📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
۱) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
تعبیر «بین یدیه» به معنای «جلوی او» و «پیش روی او» است؛ درباره اینکه مقصود از نهی از تقدم جستن جلوی خدا و رسولش چیست، دیدگاههای متنوعی بیان شده است؛ مثلا گفتهاند مقصود از آن این است که:
الف. به هیچ کاری بدون لحاظ امر و نهی خدا اقدام نکنید (ابوعبید، به نقل از مجمع البیان، ج9، ص195۱).
ب. به انجام واجبات قبل از وقتی که خدا و رسولش دستور دادهاند اقدام نکنید (زجاج)، چنانکه در روز عید قربان عدهای قبل از نماز عید قربانی کردند و پیامبر ص به آنان دستور داد اعاده کنند (حسن بصری) (به نقل از مجمع البیان، ج9، ص195۲).
ج. اجازه ندهید کسی جلوتر از ایشان راه برود؛ بلکه پشت سر ایشان راه بروید (به نقل از مجمع البیان، ج9، ص196۳).
د. قبل از سخن گفتن ایشان سخن نگویید؛ مثلا اگر در مجلسی در محضر ایشان هستید و کسی سوالی مطرح کرد قبل از اینکه ایشان به جواب دادن لب بگشایند شما جواب ندهید (ابنعباس، به نقل از مجمع البیان، ج9، ص196۴).
ه. در سخن گفتن و عمل بر ایشان سبقت نگیرید و صبر کنید تا زمانی که ایشان به شما دستور دهد (کلبی و سدی، به نقل از مجمع البیان، ج9، ص196۵)
و. آیه ناظر است به مقام حکم کردن، که بالذات به خداوند اختصاص دارد: «إن الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» (یوسف/40)، و به اذن خداوند به رسولش «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» (نساء/64)؛ زیرا اولاً خدا و رسول را یکجا مورد نظر قرار داد، پس امری است که مشترک بین خدا و رسول است؛ ثانیاً مطلب را با عبارت «یا أیها الَّذِینَ آمَنُوا» آغاز، و با عبارت «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» ختم نمود، که نشان میدهد مقامی است که به مؤمنان متقی مرتبط است؛ که همان است که احکام اعتقادی و عملیشان را از خدا و رسول میگیرند؛ پس مراد از «لا تقدموا» این است که در قبال هیچ حکمی، پیش از آنکه از جانب خدا و رسولش صادر شود از جانب خودتان حکمی ندهید (المیزان، ج18، ص305-306۶).
ز. ...
به نظر میرسد حق با مرحوم طبرسی است که میفرماید که آیه را میتوان بر همه اینها حمل کرد، زیرا هر کاری که در آن مخالفت با خدا و رسولش باشد مصداق جلو افتادن از خدا و رسولش است حتما جایز نیست (مجمع البیان، ج9، ص196۷). البته مرحوم علامه طباطبایی بر این باور است که برخی از این اقوال که فقط به پیامبر ص اختصاص دارد پذیرفتنی نیست زیرا آیه خدا و رسول را با هم ذکر کرده است، پس باید مسألهای باشد که مشترک بین آن دو باشد (المیزان، ج18، ص307۸)؛ اما این تخصیص چندان قابل دفاع نیست؛ زیرا چنانکه برخی از مفسران اشاره کردهاند در این موارد ذکر خداوند در کنار رسول میتواند از باب تعظیم رسول باشد و اشعار به این داشته باشد که اگر نسبت به رسول ص چنین وظیفهای دارید به خاطر نسبت او با خداوند است (تفسیر الصافی، ج5، ص47۹).
۲) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
تعبیر «تُقَدِّمُوا» فعل ثلاثی مزید از باب تفعیل است. اگرچه برخی آن را در اینجا فعل لازم دانستهاند (= جلو نیفتید)؛ اما بسیاری از اهل لغت بر متعدی بودن آن تأکید کرده (= جلو نیندازید) و گفتهاند مفعول آن محذوف است (ر.ک: نکات ادبی).
اینکه به جای «جلو نیفتید» از تعبیر متعدی «جلو نیندازید» استفاده کرد، شاید میخواهد نشان دهد که اگرچه فعل لازم آن (صرف جلو افتادن شما از خدا و رسول –ولو غیرعامدانه باشد – ) مذموم است (زیرا به هر حال قرائاتی از آیه که به صورت فعل لازم باشد هم داریم)؛ اما آنچه مشکل اصلی شماست فعل و اقدام عامدانه شماست؛ یعنی اینکه چیزی را (یا خودتان را) جلو بیندازید؛ این است که مایه هلاکت شما و خلاف تقواست.
۳) «لا تقدمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
در بحث اختلاف قرائات اشاره شد که از جمله قرائات این آیه، قرائت به صورت فعل ثلاثی مجرد (لاتَقْدَموا) ویا باب إفعال (لاتُقْدِموا) است؛ که میتواند به معنای «در پیشگاه خدا و رسولش اقدام نکنید» باشد. در این صورت مقصود از این آیه چیست؟
الف. با توجه به اینکه آیات بعدی در مقام تعلیم رعایت ادب در محضر پیامبر ص است، چهبسا مقصود از این آیه نیز توصیه کلی به رعایت ادب در محضر خدا و رسولش باشد؛ یعنی حرمت محضر نگه دارید و در پیشگاه خدا و رسولش دست به هر اقدامی نزنید.
ب. ...
۴) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
از آنجا که انجام دادن یا ندادن هر کاری بناچار حکمی دارد، این نهی از تقدم جستن بر احکام خدا و رسول را میتوان دعوت انسانها دانست به دخول در ولایت الله و وقوف در موقف عبودیت و سیر در مسیری که مشیت بنده را (در امور تشریعی هم) تابع مشیت خداوند میکند؛ و به نظر میرسد کسانی که بتوانند به این دستور ملتزم بمانند، همانند فرشتگانی خواهند بود که خداوند در موردشان فرمود: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ» (أنبیاء/27) (المیزان، ج18، ص306۱۰). به تعبیر دیگر، این آیه میخواهد مؤمنان را همچون فرشتگان تربیت کند (تفسیر نور، ج۹، ص۱۵۴).
۵) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
آوردن تعبیر «بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» حاوی نکات متعددی است؛ از جمله:
الف. وقتی میگویند فلانی «بین یدی» بهمانی است، اشاره دارد که این دو در نزد هم حاضرند ولی یکی از آنها جایگاه برتری دارد، بویژه که کلمه «یَدَیْن» دلالتی بر قدرت و تحت اختیار داشتن دارد، و خود همین اقتضای رعایت حرمت و تقدم نجستن را بیشتر میکند.
ب. اینکه خدا را ابتدا ذکر کرد دلالت دارد بر اینکه وجوب احترام خاص برای رسول الله ص؛ زیرا او «رسولِ» الله است که همه شما وقتی نزد اویید در محضر الله هم هستید؛ و رعایت ادب رسول و فرستاده یک شخصیت وقتی در محضر خود او باشد جدیتر است.
ج. این عبارت همان طور که تأکید بر نهی «جلو نیندازید» است؛ تأکیدی برای امر «تقوا پیشه کنید» نیز هست؛ زیرا وقتی بدانید در پیشگاه و محضر خداوند هستید رعایت تقوا را باید جدیتر بگیرید (مفاتیح الغیب، ج28، ص92۱۱).
د ...
محکی برای احادیث جعلی
۶) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
وقتی خداوند به مؤمنان دستور میدهد که کسی و چیزی را جلوتر از رسولش نیندازید، قطعا خود پیامبر ص به عنوان برترین مؤمنان عامل به این وظیفه است؛ و لذا با این همه روایاتی که درباره فضیلت امیرالمؤمنین علی ع داریم اما در کتب شیعه روایتی یافت نمیشود که خود پیامبر ص حضرت علی ع را بر خود مقدم داشته باشد ویا حضرت علی ع بر پیامبر ص در امری سبقت گرفته باشد.
اما وقتی قرار شد برای برخی از افراد فضیلت جعل کنند سازندگان فضیلت چون به همه آیات قرآن اشراف ندارند ترفندشان با مراجعه به قرآن کریم برملا میشود؛ و در اینجا به یکی از فضیلتهای جعلیای که دستگاه اموی ساخت و بعدا چون بسیار ضایع بود مورد اصلاحاتی قرار گرفت اشاره کنیم؛ که متأسفانه هنوز این فضیلت جعلی در میان برخی از اهل سنت طرفدار دارد.
از روایات جعلیای که برای توجیه خلافت ابوبکر توسط بنیامیه بسیار رواج پیدا کرد و بهترین دلیل بر جعلی بودنش این است که صریحا خلاف این آیه قرآن است این است که ادعا میشود که پیامبر اکرم ص در اواخر عمرشان که در بستر بیماری بودند به مسجد آمدند و دیدند که ابوبکر به جای ایشان به نماز ایستاده است؛ و به ابوبکر اقتدا کردند! مثلا بلاذری این واقعه را این گونه نقل میکند:
«روزی که آن روز پیامبر ص رحلت کرد هنگام صبح ابوبکر برای اقامه جماعت به مسجد رفت. سپس رسول الله ص در پی او آمد. ابوبکر وقتی متوجه شد خواست عقب بیاید، اما رسول الله ص نگذاشت! بلکه خودش به ابوبکر اقتدا کرد و ابوبکر امامت مردم را عهدهدار بود (فَصَلَّی هُوَ بِأَبِی بَكْرٍ، وَأَبُو بَكْرٍ إِمَامُ النَّاسِ) و رسول الله ص نمازش را نشسته خواند. چون از نماز فارغ شد، ابوبکر [که قرار بود در لشکر اسامه و بیرون شهر باشد، احتمالا وقتی تعجب رسول الله ص را از حضورش و این کارش دید] گفت: یا رسول الله ص! امروز میبینم که حالتان خوب است؛ امروز سهم دختر خارجه -یعنی همسرش از میان انصار- است [یعنی سهم یکی از زنان ابوبکر، برای اینکه آن شب ابوبکر نزد او باشد]؛ و ابوبکر سراغ آن زن رفت؛ و پیامبر ص مردم را نسبت به وقوع فتنهها هشدار میداد.» (أنساب الأشراف، ج1، ص558۱۲؛ و نیز نقل دیگری از این واقعه با تعابیری نظیر «صَلَّی رَسُولُ اللهِ ص خَلْفَ أَبِی بَكْرٍ» یا «فَصَلَّی أَبُو بَكْرٍ، وَصَلَّی النَّبِی ص خَلْفَهُ» در مسند أحمد، ج42، ص151-152۱۳؛ و ج21، ص181۱۴؛ که در تعلیقههای این کتاب فهرستی از منابع اهل سنت که این روایت بدین صورت در آنها نقل شده آمده است)۱۵
در حالی که آیه۱ سوره حجرات به صراحت میفرماید که کسی حق ندارد جلوی رسول الله ص قرار بگیرد؛ چه رسد به اینکه در نماز، امام رسول الله ص قرار بگیرد به نحوی که در تمام اعمال نماز بر رسول الله ص سبقت بگیرد و رسول الله ص در تمام اعمالش در نماز موظف به پیروی از او باشد. وقوع این واقعه به این صورت بهقدری نامعقول و خلاف قرآن است که خود اهل سنت در روایت دیگری در بسیاری کتب معتبرشان نقل کردهاند که یکبار پیامبر ص برای رفع نزاعی رفته بود و عدهای ابوبکر را پیشنماز قرار دادند، اما به محض اینکه پیامبر ص رسید خود ابوبکر عقب عقب آمد تا در میان صفوف قرار گیرد و خود پیامبر امام جماعت شد (صحیح البخاری، ج1، ص40۲۱۶)؛ یعنی واضح بوده که هیچ معنا ندارد که کسی امام رسول الله ص شود. از این رو برخی که ظاهرا متوجه این اشکال در این داستان هم شده بودند واقعه را این طور اصلاح کردند که وقتی پیامبر ص آمد، در کنار ابوبکر قرار گرفت؛ و ابوبکر به پیامبر ص اقتدا کرد و مردم به ابوبکر! (صحیح البخاری، ج1،ص236۱۷).
اما باید از این جاعلان پرسید که چرا مردم در اینجا مثل دفعه قبل مستقیم به خود پیامبر ص اقتدا نکردند و به کسی که خودش مأموم قرار گرفته اقتدا کردند؛ و آیا اصلا در اسلام اقتدا کردن به کسی که خودش مأموم است جایی دارد؟ آن هم در جایی که خود شخص پیامبر ص حضور دارد؟!
در هر صورت این مسأله، که ظاهرا امویان بعدا برای توجیه خلافت ابوبکر جعل کردهاند (که ادعا کنند چون پیامبر ص ابوبکر را در نماز بر خود مقدم کرده است پس مسلمانان هم در حکومت باید وی را بر دیگران مقدم کنند)، همواره مورد نقد بوده است که: اگر ابوبکر چنین کاری کرده باشد، نهتنها فضیلت نیست بلکه عملی کاملا برخلاف این آیه قرآن است؛ و بسیاری از بزرگان شیعه از قدیم در کتب خود این را گوشزد کردهاند؛ مانند طبری آملی (م۳۲۶) در المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب علیه السلام، ص212۱۸؛ یا ابن شهر آشوب (م۵۵۸) در متشابه القرآن و مختلفه، ج2، ص71-72۱۹).
در میان متأخرین هم به دو کتابی که در نقد این واقعه تالیف شده است میتوان اشاره کرد: «آخرین نماز پیامبر ص» سید مرتضی عسکری؛ و «چگونگی نماز ابو بکر به جای رسول الله صلی الله علیه وآله» سید علی حسینی میلانی. علامه عسکری بعد از نشان دادن تناقضات متعدد در روایاتی که در کتب اهل سنت درباره این داستان آمده، اصل واقعه که مورد تحریف واقع شده را از ارشاد شیخ مفید (م۴۱۳) چنین روایت میکند:
بعد از اینکه پیامبر ص لشکری را به فرماندهی اسامه آماده کرد و اصرار شدید داشت که همه بزرگان مهاجران و انصار در آن لشکر حاضر شوند در بستر بیماری افتاد. ابتدا در منزل امسلمه بود اما به اصرار عایشه به منزل وی رفت. یک روز صبح بلال اذان صبح گفت و به پیامبر ص خبر داد که مردم منتظرند. ایشان فرمود: من حالم خوب نیست و بگویید خود مردم با هم نماز بخوانند (یکی را خودشان به امامت انتخاب کنند). عایشه پیام را این طور منتقل کرد که بگویید ابوبکر با مردم نماز بگذارد؛ و حفصه گفت: بگویید عمر با مردم، نماز بگزارد.
هنگامی که پیامبر ص سخنان عایشه و حفصه را شنید و علاقه شدید هر کدام از آنها را به امامت یافتن پدرانشان و فریفتگیشان را در این کار در حالی که ایشان، هنوز زنده بود، مشاهده کرد، فرمود: «دست بردارید! شما، همانند زنان اطراف یوسف هستید».
سپس آن حضرت، شتابان از بستر برخاست، که مبادا یکی از آن دو برای این کار، پیشی بگیرند، در حالی که حضرت، به هر دو امر کرده بود تا با اُسامه، از شهر خارج شوند و به ایشان خبر نداده بودند که آن دو، سرپیچی کردهاند. وقتی سخنان عایشه و حفصه را شنید، دانست که ابو بکر و عمر، از فرمان ایشان، سرپیچی کردهاند. لذا برای جلوگیری از فتنه و از بین بردن شبهه، با شتاب از جا برخاست، در حالی که از شدّت ضعف، توان ایستادن بر پاهایش را نداشت. پس علی بن ابی طالب ع و فضل بن عبّاس، زیر بغل های پیامبر ص را گرفتند و حضرت، بر آن دو، تکیه کرده، به راه افتاد، در حالی که پاهای مبارکش از ضعف و ناتوانی، بر زمین کشیده میشد.
هنگامی که پیامبر ص وارد مسجد شد، ابو بکر را دید که در محراب، قرار گرفته است. پس حضرت با دستش به ابوبکر اشاره کرد که از محراب، کنار برود. ابو بکر هم به عقب رفت. پیامبر خدا ص در جای ابو بکر نشست و تکبیره الإحرام نماز را گفت و نمازی را که ابو بکر، شروع کرده بود، از نو آغاز کرد و بنا را بر افعالی که در نماز ابو بکر گذشته بود، نگذاشت. هنگامی که حضرت، سلام نماز را داد، به خانه برگشت و ابو بکر و عمر و گروهی از مسلمانان را که در مسجد حاضر بودند، خواست و به آنها فرمود: «چرا از دستورم، سرپیچی کردید؟».
ابو بکر گفت: من از شهر خارج شدم؛ ولی باز گشتم تا با شما، تجدید پیمان کنم!
عمر هم گفت: ای پیامبر خدا! من از مدینه خارج نشدم؛ زیرا دوست نداشتم از شهر، خارج شوم و حال شما را از دیگران بپرسم.
پس پیامبر ص فرمود: «لشکر اُسامه را حرکت دهید» و سه بار این جمله را تکرارکرد. سپس به علّت درد و خستگیای که بر ایشان، مستولی شده بود از حال رفت (الإرشاد، ج1، ص182-184۲۰).
درباره این واقعه، حدیثی از خود امیرالمؤمنین ع روایت شده که چون ایشان در فرازی از آن به آیه دوم این سوره اشاره میکنند ذیل آیه بعد خواهد آمد (جلسه 1067، حدیث۳).
۷) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
آیه چنانکه کاملا واضح است و اغلب مفسران شیعه و سنی نیز تصریح کردهاند صریحا در مقام مذمت آن است که در حکمی از احکام دین کسی از خدا و رسولش جلو بیفتد و نظری بدهد که هنوز خدا و رسولش در آن زمینه نظر ندادهاند، ویا مخالف نظر خدا و رسول باشد؛ و وقتی که بعد از این نهی، دستور به تقوا داده است، یعنی بیاعتنایی به این نهی و سبقت جستن بر پیامبر ص را بوضوح مصداق بیتقوایی معرفی کرده است.
و باز چنانکه در معتبرترین منابع شیعه و سنی روایت شده (ر.ک: شان نزول و حدیث) شأن نزول اصلیاش در مورد ابوبکر و عمر بود که آنان ادب محضر رسول الله ص را رعایت نکردند و در خصوص قومی که برای تعیین رئیس خدمت رسول الله ص آمده بودند بر ایشان پیشدستی کردند.
با این حال آنچه جای تأسف دارد این است که دست تحریفگران تاریخ کاری کرده که امروزه در میان اهل سنت احادیثی به عنوان «موافقات عمر» رایج شده است (سیوطی این گونه موارد را بالغ بر ۲۰ مورد میشمرد؛ ر.ک: تاریخ الخلفاء، ص۹۹-۱۰۱۲۱) که مفاد بسیاری از آنها این است که رسول الله ص نظری داشت که عمر با آن مخالف بود (مثلا درباره حجاب زنان یا درباره نماز بر برخی از افراد یا ...) ویا عمر اقدامی انجام داده بود که در اسلام حرام بود (مانند جماع در ماه رمضان قبل از نزول آیه جواز)، اما آیه آمد و نظر عمر را تایید کرد ویا کار حرام عمر را از آن پس جایز شمرد! یعنی این گونه موارد را که همگی مصادیقی از جلو انداختن خود بر رسول الله ص و مخالفت با ایشان است به عنوان مدح عمر مطرح میکنند، دقیقا در مقابل مفاد این آیه سوره حجرات، که اهل ایمان را از تقدم جستن بر خدا و رسول ص برحذر میدارد و خودشان هم تصریح کردهاند که شأن نزول این نهی، مشخصا شخص ابوبکر و عمر بوده است!
آیا نعوذبالله خداوند تناقضگویی کرده است؟ یا شأن نزولهای آنچنانی (موافقات عمر) جعلی است؟
تأسفبارتر اینکه بهقدری این بدعت مذمومِ فضیلتسازی از کارهای ناپسند خلیفه دوم در میان افراطیون اهل سنت رایج شده، که برخی از وقایعی که بوضوح دلالت بر بیادبی وی نسبت به محضر رسول الله ص دارد و امثال ابنعباس از آن به عنوان بزرگترین رزیه و مصیبت (الرزیة کل الرزیة) یاد میکنند (اینکه پیامبر اکرم ص در بستر بیماری قلم و دوات خواستند تا وصیتنامهای بنویسند که بعد از ایشان کسی گمراه نشود و عمر صریحا با تعبیر «این مرد هذیان میگوید» مانع از این اقدام شد)۲۲ جزء موافقات عمر و فضایل وی به حساب آوردهاند (ر.ک: موافقات حضرت عمر، محمد ضیاء القاسمی، ترجمه غلام محمد سربازی، ص24).
و البته ریشه این دیدگاه، مواضع خود عمر است؛ زیرا وی خود را، نه پیرو، بلکه در عرض پیامبر ص میدید و با تعبیر «أنا زمیل محمد» به خود اجازه میداد در احکام الهی دخل و تصرف انجام دهد؛ مثلا به این واقعه زیر که در یکی از کتب معتبر اهل سنت (غریب الحدیث (ابن قتیبة) ج1، ص585) آمده است توجه کنید که بسادگی به خود اجازه داد که حج عمره را حرام بشمارد و بگوید من زمیل (همتای) محمدم و هر کاری دلم بخواهد میکنم:
وَقَالَ فِی حَدِیث عمر أَن عمرَان بن سوَادَة أَخا بنی لَیث قَالَ لَهُ: أَربع خِصَال عاتبتك عَلَیهَا رعیتك.
فَوضع عود الدرة ثمَّ ذقن عَلَیهَا وَقَالَ: هَات!
قَالَ: ذكرُوا أَنَّك حرمت الْعمرَة فِی أشهر الْحَج.
فَقَالَ عمر: أجل إِنَّكُم إِن اعتمرتم فِی أشهر حَجكُمْ رأیتموها مجزئة لكم من حَجكُمْ فقرع حَجكُمْ فَكَانَت قائبة قوب عامها وَ الْحج بهاء من بهاء الله!
قَالَ: وَشَكوا مِنْك عنف السِّیاق وقهر الرّعیة!
قَالَ: فَنزع الدرة ثمَّ مسحها حَتَّی أَتَی علی سیورها وَقَالَ: أَنا زمیل مُحَمَّد فِی غَزْوَة قرقرة الكدر؛ ثمَّ إِنِّی وَالله لأرتع فأشبع وأسقی فأروی و أضرب الْعرُوض و أزجر العجول و أذب قدری و أسوق خطوی و أرد اللفوت و أضم العنود وَ أكْثر الزّجر وَ أَقل الضَّرْب وَ أشهر بالعصا و أدفع بِالْیدِ وَلَوْلَا ذَلِك لأغدرت!!!۲۳
استفاده فقهی
8) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ»
یکی از راههایی که برخی از مکاتب فقهی اهل سنت (مانند مکتب حنفی و مالکی) برای تعیین حکم شرعی در پیش میگیرند «استحسان» است؛ و کارکرد آن وقتی است که فقیهی بخواهد به خاطر مصلحتی که به نظرش میرسد از یک دلیل فقهی عدول کند؛ به تعبیر اصطلاحی: «استحسان، عدول از حکم مستفاد از قاعده کلّی به دلیل وجود مصالح جزئی است.» (ویکیفقه).
در مقابل، شیعه و برخی دیگر از مکاتب اهل سنت (مانند شافعی و ظاهریه) این روش را برای رسیدن به حکم شرع جایز نمیدانند؛ زیرا چهبسا کار مورد نظر مصلحت دیگری دارد که ما از آن غفلت کردهایم؛ صرف اینکه مصلحتی به نظر ما مهمتر رسیده است، دلیل نمیشود که حکم خدا را تغییر دهیم. (بویژه اگر توجه شود که بسیاری از احکام شرعی، نه حاصل یک مصلحت یا مفسده، بلکه حاصل کسر و انکسار [= جمع و تفریق] مصالح و مفاسد گوناگون است؛ و گاه یک کار دهها منفعت، اما یک ضرر عظیم دارد، که خداوند به خاطر آن یک ضرر عظیم حکم به حرمت آن کرده است؛ چنانکه در مورد حرمت شراب و قمار همین نکته مورد توجه واقع شده است: یسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیسِرِ قُلْ فیهِما إِثْمٌ كَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما، بقره/۲۱۹؛ تفصیل این بحث را در دو مقاله «تأملی فلسفی در باب نسبت فقه و اخلاق» و «تمایز فقه و اخلاق، تاملی در یک اشتباه تاریخی» شرح دادهام).
برخی از علمای شیعه، یکی از ادله رد استحسان را همین آیه دانستهاند؛ زیرا در جایی که حکم واضحی از جانب خداوند وجود دارد بخواهیم چیزی را که به نظر خودمان میرسد بر حکم خداوند مقدم کنیم دقیقا مصداق تقدم جستن بر خدا و رسولش است (نهج الحق و كشف الصدق، ص405۲۴).
پرهیز از افراطگرایی
9) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
درباره مقصود از دستور «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» که بعد از «لا تُقَدِّمُوا» آمده، چند احتمال قابل طرح است:۲۵
الف. این دو فراز «لا تُقَدِّمُوا» و «اتَّقُوا اللَّهَ» دو دستور مستقل باشد که دو جانب افراط و تفریط در دینداری را مد نظر قرار دهد؛ در اولی توصیه میکند در دینداری از خدا و رسول جلوتر نیفتید؛ که خطاب اصلی این توصیه به خشکهمقدسان است؛ و در دومی توصیه میکند به تقوا را رعایت کنید و در انجام دستورات کم نگذارید و از دین عقب نیفتید، که خطاب اصلی این به کسانی است که دین را جدی نمیگیرند؛ و آنگاه میتواند به ترتیب معادل همان دو فرازی باشد که در احادیث آمده است که: «الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ، وَ الْمتأخر عَنْهُمْ زَاهِقٌ: کسی که از آنان جلو بیفتد خارج از دین است، و کسی که از آنان عقب بیفتد نابودشدنی است» (حدیث۶). به نظر میرسد آن دسته از مفسرانی که بعد از توضیحات رایج درباره «لا تُقَدِّمُوا»، عبارت «اتَّقُوا اللَّهَ» را به معنای «اجتنبوا معاصیه» تفسیر میکنند (مثلا مجمع البیان، ج9، ص196) بر اساس این احتمال باشد.
ب. «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» توضیح و تأکیدی بر نحوه رعایت «لا تُقَدِّمُوا» باشد؛ بویژه بر مبنای آن قول که «تقدم نجستن بر خدا و رسول» را دعوتی به عبودیت مطلق معرفی میکرد (مثلا المیزان، ج18، ص307۲۶)؛ که چون بر این دیدگاه ثمره اجتماعی مهمی مترتب میشود در تدبری مستقل بدان خواهیم پرداخت.
ج. «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» هدف و مقصود از دستور «لا تُقَدِّمُوا» باشد؛ مانند اینکه گفته شود «نخواب، و مشغول کار باش» که فایده این نهی اول، در آن امری است که بعد از آن آمده؛ و مقصود از آن نیست که صرفا خوابیدن مذمت شود؛ بلکه میگوید نخواب که بیداری باشی تا بتوانی به کار مشغول شوی. اینجا هم میفرماید: جلو نیفتید که تقوا رعایت شود (مفاتیح الغیب (فخر رازی)، ج28، ص92۲۷).
د. «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» متمم و مکمل دستور «لا تُقَدِّمُوا» باشد؛ مانند اینکه گفته شود «به زید احترام بگذار و به او خدمت کن» یعنی نهایت احترام را بگذار؛ اینجا هم گفته شده که از ایشان جلو نیفتید؛ اما به همین بسنده نکنید؛ بلکه اساسا این روند را ادامه دهید تا حدی که تقوای الهی را حاصل کنید که با این تقوا احترام گذاشتن به پیامبر ص بتمامه حاصل شود (مفاتیح الغیب، ج28، ص92۲۸).
ه. ...
10) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
تندرویهای خود را توجیه نکنیم (تفسیر نور، ج۹، ص۱۵۷).
غالبا متدینان به لغزش تفریط در دینداری (اینکه انسان به خاطر سهلانگاری و ... به احکام دین عمل نکند) حساسیت دارند؛ اما یکی از لغزشگاههای مهم دینداری که بسیار مورد غفلت واقع میشود و تشخیص آن نیز دشوارتر است، افراط در دینداری است؛ یعنی انسان بخواهد در دینداری از خدا و رسولش هم جلوتر بیفتد؛ که از معروفترین جلوههای این امر «خشکهمقدسی» است. این مسأله بهقدری مهم بوده که بعد از اینکه دستور میدهد که چیزی را بر خدا و رسولش مقدم ندارید، دوباره تأکید میکند که تقوا و مراقبت از حد و مرزهای الهی را پیشه کنید؛ یعنی همین که انسان به خیال خود بیش از صاحبان اصلی دین، دغدغه دین داشته باشد و کاسه داغتر ازاش شود، نوعی بیتقوایی است.
نکته تخصصی جامعهشناسی جوامع دینی: (خطر افراط در دینداری: خوارج، زیدیه و ...)
سوره حجرات در سال نهم هجرت نازل شده است؛ یعنی تقریبا یک سال پیش از رحلت پیامبر اکرم ص و در زمانی که تقریبا جامعه اسلامی و حکومت اسلامی به ثبات رسیده و دیگر احتمال فروپاشی آن داده نمیشد.
شروع این سوره (و چنانکه خواهیم دید یکی از مهمترین محورهای این سوره) هشدار دادن به لغزشگاه بسیار مهمی برای عموم جوامع و حکومتهای دینی است؛ لغزشگاهی که بعدها در هنگام نزول آیه ولایت در غدیر خم به نوع دیگری بر آن تأکید شد که: وقتی که به قوتی رسیدید که کفار از شما ناامید شدند دیگر از آنان نترسید، بلکه از من بترسید: «الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ دینِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ»، یعنی دیگر تهدید اصلی برای شما خطر خارجی نیست؛ بلکه خطر داخلی است؛ یعنی مبادا کاری کنید که خود خداوند شما را رها کند تا به هلاکت بیفتید.
این آیه (و بلکه این سوره) را میتوان پیشقراول آیه فوق دانست؛ یعنی خداوند در مقام هشدار به مهمترین خطری است که جامعه و امت و حتی حکومت اسلامیای را که پیامبر اکرم ص تأسیس فرموده، تهدید میکند؛ و اگر وصیت جدی پیامبر ص که راه گمراه نشدن پس از خویش را در تمسک به ثقلین (قرآن و اهل بیت ع) معرفی کرده بود جدی بگیریم، به نظر میرسد مهمترین افتراقاتی که از مسیر اصلی ثقلین رخ داد، بیش از آنکه به خاطر تفریط در عمل به دین باشد، در جریانهای افراطیای بود که چون ظاهر دینی داشتند، مسلمانان انحرافی را که از جانب آنان در دین خدا رخ میداد متوجه نمیشدند.
بیتردید اولین انحراف بنیادینی که در اسلام رخ داد و بر خدا و رسول ص جلو افتادند، این بود که دستور خدا و رسول ص را در خصوص جانشینی رسول الله ص زا یک توصیه شخصی قلمداد و وانمود کردند که تخطی از آن اشکالی ندارد؛ و چون چهرههای ظاهرالصلاح با سوابق طولانیمدت در این جریان حضور داشتند، و بویژه شخص عمر در دوره حکومت خود، بر اجرای شداد و غلاظ احکام شرع از سویی، و پرهیز شخصی از تجملگرایی از سوی دیگر، اصرار داشت، و نیز حکومت را موروثی نکرد، امت اغفال شد؛ و این انحراف در امت اسلام ریشه دواند. در اینجا قصد آن نیست که ابعاد این انحراف باز شود، بلکه فقط به چند جریان انحرافی افراطی بعدی (مانند خوارج و زیدیه۲۹) اشاره میشود که با ظاهر و نمودی بشدت دینی و انقلابی مسیری انحرافی را پیمودند. علت گزینش اینها برای باز کردن این بحث، آن است که اصل انحرافی بودن خوارج برای تقریبا اغلب مسلمانان، و زیدیه برای شیعیان دوازدهامامی کاملا واضح است؛ اما کمتر از این زاویه مورد عبرتگیری واقع شدهاند؛ در حالی که عبرتهای مهمی بویژه برای زمانه ما دارد؛ و بیمِ افتادن انقلاب و نظام اسلامی برپا شده در کشور ما در دام این افراط، جدی به نظر میرسد.
اما به عنوان مقدمه تذکر نکتهای لازم است؛ و آن اینکه مقصود از «افراط در دینداری» آن است که در دین خدا از خدا و رسول ص جلو بیفتیم؛ وگرنه اگر کسی بکوشد تمام زندگی و اعمال خود را بر مدار دستورات خداوند سامان دهد به هیچ عنوان تعبیر «افراط» سزاوار او نیست؛ و کسانی که دینداران اینچنینی را به بهانه افراط مذمت میکنند و مایلند که نسبت به برخی از دستورات دین سستانگاری و عملا کفرورزی شود (نساء/61 و۸۸-۸۹) به تعبیر قرآن کریم مصداق بارز منافقاناند. در این باره قبلا در بحثهای سوره احزاب بقدر کافی توضیح داده شد (مثلا: تدبر ۴ در جلسه ۴۲۰؛ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-1/).
الف. خوارج
خوارج کسانی هستند که در جریان حکمیت چندبار از امام معصوم ع جلو افتادند! در جنگ صفین، وقتی سپاه امیرالمؤمنین ع در شرف پیروزی بود، ناگهان لشکر معاویه قرآنها را برافراشتند که: قرآن بین ما و شما حَکَم باشد. هرچه امیرالمؤمنین ع کوشید که لشکر خود را متقاعد کند که این دسیسهای بیش نیست، اغلب نپذیرفتند و اولین جلو افتادنشان این بود که حضرت ع را مجبور به قبول حکمیت کردند. در گام دوم به جای فردی که از نظر حضرت امیر شایسته برای حکمیت بود (ابنعباس یا مالک اشتر)، منافق خشکهمقدسی (ابوموسی اشعری) را بر ایشان تحمیل نمودند. وقتی هم که عمروعاص، ابوموسوی اشعری را فریب داد و آنها فهمیدند که فریب خوردهاند، در گام سوم - به جای اینکه اشتباهشان را در این تشخیصهای و تحمیلهای ناروای خود ببینند - اعلام کردند در مسائل مربوط دین خدا نمیتوان حکَم قرار داد (این هم بر خدا تقدم جستن بود زیرا خداوند در موارد متعدد از حکم قرار دادن انسانها حمایت کرده؛ مثلا نساء/۳۵؛ یا حجرات/۹)؛ و حضرت علی ع را به خاطر اینکه با آنها همراه شده بود کافر دانستند!
با توجه به اینکه درباره خوارج زیاد سخن گفته شده، در اینجا فقط به یک نکته در مورد آنان اشاره میشود و آن اینکه حضرت امیر ع در مورد خوارج – و در مقایسه آنان با معاویه و اصحابش – فرمود: «لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِی فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَه» (نهجالبلاغه، خطبه۶۱). این یعنی برخورد با اینها که اهل افراطند بسیار ظرافت میخواهد.۳۰ در واقع، افراطیون دو دستهاند:
یک دسته کسانیاند که خودشان میدانند که جلو افتادنشان از خدا و رسول ص برای مطامع نفسانی و حب جاه و ... است (شاید کسی بگوید اینها را هم چهبسا بهتر باشد به تفریطیون ملحق بدانیم؛ اما چون افراطیون غالبا دور و بر این انسانها جمع میشوند و اینها هم در ظاهر خود را کاسه داغتر ازاش مینمایانند، لذا در مقام تحلیل باید آنها را هم در همین محور قرار داد)؛
دوم کسانیاند که امر به خودشان مشتبه است؛ به تعبیر حضرت امیر ع به خیال خود دنبال حق میروند ولی دارند اشتباه میکنند؛ و البته این اشتباهشان بسیار برای دین هزینه دارد؛ تا حدی که خود حضرت امیر ع مجبور میشود با آنها بجنگد؛ در عین حال، چون میداند که غالبا گروههای تفریطی (مثل معاویه و ...؛ که دنبال جاهطلبی و شهوت و ... خود هستند و درد دین ندارند) با این گروهها درگیر خواهند شد، به ما توصیه میکنند که شما بعد از من – که امام معصومی در میانتان نیست – وارد درگیری و جنگ با اینها نشوید؛ زیرا ثمره این درگیری به نفع دنیاطلبانی خواهد بود که از ابتدا دنبال باطلند.
این مسألهای است که میبینیم ائمه اطهار ع در قبال زیدیه هم در پیش گرفتند؛ یعنی با اینکه هشدارهای فراوانی به شیعیان میدادند که در فضای زیدیگری نیفتند و مذمتهای فراوانی در خصوص زیدیه و اقدامات آنها صادر شده، و حتی چنانکه در ادامه اشاره خواهد شد بسیاری از زیدیه وقتی به قدرت میرسیدند بر امامان شیعه و بر شیعیان امامیه بشدت سخت میگرفتند و آنان را اذیت میکردند، اما هیچ جا نمیبینیم ائمه ع به شیعیان اجازه درگیر شدن و جنگیدن با زیدیه را داده باشند.
پس اولین نکته این است که «در حالی که وظیفه داریم از خدا و رسول ص جلو نیفتیم» و دچار افراط به این معنا نشویم؛ در عین حال متوجه باشیم که بسیاری از کسانی که دچار این افراط میشوند، از روی اشتباه و خطا به این وادی میافتند، پس در مواجهه با آنها بسیار باید احتیاط کنیم؛ که مبادا دنیاطلبان و تفریطیون از این درگیری ما سوء استفاده کنند.
ب. زیدیه و تهدید زیدیگری برای آینده انقلاب اسلامی
زیدیه معتقد بودند درست است که امامت باید در اولاد حضرت زهرا س باشد، اما امام کسی است که «قائم به سیف» باشد، یعنی اهل جهاد و مبارزه با حکومت ظلم؛ و چون امام سجاد ع بعد از حادثه عاشورا یکسره سکوت اختیار کرد و دست به هیچ اقدام مبارزاتی نزد، لذا ایشان (و بقیه امامانی که از فرزندان ایشان بودند یعنی امام باقر ع و امام صادق ع) را امام ندانستند؛ و در عوض، زید پسر امام سجاد ع را -که قیامی کرد و شهید شد- به عنوان امامِ پس از امام حسین ع قلمداد کردند؛ و بعد از وی هم پسر وی یحیی بن زید؛ و بعد هم برخی از سادات حسنی را که دست به قیام زدند؛ و در مجموع مبنایشان همان بود که کسی امام است که اهل مبارزه و قیام باشد.
قبل از اینکه تحلیلی از زیدیه (که مصداق بارز افراطیگری در دینداری و تقدم جستن بر امام معصوم ع هستند) ارائه شود تذکر نکتهای لازم است؛ و آن اینکه
- اگرچه هم امام باقر ع زید را از قیام برحذر داشته بود: «أُعِیذُكَ بِاللَّهِ یا أَخِی أَنْ تَكُونَ غَداً الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَة» (کافی، ج۱، ص۳۵۷)، وهم امام صادق ع: «یا عَمِّ إِنْ رَضِیتَ أَنْ تَكُونَ الْمَقْتُولَ الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ، فَشَأْنَكَ» (عیون أخبار الرضا ع، ج1، ص249)، و اصحاب برجستهشان هم هیچیک در این قیام آنها شرکت نکردند (مثلا ر.ک: حکایت گفتگوی مؤمن الطاق با زید؛ که مورد تایید امام صادق ع هم قرار میگیرد در: کافی، ج۱، ص۱۷۴۳۱؛ و نیز گفتگوی متوکل بن هارون با یحیی بن زید در مقدمه صحیفه سجادیه۳۲)؛
- و نیز اگرچه در ظاهرِ برخی سخنان زید (مثلا همین گفتگوی با مؤمن الطاق) و بویژه پسرش نیز مطالبی که با روحیه زیدیها سازگار است دیده میشود (چنانکه یحیی بن زید در مقایسه بین خود و پدرش با امام باقر ع و امام صادق ع میگوید: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَیدَ هَذَا الْأَمْرَ بِنَا جَعَلَ لَنَا الْعِلْمَ وَ السَّیفَ فَجُمِعَا لَنَا وَ خُصَّ بَنُو عَمِّنَا بِالْعِلْمِ وَحْدَه» الصحیفة السجادیة، المقدمة: ص12)،
- اما ائمه اطهار ع از شخصیت خود زید تجلیل کرده و برای او درخواست رحمت کردهاند؛ و در مقایسه بین زید و سایرین گفتهاند اگر زید پیروز میشد حکومت را به ما میداد (لَوْ ظَفِرَ لَوَفَی؛ عیون أخبار الرضا ع، ج1، ص249۳۳)؛ از این رو به نظر میرسد نهیای که نسبت به وی داشتهاند نهی ارشادی بوده است؛ یعنی در مجموع چون اقدام وی را غیرثمربخش میدیدند سعی میکردند با ملاطفت وی را از این اقدام بازدارند؛ و به یک معنا وی را مصداقی از «من طلب الحق فأخطأه» میدیدند که سعی میکردند وی را متوجه خطایش بکنند.۳۴
به نظر میرسد تفاوت مهم خود جناب زید با جریان زیدیه در این است که شخص زید:
اولا چنانکه امام ع فرمود واقعا قصد خیر داشت؛ یعنی واقعا به حدی از اخلاص رسیده بود که اگر برای رسیدن به قدرت متحمل انواع هزینهها میشد نهایتا حاضر بود که وقتی به قدرت رسید آن را یکسره تسلیم امام معصوم ع کند؛ و
ثانیا اینکه اگرچه دیگران را به حمایت از خویش دعوت میکرد (مثلا در گفتگویش با مؤمن الطاق)، اما این گونه نبود که دیگران را برای این همراهی مجبور کند و هزینه این قیام را بر آنان تحمیل نماید؛ برخلاف جریانات بعدی زیدیه، که حتی یکبار چون امام صادق ع حاضر به همراهی با آنها نشدند ایشان را با خشونت زندانی و اموال ایشان را برای قیام علیه حاکم عباسی! مصادره کردند! (قَالَ: وَ اللَّهِ لَتُبَایعُنِی طَائِعاً أَوْ مُكْرَهاً وَ لَا تُحْمَدُ فِی بَیعَتِكَ فَأَبَی عَلَیهِ إِبَاءً شَدِیداً وَ أَمَرَ بِهِ إِلَی الْحَبْسِ ... ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ أَ وَ تُرَاكَ تُسْجِنُنِی؟ قَالَ: نَعَمْ وَ الَّذِی أَكْرَمَ مُحَمَّداً ص بِالنُّبُوَّةِ لَأُسْجِنَنَّكَ وَ لَأُشَدِّدَنَّ عَلَیكَ ... وَ قَامَ إِلَیهِ السُّرَاقِی بْنُ سَلْخِ الْحُوتِ فَدَفَعَ فِی ظَهْرِهِ حَتَّی أُدْخِلَ السِّجْنَ وَ اصْطُفِی مَا كَانَ لَهُ مِنْ مَالٍ وَ مَا كَانَ لِقَوْمِهِ مِمَّنْ لَمْ یخْرُجْ مَعَ مُحَمَّد؛ الكافی، ج1، ص363۳۵)؛ تا حدی که بسیاری از شیعیان از حکومت رسیدن اینان (و حتی خود زید) بیشتر احساس نگرانی میکردند (نمونهای از این در جلسه ۱۰۸۱، حدیث۷.ج خواهد آمد: https://yekaye.ir/al-hujurat-49-16/).
نکته مهمی که در خصوص جریانات زیدی مشاهده میشود همین روحیه انقلابیگری ایشان است که آنان را به جلو افتادن از امام معصوم تشویق میکرد. در زمانه بنیامیه و بنیعباس و با حجم ظلمهای آشکاری که آنان میکردند وجود این روحیه در میان شیعیان طبیعی بود؛ اما نکته اصلی در این بود که زیدیه معتقد بودند که چون حکومت ظالم است پس به هر قیمت باید با این حکومت ظلم جنگید؛ اما مشی اهل بیت ع این بود که مؤمن نباید جان خود و دیگران را در جایی که معلوم نیست به نتیجه برسد به خطر بیندازد (حدیث۷.ب)؛ هرچند که اگر درگیریای بین حق و باطل پیش آمد و شخصی در صحنه حضور داشت باید خود را فدای حق کند؛ چنانکه همان امام صادق ع و در همانجا که زید را از قیام برحذر داشت وقتی زید رفت فرمود وای بر کسی که در آن معرکه صدای کمکخواهی او را بشنود و برایش کاری نکند (لَقَدِ اسْتَشَارَنِي فِي خُرُوجِهِ فَقُلْتُ لَهُ: يَا عَمِّ إِنْ رَضِيتَ أَنْ تَكُونَ الْمَقْتُولَ الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ فَشَأْنَكَ. فَلَمَّا وَلَّی قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ: وَيْلٌ لِمَنْ سَمِعَ وَاعِيَتَهُ فَلَمْ يُجِبْهُ؛ عیون أخبار الرضا ع، ج1، ص249).
زیدیه به خاطر باور فوق (ضرورت مبارزه با حاکم ستمگر به هر قیمتی) و اصرار امامان شیعه بر تقیه و اولویت حفظ جان شیعیان، ائمه اطهار ع را متهم میکردند که آنان منکر حکم جهاد در دین خدا هستند؛ و امامان هم میفرمودند: ما منکر حکم جهاد نیستیم؛ اما علم خود را به جهل اینان واگذار نمیکنیم (حدیث۷.الف).
بگذارید برای اینکه پیچیدگی وضعیت زیدیه و مخالفت امامان معصوم ع با ایشان بهتر معلوم شود اعتراضی که زیدیه به ائمه اطهار ع داشتند را از منظر خود زیدیه مطرح کنیم تا ببینیم آیا این روحیه زیدیه ناخودآگاه در ما غلبه ندارد؟ و آیا اگر ما آن زمان بودیم این اندازه شیعه بودیم که از امامان جلو نیفتیم؟!
اشکال زیدیه این بود که مگر امام حسین ع در قبال یزید نفرموده بود که: «مِثْلِی لَا یبَایعُ بِمِثْلِه» (لهوف/۲۳)؟ مگر نفرمود: «وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ أَطْلُبُ الصَّلَاحَ فِی أُمَّةِ جَدِّی مُحَمَّدٍ أُرِیدُ آمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَی عَنِ الْمُنْكَر» (مناقب آل أبی طالب ع، ج4، ص89)؟ مگر فساد و ظلم حاکمان بعدی کمتر از یزید بود؟ چرا امامان شیعه با خلفای بعدی بیعت کردند و آنها را نهی از منکر نکردند و علیه آنان قیام ننمودند؟ اینجاست که از امامان جلو میافتادند و دست به قیام میزدند.
مثلا اشکالشان به امام سجاد ع این بود که چرا نه فقط در قیام مردم مدینه (واقعه حره) در زمان یزید، خانهنشین ماند و به قیامکنندگان نپیوست، بلکه چرا حتی در دوره فترت بنیامیه نیز دست به هیچ اقدام مبارزاتی نزد (یعنی در سالهای پس از مرگ یزید، که حکومت اموی دچار ضعف شدیدی شد تا حدی که ابنزبیر در حجاز، و مختار در عراق حکومت را به دست گرفتند؛ دوره فترتی که حدودا ۸ سال - یعنی تا پایان حکومت زبیریان- طول کشید)؟ از نظر آنها اگر شرایط در حدی بود که مختار صرفا با ادعای نیابت از جانب محمد حنفیه بتواند جماعت شیعیان را به نحوی ساماندهی کند که کوفه را تصرف کند، آیا اگر خود امام سجاد ع آمده بود با توجه به جایگاه خاص ایشان در شیعیان و جایگاه کلی ایشان در مسلمانان، نهفقط اینها، بلکه حتی توابین و بسیاری دیگر از غیرشیعیان هم به وی نمیپیوستند؟ و پیروزی درخشانتر و ماندگارتری در پی نمیآمد؟
یا به امام صادق ع خرده میگرفتند که در شرایطی که بنیامیه بشدت ضعیف شد و داعیان بنیعباس هم با شعار «الرضا من آل محمد ص» احساسات مردم را علیه بنیامیه تحریک کردند و با کمک همین شعار توانستند بنیامیه را سرنگون کنند، چرا امام صادق ع وارد این جریان نشد و خودش که بهترین شخص از «آل محمد ص» بود دائما از ورود در این نزاع قدرت کنارهگیری کرد؟ چرا دست روی دست گذاشت تا بنیعباس بیایند و کاملا بر اوضاع مسلط شوند؟
یا به امام کاظم ع انتقاد میکردند که چرا نسبت به برخی سادات حسنی که در برابر ظلم بنیعباس قیام کردند و حتی مدتی مدینه را هم به طور کامل در اختیار گرفتند هیچ کمک و حتی تاییدی نکرد؟ چرا در مقابل ظلمهای آنچنانیِ امثال هارون الرشید که شیعیان و علویان را زنده زنده در میان دیوارها مدفون میکردند هیچ اقدامی نکرد؟
برای پاسخ به اینان خوب است به تفکیکی که شهید مطهری بین «اسلام انقلابی» و «انقلاب اسلامی» میگذارد توجه شود. ایشان مسألهای را در خصوص انقلاب ما مطرح میکند که به نظر میرسد دقیقا محل نزاع امامیه و زیدیه بوده است؛ و احتمال سقوط در این انحراف را عملا همان سالهای ابتدای انقلاب پیشبینی میکند. ایشان میگوید:
ما مسلمانهای به اصطلاح انقلابی، ما كه الان، هم مسلمانیم و هم معتقد به انقلاب، بر سر یك دوراهی قرار گرفتهایم و این دوراهی خیلی دقیق است؛ یعنی در ابتدا تشخیص داده نمیشود كه دو راه است؛ اما واقعا دو راه است و تدریجا با یكدیگر زیاد فاصله میگیرند. و آن این است كه آینده ما چه باید باشد؟ انقلاب اسلامی یا اسلام انقلابی؟
«انقلاب اسلامی» یعنی راهی كه هدفْ اسلام و ارزشهای اسلامی است، انقلاب و مبارزه برای برقراری ارزشهای اسلامی است. یعنی مبارزه برای ما هدف نیست، وسیله است؛ اسلام و ارزشهای اسلامی برای ما هدف است. ما انقلاب میكنیم برای ارزشهای اسلامی، مبارزه میكنیم برای ارزشهای اسلامی. پس هدف برای ما اسلام است، مبارزه و انقلاب برای ما وسیله است.
اما عدهای میان انقلاب اسلامی و «اسلام انقلابی» اشتباه میكنند؛ یعنی برای آنها مبارزه و انقلابْ هدف است؛ اسلام وسیلهای است برای مبارزه و انقلاب. نتیجهاش این است كه [میگویند] از اسلام انتخاب میكنیم: هر چه از اسلام ما را در مسیر مبارزه قرار بدهد آن را قبول میكنیم؛ و هر چه از اسلام- لااقل فكر كنیم- ما را در مسیر مبارزه قرار ندهد آن را از اسلام طرد میكنیم! آنوقت بر اساس این كه ما «اسلام را هدف، و مبارزه و جهاد را وسیلهای برای برقراری ارزشهای اسلامی بدانیم» یا «مبارزه را هدف بدانیم»، تفسیرها از اسلام، انسان، توحید، تاریخ، جامعه و تفسیرها از آیات قرآن متضاد و متناقض میشود. آن كه مبارزه را هدف میداند میگوید من همیشه باید در حال مبارزه باشم و اصلا اسلام آمده برای مبارزه.
نه، اسلام نیامده برای مبارزه؛ در اسلام عنصر مبارزه هست. اسلام خیلی دستورها آورده است، یكی از آنها مبارزه است؛ اما نه این كه اسلام آمده فقط برای مبارزه و هدفی جز مبارزه ندارد. اسلام آمده برای این كه بشریت را به سعادت برساند، یكی از وسایلی كه در شرایط خاص از آن وسایل استفاده میكند مبارزه است. (مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص172-173)
در واقع اصل مطلب همین جمله اخیر است: مبارزه یکی از وسایلی است که اسلام در شرایط خاص از آن استفاده میکند. گاهی برای افراد، خود مبارزه با ظلم و انقلابی بودن و استکبارستیزی و ... بهقدری موضوعیت مییابد که فراموش میکنند که هدف اصلی اسلام، رساندن انسانها به سعادت بوده است؛ و رسیدن به سعادت نیاز به آن دارد که خود مردم آگاهانه در این مسیر اقدام کنند. خداوند پیامبران را برای برقراری عدالت مبعوث کرد، اما به نحوی که کاری کنند که خود مردم قیام به قسط کنند: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» (حدید/۲۵). از همین رو، امیرالمؤمنین ع هم وقتی مردم برای بیعت با ایشان جمع شدند فرمود: اگر واقعا این مردم چنین نیامده بودند (لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ) من حکومت را به دست نمیگرفتم (نهجالبلاغه، خطبه۳). امام حسین ع نیز همانجا که فرمود «میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم» ادامه داد: «أَسِیرُ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ سِیرَةِ أَبِی عَلِی بْنِ أَبِی طَالِب»؛ یعنی این امر به معروف و نهی از منکر، امتدادِ همان سیره امیرالمؤمنین ع است؛ نه در مقابل آن؛ یعنی اگر من گفتم «مثلی لا یبایع مثل یزید»، این سخن در مورد همه امامان قبل و بعد از من و خلفای جور زمانشان صادق است؛ یعنی به عنوان حکم اولی ما هیچیک از این خلفای جور را قبول نداریم؛ اما همین حضرت امیر ع که تا حضرت زهرا س زنده بود با ابوبکر بیعت نکرد بعدش مجبور به بیعت شد؛ و همین طور است بیعت امام حسن ع با معاویه و بیعت بقیه امامان با خلفای جور زمانهشان. در واقع، ما به حکم اولی با اینان نباید بیعت کنیم؛ اما ممکن است به خاطر مصالح دیگری (از جمله حفظ جان خود و شیعیان) به عنوان حکم ثانوی با آنان بیعت کنیم؛ در حالی که زیدیه گمان میکردند که تحت هیچ شرایطی نباید از مبارزه با آن مستکبران دست برداشت.
در واقع، اگر استکبارستیزی و مبارزه با ظلم در سیره اهل بیت ع هست، که هست، تقیه و احکام ثانویه هم هست. بله، تقیه به معنای راحتطلبی و فرار از مسئولیت نیست؛ اما بهقدری پیاده کردن و اجرای احکام دین با مشکل و ممانعت روبروست که امام صادق ع فرمودند: «إِنَّ تِسْعَةَ أَعْشَارِ الدِّینِ فِی التَّقِیةِ وَ لَا دِینَ لِمَنْ لَا تَقِیةَ لَهُ : نهدهم دین در تقیه است و کسی که تقیه ندارد دین ندارد» (الكافی، ج2، ص217)؛ و این وضع تا ظهور امام زمان که بسط ید برای حق مهیا شود ادامه دارد و بلکه دائما شدت میگیرد: «كُلَّمَا تَقَارَبَ هَذَا الْأَمْرُ كَانَ أَشَدَّ لِلتَّقِیةِ: هرچه این امر نزدیکتر شود ضرورت تقیه شدیدتر شود» (الكافی، ج2، ص220).
پس اینکه عدهای هزینههایی را بر جان و مال خود و دیگران تحمیل کنند که واقعا ثمره آنچنانیای در پیشبرد اهداف اسلام نداشته باشد و صرفا به خاطر دغدغههای انقلابی، پای در این وادی نهند، مصداقی از جلو افتادن بر خدا و رسولش است (حدیث۷.الف). به تعبیر دیگر، مؤمن آرمانگرای واقعبین است، نه آرمانگرای خیالباف؛ یعنی با اینکه قلباً هیچگاه دست از آرمانهایش برنمیدارد، اما وقتی در عمل توان کافی ندارد، میفهمد که فعلا وظیفهای در عمل برعهدهاش نیست؛ پس آرمانگرایی چشم واقعبینیاش را نمیبندد و صرفا به خاطر شدت علاقه به آرمانهایش، متعرض کاری نمیشود که ورود در آن ثمرهای جز کسر شأن وی نخواهد داشت (حدیث۷.ب).
تکمله
در باب تقیه در کتاب ارزشمند کافی حدیث جالبی هست:
به امام باقر ع گفته میشود: دو نفر از کوفیان را گرفتند و از آنان خواستند که از امیرالمؤمنین ع برائت بجویید؛ یکی برائت جست و رهایش کردند و دیگری ابا نمود و به قتل رسید.
فرمود: اما آنکه برائت جست کسی بود که در دینش فقیه بود؛ و اما آنکه برائت نجست، کسی بود که برای رفتن به بهشت عجله کرد!
الكافی، ج2، ص221
مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ زَكَرِیا الْمُؤْمِنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسَدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَطَاءٍ قَالَ:
قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع: رَجُلَانِ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ أُخِذَا. فَقِیلَ لَهُمَا: ابْرَأَا مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ! فَبَرِئَ وَاحِدٌ مِنْهُمَا وَ أَبَی الْآخَرُ. فَخُلِّی سَبِیلُ الَّذِی بَرِئَ وَ قُتِلَ الْآخَرُ.
فَقَالَ: أَمَّا الَّذِی بَرِئَ فَرَجُلٌ فَقِیهٌ فِی دِینِهِ؛ وَ أَمَّا الَّذِی لَمْ یبْرَأْ فَرَجُلٌ تَعَجَّلَ إِلَی الْجَنَّةِ.
این حدیث نشان میدهد که اگرچه افرادی که به خاطر روحیه انقلابیشان جان خود را از دست میدهند [= کسی که حق را طلب کرد ولی اشتباه کرد]، لزوما گناهکار نیستند و حتی چهبسا به خاطر خلوص نیتشان به بهشت هم بروند، اما فقیه شدن در نحوه اجرای دین، و واقعیات را برای پیشبرد اهداف دین جدی گرفتن، چقدر مهم و البته چه اندازه سخت است.
۱۱) «لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»
هرگونه بدعت و جعل قانون در برابر قانون الهی ممنوع است (تفسیر نور، ج۹، ص۱۵۷).
۱۲) «لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
حکم رسول، حکم خداست و هرگونه بیاحترامی به او بیاحترامی به خداست (تفسیر نور، ج۹، ص۱۵۷).
۱۳) «لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»
جلو گرفتن از خدا و رسول، بیتقوایی است (تفسیر نور، ج۹، ص۱۵۷).
سمیع علیم
1۴) «إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ»
در نکات ادبی اشاره شد که در قرآن کریم کلمه «سمیع» 32 مورد به صورت ترکیب «سمیع علیم» و ۱۱ مورد به صورت ترکیب «سمیع بصیر» به کار رفته است. (کلمه «بصیر» هم بتنهایی 28 مورد و به صورت «خبیر بصیر» ۵ مورد به کار رفته است)
از ظاهر فرمایش برخی از مفسران چنین برمیآید که تفاوت آنها در این است که:
ترکیب «سمیع بصیر» برای جایی است که آگاهی خداوند در مورد «اقوال» (سخنان) و «افعال» بندگان مورد توجه است؛ [مثلا از گفتن سخنی ویا از انجام کاری نهی میشود و سپس تذکر داده میشود که این نهی را رعایت کنید زیرا که خداوند همه سخنان شما را میشنود و همه کارهای شما را میبیند]؛ چنانکه در مواردی که فقط خود فعل مد نظر بوده فقط از تعبیر «بصیر» استفاده شده است، مانند آیه پایانی همین سوره: «وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» (حجرات/۱۸). همچنین وقتی به صورت «سمیع علیم» به کار میرود برای تأکید بر این است که اولاً مراعات «سخن» را بکنید؛ و سپس مراعات مطلق اعمال (اعم از قول و فعل)را (المیزان، ج18، ص306-307۳۶).
ظاهرا باید این نکته ایشان را صرفا ناظر به عنوان مواردی مانند آیه حاضر دانست که قبل از آن، تعبیر «اتقوا الله» به کار رفته است؛ وگرنه در بسیاری از موارد، کاربردهای قرآنی «سمیع علیم» یا «سمیع بصیر» اصلا بحث ناظر به وظایف انسان و لزوم مراعاتش نسبت به سخن و رفتارش نیست؛ بلکه یا ناظر به عرصههای آفرینش و ... است (مثلا: ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْسٍ واحِدَةٍ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ بَصیر، لقمان/۴۸؛ وَ لَهُ ما سَكَنَ فِی اللَّیلِ وَ النَّهارِ وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیم، انعام/۱۳) یا ناظر به استجابت دعا توسط خداوند است (مثلا: رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیم، بقره/۱۲۷) ویا ... .
البته برخی دیگر از مفسران تعبیر «سمیع علیم» در اینجا را نیز به ترتیب به معنای آگاهی خداوند به اقوال و اعمال تطبیق دادهاند (مجمع البیان، ج9، ص196۳۷) که شاید چنین فرقی بین «سمیع علیم» با «سمیع بصیر» را جدی نمیدانند؛ چرا که ذیل آیات «سمیع بصیر» هم عموما همین تعبیر را آوردهاند (مثلا: مجمع البیان، ج۳، ص۹۹؛ ج6، ص61۱).
1۵) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ»
فرمود جلو نیفتید و تقوا پیشه کنید؛ اینها هر دو از جنس اقدام هستند (که بیشتر «دیده» میشوند، تا «شنیده»)؛ پس چرا در پایان فرمود: خدا شنوای داناست؛ و نفرمود که «خدا بینای داناست»؛ یا حداقل چرا نفرمود: «خدا شنوای بیناست»؟ (توضیح تفاوت اینها در تدبر ۱۴ گذشت).
الف. مهمترین بُعدِ این جلو افتادن، در حوزه سخن است؛ یعنی حکمی را ابراز کنیم؛ لذا ابتدا تأکید را بر شنیدن قرار داد، سپس با تعبیر «علیم» مطلق اعمال را مد نظر قرار داد.
ب. چهبسا تذکر دادن به «سمیع» بودن خداوند، نه صرفا ناظر به این آیه، بلکه ناظر به کل بحث سوره باشد؛ یعنی محور ارتباطات انسانی این است که انسان اهل گفتگو باشد؛ و برای اهل گفتگو بودن در قبال دیگران، مهمترین مسأله این است که انسان گوش شنوایی داشته باشد؛ و در این سوره قرار است مهمترین ادب اهل گفتگو (یعنی شنوا بودن) را نسبت به رسول الله ص (عدم صدا بلند کردن در گفتگو) و نسبت به سایر مؤمنان (اعتنا به نقلهای مؤمنان و عدم اعتماد به نقل فاسق بدون تحقیق) و نسبت به عموم انسانها (تعارف) بیان دارد؛ از این رو، از باب ضرورت تخلق به اخلاق الله، در ابتدای سوره به صفت «شنوا» بودن خداوند اشاره کرد.
ج. ...
1۶) «إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ»
با توجه به اینکه «شنوا» بودن خودش مصداقی را دانا بودن است، چرا بعد از سمیع، تعبیر «علیم» را آورد؟
الف. ذکر عام بعد از خاص، برای تأکید است.
ب. چهبسا در مقام یاد دادن ادب گفتگوست؛ ما غالبا میپنداریم که «تنها زمانی که چیزی را نمیدانیم باید به سخن مخاطبمان گوش دهیم؛ و اگر چیزی را میدانیم دیگر نیازی به گوش دادن نیست»! در اینجا تأکید میکند که خداوند در حالی که علیم است اهل گوش دادن است و از گوش دادن ابایی ندارد؛ پس شما هم حتی اگر میدانید که مخاطبتان چه میخواهد بگوید باز دلیل نمیشود که به سخنش گوش نسپارید.
ج. میخواهد اشاره کند خداوند همان طور که سخن شما را میشنود همه ظاهر و باطنتان را هم میداند پس وقتی شما را از اینکه جلو بیفتید نهی کرد، صرفا این نباشد که بگویید «چشم»، اما در عمل خلاف این انجام دهید یا در دل خلاف این را قصد داشته باشید (مفاتیح الغیب، ج28، ص92۳۸)
نکته تاریخی
چنانکه دیدیم (و ذیل آیه بعد هم خواهیم دید) شأن نزول این آیه و آیه بعد را ابوبکر و عمر دانستهاند که در محضر پیامبر ص، بر نظر دادن در تعیین رئیس یک قبیله از پیامبر جلو افتادند و با هم اختلاف کردند و صدایشان را بلند کردند.
در منابع اهل سنت از قول ابوبکر و عمر روایات متعددی نقل کردهاند که آنها بعد از این به پیامبر ص گفتند که از این پس هرگز با تو بلند سخن نخواهیم گفت (مثلا ر.ک: الدر المنثور، ج6، ص84۳۹). با این حال چنانکه در حدیث ۵ ذیل آیه بعد (جلسه ۱۰۶۷) خواهد آمد بر اساس معتبرترین منابع اهل سنت این دو نفر در آخر عمر پیامبر ص فاجعهآمیزترین صدابلندکردن بر سر پیامبر ص در تاریخ را انجام دادند؛ اقدامی که منجر به آن شد که رسول الله ص نتواند وصیتی را بنویسد که وعده داده بود با نگارش و ثبت آن امت از گمراهی نجات یابد.
۱۷) «یا أیها الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَینَ یدَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ»۴۰