📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ ...ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ... وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا ... اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ»
این آیه مخاطبش را «ناس» مردم» قرار داده، و ظاهرا از دو جهت راه تردید درباره رستاخیز را بر هر انسان (نه فقط انسان مومن) میبندد:
یکی با تذکر به سابقه خود انسانها، که از خاک و آنگاه از نطفهای بیجان، مراحلی طی شد تا انسان به حد رشد و کمالش رسید؛
و دوم با توجه دادن به اینکه زمین مرده و بیجان، هم بالاخره جانی تازه میگیرد و روییدنیهای بهجتزا در آن میروید و زندگی در سراسر آن موج می زند.
یعنی هم خودمان، و هم محیطی که در آن زندگی میکنیم، از یک وضعیت بیجان، به یک حیات پر جنب و جوش تبدیل شدند. پس اینکه بعد از مرگ و بیجان شدن این پیکر، دوباره حیاتی در مرحلهای دیگر در کار باشد، هیچ استبعادی ندارد. (مجمعالبیان، ج7، ص114؛ المیزان، ج7، ص344-345)
2) «إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ ... مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ ...»
در قرآن یکی از مراحل آفرینش انسان، مضغه (وضعیتی همچون لقمه گوشتی جویده شده) معرفی شده است. (حج/5؛ مومنون/14) در این آیه مضغه را به دو قسم «مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ» تفسیم کرده است.
درباره اینکه مراد از این دو چیست، دو سخن در میان مفسران از قدیم رواج داشته که در ترجمهها هم همین دو مد نظر قرار گرفته:
یکی اینکه به معنای «دارای خلقت تمام و خلقت ناتمام» میباشد (ابنعباس و قتاده، به نقل از مجمعالبیان، ج7، ص114) یعنی آنچه خلقتش کامل میشود و به صورت نوزادی سالم به دنیا میآید، و آنکه در بین راه سقط میشود.
دیگری به معنای «شکل و صورتدار (مصور) و بیصورت» از این جهت که دسته اول، مواردی است که به حیاتش ادامه داده، صورت معینی پیدا میکنند؛ اما آنچه تا این مرحله سقط میشود، تکه گوشتی است که هیچ صورت معینی ندارد (مجاهد، به نقل از مجمعالبیان، ج7، ص114)
اما با توجه به روایات (مثلا حدیث2) شاید بتوان این دو کلمه را به همان معنای ظاهریش (آفریده و نیافریده) هم دانست، و اینجا اشاره به بعد دیگری از آفرینش انسان باشد (یک آفرینش از خاک و نطفه و ...، آفرینشی دیگر که برخی مضغهها دارند و برخی ندارند) که در سوره مومنون (آیه14) هم این دو گونه آفرینش را با تعبیر «خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً ... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَر» بیان فرمود. این آفرینش دوم، همان آفرینش روح برای انسانهاست که در عالم ذر رقم خورده، و لذا اگر سیر نطفه و علقه و مضغه طی شود، اما خدا برای آن مضغه روحی نیافریده باشد، آن مضغه به انسان تبدیل نمیشود. (حدیث2)
به نظر میرسد اگر کسی وجود این «نحوه خلقت دیگر» در انسان را جدی بگیرد، برایش تردیدی در بعث نمیماند، از این جهت که این روح امری ماورای دنیا بوده و قبلا آفریده شده بود و اکنون با این جسم متحد شد؛ طبیعی است که با مردن، آن امر غیردنیوی، همچنان به حیاتش ادامه دهد، و باز طبیعی است که آن روح در مرتبهای دیگر دوباره با جسم متحد شود.
(موید این برداشت این است که بلافاصله بعد از اشاره به «مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ»، فرمود «تا برای شما بیان کنیم»، یعنی این بیانگر بودن، نهتنها کل سیر انسان از نطفه تا بلوغ و پیری، بلکه همین مرحله هم یک بیانی و تبیینی برای شما دارد.)
3) «إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا ... نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً»
انسان ابتدا در عالم رحم استقرار یافته، اما تا اجل (مرگ، مهلت) معینی؛ و آنگاه به صورتی که ظرفیتش برای زندگی در وضعیت قبلی کامل شده، اما برای زندگی در عالم جدید، کاملا وضعیت ابتدایی است (یعنی نوزاد)، وارد این عالم جدید میشود،
این ظاهرا وضعیتی است که قرار است عیناً در رستاخیز رخ دهد. یعنی وقتی از آن عالم بدینجا بنگریم، ما همچون موجودی هستیم که در رَحِمِ دنیا مستقر میشویم تا اجل معینی، و آنگاه که ظرفیت رشدمان در اینجا به پایان رسید وارد عالم قیامت میشویم که زندگی اصلیمان را آنجا شروع کنیم.
4) «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ ... مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً»
انسانها وقتی به کمال رشد میرسند، دو حالت پیدا میکنند: برخی را فرشته مرگ بتمامه دریافت میکند (توفی= دریافت بتمامه) و برخی به سرازیری عمر میافتند و از وضعیت علم و آگاهیای که قبلا داشتند، دستشان خالی میشود.
وجود این گروه دوم، دلیلی است بر اینکه اولا آن گروه اول که مردند، هیچ و پوچ نشدند، بلکه توفی (دریافت بتمامه) شدند؛ و ثانیا بعث قابل تردید نیست.
چگونه؟
آنان، بعد از اینکه علم داشتند، دیگر علم ندارند؛ در حالی که هنوز هستند. به نظر میرسد «علم» و «آگاهی» حصولی، به آن نحوی که در انسان هست، از مهمترین ویژگیهای منحصر به فرد انسان است که حکایت از یک بُعد ماورایی در انسان میکند (جلسه221) http://yekaye.ir/baqare-2-31/ و اذعان به یک بعد ماورایی مانع میشود که انسان مرگ در دنیا را پایان کار خویش بداند.
5) «وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ»
زمین مرده و بیبر و بار است. اما همین که آب به او میرسد، به جنبش و رشد و رویاندن میرسد.
بله، اگر زمین را بتنهایی میدیدیم، که خشک و مرده به نظر میآمد، همچون عموم سیارات و ستارگانی که میشناسیم و از حیات در آنها خبری نیست. اما همین که آبی از آسمان بر او اضافه شد، این وضع مرده را یکسره زنده میکند و هر گونه بهجتآفرینی را در خود میرویاند.
اگر کسی این را درست بفهمد، میفهمد که بعث (رستاخیر) قابل تردید نیست. تمام تردیدها در بعث ناشی از این است که ما به مرده نگاه می کنیم و بس؛ و غفلت می کنیم که این شخص، وقتی هم که زنده بود، زندگیش هم از خودش نبود و دیگری آن را به او بخشیده بود.
زمین مرده هم تا آبی از جای دیگر بر او نمیبارید، مرده بود. اما ظرفیت زندگی را داشت؛ بذرهای حیات در او پخش بود اما تا آب نمیآمد، آن بذرها نمیروییدند.
افاضهای الهی باید، تا حیات دوباره در مرده جریان یابد.
6) آنچه در تدبر 1 بیان شد (اینکه هم خود ما و هم زمین از وضعیتی بیجان به حیات رسیدیم) حداکثر، دلیلی برای رفع استبعاد از معاد است ( که زنده شدن مردگان، امر محالی نیست)؛ اما ظاهراً مدعای آیه بسیار بیشتر از این است:
مدعای آیه، رفع هرگونه شک و تردید درباره خود رستاخیز (وقوع آن) است، و نه فقط رفع تردید درباره «امکان» رستاخیز.۱
اما چگونه؟
به نظر میرسد در چند جای آیه، مطلب را به گونهای بیان کرده، که دقت در آنها میتواند نشان دهد که، نه فقط امکان، بلکه وقوع معاد قابل تردید نیست. این موارد عبارتند از:
مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ (تدبر2)
نُقِرُّ فِي الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً (تدبر3)
مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى و مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً (تدبر4)
إِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ (تدبر5)
و جالب اینجاست که اگر هدف آیه صرفاً رفع استبعاد بود، همه این فقرات قابل حذف بود، چنانکه در تدبر1، به هیچیک از این عناصر اشاره نشد.
7) يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ ... وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ
این آیه میفرماید، اگر نسبت به «بعث» تردیدی دارید، مطلبی بیان کنم که دیگر تردیدی برایتان نماند.
در تدبر6 اشاره شد که اغلب مفسران حداکثر، دلیلی برای رفع استبعاد از معاد است ( که زنده شدن مردگان، امر محالی نیست)؛ در حالی که مدعای آیه، بیانی است که نه صرفا «امکان» بلکه «قطعی بودن» (قابل تردید نبودن) بعث را بیان میکند.
یک وجه آن میتواند بیان ذیل باشد:
شما به مراحلی که در آفرینشتان سپری شده دقت کنید: شما را از خاک آفریدیم، سپس شما را از نطفه، سپس از عَلَقه، سپس از مُضغه ... آفریدیم.۲ وقتی از نطفه، علقه آفریده شد، این گونه نبود که از فعلیتهای نطفه چیزی باقی نماند و او کاملا نابود شده و به جایش علَقه، به عنوان امری کاملا جدید آفریده شود. بلکه «علقه» آن واقعیتی است که تمام فعلیتهای نطفه را نگه داشته و البته چیزی زاید بر اوست.
در واقع، اگر در خودتان بیندیشید خواهید فهمید که اگرچه در هر مرحله جدیدی، وضعیت قبلیتان را از دست دادید، (از جمادی مردم و نامی شدم، از نما مردم زحیوان سر زدم ...) اما این مرگِ وضعیت قبلی، به معنای نیست و نابود شدن آن نبود، (چون اساساً نیست و نابود شدن چیزی که در متن واقعیت حضور پیدا کرده۳، بیمعنی است؛ خصوصا اگر توجه کنیم که زمان هم بعد چهارم اشیای مادی است) بلکه آن مرحله بعدی، تاریخ قبلی خود را با خود دارد و اساساً با انضمام آن تاریخ است که الان هویتی دارد. پس اساساً سیر وجودی خود شما، یک سیر تکامل وجودی در متن عالم بوده است.
اگر چنین است آنگاه خواهید فهمید که مرگ هم صرفا یک مرحله گذر به مرحله دیگر است؛ و اصلا نابودی بیمعنی است؛ و تمام وجود شما برای مرحله بعدی توفی (دریافت بتمامه) میشود، چنانکه نطفه در علقه توفی شد و علقه در مضغه و ... .
اما یک اشکال پیش میآید: ما میدانیم که انسانها در سرازیری پیری میافتند و داشتههای قبلی و حتی علم قبلیشان را از دست میدهند. در حالی که شما ادعا کردید که همواره هر مرحلهای حاوی مراحل بعدی است.
پاسخش این است که این مرحله پیری، یا حتی مرحله مرگ، همان زمینِ «هامده» است. «هامده» وضعیتی است که ظاهرش مرده است، اما ظرفیت زنده شده دارد؛ اگر بر زمین هامده باران ببارد، به اهتزاز و تکاپو درمیآید و اموری را در خود میرویاند و سرسبز میکند؛ اما اگر بر کویر مرده هرچه آب ببارد، تغییری نمیکند. مرگ شما (وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى) و پیری شما (وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ) همانند زمین هامده است، نه زمین لمیزرع؛ بذری در آن هست، اما باران نباریده؛ و چون باران نباریده، شبیه زمین لمیزرع مینُماید. اگر باران متناسب با حیات او بر او ببارد (در احادیث هست که قبل از قیامت، چهل روز بر زمین باران میبارد که البته نه آن روزش لزوما از این روزهاست و نه آن باران، لزوما این باران کنونی است؛ چون زمین غیر از آن زمین شده است و سماوات نیز: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماوات؛ ابراهیم/48) آنگاه خواهی دید که چگونه این زمین پیر ویا مرده، به جنبش درمیآید و سر برمیکشد و همه آن بذرهایی که در دنیا در خود نهاده بود، میرویاند (وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتا؛ ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ إِخْراجا؛ نوح/17-18)؛ و به نتیجه میرساند، که: «الدنیا مزرعة الآخرة».
نکته تخصصی انسانشناسی
هر انسانی، آنی نیست که الان هست؛ بلکه همه آنچه تاکنون بوده را در خود دارد؛ و آن که فنا شدنی نیست و حتما معاد دارد، این حقیقت است که همه حیات او را یکجا در بردارد.۴
این را در کانال نگذاشتم (مطلب به قدر کافی منقح نشده است)
8) «إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ... وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ ...»
اینها (حرکت انسان از خاک به حیات، و حرکت زمین از وضع مرده به گسترش حیات در آن) ظاهرا دو دلیل مستقل بر مساله معادند. چرا هر دو را در یک آیه آورد نه در دو آیه جداگانه؟
الف. مدل استدلال به هردو یکسان است، پس این دو استدلال، و سایر استدلالهای شبیه آن، همگی یک نشانه و یک آیهاند.
ب. اینها دو استدلالند که با کمک هم «وقوع معاد» را قطعی و بدون تردید میکند. در واقع تکتک آنها نهایت توانشان، رفع استبعاد (امکان معاد) است، اما با کمک هم دلیل چنان تقویت میشود که وقوع معاد هم قطعی میشود. (بویژه توجه شود که در هر دو از زمین (تراب/أرض) شروع کرد.
ج. ...