تَطَّلِعُ عَلَى
قبلا بیان شد که ماده «طلع» در اصل دلالت بر ظهور و بروز میکند و برخی تاکید کردهاند ظهوری است که همراه با بالا آمدن و علو است چنانکه «طلوع» خورشید زمانی است که خورشید بالا میآید و خود را نمایان میسازد؛ و یا تعبیر «طلعتُ الجبل» به معنای بالا رفتن از کوه میباشد. و «طلاع» هر قسمتی از زمین است که خورشید بر آن طلوع کند، چنانکه پیامبر اکرم ص در پاسخ به درخواست قریش برای اینکه پولی به او بدهند و از دعوتش دست بردارد فرمود «لو أنّ لی طِلَاعَ الأرض ذهباً ...».
مصدر ثلاثی مجرد این ماده «طلوع» است (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ؛ طه/۱۳۰) ؛ و «مَطلَع» (سَلامٌ هِيَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ؛ قدر/۵) مصدر میمی از این ماده است به همان معنای طلوع کردن؛ و «مَطلِع» اسم مکان از این ماده است به معنای محل و موضع طلوع (حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ؛ كهف/۹۰) و برخی بر این باورند که تعبیر «طلع علی» که به معنای اطلاع یافتن است از همین تعبیر استعاره گرفته شده است.
این ماده وقتی به باب افعال میرود (أطلَعَ یُطلِعُ إطلاع) متعدی میشود (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَيْب؛ آل عمران/۱۷۹) و به معنای «مُشرِف کردن دیگری بر چیزی» میباشد.
وقتی این ماده به باب افتعال میرود (اطّلاع) چون باب افتعال دلالت بر مطاوعه (قبول کردن با میل و رغبت) دارد، معنایش این است که من «مُشرف شدن بر چیزی را اختیار کردم» آنگاه وقتی با حرف «علی» میآید بر یک استعلا و احاطهای بر مطلب مورد نظر دلالت دارد: «وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُم» (مائده/۱۳) «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ؛ الَّتي تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» (همزه/۷)[۳] و وقتی بدون حرف اضافه میآید بر مطلقِ اطلاع و اشراف دلالت دارد: «فَاطَّلَعَ فَرَآهُ في سَواءِ الْجَحيمِ» (صافات/۵۵) «أَطَّلَعَ الْغَيْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً» (مريم/۷۸) و با این ملاحظات تعبیر «اطّلع الی» از جانب فرعون در قبال خداوند قابل توجه است: «أَطَّلِعَ إِلی إِلهِ مُوسی» (قصص/۳۸؛ غافر/۳۷)؛ و اسم فاعل آن «مُطَلِع» میباشد: «هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ» (صافات/۵۴). «مطالعه» را هم از این باب مطالعه گفتهاند که انسان از طریق آن بر مطالب کتاب اشراف و آگاهی مییابد.
«طَلع» به شکوفههای درخت خرما ویا اولین میوههای این درخت میگویند از این جهت که در بالای درخت واقع شده و بر کل درخت مشرف است: «وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَة» (انعام/۹۹) «نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ» (شعراء/۱۴۸) «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضيدٌ» (ق/۱۰) و بر اساس قرائتی از آیه ۲۹ سوره واقعه که به صورت «وَ طَلْعٍ مَنْضُودٍ» قرائت شده معنایش شبیه همین «طلع نضید» خواهد بود (توضیح در جلسه۹۹۶ خواهد آمد)؛ و ظاهرا به همین مناسبت در مورد درخت جهنمی نیز تعبیر «طلع» به کار برده شده است: «إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في أَصْلِ الْجَحيمِ؛ طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ» (صافات/۶۴-۶۵)
از کلماتی که به کلمه «طلوع» نزدیک است کلمات «بزوغ» (فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً … فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَةً؛ انعام/۷۷-۷۸) و «شُروق» (يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ؛ ص/۱۸) است که تفاوتشان در این است که «بزوغ» به ابتدای طلوع گفته میشود؛ و «شروق» هم «طلوع» خاص خورشید است، چنانکه «طلع الرجل» گفته میشود اما «شرق الرجل» گفته نمیشود و ظاهرا طلوع خورشید است از حیث نورافشانیای که انجام میدهد.
جلسه ۸۵۰ https://yekaye.ir/ale-imran-3-179/
الْأَفْئِدَةِ
درباره اینکه اصل ماده «فئد» چیست اغلب بر این باورند که اصل معنای آن ربطی به حرارت و آتش گرفتن دارد چنانکه:
ابن فارس بر این باور است که در اصل دلالت بر داغی و شدت حرارت میکند چنانکه تعبیر برای سرخ کردن گوشت تعبیر «فأَدْتُ اللَّحمَ» به کار میبرند و «مُفتأَد» محلی است که گوشت را در آن سرخ میکنند و وجه تسمیه دل به «فؤاد» هم حرارتی است که در آ» است (معجم المقاييس اللغة، ج4، ص469۱).
همچنین راغب بر این باور است که وقتی به قلب فؤاد گفته میشود که در آن «تَفَؤُّد» (یعنی توقّد و آتش گرفتن و برافروخته شدن) مورد توجه باشد؛ و در آیات محل بحث (نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ؛ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ؛ همزة/ 6- 7) هم از این جهت از این تعبیر استفاده شده که دلالت بر شدت تاثیرپذیریاش در این زمینه دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص646۲).
حسن جبل نیز معنای محوری آن را پخته شدن بعد از آنکه تهیه و تدارک و ترتیبی حاصل شده باشد میداند و وجه تسمیه دل به «فؤاد» را آن دانسته که رأی و نظر در آن شکل میگیرد و آماده میشود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۶۴۳۳).
مرحوم مصطفوی هم معنای اصلی آن را دال بر شدت در سرخ و کباب شدن دانسته است، خواه معنوی باشد یا مادی و تفاوت آن با «شوی» (سرخ و کباب شدن) و «طبخ» و «انضاج» را در این دانسته که:
«شوی» خارج شدن چیزی با حرارت و آتش از حالت طبیعیاش است؛
در «طبخ» پختن به وسیله آب و سایر مایعات مد نظر است؛
و در ماده «نضج» و تعبیر «انضاج» رسیدن به حالت مطلوب به وسیله آتش و مانند آن است چنانکه برای میوهای هم که میرسد تعبیر «نضجت الثمرة» به کار میرود.
وی بر این باور است که کلمه «فؤاد» دلالت دارد بر آنچه به حد خلوص در پاکی میرسد و به وصف «پخته شدن» متصف میگردد و حرف «ا» در آن دلالت بر استمرار دارد پس «فؤاد» به قلب اطلاق میشود هنگامی که با تزکیه و تصفیه شدن به حرارت ایمان و محبت و توجه به حدی از خلوص و پاکی برسد گویی با حرارت جذب و شدت محبت مستمر کباب شده است و آیاتی همچون «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى» (نجم/۱۱) و «كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلًا» (فرقان/۳۲) به این مرتبه از قلب بالغ خاص اشاره دارد. وی البته توضیح می دهد که گاه بر مطلق قلب شخص بالغ اطلاق میشود چنانکه در آیات «وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً» (قصص/۱۰) و «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» (اسراء/۳۶) بدین معنا به کار رفته است و از نظر وی در این آیه اشاره به قلبی است که بعد از تحولاتی که بر او رخ داده به یک سکونی رسیده است؛زیرا قلب در مرحله اول «متقلب» (در حال دگرگونی) است سپس با حرارت حوادث و شدت تحولات به سکون میرسد و اینجاست که تکلیفش معین میشود و وقتی که به چنین سکونی رسید مستعد نظر و ادراک و تشخیص میشود و آنگاه یا به سمت صلاح و خیر و یا به سمت بدی و ضلالت متمایل میگردد و بدین جهت در عداد سمع و بصر آمده است چرا که بصر چشم است از حیث دیدنش و سمع گوش است از حیث شنیدنش و فؤاد هم دل است از حیث تفکر و تعقل و تخیل؛ (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج9، ص10-11۴).
جالب اینجاست که در قرآن دست کم ۶ بار «فؤاد» در عرض سمع و بصر آمده است، که همگی ناظر به مواردی است که «فؤاد» (همچون سمع و بصر) به عنوان یک نعمتی به شخص داده شده که وی در قبال آن مسئولیتی دارد:
وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (نحل/78)
وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (اسراء/36)
وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ (مومنون/78)
ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ (سجده/9)
وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فيهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنى عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (احقاف/26)
قُلْ هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ (ملک/23)
و در مقابل ۶ بار هم «قلب» در عرض این دو کلمه آمده است، که همگی در مقام مواخذه است که این قلبشان (همچون سمع و بصرشان) به کارشان نیامد و از آن استفاده لازم را نکردند:
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ (بقره/7)
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتيكُمْ بِهِ انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ (انعام/46)
وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (اعراف/179)
أُولئِكَ الَّذينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (نحل/108)
أَ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ (حج/46)
أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (جاثیه/23).
ماده «فأد» جمعا ۱۶ بار در قرآن کریم به کار رفته است که تمامی استعمالات آن در قالب کلمه «فؤاد» و یا جمع آن: «أفئدة» بوده است.