1) «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً»
در آیات قبل اشاره شد که اغلب مردم فقط کفران میورزند و ما اگر میخواستیم در هر قریهای انذاردهندهای میفرستادیم؛ اما نفرستادیم و پیامبر را برای همه قریهها فرستادیم؛ و در این آیه نتیجه میگیرد که حال که چنین است، پس تو هم از این کافران و کفرورزان تبعیت نکن و با این قرآن (یا با همین تبعیت نکردن) به جهاد و مقابله با آنها برخیز.
در واقع، آیات دارد هشدار میدهد که روالی را اغلب مردم در پیش کرفتهاند که باطل است؛ تو هم چون آنها اکثریتاند مرعوبشان نشو (حدیث4) و با همین قرآن میتوانی همه آنها را کنار بزنی (حدیث2).
2) «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً»
در قرآن کریم اگرچه جهاد به معنای مبارزه نظامی زیاد به کار رفته، اما این تنها موردی است که از «جهاد کبیر» سخن به میان آمده و جالب اینجاست که این جهاد از سنخ مبارزههای نظامی نیست، بلکه مبارزه فرهنگی است؛ زیرا اولا آیه مکی است و در مکه هنوز مسلمانان اجازه جهاد نظامی نداشتند؛ و ثانیا تعبیر «به» دارد که مرجع ضمیر آن یا «قرآن» است و یا «خود اطاعت نکردن از کفار» (توضیح در نکات ترجمه گذشت) و در هر دو حالت، از جنس مبارزه فرهنگی است، نه نظامی.
و اگر جهاد همواره برای دفع تجاوز دشمن است، پس براحتی از این آیه میتوان به واقعیتی به نام «تهاجم فرهنگی» که از جانب دشمنان اسلام همواره جامعه اسلامی را تهدید میکند پی برد.
3) «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً»
اگر جامعه اسلامی از سوی جامعه کفر همواره با پدیدهای به نام تهاجم فرهنگی مواجه است (تدبر2) راه علاجش استغنا در برابر کفار و اطاعت نکردن از آنها (فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ) و اعتماد به سرمایههای دینی خود (قرآن) است (وَ جاهِدْهُمْ بِهِ)
4) «فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ جاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً»
اطاعت کردن از کسی یعنی نظر وی را مبنای تصمیم گیری خود قرار دادن؛ و این آیه میفرماید مبنای تصمیمگیری خود را از کفار نگیرید، بلکه از قرآن بگیرید. و آنگاه با این کار خود به جهاد کبیری با کفار دست بزنید.
اما چرا قرآن کریم از مبارزه نظامی را به صورت یک جهاد معمولی یاد کرده، اما این را جهاد کبیر معرفی کرده است؟
هر تصمیمی که میگیریم دو مولفه دارد: صغرای تصمیم (که از جنس تشخیص مصداق است) و کبرای تصمیم (که مبنای تصمیمگیری است). مثلا وقتی تصمیم میگیرم به شخصی که وی را نیازمند میدانم کمک کنم در واقع استدلالی در ذهنم می گذرد.
این استدلال ممکن است بدین صورت باشد:
این شخص نیازمند است.
هر نیازمندی شایسته کمک کردن است.
اما گاهی استدلال دیگری در ذهنم میگذرد:
وضعیت این شحص احساسات مرا برانگیخت.
هرکس احساسات مرا برانگیزاند، شایسته کمک کردن است.
اگر دقت کنید با اینکه این دو استدلال به یک نتیجه منجر شود، اما مبنای تصمیمگیری در اینها متفاوت است. استدلال اول استدلال مناسبی برای یک تصمیم عاقلانه است، اما استدلال دوم از مبنای عقلی مناسبی برخوردار نیست.
هر فرهنگی در درجه اول بر اساس مبناهای تصمیمگیریاش بنا میشود تا بر اساس مصداقهای تصمیمی که میگیرد. برای همین اگر مبنای تصمیمگیری فرهنگی عوض شود، هرچند نتیجه تصمیمها فعلا تغییر نکند، اما آن فرهنگ در واقع تسلیم فرهنگ مهاجم شده و دیر یا زود، مصداقهای تصمیمش هم تغییر خواهد کرد.
در مبارزه نظامی، میخواهیم بر اساس مبنای تصمیمگیری خودمان، یک مصداق باطل را براندازیم؛ اما در مبارزه فرهنگی، مساله این است که دشمن میخواهد مبنای تصمیمگیری ما را از ما بگیرد؛ که اگر این را از ما بگیرد، دیگر بدون اینکه با زور اسلحه ما را محبور کنند، ما عملا از آنها اطاعت خواهیم کرد؛ و لذا قرآن اصرار دارد که مبنای تصمیمتان را از کافران نگیرید و برای این کار به قرآن تکیه کنید که این مبارزه، جهاد کبیر است.
5) با اینکه دشمنان دین را جمع بست (الکافرین)، چرا نفرمود «فلا تطیعوا ... و جاهدوهم ...»؟
در آیات قبل بر اینکه پیامبری پیامبر اکرم برای همگان کافی است تاکید کرد و این آیه در مقام بیان نقش خاصی است که پیامبر به عنوان رهبر جامعه دینی ایفا میکند. در واقع، شاید آیه در مقام تاکید بر این است که این وظیفه که نباید در برابر کافران مطیع بود، بیش و پیش از هر چیز وظیفه کسی است که رهبری جامعه دینی را برعهده دارد. به تعبیر دیگر، کسی میتواند رهبری جامعه دینی را برعهده بگیرد که اهل اطاعت نکردن و تسلیم نشدن در برابر کفار باشد و با منطق قرآنی به مبارزه و مقابله جدی با تفکری که اطاعت ار کفار را ترویج میکند بپردازد. (حدیث5)