۱۱۸۹) سوره فیل (۱۰۵) بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمِ ۱۷ رمضان المبارک ۱۴۴۷ ۱۶/۱۲/۱۴۰۴ (مکی) ۱۴۰۴/۱۲/۲۷

پیش از سوره قبل (سوره «طلاق»)، موضوع بحث ما سوره «همزه» بود که در ابتدای آن اشاره شد که با توجه به آتش‌بس شکننده‌ی بعد از جنگ ۱۲ روزه اسرائیل علیه ایران (۲۳ خرداد- ۳ تیر)، سوره همزه به عنوان مقدمه‌ای برای ورود به سوره‌های فیل و قریش پرداخته شد. ولی با توجه به اینکه ادامه این جنگ در آن مقطع زمانی منتفی گردید (و به دلایل دیگر)، سراغ سوره طلاق رفتیم. اما شروع دوباره جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران در یک هفته قبل، ضرورت پرداختن به آن دو سوره را دوباره جدی کرد. اگر ابرهه مصداق ابرقدرت آن زمان بود که برای نابودی کعبه به عنوان پایگاه اصلی توحید از نقطه‌ای دور به سوی مکه لشکر کشید، امروز هم ابرقدرت‌های زمان برای نابود کردن ایران به عنوان پایگاه اصلی توحید از نقطه‌ای دور به سمت ایران لشکر کشیده‌اند، اما همان طور که آن بار خداوند کید آنها را در بیراهه انداخت، امید است این بار نیز امداد خدا شامل این نقطه کانونی‌ای شود که در زمانه جاهلیت مدرن، هنوز در آن مظاهر خداپرستی رواج دارد.

امر جالب‌تر اینکه امروز که بحث این سوره شروع می‌شود از سویی در شرف شب‌های قدر هستیم که اگر قدربدانیم می‌توانیم چنان باشیم که ان‌شاء الله خداوند بهترین مقدرات را برای ما رقم بزند، و از سوی دیگر، امروز هم مقارن با سالروز جنگ بدر است، که باز دشمنان خداپرستی عزم جدی خود را برای نابودی کانون توحید آن روز جزم کردند و با ایستادگی همان معدود مسلمانانی که عزم راسخی برای دفاع از توحید داشتند شکست سختی خوردند. ان شاء الله که خداوند به حق این شب‌های قدر تقدیری را در جهان رقم بزند که بزودی شاهد تکرار عام الفیل در جهان امروز باشیم.

قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنی‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنی‏ مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لی‏ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصیراً؛

وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً؛

وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یزیدُ الظَّالِمینَ إِلاَّ خَساراً (اسراء/80-82)

با توجه به تخصصی بودن برخی از بحثها به کسانی که فرصت کافی برای مطالعه کل محتویات ارائه شده در اینجا را ندارند یادآوری می‌کنم که علاوه بر کانال اصلی بحث در ایتا (https://eitaa.com/yekaye) کانال دیگری با عنوان «یک آیه در روز- گزیده» در همین پیام‌رسان ایتا راه اندازی کرده‌ام (https://eitaa.com/yekAaye) که صرفا احادیث و گزیده‌ای از مطالب این کانال که جنبه کاربردی بیشتری دارد در آنجا بارگذاری می‌شود؛ و ان شاء الله این مطالب گزیده در پیام‌رسان بله (https://ble.ir/yekaye) و تلگرام (https://t.me/yekAaye) نیز بارگذاری خواهد شد.

- نام سوره

در عموم مصحف‌ها و کتب تفسیر از این سوره با نام «الفیل‌‌» یاد شده است (مجمع البيان، ؛ الإتقان في علوم القرآن،)؛ و وجه تسمیه‌اش این است که در این سوره حکایت اصحاب فیل آمده است. در میان قدما تعبیر «سوره اَلَمْ تَرَ» یا «سوره أَ لَمْ تَرَ كَيْف‏» نیز برای اشاره به این سوره به کار رفته است. (مثلا ر.ک: مجاز القرآن (ابوعبیده)، ج‏2، ص312؛ تفسیر التبيان، ج‏10، ص371۱؛ صحيح البخاري، ج4، ص1899۲؛ التحرير و التنوير، ج‏30، ص477۳)

- مکی یا مدنی

بدون هیچ اختلافی، همگان بر این باورند که این سوره در مکه نازل شده است (مثلا: مجمع البيان، ج‏10، ص820۴؛ سعد السعود، ص293۵؛ التحرير و التنوير، ج‏30، ص477۶)

- جایگاه سوره فیل در بین سوره‌ها

سوره فیل در ترتیب نزول، در تمام نقل‌های روایی که یافت شد ۱۸مین سوره است (فقط ابن عاشور اظهار می‌دارد که این نوزدهمین سوره نازل شده است (التحرير و التنوير، ج‏30، ص477)، که احتمالا در شمارش اشتباهی کرده است)۷. این سوره بعد از سوره «کافرون» نازل شده است؛ و اغلب بر این باورند که سوره‌ای که بعد از این سوره نازل شده، سوره فلق است (مجمع البيان، ج‏10، ص612۸؛ الإتقان في علوم القرآن، ج1، ص43۹؛ جمال القراء، ج1، ص1۱۰۱۰). فقط برخی به خاطر اینکه این سوره و سوره «قریش» در نماز با هم (کنار هم همانند یک سوره) قرائت می‌شود (که در این باره ان شاء الله به تفصیل در ابتدای سوره قریش بحث خواهد شد) احتمال داده‌اند که سوره قریش بعد از این سوره نازل شده باشد، ولی غالبا این تحلیل را دلیل کافی برای قبول چنین ترتیب نزولی ندانسته‌اند (التحرير و التنوير، ج‏30، ص477۱۱)

- تعداد آیات

این سوره بدون هیچ اختلافی ۵ آیه دارد (مجمع البيان، ج‏10، ص۸۲۰؛ التحرير و التنوير، ج‏30، ص477)

- تعداد كلمات و حروف

در شمارش کلمات و حروف این سوره، در میان قدما ثعلبی (م ۴۲۷) (الكشف و البيان، ج‏10، ص288۱۲) و ابوالفتوح رازی قرن (م ۵۵۲) (روض الجنان، ج‏20، ص400۱۳) تعداد كلمات این سوره را ۲۰ کلمه، ولی ابوبکر روذباری (م ۵۵۳) تعداد کلمات را ۲۳ کلمه دانسته است (جامع القراءات للروذباري، ج۳، ص۴۹۰)؛ هرچند همگی تعداد حرفهایش را به ترتیب ۹۶ حرف دانسته‌اند.

قبلا [ابتدای سوره ممتحنه] اشاره شد که قدما صرف نظر از اینکه «بسم الله ...» ‌را در شمارش نمی‌آورند، مبنای شمارش کلمات نزد آنها، نه کلمه در اصطلاح نحو (که به هریک از اسم و فعل و حرف، کلمه اطلاق می‌شود)، بلکه حروف و کلماتی است که به صورت متصل نوشته می‌شود (لذا عباراتی مانند «فَجَعَلَهُمْ» یک کلمه حساب می‌شود)، کلمه «و» (حرف عطف) را نیز همواره متصل به کلمه بعدی از شمارش حذف می‌کنند (مثلا «وَ اَرْسَلَ» یک کلمه حساب می‌شود). ظاهرا علت تفاوت شمارش فوق این است که ثعلبی و ابوالفتوح، هریک از دو عبارت «اَ لَمْ تَرَ كَيْفَ» و «اَ لَمْ يَجْعَلْ» را یک کلمه شمرده‌اند؛ اما روذباری اولا فقط «اَ لَمْ» را در هر دو مورد یک کلمه شمرده و ثانیا «تَرَ كَيْفَ» را نیز دو کلمه حساب کرده است.

همچنین در خصوص حروف هم بر اساس شمارش نرم‌افزار Word (بر اساس مصحف عثمانی که «بأصحاب» به صورت «بِاَصْحٰبِ» نوشته شده) به همین عدد ۹۶ می‌رسیم.


  1. . و مثله قالوا في سورة (أ لم تر كيف) و (الإيلاف) و في المصحف هما سورتان فصل بينهما ببسم اللَّه↩
  2. . باب: تفسير ‌سورة: {‌ألم ‌تر}↩
  3. . سورة الفيل. وردت تسميتها في كلام بعض السلف سورة أَ لَمْ تَرَ. روى القرطبي في تفسير سورة قريش عن عمرو بن ميمون قال: صليت المغرب خلف عمر بن الخطاب فقرأ في الركعة الثانية أَ لَمْ تَرَ [الفيل: 1] و لِإِيلافِ قُرَيْشٍ [قريش: 1]. و كذلك عنونها البخاري. و سميت في جميع المصاحف و كتب التفسير: سورة الفيل.↩
  4. . مكية خمس آيات بالإجماع.↩
  5. . سورة الفيل مكية في قول ابن عباس و الضحاك و هي خمس آيات بلا خلاف‏↩
  6. . و هي مكية بالاتفاق. و آيها خمس.↩
  7. . متاسفانه این سخن وی در برخی متاخرین (معرفت، آموزش علوم قرآن، ج۲، ص۱۶۶) تکرار شده است و در اغلب دانشنامه‌ها (همانند ویکی شیعه و ویکی فقه) همین را منعکس کرده‌اند↩
  8. . حدثنا السيد أبو الحمد مهدي بن نزار الحسيني القايني قال أخبرنا الحاكم أبو القسم عبيد الله بن عبد الله الحسكاني قال حدثنا أبو نصر المفسر قال حدثني عمي أبو حامد إملاء قال حدثني الفزاري أبو يوسف يعقوب بن محمد المقري قال حدثنا محمد بن يزيد السلمي قال حدثنا زيد بن موسى قال حدثنا عمرو بن هارون عن عثمان بن عطاء عن أبيه عن ابن عباس قال: أول ما أنزل بمكة (اقرأ باسم ربك) ثم (ن و القلم) ثم (المزمل) ثم (المدثر) ثم (تبت) ثم (إذا الشمس كورت) ثم (سبح اسم ربك الأعلى) ثم (و الليل إذا يغشى) ثم (و الفجر) ثم (و الضحى) ثم (أ لم نشرح) ثم (و العصر) ثم (و العاديات) ثم (إنا أعطيناك الكوثر) ثم (ألهيكم التكاثر) ثم (أ رأيت) ثم (الكافرون) ثم (أ لم تر كيف) ثم (قل أعوذ برب الفلق) ثم (قل أعوذ برب الناس) ثم (قل هو الله أحد) ثم (و النجم) ثم (عبس) ثم (إنا أنزلناه) ثم (و الشمس) ثم (البروج) ثم (و التين) ثم (لإيلاف) ثم (القارعة) ...
    و قد رواه الأستاذ أحمد الزاهد بإسناده عن عثمان بن عطاء عن أبيه عن ابن عباس في كتاب الإيضاح و زاد فيه ...
    و بإسناده عن عكرمة و الحسن بن أبي الحسن البصري إن أول ما أنزل الله من القرآن بمكة على الترتيب (اقرأ باسم ربك و ن و المزمل) إلى قوله و ما نزل بالمدينة (ويل للمطففين) ...
    بإسناده عن سعيد بن المسيب عن علي بن أبي طالب (ع) أنه قال سألت النبي عن ثواب القرآن فأخبرني بثواب سورة سورة على نحو ما نزلت من السماء فأول ما نزل عليه بمكة (فاتحة الكتاب) ثم (اقرأ باسم ربك) ثم (ن) إلى أن قال و أول ما نزل بالمدينة ...
    ↩
  9. . وقال ابن الضر يس فِي فَضَائِلِ الْقُرْآنِ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي جعفر الرازي أنبأنا عمرو بْنُ هَارُونَ حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ عَطَاءٍ الْخُرَاسَانِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: "كَانَتْ إِذَا أنزلت فاتحة الكتاب بِمَكَّةَ كُتِبَتْ بِمَكَّةَ ثُمَّ يَزِيدُ اللَّهُ فِيهَا مَا شَاءَ وَكَانَ أَوَّلَ مَا أَنْزَلَ مِنَ الْقُرْآنِ: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ ثُمَّ ن ثُمَّ يا أيها المزمل ثم يا أيها الْمُدَّثِّرُ ثُمَّ تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ ثُمَّ إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ثُمَّ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى ثُمَّ وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَى ثُمَّ وَالْفَجْرِ ثُمَّ وَالضُّحَى ثُمَّ أَلَمْ نَشْرَحْ ثُمَّ وَالْعَصْرِ ثُمَّ وَالْعَادِيَّاتِ ثُمَّ إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ ثُمَّ أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ثُمَّ أَرَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ ثُمَّ قُلْ يا أيها الْكَافِرُونَ ثُمَّ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ ثُمَّ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ثُمَّ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ثُمَّ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ثُمَّ وَالنَّجْمِ ثُمَّ عَبَسَ ثُمَّ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ثُمَّ وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ثُمَّ وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ ثُمَّ والتين ثُمَّ لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ ثُمَّ الْقَارِعَةُ ...↩
  10. . وقال عطاء بن أبي مسلم الخراساني:
    ... 13 - ثم سورة العاديات. 14 - ثم الكوثر. 15 - ثم أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ. 16 - ثم أَرَأَيْتَ الَّذِي ... 17 - ثم قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ. 18 - ثم الفيل. 19 - ثم سورة الفلق. 20 - ثم سورة الناس. 21 - ثم قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ. 22 - ثم سورة النجم. 23 - ثم عَبَسَ وَتَوَلَّى. 24 - ثم إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ. 25 - ثم وَالشَّمْسِ وَضُحاها. 26 - ثم وَالسَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ. 27 - ثم وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ. 28 - ثم سورة قريش. 29 - ثم القارعة. ...
    ↩
  11. . و قد عدت التاسعة عشرة في ترتيب نزول السور نزلت بعد سورة قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ [الكافرون: 1] و قبل سورة الفلق. و قيل: قبل سورة قريش لقول الأخفش إن قوله تعالى: لِإِيلافِ قُرَيْشٍ [قريش: 1] متعلق بقوله: فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ [الفيل: 5]، و لأن أبي بن كعب جعلها و سورة قريش سورة واحدة في مصحفه و لم يفصل بينهما بالبسملة و لخبر عمرو بن ميمون عن عمر بن الخطاب المذكور آنفا روى أن عمر بن الخطاب قرأ مرة في المغرب في الركعة الثانية سورة الفيل و سورة قريش، أي و لم يكن الصحابة يقرأون في الركعة من صلاة الفرض سورتين لأن السنة قراءة الفاتحة و سورة فدل أنهما عنده سورة واحدة. و يجوز أن تكون سورة قريش نزلت بعد سورة الفلق و ألحقت بسورة الفيل فلا يتم الاحتجاج بما في مصحف أبي بن كعب و لا بما رواه عمرو بن ميمون.↩
  12. . سورة الفيل مكّيّة، و هي ستة و تسعون حرفا، و عشرون كلمة، و خمس آيات↩
  13. . (سورة الفيل) اين سورت مكّى است و پنج آيت است و بيست كلمت است و نود و شش حرف است.↩

۱) در منابع مختلف شیعه و سنی با سندهای مختلف از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

کسی که سوره فیل را بخواند خداوند عز و جل در زندگی دنیا او را از پرتاب شدن و مسخ شدن ایمن بدارد

الكشف و البيان (ثغلبی)، ج‏10، ص288؛ مجمع البيان، ج‏10، ص820۱؛ ترتيب الأمالي الخميسية (للشجري)، ج1، ص135۲

أخبرنا ناقل بن راقم قال: حدّثنا محمد بن شادة قال: حدّثنا أحمد بن الحسن قال: حدّثنا محمد بن يحيى قال حدّثنا سالم بن قتيبة عن شعبة عن عاصم عن زر عن أبيّ قال: قال رسول اللّه ص:

« َمَنْ ‌قَرَأَ ‌سُورَةَ ‌الْفِيلِ عَافَاهُ اللَّهُ عزّ و جلّ أَيَّامَ حَيَاتِهِ فِي الدُّنْيَا مِنَ القذف وَالْمَسْخِ

ب. در نقلی که ابوالفتوح رازی دارد به ایمن بودن از «خسف» (فرو رفتن در زمین) هم اشاره شده است:

روايت است از زرّ حبيش از رسول- عليه السّلام- كه او گفت: هر كه او سورة الفيل بخواند، خداى تعالى در دنيا او را ايمن كند از خسف و قذف و مسخ.

روض الجنان، ج‏20، ص400

ج. در نقل واحدی، به جای عافیت از پرتاب شدن، تعبیر عافیت از [آسیب] «دشمن» آمده است:

التفسير الوسيط (للواحدي)، ج4، ص554

أَخْبَرَنَا الأُسْتَاذُ أَبُو عُثْمَانَ الْمُقْرِئِ الْحِيرِيُّ سَعِيدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ الْخَفَّافُ الزَّعْفَرَانِيُّ، أَخْبَرَنِي أَبُو عَمْرٍو مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مَطَرٍ الْحِيرِيُّ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ شَرِيكٍ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ، حَدَّثَنَا سَلامُ بْنُ سُلَيْمٍ الْمَدَايِنِيُّ، حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ كَثِيرٍ، عَنْ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي أُمَامَةَ، عَنْ ‌أُبَيِّ ‌بْنِ ‌كَعْبٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

«وَمَنْ ‌قَرَأَ ‌سُورَةَ ‌الْفِيلِ عَافَاهُ اللَّهُ تَعَالَى أَيَّامَ حَيَاتِهِ فِي الدُّنْيَا مِنَ الْعَدُوِّ وَالْمَسْخِ»

۲) از امام صادق(علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

کسی که در نمازهای واجب خود سوره ی فیل را بخواند، در قیامت هر دشت و کوه و کلوخی به نفع او شهادت می‌دهد که او از نمازگزاران بوده است،

و منادی‌ای روز قیامت به نفع او ندا می‌دهد: شما در شهادت خود بر بنده من راست گفتید، و من شهادت شما را، له یا علیه او، پذیرفتم، او را داخل بهشت کنید، و حسابی از او نخواهید، چرا که من هم خودش را دوست می‌دارم و هم عملش را

ثواب الأعمال، ص126؛ مجمع البيان، ج‏10، ص820؛ أعلام الدين، ص385

أَبِي ره قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْحَسَنِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَنْ قَرَأَ فِي فَرَائِضِهِ «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ»، شَهِدَ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كُلُّ سَهْلٍ وَ جَبَلٍ وَ مَدَرٍ بِأَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُصَلِّينَ؛

وَ يُنَادِي لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُنَادٍ: صَدَقْتُمْ عَلَى عَبْدِي قَبِلْتُ شَهَادَتَكُمْ لَهُ وَ [أو] عَلَيْهِ، أَدْخِلُوهُ الْجَنَّةَ وَ لَا تُحَاسِبُوهُ، فَإِنَّهُ مِمَّنْ أُحِبُّهُ وَ أُحِبُّ عَمَلَهُ.

تبصره

بعدا گفته خواهد شد که طبق احادیث اهل بیت ع اگر کسی در نماز بخواهد این سوره را بخواند حتما باید در ادامه اش سوره قریش را هم بخواند و این دو سوره با هم در نماز به عنوان یک سوره حساب می‌شود.

۳) مرحوم بحرانی از کتاب خواص القرآن (نسخه خطی ص۶۲) آورده است که:

الف. از رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم روایت شده که فرمودند:

کسی که این سوره را بخواند، خداوند او را از عذاب خویش پناه دهد، و از مسخ شدن در دنیا؛ و اگر آن را بر نیزه‌ای بخوانند که به چیزی برخورد می‌کند، به هر چیزی که برخورد کند، آن را درهم‌می‌شکند.

ب. در همانجا نقل دیگری از رسول الله آمده است که به جای «عذاب»، «عذاب الیم» و به جای «نیزه‌ای که به چیزی برخورد می‌کند»، «نیزه خطّی» ثبت شده است (منظور نیزه‌ای بوده که در بلادی به نام «خطّ» که در بحرین است ساخته می‌شده است).

ج. از امام صادق(علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

این سوره بر هیچ سپاهی قرائت نشد، مگر اینکه سپاه مقابل آن شکست خورد، و قرائت این سوره جز برای قوّت قلب نبود.

البرهان في تفسير القرآن، ج‏5، ص759

و من (خواص القرآن) روي:

الف. عن النبي (صلى الله عليه و آله)، أنه قال:

«من قرأ هذه السورة أعاذه الله من العذاب، و المسخ في الدنيا، و إن قرئت على الرماح التي تصادم كسرت ما تصادمه».

ب. و قال رسول الله (صلى الله عليه و آله):

«من قرأها أعاذه الله من العذاب الأليم، و المسخ في الدنيا، و إن قرئت على الرماح الخطية۳ كسرت ما تصادمه».

ج. و قال الصادق (عليه السلام):

«ما قرئت على مصاف إلا و انصرع المصاف الثاني المقابل للقارئ لها، و ما كان قراءتها إلا قوة للقلب».

د. مرحوم مجلسی نقل کرده که این حدیث را به خط شهید اول دیده است که امام صادق ع فرموده باشند:

در مواجهه با دشمن سوره فیل خوانده شود.

بحار الأنوار، ج‏89، ص338

مِنْ خَطِّ الشَّهِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنِ الصَّادِقِ ع:

يُقْرَأُ فِي وَجْهِ الْعَدُوِّ سُورَةُ الْفِيل‏

ه، و. مضمون دو حدیث «ج» و «د» را دو تن از علمای اهل سنت یافعی شافعی (م۷۶۸) و محمد عقیله (م۱۱۵۰) نیز در کتاب‌های خویش به عنوان ثمرات قرائت این سوره آورده‌اند:

الدر النظيم في خواص القرآن الكريم (یافعی)، ص۱۰۶

ه. «سورة الفيل: من قرأها في صف قتال انهزم الصف الثاني و من قرأها في وجه العدو خذله اللّه.»

الزيادة والإحسان في علوم القرآن (عقیله)، ج2۷، ص415

و. «من قرأها في صف قتال، ‌انهزم ‌الصف ‌الثاني. وإن قرأت عند تصادم الرماح تكسرت، وإذا قرأت بين العسكرين انهزم الباغي وخذل، وما قرأها أحد في وجه العدو إلا نصره الله تعالى عليه. وإذا قرأها مقاتل نصر وغلب.»

ز. در نسخه خطی کتاب خواص الآیات آمده است:

از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که:

این سوره را به جهت دفع دشمنان در شب جمعه ما بین نماز شام و خفتن ۱۲۵۲ بار بخواند؛

و اگر بر مصروع [شخصی که دچار صرع و بیهوش شده] بخوانند به هوش باز آید؛

و اگر در رکعت اول از نماز بامداد سوره «الم نشرح» و در رکعت دویّم «الم ترکیف» [بخواند] خدای تعالی دشمن را از وی دفع کند.

خواص الآیات (به زبان فارسی، کتابخانه مجلس شورای اسلامی به شماره ثبت 209100 و شماره قفسه ۱۷۹۳۵)، برگه۱۵۰

ح. مرحوم کفعمی خاصیت اخیر را از کتابی از کسی که شبیه این توصیه در خواب به او شده بود نقل کرده است (ر.ک ش)

۴) در برخی منابع اهل سنت از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

کسی که سوره فیل را بخواند گناهانش از او ریخته می‌شود و بر اصحاب فیل قرار می‌گیرد!

البستان في إعراب مشكلات القرآن (ابن الأحنف اليمني، م 717)، ج5، ص67

«وَرُوِيَ عنه ص أنه قال:

«مَنْ قَرَأ ‌سُورةَ الفِيلِ ‌حُطَّتْ ‌خَطاياهُ، وَجُعِلَتْ عَلَى أصْحابِ الفِيلِ»

۵) فیروزآبادی در کتاب خویش، بعد از ذکر حدیث نبوی که در شماره ۱ نقل شده آورده است:

و در حدیث [پیامبر ص خطاب به] حضرت علی ع آمده است:

ای علی! کسی که این سوره را بخواند گویی هم‌وزن آن طلا صدقه داده است؛ و برای هر آیه‌ای از آن که بخواند هنگامی که از قبر برخیزد نوشیدنی‌ای خواهد بود که بنوشد؛ و خداوند به او ثواب صدیقین عطا فرماید.

بصائر ذوي التمييز، ج1، ص544

عن أُبىّ: مَنْ ‌قرأَ ‌سورة ‌الفيل عافاه الله أَيّام حياته فى الدّنيا من القَذْف والمسْخ،

وحديث علىّ: يا علىّ مَن قرأَها فكأَنَّما تصدّق بوزنه ذهبا، وله بكلّ آية قرأَها شربة يشربها إِذا خرج من قبره، وأَعطاه الله ثواب الصدّيقين.»

الف. نسبت این سوره با اهل بیت ع

سید به طاووس و به تبع وی مرحوم کفعمی دعای زیر را به عنوان «حجاب الحسن بن علي ع‏» نقل کرده‌اند:

مهج الدعوات، ص297-298؛ المصباح للكفعمي، ص214-215

اللَّهُمَّ يَا مَنْ «جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً» وَ «بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً» يَا ذَا الْقُوَّةِ وَ السُّلْطَانِ يَا عَلِيَّ الْمَكَانِ! كَيْفَ أَخَافُ وَ أَنْتَ أَمَلِي؟ وَ كَيْفَ أُضَامُ وَ عَلَيْكَ مُتَّكَلِي؟ فَغُطَّنِي مِنْ أَعْدَائِكَ بِسِتْرِكَ [وَ أَفْرِغْ عَلَيَّ مِنْ صَبْرِك‏] وَ أَظْهِرْنِي عَلَى أَعْدَائِي بِأَمْرِكَ وَ أَيِّدْنِي بِنَصْرِكَ، إِلَيْكَ اللَّجَأُ وَ نَحْوَكَ الْمُلْتَجَأُ، فَاجْعَلْ لِي مِنْ أَمْرِي فَرَجاً وَ مَخْرَجاً.

يَا كَافِيَ أَهْلِ الْحَرَمِ مِنْ «أَصْحَابِ الْفِيلِ» وَ الْمُرْسَلِ عَلَيْهِمْ «طَيْراً أَبابِيلَ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ» ارْمِ مَنْ عَادَانِي بِالتَّنْكِيلِ.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ الشِّفَاءَ مِنْ كُلِّ دَاءٍ وَ النَّصْرَ عَلَى اْلْأَعْدَاءِ وَ التَّوْفِيقَ لِمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَى يَا إِلَهَ مَنْ فِي السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ «وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى‏» [بِكَ أَسْتَكْفِي و] بِكَ أَسْتَشْفِي وَ بِكَ أَسْتَعْفِي وَ عَلَيْكَ أَتَوَكَّلُ «فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ».

ب. سایر موارد

۶) مرحوم کفعمی دو واقعه را درباره این سوره نقل کرده است. می گوید:

احمد بن علی بن احمد در کتاب الوسائل إلى المسائل ذکر کرده است که:

مردی بر کسی که [بر آن منطقه] مسلط بود دشمنی شدید داشت تا اینکه از او بر جان خود می‌ترسید و با وجود او از زندگی ناامید شده بود. در خواب دید که گویی کسی به او می‌گوید: «بر تو باد خواندن سوره فیل در یکی از رکعت‌های نماز صبح.» او این کار را انجام داد و دشمنش در مدت کوتاهی مهار شد.

و همچنین، شیخ کمال‌الدین دمیری در کتاب حیات‌الحیوان بیان کرده که:

هر کس سوره فیل را هزار بار در هر روز به مدت ده روز متوالی بخواند و شخص مورد نظر خود را در دل قصد کند و در روز دهم بر کنار آب جاری بنشیند و دعای زیر را بخواند ان شاء الله تعالی همان روز هلاکت دامنگیر آن شخص شود و دعا این است:

«اللَّهُمَّ أَنْتَ الْحَاضِرُ الْمُحِيطِ بِمَكْنُونَاتِ السَّرَائِرِ وَ الضَّمَائِرِ اللَّهُمَّ عَزَّ الظَّالِمُ وَ قَلَّ النَّاصِرُ وَ أَنْتَ الْمُطَّلِعُ الْعَالِمُ اللَّهُمَّ إِنَّ فُلَاناً ظَلَمَنِي وَ آذَانِي وَ لَا يَشْهَدُ بِذَلِكَ غَيْرُكَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ مَالِكُهُ فَأَهْلِكْهُ اللَّهُمَّ سَرْبِلْهُ سِرْبَالَ الْهَوَانِ وَ قَمِّصْهُ بِقَمِيصِ الرَّدَى. خدایا، تو حاضری و احاطه داری به پنهان‌گاه‌های اسرار و ضمایر.» (خدایا! ظالم عزت پیدا کرده و ناصر [=یاور] کم شده و تو مطلع و آگاهی. خدایا! همانا فلان شخص به من ستم کرده و آزار داده و جز تو کسی بر آن گواه نیست. خدایا! تو مالک او هستی، پس او را نابود کن.خدایا! بر او جامه‌ی خواری بپوشان و با پیراهن هلاکت را بر تنش کن.)

سپس ده‌بار بگو: «اللَّهُمَّ اقْصِفْهُ» (خدایا او را درهم‌شکن)

سپس این آیه را بخوان: «فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ». (پس خدا آنان را با گناهانشان گرفت و در برابر خدا هیچ حمايتگرى نداشتند. غافر/21)

المصباح للكفعمي، ص204۴

دمیری (م۸۰۸) که این مطلب را در «حياة الحيوان الكبرى» (ج2، ص317) آورده است و در پایانش می‌گوید: این سر لطیف و مجربی است.۵ شهاب الدين أبشيهي (م۸۹۰) نیز در «المستطرف في كل فن مستظرف» (ص369) بدون اشاره به دمیری همین را به عنوان یکی از ثمرات خواندن این سوره ذکر کرده است و در پایانش می‌گوید: حتما خداوند درخواست او را استجابت می‌کند اگر که خودش ظالم نباشد.۶

۷) در کتاب خواص الآیات آمده است:

الف. علماء گفته‌اند که این سوره را کسی در صف جنگ بخواند دشمن منهزم شود و اگر به میان دو لشکر بخوانند هر لشکر که از اهل بغی باشد مخذول و منهزم گردد و اگر مبارز این سوره را در وقت جنگ بخواند تسکین یابد

ب. و در برخی کتب مسطور است که اگر در شب شنبه یا سه‌شنبه یا چهارشنبه به عدد هر حرفی که در این سوره است آن را یکبار بخواند و باد به جانب دشمن دمد هلاک شود

ج. و گفته‌اند که چون کسی ترسان باشد از آنکه به صف جنگ درآید چون این سوره را بخواند دل او قوی گردد و به جنگ شروع کند؛

د. و چون در موضعی فاسقی یا مبتدعی باشد که مسلمانان از او متضرر باشند این سوره را بر قطعه سفال کهنه نویسد و در آستان در سرای آن شخص دفن کند مدام که در آن موضع باشد سنگ در آن خانه می‌آمد باشد و هیچکس نداند که از کجا می‌آید.

خواص الآیات (نسخه خطی به زبان فارسی، کتابخانه مجلس شورای اسلامی به شماره ثبت 209100 و شماره قفسه ۱۷۹۳۵)، برگه۱۵۰

تبصره:

موارد «الف» و «ج» احتمالا برگرفته از حدیث امام صادق ع باشد که در شماره ۳ گذشت.

ه. همچنین در کتاب خواص کامل سوره های قرآن، ص23۱ (به نقل از کتاب درمان با قرآن، ص 165) آمده است :

از امام صادق علیه السلام روایت شده است سوره فیل در مواجهه با دشمن خوانده شود نتیجه بخش است.

هم چنین آمده است: چهارشنبه که این سوره را 98 بار بخوان و به جانب دشمنت بدم که البته مغلوب خواهد شد.

تبصره: فراز اول فوق احتمالا همان حدیث شماره «۳.د» باشد. فراز دوم هم احتمالا همان بند شماره «ب» فوق باشد، که حروف را متفاوت شمارش کرده است (در قسمت تعداد حروف سوره اشاره شد که تعداد حروف بر اساس مصحف عثمانی ۹۶ حرف است).

۸) مرحوم کفعمی روایتی را از کتاب ابن فهد حلی از امام صادق ع روایتی آورده‌اند که حضرت دستورالعمل خاصی برای در امان ماندن از شر سلطان ظالم فرموده‌اند. سپس از دمیری دستورالعملی شبیه این را نقل کرده که به جای آیه‌ای که امام ع فرموده، خواندن سوره فیل آمده است. مطالبی که وی نقل کرده بدین قرار است:

الف. هر گاه انسان بر سلطانی وارد می‌شود که از او می ترسد هنگامی که در مقابل او قرار گرفت «کهیعص» را بخواند و هر حرفی را که خواند انگشتی از انگشتان دست راست خود را جمع کند؛ سپس «حم عسق» را به همین ترتیب بخواند و انگشتان دست چپش را جمع کند؛ سپس آیه «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً: و چهره‏ها براى آن زنده پاينده خضوع ‏كرد، و آن كس كه ظلمى بر دوش داشت نوميد شد.» (طه/111) را بخواند و آن را در صورت وی باز کند، از شر وی کفایت شود.

ب. چیزی نزدیک به این را نویسنده کتاب حیاة الحیوان چنین آورده است:

هر گاه انسان بر کسی وارد شود که از شرش می‌ترسد هنگامی که در مقابل او قرار گرفت «کهیعص؛ حم عسق» را بخواند که ده حرف است، و به ازای هر حرف یک انگشت از انگشتانش را ببندد از شست دست راست آغاز کند و به شست دست چپ پایان برد. سپس در دل سوره فیل را بخواند و وقتی به «تَرْمِيهِمْ» رسید ده بار این کلمه را تکرار کند و هربار یکی از انگشتانش را که بسته شده باز نماید.

و [اگر این کار را بکند از شر او ایمن بماند و] این عجیب تجربه شده است.

المصباح للكفعمي، ص232

الف. وَ مِنَ الْعُدَّةِ الْفَهْدِيَّةِ عَنِ الصَّادِقِ ع:

مَنْ دَخَلَ عَلَى سُلْطَانٍ يَخَافُهُ فَلْيَقْرَأْ عِنْدَ مَا يُقَابِلُهُ «كهيعص» وَ يَضُمُّ أَصَابِعَ يَدِهِ الْيُمْنَى كُلَّمَا قَرَأَ حَرْفاً ضَمَّ إِصْبَعاً ثُمَّ يَقْرَأُ «حم عسق» وَ يَضُمُّ أَصَابِعَ يَدِهِ الْيُسْرَى كَذَلِكَ ثُمَّ يَقْرَأُ وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً وَ يَفْتَحُهَا فِي وَجْهِهِ يُكْفَى شَرَّهُ‏

ب. قُلْتُ: وَ قَرِيبٌ مِنْ هَذِهِ الرِّوَايَةِ مَا ذَكَرَهُ‏ صَاحِبُ كِتَابِ حَيَاةِ الْحَيَوَانِ فِيهِ وَ قَالَ:

إِذَا دَخَلَ الْإِنْسَانُ عَلَى مَنْ يَخَافُ شَرَّهُ فَلْيَقْرَأْ كهيعص حم عسق حِينَ يُقَابِلُهُ وَ عَدَدُ حُرُوفِ الْكَلِمَتَيْنِ عَشْرَةٌ يَعْقِدُ لِكُلِّ حَرْفٍ إِصْبَعاً مِنْ أَصَابِعِهِ يَبْدَأُ بِإِبْهَامِ يَدِهِ الْيُمْنَى وَ يَخْتِمُ بِإِبْهَامِ الْيُسْرَى ثُمَّ يَقْرَأُ فِي نَفْسِهِ سُورَةَ الْفِيلِ فَإِذَا وَصَلَ إِلَى قَوْلِهِ «تَرْمِيهِمْ» كَرَّرَ لَفْظَ تَرْمِيهِمْ عَشْراً؛ وَ يَفْتَحُ فِي كُلِّ مَرَّةٍ إِصْبَعاً مِنَ الْأَصَابِعِ الْمَعْقُودَةِ وَ هُوَ عَجِيبٌ مُجَرَّبٌ.

دو مطلب فوق به همین صورت به ترتیب در عدة الداعي، ص294 و حياة الحيوان الكبرى، ج2، ص316 آمده‌اند.۷

۹) ابن سیرین در کتاب تعبیر خوابش از حسن بصری نقل کرده که شخصی برادرش را در خواب دید و از او پرسید بهترین کاری که آنجا یافتید چه بود؟ وی گفت: قرآن. سپس وی برایش درباره آثار سوره‌های قرآن توضیحاتی می‌دهد تا بدینجا می‌رسد که:

و کسی که سوره فیل را بخواند بر دشمنانش پیروز شود و به دست او فتوحاتی در اسلام حاصل شود.

تفسير الأحلام، ج1، ص74

أبو سعيد عبد الله بن محمد بن عبد الوهاب الرازي أخبرنا محمد بن أيوب الرازي قال أنبأنا مسلم بن إبراهيم قال حدثنا هشام عن قتادة عن الحسن أنّ رجلأ مات فرآه أخوه في المنام فقال يا أخي أي الأعمال تجدون أفضل قال القرآن قال أي القرآن أفضل قال آية الكرسي قال يرجو الناس قال نعم إنكم تعلمون ونحن نعلم ولا نعمل...

ومن ‌قرأ ‌سورة ‌الفيل نصر على الأعداء وجرى على يديه فتوح في الإسلام.

- شأن نزول این سوره

واضح است که این سوره درباره واقعه اصحاب فیل نازل شد که ان شاء الله تعالی ذیل آیه اول به داستان آن اشاره خواهد شد. نکته قابل توجه که برخی از شأن نزول های نقل شده درباره سوره‌ها را از اعتبار آن به عنوان شأن نزول می‌اندازد این است که برخی همچون واحدی در کتاب خویش (أسباب نزول القرآن، ص491۸) گفته‌اند این سوره در خصوص اصحاب فیل نازل شد ...، در حالی که واضح است این واقعه در زمان ولادت پیامبر ص یا طبق برخی نقل ها قبل از ایشان رخ داده است یعنی سالها پیش از نزول قرآن. دیگران هم تذکر داده‌اند که مقصود از شأن نزول، آن امری است که موجب نزول سوره شده است نه واقعه‌ای که سوره درباره آن نازل شده است (الإتقان في علوم القرآن، ج1، ص116۹).

اما آنچه به عنوان شأن نزول این سوره می‌توان پذیرفت:

۱) شیخ صدوق کتاب ارزشمندی داشته به نام «النبوة» که متاسفانه به دست ما نرسیده است. اما این در اختیار ابن شهر آشوب بوده است و وی حدیث زیر را از آن نقل کرده است که از امام سجاد ع روایت شده که فرمودند:

قریش در خانه حضرت ابوطالب جمع شدند و پیامبر (ص) نیز آنجا حضور داشتند. آن‌ها گفتند: «از برادرزاده‌ات، انصاف می‌خواهیم.»

پیامبر (ص) پرسیدند: «انصاف در چه چیزی؟»

گفتند: «او دست از ما بردارد و ما هم از او دست برداریم؛ او با ما سخن نگوید و ما هم با او سخن نگوییم؛ او با ما نجنگد و ما هم با او نجنگیم که این دعوت، میان دل‌ها فاصله انداخته و کینه و دشمنی را در آن‌ها پاشیده و بذر بغض را رویانده است.»

ابوطالب فرمود: «ای برادرزاده‌ام، آیا سخنان قوم خود را شنیده‌ای؟»

پیامبر ص فرمودند: «ای عمویم، اگر بزرگان قبیله‌ام با من انصاف به خرج می دادند دعوتم را اجابت می‌کردند و نصیحت من را می‌پذیرفتند. خداوند متعال مرا امر فرموده است که به دین حنیف، که همان آیین ابراهیم است، دعوت کنم. هر کس به من پاسخ دهد، نزد خداوند، رضا و خلود در بهشت دارد و هر کس نافرمانی کند، با او می‌جنگم «تا خداوند بین ما داوری کند و او بهترین داوران است.»

گفتند: «به او بگو که از دشنام دادن به خدایان ما دست بردارد و آن‌ها را به بدی یاد نکند.»

آیه نازل شد که: «قُلْ أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ: بگو: پس آيا به من دستور مى‏دهيد كه غير خدا را بپرستم» (زمر/۶۴)

گفتند: «اگر راست می‌گوید، به ما خبر دهد که از میان ما چه کسی ایمان می‌آورد و چه کسی تکذیب می‌کند. که اگر او را راستگو یافتیم به او ایمان می‌آوریم»

آیه نازل شد که: «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ: خدا بر آن نيست كه مؤمنان را به اين [حالى‏] كه شما بر آن هستيد، واگذارد، [تا آنكه پليد را از پاك جدا كند. و خدا بر آن نيست كه شما را از غيب آگاه گرداند، ولى خدا از ميان فرستادگانش هر كه را بخواهد برمى‏گزيند. پس، به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و اگر بگرويد و پرهيزگارى كنيد، براى شما پاداشى بزرگ خواهد بود].» (آل عمران/179)

گفتند: «به خدا قسم، تو و خدایت را دشنام خواهیم داد.»

آیه نازل شد که: «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ: و بزرگانشان راه افتادند [و گفتند: «برويد و بر خدايان خود ايستادگى نماييد كه اين امر آن چیزی است که [از شما] خواسته می‌شود]». (ص/۶)

گفتند: «پس به او بگو که او آنچه ما می‌پرستیم را بپرستد و ما هم آنچه را او می‌پرستد بپرستیم.»

پس سوره کافرون نازل شد.

گفتند: «به او بگو که آیا خداوند او را به طور خاص برای ما فرستاده است یا برای همه مردم؟»

پیامبر (ص) فرمودند: «خیر، من برای همه مردم فرستاده شده‌ام؛ برای سفیدپوستان و سیاهپوستان و کسانی که بر فراز کوه‌ها هستند و کسانی که در مناطق دور دریاها زندگی می‌کنند. و من بزودی ایران و روم را هم دعوت خواهم کرد: «ای مردم، من پیامبر خداوند به سوی همه شما هستم.» (اعراف/۱۵۸)»

پس آنان تعجب کردند و تکبر ورزیدند و گفتند: «به خدا قسم، اگر ایرانیان و رومیان از این خبر آگاه شوند، ما را از سرزمینمان می‌ربایند و کعبه را سنگ به سنگ از جا خواهند کند.»

پس این آیه نازل شد «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى‏ مَعَكَ: و گفتند: اگر با تو از هدايت پيروى كنيم، [از سرزمين خود ربوده خواهيم شد. آيا آنان را در حرمى امن جاى نداديم كه محصولات هر چيزى، كه رزقى از جانب ماست، به سوى آن سرازير مى‏شود؟ ولى بيشترشان نمى‏دانند.]» (قصص/57)

و نیز «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ ...» [= سوره فیل] نازل شد.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص59

وَ رَوَى ابْنُ بَابَوَيْهِ فِي كِتَابِ النُّبُوَّةِ عَنْ زَيْنِ الْعَابِدِينَ ع:

أَنَّهُ اجْتَمَعَتْ قُرَيْشٌ إِلَى أَبِي طَالِبٍ وَ رَسُولُ اللَّهِ ص عِنْدَهُ فَقَالُوا: نَسْأَلُكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ النَّصَفَ.

قَالَ: وَ مَا النَّصَفُ مِنْهُ؟

قَالُوا: يَكُفُّ عَنَّا وَ نَكُفُّ عَنْهُ فَلَا يُكَلِّمُنَا وَ لَا نُكَلِّمُهُ وَ لَا يُقَاتِلُنَا وَ لَا نُقَاتِلُهُ إِلَّا أَنَّ هَذِهِ الدَّعْوَةَ قَدْ بَاعَدَتْ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ زَرَعَتِ الشَّحْنَاءَ وَ أَنْبَتَتِ الْبَغْضَاءَ.

فَقَالَ: يَا ابْنَ أَخِي أَ سَمِعْتَ.

قَالَ: يَا عَمِّ لَوْ أَنْصَفَنِي بَنُو عَمِّي لَأَجَابُوا دَعْوَتِي وَ قَبِلُوا نَصِيحَتِي. إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَنِي أَنْ أَدْعُوَ إِلَى دِينِهِ الْحَنِيفِيَّةِ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ. فَمَنْ أَجَابَنِي فَلَهُ عِنْدَ اللَّهِ الرِّضْوَانُ وَ الْخُلُودُ فِي الْجِنَانِ وَ مَنْ عَصَانِي قَاتَلْتُهُ «حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ».

فَقَالُوا: قُلْ لَهُ يَكُفَّ عَنْ شَتْمِ آلِهَتِنَا فَلَا يذَكْرُوُهَا بِسُوءٍ.

فَنَزَلَ «قُلْ أَ فَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ».

قَالُوا: إِنْ كَانَ صَادِقاً فَلْيُخْبِرْنَا مَنْ يُؤْمِنُ مِنَّا وَ مَنْ يَكْفُرُ فَإِنْ وَجَدْنَاهُ صَادِقاً آمَنَّا بِهِ.

فَنَزَلَ: «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ».

قَالُوا: وَ اللَّهِ لَنَشْتُمَنَّكَ وَ إِلَهَكَ.

فَنَزَلَ «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ».

قَالُوا: قُلْ لَهُ: فَلْيَعْبُدْ مَا نَعْبُدُ وَ نَعْبُدُ مَا يَعْبُدُ.

فَنَزَلَتْ سُورَةُ الْكَافِرِينَ.

فَقَالُوا: قُلْ لَهُ أَرْسَلَهُ اللَّهُ إِلَيْنَا خَاصَّةً أَمْ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً؟

قَالَ: بَلْ إِلَى النَّاسِ أُرْسِلْتُ كَافَّةً إِلَى الْأَبْيَضِ وَ الْأَسْوَدِ وَ مَنْ عَلَى رُءُوسِ الْجِبَالِ وَ مَنْ فِي لُجَجِ الْبِحَارِ وَ لَأَدْعُوَنَّ السَّنَةَ فَارِسَ وَ الرُّومَ «يا آیها النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً».

فَتَجَبَّرَتْ قُرَيْشٌ وَ اسْتَكْبَرَتْ وَ قَالَتْ« وَ اللَّهِ لَوْ سَمِعَتْ بِهَذَا فَارِسُ وَ الرُّومُ لَاخْتَطَفَتْنَا مِنْ أَرْضِنَا وَ لَقَلَعَتِ الْكَعْبَةَ حَجَراً حَجَراً فَنَزَلَ «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى‏ مَعَكَ» وَ قَوْلُهُ «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ»...۱۰

۲) ابن فتال نیشابوری همین حدیث امام سجاد ع را روایت کرده است با اندکی تفاوت، از جمله اینکه شروع واقعه آمده که: حضرت ابوطالب با شمشیر و با جان خویش از رسول الله ص دفاع می‌کرد، و این گفتگو زمانی رخ داد که هنگام وفات ایشان نزدیک شده بود. در پایان حدیث هم می‌فرماید آیه ۵۵ سوره قصص درباره فراز اول سخن آنها و سوره فیل درباره اینکه گفتند »کعبه را سنگ به سنگ از جا خواهند کند.» نازل شد.

روضة الواعظين، ج‏1، ص54

قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع:

كَانَ أَبُو طَالِبٍ يَضْرِبُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص بِسَيْفِهِ وَ يَقِيهِ بِنَفْسِهِ فَلَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ وَ قَدْ قَوِيَتْ دَعْوَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَلَتْ كَلِمَتُهُ إِلَّا أَنَّ قُرَيْشاً عَلَى عَدَاوَتِهَا وَ حَسَدِهَا فَاجْتَمَعُوا إِلَى أَبِي طَالِبٍ وَ رَسُولُ اللَّهِ ص عِنْدَهُ. فَقَالُوا: نَسْأَلُكَ مِنِ ابْنِ أَخِيكَ النَّصَفَ.

قَالَ: وَ مَا النَّصَفُ مِنْهُ؟

قَالُوا: لِيَكُفَّ عَنَّا وَ نَكُفَّ عَنْهُ فَلَا يُكَلِّمَنَا وَ لَا نُكَلِّمَهُ وَ لَا يُقَاتِلَنَا وَ لَا نُقَاتِلَهُ لِأَنَّ هَذِهِ الدَّعْوَةَ قَدْ بَاعَدَتْ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ زَرَعَتِ الشَّحْنَاءَ وَ أَنْبَتَتِ الْبَغْضَاءَ.

فَقَالَ: يَا ابْنَ أَخِي بَنُو عَمِّكَ وَ عَشِيرَتُكَ يَسْأَلُونَكَ النَّصَفَ وَ أَنْ تَكُفَّ عَنْهُمْ وَ يَكُفُّوا عَنْكَ.

فَقَالَ: يَا عَمِّ لَوْ أَنْصَفَنِي بَنُو عَمِّي لَأَجَابُوا دَعْوَتِي وَ قَبِلُوا نَصِيحَتِي وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَنِي أَنْ أَدْعُوَ إِلَى دِينِهِ الْحَنِيفِيَّةِ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ فَمَنْ أَجَابَنِي فَلَهُ عِنْدَ اللَّهِ الرِّضْوَانُ وَ الْخُلُودُ فِي الْجِنَانِ وَ مَنْ عَصَانِي قَاتَلْتُهُ «حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ».

فَقَالُوا: يَا أَبَا طَالِبٍ سَلْهُ أَرْسَلَهُ اللَّهُ إِلَيْنَا خَاصَّةً أَمْ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً؟

فَقَالَ: أَبُو طَالِبٍ يَا ابْنَ أَخِ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً أُرْسِلْتَ أَمْ إِلَى قَوْمِكَ خَاصَّةً؟

قَالَ: لَا بَلْ إِلَى النَّاسِ أُرْسِلْتُ كَافَّةً إِلَى الْأَبْيَضِ وَ الْأَسْوَدِ وَ الْأَحْمَرِ وَ الْعَرَبِيِّ وَ الْعَجَمِيِّ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَأَدْعُوَنَّ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ الْأَبْيَضَ وَ الْأَسْوَدَ وَ مَنْ عَلَى رُءُوسِ الْجِبَالِ وَ مَنْ فِي لُجَجِ الْبِحَارِ وَ لَأَدْعُوَنَّ السَّنَةَ فَارِسَ وَ الرُّومَ.

فَتَحَيَّرَتْ قُرَيْشٌ وَ اسْتَكْبَرَتْ وَ قَالَتْ: أَ مَا تَسْمَعُ إِلَى ابْنِ أَخِيكَ وَ مَا يَقُولُ وَ اللَّهِ لَوْ سَمِعَتْ فَارِسُ وَ الرُّومُ لَاخْتَطَفَتْنَا مِنْ أَرْضِنَا وَ لَقَلَعَتِ الْكَعْبَةَ حَجَراً حَجَراً؟

فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى‏ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» إِلَى آخِرِ الْآيَةِ؛ وَ أُنْزِلَتْ فِي قَوْلِهِمْ لَقَلَعَتِ الْكَعْبَةَ حَجَراً حَجَراً: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ» إِلَى آخِرِهَا.


  1. . في حديث أبي مَنْ قَرَأَها عَافَاهُ اللَّهُ أَيَّامَ حَيَاتِهِ فِي الدُّنْيَا مِنَ الْمَسْخِ وَ الْقَذْفِ.↩
  2. . حَدَّثَنَا السَّيِّدُ الْأَجَلُّ الْإِمَامُ، قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ إِمْلَاءً مِنْ لَفْظِهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا شَيْخُنَا أَبُو سَعِيدٍ إِسْمَاعِيلُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، بِقِرَاءَتِي عَلَيْهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّجَّارُ الْعَدَلِيُّ، وَأَبُو الْحُسَيْنِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْوَبَرِيُّ، بِقِرَاءَتِي عَلَيْهِ، وَأَبُو سَعِيدٍ عُثْمَانُ بْنُ حَامِدِ بْنِ أَحْمَدَ الثَّلَّاجُ، وَأَبُو نَصْرٍ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي بَكْرٍ السُّنِّيُّ، وَأَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَطَّارُ الْمَكْتَبِيُّ، وَأَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْشَادَ، قَالُوا: حَدَّثَنَا الْقَاضِي أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَلْمِ بْنِ الْبَرَّاءِ الْجِعَابِيُّ، قِرَاءَةً عَلَيْهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ شَرِيكٍ الْأَسَدِيُّ الْكُوفِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُونُسَ الْيَرْبُوعِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَلَّامُ بْنُ سَلِيمٍ زَادَ الْفِرَبْرِيُّ الْمَدَايِنِيَّ ،
    وَأَخْبَرَنَا عَالِيًا أَبُو مَنْصُورٍ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ عِمْرَانَ الْبُنْدَارُ الْمَعْرُوفُ بِابْنِ السَّوَّاقِ، بِقِرَاءَتِي عَلَيْهِ مِنْ أَصْلِ سَمَاعِهِ الَّذِي نَقَلْتُ مِنْهُ فِي جَامِعِ الرُّصَافَةِ بِبَغْدَادَ فِي الْجَانِبِ الشَّرْقِيِّ وَلَفْظُ الْحَدِيثِ لَهُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَلِيٍّ مَخْلَدُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مَخْلَدٍ الدَّقَّاقُ الْمَعْرُوفُ بِالْبَاقِرَّجِيِّ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ ثَمَانٍ وَسِتِّينَ وَثَلاثِ مِائَةٍ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ شَرِيكِ بْنِ الْفَضْلِ الْأَسَدِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُونُسَ، قَالَ: حَدَّثَنِي سَلَّامُ بْنُ سَلِيمٍ الْمَدَايِنِيُّ، قَالَ:
    حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ كَثِيرٍ، عَنْ زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي أُمَامَةَ، عَنْ أُبَيِّ بْنِ كَعْبٍ، قَالَ: قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم: «يَا أُبَيُّ، ...
    وَمَنْ ‌قَرَأَ ‌سُورَةَ ‌أَلَمْ ‌تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ، عَافَاهُ اللَّهُ أَيَّامَ حَيَاتِهِ فِي الدُّنْيَا مِنَ الْقَذْفِ وَالْمَسْخِ.
    ↩
  3. . الخطّی: الرمح المنسوب إلی الخطّ، و هو موضع ببلاد البحرین تنسب إلیه الرّماح الخطّیة. «المعجم الوسیط مادة خطط».↩
  4. . الف. ذَكَرَ الْمُعِينُ أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَحْمَدَ فِي كِتَابِ الْوَسَائِلِ إِلَى الْمَسَائِلِ:
    أَنَّ رَجُلًا كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ بَعْضِ الْمُتَسَلِّطِينَ عَدَاوَةٌ شَدِيدَةٌ حَتَّى خَافَهُ عَلَى نَفْسِهِ وَ أَيِسَ مَعَهُ مِنْ حَيَاتِهِ فَرَأَى فِي مَنَامِهِ كَأَنَّ قَائِلًا يَقُولُ لَهُ عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ سُورَةِ الْفِيلِ فِي إِحْدَى رَكْعَتَيِ الْفَجْرِ فَفَعَلَ ذَلِكَ فَكُفِيَ عَدُوَّهُ فِي مُدَّةٍ يَسِيرَةٍ.
    ب. وَ ذَكَرَ الشَّيْخُ كَمَالُ الدِّينِ الدِّمْيَرِيُّ فِي كِتَابِهِ حَيَاةِ الْحَيَوَانِ:
    أَنَّهُ مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْفِيلِ أَلْفَ مَرَّةٍ فِي كُلِّ يَوْمٍ مُدَّةَ عَشَرَةِ أَيَّامٍ مُتَوَالِيَةً وَ يَقْصِدُ مَنْ يُرِيدُ بِالضَّمِيرِ وَ فِي الْيَوْمِ الْعَاشِرِ يَجْلِسُ عَلَى مَاءٍ جَارٍ وَ يَقُولُ:
    اللَّهُمَّ أَنْتَ الْحَاضِرُ الْمُحِيطِ بِمَكْنُونَاتِ السَّرَائِرِ وَ الضَّمَائِرِ اللَّهُمَّ عَزَّ الظَّالِمُ وَ قَلَّ النَّاصِرُ وَ أَنْتَ الْمُطَّلِعُ الْعَالِمُ اللَّهُمَّ إِنَّ فُلَاناً ظَلَمَنِي وَ آذَانِي وَ لَا يَشْهَدُ بِذَلِكَ غَيْرُكَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ مَالِكُهُ فَأَهْلِكْهُ اللَّهُمَّ سَرْبِلْهُ سِرْبَالَ الْهَوَانِ وَ قَمِّصْهُ بِقَمِيصِ الرَّدَى ثُمَّ قُلِ اللَّهُمَّ اقْصِفْهُ عَشْراً ثُمَّ قُلْ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ.
    فَإِنَّهُ يَحُلُّ بِهِ الْهَلَاكُ فِي يَوْمِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَى.
    ↩
  5. . ما أفادنيه بعض أهل الخير والصلاح، أن من ‌قرأ ‌سورة ‌الفيل، ألف مرة، في كل يوم مائة مرة، عشرة أيام متوالية، ويقصد من يريده بالضمائر، وفي اليوم العاشر، يجلس على ماء جار، ويقول: اللهم أنت الحاضر المحيط بمكنونات الضمائر، اللهم عزّ الظالم وقل الناصر، وأنت المطلع العالم، اللهم إنّ فلانا ظلمني وأذاني، ولا يشهد بذلك غيرك، اللهم إنك مالكه فأهلكه، اللهم سربله سربال الهوام، وقمصه قميص الردى، اللهم اقصفه. يكرر هذه اللفظة عشر مرات، ثم يقول: فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ، وَما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ» فإن الله يهلكه ويكفيه شره. وهو سر لطيف مجرب.↩
  6. . «فائدة: من ‌قرأ ‌سورة ‌الفيل ألف مرة في كل يوم عشرة أيام متوالية، ثم جلس على ماء جار، وقال: اللهم أنت الحاضر المحيط بمكنونات الضمائر، اللهم عز الظالم وقلّ الناصر، وأنت المطلع العالم اللهم إن فلانا ظلمني وأساءني ولا يشهد بذلك غيرك أنت مالكه فأهلكه، اللهم سربله سربال الهوان، وقمصه قميص الردى، اللهم اقصفه ست مرات، اللهم اخفضه مرتين، فأخذهم الله بذنوبهم وما كان لهم من الله من واق، فإن الله يستجيب له ما لم يكن ظالما.↩
  7. . إذا دخل إنسان ‌على ‌من ‌يخاف ‌شره فليقرأ: كهيعص حم عسق، وعدد حروف الكلمتين عشرة، يعقد لكل حرف أصبعا من أصابعه، يبدأ بإبهام يده اليمنى، ويختم بإبهام يده اليسرى، فإذا فرغ عقد جميع الأصابع، قرأ في نفسه سورة الفيل، فإذا وصل إلى قوله تعالى «تَرْمِيهِمْ» كرر لفظ ترميهم عشر مرات، يفتح في كل مرة إصبعا من الأصابع المعقودة، فإذا فعل ذلك، أمن شره وهو عجيب مجرب.↩
  8. . سورة الفيل: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ [قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ؟! ... إلى آخر السورة].
    (نزلت في قصة أصحاب الفِيلِ، و قَصْدِهم تَخْريبَ الكعبة، و ما فَعل اللَّه تعالى بهم: من إهلاكِهِم و صَرْفِهِم عن البيت. و هي معروفةٌ.
    ↩
  9. . «قُلْتُ: وَالَّذِي يَتَحَرَّرُ فِي سَبَبِ النُّزُولِ أَنَّهُ مَا نَزَلَتِ الْآيَةُ أَيَّامَ وُقُوعِهِ لِيُخْرِجَ مَا ذَكَرَهُ الْوَاحِدِيُّ فِي ‌سُورَةِ ‌الْفِيلِ مِنْ أَنَّ سَبَبَهَا قِصَّةُ قُدُومِ الْحَبَشَةِ بِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ لَيْسَ مِنْ أَسْبَابِ النُّزُولِ فِي شَيْءٍ بَلْ هُوَ مِنْ بَابِ الْإِخْبَارِ عَنِ الْوَقَائِعِ الْمَاضِيَةِ كَذِكْرِ قِصَّةِ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَبِنَاءِ الْبَيْتِ وَنَحْوِ ذَلِكَ وَكَذَلِكَ ذَكَرَهُ فِي قَوْلِهِ: {وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً} سَبَبُ اتِّخَاذِهِ خَلِيلًا لَيْسَ ذَلِكَ مِنْ أَسْبَابِ نُزُولِ الْقُرْآنِ كَمَا لَا يَخْفَى.»↩
  10. . فَقَالَ مُطْعِمُ بْنُ عَدِيٍّ وَ اللَّهِ يَا بَا طَالِبٍ لَقَدْ أَنْصَفَكَ قَوْمُكَ وَ جَهَدُوا عَلَى أَنْ يَتَخَلَّصُوا مِمَّا تَكْرَهُهُ فَمَا أَرَاكَ تُرِيدُ أَنْ تَقْبَلَ مِنْهُمْ شَيْئاً فَقَالَ أَبُو طَالِبٍ وَ اللَّهِ مَا أَنْصَفَوُنِي وَ لَكِنَّكَ قَدِ اجْتَمَعْتَ عَلَى خِذْلَانِي وَ مُظَاهَرَةِ الْقَوْمِ عَلَيَّ فَاصْنَعْ مَا بَدَا لَكَ فَوَثَبَ كُلُّ قَبِيلَةٍ عَلَى مَا فِيهَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ يُعَذِّبُونَهُمْ وَ يَفْتِنُونَهُمْ عَنْ دِينِهِمْ وَ الِاسْتِهْزَاءِ بِالنَّبِيِّ ع وَ مَنَعَ اللَّهُ رَسُولَهُ بِعَمِّهِ أَبِي طَالِبٍ مِنْهُمْ وَ قَدْ قَامَ أَبُو طَالِبٍ حِينَ رَأَى قُرَيْشاً تَصْنَعُ مَا تَصْنَعُ فِي بَنِي هَاشِمٍ فَدَعَاهُمْ إِلَى مَا هُوَ عَلَيْهِ مِنْ مَنْعِ رَسُولِ اللَّهِ وَ الْقِيَامِ دُونَهُ إِلَّا أَبَا لَهَبٍ كَمَا قَالَ اللَّهُ وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ‏ يَنْصُرُهُ وَ قَدِمَ قَوْمٌ مِنْ قُرَيْشٍ مِنَ الطَّائِفِ وَ أَنْكَرُوا ذَلِكَ وَ وَقَعَتْ فِتْنَةٌ فَأَمَرَ النَّبِيُّ ع الْمُسْلِمِينَ أَنْ يَخْرُجُوا إِلَى أَرْضِ الْحَبَشَةِ.↩

الف. داستان اصحاب فیل

این سوره درباره اصحاب فیل نازل شده است، قبل از ورود به غرض سوره مناسبت دارد ابتدا اصل حکایت آن بر اساس آنچه از اهل بیت ع رسیده تقدیم شود.

۱) مرحوم مجلسی اول در کتابی که به زبان فارسی نوشته است به نام «لوامع صاحبقرانى» در ج‏7، ص241-243۱، این داستان را ظاهرا بر اساس یکی از نقل‌های واقعه از امام صادق ع با توضیحاتی به زبان فارسی درآورده است. این نقل مختصر اضافاتی دارد، از جمله اینکه در حدیث مذکور اسمی از پادشاه حبشه برده نشده است؛ هرچند در احادیث دیگری که در ادامه خواهد آمد او همان ابرهه معرفی شده؛ و در نقل دیگر، اسم او «یکسوم» است که «ابرهه»، فرمانده لشکر او بوده است؛ و در هیچیک از احادیث اشاره‌ای به «نجاشی» نیامده است (البته در برخی نقلها اشاره شده که ابرهه کارگزاران و زیردستان نجاشی بوده که ابتدا از او تمرد کرد و بعدا مورد بخشش وی قرار گرفت و منطقه‌ای در حبشه را در اختیار داشت؛ و از واحدی نقل شده که این نجاشی جد نجاشی‌ای بوده که معاصر پیامبر ص بود و به وی ایمان آورد و البته اینکه اسم او ابویکسوم بوده در نقل مرحوم طبرسی هم آمده است. برای تفصیل داستان ر.ک: مجمع البيان، ج‏10، ص821-824۲؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن (ثعلبی)، ج‏10، ص288-296۳).

اینک متنی که مرحوم مجلسی به فارسی نوشته به جای ترجمه حدیث امام صادق ع که در کافی آمده تقدیم می‌شود و فرازهایی که او افزوده داخل پرانتز قرار داده شده است:

منقولست به اسانيد متكثره از هشام بن سالم از محمد بن حمران كه چون پادشاه حبشه (يا حاكمش كه كنيتش ابويكسوم بود و اسمش ابرهة بن صباح كه از قبيله حمير بود و) با فيل بسيار آمدند بقصد خرابى كعبه.

(و وجه آمدن ايشان چنانكه در تواريخ موجود است و مفسران نيز ذكر كرده‏اند آن است كه ابرهه كعبه ساخت در يمن كه مردمان به كعبه بيايند شخصى از قبيله كنانه رفت و به وسيله خادم شد و شبى فضله آدمى بر در و ديوار آن ماليد و گريخت. و بعضى ذكر كرده‏اند كه جمعى از قريش در حوالى كنيسه ايشان نزول كردند و آتشى افروختند و از آنجا كوچ كردند اتفاقا باد آمد و آن آتش را بر كنيسه ايشان ريخت و سوخت. بنا بر اين ابرهه به جد شد كه كعبه را خراب كند تا مردمان به كعبه او روند.)

پس حضرت فرمودند كه چون ابرهه نزديك رسيد لشكرش پيشتر آمدند و شتران صحرا را بردند و از آن جمله دويست شتر عبد المطلب را بردند (و اهل مكه كه شنيدند ابرهه مى‏آيد به كوهها رفتند بغير از عبدالمطلب و كليد دار.)

و چون ابرهه در حوالى مكه فرود آمد عبد المطلب به ديدن او رفت (و بسيار جسيم و خوش اندام بود.) به ابرهه گفتند بزرگ قريش به ديدن تو آمده است. او را بار دادند. (هيبتى از عبد المطلب در دل او افتاد با محبت، و با خود قرار داد كه البته به شفاعتِ خانه آمده است؛ علاجى نيست، شفاعتش را قبول مى‏بايد كرد.)

چون عبد المطلب رسيد و او بر كرسى نشسته بود از كرسى به زير آمد و تعظيم عبدالمطلب نمود ترجمان را گفت بپرس كه سيد قريش چه حاجت دارد.

پرسيدند. عبد المطلب گفت كسان تو شترهاى مرا برده‏اند بگو پس دهند!

ابرهه‏ گفت كه گمان كردم كه مرديست! چون سخن گفت معلوم شد كه سهل كسى است! من آمده‏ام كه خانه ايشان كه شرف و بزرگى ايشان از آن خانه است خراب كنم سخن آن خانه نمى‏گويد و سخن شتر مى‏گويد!

ترجمان اين سخن را به عبد المطلب گفت.

او گفت كه خانه را خداونديست كه دفع آن تعلق به او دارد و من صاحب شترم سخن شتر متعلق است بمن.

گفت تا شتران را پس دادند.

و عبد المطلب برگشت. رسيد به فيل عظيمى كه آن را محمود مى‏گفتند. رو به فيل كرد و گفت: يا محمود! فيل سر را حركت داد. گفت: مى‏دانى تو را به چه كار آورده‏اند؟ اشاره كرد كه نه. گفت كه آورده‏اند كه خانه خداوندت را خراب كنى! آيا خواهى كرد؟ اشاره كرد كه نه. (و عبد المطلب آن شب تا صباح دست به حلقه خانه گرفته بود و تضرع و زارى مى‏كرد.)

پس چون صبح شد همه بار كردند و فيل را پيش انداختند. تا به اول حرم رسيدند فيل خوابيد. هر چند مى‏زدند آن را فايده نداشت. از راههاى ديگر بردند، داخل نشد.

و در اين كار بودند كه ناگاه حق سبحانه و تعالى مرغى چند فرستاد بر ايشان، شبيه به خطاف، (و دور نيست كه همين باشد كه الحال ابابيلش مى‏گويند، شبيه است به پرستوك، و پرستوك در خانه‌ها جا مى‏كنند و ابابيل در مساجد و خرابه‌ها، و چون هوا شروع به سردى مى‏كند بكر مسير مى‏روند و حوالى بهار مى‏آيند، و هميشه در وقت پريدن دهنهاى ايشان باز است، تا چه از زنبور و مگس و پشه به دهان ايشان آيد، همان غذاى ايشان است)، و در منقارهاى اين مرغان سنگى چند بود مانند عدسى، و مى‏آمدند محاذى سر اينها و مى‏انداختند، از سر ايشان سوراخ مى‏شد و از دُبُر ايشان به در مى‏رفت.

تا هر كه بود از آن لشكر همه هلاك شدند، مگر يك شخص كه‏ گريخت و به هر كه مى‏رسيد اين حكايت را مى‏كرد (تا به نزد نجاشى رسيد و حكايت كرد. نجاشى) پرسيد كه چه نحو مرغى بود؟ مرغى كه با او آمده بود بر بالاى سر او بود، اشاره به مرغ كرد كه چنين مرغى! ابابيل سنگى كه از جهت او داشت، انداخت، بر سر او خورد و از دُبرش بيرون آمد و مرد.

[مرحوم مجلسی در پایان اضافه کرده است:]

و بعضى گفته‏اند كه اين مرد ابرهه بود و ايشان را مانند عصف ماكول كرد، يعنى نوشخوار گاهى كه مانده باشد در آخر.

و اين واقعه در سال ولادت حضرت سيد المرسلين صلّى اللَّه عليه و آله واقع شد و از آن سال تاريخ مقرر ساختند، تا زمان عمر تاريخ هجرت را مقرر ساختند و اكثر اين واقعه را از جمله «ارهاص» مى‏دانند، و آن معجزاتيست كه از آن حضرت يا به سبب آن حضرت واقع مى‏شد، و دلالتش بر عظمت كعبه و وجود واجب‌الوجود و قدرت و علم الهى اظهر من الشمس است‏.

الكافي، ج‏4، ص216

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ وَ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَمَّا أَقْبَلَ صَاحِبُ الْحَبَشَةِ بِالْفِيلِ يُرِيدُ هَدْمَ الْكَعْبَةِ مَرُّوا بِإِبِلٍ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَاسْتَاقُوهَا.

فَتَوَجَّهَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِلَى صَاحِبِهِمْ يَسْأَلُهُ رَدَّ إِبِلِهِ عَلَيْهِ. فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ وَ قِيلَ لَهُ: إِنَّ هَذَا شَرِيفُ قُرَيْشٍ أَوْ عَظِيمُ قُرَيْشٍ وَ هُوَ رَجُلٌ لَهُ عَقْلٌ وَ مُرُوَّةٌ.

فَأَكْرَمَهُ وَ أَدْنَاهُ ثُمَّ قَالَ لِتَرْجُمَانِهِ: سَلْهُ مَا حَاجَتُكَ؟

فَقَالَ لَهُ: إِنَّ أَصْحَابَكَ مَرُّوا بِإِبِلٍ لِي فَاسْتَاقُوهَا فَأَحْبَبْتُ أَنْ تَرُدَّهَا عَلَيَّ!

قَالَ فَتَعَجَّبَ مِنْ سُؤَالِهِ إِيَّاهُ رَدَّ الْإِبِلِ وَ قَالَ: هَذَا الَّذِي زَعَمْتُمْ أَنَّهُ عَظِيمُ قُرَيْشٍ وَ ذَكَرْتُمْ عَقْلَهُ، يَدَعُ أَنْ يَسْأَلَنِي أَنْ أَنْصَرِفَ عَنْ بَيْتِهِ الَّذِي يَعْبُدُهُ! أَمَا لَوْ سَأَلَنِي أَنْ أَنْصَرِفَ عَنْ هَدِّهِ لَانْصَرَفْتُ لَهُ عَنْهُ.

فَأَخْبَرَهُ التَّرْجُمَانُ بِمَقَالَةِ الْمَلِكِ، فَقَالَ لَهُ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: إِنَّ لِذَلِكَ الْبَيْتِ رَبّاً يَمْنَعُهُ وَ إِنَّمَا سَأَلْتُكَ رَدَّ إِبِلِي لِحَاجَتِي إِلَيْهَا.

فَأَمَرَ بِرَدِّهَا عَلَيْهِ وَ مَضَى عَبْدُ الْمُطَّلِبِ حَتَّى لَقِيَ الْفِيلَ عَلَى طَرَفِ الْحَرَمِ فَقَالَ لَهُ: مَحْمُودُ! فَحَرَّكَ رَأْسَهُ. فَقَالَ لَهُ: أَ تَدْرِي لِمَا جِي‏ءَ بِكَ؟ فَقَالَ بِرَأْسِهِ: لَا. فَقَالَ: جَاءُوا بِكَ لِتَهْدِمَ بَيْتَ رَبِّكَ؛ أَ فَتَفْعَلُ؟ فَقَالَ بِرَأْسِهِ: لَا. قَالَ: فَانْصَرَفَ عَنْهُ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ.

وَ جَاءُوا بِالْفِيلِ لِيَدْخُلَ الْحَرَمَ. فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى طَرَفِ الْحَرَمِ امْتَنَعَ مِنَ الدُّخُولِ. فَضَرَبُوهُ فَامْتَنَعَ. فَأَدَارُوا بِهِ نَوَاحِيَ الْحَرَمِ كُلَّهَا كُلُّ ذَلِكَ يَمْتَنِعُ عَلَيْهِمْ فَلَمْ يَدْخُلْ. وَ بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الطَّيْرَ كَالْخَطَاطِيفِ فِي مَنَاقِيرِهَا حَجَرٌ كَالْعَدَسَةِ أَوْ نَحْوِهَا، فَكَانَتْ تُحَاذِي بِرَأْسِ الرَّجُلِ ثُمَّ تُرْسِلُهَا عَلَى رَأْسِهِ فَتَخْرُجُ مِنْ دُبُرِه،ِ حَتَّى لَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ أَحَدٌ إِلَّا رَجُلٌ هَرَبَ، فَجَعَلَ يُحَدِّثُ النَّاسَ بِمَا رَأَى، إِذَا طَلَعَ عَلَيْهِ طَائِرٌ مِنْهَا فَرَفَعَ رَأْسَهُ. فَقَالَ: هَذَا الطَّيْرُ مِنْهَا. وَ جَاءَ الطَّيْرُ حَتَّى حَاذَى بِرَأْسِهِ ثُمَّ أَلْقَاهَا عَلَيْهِ فَخَرَجَتْ مِنْ دُبُرِهِ فَمَات.‏

۲) امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

چون امیر حبشه لشکر خود را همراه پیلان به‌سوی مکّه فرستاد تا خانه‌ی کعبه را خراب کند، به‌شتران عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) برخوردند و آن‌ها را نزد خود راندند. این خبر به عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) رسید. او نزد امیر حبشه آمد. دربان امیر در آمد و گفت: «این عبدالمطلّب‌بن‌هاشم (رحمة الله علیه) است».

گفت: «چه می‌خواهد»؟ مترجم گفت: «آمده است و تقاضا دارد که شترانی را که لشکر تو برده‌اند به او برگردانی»، پادشاه حبشه به اصحابش گفت: «این مرد رئیس و پیشوای قومی است که من برای خراب کردن خانه‌ای که عبادتش می‌کنند آمده‌ام، و او رها کردن شترانش را از من می‌خواهد، اگر او دست بازداشتن از خراب‌کردن کعبه را از من می‌خواست، می‌پذیرفتم، شترانش را به او برگردانید».

عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) به مترجمش گفت: «سلطان به تو چه گفت»؟ مترجم به او گزارش داد. عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) گفت: «من صاحب شتر هستم و خانه صاحبی دارد که آن را نگه می‌دارد».

شتران را به او پس دادند و عبدالمطلّب به‌جانب منزلش برگشت. هنگام مراجعت به فیل برخورد، به او گفت: «ای محمود»! فیل سرش را حرکت داد، به او گفت: «می‌دانی تو را برای چه آورده‌اند»؟ فیل با سر اشاره کرد: «نه»! عبدالمطلّب گفت: «تو را آورده‌اند تا خانه‌ی پروردگارت را خراب کنی، چنین کاری را انجام می‌دهی»؟ با سر اشاره کرد: «نه»!

عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) به منزلش مراجعت کرد. چون صبح شد، لشکریان فیل را بردند تا وارد خانه شود، فیل سر باز زد و امتناع ورزید.

آن هنگام عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) به یکی از غلامانش گفت: «بالای کوه رو و بنگر تا چه بینی؟». گفت: «یک سیاهی از طرف دریا می‌بینم». گفت: «چشمت به همه‌ی آن‌ها می‌رسد»؟ گفت: «نه! ولی نزدیک است برسد»، چون نزدیک شد، گفت: «پرنده‌ها‌ی بسیاری هستند که نمی‌دانم چه پرنده‌ای‌اند؟ و هریک از آن‌ها سنگریزه‌ای (به اندازه‌ی سنگریزه‌ای که با پشت ناخن می‌پرانند یا کوچکتر) در منقار دارد».

عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) گفت: «به پروردگار عبدالمطلّب (رحمة الله علیه)! جز این قوم را طلب نمی‌کنند». تا آنگاه که بالای سر همه‌ی لشکر قرار گرفتند، سنگریزه را انداختند، هر سنگریزه بر سر مردی فرود آمد و از مقعدش خارج شد و او را بکشت، از آن لشکر جز یک مرد جان به در نبرد که رفت و گزارش را به مردم گفت، چون گزارش را گفت سنگریزه‌ای هم بر او افتاد و او را هم بکشت.

الكافي، ج‏1، ص447-448

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

لَمَّا أَنْ وَجَّهَ صَاحِبُ الْحَبَشَةِ بِالْخَيْلِ وَ مَعَهُمُ الْفِيلُ لِيَهْدِمَ الْبَيْتَ مَرُّوا بِإِبِلٍ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَسَاقُوهَا. فَبَلَغَ ذَلِكَ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ فَأَتَى صَاحِبَ الْحَبَشَةِ. فَدَخَلَ الْآذِنُ فَقَالَ: هَذَا عَبْدُ الْمُطَّلِبِ بْنُ هَاشِمٍ. قَالَ: وَ مَا يَشَاءُ؟ قَالَ التَّرْجُمَانُ: جَاءَ فِي إِبِلٍ لَهُ سَاقُوهَا يَسْأَلُكَ رَدَّهَا. فَقَالَ مَلِكُ الْحَبَشَةِ لِأَصْحَابِهِ: هَذَا رَئِيسُ قَوْمٍ وَ زَعِيمُهُمْ، جِئْتُ إِلَى بَيْتِهِ الَّذِي يَعْبُدُهُ لِأَهْدِمَهُ وَ هُوَ يَسْأَلُنِي إِطْلَاقَ إِبِلِهِ! أَمَا لَوْ سَأَلَنِيَ الْإِمْسَاكَ عَنْ هَدْمِهِ لَفَعَلْتُ. رُدُّوا عَلَيْهِ إِبِلَهُ.

فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ لِتَرْجُمَانِهِ: مَا قَالَ لَكَ الْمَلِكُ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: أَنَا رَبُّ الْإِبِلِ وَ لِهَذَا الْبَيْتِ رَبٌّ يَمْنَعُهُ. فَرُدَّتْ إِلَيْهِ إِبِلُهُ وَ انْصَرَفَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ نَحْوَ مَنْزِلِهِ. فَمَرَّ بِالْفِيلِ فِي مُنْصَرَفِهِ. فَقَالَ لِلْفِيلِ: يَا مَحْمُودُ! فَحَرَّكَ الْفِيلُ رَأْسَهُ. فَقَالَ لَهُ: أَ تَدْرِي لِمَ جَاءُوا بِكَ؟ فَقَالَ الْفِيلُ بِرَأْسِهِ: لَا. فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: جَاءُوا بِكَ لِتَهْدِمَ بَيْتَ رَبِّكَ،‏ أَ فَتُرَاكَ فَاعِلَ ذَلِكَ؟ فَقَالَ بِرَأْسِهِ: لَا.

فَانْصَرَفَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِلَى مَنْزِلِهِ فَلَمَّا أَصْبَحُوا غَدَوْا بِهِ لِدُخُولِ الْحَرَمِ فَأَبَى وَ امْتَنَعَ عَلَيْهِمْ.

فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ لِبَعْضِ مَوَالِيهِ عِنْدَ ذَلِكَ: اعْلُ الْجَبَلَ فَانْظُرْ تَرَى شَيْئاً؟ فَقَالَ: أَرَى سَوَاداً مِنْ قِبَلِ الْبَحْرِ. فَقَالَ لَهُ: يُصِيبُهُ بَصَرُكَ أَجْمَعَ؟ فَقَالَ لَهُ: لَا وَ لَأَوْشَكَ أَنْ يُصِيبَ. فَلَمَّا أَنْ قَرُبَ قَالَ: هُوَ طَيْرٌ كَثِيرٌ وَ لَا أَعْرِفُهُ يَحْمِلُ كُلُّ طَيْرٍ فِي مِنْقَارِهِ حَصَاةً مِثْلَ حَصَاةِ الْخَذْفِ أَوْ دُونَ حَصَاةِ الْخَذْفِ.

فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: وَ رَبِّ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ مَا تُرِيدُ إِلَّا الْقَوْمَ. حَتَّى لَمَّا صَارُوا فَوْقَ رُءُوسِهِمْ أَجْمَعَ أَلْقَتِ الْحَصَاةَ فَوَقَعَتْ كُلُّ حَصَاةٍ عَلَى هَامَةِ رَجُلٍ فَخَرَجَتْ مِنْ دُبُرِهِ فَقَتَلَتْهُ. فَمَا انْفَلَتَ مِنْهُمْ إِلَّا رَجُلٌ وَاحِدٌ يُخْبِرُ النَّاسَ فَلَمَّا أَنْ أَخْبَرَهُمْ أَلْقَتْ عَلَيْهِ حَصَاةً فَقَتَلَتْهُ.

۳) از امام صادق (علیه السلام) از پدرش از جدش روایت شده که فرمودند:

وقتی که حبشه بر یمن چیره شد، یکسوم، پادشاه حبشه، دو فرمانده از پیش‌سواران خود به نامهای «ابرهه» و «ارباط» با ده فیل فرستاد که هر فیلی پیشقراول ده هزار نیرو بود تا بیت الله الحرام را ویران کنند. در مسیر بین آن‌ها دعوا و جدال به‌وجود آمد و ابرهه، ارباط را کشت و بر کل سپاه تسلط یافت. پس از نزدیک شدن به مکه، همراهان او کاروان شتری از عبدالمطلب بن هاشم را مصادره کردند. عبیدالمطلب سراغ ‌ابرهه آمد؛ مترجم ابرهه فرزند دایه عبیدالمطلب بود. مترجم به ابرهه گفت: «این مرد سید عرب است و صاحب اختیار آن‌ها؛ او را بزرگ بدار و احترامش را حفظ کن.»

ابرهه به او گفت که بپرسد چه حاجتی دارد؟

وی پاسخ داد: «سربازان پادشاه شتران مرا مصادره کرده‌اند؛ دستور بده که آنها را برگردانند.

ابرهه گفت: در تعجبم از کسانی که تو را سرور خود کردند و بر سرشان گذاشتند؛ تو آمده ای برای شتران خودت در حالی که من آمده‌ام تا شرافت و عظمت تو را نابود کنم؛ در حالی که اگر از من می‌خواستی که از آن کار صرف نظر کنم چنان می‌کردم.

گفت: «ای پادشاه، این شتران مال من است و من صاحب آن هستم و از تو خواستار رهایی آن شدم. این خانه نیز صاحبی دارد که از آن محافظت می‌کند.»

پادشاه پاسخ داد: «من می‌روم تا آن را خراب کنم تا ببینم چه می‌کند؟»

وقتی عبدالمطلب رفت، ابرهه با سپاه خود حرکت کرد. که ناگاه فریاد در سحرگاه به گوش رسید: «ای مردم مکه! مردم عکه با لشکری جراری به‌سوی شما می‌آیند تا عرصه شما را با کثافتشان پر کنند! پس نفرین خداوند جبار بر آنان باد!». سپس، عبیدالمطلب این شعر را سرود:

ای کسی که فریاد می‌زنی! من هر آنچه می‌گویی را می‌شنوم و گوش‌های من کر نشده است.

به راستی که برای این خانه ربّی هست که مانع می‌شود، هر کس با گناه به آن وارد شود، مورد ستم قرار می‌گیرد.

تُبَّع در میان سپاهیان خود آن را هدف قرار داده است، از قبیله حمیر و قبیله‌ای از تبار ارم

با چنین سرکشی‌ای جُرْهُم هلاک شد، پس از طَسْم و جَدِيس وَ جُثَم.

و چنین است حال کسانی که به آن خانه قصد دارند؛ امر خداوند با امر امت‌ها یکسان نیست.

ما آل الله هستیم، همان‌طور که در گذشته بودیم؛ این امر همواره از زمان ابراهیم چنین بوده است.

خداوند را می‌شناسیم و در ما خصلت‌های نیکو وجود دارد: پیوند رحم را گرامی می‌داریم و به عهدها وفا می‌کنیم.

همواره در میان ما حجتی از جانب خداوند وجود دارد که او با آن نقمت‌ها را از این خانه دفع می‌کند.

و در هر دوره‌ای، ما بازگشتی خواهیم داشت؛ دین را می‌شناسیم و گاهی در میان اقوام غیرعرب نیز خواهیم بود.

وقتی که این دور به پایان خود برسد و زمان به سر آید، آن طین بیاید،

با کتابی که آیاتش تفصیل داده شده است، و در آن، حکایت امت‌ها وجود دارد.

بامدادان عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) همه‌ی پسران خود را گرد خویش فراهم آورد و به بزرگتر آنان به نام حارث فرمود: «به بالاترین جای کوه ابو قبیس برو، و بنگر از سوی دریا، چه چیزی به‌سوی تو می‌آید»؟ و او رفت و برگشت و چیزی ندید و پسران خود را یکی پس از دیگری فرستاد و هیچ کدام خبری نیاوردند.

آنگاه فرزندش عبداللَّه را پیش خواند که نوجوانی نورس در سال‌های بلوغ بود و گیسویی بلند داشت که تا کمرش می‌رسید. و به او فرمود: «پدر و مادرم به قربانت! بالای ابو قبیس برو، و بنگر که از دریا چه می‌آید»؟ و رفت و شتابان برگشت و گفت: «ای سرور انجمن! ابری دیدم که از سوی دریا پیش می‌آید گاهی به زیر می‌آید و گاهی بالا می‌گیرد، گویی ابر سیاهی است و یا طوفان است؛ یک‌بار بالا می‌رود و یک‌بار فرود می‌گیرد»، عبدالمطلّب (رحمة الله علیه) فریاد زد: «ای گروه قریش! به خانه‌هاتان بروید و آرام باشید. خدا شما را از نزد خود یاری کرد»

پس پرنده‌های ابابیل پیش آمدند و هر کدام سنگریزه‌ای در نوک داشتند و دو دیگر در دو پا: هر پرنده سه مرد از سربازان ابرهه را می‌کشت؛ سنگریزه به فرق سر مرد می‌افکند و از دبرش بیرون می‌آمد و خدا داستان آنان را حکایت کرده و فرمود: آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل چه کرد؟ تا آخر سوره.

كنز الفوائد، ج‏1، ص184-187

وَ أَخْبَرَنِي شَيْخِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَاسِطِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيُّ قَالَ أَخْبَرَنِي مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ وَ أَحْمَدُ بْنُ هَوْذَةَ جَمِيعاً عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ الْقُمِّيِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ الزَّرَّادِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ هَارُونَ بْنِ خَارِجَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ قَالَ:

لَمَّا ظَهَرَتِ‏ الْحَبَشَةُ بِالْيَمَنِ‏ وَجَّهَ يَكْسُومُ مَلِكُ الْحَبَشَةِ بِقَائِدَيْنِ مِنْ قُوَّادِهِ يُقَالُ لِأَحَدِهِمَا أَبْرَهَةُ وَ الْآخَرُ أَرْبَاطُ فِي عَشَرَةٍ مِنَ الْفِيَلَةِ كُلُّ فِيلٍ فِي عَشَرَةِ آلَافٍ لِهَدْمِ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ. فَلَمَّا صَارُوا بِبَعْضِ الطَّرِيقِ وَقَعَ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ وَ اخْتَلَفُوا فَقَتَلَ أَبْرَهَةُ أَرْبَاطَ وَ اسْتَوْلَى عَلَى الْجَيْشِ. فَلَمَّا قَارَبَ مَكَّةَ طَرَدَ أَصْحَابُهُ عِيراً لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ بْنِ هَاشِمٍ فَصَارَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِلَى أَبْرَهَةَ وَ كَانَ تَرْجُمَانُ أَبْرَهَةَ وَ الْمُسْتَوْلِي عَلَيْهِ ابْنَ دَايَةٍ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ. فَقَالَ التَّرْجُمَانُ لِأَبْرَهَةَ: هَذَا سَيِّدُ الْعَرَبِ وَ دَيَّانُهَا فَأَجِلَّهُ وَ أَعْظِمْهُ. ثُمَّ قَالَ لِكَاتِبِهِ: سَلْهُ مَا حَاجَتُهُ؟ فَسَأَلَهُ. فَقَالَ إِنَّ أَصْحَابَ الْمَلِكِ طَرَدُوا لِي نَعَماً فَأْمُرْ بِرَدِّهَا.

ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى التَّرْجُمَانِ فَقَالَ: قُلْ لَهُ: عَجَباً لِقَوْمٍ سَوَّدُوكَ وَ رَأَّسُوكَ عَلَيْهِمْ حَيْثُ تَسْأَلُنِي فِي عِيرٍ لَكَ وَ قَدْ جِئْتُ لِأَهْدِمَ شَرَفَكَ وَ مَجْدَكَ وَ لَوْ سَأَلْتَنِي الرُّجُوعَ عَنْهُ لَفَعَلْتُ.

فَقَالَ: آیها الْمَلِكُ إِنَّ هَذِهِ الْعِيرَ لِي وَ أَنَا رَبُّهَا فَسَأَلْتُكَ إِطْلَاقَهَا وَ إِنَّ لِهَذِهِ الْبِنْيَةِ رَبّاً يَدْفَعُ عَنْهَا.

قَالَ فَإِنِّي غَادٍ لِهَدْمِهَا حَتَّى أَنْظُرَ مَا ذَا يَفْعَلُ؟

فَلَمَّا انْصَرَفَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ رَحَلَ أَبْرَهَةُ بِجَيْشِهِ فَإِذَا هَاتِفٌ يَهْتِفُ فِي السَّحَرِ الْأَكْبَرِ: يَا أَهْلَ مَكَّةَ أَتَاكُمْ أَهْلُ عَكَّةَ بِجَحْفَلٍ جَرَّارٍ يَمْلَأُ الْأَنْدَارَ مِلْ‏ءَ الْجِفَارِ فَعَلَيْهِمْ لَعْنَةُ الْجَبَّارِ. فَأَنْشَأَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ يَقُولُ‏:

آیها الدَّاعِي لَقَدْ أَسْمَعْتَنِي‏ / كُلَّمَا قُلْتَ وَ مَا بِي مِنْ صَمَمٍ‏

إِنَّ لِلْبَيْتِ لَرَبّاً مَانِعاً / مَنْ يَرِدْهُ بِأَثَامٍ يُصْطَلَمْ‏

رَامَهُ تُبَّعٌ‏ فِي أَجْنَادِهِ‏ / حِمْيَرٌ وَ الْحَيُّ مِنْ آلِ إِرَمَ‏

هَلَكَتْ بِالْبَغْيِ فِيهِمْ جُرْهُمٌ‏ / بَعْدَ طَسْمٍ وَ جَدِيسٍ وَ جُثَمٍ‏

وَ كَذَاكَ الْأَمْرُ فِيمَنْ جَادَهُ‏ / لَيْسَ أَمْرُ اللَّهِ بِالْأَمْرِ الْأُمَمِ‏

نَحْنُ آلُ اللَّهِ فِيمَا قَدْ خَلَا / لَمْ يَزَلْ ذَاكَ عَلَى عَهْدِ إِبْرَهَمَ‏

نَعْرِفُ اللَّهَ وَ فِينَا شِيمَةٌ / صِلَةُ الرَّحِمِ وَ نُوفِي بِالذِّمَمِ‏

لَمْ يَزَلْ لِلَّهِ فِينَا حُجَّةٌ / يَدْفَعُ اللَّهُ بِهَا عَنْهَا النِّقَمَ‏

وَ لَنَا فِي كُلِّ دَوْرٍ كَرَّةٌ / نَعْرِفُ الدِّينَ وَ طَوْراً فِي الْعَجَمِ‏

فَإِذَا مَا بَلَغَ الدَّوْرُ إِلَى‏ / مُنْتَهَى الْوَقْتِ أَتَى الطِّينَ‏ قَدِمٌ‏

بِكِتَابٍ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ‏ / فِيهِ تِبْيَانُ أَحَادِيثِ الْأُمَمِ‏

فَلَمَّا أَصْبَحَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ جَمَعَ بينه [بَنِيهِ‏] وَ أَرْسَلَ الْحَرْثَ ابْنَهُ الْأَكْبَرَ إِلَى أَعْلَى جَبَلِ أَبِي قُبَيْسٍ. فَقَالَ: انْظُرْ مَا ذَا يَأْتِيكَ مِنْ قِبَلِ الْبَحْرِ؟ فَرَجَعَ فَلَمْ يَرَ شَيْئاً. فَأَرْسَلَ وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ مِنْ وُلْدِهِ فَلَمْ يَأْتِهِ أَحَدٌ مِنْهُمْ عَنِ الْبَحْرِ بِخَبَرٍ. فَدَعَا وَلَدَهُ عَبْدَ اللَّهِ وَ إِنَّهُ لَغُلَامٌ حِينَ أَيْفَعَ وَ عَلَيْهِ ذُؤَابَةٌ تَضْرِبُ إِلَى عَجُزِهِ فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي فَاعْلُ أَبَا قُبَيْسٍ وَ انْظُرْ مَا ذَا تَرَى يَجِي‏ءُ مِنَ الْبَحْرِ فَنَزَلَ مُسْرِعاً فَقَالَ يَا سَيِّدَ النَّادِي رَأَيْتُ سَحَاباً مِنْ قِبَلِ الْبَحْرِ مُقْبِلًا يَسْفُلُ تَارَةً وَ يَرْتَفِعُ أُخْرَى إِنْ قُلْتُ غَيْماً قُلْتُهُ وَ إِنْ قُلْتُ جَهَاماً خِلْتُهُ يَرْتَفِعُ تَارَةً وَ يَنْحَدِرُ أُخْرَى. فَنَادَى عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ ادْخُلُوا مَنَازِلَكُمْ فَقَدْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِالنَّصْرِ مِنْ عِنْدِهِ.

فَأَقْبَلَتِ الطَّيْرُ الْأَبَابِيلُ فِي مِنْقَارِ كُلِّ طَيْرٍ حَجَرٌ وَ فِي رِجْلَيْهِ حَجَرَانِ فَكَانَ الطَّائِرُ الْوَاحِدُ يَقْتُلُ ثَلَاثَةً مِنْ أَصْحَابِ أَبْرَهَةَ كَانَ يُلْقِي الْحَجَرَ فِي قِمَّةِ رَأْسِ الرَّجُلِ فَيَخْرُجُ مِنْ دُبُرِهِ‏.ِ وَ قَدْ قَصَّ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى نَبَأَهُمْ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ سُبْحَانَهُ أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ، السُّورَة.

در حدیث دیگری هم این داستان به تفصیل آمده است که در جمع‌بندی سوره تقدیم خواهد شد.

ب. غرض سوره و مروری بر محتوای کلی آن

۱) علامه طباطبایی درباره این سوره می‌نویسد:

در اين سوره به داستان اصحاب فيل اشاره مى‏كند، كه قصد تخريب كعبه معظمه را داشتند، و خداوند با فرستادن پرندگان ابابيل که سنگهایی از سجیل به سوی آنان پرتاب کردند، هلاكشان كردند، و اين قصه از آيات بزرگ الهى است، كه بر كسى مخفی نمانده، به‌ویژه که در اشعار دوران از آن ياد شده است (الميزان، ج‏20، ص361۴).

۲) آیت الله بهجت‌پور در تفسیر تنزیلی خویش می‌نویسد:

غرض سوره، رفع نگرانی پیامبر ص در مورد دفاع و حافظت از ایشان در برابر کافران است. سوره خطاب به پیامبر ص و یادآور کیفیت برخورد پروردگار متعال با اصحاب فیل و بیان نهایت کار آنان است (همگام با وحی، ج۱، ص۵۱۳).

۳) محمد فاروق‌الزین هم هدف این سوره را چنین معرفی کرده است که:

این سوره بیان حال ابرهه و پیروانش و خوار شدن آنهاست که امثال او در هر عصری فراوان‌اند؛ و محور سوره این است که اگر خداوند متعال از خانه اش حمایت می‌کند به طریق اولی از دینش حمایت خواهد کرد تا بر همه دین‌ها چیره شود (صف/۶۱) هرچند عده‌ای دست از یاری او بردارند، چنانکه در جای دیگر فرمود: « فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ: پس اگر اينان بدان كفر ورزند، بى‏ترديد ما گروهى را بدان برگمارده‏ايم كه هرگز بدان كافر نباشند» (انعام/۸۹) (بيان النظم في القرآن الكريم، ج4، ص358۵).

۴) ابن عاشور که طبق معمول بیش از دیگران درباره غرض سوره توضیح داده می‌نویسد:

این متن به یادآوری این نکته می‌پردازد که کعبه حرم خداست و خداوند از آن در برابر هرگونه سوء قصد و خشم محافظت می‌کند و کسانی را که با طمع به تخریب مسجد ابراهیم ظلم می‌کنند، مجازات می‌کند. این مجازات، نقشه‌ای از جانب خداوند بود تا قریش را به یادآورد که عامل این اتفاق، ربّ این خانه است و هیچ جایگاهی برای بت‌هایی که در اطراف آن نصب کرده‌اند، وجود ندارد.

همچنین، این رویداد، تذکری برای قریش است تا از کرامتی که خداوند در حقّ پیامبر (ص) روا داشته است، آگاه شوند؛ زیرا خداوند در سال ولادت ایشان، اصحاب فیل را هلاک کرد.

علاوه بر این، این اتفاق، جایگاه پیامبر (ص) را تقویت می‌کند از این جهت که نشان می‌دهد خداوند نقشه‌های مشرکان را در برابر او دفع می‌کند؛ زیرا کسی که نقشه‌های کسانی را که قصد آسیب به خانه او را دارند، خنثی می‌کند، شایسته‌تر است که نقشه‌های کسانی را که قصد آسیب به پیام‌آور او و دین او را دارند، نیز دفع کند. به این موضوع در آیه «آیا خداوند نقشه‌های آن‌ها را در گمراهی نیفکند؟» (فیل/2) اشاره شده است.

و در نهایت، این رویداد، یادآوری می‌کند که خداوند بر امور خود مسلط است و نباید قدرت و تعداد زیاد مشرکان، قریش را فریب دهد و نباید پیامبر (ص) بخاطر اتحاد قبایل علیه خود سست شود؛ زیرا خداوند کسانی را که از آن‌ها قوی‌تر و جمعیتی بیشتر داشتند، هلاک کرده است.

در قرآن، داستان هلاک اصحاب فیل تکرار نشده است، برخلاف داستان‌های سایر امت‌ها، به دو دلیل: اول، هلاک اصحاب فیل به دلیل تکذیب یک پیامبر از جانب خداوند نبود. دوم، برای جلوگیری از مغرور شدن مشرکان به جایگاه خود نزد خداوند، چنانکه به این غرور آنها در جای دیگر اشاره کرد و فرمود: «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ: آیا آب‌رسانی به حاجیان و تعمیر مسجد حرام را با کسی که به خداوند و روز آخرت ایمان دارد، یکی دانسته‌اید؟» (توبه/19) و « وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ: و آن‌ها از ورود به مسجد حرام جلوگیری می‌کنند در حالی که ولی آن نیستند؛ ولی و سرپرستان آن جز پرهیزگاران نیستند، ولی بیشتر آن‌ها نمی‌دانند» (انفال/34). (التحرير و التنوير، ج‏30، ص478۶).


  1. . عنوانی که خود مرحوم مجلسی برای این بحث قرار داده چنین است:
    و قصده اصحاب الفيل و ملكهم ابو يك سوم ابرهة بن الصّبّاح الحميرى ليهدمه فارسل اللَّه عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِن‏ سِجِّيلٍ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ
    ↩
  2. . قصة أصحاب الفيل
    أجمعت الرواة على أن ملك اليمن الذي قصد هدم الكعبة هو أبرهة بن الصباح الأشرم و قيل أن كنيته أبو يكسوم قال الواقدي: هو صاحب النجاشي جد النجاشي الذي كان على عهد رسول الله ص و قال محمد بن يسار أقبل تبع حتى نزل على المدينة فنزل بوادي قبا فحفر بها بئرا يدعى اليوم بئر الملك قال و بالمدينة إذ ذاك يهود و الأوس و الخزرج فقاتلوه و جعلوا يقاتلونه بالنهار فإذا أمسى أرسلوا إليه بالضيافة فاستحيا و أراد صلحهم فخرج إليه رجل من الأوس يقال له أحيحة بن جلاح و خرج إليه من اليهود بنيامين القرظي فقال أحيحة: أيها الملك نحن قومك و قال بنيامين: هذه بلدة لا تقدر على أن تدخلها و لو جهدت قال و لم قال لأنها منزل نبي من الأنبياء يبعثه الله من قريش قال ثم خرج يسير حتى إذا كان من مكة على ليلتين بعث الله عليه ريحا فقصفت يديه و رجليه و شنجت جسده فأرسل إلى من معه من اليهود فقال ويحكم ما الذي أصابني قالوا حدثت نفسك بشي‏ء قال نعم و ذكر ما أجمع عليه من هدم البيت و إصابة ما فيه قالوا ذلك بيت الله الحرام و من أراده هلك قال ويحكم و ما المخرج مما دخلت فيه قالوا تحدث نفسك بأن تطوف به و تكسوه و تهدي له فحدث نفسه بذلك فأطلقه الله ثم سار حتى دخل مكة فطاف بالبيت و سعى بين الصفا و المروة و كسا البيت و ذكر الحديث في نحره بمكة و إطعامه الناس ثم رجوعه إلى اليمن و قتله و خروج ابنه إلى قيصر و استغاثته به فيما فعل قومه بأبيه و أن قيصر كتب له إلى النجاشي ملك الحبشة و أن النجاشي بعث له ستين ألفا و استعمل عليهم روزبه حتى قاتلوا حمير أبيه و دخلوا صنعاء فملكوها و ملكوا اليمن و كان في أصحاب روزبه رجل يقال له أبرهة و هو أبو يكسوم فقال لروزبه: إني أولى بهذا الأمر منك و قتله مكرا و أرضى النجاشي ثم أنه بني كعبة باليمن و جعل فيها قبابا من ذهب فأمر أهل مملكته بالحج إليها يضاهي بذلك البيت الحرام و إن رجلا من بني كنانة خرج حتى قدم اليمن فنظر إليها ثم قعد فيها يعني لحاجة الإنسان فدخلها أبرهة فوجد تلك العذرة فيها فقال من اجترأ علي بهذا و نصرانيتي لأهدمن ذلك البيت حتى لا يحجه حاج أبدا و دعا بالفيل و أذن قومه بالخروج و من اتبعه من أهل اليمن و كان أكثر من اتبعه منهم عك و الأشعرون و خثعم قال ثم خرج يسير حتى إذا كان ببعض طريقه بعث رجلا من بني سليم ليدعو الناس إلى حج بيته الذي بناه فتلقاه أيضا رجل من الحمس من بني كنانة فقتله فازداد بذلك حنقا و حث السير و الانطلاق و طلب من أهل الطائف دليلا فبعثوا معه رجلا من هذيل يقال له نفيل فخرج بهم يهديهم حتى إذا كانوا بالمغمس نزلوه و هو من مكة على ستة أميال فبعثوا مقدماتهم إلى مكة فخرجت قريش عباديد في رءوس الجبال و قالوا لا طاقة لنا بقتال هؤلاء و لم يبق بمكة غير عبد المطلب بن هاشم أقام على سقايته و غير شيبة بن عثمان بن عبد الدار أقام على حجابة البيت فجعل عبد المطلب يأخذ بعضادتي الباب ثم يقول: «لا هم إن المرء يمنع رحله فامنع حلالك / لا يغلبوا بصليبهم و محالهم عدوا محالك‏ / لا يدخلوا البلد الحرام إذا فأمر ما بدا لك‏»
    ثم إن مقدمات أبرهة أصابت نعما لقريش فأصابت فيها مائتي بعير لعبد المطلب بن هاشم فلما بلغه ذلك خرج حتى أتى القوم و كان حاجب أبرهة رجلا من الأشعرين و كانت له بعبد المطلب معرفة فاستأذن له على الملك و قال له أيها الملك جاءك سيد قريش الذي يطعم إنسها في الحي و وحشها في الجبل فقال له ائذن له و كان عبد المطلب رجلا جسيما جميلا فلما رآه أبو يكسوم أعظمه أن يجلسه تحته و كره أن يجلسه معه على سريره فنزل من سريره فجلس على الأرض و أجلس عبد المطلب معه ثم قال ما حاجتك قال حاجتي مائتا بعير لي أصابتها مقدمتك فقال أبو يكسوم و الله لقد رأيتك فأعجبتني ثم تكلمت فزهدت فيك فقال و لم أيها الملك قال لأني جئت إلى بيت عزكم و منعتكم من العرب و فضلكم في الناس و شرفكم عليهم و دينكم الذي تعبدون فجئت لأكسره و أصيبت لك مائتا بعير فسألتك عن حاجتك فكلمتني في إبلك و لم تطلب إلى في بيتكم فقال له عبد المطلب: أيها الملك أنا أكلمك في مالي و لهذا البيت رب هو يمنعه لست أنا منه في شي‏ء فراع ذلك أبا يكسوم و أمر برد إبل عبد المطلب عليه ثم رجع و أمست ليلتهم تلك الليلة كالحة نجومها كأنها تكلمهم كلاما لاقترابها منهم فأحست نفوسهم بالعذاب و خرج دليلهم حتى دخل الحرم و تركهم و قام الأشعرون و خثعم فكسروا رماحهم و سيوفهم و برءوا إلى الله أن يعينوا على هدم البيت فباتوا كذلك بأخبث ليلة ثم أدلجوا بسحر فبعثوا فيلهم يريدون أن يصبحوا بمكة فوجهوه إلى مكة فربض فضربوه فتمرغ فلم يزالوا كذلك حتى كادوا أن يصبحوا ثم أنهم أقبلوا على الفيل فقالوا لك الله أن لا نوجهك إلى مكة فانبعث فوجهوه إلى اليمن راجعا فتوجه يهرول فعطفوه حين رأوه منطلقا حتى إذا ردوه إلى مكانه الأول ربض فلما رأوا ذلك عادوا إلى القسم فلم يزالوا كذلك يعالجونه حتى إذا كان مع طلوع الشمس طلعت عليهم الطير معها الحجارة فجعلت ترميهم و كل طائر في منقاره حجر و في رجليه حجران و إذا رمت بذلك مضت و طلعت أخرى فلا يقع حجر من حجارتهم تلك على بطن إلا خرقه و لا عظم إلا أوهاه و ثقبه و تاب أبو يكسوم راجعا قد أصابته بعض الحجارة فجعل كلما قدم أرضا انقطع له فيها أرب حتى إذا انتهى إلى اليمن لم يبق شي‏ء إلا باده فلما قدمها تصدع صدره و انشق بطنه فهلك و لم يصب من الأشعرين و خثعم أحد.
    قال و كان عبد المطلب يرتجز و يدعو على الحبشة يقول: «يا رب لا أرجو لهم سواكا / يا رب فامنع منهم حماكا / إن عدو البيت من عاداكا / إنهم لم يقهروا قواكا»
    قال و لم تصب تلك الحجارة أحدا إلا هلك و ليس كل القوم أصابت و خرجوا هاربين يبتدرون الطريق التي منها جاءوا و يسألون عن نفيل ليدلهم على الطريق و قال نفيل في ذلك: «ردينة لو رأيت و لن ترينه / لدى جنب المحصب ما رأينا / حمدت الله إذ عاينت طيرا / و خفت حجارة تلقى علينا / و كل القوم يسأل عن نفيل / كان علي للحبشان دينا»
    و قال مقاتل بن سليمان: السبب الذي جر أصحاب الفيل إلى مكة هو أن فئة من قريش خرجوا تجارا إلى أرض النجاشي فساروا حتى دنوا من ساحل البحر و في حقف من أحقافها بيعة للنصارى تسميها قريش الهيكل و يسميها النجاشي و أهل أرضه ماسرخشان فنزل القوم فجمعوا حطبا ثم أججوا نارا و اشتروا لحما فلما ارتحلوا تركوا النار كما هي في يوم عاصف فذهبت الرياح بالنار فاضطرم الهيكل نارا فغضب النجاشي لذلك فبعث أبرهة لهدم الكعبة
    و روى العياشي بإسناده عن هشام بن سالم عن أبي عبد الله (ع) قال أرسل الله على أصحاب الفيل طيرا مثل الخطاف و نحوه في منقاره حجر مثل العدسة فكان يحاذي برأس الرجل فيرميه بالحجارة فيخرج من دبره فلم تزل بهم حتى أتت عليهم قال فأفلت رجل منهم فجعل يخبر الناس بالقصة فبينا هو يخبرهم إذ أبصر طيرا فقال هذا هو منها قال فحاذى فطرحه على رأسه فخرج من دبره
    و قال عبيد بن عمير الليثي: لما أراد الله أن يهلك أصحاب الفيل فبعث عليهم طيرا نشأت من البحر كأنها الخطاطيف كل طير منها معه ثلاثة أحجار ثم جاءت حتى صفت على رءوسهم ثم صاحت و ألقت ما في أرجلها و مناقيرها فما من حجر وقع منها على رجل إلا خرج من الجانب الآخر و إن وقع على رأسه خرج من دبره و إن وقع على شي‏ء من جسده خرج من الجانب الآخر و عن عكرمة عن ابن عباس قال دعا الله الطير الأبابيل فأعطاها حجارة سودا عليها الطين فلما حاذت بهم رمتهم فما بقي أحد منهم إلا أخذته الحكة و كان لا يحك الإنسان منهم جلدا إلا تساقط لحمه قال و كانت الطير نشأت من قبل البحر لها خراطيم الطيور و رءوس السباع لم تر قبل ذلك و لا بعد.
    ↩
  3. . قال محمد بن إسحاق: كان من قصة أصحاب الفيل فيما ذكر بعض أهل العلم عن سعيد ابن جبير و عكرمة عن ابن عباس، و عمّن لقي من علماء أهل اليمن و غيرهم أن ملكا من ملوك حمير يقال له زرعة ذو نواس كان قد تهوّد و استجمعت معه حمير على ذلك، إلّا ما كان من أهل نجران، فإنّهم كانوا على النصرانيّة على أصل حكم الإنجيل، و لهم رأس يقال له عبد اللّه بن التامر، فدعاهم إلى اليهوديّة فأبوا فخيّرهم فاختاروا القتل فخدّ له أخدودا و صنّف لهم أصناف القتل.
    فمنهم من قتل صبرا، و منهم من خدّ لهم فألقاه في النار إلّا رجلا من أهل سبأ يقال له دوس بن ثعلبان، فذهب على فرس له فركض حتى أعجزهم في الرمل، فأتى قيصر فذكر له ما بلغ منهم و استنصره فقال: بعدت بلادك عنّا و لكنّي سأكتب لك إلى ملك الحبشة، فإنّه على ديننا فينصرك، فكتب إلى النجاشي يأمره بنصره.
    فلمّا قدم على النجاشي بعث معه رجلا من أهل الحبشة يقال له: ارياط، فلمّا بعثه قال: إن دخلت اليمن فاقتل ثلث رجالها، و اضرب ثلث بلادها و ابعث إليّ بثلث سباياها، فلمّا دخلها ناوش شيئا من قتال فتفرّقوا عن ذي نواس و خرج به فرسه، فاستعرض به البحر فضربه فهلكا جميعا فكان آخر العهد، و دخلها أرياط فعمل بما أمر به النجاشي، فقال ذو حدر الحميري فيما أصاب أهل اليمن و ترابهم:
    و عيني لا أبا لك لم تطيقي / نجاك اللّه قد أنزفت ريقي‏
    لدى عزف القيان إذ انتشينا / و إذ نسقى من الخمر الرحيق‏
    و شرب الخمر ليس عليّ [عارا] / إذا لم يشكني فيها رفيقي‏
    و غمدان الذي حدثت عنه / بنوه ممسكا في رأس نيق‏
    مصابيح السليط تلوح فيه / إذا يمسي كتوماض البروق‏
    فأصبح بعد جدّته رمادا / و غيّر حسنه لهب الحريق‏
    و اسلم ذو نواس مستميتا / و حذّر قومه ضنك المضيق
    قال: فأقام أرياط باليمن، و كتب إليه النجاشي: أن اثبت بجندك و من معك، فأقام حينا ثم إنّ أبرهة بن الصباح ساخطة في أمر الحبشة حتى انصدعوا صدعين فكانت معه طائفة و مع أبرهة طائفة، ثم تراجفا، فلمّا دنا بعضهم من بعض أرسل أبرهة إلى أرياط: لا تصنع بأن تلقى الحبشة بعضها بعضا شيئا حتى تلقاني، و لكن اخرج إليّ فأيّنا قتل صاحبه انضمّ إليه الجند، فأرسل إليه: إنّك قد أنصفت. كان أرياط جسيما عظيما و سيما، في يده حربته، و كان أبرهة رجلا قصيرا حاذرا لحيما، و كان ذا دين في النصرانيّة و خلّف إبراهة [فيها غلام‏] يقال له: عتودة، فلمّا دنوا رفع أرياط الحربة فضرب بها رأس أبرهة فوقعت على جبينه فشرمت عينه و جبينه و أنفه و شفته فبذلك سمّي الأشرم. و حمل عتودة على أرياط فقتله، فاجتمعت الحبشة لأبرهة و قال عتودة: أنا عتودة من خلفه أرده لا أب و لا أم بحده، و قال أبرهة: ما كان لك قبله يا عتودة و لا ديته قال: فبلغ النجاشي ما صنع أبرهة فغضب و حلف لا يدع أبرهة حتى يجرّ ناصيته و يطأ بلاده، و كتب إلى أبرهة: إنّك عدوت على أميري فقتلته بغير أمري.
    و كان أبرهة رجلا ماردا، فلمّا بلغه ما كان من قول النجاشي حلق رأسه و ملأ جرابا من تراب أرضه و كتب إلى النجاشي: أيها الملك إنما كان أرياط عبدك و أنا عبدك، اختلفنا في أمرك و كنت أعلم بالحبشة و أسوس لها، و قد كنت أردته أن يعتزل و أكون أنا أسوسه فأبى فقتلته، و قد بلغني الذي حلف عليه الملك، و قد حلقت رأسي فبعثت به إليه، و بعثت إليه بجراب من تراب أرضه ليضعه تحت قدمه [و من يهينه‏]، فلمّا انتهى إليه ذلك رضي عنه فأقرّه على عمله، و كتب إليه أن يثبت بمن معه من الجند.
    ثم إن أبرهة بنى كنيسة بصنعاء يقال لها: الفليس، و كتب إلى النجاشي: قد بنيت لك بصنعاء كنيسة لم يبن لملك مثلها قط، و لست منتهيا حتى أصرف إليها حجيج العرب. فسمع بذلك رجل من بني مالك بن كنانة فخرج إلى القليس فدخلها ليلا و قعد فيها، فبلغ أبرهة ذلك، و يقال: إنه أتاها ناظرا إليها فدخلها أبرهة فوجد تلك العذرة، فقال: من اجترأ عليّ؟ فقيل صنع ذلك رجل من العرب من أهل ذلك البيت، سمع بالذي قلت فصنع هذا، فحلف أبرهة عند ذلك ليسيرنّ إلى الكعبة حتى يهدمها.
    فخرج سائرا في الحبشة و خرج معه بالفيل، فسمعت بذلك العرب فأعظموه [و فظعوا به‏] و رأوا جهاده حقّا عليهم، فخرج ملك من ملوك حمير يقال له: ذو نفر بمن أطاعه من قومه، فقابله فهزمه و أخذ ذو نفر فأتى به، فقال: أيها الملك لا تقتلني فإنّ استبقائي خير لك من قتلي، فاستبقاه و أوثقه.
    و كان أبرهة رجلا حليما، ثم خرج سائرا حتى دنا من بلاد خثعم فخرج نفيل بن حبيب الخثعمي في قبيلتي خثعم شهدان و أهش و من اجتمع إليه من قبايل اليمن فقاتلوه فهزمهم و أخذ النفيل، فقال نفيل: أيّها الملك إني دليل بأرض العرب فلا تقتلني و هاتان يداي على قومي بالسمع و الطاعة، فاستبقاه، و خرج معه يدلّه حتى [إذا] مرّ بالطائف خرج إليه مسعود بن مغيث في رجال من ثقيف فقال: أيّها الملك إنّما نحن عبيدك ليس لك عندنا من خلاف، و ليس بيتنا هذا البيت الذي تريد- يعنون اللّات- إنما تريد البيت الذي بمكّة، نحن نبعث من يدلّك عليه، فبعثوا أبا رغال مولى لهم فخرج حتى إذا كان بالمغمس مات أبو رغال، و هو الذي يرجم قبره.
    و بعث أبرهة من المغمس رجلا من الحبس يقال له: الأسود بن مقصود على مقدّمة خيله فجمع إليه أموال الحرم و أصاب لعبد المطّلب مائتي بعير، فقال عبد اللّه بن عمر بن مخزوم:
    اللهم اخز الأسود بن مقصود / الآخذ الهجمة فيها التقليد
    بين حراء و بثير فالبيد / يحبسها و هي أولات التطريد
    فضمها إلى طماطم سود / قد أجمعوا أو يكون معبود
    و يهدموا البيت الحرام المعمود / و المروتين و المشاعر السود / أضفره يا رب و أنت محمود
    ثم إن أبرهة بعث حائلة الحميري إلى أهل مكّة فقال: سل عن شريفها، ثم أبلغه ما أرسلك به إليه، أخبره أني لم آت لقتال و إنّما لأهدم هذا البيت، فانطلق حتى دخل مكّة فلقي عبد المطّلب بن هاشم فقال: إنّ الملك أرسلني إليك لأخبرك أنه لم يأت لقتال إلّا أن تقاتلوه، و إنّما جاء لهدم هذا البيت ثم الانصراف عنكم.
    فقال عبد المطّلب: ما له عندنا و ما لنا به نزال، سنخلّي بينه و بين ما جاء له، فإن هذا بيت اللّه الحرام، و بيت خليله إبراهيم (عليه السلام)، فإن يمسّه فهو بيته و حرمه و إن يخلّ بينه و بين ذلك فو اللّه ما لنا به قوّة، قال: فانطلق معي إلى الملك، فزعم بعض العلماء أنه أردفه على بغلة له كان عليها و ركب معه بعض بنيه حتى قدم العسكر.
    و كان ذو نفر صديقا لعبد المطلب فأتاه فقال: يا ذا نفر هل عندك من غناء فيما نزل بنا؟
    فقال: ما غناء رجل أسير لا يأمن أن يقتل بكرة و عشية، و لكنّي سأبعث لك إلى أنيس سائس الفيل فإنّه لي صديق فاسأله أن يصنع لك مثل الملك ما استطاع من خير، و يعظّم خطرك و منزلتك عنده.
    قال: فأرسل إلى أنيس فأتاه فقال له: إن هذا سيّد قريش و صاحب عير مكّة، يطعم الناس في السهل و الوحوش و في رؤوس الجبل، و قد أصاب له الملك مائتي بعير فإن استطعت أن تنفعه عنده فانفعه، فإنه صديق لي أحبّ ما يوصل إليه من الخير، فدخل أنيس على أبرهة فقال: أيّها الملك هذا سيّد قريش و صاحب عير مكّة الذي يطعم الناس في السهل و الوحوش في رؤوس الجبال، يستأذن عليك، و أنا أحب أن تأذن له فيكلّمك، و قد جاء غير ناصب لك و لا مخالف عليك فأذن له.
    و كان عبد المطّلب جسيما وسيما عظيما، فلمّا رآه أبرهة أعظمه و أكرمه و كره أن يجلس معه على سريره و أن يجلس تحته، فهبط إلى البساط فجلس عليه، ثم دعاه فأجلسه معه، ثم قال لترجمانه قل له: حاجتك إلى الملك؟ فقال له الترجمان ذلك.
    فقال عبد المطّلب: حاجتي إلى الملك أن يردّ علي مائتي بعير أصابها لي، فقال أبرهة لترجمانه: أعجبتني حين رأيتك، و لقد زهدت فيك. قال: لم؟ قال: جئت إلى بيت هو دينك و دين آبائك و عصمتكم لأهدمه لم تكلّمني فيه، و تكلّمني في مائتي بعير أصبتها؟ قال عبد المطّلب: أنا ربّ هذه الإبل و لهذا البيت ربّ سيمنعه.
    قال: ما كان ليمنعه منّي، قال: فأنت و ذاك. فأمر بإبله فردّت عليه.
    قال ابن إسحاق: و كان فيما زعم بعض أهل العلم قد ذهب إلى أبرهة بعمر بن ناثة بن عدي بن الويل بن بكر بن عبد مناة بن كنانة، و هو يومئذ سيد بني كنانة، و خويلد بن وائلة الهذلي و هو يومئذ سيد بني هذيل، فعرضوا على أبرهة ثلث أموال أهل تهامة على أن يرجع عنهم و لا يهدم البيت، فأبى عليه، فلمّا ردت الإبل على عبد المطّلب خرج فأخبر قريش الخبر، و أخبرهم أن يتفرّقوا في الشعاب، و تحرزوا في رؤوس الجبال تخوّفا عليهم من معرّة الجيش إذا دخل، ففعلوا و أتى عبد المطّلب الكعبة فأخذ بحلقة الباب و جعل يقول:
    يا ربّ لا أرجو لهم سواكا / يا ربّ فامنع منهم حكاكا
    لا يغلبنّ صليبهم / و محالهم غدوا محالك‏
    جروا جموع بلادهم / و الفيل كي يسبوا عيالك‏
    عمدوا حماك بكيدهم / جهلا و ما رقبوا جلالك‏
    إن كنت تاركهم و كعبتنا / فأمر ما بدا لك
    ثم ترك عبد المطّلب الحلقة و توجّه في بعض تلك الوجوه مع قومه، و أصبح أبرهة بالمغمس قد تهيّأ للدخول و عبّأ جيشه و هيّأ فيله و كان اسم الفيل محمود، و كان فيل النجاشي بعثه إلى أبرهة، و كان فيلا لم ير مثله في الأرض عظما و جسما و قوّة.
    و يقال: كانت معه اثنا عشر فيلا، فأقبل نفيل إلى الفيل الأعظم ثم أخذ بأذنه و قال: ابرك محمود و ارجع راشدا من حيث جئت، فإنك في بلد اللّه الحرام فبرك الفيل فبعثوه فأبى، فضربوه بالمعول على رأسه فأبى، فأدخلوا محاجنهم تحت مراقه و مرافقه فنزعوه ليقوم فأبى، فوجّهوه راجعا إلى اليمن فقام يهرول، و وجهوه إلى الشام ففعل مثل ذلك، و وجهوه إلى المشرق ففعل مثل ذلك، فصرفوه إلى الحرم فبرك و أبى أن يقوم، و خرج الفيل يشتد حتى أصعد في الجبل.
    و أرسل اللّه طيرا من البحر أمثال الخطاطيف مع كل طاير منها ثلاثة أحجار: حجران في رجليه و حجر في منقاره أمثال الحمّص و العدس، فلمّا أغشين أرسلها عليهم، فلم تصب تلك الحجارة أحدا إلّا هلك. و ليس كلّ القوم أصابت و خرجوا هاربين يبتدرون الطريق الذي منه جاءوا و يسألون عن نفيل بن حبيب ليدلّهم على الطريق إلى اليمن، فقال نفيل بن حبيب حين رأى ما أنزل اللّه بهم من نقمته:
    أين المفر و الإله الطالب / و الأشرم المغلوب غير الغالب؟
    و قال نفيل أيضا في ذلك:
    ألا حييت عنا يا ردّينا / نعمناكم مع الإصباح عينا
    رديّنة لو رأيت و لم تريه / لدى جنب المحصّب ما رأينا
    إذا لعذرتني و حمدت رأيي / و لم تأسي على ما فات بينا
    حمدت اللّه إذ عاينت طيرا / و خفت حجارة تلقى علينا
    فكلّ القوم يسأل عن نفيل / كأن عليّ للحبشان دينا
    و نفيل ينظر إليهم من بعض الجبال و قد صرخ القوم و هاج بعضهم في بعض، و خرجوا يتساقطون بكلّ طريق و يهلكون على كل منهل، و بعث على أبرهة داء في جسده، فجعل تتساقط أنامله، كلّما سقطت أنملة أتبعتها مدة من قيح و دم، فانتهى إلى صنعاء و هو مثل فرخ الطير فيمن بقي من أصحابه، و ما مات حتى انصدع صدره عن قلبه ثم هلك.
    و زعم مقاتل بن سليمان أنّ السبب الذي جرّ حديث أصحاب الفيل هو أنّ قبيلة من قريش خرجوا تجّارا إلى أرض النجاشي، فساروا حتى دنوا من ساحل البحر و في حقف من أحقافها بيعة النصارى يسمّيها قريش: الهيكل، و يسمّى النجاشي و أهل أرضة: اطاسر حنان، فبرك القوم في سدّها فجمعوا حطبا ثم أجّجوا نارا فاشتووا، فلمّا ارتحلوا تركوا النار كما هي في يوم عاصف، فعجّت الرياح فاضطرم الهيكل نارا، فانطلق الصريخ إلى النجاشي فأخبره فأسف عند ذلك غضبا للبيعة، فبعث أبرهة لهدم الكعبة [و ما لقيه‏].
    و كان بمكّة يومئذ أبو مسعود الثقفي، و كان مكفوف البصر يصيّف بالطائف و يشتو بمكّة، و كان رجلا نبيها نبيلا يستسقم الأمور برأيه، و هو أول راتق و أول فاتق، و كان خليلا لعبد المطّلب، فقال عبد المطلب: يا أبا مسعود ماذا عندك؟ هذا يوم لا يستغنى فيه عن رأيك.
    فقال أبو مسعود لعبد المطّلب: اعمد إلى مائة من الإبل فاجعلها حرما للّه، و قلّدها نعلا ثم أثبتها في الحرم لعلّ بعض هذه السودان تعقر منها فيغضب ربّ هذا البيت فيأخذهم، ففعل ذلك عبد المطّلب، فعمد القوم إلى تلك الإبل فحملوا عليها و عقروا بعضها فجعل عبد المطلب يدعو.
    فقال أبو مسعود: [قال عبد المطلب‏]: إنّ لهذا البيت لربّا يمنعه، فقد نزل تبع ملك اليمن بصخر هذا البيت و أراد هدمه، فمنعه اللّه و ابتلاه و أظلم عليه ثلاثة أيام، فلمّا رأى ذلك تبّع كساه القباطي البيض و عظّمه و نحر له جزرا، فانظر نحو البيت.
    فنظر عبد المطّلب فقال: أرى طيرا بيضا نشأت من شاطئ البحر قال: ارمقها ببصرك أين قرارها؟ قال: أراها قد أزرّت على رؤوسنا. قال: هل تعرفها؟ قال: و اللّه ما أعرفها ما هي نجديّة و لا تهاميّة و لا عربية و لا شامية و إنها لطير بأرضنا غير مؤنسة.
    قال: ما قدّها؟ قال: أشباه اليعاسيب في منقارها حصى كأنها حصى الحذق قد أقبلت كاليلل تكسع بعضها بعضا، أمام كل طير، يقودها أحمر المنقار أسود الرأس طويل العنق، فجاءت حتى إذا حاذت بعسكر القوم ركدت فوق رؤوسهم.
    فلمّا توافت الرعال كلها أهالت الطير ما في مناقيرها على من تحتها، مكتوب في كلّ حجر اسم صاحبه، ثم إنها انصاعت من حيث جاءت، فلمّا أصبحا انحطّا من ذروة الجبل، فمشيا رتوة فلم يؤنسا أحدا ثم دنيا رتوة فلم يسمعا حسّا فقالا: بات القوم سامدين فأصبحوا نياما، فلمّا دنيا من عسكر القوم فإذا هم خامدون.
    و كان يقع الحجر على بيضة أحدهم فيخرقها حتى تقع في دماغه و تخرق الفيل و الدّابة و يغيب الحجر في الأرض من شدة وقعه، فعمد عبد المطّلب فأخذ فأسا من فؤوسهم فحفر حتى أعمق في الأرض فملأه من الذهب الأحمر و الجوهر الجيّد، و حفر لصاحبه فملأه ثم قال لأبي مسعود: هات خاتمك فاختر، إن شئت أخذت حفرتي و إن شئت أخذت حفرتك و إن شئت فهما لك معا.
    فقال ابن مسعود: اخترتني على نفسك، فقال عبد المطّلب: إني لم آل أن أجعل أجود المتاع في حفرتي فهو لك، و جلس كل واحد منهم على حفرته و نادى عبد المطّلب في الناس فتراجعوا و أصابوا من فضلهما حتى ضاقوا به ذرعا، و ساد عبد المطّلب بذلك قريش، و أعطته المقادة فلم يزل عبد المطّلب و أبو مسعود في أهلهما في غنى من ذلك المال، و دفع اللّه عن كعبته و قبلته، فسلّط جنودا لا قبل لهم بها.
    و قال الواقدي بأسانيده: وجّه أبرهة أرياط أبا ضخمة في أربعة آلاف إلى اليمن فغلب عليها فأكرم الملوك و استذلّ الفقراء، فقام رجل من الحبشة يقال له: أبرهة الأشرم أبو يكسوم فدعا إلى طاعته فأجابوه، فقتل أرياط و غلب على اليمن، فرأى الناس يتجهّزون للحج فقال: أين يذهب الناس؟ قال: يحجّون بيت اللّه بمكّة.
    قال مما هو؟ قال: من حجارة. قال فما كسوته؟ قال مما يأتي من هنا و هناك.
    قال: و المسيح لأبنينّ لكم خيرا منه فبنى لهم بيتا عمله بالرخام الأبيض و الأحمر و الأصفر و الأسود، و حلّاه بالذهب و الفضة، و حفّه بالجواهر و جعل فيها ياقوتة حمراء عظيمة، و جعل له حجّابا، و كان يوقد بالمندلي و يلطخ جدره بالمسك فيسودها حتى تغيب الجواهر، و أمر الناس بحجّه، فحجّه كثير من قبائل العرب سنين، و مكث فيه رجال يتعبّدون و يتألّهون و نسكوا له.
    و كان نفيل الخثعمي يورّض له ما يكره فأمهل، فلمّا كان ليلة من الليالي لم ير أحدا يتحرّك، فقام فجاء بعذرة فلطّخ بها جبهته، و جمع جيفا و ألقاها فيه، فأخبر أبرهة بذلك فغضب غضبا شديد و قال: إنما فعلت العرب غضبا لبيتهم، لأنقضنّه حجرا حجرا، و كتب إلى النجاشي يخبره بذلك و يسأله أن يبعث إليه بفيله محمود، و كان فيلا لم ير مثله في الأرض عظما و جسما و قوة، فبعث به إليه.
    فلمّا قدم عليه الفيل سار أبرهة بالناس و معه ملك حمير و نفيل بن حبيب الخثعمي، فلمّا دنا من الحرم أمر أصحابه بالغارة على نعم الناس، فأصابوا إبلا لعبد المطّلب، و كان نفيل صديقا لعبد المطّلب فكلّمه في إبله، فكلّم نفيل أبرهة فقال: أيّها الملك قد أتاك سيّد العرب و أفضلهم قدرا و أقدمهم شرفا، يحمل على الجياد، و يعطي الأموال، و يطعم الناس، فأدخله على أبرهة، فقال: حاجتك؟ قال: تردّ عليّ إبلي. فقال ما أرى ما بلغني عنك إلّا الغرور، و قد ظننت أن تكلّمني في بيتكم الذي هو شرفكم. فقال عبد المطّلب: اردد عليّ إبلي و دونك البيت فإن له ربّا سيمنعه.
    فأمر بردّ إبله عليه، فلمّا قبضها قلّدها النعال و أشعرها و جعلها هديا و ثبتها في الحرم لكي يصاب منها شي‏ء، فيغضب ربّ الحرم، و أوفى عبد المطّلب على خيل و معه عمرو بن عابد بن عمران بن مخزوم بن مطعم بن عدي، و أبو مسعود الثقفي، فقال عبد المطّلب: اللهم إن المرء يمنع رحله و حلاله فامنع حلالك.
    قال: فأقبلت الطير من البحر أبابيل، مع كل طير ثلاثة أحجار: حجران في رجليه و حجر في منقاره، و قذفت الحجارة عليهم، لا تصيب شيئا إلّا هشمته إلّا فقط ذلك الموضع، فكان ذلك أوّل ما رؤي من الجدري و الحصبة و الأشجار المرّة فأهمدتهم الحجارة، و بعث اللّه سيلا عاتيا فذهب بهم إلى البحر فألقاهم فيه، و ولّى أبرهة و من بقي معه هرابا، فجعل أبرهة يسقط عضوا عضوا.
    و أما محمود فيل النجاشي فربض و لم يشجع على الحرم فنجا، و أمّا الفيل الآخر فشجع فحصب، و يقال: كانت اثني عشر فيلا.
    قال ابن إسحاق: و لمّا ردّ اللّه الحبشة عن مكّة عظمت العرب قريشا و قالوا: أهل اللّه، قاتل عنهم و كفاهم مؤونة عدوّهم، و قال عبد اللّه بن عمر بن مخزوم في قصة أصحاب الفيل:
    أنت الجليل ربنا لم تدنس / أنت حبست الفيل بالمغمّس‏
    من بعد ما هم بشر مبلس / حبسته في هيئة المكركس‏ / و ما لهم من فرج و منفس‏
    و المكركس: المنكوس المطروح. و قال أبو الصلت بن أميّة بن مسعود في ذلك أيضا:
    إن آيات ربنا باقيات / ما يماري فيهنّ إلّا الكفور
    حبس الفيل بالمغمس حتى / ظلّ يحبو كأنه معقور
    حوله من ملوك كندة [أبطال‏] / ملاويث في الحروب صقور
    غادروه ثم انذعروا سراعا / كلّهم عظم ساقه مكسور
    و قال الكلبي و مقاتل: كان صاحب الجيش أبرهة، و كان أبو يكسوم من وزرائه و ندمائه، فلمّا أهلكهم اللّه سبحانه بالحجارة لم يفلت منهم إلّا أبو يكسوم، فسار و طاير يطير فوقه و لم يشعر به حتى دخل على النجاشي فأخبره بما أصابهم، فلمّا استتمّ كلامه رماه الطائر فسقط فمات، فأرى اللّه النجاشي كيف كان هلاك أصحابه.
    و قال الآخرون: أبو يكسوم هو أبرهة بن الصباح. و قال الواقدي: كان أبرهة جدّ النجاشي الذي كان في زمن رسول اللّه ص.... و قالت عائشة: رأيت قائد الفيل و سائسه بمكّة عميين مقعدين يستطعمان
    ↩
  4. . فيها إشارة إلى قصة أصحاب الفيل إذ قصدوا مكة لتخريب الكعبة المعظمة فأهلكهم الله بإرسال طير أبابيل ترميهم بحجارة من سجيل فجعلهم كعصف مأكول، و هي من آيات الله الجلية التي لا سترة عليها، و قد أرخوا بها و ذكرها الجاهليون في أشعارهم، و السورة مكية.↩
  5. . «وهو في هذه الحالة أبرهة الأشرم وأتباعه، وأمثالهم كثر في كل عصر، من أكابر القوم وأصاغرهم.
    ‌‌محور السورة: إن كان الله تعالى يحمي بيته فمن باب أولى أنه يحمي دينه ليظهره على الدين كله، انظر آية [الصف 9/ 61]، رغم تخاذل من يتخاذل لقوله: {فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ} [الأنعام 89/ 6].»
    ↩
  6. . و قد تضمنت التذكير بأن الكعبة حرم اللّه و أن اللّه حماه ممن أرادوا به سوءا أو أظهر غضبه عليهم فعذبهم لأنهم ظلموا بطمعهم في هدم مسجد إبراهيم و هو عندهم في كتابهم، و ذلك ما سماه اللّه كيدا، و ليكون ما حلّ بهم تذكرة لقريش بأن فاعل ذلك هو رب ذلك البيت و أن لا حظّ فيه للأصنام التي نصبوها حوله.
    و تنبيه قريش أو تذكيرهم بما ظهر من كرامة النبي‏ء ص عند اللّه إذ أهلك أصحاب الفيل في عام ولادته.
    و من وراء ذلك تثبيت النبي‏ء ص بأن اللّه يدفع عنه كيد المشركين فإن الذي دفع كيد من يكيد لبيته لأحقّ بأن يدفع كيد من يكيد لرسوله ص و دينه و يشعر بهذا قوله: أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ [الفيل: 2].
    و من وراء ذلك كله التذكير بأن اللّه غالب على أمره، و أن لا تغر المشركين قوتهم و وفرة عددهم و لا يوهن النبي‏ء ص تألب قبائلهم عليه فقد أهلك اللّه من هو أشد منهم قوة و أكثر جمعا.
    و لم يتكرر في القرآن ذكر إهلاك أصحاب الفيل خلافا لقصص غيرهم من الأمم لوجهين: أحدهما أن إهلاك أصحاب الفيل لم يكن لأجل تكذيب رسول من اللّه، و ثانيهما أن لا يتخذ منه المشركون غرورا بمكانة لهم عند اللّه كغرورهم بقولهم المحكي في قوله تعالى: أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ [التوبة: 19] الآية و قوله: وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ [الأنفال: 34].
    ↩

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمِ

اَلَمْ تَرَكَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاَصْحٰبِ الْفيلِ

اَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فی تَضْليلٍ

وَ اَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا اَبابيلَ

تَرْميهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّيلٍ

فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَاْكُولٍ


به نام خداوند گسترده‌مهر مهرورز

آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل چگونه رفتار کرد؟

آیا ترفندشان را به بیراهه نکشاند [نقش بر آب نساخت؛ بر باد نداد]؟

و علیه آنان پرندگانی فوج فوج فرستاد،

آنها را با سنگهایی از سجیل هدف قرار می‌دادند.

پس آنان را همچون کاه‌برگی خورده‌شده [= نشخوارشده] گرداند.


از امام صادق (علیه السلام) از پدرانش از جدشان روایت شده که فرمودند:

وقتی ابرهه ‌بن‌صَبّاح، پادشاه حبشه بر آن شد که خانه‌ی خدا را ویران کند، سپاه حبشه، به راه افتاد و به غارت پرداخت و در مسیرش گلّهای را که برای عبدالمطّلب‌بن‌هاشم (رحمة الله علیه) بود، ربود. عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) نزد پادشاه رفت و اجازه‌ی ورود طلبید. او درحالی‌که در سایهبانی از دیبا بر تخت خود نشسته بود، به عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) اجازه‌ی ورود داد. عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) به ابرهه سلام کرد و او سلامش را پاسخ گفت. چون ابرهه در روی عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) نگریست، خوبی و خوبرویی و هیبت وی در دلش نشست. به او گفت: «آیا پدرانت نیز همچون این زیبایی و نوری را که در تو میبینم، داشتهاند»؟

گفت: «بله، ای پادشاه! همه‌ی پدران من این زیبایی و نور و تابناکی را داشتهاند».

ابرهه گفت: «پس شما در بزرگی و شرف، سرآمد پادشاهان هستید و سزاست که تو سرور قوم خویش باشی». سپس او را در کنار خود بر تختش نشاند و به نگاهبان فیل تنومندش - که فیلی سفید و عظیم الجثّه بود و دو عاج آراسته به گونههای درّ و جواهر داشت و مایه‌ی فخر پادشاه حبشه بر پادشاهان زمین بود - گفت: «فیل را برایم بیاور»!

فیلبان، فیل را که با زیورهای بسیار، آراسته بود، نزد پادشاه آورد. چون فیل با چهره‌ی عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) روبرو شد، پیش رویش به سجده افتاد، حال آنکه در برابر پادشاه سجده نمیکرد. خداوند زبان فیل را به عربی گشود و فیل به عبد المطّلب سلام کرد. چون پادشاه این را دید، از عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) هراسان شد و گمان کرد که او جادوگر است. از این رو فرمان داد تا فیل را به جایگاهش بازگردانند و سپس به عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) گفت: «در پی چه آمده‌ای؟ من از سخاوتمندی و گشادهدستی و ارجمندی تو سخنها شنیدهام و از خوشاندامی و زیبایی و بزرگیات چنان دیدم که میبایست خواسته تو را اجابت کنم، پس هرچه میخواهی درخواست کن»؛ و می‌پنداشت او آمده تا از او بخواهد که از مکّه بازگردد.

عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) به او گفت: «یارانت بر گلّهای که برای من است، گذر کردند و آن را با خود بردند، به آنان دستور ده تا گلّه را به من بازگردانند».

پادشاه حبشه از این سخن برآشفت و به عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) گفت: «از چشمم افتادی! تو آمدهای تا گلّهات را از من بخواهی حال آنکه من آمدهام تا شرف تو و قومت را و مایه‌ی ارجمندیتان را که به خاطر آن از تمامی نسلها برجسته میشوید، ویران کنم. همان خانهای که از گوشه و کنار زمین برای حجّ آن روانه می‌شوند. اکنون تو در این باره چیزی نمیخواهی و گلّهات را طلب میکنی»؟

عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) به او گفت: «من صاحب خانهای که تو میخواهی آن را ویران کنی، نیستم، من صاحب گلّهای هستم که یاران تو آن را بردهاند. آمدهام تا چیزی را از تو درخواست کنم که خود صاحب آن هستم. این خانه صاحبی دارد که خود در برابر تمامی مردمان از آن مراقبت میکند و برای این کار سزاوارترین است».

پادشاه گفت: «گلّهاش را به او بازگردانید». گلّهاش را به او پس دادند و او رو سوی مکّه گذاشت و پادشاه با فیل تنومندش به همراه سپاهش برای ویران کردن کعبه، در پی او به راه افتاد.

چون میخواستند فیل را به حرم وارد کنند، به زانو می‌نشست و چون او را باز و آزاد میگذاشتند، هرولهکنان باز میگشت. در آن دم عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) به غلامانش گفت: «پسرم را نزد من فراخوانید». عبّاس را آوردند. گفت: «این را نمیخواهم، پسرم را نزد من فراخوانید». آن گاه، ابوطالب (رحمة الله علیه) را برای او آوردند. گفت: «منظور من این نبود، پسرم را برایم بیاورید». عبد الله پدر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را نزد او آوردند. چون عبد الله (رحمة الله علیه) نزد او آمد، گفت: «ای پسرم! از کوه ابوقُبَیس بالا برو و چشم به سوی دریا بیانداز و بنگر و ببین چه چیزی از آن سو میآید و مرا خبر ده».

عبدالله (رحمة الله علیه) از ابو قبیس بالا رفت و در همان دَم پرندگانی دسته دسته سیلآسا و به مانند تاریکی شب سر رسیدند و بر ابو قبیس فرود آمدند و سپس رو سوی کعبه گذاشتند و هفت دور، خانه را طواف کردند و سپس سوی صفا و مروه رفتند و هفت دور، آن جا را طواف کردند. عبدالله (رحمة الله علیه) نزد پدرش آمد و او را از این امر خبر داد.

عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) به او گفت: «ای پسرم! بنگر تا پس از این چه میکنند و مرا باخبر ساز».

عبدالله (رحمة الله علیه) چشم انداخت و به ناگاه پرندگان را دید که رو سوی لشکر حبشه گذاشتند و عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) را از این امر خبر داد.

در آن دم عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) بیرون رفت و گفت: ای اهل مکّه! به‌سوی آن لشکر روید و غنیمتهای خود برگیرید.

آنان سوی لشکر حبشه رفتند و آنها را چون چوبهای پوسیده به زیر پرندگانی دیدند که هریک، سه سنگ در دو پا و منقار خود داشت و با هر سنگ تنی از آن قوم را از پا در میآورد. چون این بر سر همه آنان آمد، پرندگانی که پیش از آن دیده نشده بودند و پس از آن نیز دیده نشدند، بازگشتند.

وقتی آن قوم همگی هلاک شدند، عبدالمطّلب (رحمة الله علیه) سوی کعبه رفت و به پرده‌هایش چنگ انداخت و این اشعار را سرود:

«ای آن‌که فیل را در ذی المغمّس بازداشتی و آن را محبوس ساختی، چنانکه گویی در کاسهای کوچک قرار گرفته است؛ آن هم در آوردگاهی که جانها را به لب میرساند».

آنگاه بازگشت و در وصف گریز قریشیان و هراس ایشان از سپاه حبشه گفت:

«قریشیان چون لشکری را دیدند، گریختند؛ پس یکّه و تنها شدند و من برای آنان مونس و همدمی نمیبینم. و نیز در میان آنان شخص با احساس و با شعوری را احساس نمیکنم، مگر برادر من که صاحب بزرگی و شکوه است. او سروری یافتهای است که در میان قوم خویش، عهدهدار مقام ریاست است».

الأمالي (للمفيد)، ص312-315؛ الأمالي (للطوسي)، ص80

قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ بِلَالٍ الْمُهَلَّبِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُونُسَ الرَّبَعِيُ‏ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُعَلَّى بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جُمْهُورٍ الْعَمِّيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ بَشِيرٍ قَالَ حَدَّثَنِي سُلَيْمَانُ بْنُ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ‏ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ:

لَمَّا قَصَدَ أَبْرَهَةُ بْنُ الصَّبَّاحِ‏ مَلِكُ الْحَبَشَةِ مَكَّةَ لِهَدْمِ الْبَيْتِ تَسَرَّعَتِ الْحَبَشَةُ فَأَغَارُوا عَلَيْهَا وَ أَخَذُوا سَرْحاً لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ بْنِ هَاشِمٍ. فَجَاءَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِلَى الْمَلِكِ فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ وَ هُوَ فِي قُبَّةِ دِيبَاجٍ‏ عَلَى‏ سَرِيرٍ لَهُ. فَسَلَّمَ عَلَيْهِ فَرَدَّ أَبْرَهَةُ السَّلَامَ وَ جَعَلَ يَنْظُرُ فِي وَجْهِهِ فَرَاقَهُ حُسْنُهُ وَ جَمَالُهُ وَ هَيْئَتُهُ‏.

فَقَالَ لَهُ الْمَلِكُ: هَلْ كَانَ فِي آبَائِكَ مِثْلُ هَذَا النُّورِ الَّذِي أَرَاهُ‏ لَكَ وَ الْجَمَالِ؟

قَالَ نَعَمْ آیها الْمَلِكُ كُلُّ آبَائِي كَانَ لَهُمْ هَذَا النُّورُ وَ الْجَمَالُ وَ الْبَهَاءُ.

فَقَالَ لَهُ أَبْرَهَةُ: لَقَدْ فُقْتُمُ الْمُلُوكَ فَخْراً وَ شَرَفاً وَ يَحِقُّ لَكَ أَنْ تَكُونَ سَيِّدَ قَوْمِكَ. ثُمَّ أَجْلَسَهُ مَعَهُ عَلَى سَرِيرِهِ وَ قَالَ لِسَائِسِ فِيلِهِ الْأَعْظَمِ- وَ كَانَ فِيلًا أَبْيَضَ عَظِيمَ الْخَلْقِ‏ لَهُ نَابَانِ مُرَصَّعَانِ بِأَنْوَاعِ الدُّرِّ وَ الْجَوْهَرِ- وَ كَانَ الْمَلِكُ يُبَاهِي بِهِ مُلُوكَ الْأَرْضِ: ايتِنِي بِهِ.

فَجَاءَ بِهِ‏ سَائِسُهُ وَ قَدْ زُيِّنَ بِكُلِّ زِينَةٍ حَسَنَةٍ فَحِينَ قَابَلَ وَجْهَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ سَجَدَ لَهُ وَ لَمْ يَكُ يَسْجُدُ لِمَلِكِهِ؛ وَ أَطْلَقَ اللَّهُ لِسَانَهُ بِالْعَرَبِيَّةِ فَسَلَّمَ عَلَى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ. فَلَمَّا رَأَى الْمَلِكُ ذَلِكَ ارْتَاعَ لَهُ‏ وَ ظَنَّهُ سِحْراً. فَقَالَ: رُدُّوا الْفِيلَ إِلَى مَكَانِهِ. ثُمَّ قَالَ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ: فِيمَ جِئْتَ؟ فَقَدْ بَلَغَنِي سَخَاؤُكَ وَ كَرَمُكَ وَ فَضْلُكَ وَ رَأَيْتُ مِنْ هَيْئَتِكَ وَ جَمَالِكَ وَ جَلَالِكَ مَا يَقْتَضِي أَنْ أَنْظُرَ فِي حَاجَتِكَ فَسَلْنِي مَا شِئْتَ. وَ هُوَ يَرَى أَنَّهُ يَسْأَلُهُ فِي الرُّجُوعِ عَنْ مَكَّةَ.

فَقَالَ لَهُ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: إِنَّ أَصْحَابَكَ غَدَوْا عَلَى سَرْحٍ لِي فَذَهَبُوا بِهِ فَمُرْهُمْ بِرَدِّهِ عَلَيَّ.

قَالَ: فَتَغَيَّظَ الْحَبَشِيُّ مِنْ ذَلِكَ وَ قَالَ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ: لَقَدْ سَقَطْتَ مِنْ عَيْنِي! جِئْتَنِي تَسْأَلُنِي فِي سَرْحِكَ وَ أَنَا قَدْ جِئْتُ لِهَدْمِ شَرَفِكَ وَ شَرَفِ قَوْمِكَ وَ مَكْرُمَتِكُمُ الَّتِي تَتَمَيَّزُونَ بِهَا مِنْ كُلِّ جِيلٍ وَ هُوَ الْبَيْتُ الَّذِي يُحَجُّ إِلَيْهِ مِنْ كُلِّ صُقْعٍ فِي الْأَرْضِ فَتَرَكْتَ مَسْأَلَتِي فِي ذَلِكَ وَ سَأَلْتَنِي فِي سَرْحِكَ؟

فَقَالَ لَهُ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: لَسْتُ بِرَبِّ الْبَيْتِ الَّذِي قَصَدْتَ لِهَدْمِهِ وَ أَنَا رَبُّ سَرْحِيَ الَّذِي أَخَذَهُ أَصْحَابُكَ فَجِئْتُ أَسْأَلُكَ فِيمَا أَنَا رَبُّهُ وَ لِلْبَيْتِ رَبٌّ هُوَ أَمْنَعُ لَهُ مِنَ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ وَ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ.

فَقَالَ الْمَلِكُ: رُدُّوا عَلَيْهِ سَرْحَهُ وَ ازْحَفُوا إِلَى الْبَيْتِ فَانْقُضُوهُ حَجَراً حَجَراً!

فَأَخَذَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ سَرْحَهُ وَ انْصَرَفَ إِلَى مَكَّةَ وَ أَتْبَعَهُ الْمَلِكُ بِالْفِيلِ الْأَعْظَمِ مَعَ الْجَيْشِ لِهَدْمِ الْبَيْتِ. فَكَانُوا إِذَا حَمَلُوهُ عَلَى دُخُولِ الْحَرَمِ أَنَاخَ وَ إِذَا تَرَكُوهُ رَجَعَ مُهَرْوِلًا.

فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ لِغِلْمَانِهِ: ادْعُوا لِيَ ابْنِي. فَجَاءُوا بِالْعَبَّاسِ. فَقَالَ: لَيْسَ هَذَا أُرِيدُ. ادْعُوا لِيَ ابْنِي. فَجَاءُوا بِأَبِي طَالِبٍ: فَقَالَ: لَيْسَ هَذَا أُرِيدُ ادْعُوا لِيَ ابْنِي. فَجَاءُوا بِعَبْدِ اللَّهِ أَبِي النَّبِيِّ ص. فَلَمَّا أَقْبَلَ إِلَيْهِ قَال:َ اذْهَبْ يَا بُنَيَّ حَتَّى تَصْعَدَ أَبَا قُبَيْسٍ ثُمَّ اضْرِبْ بِبَصَرِكَ نَاحِيَةَ الْبَحْرِ فَانْظُرْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ يَجِي‏ءُ مِنْ هُنَاكَ وَ خَبِّرْنِي بِهِ.

قَالَ: فَصَعِدَ عَبْدُ اللَّهِ أَبَا قُبَيْسٍ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ طَيْرٌ أَبَابِيلُ‏ مِثْلَ السَّيْلِ وَ اللَّيْلِ، فَسَقَطَ عَلَى أَبِي قُبَيْسٍ، ثُمَّ صَارَ إِلَى الْبَيْتِ فَطَافَ بِهِ سَبْعاً ثُمَّ صَارَ إِلَى الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَطَافَ بِهِمَا سَبْعاً. فَجَاءَ عَبْدُ اللَّهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ إِلَى أَبِيهِ فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ.

فَقَالَ: انْظُرْ يَا بُنَيَّ مَا يَكُونُ مِنْ أَمْرِ هَؤُلَاءِ بَعْدُ فَأَخْبِرْنِي بِهِ.

فَنَظَرَهَا فَإِذَا هِيَ قَدْ أَخَذَتْ نَحْوَ عَسْكَرِ الْحَبَشَةِ فَأَخْبَرَ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ بِذَلِكَ. فَخَرَجَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ هُوَ يَقُولُ: يَا أَهْلَ مَكَّةَ اخْرُجُوا إِلَى الْعَسْكَرِ فَخُذُوا غَنَائِمَكُمْ.

قَالَ فَأَتَوُا الْعَسْكَرَ وَ هُمْ أَمْثَالُ الْخُشُبِ النَّجِرَةِ وَ لَيْسَ مِنَ الطَّيْرِ إِلَّا وَ مَعَهُ ثَلَاثَةُ أَحْجَارٍ فِي مِنْقَارِهِ وَ يَدَيْهِ يَقْتُلُ بِكُلِّ حَصَاةٍ مِنْهَا وَاحِداً مِنَ الْقَوْمِ. فَلَمَّا أَتَوْا عَلَى جَمِيعِهِمْ انْصَرَفَ الطَّيْرُ وَ لَمْ يُرَ قَبْلَ ذَلِكَ الْوَقْتِ وَ لَا بَعْدَهُ.

فَلَمَّا هَلَكَ الْقَوْمُ بِأَجْمَعِهِمْ جَاءَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِلَى الْبَيْتِ فَتَعَلَّقَ بِأَسْتَارِهِ وَ قَالَ:

يَا حَابِسَ الْفِيلِ بِذِي الْمُغَمَّسِ / حَبَسْتَهُ كَأَنَّهُ مُكَرْكَسٌ‏ / فِي مَحْبِسٍ تَزْهَقُ فِيهِ الْأَنْفُسُ‏

وَ انْصَرَفَ وَ هُوَ يَقُولُ فِي فِرَارِ قُرَيْشٍ وَ جَزَعِهِمْ مِنَ الْحَبَشَةِ:

طَارَتْ قُرَيْشٌ إِذْ رَأَتْ خَمِيساً / فَظَلْتُ فَرْداً لَا أَرَى أَنِيساً / وَ لَا أُحِسُّ مِنْهُمْ حَسِيساً / إِلَّا أَخاً لِي مَاجِداً نَفِيساً / مُسَوَّداً فِي أَهْلِهِ رَئِيساً.


۱) درباره فضیلت و جایگاه این سوره احادیثی در اولین جلسه‌ای که بحث از این سوره را آغاز کردیم گذشت (جلسه ۱۱۸۹ https://yekaye.ir/introduction-to-al-fil/) که مروری بر مضامین آنها قبل از تدبر در کلیت سوره، ان شاء الله ما در فهم کلیت این سوره کمک کند:

روایت شد که کسی که سوره فیل را بخواند خداوند عز و جل در زندگی دنیا او را از عذاب در دنیا حفظ می‌کند؛ و برخی از اموری که چه‌بسا مصادیقی از همین عذاب‌ها باشد «پرتاب شدن» و «مسخ شدن» و«خسف (فرورفتن در زمین) است؛ و از دیگر خواص این سوره این بود که اگر بر مصروع [شخصی که دچار صرع و بیهوش شده] بخوانند به هوش باز آید؛ و در برخی از منابع اهل سنت هم آمده بود که موجب فروریختن گناهان و دریافت نوشیدنی‌ای هنگام برخاستن از قبر و دریافت ثواب صدیقین می شود؛ و شاید از همه مهمتر خواندن این سوره در مواجهه با «دشمن» بود؛ که درباره تاثیراتش در دفع دشمن و نابود کردن آن دارد احادیث فراوانی ذکر شد، که اگرچه عموما ناظر به دشمن در میدان جنگ بود، اما برای دفع دشمن شخصی هم توصیه شده بود؛ در یکی از آنها تأکید شد که مغلوب شدن سپاه دشمن، بخاطر قرائت این سوره، از باب قوّت قلبی بوده که ایجاد کرده است.

شاید اثر این سوره در دفع عذاب‌های مختلف و نابود کردن گناهان بدین جهت باشد که این سوره انسان را متذکر به یک عذاب جدی خداوند می کند که با تفصیل درباره چگونگی وقوع این عذاب بر عده‌ای از افرادی که در برابر خداوند سرکشی می‌کردند توضیح داده است. توجه به همین معنا کافی است که انسان به خود آید؛ و کسی که عذاب خداوند را جدی بگیرد به نحوی خواهد زیست که مورد عذاب واقع نشود و این جدی گرفتن می‌تواند چنان اضطرار و در نتیجه، توبه‌ای در وی رقم بزند که تمام گناهان وی را پاک کند و حتی تا مقام صدیقین بالا ببرد.

اما اثر آن در دفع دشمن هم چنانکه در حدیثی اشاره شد از باب این است که فضای این سوره درک ناچیز بودن کید دشمنان در برابر قهاریت خداوند است که خداوند چگونه لشکری که به برترین ابزارهای جنگی آن روز مسلح بودند را با کوچکترین چیزی که کسی آن را ابزار جنگی هم حساب نمی‌کرد (سنگریزه، آن هم توسط یک پرنده کوچک پرتاب شد) نابود کرد. این سوره اعتمادی را در مخاطب خویش به قهاریت خداوند رقم می‌زند که با چنین اعتمادی هیچ دشمنی نمی‌تواند غلبه کند.

۲) داستان اصحاب فیل این بود که لشکری با فیل‌سوارانی در پیشاپیش به سوی خانه خدا به راه افتادند تا آن را ویران کنند. فیل در آن زمان چه‌بسا مظهر بزرگترین ماشین جنگی بوده است؛ و این بقدری مهم بود که خداوند اساسا آنها را از زاویه بهره‌مندی‌شان از این ابزار با تعبیر «اصحاب فیل» یاد کرد (مثل امروز که بگوییم ناو هواپیمابر).

در این سوره تأکیدی است بر اینکه آنچه در این واقعه مهم است، نه صرفا مغلوب شدن آنها، بلکه توجه به فرآیندی است که خداوند در نابود و مغلوب کردن آنها در پیش گرفت. ابتدا با تعبیر ‌«کیف فعل: با آنها چگونه رفتار کرد» (نه صرفا اینکه با آنها چه کرد) بحث را آغاز کرد، که توجهی به فرایند واقعه می‌دهد نه صرفا اصل واقعه، سپس در آیه بعد و پیش از اینکه به نحوه نابود کردن آنها ورود کند پرسید آیا خداوند ترفندشان را به بیراهه نکشاند، نقشه‌شان را نقش بر آب نساخت؛ برنامه‌هایشان را یکسره بر باد نداد؟ یعنی آنچه در این واقعه مهم است، نه صرفا مغلوب شدن جریان باطل، بلکه این بود که آنها نقشه و برنامه‌ای چیده بودند، اما خداوند اساسا نگذاشت نقشه و برنامه‌شان آن طور که خودشان پیش‌بینی می‌کردند جلو برود.

سپس در مقام بیان اینکه چگونه نقشه آنها را به بیراهه انداخت به جزییاتی می‌پردازد که در کمتر به این تفصیل در سایر عذابهای الهی آمده است:

ابتدا از ورود لشکری سخن می‌گوید که هیچکس حسابش را نمی‌کرد: پرندگانی که فوج فوج به سمت آنان گسیل شدند؛ یعنی خداوند با لشکری از پرندگانی کوچک که کسی اصلا آنها را به عنوان ماشین جنگی نمی‌دید آن لشکری که ابهت فیل‌هایشان بسیاری را ترسانده بود، نابود کرد؛ چه‌بسا هم کوچک بودنشان در مقابل فیل قابل توجه است و هم اینکه هیچکس آنها را به عنوان ماشین جنگی نگاه نمی‌کرد.

سپس سراغ ابزار جنگی آنها می‌رود: سنگریزه‌هایی از جنس سجیل (سنگ-گِل)، که از کمترین ابزار جنگیِ آن روز هم چه‌بسا کم‌ارزش‌تر بود. در جنگهای آن زمان، وقتی پرتاب منجنیق و تیر و نیزه و... تمام می‌شد افراد به پرتاب سنگ روی می‌آوردند اما طبیعتا سنگهایی که بزرگ باشد که آسیب جدی بزند؛ آیا کسی از سنگریزه‌هایی (که در احادیث تعبیر شده در حد عدس بوده) برای پرتاب به دشمن استفاده می‌کرده است؟!

ونهایتا خداوند صرفا به بیان هلاکت آنها بسنده نکرد، بلکه شدت متلاشی شدن آنها در اثر این حمله را با بیانی ادبی توصیف نمود: آنها آمده بودند کعبه را درهم بشکنند و زیر پای فیلهایشان له کنند، اما خداوند، نه حتی مثل دانه‌ای که زیر پا له شود، بلکه همچون کاه و برگ خشکیده دانه‌ای که نه فقط له شود بلکه خورده و هضم شود آنان را درهم‌شکست؛ آنگونه که قبلا اشاره شد، «کعصف مأکول» چه‌بسا اشاره‌ای مودبانه به مدفوع حیوانات است، یعنی کاه و برگ خشکیده‌ای که خورده شده، و اکنون همچون مدفوعی بر زمین ریخته؛ آنها چنان درهم شکسته و حتی لاشه‌هایشان متلاشی شد و احتمالا بسرعت بوی گندش برخاست، که فقط با کاه (به عنوان امری کم‌وزن و کم‌ارزش) که توسط حیوانی خورده شده و به صورت مدفوعی بدبو درآمده قابل مقایسه‌اند.

خداوند وقتی بخواهد این گونه قدرتنمایی می‌کند با کوچکترین ماشینها و ابزارهای جنگی بلایی را بر سر قوی‌ترین سپاه زمانه می‌آورد که در نقشه آنها حتی ذره‌ای احتمالش نمی‌رفت.

دیدگاهتان را وارد کنید

نظرات کاربران

ثبت نظر