سوره الفیل - آیه 5

۱۱۹۴) سوره فیل (۱۰۵) آیه ۵ فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَاْکُولٍ ۲۷ رمضان المبارک ۱۴۴۷
۱۴۰۴/۱۲/۲۶

پس آنان را همچون کاه‌برگی خورده‌شده [= نشخوارشده] گرداند.

فَجَعَلَهُمْ / فَجَعَلَتْهُمْ / فَجَعَلْناهُمْ / فَتَرَکَهُمْ

در اغلب قرائات به همین صورت «فَجَعَلَهُمْ» قرائت شده است؛ که فاعل آن «ربک» است هرچند می‌تواند «طیر» هم باشد؛

اما در قراءات غیرمعروف از هذلی سه قرائت برای این کلمه ذکر شده است:

به صورت «فَجَعَلَتْهُمْ» یعنی با تاء تانیث؛ که در این صورت فاعل آن «طیر» می‌شود.

به صورت «فَجَعَلْناهُمْ»، یعنی با ضمیر جمع متکلم؛

و به صورت «فَتَرَکَهُمْ»؛

المغنی فی القراءات، ص۱۹۵۸؛ معجم القراءات، ج۱۰، ص۵۸۹-۵۹۰

كَعَصْفٍ / كَعَصِفٍ

در عموم قراءات حرف «ص» را ساکن و به صورت «كَعَصْفٍ» قرائت کرده‌اند؛

اما در قرائتی غیرمعروف (ضحاک) به صورت مکسور: «كَعَصِفٍ» قرائت شده است.

المغنی فی القراءات، ص۱۹۵۹

مَاْكُولٍ / ماكُولٍ / مَاَكُولٍ

این کلمه در بسیاری از قراءات معروف به همین صورت همزه ساکن: «مَاْكُولٍ» قرائت شده است؛

اما در روایات معروف از قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و برخی قراءات اهل مدینه (روایت ورش از قرائت نافع) و طریقی از یکی از قرائت عاصم (طریق [محمد بن حبیب شمونی از] اعشی از روایت شعبه از عاصم) و برخی از قراء عشره (ابوجعفر) و برخی قراءات غیرمعروف (ازرق و اصبهانی) به حای همزه به صورت الف یعنی «ماكُولٍ» قرائت شده است؛ و این قرائت به حمزه هم در هنگام وقف نسبت داده شده است.

و در قرائت غیرمعروفی (ابوالدرداء) با همزه مفتوح «مَاَكُولٍ» قرائت شده است؛ که در آن حرکت همزه از حرکت ماقبل خود تبعیت کرده است.

المغنی فی القراءات، ص۱۹۵۸-۱۹۵۹؛ معجم القراءات، ج۱۰، ص۵۹۰

فَجَعَلَهُمْ

درباره ماده «جعل» ذیل آیه ۲ همین سوره توضیحاتی گذشت.

كَعَصْفٍ

ماده «عصف» در دو معنا در قرآن به کار رفته: کلمه «عَصْف» به معنای کاه روی دانه: «وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ» (الرحمن/12) یا برگ خشکیده‌ای که در شرف خرد و خاک شدن است «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» (فیل/5)؛ و «عاصف» به معنای تندباد: «حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِريحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها ريحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكان» (یونس/۲۲) که عمده کاربردهای دیگر این ماده هم به همین دو معنا برمی‌گردد، و البته بسیاری از اهل لغت کوشیده‌اند هردو را به یک معنا برگردانند:

راغب معنای اصلی را همان معنای اول قرار داده و وجه تسمیه تندباد به عاصف را این دانسته که اشیاء را در هم می‌شکند و آنان را همانند «عَصْف» می کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص569۱).

ابن فارس بر این باور است که اصل این ماده بر سبُکي و سرعت دلالت دارد. وی اذعان دارد که «عصف» به پوسته‌هاي کاه بر روي گندم، و نیز به برگ‌هاي خشکيده و متلاشي شده روي ساق گياه گفته مي‌شود و بعضي از مفسران گفته‌اند که «عصف» هر زرعي است که دانه آن خورده شده و کاه آن باقي مانده باشد؛ و ابن‌الأعرابي گفته است که برگ هر گیاهی است که رشد کرده باشد. اما از اینها سراغ این می‌رود که عبارت «عَصَفْتُ‏ الزَّرْعَ» در جایی به کار می‌رود که دانه‌ای (همانند حبوبات) پوسته‌اش خشک و خورده شده باشد به معنای چيدن و خوردن اطراف آن مانند سبزيجات. «عاصف» هم باد شديدي است که اشياء را سبُک می‌کند و با خود می‌برد و همچون برگ خشکیده‌ای می‌کند. «النّاقة العَصُوف» هم شتری است که سوارش را به سرعت مي‌راند، گويي در سرعت، همچون تندباد است. «الحَرب‏ تَعْصِف‏ بالقوم» یعنی جنگ، آنها را با خود برد و «نعامةٌ عَصوفٌ» هم شترمرغی است که خیلی سریع می‌دود (معجم المقاييس اللغة، ج‏4، ص328۲).

مرحوم مصطفوی اصل واحد در این ماده را سرعت شدید می‌داند که شدت سرعت در باد به شدت جریانش است، در چارپایان به سرعت حرکتشان است، در جنگ و حوادث به سرعت وقایعی است که رخ می‌دهد و در زراعت به سرعت درو کردن است که هنوز زرع به حد کافی رشد نکرده باشد. وی در خصوص آیه «وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ« (الرحمن/۱۲)‏ می‌گوید این آیه در مقام ذکر نعمتهای الهی است و خود همین تعبیر دلالت بر یک نحوه سلطنت و غلبه و تفوق «دانه» نسبت به «پوسته» دارد که ذیل تفوق دانه است که پوسته و برگ حاصل می‌شود. به همین ترتیب در خصوص آیه «تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» (فیل/۴-۵) هم می‌گوید کلمه عصف دلالت دارد بر آنچه در آن رخ داد و سرعت شدید رو به فنا گذاشتن آنها که دیگر هیچ صلابت و دوام و استمراری برایشان باقی نگذاشت و اینکه بعدش هم تعبیر «مأکول» (خورده شده) آورد نشان می دهد که آنان چگونه مقهور و چیره تحت حکومت پروردگار شدند چنانکه خرودنی مقهور خورنده‌اش است. وی عصفور (گنجشک) را هم به همین ماده برمی‌گرداند و وجه تسمیه آن را سرعت در پروازش معرفی می‌کند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏8، ص150-۱۵۳۳).

حسن جبل هم معنای محوری این ماده را پوست کندن و بردن چیزی شبیه غلاف و پوسته دانه‌ها معرفی کرده است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۴۷۵۴).

خوب است اشاره شود که کلمه «عاصف» اگرچه غالبا در وصف باد به کار رفته: «جاءَتْها ريحٌ عاصِفٌ» (یونس/22)، «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً» (انبیاء/81)، «فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً» (مرسلات/2)، اما ابن فارس از برخی از اهل علم نقل می‌کند که نظر آنها این است که «عاصف» به معنای «ذات‏ عُصُوف» است، یعنی چیزی که در پی خودش برگ‌ریزان و ... دارد، نه اینکه خودش وصف باد باشد (شبیه «تامر» و «لابن» که به خرمافروش و شیرفروش گویند)؛ و مطلبی که می‌تواند موید این باشد آن است که گاه قرآن این را در وصف روز آورده است نه در وصف باد: «أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ في‏ يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى‏ شَيْ‏ءٍ (ابراهیم/18) (معجم المقاييس اللغة، ج‏4، ص329۵).

همچنین مرحوم مصطفوی آیه «فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً: تندبادهایی که همه چیز را همچون کاه‌برگی خشکیده می‌گرداند» (مرسلات/2)، را بر برخی از مراحل سیر و سلوک منطبق کرده، که تفصیل آن تناسبی با اینجا ندارد و علاقمندان به متن وی مراجعه کنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏8، ص153۶).

ماده «عصف» و مشتقات آن همین ۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مَاْكُولٍ

درباره ماده «أکل»‌ قبلا بیان شد که اگرچه ابن فارس اصل معنای آن را «رو به نقصان نهادن» (تنقص) دانسته؛ اما چنانکه تقریبا اغلب اهل لغت اشاره کرده‌اند معنای اصلی و محوری آن همان «خوردن» است؛ مثلا راغب اصفهانی آن را «تناول المطعم» معرفی کرده و حسن جبل که حتی معتقد است که اصل محوری این ماده به نحوی است که بر خود فرایند خوردن (که آسیاب شدن غذا در دهان و بلعیدن آن است) دلالت دارد و معنای محوری آن را «طحن الحی المادة المطعومة مَضغاً بفمه و بلعُها» معرفی کرده است. البته مرحوم مصطفوی قید زایل شدن صورت را اضافه کرده و معنای اصلی این ماده را «التناول الملازم إزالة الصورة و التشخّص من الطرف المأكول» دانسته و سعی کرده حضور این قید را در تمام کاربردهای حقیقی و مجازی آن (مثلا خوردن مال دیگران، خوردن گوشت برای غیبت کردن، و …) نشان دهد؛ ولی به نظر می‌رسد این قید لازمه طبیعی خورده شدن چیزی است و تاکید مستقل بر آن ضرورتی ندارد و به نظر می‌رسد کثرت کاربردهای مجازی این ماده موجب شده که ابن فارس چنان توسعه معنایی‌ای برای آن قائل شود...

جلسه ۱۰۱۹ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-52/


  1. . الْعَصْفُ و الْعَصِيفَةُ: الذي يُعْصَفُ من الزّرعِ، و يقال لحطام النّبت المتكسّر: عَصْفٌ. قال تعالى: وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ‏ [الرحمن/ 12]، كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ‏ [الفيل/ 5]، و رِيحٌ عاصِفٌ‏ [يونس/ 22]، و عَاصِفَةٌ و مُعْصِفَةٌ: تَكْسِرُ الشي‏ءَ فتجعله كَعَصْفٍ، و عَصَفَتْ بهم الرّيحُ تشبيها بذلك.↩
  2. . العين و الصاد و الفاء أصلٌ واحد صحيح يدلُّ على خِفّةٍ و سرعة. فالأوَّل من ذلك‏ العَصْف‏: ما على الحبِّ من قُشور التِّبن.
    و العَصْف‏: ما على ساق الزَّرع من الوَرَق الذى يَبس فتفتَّت، كل ذلك من‏ العَصْف‏. قال اللَّه سبحانه: فَجَعَلَهُمْ‏ كَعَصْفٍ‏ مَأْكُولٍ‏. قال بعضُ المفسِّرين: العصف‏: كلُّ زرعٍ أُكِل حَبُّه و بَقِى تبنُه. و كان ابنُ الأعرابى يقول: العَصْف‏: ورقُ كلِّ نابت. و يقال: عَصَفْتُ‏ الزَّرْعَ، إذا جَزَزْتَ أطرافَه و أكلتَه، كالبقل. و يقال: مكانٌ‏ مُعْصِف‏، أى كثير العَصْف‏. قال: «إذا جُمادَى مَنَعَتْ قَطْرَها / زانَ جَنابِى عَطَنٌ‏ مُعْصِفُ‏ » و يقال للعَصْف: العَصِيفَة و المُصافة. قال الفرّاء: إذا أخذْتَ‏ العصيفةَ عن الزَّرع فقد اعتُصِف‏. و الريح‏ العاصف‏: الشَّديدة. قال اللَّه تعالى: جاءَتْها رِيحٌ‏ عاصِفٌ‏. هذا الذى ذكره الخليل، و معنى الكلام أنَّها تستخِفُّ الأشياءَ فتذهبُ بها تَعصِف‏ بها. و يقال أيضاً: مُعْصِف‏ و مُعْصِفة. قال العجَّاج: «و المُعْصِفاتِ‏ لا يَزَلْنَ هُدَّجا» و من قياس الباب: النّاقة العَصُوف‏: التى‏ تَعصِف‏ براكبها فتمضى كأنّها ريحٌ فى السُّرعة. و يقال‏ أعصفَتْ‏ أيضاً. و الحَرب‏ تَعْصِف‏ بالقوم: تذهبُ بهم. قال الأعشَى: «فى فيلقٍ جأوَاء ملمومةٍ / تَعْصِفُ‏ بالدَّارع و الحاسرِ» و نعامةٌ عَصوفٌ‏: سريعة. و قد قلنا إنَ‏ العَصْف‏: الخِفَّة و السُّرعة.
    ↩
  3. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو سرعة بشدّة، و هذا المعنى يختلف بحسب اختلاف الموارد.
    فشدّة السرعة في الريح شدّة جريانها. و في الدابّة سرعتها في السير و في الحرب و الحوادث شدّة في جريانها و سرعة في القتال. و في الزرع التسريع و التعجيل في الحصاد قبل أوانه و قبل تماميّة الزرع و الحرث. و في كسب الرجل فعّاليته الشديدة السريعة فيه لتحصيل التأمين في معاش عائلته. و في الذهاب سرعة في الحركة.
    و العصف مصدرا أو صفة كالصعب، في الأصل: كلّ شي‏ء فيه شدّة سرعة، إمّا في جريان حياته أو في جريان أمره، كما في أوراق الزرع و أطراف السنابل من‏ التبن و غيره. و الرزق النازل. و البقول التي يتغذّى بها. و القصيل المقطوع من النباتات.
    فيلاحظ في جميع هذه المعاني: القيدان- السرعة و الشدّة.
    . وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ‏- 55/ 12 هذا في مقام ذكر النعم الإلهيّة، فالحبوبات كالحنطة و الشعير و العدس و الحمّص و غيرها من أغذية الإنسان، و هكذا الريحان من الخضراوات اللطيفة المعطرة، و العصف من اغذيه سائر الأنعام. و لا يخفى أنّ كلمة ذا تدلّ على السلطنة و الغلبة و المالكيّة و التفوّق بالنسبة الى المضاف اليه، فالحبّ في ذيل نفوذه و تفوّقه يتحصّل عصف، كالأوراق و البقول و القصيل و ما في أطراف السنابل، و هذه يتغذّى بها الحيوان. و الريحان من أحسن الغذاء للإنسان.
    . تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ‏- 105/ 5 العَصْفُ ما فيه و في جريان حياته سرعة شديدة الى الفناء، و ليس له صلابة و دوام و استمرار حياة، بل يفنى و يصفّر و يزول سريعا.و هذا إذا انضمّ الى كونه مضاغا و مأكولا: فيشتدّ فناؤه و زواله.و التشبيه بِالْعَصْفِ: اشارة الى ضعفهم و وهنهم في أنفسهم. و التعبير بالمأكول:اشارة الى كونهم مغلوبين مقهورين تحت حكومة الربّ عزّ و جلّ، كما أنّ المأكول مقهور تحت إرادة الآكل.
    . جاءَتْها رِيحٌ عاصِفٌ‏- 10/ 22. وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ‏- 21/ 81 يراد اشتداد في جريان الريح و سرعة حركتها.و تذكير العاصف نعتا للريح مع تأنيث الريح في صدر الآية. وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِيحٌ عاصِفٌ‏
    و في فعله قبله: اشارة الى جواز التذكير في المؤنّث المجازىّ، مضافا الى أنّ التذكير في مقام العقوبة: يدلّ على اشتداد و كثافة و حدّة، كما أنّ التأنيث يدل على لطف و إرفاق و عطوفة، كما تشاهد هذه الصفات في الرجل و المرأة.
    و في قوله- تَجْرِي بِأَمْرِهِ: اشارة الى خضوعها تحت أمره، مع شدّة و سرعة فيها.
    . كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ‏- 14/ 18 اليوم قطعة من الزمان معيّنة محدودة نهارا أو ليلا أو منضمّة أو ممتدّة، و الزمان يتعيّن و يتشخّص بخصوصيّات خارجيّة، كالحركة الوضعيّة في الأرض توجب تشخّص الليل و النهار. و كالحركة الانتقاليّة فيها توجب تشخّص السّنة مع خصوصيّات خارجيّة من تأثير الشمس و القمر و الكواكب، و الهواء و الحرارة و البرودة و اللطافة و الكثافة و الجريان في الهواء، و سائر ما يقع فيها من الحوادث السماويّة و الأرضيّة و غيرها.
    فليس للزمان وجود مستقلّ قائم بنفسه غير هذا الاعتبار الاضافىّ، فاليوم قطعة محدودة من الزمان، و تشخّصه و تحقّقه بهذه الأمور الخارجية من نور و ظلمة و حرارة و برودة و لطافة و كثافة و حدّة و لينة و سائر الوقائع الملائمة أو المنافرة فيها، و نسبة كلّ منها الى آخر.
    فتوصيف اليوم بالعاصف: باعتبار تلك الحوادث و الوقائع و الحركات الأفلاكيّة، و هذا أمر حقيقىّ صحيح لا تجوّز فيه، و التأويل بريح عاصف: تجوّز، مضافا الى أنّ في التعبير اشارة لطيفة الى أنّ الريح تجرى في محيط قد أحاطته هذه الحوادث الصعبة الشديدة السريعة، و هذا كقوله تعالى:. ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ.
    و في هذا المثل اشارة الى أنّ أعمالهم كالرماد الباقي من الموادّ المحترقة تذروه الرياح و ليس له أثر نافع، و لا يعبأ به، و أعمالهم كذلك لفقدان الشرائط الظاهريّة و الباطنيّة و التوجّه و الإخلاص فيها- أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ.
    و حالاتهم و جريان أمورهم ظاهرا و باطنا كاليوم العاصف الّذى لا استقرار فيه و لا طمأنينة و لا اعتدال من أىّ جهة- و الَّذِينَ كَفَرُوا.
    ثمّ كفرهم و سترهم الحقائق الروحانيّة كالريح الّذى يشتدّ عليها و يذروها منبثّة لا يبقى من أعمالهم أثر.
    ... و أمّا العصفور: فكأنّه مأخوذ من العصف و العصفر بمعنى الصفرة، لسدّة سرعة في حركاته من بين الطيور، و لصفرة في لونه في الغالب.
    ↩
  4. . قشر و اذهاب بقوة لما هو نحو الغلاف أو اللحاء للحب و الزرع↩
  5. . و قال بعضُ أهلِ العلم: ريح‏ عاصفةٌ نعتٌ مبنىٌّ على فَعَلَتْ‏ عَصَفَتْ‏. و ريحٌ‏ عاصفٌ‏: ذات‏ عُصُوف‏، لا يُراد به فَعَلَت، و خرجَتْ مخرجَ لابنٍ و تامِر.
    و من الباب: عَصَفَ‏ و اعتصف‏، إذا كسب. و ذاك أنّه يخفُ‏فى اكتداحِه. قال: «من غير [ما] عَصْفٍ‏ و لا اصطراف‏ » و هو ذو عَصْفٍ‏، أى حيلة.
    ↩
  6. . . وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً- 77/ 2 سبق في عذر و عرف: أنّ هذه الآيات الكريمة تشير الى مراحل خمس من سلوك السالك الى اللّه عزّ و جلّ- و المراد هو النفوس الممتازة المجذوبة تكوينا المرسلة الى إلقاء الذكر فيما بين الناس.
    و العَصْفُ اشارة الى المرحلة الثانية، و هي تحصيل الوفاق و الطاعة و الامتثال في العمل و الحركات و السكنات.
    و هذا منزل ابتدائى في مقام العمل و الاستقرار في طريق السلوك، و أساس يلزم تحكيمه و تشييده ليثبّت الحركات و العمل عليه، و هو أهمّ المراحل من جهة المجاهدة و أصعب المنازل من جهة الاستقامة، يحتاج الى مراقبة شديدة و محاسبة دقيقة في جميع الأعمال الصادرة الظاهرة من الأعضاء و الجوارح و القوى الظاهريّة.
    و لا بدّ في هذا المنزل من التسريع الشديد في العمل بالوظائف و الدقّة السريعة في تحصيل الطاعة و الامتثال الصريح و الاهتمام الأكيد في تحصيل حقيقة الوفاق و التجنّب عن خلاف. و من اللّه التوفيق.
    و ليعلم أنّ التساهل و التباطي في هذه المرحلة: يوجب سلب التوفيق من اللّه عزّ و جلّ، و يمنع توجّه الرحمة و اللطف منه تعالى، فيصير السالك مقطوعا محروما متوقّف محجوبا لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى‏ شَيْ‏ءٍ.
    ↩

شأن نزول این سوره در مقدمه بیان شد. جلسه ۱۱۸۹ https://yekaye.ir/introduction-to-al-fil/

۱) در مقدمه (جلسه ۱۱۸۹، احادیث۱ و ۲ https://yekaye.ir/introduction-to-al-fil/) دو روایت از امام صادق ع نقل شد که داستان اصحاب فیل را به تفصیل بیان کرده بود. در خصوص نحوه کشته شدن آنها حضرت فرمود:

الف. و خداوند بر آنها پرندگانی شبیه به پرستو فرستاد که در منقارهایشان سنگی به اندازه عدس بود پس هریک بالای سر هر شخصی قرار می‌گرفت آن را بر روی سرش پرتاب می‌کرد و آن از مقعدش بیرون می‌زد.

الكافي، ج‏4، ص216

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ وَ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... وَ بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الطَّيْرَ كَالْخَطَاطِيفِ فِي مَنَاقِيرِهَا حَجَرٌ كَالْعَدَسَةِ أَوْ نَحْوِهَا، فَكَانَتْ تُحَاذِي بِرَأْسِ الرَّجُلِ ثُمَّ تُرْسِلُهَا عَلَى رَأْسِهِ فَتَخْرُجُ مِنْ دُبُرِه.

ب. آنگاه که بالای سر همه‌ی لشکر قرار گرفتند، سنگریزه را انداختند، هر سنگریزه بر سر مردی فرود آمد و از مقعدش خارج شد و او را بکشت.

الكافي، ج‏1، ص447-448

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

... حَتَّى لَمَّا صَارُوا فَوْقَ رُءُوسِهِمْ أَجْمَعَ أَلْقَتِ الْحَصَاةَ فَوَقَعَتْ كُلُّ حَصَاةٍ عَلَى هَامَةِ رَجُلٍ فَخَرَجَتْ مِنْ دُبُرِهِ فَقَتَلَتْهُ.

۲) در حدیث۱ ذیل آیه ۳ (جلسه۱۱۹۲ https://yekaye.ir/al-fil-105-3/) ابتدا از امام باقر ع روایت شد که حضرت بعد از توصیف پرندگان فرمود:

الف و ب. این پرندگان شروع به افکندن سنگ بر سر آن‌ها کردند، چنان که تن‌هایشان پر از آبله شد پس بدین وسیله آنان را کشتند. پیش از آن واقعه چنان آبله‌ای کس ندیده بود

الكافي، ج‏8، ص84؛ علل الشرائع، ج‏2، ص521

... فَجَعَلَتْ تَرْمِيهِمْ بِهَا حَتَّى جُدِّرَتْ أَجْسَادُهُمْ فَقَتَلَهُمْ بِهَا وَ مَا كَانَ قَبْلَ ذَلِكَ رُئِيَ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْجُدَرِيِ ...

ج. سپس به روایت منقول از امام صادق ع اشاره شد که فرموده باشند:

کسانی که آبله می‌گیرند از این واقعه، که برای آنها در این زمان رخ داد، [به بعد] بود که مبتلا به آبله می‌شوند.

تفسير القمي، ج‏2، ص444

قَالَ الصَّادِقُ ع: وَ أَهْلُ الْجُدَرِيِّ مِنْ ذَلِكَ أَصَابَهُمُ الَّذِي أَصَابَهُمْ فِي زَمَانِهِمْ جُدَرِيٌّ.

۱) «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ»

درباره اینکه مقصود از «عصف» و «مأکول» در این آیه چیست و از چه جهت این تشبیه رخ داده است؟

الف. مقصود از «عصف»:

الف.۱. کاه و برگی که بعد از درو کردن در زمین باقی می‌ماند و بادها براحتی آن را جابجا می‌کنند و خوراک حیوانات می‌شود. (به نقل مفاتيح الغيب، ج‏32، ص292۱)

الف.۲. به قرینه آیه «وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ« (الرحمن/۱۲)‏ مقصود کاه و پوسته‌ی روی دانه است که وقتی از دانه جدا می‌شود کاملا در معرض بادها این سو و آن سو می‌شود. (ابومسلم، به نقل مفاتيح الغيب، ج‏32، ص292؛ ابوعبیده، به نقل مجمع البيان، ج‏10، ص825۲)

الف.۳. کاه و برگ روی دانه است قبل از اینکه دانه برسد و تشکیل شود. (فراء، به نقل مفاتيح الغيب، ج‏32، ص292)

الف.۴. حبه‌ای است که کنده شده و دانه درون آن خورده شده باشد و فقط پوسته‌اش باقی مانده باشد (به نقل از مفاتيح الغيب، ج‏32، ص292؛ زجاج، به نقل مجمع البيان، ج‏10، ص825۳).

الف.۵.

ب. مقصود از «مأکول»

ب.۱. مقصود شیء نیم‌خورده است، یعنی کاه و برگی که مقداری از آن خورده شده و دیگر حتی در حد یک کاه و برگ هم ارزش ندارد، مانند برگ کرم‌خورده یا زمین زراعی‌ای که در آن چرا شده است (لسان العرب، ج‏9، ص247۴؛ مفاتيح الغيب، ج‏32، ص293؛ الميزان، ج‏20، ص362).

ب.۲. کاه و پوسته‌ی روی دانه‌ای که دانه درون آن خورده شده و فقط پوسته بی‌خاصیت آن باقی مانده است (لسان العرب، ج‏9، ص247؛ مجمع البيان، ج‏10، ص825؛ مفاتيح الغيب، ج‏32، ص293۵؛ الميزان، ج‏20، ص362)

ب.۳. مقصود کاه و علفی است که حیوانات خورده‌اند و به صورت پشگل و ... دفع کرده‌اند و آنچه در آن پشگل و ... از آن کاه و علف باقی مانده است. کسانی که این قول را دارند گفته‌اند این تعبیر، تعبیری مودبانه است شبیه تعبیر «كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ» (مائدة/75) در وصف حضرت عیسی ع و مادرش، که به نحو کنایه می‌خواهد اشاره کند که آنها انسانهای عادی‌ای بودند که غذایی که می‌خوردند را دفع می کردند (مجمع البيان، ج‏10، ص825۶؛ قول مقاتل و قتاده و عطاء از ابن عباس، به نقل مفاتيح الغيب، ج‏32، ص293۷).

ب.۴. مقصود از «مأکول» «خوردنی» است، یعنی چیزی که آماده خوردن شده است، یعنی آنها همچون کاه و برگی درآمدند که آماده خورده شدن توسط حیوانات هستند (عکرمه و ضحاک، به نقل مفاتيح الغيب، ج‏32، ص293۸)؛ که اگر این معنا مد نظر باشد بسیار شبیه وضعیت قوم ثمود می‌شود که تعبیر «كَهَشيمِ الْمُحْتَظِر» (قمر/۳۱) درباره آنها آمده، که به معنای گياهِ خشكيده‌ای است که صاحب آغل برای چارپایانش خرد و آماده خوردن می‌کند.

ب.۵. ...

ج. وجه تشبیه:

ج.۱. بر اساس آن معنایی که می‌گوید همچون پوسته بی‌دانه شدند، چه‌بسا می‌خواهد بگوید پیکرهایی بدون جسم شدند، یا اینکه آن سنگ درون آنان را کاملا سوزاند و شبیه دانه توخالی شدند (الميزان، ج‏20، ص362۹)

ج.۲. ...

۲) «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَاْكُولٍ»

خداوند در عموم مواردی که عذابی بر گروهی نازل شده، صرفا به هلاکت آنها (أَهْلَكْناهُمْ؛ انعام/۶، انفال/۵۴، کهف/۵۹، شعراء/۱۳۹، دخان/۳۷، محمد/۱۳؛ أَهْلَكْناها، اعراف/۴، انبیاء/۶ و ۹۵، حج/۴۵) و حداکثر اینکه چنان از بین رفتند که فقط حکایتی از آنها در تاریخ باقی ماند (جَعَلْناهُمْ أَحاديث‏؛ مومنون/۴۴، ‌سبأ/ ۱۹) اشاره کرده است. ظاهرا در قرآن کریم غیر از اصحاب فیل که بیان می‌دارد آنها را همچون «كَعَصْفٍ مَاْكُولٍ» کردیم، فقط در خصوص قوم عاد و ثمود اشاره‌ای به وضعیت پایانی آنها آمده است (در مورد قوم عاد می‌فرماید: «تَنْزِعُ النَّاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِر: مردم را از جا مى‏كند گويی تنه‏هاى نخلى بودند كه ريشه‏كن شده بودند.» (قمر/20) «فَتَرَى الْقَوْمَ فيها صَرْعى‏ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ مردم را فروافتاده مى‏ديدى، گويى آنها تنه‏هاى نخلهاى ميان تهى‏اند.» (حاقه/7) و در مورد قوم ثمود بیان می‌دارد آنها را «كَهَشيمِ الْمُحْتَظِر» (قمر/۳۱) کردیم، که به معنای گياهِ خشكيده‌ای است که صاحب آغل برای چارپایانش خرد و آماده خوردن می‌کند.)

این بیان وضعیت نهایی آنها بدین صورت در داستان اصحاب فیل چه وجهی دارد؟

الف. در آیه ۱ تدبر ۳ (جلسه۱۱۹۰ https://yekaye.ir/al-fil-105-1/ ) اشاره شد که به خاطر استفاده از تعبیر «کیف فعل» در داستان اصحاب فیل، چه‌بسا آنچه از توجه به عاقبت آنها مهمتر بود، توجه به کیفیت کاری است که خداوند با آنها کرد. شاید به همین جهت است که نحوه هلاک شدن و کیفیت وضعیتی که بدان درآمدند هم مورد تأکید قرار داد.

ب. شاید خداوند می خواهد به این اشاره کند آنها آمده بودند چنان کعبه و اهل آن را نابود کنند که گویی آن را خورده و در خود هضم کرده‌اند؛ اما خودشان مثل برگ و کاهی که ‌خورده شده درآمدند.

ج. ...


  1. . المسألة الأولى: ذكروا في تفسير العصف وجوها ذكرناها في قوله: وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ [الرحمن: 12] و ذكروا هاهنا وجوها: أحدها: أنه ورق الزرع الذي يبقى في الأرض بعد الحصاد و تعصفه الرياح فتأكله المواشي و ثانيها: قال أبو مسلم: العصف التبن لقوله: ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحانُ [الرحمن: 12] لأنه تعصف به الريح عند الذر فتفرقه عن الحب، و هو إذا كان مأكولا فقد بطل و لا رجعة له و لا منعة فيه و ثالثها: قال الفراء: هو أطراف الزرع قبل أن يدرك السنبل و رابعها: هو الحب الذي أكل لبه و بقي قشره.↩
  2. . قال أبو عبيدة: العصف ورق الزرع↩
  3. . قال الزجاج: أي جعلهم كورق الزرع الذي جز و أكل أي وقع فيه الأكال↩
  4. . و قوله تعالى كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ‏، له معنيان: أَحدهما أَنه جعل أَصحاب الفيل كورق أُخذ ما فيه من الحبّ و بقي هو لا حب فيه، و الآخر أَنه أَراد أَنه جعلهم كعصف قد أَكله البهائم.↩
  5. . الوجه الثاني: في تفسير قوله: مَأْكُولٍ هو أنه جعلهم كزرع قد أكل حبه و بقي تبنه، و على هذا التقدير يكون المعنى: كعصف مأكول الحب كما يقال: فلان حسن أي حسن الوجه، فأجرى مأكول على العصف من أجل أنه أكل حبه لأن هذا المعنى معلوم و هذا قول الحسن.↩
  6. . «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» أي كزرع و تبن قد أكلته الدواب ثم راثته فديست و تفرقت أجزاؤه شبه الله تقطع أوصالهم بتفرق أجزاء الروث قال الحسن: كنا و نحن غلمان بالمدينة نأكل الشعير إذا قصب و كان يسمى العصف و قال أبو عبيدة: العصف ورق الزرع قال الزجاج: أي جعلهم كورق الزرع الذي جز و أكل أي وقع فيه الأكال↩
  7. . المسألة الثانية: ذكروا في تفسير المأكول وجوها أحدها: أنه الذي أكل، و على هذا الوجه ففيه احتمالان:
    أحدهما: أن يكون المعنى كزرع و تبن قد أكلته الدواب ثم يجف و تتفرق أجزاءه، شبه تقطع أوصالهم بتفرق أجزاء الروث، إلا أن العبارة عنه جاءت على ما عليه آداب القرآن، كقوله: كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ [المائدة: 75] و هو قول مقاتل، و قتادة و عطاء عن ابن عباس. و الاحتمال الثاني: على هذا الوجه أن يكون التشبيه واقعا بورق الزرع إذا وقع فيه الأكال، و هو أن يأكله الدود
    ↩
  8. . الوجه الثالث: في التفسير أن يكون معنى: مأكول أنه مما يؤكل، يعني تأكله الدواب يقال: لكل شي‏ء يصلح للأكل هو مأكول و المعنى جعلهم كتبن تأكله الدواب و هو قول عكرمة و الضحاك.↩
  9. . قوله تعالى: «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» العصف ورق الزرع و العصف المأكول ورق الزرع الذي أكل حبه أو قشر الحب الذي أكل لبه و المراد أنهم عادوا بعد وقوع السجيل عليهم أجسادا بلا أرواح أو أن الحجر بحرارته أحرق أجوافهم، و قيل: المراد ورق الزرع الذي وقع فيها الأكال و هو أن يأكله الدود فيفسده.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر