُلْتُ أَطْعِمْنِی مِنْ فَضْلِ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیكَ فَقَالَ یا شَقِیقُ لَمْ تَزَلْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَینَا ظَاهِرَةً وَ بَاطِنَةً فَأَحْسِنْ ظَنَّكَ بِرَبِّكَ ثُمَّ نَاوَلَنِی الرَّكْوَةَ فَشَرِبْتُ مِنْهَا فَإِذَا هُوَ سَوِیقٌ وَ سُكَّرٌ فَوَ اللَّهِ مَا شَرِبْتُ قَطُّ أَلَذَّ مِنْهُ وَ لَا أَطْیبَ رِیحاً فَشَبِعْتُ وَ رَوِیتُ وَ بَقِیتُ أَیاماً لَا أَشْتَهِی طَعَاماً وَ لَا شَرَاباً ثُمَّ إِنِّی لَمْ أَرَهُ حَتَّی دَخَلْنَا مَكَّةَ فَرَأَیتُهُ لَیلَةً إِلَی جَنْبِ قُبَّةِ الشَّرَابِ فِی نَفْسِ اللَّیلِ قَائِماً یصَلِّی بِخُشُوعٍ وَ أَنِینٍ وَ بُكَاءٍ فَلَمْ یزَلْ كَذَلِكَ حَتَّی ذَهَبَ اللَّیلُ فَلَمَّا رَأَی الْفَجْرَ جَلَسَ فِی مُصَلَّاهُ یسَبِّحُ ثُمَّ قَامَ فَصَلَّی الْغَدَاةَ وَ طَافَ بِالْبَیتِ أُسْبُوعاً فَخَرَجَ فَتَبِعْتُهُ وَ إِذَا لَهُ غَاشِیةٌ وَ مَوَالٍ وَ هُوَ عَلَی خِلَافِ مَا رَأَیتُهُ فِی الطَّرِیقِ وَ دَارَ بِهِ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِ یسَلِّمُونَ عَلَیهِ فَقُلْتُ لِبَعْضِ مَنْ رَأَیتُهُ یقْرُبُ مِنْهُ مَنْ هَذَا الْفَتَی فَقَالَ هَذَا مُوسَی بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَقُلْتُ قَدْ عَجِبْتُ أَنْ تَكُونَ هَذِهِ الْعَجَائِبُ إِلَّا لِمِثْلِ هَذَا السَّیدِ.↩
  11. . وَ ارْتَحَلْنَا حَتَّی نَزَلْنَا وَاقِصَةَ ، فَنَزَلْتُ نَاحِیةً مِنَ الْحَاجِّ، وَ نَظَرْتُ فَإِذَا صَاحِبِی قَائِمٌ یصَلِّی عَلَی كَثِیبِ رَمْلٍ، وَ هُوَ رَاكِعٌ وَ سَاجِدٌ، وَ أَعْضَاؤُهُ تَضْطَرِبُ، وَ دُمُوعُهُ تَجْرِی مِنْ خَشْیةِ اللَّهِ (عَزَّ وَ جَلَّ)، فَقُلْتُ: هَذَا صَاحِبِی، لَأَمْضِینَّ إِلَیهِ، ثُمَّ لَأَسْأَلَنَّهُ أَنْ یجْعَلَنِی فِی حِلٍّ، فَأَقْبَلْتُ نَحْوَهُ، فَلَمَّا نَظَرَ إِلَی مُقْبِلًا قَالَ لِی: یا شَقِیقُ‏ وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی‏ ثُمَّ غَابَ عَنْ عَینِی فَلَمْ أَرَهُ، فَقُلْتُ: هَذَا رَجُلٌ مِنَ الْأَبْدَالِ‏ ، وَ قَدْ تَكَلَّمَ عَلَی سِرِّی مَرَّتَینِ، وَ لَوْ لَمْ یكُنْ عِنْدَ اللَّهِ فَاضِلًا مَا تَكَلَّمَ عَلَی سِرِّی.
    وَ رَحَلَ الْحَاجُّ وَ أَنَا مَعَهُمْ، حَتَّی نَزَلْنَا بِزُبَالَةَ ، فَإِذَا أَنَا بِالْفَتَی قَائِمٌ عَلَی الْبِئْرِ، وَ بِیدِهِ رَكْوَةٌ یسْتَقِی بِهَا مَاءً، فَانْقَطَعَتِ الرَّكْوَةُ فِی الْبِئْرِ، فَقُلْتُ: صَاحِبِی وَ اللَّهِ؛ فَرَأَیتُهُ قَدْ رَمِقَ السَّمَاءَ بِطَرْفِهِ، وَ هُوَ یقُولُ: «أَنْتَ رَبِّی إِذَا ظَمِأْتُ إِلَی الْمَا / ءِ وَ قُوتِی إِذَا أَرَدْتُ الطَّعَامَا» إِلَهِی وَ سَیدِی مَا لِی سِوَاهَا، فَلَا تُعْدِمْنِیهَا.
    قَالَ شَقِیقٌ: فَوَ اللَّهِ، لَقَدْ رَأَیتُ الْبِئْرَ وَ قَدْ فَاضَ مَاؤُهَا حَتَّی جَرَی عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ، فَمَدَّ یدَهُ، فَتَنَاوَلَ الرَّكْوَةَ، فَمَلَأَهَا مَاءً، ثُمَّ تَوَضَّأَ، فَأَسْبَغَ الْوُضُوءَ، وَ صَلَّی رَكَعَاتٍ، ثُمَّ مَالَ إِلَی كَثِیبِ رَمْلٍ أَبْیضَ، فَجَعَلَ یقْبِضُ بِیدِهِ مِنَ الرَّمْلِ وَ یطْرَحُهُ فِی الرَّكْوَةِ، ثُمَّ یحَرِّكُهَا وَ یشْرَبُ، فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: أَ تَرَاهُ قَدْ حَوَّلَ الرَّمْلَ سَوِیقاً؟!
    فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَقُلْتُ لَهُ: أَطْعِمْنِی رَحِمَكَ اللَّهُ، مِنْ فَضْلِ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیكَ.
    فَنَظَرَ وَ قَالَ لِی: یا شَقِیقُ، لَمْ تَزَلْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَینَا أَهْلَ الْبَیتِ سَابِغَةً، وَ أَیادِیهِ لَدَینَا جَمِیلَةً، فَأَحْسِنْ ظَنَّكَ بِرَبِّكَ، فَإِنَّهُ لَا یضَیعُ مَنْ أَحْسَنَ بِهِ ظَنّاً.
    فَأَخَذْتُ الرَّكْوَةَ مِنْ یدِهِ وَ شَرِبْتُ، فَإِذَا سَوِیقٌ وَ سُكَّرٌ، فَوَ اللَّهِ مَا شَرِبْتُ شَیئاً قَطُّ أَلَذَّ مِنْهُ، وَ لَا أَطْیبَ رَائِحَةً، فَشَبِعْتُ وَ رَوِیتُ، وَ أَقَمْتُ أَیاماً لَا أَشْتَهِی طَعَاماً وَ لَا شَرَاباً، فَدَفَعْتُ إِلَیهِ الرَّكْوَةَ.
    ثُمَّ غَابَ عَنْ عَینِی، فَلَمْ أَرَهُ حَتَّی دَخَلْتُ مَكَّةَ وَ قَضَیتُ حَجِّی، فَإِذَا أَنَا بِالْفَتَی فِی هَدْأَةٍ مِنْ اللَّیلِ، وَ قَدْ زَهَرَتِ النُّجُومُ، وَ هُوَ إِلَی جَانِبِ قُبَّةِ الشَّرَابِ‏ رَاكِعاً سَاجِداً، لَا یرِیدُ مَعَ اللَّهِ سِوَاهُ، فَجَعَلْتُ أَرْعَاهُ وَ أَنْظُرُ إِلَیهِ، وَ هُوَ یصَلِّی بِخُشُوعٍ وَ أَنِینٍ وَ بُكَاءٍ، وَ یرَتَّلُ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا، فَكُلَّمَا مَرَّتْ آیةٌ فِیهَا وَعْدٌ وَ وَعِیدُ رَدَّدَهَا عَلَی نَفْسِهِ، وَ دُمُوعُهُ تَجْرِی عَلَی خَدِّهِ، حَتَّی إِذَا دَنَا الْفَجْرُ جَلَسَ فِی مُصَلَّاهُ یسَبِّحُ رَبَّهُ وَ یقَدِّسُهُ، ثُمَّ قَامَ فَصَلَّی الْغَدَاةَ، وَ طَافَ بِالْبَیتِ أُسْبُوعاً، وَ خَرَجَ مِنْ بَابِ الْمَسْجِدِ، فَخَرَجْتُ، فَرَأَیتُ لَهُ حَاشِیةً وَ مَوَالِی، وَ إِذَا عَلَیهِ لِبَاسٌ خِلَافُ الَّذِی شَاهَدْتُ، وَ إِذَا النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِ یسْأَلُونَهُ عَنْ مَسَائِلِهِمْ، وَ یسَلِّمُونَ عَلَیهِ، فَقُلْتُ لِبَعْضِ النَّاسِ، أَحْسَبُهُ مِنْ مَوَالِیهِ: مَنْ هَذَا الْفَتَی؟
    فَقَالَ لِی: هَذَا أَبُو إِبْرَاهِیمَ، عَالِمِ آلِ مُحَمَّدٍ.
    قُلْتُ: وَ مَنْ أَبُو إِبْرَاهِیمَ؟
    قَالَ: مُوسَی بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ (عَلَیهِمُ السَّلَامُ).
    فَقُلْتُ: لَقَدْ عَجِبْتُ أَنْ تُوجَدَ هَذِهِ الشَّوَاهِدُ إِلَّا فِی هَذِهِ الذُّرِّیةِ
    ↩
  12. . «وَ لا تَجَسَّسُوا» أی و لا تتبعوا عثرات المؤمنین عن ابن عباس و قتادة و مجاهد .
    و قیل معناه لا تتبعوا عیوب المسلمین لتهتكوا العیوب التی سترها أهلها .
    و قیل معناه و لا تبحثوا عما خفی حتی یظهر عن الأوزاعی‏.
    ↩
  13. . و قوله: «وَ لا تَجَسَّسُوا» التجسس بالجیم تتبع ما استتر من أمور الناس للاطلاع علیها، و مثله التحسس بالحاء المهملة إلا أن التجسس بالجیم یستعمل فی الشر و التحسس بالحاء یستعمل فی الخیر، و لذا قیل: معنی الآیة لا تتبعوا عیوب المسلمین لتهتكوا الأمور التی سترها أهلها.↩
  14. . ثم قال تعالى: وَ لا تَجَسَّسُوا إتماما لما سبق لأنه تعالى لما قال: اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ فهم منه أن المعتبر اليقين فيقول القائل أنا أكشف فلانا يعني أعلمه يقينا و أطلع على عيبه مشاهدة فأعيب فأكون قد اجتنبت الظن فقال تعالى: و لا تتبعوا الظن، و لا تجتهدوا في طلب اليقين في معايب الناس.↩
  15. . حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو تُرَابٍ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ [مُوسَى‏] الرُّويَانِيُّ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الرِّضَا ع يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ حَدِّثْنِي بِحَدِيثٍ عَنْ آبَائِكَ ع فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لَا يَزَالُ النَّاسُ بِخَيْرٍ مَا تَفَاوَتُوا فَإِذَا اسْتَوَوْا هَلَكُوا قَالَ قُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع لَوْ تَكَاشَفْتُمْ مَا تَدَافَنْتُمْ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلَاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقَاءِ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِأَخْلَاقِكُمْ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنْ عَتَبَ عَلَى الزَّمَانِ طَالَتْ مَعْتَبَتُهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مُجَالَسَةُ الْأَشْرَارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْيَارِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بِئْسَ الزَّادُ إِلَى الْمَعَادِ الْعُدْوَانُ‏ عَلَى الْعِبَادِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ- فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَا هَلَكَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع التَّدْبِيرُ قَبْلَ الْعَمَلِ يُؤْمِنُكَ مِنَ النَّدَمِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنْ وَثِقَ بِالزَّمَانِ صُرِعَ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع خَاطَرَ بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَغْنَى بِرَأْيِهِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قِلَّةُ الْعِيَالِ أَحَدُ الْيَسَارَيْنِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنْ أَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِيَّةِ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ زِدْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مَنْ رَضِيَ بِالْعَافِيَةِ مِمَّنْ دُونَهُ رُزِقَ السَّلَامَةَ مِمَّنْ فَوْقَهُ قَالَ فَقُلْتُ حَسْبِي.↩
  16. . وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ أَنِّی أَقْبَلْتُ عَلَی سَفِّ الْخُوصِ‏ وَ أَكْلِ الشَّعِیرِ فَمَا هُمَا مِمَّا یعَیرُ بِهِ مُؤْمِنٌ وَ یؤَنَّبُ عَلَیهِ وَ ایمُ اللَّهِ یا عُمَرُ لَأَكْلُ الشَّعِیرِ وَ سَفُّ الْخُوصِ وَ الِاسْتِغْنَاءُ عَنْ رَفِیعِ الْمَطْعَمِ وَ الْمَشْرَبِ وَ عَنْ غَصْبِ مُؤْمِنٍ حَقَّهُ وَ ادِّعَاءِ مَا لَیسَ لَهُ بِحَقٍّ أَفْضَلُ وَ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی وَ لَقَدْ رَأَیتُ رَسُولَ اللَّهِ ص إِذَا أَصَابَ الشَّعِیرَ أَكَلَ وَ فَرِحَ وَ لَمْ یسْخِطْهُ وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ إِعْطَائِی فَإِنِّی قَدَّمْتُهُ لِیوْمِ فَاقَتِی وَ حَاجَتِی وَ رَبِّ الْعِزَّةِ یا عُمَرُ مَا أُبَالِی إِذَا جَازَ طَعَامِی لَهَوَاتِی وَ انْسَاغَ‏ فِی حَلْقِی أَ لُبَابُ الْبُرِّ وَ مُخُّ الْمِعْزَةِ كَانَ أَوْ خُشَارَةُ الشَّعِیرِ
    وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنِّی ضَعَّفْتُ سُلْطَانَ اللَّهِ وَ أَوْهَنْتُهُ وَ أَذْلَلْتُ نَفْسِی وَ امْتَهَنْتُهَا حَتَّی جَهِلَ أَهْلُ الْمَدَائِنِ إِمَارَتِی وَ اتَّخَذُونِی جِسْراً یمْشُونَ فَوْقِی وَ یحْمِلُونَ عَلَی ثِقْلَ حَمُولَتِهِمْ‏ وَ زَعَمْتَ أَنَّ ذَلِكَ مِمَّا یوهِنُ سُلْطَانَ اللَّهِ وَ یذِلُّهُ فَاعْلَمْ أَنَّ التَّذَلُّلَ فِی طَاعَةِ اللَّهِ أَحَبُّ إِلَی مِنَ التَّعَزُّزِ فِی مَعْصِیتِهِ وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص یتَأَلَّفُ النَّاسَ‏ وَ یتَقَرَّبُ مِنْهُمْ وَ یتَقَرَّبُونَ مِنْهُ فِی نُبُوَّتِهِ وَ سُلْطَانِهِ حَتَّی كَأَنَّهُ بَعْضُهُمْ فِی الدُّنُوِّ مِنْهُمْ وَ قَدْ كَانَ یأْكُلُ الْجَشِبَ‏ وَ یلْبَسُ الْخَشِنَ وَ كَانَ النَّاسُ عِنْدَهُ قُرَشِیهُمْ وَ عَرَبِیهُمْ وَ أَبْیضُهُمْ وَ أَسْوَدُهُمْ سَوَاءً فِی الدِّینِ وَ أَشْهَدُ أَنِّی سَمِعْتُهُ یقُولُ مَنْ وَلِی سَبْعَةً مِنَ الْمُسْلِمِینَ بَعْدِی ثُمَّ لَمْ یعْدِلْ فِیهِمْ لَقِی اللَّهَ وَ هُوَ عَلَیهِ غَضْبَانُ
    فَلَیتَنِی یا عُمَرُ أَسْلَمُ مِنْ عَمَارَةِ الْمَدَائِنِ‏ مَعَ مَا ذَكَرْتَ أَنِّی أَذْلَلْتُ نَفْسِی وَ امْتَهَنْتُهَا فَكَیفَ یا عُمَرُ حَالُ مَنْ وَلِی الْأُمَّةَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ یقُولُ: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»
    اعْلَمْ أَنِّی لَمْ أَتَوَجَّهْ أَسُوسُهُمْ وَ أُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ فِیهِمْ إِلَّا بِإِرْشَادِ دَلِیلٍ عَالِمٍ فَنَهَجْتُ فِیهِمْ بِنَهْجِهِ وَ سِرْتُ فِیهِمْ بِسِیرَتِهِ‏ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَوْ أَرَادَ بِهَذِهِ الْأُمَّةِ خَیراً أَوْ أَرَادَ بِهِمْ رُشْداً لَوَلَّی عَلَیهِمْ أَعْلَمَهُمْ وَ أَفْضَلَهُمْ وَ لَوْ كَانَتْ هَذِهِ الْأُمَّةُ مِنَ اللَّهِ خَائِفِینَ وَ لِقَوْلِ نَبِی اللَّهِ مُتَّبِعِینَ وَ بِالْحَقِّ عَامِلِینَ مَا سَمَّوْكَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ‏ «فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضِی هذِهِ الْحَیاةَ الدُّنْیا» وَ لَا تَغْتَرَّ بِطُولِ عَفْوِ اللَّهِ عَنْكَ وَ تَمْدِیدِهِ بِذَلِكَ مِنْ تَعْجِیلِ عُقُوبَتِهِ؛ وَ اعْلَمْ أَنَّكَ سَیدْرِكُكَ عَوَاقِبُ ظُلْمِكَ فِی دُنْیاكَ وَ آخِرَتِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُ عَمَّا قَدَّمْتَ وَ أَخَّرْتَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَحْدَهُ.
    ↩
  17. . (۱) مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ نُعَيْمِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَبَّادٍ الْبَصْرِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ ثَلَاثَةٍ شَهِدُوا عَلَى رَجُلٍ بِالزِّنَى وَ قَالُوا: الْآنَ نَأْتِي بِالرَّابِعِ. قَالَ: يُجْلَدُونَ حَدَّ الْقَاذِفِ ثَمَانِينَ جَلْدَةً كُلُّ رَجُلٍ مِنْهُمْ.
    (۲) عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ ع فِي ثَلَاثَةٍ شَهِدُوا عَلَى رَجُلٍ بِالزِّنَى. فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَيْنَ الرَّابِعُ؟ فَقَالُوا: الْآنَ يَجِي‏ءُ. فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: حُدُّوهُمْ! فَلَيْسَ فِي الْحُدُودِ نَظِرَةُ سَاعَةٍ.
    ↩
  18. . عَنْ مَعْمَرٍ ، عَنْ أَيُّوبَ ، عَنْ معمر، عَنْ أَبِي قِلَابَةَ ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ ، حَدَّثَ أَنَّ أَبَا مِحْجَنٍ الثَّقَفِيَّ شَرِبَ الْخَمْرَ فِي بَيْتِهِ هُوَ وَأَصْحَابُهُ ، فَانْطَلَقَ عُمَرُ حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِ فَإِذَا لَيْسَ عِنْدَهُ إِلَّا رَجُلٌ واحد ، فَقَالَ له أَبُو مِحْجَنٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، إِنَّ هَذَا لَا يَحِلُّ لَكَ ، قَدْ نَهَاكَ اللَّهُ عَنِ التَّجَسُّسِ ، فَقَالَ عُمَرُ: مَا يَقُولُ هَذَا؟ فَقَالَ زَيْدُ بْنُ ثَابِتٍ وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْأَرْقَمَ: «صَدَقَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَذَا التَّجَسُّسُ» قَالَ: فَخَرَجَ عُمَرُ وَتَرَكَهُ↩
  19. . و عن أبی قلابة قال أن عمر بن الخطاب حدث أن أبا محجن الثقفی یشرب الخمر فی بیته هو و أصحابه فانطلق عمر حتی دخل علیه فإذا لیس عنده إلا رجل فقال أبو محجن یا أمیر المؤمنین أن هذا لا یحل لك قد نهاك الله عن التجسس فقال عمر ما یقول هذا؟ قال زید بن ثابت و عبد الله بن الأرقم صدق یا أمیر المؤمنین. قال فخرج عمر و تركه.↩
  20. . حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو حَفْصٍ عُمَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّیرَفِی، قَالَ: حَدَّثَنَا الْقَاضِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَینُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ شَبِیبٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی ابْنُ أَبِی أُوَیسٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی، عَنْ‏ سُلَیمَانَ بْنِ بِلَالٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یوسُفَ، عَنِ السَّائِبِ بْنِ یزِیدَ: أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ بَینَمَا هُوَ یمْشِی فِی أَزِقَّةِ الْمَدِینَةِ إِذَا هُوَ بِأَصْوَاتٍ فِی بَیتٍ، فَاطَّلَعَ عَلَیهِمْ فَإِذَا هُمْ عَلَی شَرَابٍ، فَقَالُوا لَهُ حِینَ رَأَوْهُ: مَا هَذَا یا ابْنَ الْخَطَّابِ، أَ لَیسَ اللَّهُ (تَعَالَی) یقُولُ: «وَ لا تَجَسَّسُوا» . قَالَ: فَأَعْرَضَ عُمَرُ عَنْهُمْ وَ انْصَرَفَ مُبَادِراً.↩
  21. . قال نور بن يزيد: كان ‌عمر ‌بن ‌الخطاب ‌يعس بالمدينة في الليل، فارتاب بالحال فتسور، فوجد رجلاً عنده امرأة وعنده خمر، فقال له: يا عدو الله، أكنت ترى أن الله يسرك وأنت على معصيته؟ فقال الرجل: لا تعجل علي يا أمير المؤمنين، إن كنت عصيت الله في واحد فقد عصيته أنت في ثلاث: قال الله تعالى: " ولا تجسسوا " (الحجرات: 12) وقد تجسست، وقال: " وأتوا البيوت من أبوابها " (البقرة: 189) وقد تسورت، وقال: " يا أيها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستأنسوا وتسلموا على أهلها " (النور: 27) وأنت دخلت بغير سلام؛ فقال له عمر: فهل عندك من خير إن عفوت عنك؟ قال: بلى يا أمير المؤمنين، والله لئن عفوت عني لا أعود لمثلها أبداً، فعفا عنه.↩
  22. . و قیل إن عمر كان یعس باللیل فسمع صوت رجل و امرأة فی بیت فارتاب فتسور الحائط فوجد امرأة و رجلا و عندهما زق خمر فقال یا عدو الله أ كنت تری أن الله یسترك و أنت علی معصیته؟
    قال: یا أمیر المؤمنین إن كنت أخطأت فی واحدة فقد أخطأت فی ثلاث؛ قال الله تعالی: «وَ لا تَجَسَّسُوا» و قد تجسست و قال «وَ أْتُوا الْبُیوتَ مِنْ أَبْوابِها» و قد تسورت و قال «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیوتاً فَسَلِّمُوا» و ما سلمت.
    ↩
  23. . و أخرج الخرائطی فی مكارم الأخلاق عن ثور الكندی ان عمر بن الخطاب رضی الله عنه كان یعس بالمدینة من اللیل فسمع صوت رجل فی بیت یتغنی فتسور علیه فوجد عنده امرأة و عنده خمر فقال یا عدو الله أ ظننت ان الله یسترك و أنت علی معصیته؟
    فقال و أنت یا أمیر المؤمنین لا تعجل علی أن أكون عصیت الله واحدة فقد عصیت الله فی ثلاث قال الله وَ لا تَجَسَّسُوا و قد تجسست و قال وَ أْتُوا الْبُیوتَ مِنْ أَبْوابِها و قد تسورت علی و دخلت علی بغیر اذن و قال الله لا تَدْخُلُوا بُیوتاً غَیرَ بُیوتِكُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلی‏ أَهْلِها قال عمر رضی الله عنه فهل عندك من خیر ان عفوت عنك قال نعم فعفا عنه و خرج و تركه‏.
    ↩
  24. . أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ ، عَنِ الزُّهْرِيِّ ، عَنْ مُصْعَبِ بْنِ زُرَارَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ، عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ ، أَنَّهُ حَرَسَ لَيْلَةً مَعَ ‌عُمَرَ ‌بْنِ ‌الْخَطَّابِ فَبَيْنَا هُمْ يَمْشُونَ شَبَّ لَهُمْ سِرَاجٌ فِي بَيْتٍ ، فَانْطَلَقُوا يَؤُمُّونَهُ ، حَتَّى إِذَا دَنَوْا مِنْهُ إِذَا بَابٌ مُجَافٍ عَلَى قَوْمٍ لَهُمْ فِيهِ ‌أَصْوَاتٌ ‌مُرْتَفِعَةٌ وَلَغَطٌ ، فَقَالَ عُمَرُ وَأَخَذَ بِيَدِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ: «أَتَدْرِي بَيْتُ مَنْ هَذَا؟» قَالَ: قُلْتُ: لَا ، قَالَ: «هُوَ رَبِيعَةَ بْنِ أُمَيَّةَ بْنِ خَلَفٍ وَهُمُ الْآنَ شُرَّبٌ، فَمَا تَرَى؟» قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ: أَرَى قَدْ أَتَيْنَا مَا نَهَانَا اللَّهُ عَنْهُ، نَهَانَا اللَّهُ فَقَالَ: {وَلَا تَجَسَّسُوا} [الحجرات: 12] فَقَدْ تَجَسَّسْنَا «فَانْصَرَفَ عَنْهُمْ عُمَرُ وَتَرَكَهُمْ↩
  25. . أَخْبَرَنِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الصَّنْعَانِيُّ، بِمَكَّةَ حَرَسَهَا اللَّهُ تَعَالَى، ثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الدَّبَرِيُّ، أَنْبَأَ عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أَنْبَأَ مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ زُرَارَةَ بْنِ مُصْعَبِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، أَنَّهُ حَرَسَ لَيْلَةً مَعَ ‌عُمَرَ ‌بْنِ ‌الْخَطَّابِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِالْمَدِينَةِ، فَبَيْنَمَا هُمْ يَمْشُونَ شَبَّ لَهُمْ سِرَاجٌ فِي بَيْتٍ فَانْطَلَقُوا يَؤُمُّونَهُ حَتَّى إِذَا دَنَوْا مِنْهُ إِذَا بَابٌ مُجَافٌ عَلَى قَوْمٍ لَهُمْ فِيهِ ‌أَصْوَاتٌ ‌مُرْتَفِعَةٌ، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَأَخَذَ بِيَدِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ: أَتَدْرِي بَيْتُ مَنْ هَذَا؟ قَالَ: لَا، قَالَ: هَذَا بَيْتُ رَبِيعَةَ بْنِ أُمَيَّةَ بْنِ خَلَفٍ وَهُمُ الْآنَ شَرْبٌ فَمَا تَرَى؟ فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ: " أَرَى قَدْ أَتَيْنَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ، نَهَانَا اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فَقَالَ: {وَلَا تَجَسَّسُوا} [الحجرات: 12] فَقَدْ تَجَسَّسْنَا «فَانْصَرَفَ عُمَرُ عَنْهُمْ وَتَرَكَهُمْ» هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الْإِسْنَادِ وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ " ‌‌[التعليق - من تلخيص الذهبي]8136 - صحيح↩
  26. . وأخبرني ابن منجويه، قال: حدّثنا ابن حبش، قال: أخبرنا علي بن زنجويه. قال: حدّثنا سلمة، قال: حدّثنا عبد الرزاق قال: أخبرنا معمر، قال: أخبرني أيّوب، عن أبي قلابة أنّ ‌عمر ‌بن ‌الخطّاب، حدّث أنّ أبا محجن الثقفي شرب الخمر في بيته هو وأصحابه، فانطلق عمر حتّى دخل عليه، فإذا ليس عنده إلّا رجل، فقال أبو محجن: يا أمير المؤمنين إنّ هذا لا يحلّ لك، فقد نهاك الله عزّ وجلّ عن التجسّس، فقال عمر: ما يقول هذا؟ فقال زيد بن ثابت، وعبد الله بن الأرقم: صدق يا أمير المؤمنين، هذا التجسّس، قال: فخرج عمر رضي الله عنه، وتركه. وروى زيد بن أسلم أنّ ‌عمر ‌بن ‌الخطّاب خرج ذات ليلة، ومعه عبد الرّحمن بن عوف رضي الله عنهما يعسّان إذ شبّ لهما نار، فأتيا الباب، فاستأذنا، ففتح الباب، فدخلا، فإذا رجل، وامرأة تغنّي، وعلى يد الرجل قدح، وقال عمر للرجل: وأنت بهذا يا فلان؟ فقال: وأنت بهذا يا أمير المؤمنين؟ فقال عمر: فمن هذه منك؟ قال: امرأتي. قال: وما في القدح؟ قال: ماء زلال. فقال للمرأة: وما الّذي تغنّين؟ فقالت: أقول:
    تطاول هذا الليل واسودّ جانبه … وأرّقني ألّا حبيب ألاعبه
    فو الله لولا خشية الله والتقى … لزعزع من هذا السرير جوانبه
    ولكن عقلي والحياء يكفني … وأكرم بعلي أن تنال مراكبه
    ثمّ قال الرجل: ما بهذا أمرنا يا أمير المؤمنين، قال الله: وَلا تَجَسَّسُوا فقال عمر: صدقت، وانصرف.
    ↩
  27. . و خرج عمر بن الخطاب أیضا و معه عبد الرحمن بن عوف یعسان فتبینت لهما نار فأتیا و استأذنا ففتح الباب فدخلا فإذا رجل و امرأة تغنی و علی ید الرجل قدح فقال عمر من هذه منك قال امرأتی قال و ما فی هذا القدح قال ماء فقال للمرأة ما الذی تغنین قالت أقول:
    تطاول هذا اللیل و أسود جانبه /و أرقنی ألا حبیب ألاعبه‏
    فو الله لو لا خشیة الله و التقی /لزعزع من هذا السریر جوانبه‏
    و لكن عقلی و الحیاء یكفنی /و أكرم بعلی أن تنال مراكبه‏
    ثم قال الرجل ما بهذا أمرنا یا أمیر المؤمنین قال الله تعالی «وَ لا تَجَسَّسُوا» فقال عمر صدقت و انصرف.
    ↩
  28. . و أخرج سعید بن منصور و ابن المنذر عن الشعبی ان عمر بن الخطاب فقد رجلا من أصحابه فقال لابن عوف انطلق بنا إلی منزل فلان فننظر فأتیا منزله فوجدوا بابه مفتوحا و هو جالس و امرأته تصب له فی إناء فتناوله إیاه فقال عمر لابن عوف هذا الذی شغله عنا فقال ابن عوف لعمر و ما یدریك ما فی الإناء فقال عمر انا نخاف أن یكون هذا التجسس قال بل هو التجسس قال و ما التوبة من هذا قال لا تعلمه بما اطلعت علیه من أمره و لا یكونن فی نفسك الا خیر ثم انصرفا.↩
  29. . حدَّثنا سعيدٌ، قال: نا حَزمُ بنُ أبي حَزْمٍ، قال: سمعتُ الحسنَ يقولُ: أَتى عمرَ بنَ الخطَّابِ - رضي الله عنه - رجل، فقال: يا أميرَ المؤمنين، إنَّ ‌فلانًا ‌لا ‌يَصْحُو.
    قال: ما تقولُ؟
    قال: أقولُ لك الحقَّ.
    قال: انظرْ إلى الساعةِ التي يضعُ فيها شرابَهُ فأْتني.
    فأتى، فقال: يا أميرَ المؤمنين قد وضع شرابَهُ.
    فانطلقا فقال: استأذنْ فإذا أذِن لك فقلْ: ومن معي؟
    فلمَّا سمع الرجلُ استئذانَهُ عزل شرابَهُ، ثم قال: ادخلْ.
    قال: ومن معي؟
    قال: ومَنْ مَعكَ.
    فدخل عمرُ فقال: واللّهِ إني لأجدُ ريحَ شراب - فتجسَّسَ - فقال: يا فلانُ، أنتَ بهذا.
    وكان الرجلُ لم يُغلب على عقلِهِ، فقال: يا ابنَ الخطَّابِ، وأنتَ بهذا؟! ألم ينهكَ اللهُ عَزَّ وجَلَّ أن تَجَسَّسَ؟
    فعرفها عمرُ، فقال لصاحبِهِ: انطلقْ. وتركوه.
    ↩
  30. . الغیبة ذكر العیب بظهر الغیب علی وجه تمنع الحكمة منه‏.↩
  31. . ثم قال تعالى: وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً إشارة إلى وجوب حفظ عرض المؤمن في غيبته.↩
  32. . و الغیبة تفسد أجزاء المجتمع واحدا بعد واحد فتسقطها عن صلاحیة التأثیر الصالح المرجو من الاجتماع و هو أن یخالط كل صاحبه و یمازجه فی أمن و سلامة بأن‏ یعرفه إنسانا عدلا سویا یأنس به و لا یكرهه و لا یستقذره، و أما إذا عرفه بما یكرهه و یعیبه به انقطع عنه بمقدار ذلك و ضعفت رابطة الاجتماع فهی كالأكلة التی تأكل جثمان من ابتلی بها عضوا بعد عضو حتی تنتهی إلی بطلان الحیاة. و الإنسان إنما یعقد المجتمع لیعیش فیه بهویة اجتماعیة أعنی بمنزلة اجتماعیة صالحة لأن یخالطه و یمازج فیفید و یستفاد منه، و غیبته بذكر عیبه لغیره تسقطه عن هذه المنزلة و تبطل منه هذه الهویة، و فیه تنقیص واحد من عدد المجتمع الصالح و لا یزال ینتقص بشیوع الغیبة حتی یأتی علی آخره فیتبدل الصلاح فسادا و یذهب الأنس و الأمن و الاعتماد و ینقلب الدواء داء. فهی فی الحقیقة إبطال هویة اجتماعیة علی حین غفلة من صاحبها و من حیث لا یشعر به، و لو علم بذلك علی ما فیه من المخاطرة لتحرز منه و توقی انهتاك ستره و هو الستر ألقاه الله سبحانه علی عیوب الإنسان و نواقصه لیتم به ما أراده من طریق الفطرة من تألف أفراد الإنسان و تجمعهم و تعاونهم و تعاضدهم، و أین الإنسان و النزاهة من كل عیب.↩
  33. . الثالث فيما استثني من الغيبة و حكم بجوازها بالمعنى الأعم‌
    فاعلم أنّ المستفاد من الأخبار المتقدمة و غيرها أنّ حرمة الغيبة لأجل انتقاص المؤمن و تأذّيه منه، فإذا فرض هناك مصلحة راجعة إلى المغتاب بالكسر، أو بالفتح، أو ثالث دلّ العقل أو الشرع على كونها أعظم من مصلحة احترام المؤمن بترك ذلك القول فيه، وجب كون الحكم على طبق أقوى المصلحتين، كما هو الحال في كلّ معصية من حقوق اللّه و حقوق الناس، و قد نبّه عليه غير واحد. ...
    الظاهر استثناء موضعين لجواز الغيبة من دون مصلحة: أحدهما: ما إذا كان المغتاب متجاهراً بالفسق ...
    الثاني: تظلّم المظلوم و إظهار ما فعل به الظالم و إن كان متستراً به ...
    فيبقى من موارد الرخصة لمزاحمة الغرض الأهم صورٌ تعرضوا لها:
    منها: نصح المستشير...
    و منها: الاستفتاء، بأن يقول للمفتي: «ظلمني فلان حقي، فكيف طريقي في الخلاص؟» هذا إذا كان الاستفتاء موقوفاً على ذكر الظالم بالخصوص، و إلّا فلا يجوز. و يمكن الاستدلال عليه بحكاية هند زوجة أبي سفيان و اشتكائها إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم و قولها: «إنّه رجل شحيح لا يعطيني ما يكفيني و ولدي» «3»، فلم يرد صلّى اللّه عليه و آله و سلم عليها غيبةَ أبي سفيان. و لو نوقش في هذا الاستدلال بخروج غيبة مثل أبي سفيان عن محلِّ الكلام أمكن الاستدلال بصحيحة عبد اللّه بن سنان، عن أبي عبد اللّه عليه السلام، قال: «جاء رجل إلى النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلم فقال: إنّ أُمّي لا تدفع يدَ لامسٍ! فقال: احبسها، قال: قد فعلت، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلم: فامنع من يدخل عليها، قال: قد فعلت، قال صلّى اللّه عليه و آله و سلم: فقيّدها؛ فإنّك لا تبرّها بشي‌ء أفضل من أن تمنعها‌ عن محارم اللّه عزّ و جلّ .. الخبر».
    و منها: قصد ردع المغتاب عن المنكر الذي يفعله، فإنّه أولى من ستر المنكر عليه، فهو في الحقيقة إحسان في حقه، مضافاً إلى عموم أدلّة النهي عن المنكر.
    و منها: قصد حسم مادّة فساد المغتاب عن الناس،كالمبتدع الذي يُخاف من إضلاله الناسَ. و يدلّ عليه مضافاً إلى أنّ مصلحة دفع فتنته عن الناس أولى من ستر المغتاب ...
    و منها: جرح الشهود ...
    و منها: دفع الضرر عن المغتاب، و عليه يحمل ما ورد في ذم «زرارة» من عدة أحاديث ... و يلحق بذلك الغيبة للتقيّة على نفس المتكلّم أو ماله أو عرضه،أو عن ثالث؛ فإنّ الضرورات تبيح المحظورات.
    و منها: ذكر الشخص بعيبه الذي صار بمنزلة الصفة المميّزة التي لا يعرف إلّا بها كالأعمش و الأعرج و الأشتر و الأحول، و نحوها-، و في الحديث: «جاءت زينب العطّارة الحولاء إلى نساء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم» و لا بأس بذلك فيما إذا صارت الصفة في اشتهار يوصف الشخص بها إلى حيث لا يكره ذلك صاحبها، و عليه يحمل ما صدر عن الإمام عليه السلام و غيره من العلماء الأعلام. لكن كون هذا استثناءً مبنيّ على كون مجرّد ذكر العيب الظاهر من دون قصد الانتقاص غيبة، و قد منعنا ذلك سابقاً؛ إذ لا وجه لكراهة المغتاب؛ لعدم كونه إظهاراً لعيب غير ظاهر، و المفروض عدم قصد الذمّ أيضاً. اللّهم إلّا أن يقال: إنّ الصفات المشعرة بالذم كالألقاب المشعرة به، يكره الإنسان الاتّصاف بها و لو من دون قصد الذم؛ فإنّ إشعارها بالذمّ كافٍ في الكراهة.
    و منها [ذكر الشخص بما لا يؤثر عند السامع شيئا، لكونه عالما به]
    و منها: ردّ من ادّعى نسباً ليس له، فإنّ مصلحة حفظ الأنساب أولى من مراعاة حرمة المغتاب.
    و منها: القدح في مقالة باطلة‌ و إن دلّ على نقصان قائلها، إذا توقّف حفظ الحقّ و إضاعة الباطل عليه.
    و أمّا ما وقع من بعض العلماء بالنسبة إلى من تقدّم عليه منهم من الجهر بالسوء من القول، فلم يعرف له وجه، مع شيوعه بينهم من قديم الأيام! ثم إنّهم ذكروا موارد للاستثناء لا حاجة إلى ذكرها بعد ما قدّمنا أنّ الضابط في الرخصة وجود مصلحة غالبة على مفسدة هتك احترام المؤمن، و هذا يختلف باختلاف تلك المصالح و مراتب مفسدة هتك المؤمن، فإنّها متدرجة في القوّة و الضعف، فربّ مؤمن لا يساوي عِرضَه شي‌ءٌ، فالواجب التحرّي في الترجيح بين المصلحة و المفسدة.
    ↩
  34. . و إلی هذه الحقیقة أشار تعالی فیما ذكره من التمثیل بقوله: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ» و قد أتی بالاستفهام الإنكاری و نسب الحب المنفی إلی أحدهم و لم یقل: بعضكم و نحو ذلك لیكون النفی أوضح استیعابا و شمولا و لذا أكده بقوله بعد: «فَكَرِهْتُمُوهُ» فنسب الكراهة إلی الجمیع و لم یقل: فكرهه.↩
  35. . وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ‏- 49/ 12.فكما أنّ أكل لحم المیت مكروه كذلك أكل لحم معنوی من الأخ المؤمن. و اللَّحْمُ المعنوی عبارة عن الوجاهة و الشخصیة و الاعتبار و العنوان و الشكل الباطنی الروحانی للمؤمن، فانّ اللحم للإنسان ما به یتحصّل التلاؤم و التشكّل و التلاصق فی متن الوجود، و یشبّه به متن الوجود المعنوی الباطنی، و هو وجهته الباطنی و عنوانه.و كما أنّ بالأكل یمضغ الطعام و اللحم، كذلك بالغیبة و ذكر السوء: یختلّ و یختلط العنوان و الشخصیة و الوجهة الباطنیة.↩
  36. . رابعها: ما الحكمة في هذا التشبيه؟ نقول هو إشارة إلى أن عرض الإنسان كدمه و لحمه، و هذا من باب القياس الظاهر، و ذلك لأن عرض المرء أشرف من لحمه، فإذا لم يحسن من العاقل أكل لحوم الناس لم يحسن منه قرض عرضهم بالطريق الأولى لأن ذلك آلم.↩
  37. . و بالجملة محصله أن اغتیاب المؤمن بمنزلة أن یأكل الإنسان لحم أخیه حال كونه میتا، و إنما كان لحم أخیه لأنه من أفراد المجتمع الإسلامی المؤلف من المؤمنین و إنما المؤمنون إخوة.↩
  38. . و أمّا ذكر الأخ: فانّ المؤمن أخ المؤمن، و الناس كلّهم عبید للَّه تعالی، فیلزم أن یعاملوا بینهم بالتراحم و التعاطف.و هكذا التعبیر بقوله تعالی- بَعْضُكُمْ بَعْضاً: فانّه إشارة الی كونهم كالأعضاء من بدن، و لازم أن یتحقّق التعاون و التواصل بینهم.↩
  39. . قوله لَحْمَ أَخِيهِ آكد في المنع لأن العدو يحمله الغضب على مضغ لحم العدو، فقال أصدق الأصدقاء من ولدته أمك، فأكل لحمه أقبح ما يكون.↩
  40. . ثالثها: قوله تعالى: أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً دليل على أن الاغتياب الممنوع اغتياب المؤمن لا ذكر الكافر، و ذلك لأنه شبهه بأكل لحم الأخ، و قال من قبل إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ [الحجرات: 10] فلا أخوة إلا بين المؤمنين، و لا منع إلا من شي‏ء يشبه أكل لحم الأخ ففي هذه الآية نهى عن اغتياب المؤمن دون الكافر.↩
  41. . و اعلم أن فی الكلام إشعارا أو دلالة علی اقتصار الحرمة فی غیبة المسلمین، و من القرینة علیه قوله فی التعلیل: «لَحْمَ أَخِیهِ» فالأخوة إنما هی بین المؤمنین.↩
  42. . ثم ضرب سبحانه للغیبة مثلا فقال «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً» و تأویله إن ذكرك بالسوء من لم یحضرك بمنزلة أن تأكل لحمه و هو میت لا یحس بذلك عن الزجاج.↩
  43. . و أمّا قید كونه میتا: فانّ الغائب لا اختیار و لا اطّلاع له حتّی یتمكّن عن الدفاع، فالحكم علیه حكم غیابی من دون تحقیق، و هو فی ذلك المقام كالمیت الّذی لا یمكنه دفع الظلم عن نفسه.↩
  44. . و بالجملة محصله أن اغتیاب المؤمن بمنزلة أن یأكل الإنسان لحم أخیه حال كونه میتا... و إنما كان میتا لأنه لغیبته غافل لا یشعر بما یقال فیه.↩
  45. . فخر رازی در مفاتيح الغيب، ج‏28، ص 110 دو وجه دیگر هم ذکر کرده است که چون خیلی نامانوس و بعید است در متن نیاوردم:
    قوله تعالى: مَيْتاً إشارة إلى دفع وهم، و هو أن يقال القول في الوجه يؤلم فيحرم، و أما الاغتياب فلا اطلاع عليه للمغتاب فلا يؤلم، فقال أكل لحم الأخ و هو ميت أيضا لا يؤلم، و مع هذا هو في غاية القبح لما أنه لو اطلع عليه لتألم، كما أن الميت لو أحس بأكل لحمه لآلمه، و فيه معنى: و هو أن الاغتياب كأكل لحم الآدمي ميتا، و لا يحل أكله إلا للمضطر بقدر الحاجة، و المضطر إذا وجد لحم الشاة الميتة و لحم الآدمي الميت فلا يأكل لحم الآدمي، فكذلك المغتاب أن وجد لحاجته مدفعا غير الغيبة فلا يباح له الاغتياب.
    ↩
  46. . و لما قیل لهم أ یحب أحدكم أن یأكل لحم أخیه میتا قالوا لا فقیل «فَكَرِهْتُمُوهُ» أی فكما كرهتم ذلك فاجتنبوا ذكره بالسوء غائبا عن مجاهد↩
  47. . و قیل فكما كرهتم لحمه میتا فاكرهوا غیبته حیا عن الحسن فهذا هو تقدیر الكلام ...↩
  48. . و قال قتادة كما یمتنع أحدكم أن یأكل لحم أخیه میتا لكراهیة الطبع كذلك یجب أن یمتنع عن غیبته لكراهیة العقل و الشرع لأن دواعی العقل و الشرع أحق بالاتباع من دواعی الطبع فإن داعی الطبع أعمی و داعی العقل بصیر.↩
  49. . و قوله: فَكَرِهْتُمُوهُ: قال لهم النبي صلّى اللّه عليه: أ كان أحدكم آكلا لحم أخيه بعد موته؟ قالوا: لا! قال: فإن الغيبة أكل لحمه، و هو أن تقول ما فيه، و إذا قلت ما ليس فيه فهو البهت ليست بغيبة فكرهتموه أي فقد كرهتموه، فلا تفعلوه. و من قرأ: فكرّهتموه يقول: قد بغّض إليكم و المعنى و اللّه أعلم- واحد، و هو بمنزلة قولك: مات الرجل و أميت‏.↩
  50. . و إلی هذه الحقیقة أشار تعالی فیما ذكره من التمثیل بقوله: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً فَكَرِهْتُمُوهُ» و قد أتی بالاستفهام الإنكاری و نسب الحب المنفی إلی أحدهم و لم یقل: بعضكم و نحو ذلك لیكون النفی أوضح استیعابا و شمولا و لذا أكده بقوله بعد: «فَكَرِهْتُمُوهُ» فنسب الكراهة إلی الجمیع و لم یقل: فكرهه...
    و فی قوله: «فَكَرِهْتُمُوهُ» و لم یقل: فتكرهونه إشعار بأن الكراهة أمر ثابت محقق منكم فی أن تأكلوا إنسانا هو أخوكم و هو میت فكما أن هذا مكروه لكم فلیكن مكروها لكم اغتیاب أخیكم المؤمن بظهر الغیب فإنه فی معنی أكل أحدكم أخاه میتا.
    ↩
  51. . وَ قَالَ أَنَسٌ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص النَّاسَ بِصَوْمِ یوْمٍ وَ قَالَ لَا یفْطِرَنَّ أَحَدٌ حَتَّی آذَنَ لَهُ فَصَامَ النَّاسُ حَتَّی إِذَا أَمْسَوْا جَعَلَ الرَّجُلُ یجِی‏ءُ وَ یقُولُ: یا رَسُولَ اللَّهِ ظِلْتُ صَائِماً فَأْذَنْ لِی لِأُفْطِرَ. فَأَذِنَ لَهُ [لَا لِرَجُلٍ وَ الرَّجُل‏] حَتَّی جَاءَ رَجُلٌ فَقَالَ: یا رَسُولَ اللَّهِ: فَتَاتَانِ مِنْ أَهْلِكَ ظَلَّتَا صَائِمَتَینِ وَ إِنَّهُمَا تَسْتَحِیانِ أَنْ تَأْتِیانِكَ فَأْذَنْ لَهُمَا أَنْ تُفْطِرَا. فَأَعْرَضَ عَنْهُ. ثُمَّ عَاوَدَهُ فَأَعْرَضَ عَنْهُ. ثُمَّ عَاوَدَهُ فَقَالَ ص: إِنَّهُمَا لَمْ تَصُومَا وَ كَیفَ صَامَ مَنْ ظَلَّ هَذَا الْیوْمَ یأْكُلُ لُحُومَ النَّاسِ؟ اذْهَبْ مُرْهُمَا إِنْ كَانَتَا صَائِمَتَینِ أَنْ تَسْتَقْیئَا. فَرَجَعَ إِلَیهِمَا فَأَخْبَرَهُمَا. فَاسْتَقَاءَتَا فَقَاءَتْ كُلُّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا عَلَقَةً مِنْ دَمٍ. فَرَجَعَ إِلَی النَّبِی ص فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ ص: وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ ص بِیدِهِ لَوْ بَقِیتَا فِی بُطُونِهِمَا لَأَكَلَتْهُمَا النَّارُ.
    وَ فِی رِوَایةٍ أَنَّهُ لَمَّا أَعْرَضَ عَنْهُ جَاءَهُ بَعْدَ ذَلِكَ وَ قَالَ: یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّهُمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ مَاتَتَا أَوْ كَادَتَا أَنْ تَمُوتَا. فَقَالَ ص: ایتُونِی بِهِمَا فَجَاءَتَا وَ دَعَا بِعُسٍّ أَوْ قَدَحٍ. فَقَالَ لِإِحْدَاهُمَا: قِئِی فَقَاءَتْ مِنْ‏ قَیحٍ وَ دَمٍ صَدِیدٍ حَتَّی مَلَأَتِ الْقَدَحَ؛ وَ قَالَ ص لِلْأُخْرَی: قِئِی فَقَاءَتْ كَذَلِكَ. فَقَالَ ص: إِنَّ هَاتَینِ صَامَتَا عَمَّا أَحَلَّ اللَّهُ لَهُمَا وَ أَفْطَرَتَا عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیهِمَا جَلَسَتْ إِحْدَاهُمَا إِلَی الْأُخْرَی فَجَعَلَتَا تَأْكُلَانِ لُحُومَ النَّاسِ.
    ↩
  52. متنی که سیوطی در ص ۹۵ نقل کرده عینا همان متن شهید ثانی در کشف الریبه است اما متن وی در ص ۵۶ اندک تفاوتی دارد و بدین صورت است:
    و أخرج ابن مردویه و البیهقی عن أنس ان النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم أمر أن یصوموا یوما و لا یفطرن أحد حتی آذن له فصام الناس فلما أمسوا جعل الرجل یجئ إلی رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم فیقول ظللت منذ الیوم صائما فاذن لی فلأفطرن فیأذن له حتی جاء رجل فقال: یا رسول الله ان فتاتین من أهلك ظلتا منذ الیوم صائمتین فاذن لهما فلیفطرا فأعرض عنه ثم أعاد علیه فقال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم ما صامتا و كیف صام من ظل یأكل لحوم الناس اذهب فمرهما ان كانتا صائمتین أن یستقیا ففعلتا فقاءت كل واحدة منهما علقة فاتی النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم فأخبره فقال رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم لو صامتا و بقی فیهما لأكلتهما النار.
    ↩
  53. . و أخرج ابن مردویه عن أم سلمة انها سئلت عن الغیبة فأخبرت انها أصبحت یوم الجمعة و غدا رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم إلی الصلاة و أتتها جارة لها من نساء الأنصار فاغتابتا و ضحكتا برجال و نساء فلم یبرحا علی حدیثهما من الغیبة حتی أقبل النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم منصرفا من الصلاة فلما سمعتا صوته سكتتا فلما قام بباب البیت ألقی طرف ردائه علی أنفسه ثم قال: أف اخرجا فاستقیآ ثم طهرا بالماء فخرجت أم سلمة فقاءت لحما كثیرا قد أحیل فلما رأت كثرة اللحم تذكرت أحدث لحم أكلته فوجدته فی أول جمعتین مضتا فسألها عما قاءت فأخبرته فقال: ذاك لحم ظللت تأكلینه فلا تعودی أنت و لا صاحبتك فیما ظللتما فیه من الغیبة و أخبرتها صاحبتها انها قاءت مثل الذی قاءت من اللحم‏.↩
  54. . و أخرج الخرائطی فی مساوی الأخلاف و البیهقی عن ابن عباس رضی الله عنهما ان رجلین صلیا صلاة الظهر أو العصر و كانا صائمین فلما قضی النبی صلی الله علیه [و آله] و سلم الصلاة قال: أعیدا وضوءكما و صلاتكما و امضیا فی صومكا و اقضیا یوما آخر مكانه قالا لم یا رسول الله قال: قد اغتبتما فلانا↩
  55. . و بإسناده [أخرج البیهقی من طریق غیاث بن كلوب الكوفی عن مطرف عن سمرة بن جندب] عن أبیه قال مر رسول الله صلی الله علیه [و آله] و سلم علی رجل بین یدی حجام و ذلك فی رمضان و هما یغتابان رجلا فقال أفطر الحاجم و المحجوم قال البیهقی غیاث هذا مجهول‏↩
  56. . و عن میمون بن شاة و كان یفضل علی الحسن لأنه قد لقی من لم یلقه الحسن قال بینا أنا نائم إذا بجیفة زنجی و قائل یقول لی كل یا عبد الله قلت و لم آكل قال بما اغتیب عندك فلان قلت و الله ما ذكرت فیه خیرا و لا شرا قال لكنك استمعت فرضیت و كان میمون بعد ذلك لا یدع أن یغتاب عنده واحد↩
  57. . و قال رجل لابن سیرین إنی قد اغتبتك فاجعلنی فی حل قال إنی أكره أن أحل ما حرم الله↩
  58. . وَ بَلَغَ الْحَسَنَ الْبَصْرِی أَنَّ رَجُلًا اغْتَابَهُ فَأَنْفَذَ إِلَیهِ بِهَدِیةٍ فَقَالَ لَهُ وَ اللَّهِ مَا لِی عِنْدَكَ یدٌ فَقَالَ بَلَی بَلَغَنِی أَنَّكَ تُهْدِی إِلَی حَسَنَاتِكَ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُكَافِیكَ.↩
  59. . و لما قیل لهم أ یحب أحدكم أن یأكل لحم أخیه میتا قالوا لا فقیل «فَكَرِهْتُمُوهُ» أی فكما كرهتم ذلك فاجتنبوا ذكره بالسوء غائبا عن مجاهد و قیل فكما كرهتم لحمه میتا فاكرهوا غیبته حیا عن الحسن فهذا هو تقدیر الكلام؛ و قوله «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» معطوف علی هذا الفعل المقدر و مثله أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَ وَضَعْنا أی و قد شرحنا و وضعنا.↩
  60. . و قوله: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ» ظاهره أنه عطف علی قوله: «اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِنَ الظَّنِّ» إن كان المراد بالتقوی هو التجنب عن هذه الذنوب التی كانوا یقترفونها بالتوبة إلی الله سبحانه فالمراد بقوله: «إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ» أن الله كثیر القبول للتوبة رحیم بعباده التائبین إلیه اللائذین به.
    و إن كان هو التجنب عنها و التورع فیها و إن لم یكونوا یقترفونها فالمراد بقوله: «إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِیمٌ» أن الله كثیر الرجوع إلی عباده المتقین بالهدایة و التوفیق و الحفظ عن الوقوع فی مهالك الشقوة رحیم بهم.
    و ذلك أن التوبة من الله توبتان: توبة قبل توبة العبد بالرجوع إلیه بالتوفیق للتوبة كما قال تعالی: «ثُمَّ تابَ عَلَیهِمْ لِیتُوبُوا»: التوبة: 118، و توبة بعد توبة العبد بالرجوع إلیه بالمغفرة و قبول التوبة كما فی قوله: «فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ یتُوبُ عَلَیهِ»: المائدة: 39.
    ↩
  61. . و اعلم أن ما فی قوله: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ» إلخ، من التعلیل جار فی‏ التجسس أیضا كالغیبة، و إنما الفرق أن الغیبة هو إظهار عیب الغیر للغیر أو التوصل إلی الظهور علیه من طریق نقل الغیر، و التجسس هو التوصل إلی العلم بعیب الغیر من طریق تتبع آثاره و لذلك لم یبعد أن یكون الجملة أعنی قوله: «أَ یحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ یأْكُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیتاً» إلخ، تعلیلا لكل من الجملتین أعنی «وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً».↩
  62. . و في الآية لطائف: منها أن اللّه تعالى ذكر في هذه الآية أمورا ثلاثة مرتبة بيانها، هو أنه تعالى قال: اجْتَنِبُوا كَثِيراً أي لا تقولوا في حق المؤمنين ما لم تعلموه فيهم بناء على الظن، ثم إذا سئلتم على المظنونات، فلا تقولوا نحن نكشف أمورهم لنستيقنها قبل ذكرها، ثم إن علمتم منها شيئا من غير تجسس، فلا تقولوه و لا تفشوه عنهم و لا تعيبوا، ففي الأول نهى عما لم أن يعلم، ثم نهى عن طلب ذلك العلم، ثم نهى عن ذكر ما علم.↩
  63. . و لما قیل لهم أ یحب أحدكم أن یأكل لحم أخیه میتا قالوا لا فقیل «فَكَرِهْتُمُوهُ» أی فكما كرهتم ذلك فاجتنبوا ذكره بالسوء غائبا عن مجاهد و قیل فكما كرهتم لحمه میتا فاكرهوا غیبته حیا عن الحسن فهذا هو تقدیر الكلام؛ و قوله «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» معطوف علی هذا الفعل المقدر و مثله أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَ وَضَعْنا أی و قد شرحنا و وضعنا.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر