سوره الفاتحه - آیه 1

سوره حمد (۱) آیه ۱ بسم الله الرحمن الرحیم
۱۳۹۵/۰۱/۰۳

به نام خداوندی که رحمتش فراگیر و همیشگی است.

بِاسْمِ: ب + اسم (این مطلب در جلسه ۱۰۴۱ انجام و بعدا به اینجا افزوده شد.)

«ب»

حرف «باء» به لحاظ جایگاه نحوی می‌تواند:

الف. باء زایده و برای تأکید باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص230)، و مؤید این تحلیل؛ وجود تعبیر «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَی» (اعلی/1) که بدون «ب» آمده است؛

ب. «باء» استعانت باشد (مانند: الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَم‏؛ علق/۴)؛ که در این صورت یا متعلق است به خود «سبح»، که ‌یعنی با استعانت از اسم رب تسبیح بگوی (الميزان، ج‏19، ص136)؛ و یا متعلق است به محذوف که آن محذوف حال برای تسبیح باشد؛ مثلا «سبح متبرکا باسم ربک» (إعراب القرآن و بيانه، ج‏9، ص443)، یا «سبح مبتدئا باسم ربک (مفاتيح الغيب، ج‏29، ص424).

ج. باء ‌مصاحبت (به معنای «مع») باشد (مانند يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْك‏؛ هود/۴۸)؛ که در این صورت بدین معناست که همراه با اسم پروردگارت تسبیح بگوی؛ یعنی هرجا اسم پروردگارت می‌آید آن را با تسبیح همراه کن.

د. باء ‌ملابست باشد (الميزان، ج‏19، ص136) (مانند أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَق‏؛ ‌بقره/۲۱۳)، که همان معنای باء مصاحبت را دارد اما به نحو لطیف‌تر، مثل تفاوت «دو شخص همراه و مصاحب» با «یک شخص و لباسش».

ه. باء تعدیه [باء نقل] باشد از این جهت که منزه دانستن اسم کسی، منزه دانستن خود اوست (الميزان، ج‏19، ص136) (مانند: ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ؛ بقره/17)؛ که در این صورت به لحاظ معنایی «اسم رب» مفعول است و بسیار شبیه حالت الف می‌شود؛ و گفته‌اند وقتی که تعلق مفعول به فعل کاملا واضح باشد (مثلا: ضربت زيدا) بدون حرف جر می‌آید، و وقتی که کاملا خفی باشد حتما با حرف جر می‌آید (مثلا: ذهبت بزيد)، و وقتی بینابین باشد هر دو حالت جایز است (مانند سبحته و سبحت به، یا: شكرته و شكرت له)؛ و در اینجا چون تسبیح را معلق به اسم کرد و در حقیقت اسم در اینجا مقحم (هیچ‌کاره) است و تسبیح ناظر به خود رب است، پس این تعلق به فعل حالت خفاء ‌پیدا کرده و مناسب است با حرف جر بیاید (مفاتيح الغيب، ج‏29، ص423).

و. ...

«اسْمِ»

اگر مبنای کسانی که اشتقاق کبیر را دارند و اصل کلمات را از دو حرف می‌دانند بپذیریم (که عموما حروف والی – یعنی حروف «و» «ا» «ی»- و حرف همزه را جزء‌حروف اصلی حساب نمی‌آورند) کلماتی که از ماده‌های «سمو» (مثل «سماء»)، «وسم» (مثل «متوسمین»)، «سوم»۱ (مثل «سیماهم» و «تسیمون») و «سمم»۲ (مثل «سمّ» و «سموم») و «سئم» [یا: «‌سؤم»] (مثل «یسئمون») و «أسم» (مثل «أسامه») را باید کاملا مرتبط با هم معنا کرد و از این رو، در خصوص کلمه «إسم» هم باید ارتباطش با همه اینها را لحاظ کرد [که در میان اینها، فقط آخرین مورد است که در قرآن هیچ مصداقی ندارد؛ ‌مگر اینکه «إسم» را از همین ماده بدانیم؛ که کسی یافت نشد که بدین سخن قائل شده باشد].

‌اما بر اساس مبنای رایج که سه حرف را محور ماده اصلی قرار می‌دهد در باب اینکه «إسم» مشتق از کدام ماده است عموم اهل لغت (مثلا: معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص99؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص428؛ المحيط في اللغة، ج‏8، ص407؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم؛ 1068) بر این باورند که همزه ابتدایی «اسم» همزه وصل است و اصل این کلمه مشتق از ماده «سمو» است؛

فقط در این میان مرحوم مصطفوی در عین اینکه قبول دارد همزه ابتدایی «اسم» همزه وصل و برای تسهیل تلفظ است، بر این باور است که اصل «اسم» از کلمه «شما» در زبانهای آرامی و عبری وارد زبان عربی شده و ربطی به ماده «سمو» ندارد؛ و وقتی معرب شده حرف «ی» در انتهایش افزوده شده و شاهد این مدعا را این دانسته که کلمه «إسم» در زبان عربی ‌به صورتهای «سِم» و «سُم» و «سَم» و «أُسْم» هم بیان شده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص220 و ص225) [چیزی که موضع ایشان را تضعیف می‌کند این است که ایشان خود «سمو» را هم از «شیما»ی آرامی می‌دانند و این شباهت «شیما» و «شما» کاملا می‌تواند شبیه شباهت «سمو» و «اسم» در عربی باشد؛ و شاهد ایشان هم برای مدعتیشان شاهد چندان قوی‌ای نیست.]

و البته در میان قدمای اهل کوفه بوده‌اند کسانی که اصل آن را از ماده «وسم» می‌دانستند؛ ‌اما این دیدگاه بشدت مورد نقد و طرد واقع شده است، بدین بیان که اگر از این ماده بود باید اسم مصغر آن «وُسَيْمٌ» گفته می‌شد، نه «سُمَيّ»؛ و جمع آن به صورت «أَوْسَام» می‌آمد، نه «اسماء» (که از این جهت شبیه «قِنْو» و «أَقْناء» است) و «اسامی»؛ و نامیدن یک نفر را با تعبیر «وَسَمْتُهُ» بیان می‌کردیم نه «أَسْمَيْتُهُ» (الصحاح، ج‏6، ص2383؛ المصباح المنير، ج‏1، ص290؛ تهذيب اللغة، ج‏13، ص79؛ مجمع البحرين، ج‏1، ص230). در 40 عنوان کتاب لغتی که در نرم‌افزارهای نور موجود است هیچیک بحث «اسم» را ذیل ماده «وسم» نیاورده‌اند، و فقط یک مورد بود که ممکن است چنین برداشتی شود و آن هم کتاب ابن درید (م۳۲۱) است (جمهرة اللغة، ج‏2، ص1074۳) که به نظر می‌رسد سخن وی نیز از این باب است که دو حرف «س» و «م» را محور قرار داده و تمام مشتقات فوق را یک جا مورد بحث قرار داده، اگرچه در عنوان‌گذاری‌های متاخر این کتاب کلمه «اسم» ذیل «وسم» قرار گرفته است؛ در حالی که اگر این عنوان‌بندی‌ها و پاراگراف‌بندیهایی که توسط متاخرین روی کتاب انجام شده برداشته شود چنین برداشتی رخ نخواهد داد (بویژه اگر اشتقاق کبیر را مبنا قرار دهیم بعید نیست سخن منسوب به کوفیان هم برقرار کردن نسبت بین «وسم» و «اسم» بوده باشد نه لزوما این را ذیل آن بردن).

درباره معنای اصلی ماده «سمو» گفته‌اند دلالت دارد بر علو (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص98)، و به تعبیر دیگر، دلالت دارد بر رفعت چیزی و شاخص و کاملا آشکار بودنش و علو آن نسبت بدانچه تحت آن است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم؛ 1067)؛ و از آنجا که «سماءِ» هر چیزی، به بالای آن گفته می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص427) برخی معتقدند که اصل ماده «سمو» هر آن چیزی است که رفعتی یافته و فوق چیز دیگر و محیط بر آن باشد؛ و از آنجا که در زبانهای آرامی و عبری و سریانی کلمه «شماء» به همین معنای «سماء» به کار رفته احتمال دارد که این لفظ با همین معنا از آن زبانهای به زبان عربی وارد شده باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص219-220).

در هر صورت به همین مناسبت لحاظ فوقیت در معنای این ماده، کلمه «سماء» هم بر ابر (و حتی باران) اطلاق می‌شود (يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً؛ هود/۵۲؛ نوح/۱۱)، و هم بر سقف خانه؛ چنانکه در مقابل برای آسمان هم از تعبیر سقف استفاده شده (وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً؛ انبیاء/۳۲)، و برای پشت اسب (روی اسب) نیز از «سماء الفرس» استفاده می‌شود، و حتی به گیاهان نیز «سماء» می‌گویند (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص98؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم؛ 1067)؛ و البته رایج‌ترین معنای آن همان آسمان است؛ و گفته شده که هر چیزی در مقایسه با آنچه پایین‌تر از آن است «سماء»، و در مقایسه با آنچه فوق آن است «أرض»۴ است، و آیه «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ»‏ (طلاق/12) را نیز بر همین حمل کرده‌اند. البته گفته‌ شده «سماء» در معنای باران به صورت مذکر می‌آید۵ و جمع آن به صورت «أَسْمِيَة» است؛ اما «سماء» در مقابل «أرض» هم به معنای مفرد (فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ؛ دخان/۲۹) و هم به معنای جمع (ثُمَّ اسْتَوی‏ إِلَی السَّماءِ فَسَوَّاهُنَ‏؛ بقرة/29) به کار می‌رود۶ ولو با ادات جمع هم جمع بسته می‌شود: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فيهِنَّ» (اسراء/۴۴)؛ و این «سماء» مونث است: «وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ» (ذاریات/47)، «وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْميزانَ» (الرحمن/7)، «إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ»‏ (انشقاق/1)، «إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ»‏ (انفطار/1)؛ هرچند گاه «مذکر» هم می‌آید: «السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ» (نازعات/۷۹) (مفردات ألفاظ القرآن، ص427)؛ و البته برخی بر این باورند که «سماء» در مقابل «أرض» همواره مونث است و اگر آن را به عنوان سقف لحاظ کنند (در همین آیه اخیر) به صورت مذکر به کار می‌برند (تهذيب اللغة، ج‏13، ص79).

با این اوصاف معلوم می‌شود که کلمه «سماء»۷ به کلماتی مانند «رفعت» و «ارتفاع»، «علو» «صعود» «رقی» و «فوق» نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند:

«رفعت» (ماده «رفع») نقطه مقابل «خفض» است و مستلزم زایل شدن از جایگاه پایینی است که قبلا در آنجا بوده است؛

«علو» وقتی است که فی نفسه و به خود شیء ‌نگاه شود، صرف نظر از مادون آن و یا جابجا شدنش، و در آن یک معنای قهر و اقتدار نهفته است؛

«صعود» ناظر به جابجایی مکانی و مختص مکان است؛

«رقی»‌ صعودی است که تدریجی انجام شود؛

«فوق» هم ظرف مکان و نقطه مقابل «تحت» و صرفا ناظر به وصف شیء‌در مقایسه است؛ ‌نه وصفی برای خود شیء (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص220)

در هر صورت چنانکه اشاره شد اغلب اهل لغت «اسم» را برگرفته از ماده «سمو» که به معنای علو و رفعت و بالاتر بودن است می‌دانند؛ «اسم» هر چیز آن چیزی است که ذات و خود آن چیز را با آن می‌شناسند؛ و درباره چرایی این وجه تسمیه گفته‌اند که چون به وسیله آن است که ذکر و یاد مسمی (آن چیزی که این اسم اوست) بالا می‌آید و شناخته می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص428؛ تهذيب اللغة، ج‏13، ص79)؛ و تأکید کرده‌اند که دلالت اسم بر مسمی دلالت اشاره است نه دلالتی توصیفی (شمس العلوم، ج‏5، ص3191) [یعنی اگر مثلا اسم یک نفر «زیبا»‌ است معلوم نیست که واقعا شخص زیبابی باشد]؛ و اساسا در تفاوت «اسم» و «لقب» و «صفت» گفته‌اند که اسم آن چیزی است که بر یک معنای مفرد دلالت دارد و دلالتش دلالت اشاره است، همانند عَلَم و پرچمی که نصب می‌شود تا فقط دلالت بر صاحب خود کند؛ اما «لقب» آن اسمی است که شخص مورد نظر بعد از نامیده شدن اولش بدان معروف می‌شود؛ و «صفت» (یا «وصف») آن چیزی است که توضیحی درباره شخص مورد نظر می‌دهد و می‌تواند متصف به صدق و کذب شود؛ در حالی که در مورد اسم صدق و کذب معنی ندارد. البته می‌توان گفت تعبیر «صحیح» و «درست» (در مقابل «غلط» و «نادرست») به دو معنا به کار می‌رود؛ یک در همین کاربرد اشاره‌ای که در این معنا می‌توان گفت که فلان اسم یا لقب برای فلانی صحیح یا غلط است (به این معنا که واقعا این اسم اوست یا خیر)؛ و دیگری معنایی که یک نحوه مباینت از موصوف خود دارد و حالت حکایتگری از (نه فقط اشاره به) موصوف خود دارد و او را شرح می‌دهد و از این جهت است که قابلیت صدق و کذب پیدا می‌کند (الفروق في اللغة، ص20-21)۸.

این ‌مسأله موجب شده که نه‌تنها بین مفسران بلکه بین اهل لغت هم بحث و بررسی‌های جدی‌ای در خصوص «اسماء» الله رخ دهد؛ که اسم در مورد خداوند به چه معناست؛ ‌بویژه که آیه‌ای هم در قرآن کریم است که از سویی تأکید می‌کند مشرکان آنچه غیر خدا می‌پرستند فقط اسمهایی بدون مسماست (أَسْماء سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطان‏؛ اعراف/۷۱؛ يوسف/40؛ ‌نجم/۲۳)؛ که به دلالت التزامی نشان می‌دهد که در خداوند اسم با مسمی مد نظر است؛ و از سوی دیگر به برخی از مشرکان می‌گوید اگر واقعا غیر از الله خدایی در کار است، اسمشان را بگویید: «جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ» (رعد/۳۳)، ویا خداوند هیچ هم‌اسمی ندارد: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» (مریم/65) و اغلب بر این باورند که اسم در مورد خداوند به معنای «صفت» ‌است؛ و به همین ترتیب، برخی به این سو کشیده شده‌اند که بگویند در برخی از کاربردهای اسم در قرآن هم منظور «صفت» ‌بوده [نه صرفا دلالت اشاره]؛ مثلا وقتی خداوند مشرکان را مذمت می‌کند که برای فرشتگان نام مونث می‌گذارند (إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثی؛ ‏نجم/27) مقصود همین است که آنها را با وصف مونث و دختران خداوند می‌دانند (مفردات ألفاظ القرآن، ص428)؛ و بر این اساس چه‌بسا وقتی هم که در مورد حضرت یحیی گفته می‌شود که پیش از این هم‌اسمی برای او قرار نداده‌ایم (يا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيی‏ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا؛ مریم/7)، یکی از معانی‌اش این باشد که کسی که دارای چنین صفاتی باشد وجود ندارد (برای بحثی تفصیلی درباره اطلاق اسم بر خداوند و انواع آن در قرآن، ر.ک: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص225-230).

ضمنا یکی از نکات بحث‌برانگیز درباره کلمه «اسم» این است که چرا در قرآن کریم حرف همزه ابتدایی آن هنگام اتصال به حرف «ب» در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» افتاده است. در واقع اینکه این همزه، همزه وصل است بحثی ندارد؛ اما همزه وصل هنگام تلفظ ادا نمی‌شود، نه اینکه در کتابت حذف شود. درباره چرایی این حذف، از اخفش نقل شده که چون در لفظ حذف شده، در کتابت هم حذف شده؛ همچنین از فراء ‌نقل شده که این حذف به خاطر کثرت استعمال بوده است؛ و نیز گفته شده که اصل در «اسم»، «سِمٌ» و «سَمٌ» بوده است، و اصل «بِسْم»، «بِسِم» و «بِسُم» بوده که برای تخفیف کلام کسر و ضمه حذف شده است (شمس العلوم، ج‏5، ص3191)؛ اما اشکالی که بر همه این تحلیلها وارد می‌شود این است که در خود مصحف این حذف در همه‌جا نیست؛ چنانکه در آیه ۷۴ سوره واقعه در مصحف عثمانی به حرف الف ثبت شده است.

این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود متعدی می‌شود به معنای «نامیدن» است: «إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ» (آل عمران/۳۶)، «إِنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثی»‏ «نجم/27)، «عَيْناً فيها تُسَمَّی سَلْسَبيلاً» (انسان/18) که اسم مفعول آن «مُسَمًّی» می‌شود، که در اصل به معنای چیز ویا کسی است که اسم روی آن گذاشته شده است؛ و جالب اینجاست که در تمام 21 مورد کاربرد قرآنی این کلمه همواره وصف «أجل» قرار گرفته است (مثلا: إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی، بقره/۲۸۲؛ ثُمَّ قَضی‏ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ، انعام/۲؛ لَكُمْ فيها مَنافِعُ إِلی‏ أَجَلٍ مُسَمًّی، حج/۳۳) که به معنای زمانی است که دقیقا وقت آن معلوم است (مجمع البحرين، ج‏۱، ص۲۲۷) گویی آن زمان مشخصا نام برده شده است.

این ماده وقتی در وزن «فعیل» می‌رود (سمیّ) به معنای کسی است که هم‌اسم کس دیگر باشد: «إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيی‏ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا» (مریم/7) (المحكم و المحيط الأعظم، ج‏8، ص625)؛ و گفته‌اند گاه به معنای مثل و شبیه به کار می‌رود؛ و برخی از مفسران در خصوص همین آیه نیز همین احتمال را مطرح کرده‌اند (الكشاف، ج‏3، ص5).

ماده «سمو» (بنا بر اینکه «اسم» هم از همین ماده باشد) ۴۹۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الله (این مطلب در جلسه 824 انجام و بعدا به اینجا افزوده شد.)

درباره اصل و ماده این کلمه اختلاف است:

برخی آن را «اسم خاص» (عَلَم) دانسته‌اند که اساساً از ماده خاصی مشتق نشده؛ اما اغلب آن را مشتق از «أله» به معنای «تعبد» و «عبادت» می‌دانند (مثلا: معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص127؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص83) و برخی با توجه به قرینه کاربرد آن در زبان عبری نیز بر این موضع اصرار فراوان دارند و البته مفهوم تحیر و واله بودن را هم به نحوی در این کلمه لحاظ می‌کنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص119). در همین راستا سیبویه مطلب را چنین توضیح داده که «الله» همان «إله» بوده که «الـ» معرفه بر آن وارد شده و به صورت «الإله» درآمده و سپس حرکت همزه به لام منتقل شده و همزه حذف شده و به صورت «أَلِلَاه» درآمده، سپس لام اول ساکن شده و در لام بعد ادغام شده و سپس از باب تعظیم و بزرگداشت خداوند به صورت مُفَخّم (تفخیم شده) ادا می‌شود. (المصباح المنير، ج‏2، ص20)

برخی این دیدگاه را هم مطرح کرده‌اند که ممکن است اصل این کلمه از ماده «أله» ‌به معنای متحیر شدن باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص83) اما دیگران تذکر داده‌اند که «أله» ‌به معنای تحیر، در اصل همان «وله» بوده که واوش به همزه تبدیل شده (معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص127) و آنگاه خداوند بدین جهت الله نامیده شده که همگان در شناخت ذات و صفات او حیران و سرگردانند (مفردات ألفاظ القرآن، ص83)

همچنین نقل شده که برخی گفته‌اند که اصل این کلمه «وَلّاه» [صیغه مبالغه از ماده «وله»] بوده که واوش به همزه تبدیل شده (مفردات ألفاظ القرآن، ص83) و ماده «وله» در اصل به معنای اضطراب و بی‌قراری است (معجم المقاييس اللغة، ج‏6، ص140) و از این باب خداوند «ولّاه» است که همه موجودات عالم واله و شیدای اویند، خواه به اختیار خود (مانند برخی از اولیاء الله)‌و یا به نحو طبیعی و در متن خلقت خویش؛ و چه بسا آیه شریفه «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» (إسراء/44) به همین مضمون دلالت داشته باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص83)

همچنین نقل شده که برخی گفته‌اند اصل آن از ماده «لاه» است که این را دو گونه توضیح داده‌اند. برخی گفته‌اند «لاه» اساساً اسم خداوند است که «الـ» بر سر آن وارد شده و به صورت «الله» درآمده (معجم المقاييس اللغة، ج‏5، ص227) و برخی گفته‌اند از فعل «لاه يلوه لياه» بوده که به معنای در پرده بودن (احتجب) و دور از دسترس قرار داشتن است و مقصود همان است که در آیه شریفه «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» (أنعام/103) بدان اشاره شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص83)

درباره «اللَّهُمَّ» که تعبیری است که در مقام دعا به کار می‌رود (المصباح المنير، ج‏2، ص20) گفته شده که به معنای «يا اللّه» است که «یا»ی اول آن به دو میم در پایان تبدیل شده؛ و این احتمال هم مطرح شده که این میم مشدد، در واقع از ماده «أمّ» بوده که «أمّ» به معنای قصد و توجه کردن است و یا از باب تخفیف، همزه آن افتاده؛ و یا در اصل این جمله بوده که «يا اللّه أمّنا بخير: خدایا با خیر و لطفت به ما توجه کن» که به صورت یک کلمه مرکب خاص به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص83؛ التحقيق، ج‏1، ص121)

با احتساب کلمه «اللهم» (که 5 بار در قرآن کریم به کار رفته) و نیز با احستاب تکرار کلمه «الله» در «بسم الله الرحمن الرحیم» در ابدای هر سوره، کلمه «الله» جمعا 2816 بار (به صورتهای الله، بالله، تالله، فالله، لله) در قرآن کریم به کار رفته است.

(از این ماده‌ها تنها از ماده «أله» کلمات دیگری در قرآن کریم به کار رفته است که درباره این ماده در جلسه 824 توضیح داده شد.)

الرحمن الرحیم (این مطلب در جلسه ۷۶۰ انجام و بعدا به اینجا اضافه شد)

ماده «رحم» در اصل دلالت بر معانی‌ای همچون رقت و و عطوفت و مهربانی (= رأفت) می‌کند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۴۹۸)؛ و به تعبیر دیگر، دلالت بر «رقت قلب همراه با احسان کردن» می‌کند که گاه ممکن است در مورد «احسان کردن بدون لحاظ رقت قلب» به کار رود (مثلا وقتی در مورد خداوند به کار می‌رود) و یا «رقت قلب بتنهایی» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۴۷).

البته برخی بین کلمات مربوط به این معنا تفاوت ظریفی قائلند و می‌گویند:

آنچه در قلب پیدا می‌شود حالت رقت است (که رقت نقطه مقابل غلظت [و قساوت] است۹)،

سپس لطف حاصل می‌شود (که نوعی دقت و و توجه به خصوصیات است)،

سپس عطوفت (که به معنای تمایل و جلب شدن توجه است)،

سپس حنه (شوق و رغبت)،

سپس محبت (دوست داشتن)،

سپس شفقت (مهربانی ورزیدن)،

سپس رأفت (که شدت یافتن شفقت است)،

و در نهایت به رحمت می‌رسد؛

که احسان و نعمت بخشیدن هم مصادیقی از رحمت ورزیدن است؛

درواقع، رحمت، ‌تجلی رأفت، و ظهور شوق و شفقت است، و مربوط به مقام ابراز نسبت به چیز خاصی است که در آن خیر و صلاح مخاطب لحاظ می‌شود، ولو خود مخاطب آن را خوش ندارد، مانند خوراندن دوای تلخ به مریض. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۴، ص۹۲)

همچنین تذکر داده‌اند که اصل این ماده با اختلاف در هیئات در زبان عبری، و نیز نزدیک به آن در زبان‌های سریانی و آرامی هم وجود دارد؛ اما این موجب نمی‌شود که برخلاف آنچه برخی ادعا کرده‌اند کلمه «رحمان» لزوما از زبان عبری وارد زبان عربی شده باشد. (التحقيق، ج‏۴، ص۹۱)

همچنین در تفاوت «رئوف» (مهربان) با «رحمن» و «رحیم» هم گفته‌اند در «رأفت» رقت قلب بیشتری از «رحمت» وجود دارد؛ لذا کلمه رأفت هیچگاه در موردی که با کراهت توام باشد به کار نمی‌رود؛ اما «رحمت» گاه با کراهت توام است. (النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج‏۲، ص۱۷۶) (آنچه در پزشک است، «رحمت» است؛ نه «رأفت» وگرنه هیچگاه آمپول تجویز نمی‌کرد!)۱۰

اگرچه برای کسی که رحم می‌کند، کلمه «راحم» به کار رفته است و خداوند بهترین رحم‌کنندگان (خَيْرُ الرَّاحِمينَ؛ مومنون/۱۱۸) و بلکه رحم‌کننده‌ترین رحم‌کنندگان (أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ؛ اعراف/۱۵۱، یوسف/۶۴ و ۴۲، انبیاء/۸۳) معرفی شده است؛ اما برای این منظور دو کلمه «رحمان» و «رحیم» در قرآن کریم بویژه در مورد خداوند شیوع فراوان دارد.

برخی از اهل لغت چنین توضیح داده‌اند که «رحیم» دلالت بر ثبوت و استمرار رحمت دارد و آن را صفت مشبهه دانسته‌اند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۴، ص۹۲ و ۹۸) اما بسیاری آن را صیغه مبالغه دانسته‌اند (النهاية، ج‏۲، ص۲۱۰؛ المصباح المنیر، ج‏۲، ص۲۲۳؛ لسان العرب، ج‏۱۲، ص۲۳۱؛ مجمع البحرين، ج‏۶، ص۷۰) و البته تذکر داده‌اند که مبالغه در «رحمان» بیشتر از «رحیم» است (الفروق في اللغة، ص۱۹۰)؛ چرا که رحمان رحمتش همه چیز را در برمی‌گیرد اما رحیم رحمتی است که بسیاری از چیزها را دربرمی‌گیرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۴۷). (البته وزن «فعیل» هم در صیغه مبالغه به کار رفته و هم در صفت مشبهه)

با توجه به همین توضیحات اخیر، بسیاری اطلاق کلمه «رحمان» – و نه «رحیم» – را مورد فقط در مورد خداوند جایز دانسته‌اند (ازهری، به نقل لسان العرب، ج‏۱۲، ص۲۳۱)، بویژه که این کلمه در قرآن تنها در مورد خداوند به کار رفته، اما کلمه «رحیم» در قرآن کریم در مورد غیر خداوند هم به کار رفته است (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ … بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏؛ توبة/۱۲۸) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۴۷)۱۱؛ و موید دیگری که می‌توان برای این نظر آورد این است که ظاهرا کلمه «رحمان» در زبان عربی هیچگاه جمع بسته نشده است، اما کلمه «رحیم» جمع دارد و جمع آن «رحماء» می‌شود (رُحَماءُ بَيْنَهُم؛ فتح/۲۹).۱۲ اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که «رحمن» مثل «اله» است که وقتی «الـ» معرفه بر سر آن بیاید (الرحمن) همانند «الله» می‌شود که تنها بر خداوند اطلاق می گردد؛ و ولی بدون آن هر خدای باطلی هم اطلاق شده است؛ و شاهد دیگرشان این است که در زبان عبری نیز تنها وقتی «ها رحمان» گفته می‌شود مقصود الله است («ها» در زبان عبری شبیه نقش «الـ» در زبان عربی را دارد برای معرفه کردن) و از این جهت، شبیه سایر اسمای حسنای خداوند است. (التحقيق، ج‏۴، ص۹۱)۱۳ و به نظر می‌رسد حق با ایشان باشد بویژه که در مورد مسیلمه کذاب که اهل یمامه بوده، تعبیر «رحمان الیمامة» رایج بوده و اگرچه برخی از اهل لغت بدین جهت به مذمت پیروان وی رو آورده‌اند (الفروق في اللغة، ص۱۹۰) اما این نشان می‌دهد که عرف عرب از کاربست این کلمه (البته بدون «ال») در مورد غیر خداوند ابایی نداشته است.

یکی از نکات مهم در تحلیل ماده «رحم» و کلمه «رحمت» این است که آیا این ماده در مقابل کلمه «عذاب» است یا خیر؟

به نظر می‌رسد دو گونه رحمت در قرآن کریم مورد بحث قرار گرفته است. یک رحمت که خوشایند افرادی است که مشمول آن واقع می‌شوند، و نقطه مقابل عذاب است: «يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشاءُ» (عنکبوت/۲۱) ، «عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرينَ حَصيراً» (اسراء/۸) ، «إِنْ يَشَأْ يَرْحَمْكُمْ أَوْ إِنْ يَشَأْ يُعَذِّبْكُمْ» (اسراء/۵۴) «يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ» (اسراء/۵۷) ، «أُولئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتي‏ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ» (عنکبوت/۲۳) ، «بابٌ باطِنُهُ فيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ» (حدید/۱۳) ، «يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ في‏ رَحْمَتِهِ وَ الظَّالِمينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَليماً» (انسان/۳۱) ، «وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ … وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحيمِ» (غافر/۷)؛

و یک رحمت عام، که همه چیز را دربرگرفته، و در یک نگاه عمیق، حتی عذاب (أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ؛ مریم/۴۵) و ضلالت (قُلْ مَنْ كانَ فِي الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدًّا حَتَّى إِذا رَأَوْا ما يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذابَ وَ إِمَّا السَّاعَةَ؛ مریم/۷۵) هم از آن ریشه گرفته است. گویی آن رحمت عمومی، وقتی می‌خواهد تجلی نهایی خود را نشان دهد و با رضایت مخاطب همراه باشد، خاص شده است: «عَذابي‏ أُصيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَ رَحْمَتي‏ وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذينَ يَتَّقُونَ» (اعراف/۱۵۶)

با توجه به عمویت بیشتر کلمه «رحمن» عده‌ای آن رحمت عمومی را «رحمانیت» خداوند دانسته؛ و آن رحمت خاص شده را «رحیمیت» خداوند معرفی کرده‌اند، بویژه که در قرآن کریم اگرچه از کفر کافران به رحمانیت خداوند هم سخن به میان آمده (وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ؛ رعد/۳۰؛ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ، انبیاء/۳۶) اما چنانکه در آیات فوق اشاره شد «رحمانیت» او نسبت به کافران هم مطرح شده، در حالی که رحیمیت او خاص مومنان معرفی شده است. (هُوَ الَّذي … كانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيماً؛ احزاب/۴۳: تقدیم «مومنین» بر «رحیم» دلالت بر حصر دارد)

«رَحِم» (جمعِ آن: «الأرحام») نیز همانند «رحیم» صفت مشبهه است (که البته استمرار و تاکید کلمه کمتر از «رحیم» است) و به معنای کسی است که رحمت همواره به وی پابرجاست؛ که مصداق اتم آن خویشاوندان است (لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُم؛ ممتحنه/۶)؛ و نزدیکترین خویشاوندان که چنین رحمتی بر انسان دارد، مادر است؛ و به همین مناسبت بر محلی از بدن مادر که محل شکل‌گیری و رشد فرزند است، «رَحِم» گفته می‌شود (ما خَلَقَ اللَّهُ في‏ أَرْحامِهِنَّ، بقره/۲۲۸؛ ُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ، آل‌عمران/۶؛ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحامُ الْأُنْثَيَيْن، انعام/۱۴۳ و ۱۴۴؛ َ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ، لقمان/۳۴) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۴، ص۹۸۱۴)

البته برخی مساله را از آن سو توضیح داده و گفته‌اند «رَحِم» (که به صورت «رَحْم» ، «رِحْم» و «رِحِم» نیز تلفظ شده) عضوی در بدن زن است که نطفه را نگه می‌دارد تا جنین شود و رشد کند و به صورت بچه به دنیا بیاید؛ و چون «خویشاوندی نسبی» نهایتا به «رَحِمِ واحد» منتهی می‌شود، از این خویشاوندی به «رَحِم» تعبیر می‌شود و به خویشاوندان (کسی که دارای پیوند خویشاوندی است) أولوا الأرحام (صاحبان رحم‌ها، برخورداران از خویشاوندی) (أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ؛ انفال/۷۵ و احزاب/۶) گفته می‌شود. (المصباح المنیر، ج‏۲، ص۲۲۳؛ المیزان، ج۱۶، ص۲۷۷).

برخی کلمه «رُحْم» (وَ أَقْرَبَ رُحْماً؛ کهف/۸۱) را عیناً مشابه «رَحِم» دانسته‌اند که به نحو استعاری برای خویشاوندی به کار گرفته شده (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۴۷)؛ اما دیگران بر این باورند که «الرُّحْم» [یا: الرُّحُم] مصدر، و به همان معنای «الرَّحْمة» است (الفائق فى غريب الحديث، ج‏۲، ص۲۸؛ لسان العرب، ج۱۲، ص۲۳۴) و وقتی می‌گویند «ما أقرب رُحمَ فلانٌ» به معنای این است که: فلانی چقدر فرد مهربان و نیکوکاری (ذا مَرْحَمَةٍ و بِرٍّ) است» (كتاب العين، ج‏۳، ص۲۲۴) و بر این اساس، تعبیر «وَ أَقْرَبَ رُحْماً» در این آیه، به این معنا می‌شود که نسبت به پدر و مادرش بسیار مهربان‌تر از آن پسرکی بود که خضر او را به قتل رساند.

مصدر معروف این ماده «رحمت» است که در نگارش قرآنی هم با «ت» (ِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّه، بقره/۲۱۸؛ إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَريبٌ مِنَ الْمُحْسِنينَ، اعراف/۵۶؛ ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّک، مریم/۲) و هم با «ة» (كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ، انعام/۱۲؛ وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ، انعام/۱۳۳) نوشته می‌شود؛ اما علاوه بر آن، کلمه «مَرْحَمَةِ» هم به عنوان مصدر میمی این ماده به کار رفته است است (تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ؛ بلد/۱۷) که آن هم به معنای «رحمت» می‌باشد. (در زبان فارسی نیز تعبیر «مرحمت فرمایید» متداول است.) (أمالي المرتضی، ج‏۲، ص۲۹۱)

ماده «رحم» و مشتقات آن (البته بر این اساس که «بسم الله الرحمن الرحیم» در ابتدای هر سوره را یک آیه مستقل به حساب آوریم) جمعاً 563 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . درباره این ماده در جلسه ۸۷۰ بحث شد http://yekaye.ir/hood-11-83/ ↩
  2. درباره این ماده در جلسه ۱۰۰۹ بحث شد: http://yekaye.ir/al-waqiah-56-42/ ↩
  3. . متن کتاب و عنوان‌گذاری‌هایش بدین صورت است:
    س م- و- ا- ي‏
    سمو
    أسماء: اسم. و السَّماء: معروفة. و سَماء البيت: أعلاه. قال الشاعر (طويل) «و قالت سَماءُ البيت فوقك مُنْهَجٌ / و لمّا تُيَسِّرْ أَحْبُلًا للرَّكائبِ‏»
    سوم‏
    و السَّوم من قولهم: دعه و سَوْمَه، أي دعه يعمل ما أراد. و السِّيماء و السِّيمياء واحد، و هي علامة يُعْلِم بها الرجلُ في الحرب. و منه قوله جلّ و عزّ: «مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ». و السَّوام: الراعية من المال.
    وسم‏
    و الوَسْم: أثر النار في الإبل و غيرها، و الحديدة التي يؤثَّر بها مِيسَم، غير مهموز. و الوَسيم من قولهم: رجل وَسيم بَيِّن الوسامة. و الاسم: كل شي‏ء سمّيته بشي‏ء فهو اسم له، و يقال: سِمٌ في معنى اسم.
    ↩
  4. . درباره این ماده در جلسه ۹۷۱‌ بحث شد: http://yekaye.ir/al-waqiah-56-4/ ↩
  5. . هرچند دقیقا خلاف این هم نقل شده است؛ ‌مثلا فیومی (م۷۷۰) می‌گوید:
    سَمَا: (يَسْمُو) (سُمُوّاً) عَلَا وَ مِنْهُ يُقَالُ (سَمَتْ) هِمَّتُهُ إِلَى مَعَالِى الْأُمُورِ إِذَا طَلَبَ العِزَّ و الشَّرَفَ و (السَّمَاءُ) المُظِلَّةُ لِلْأَرْضِ قَالَ ابْنُ الْأَنْبَارِىِّ تُذَكَّرُ و تُؤَنَّثُ و قالَ الفَرَّاءُ التّذْكِيرُ قَلِيلٌ و هُوَ عَلَى مَعْنَى السَّقْفِ و كَأَنَّهَ جَمْعُ (سَمَاوَةٍ) مِثْلُ سَحَابٍ و سَحَابَةٍ و جُمِعَتْ عَلَى (سَمَاوَاتِ) و (السَّمَاءُ) الْمَطَرُ مُؤَنَّثةٌ لِأَنَّهَا فِى مَعْنَى السَّحَابَةِ و جمْعُهَا (سُمِىٌّ) عَلَى فُعُولٍ و (السَّمَاءُ) السَّقْفُ مُذَكَّرٌ و كُلُّ عالٍ (سَمَاءٌ) حتَّى يُقَالُ لِظَهْرِ الْفَرَسِ (سَمَاءٌ) و مِنْهُ يَنْزِلُ مِنَ (السَّمَاءِ) قَالُوا: مِنَ السَّقْفِ (المصباح المنير، ج‏1، ص290)
    ↩
  6. . اگر مستمسک راغب اصفهانی (م۴۷۵) در اینکه کلمه «سماء» به صورت جمع هم به کار می‌رود فقط همین آیه باشد به نظر می‌رسد در این سخن می‌شود مناقشه کرد. در این صورت ظاهرا ایشان جمع بودن سماء را در سوره بقره از ضمیر «هن» در عبارت «فَسَوَّاهُنَ» استنباط کرده‌اند که بویژه اگر این تعبیر در کنار آیات «أَمِ السَّماءُ بَناها؛ رَفَعَ سَمْكَها فَسَوَّاها» (نازعات/27-28) قرار دهیم شاید مویدی برای آن برداشت به حساب آید؛ اما اگر آیه مذکور را کاملتر نگاه کنیم که می‌فرماید «ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماوات‏» (بقره/۲۹) ‌بعید نیست این ضمیر جمع به مناسبت کلمه «سماوات» بعدی باشد؛ بویژه که در قرآن کریم مورد دیگری که «سماء» به صورت جمع به کار رفته باشد یافت نشد؛ و حتی در آیه «وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ أَبْواباً» (نبأ/19) نیز با اینکه از ابواب بودن سماء سخن به میان آمده باز به صورت «فکنّ أبوابا» تعبیر نشده است. البته از آنجا که ازهری هم در تهذیب اللغه این تعبیر را دارد که جمع «سماء» «سماوات» و «سماء» است چه‌بسا استناد راغب هم فقط به این آیه نباشد و در زبان عربی کاربردهای اینچنینی دیگری وجود داشته باشد.↩
  7. مرحوم مصطفوی در اینجا بحثهای جالبی درباره سماء در قرآن دارند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص220-224)↩
  8. . وی همچنین از فرق اسم و حد هم سخن گفته؛ اما به نظر می‌رسد این تعبیر وی از «حد» معنای اصطلاحی این واژه باشد نه معنای عرفی آن. سخن وی بدین بیان است:
    الفرق بين الاسم و الحد: أن الحد يوجب المعرفة بالمحدود من غير الوجه المذكور في المسألة عنه فيجمع للسائل المعرفة من وجهين. و فرق آخر و هو أنه قد يكون في الاسماء مشترك و غير مشترك مما يقع الالتباس فيه بين المتجادلين فاذا توافقا على الحد زال ذلك. و فرق آخر و هو أنه قد يكون مما يقع عليه الاسم ما هو مشكل فاذا جاء الحد زال ذلك. مثاله قول النحويين الاسم و الفعل و الحرف. و في ذلك إشكال فاذا جاء الحد أبان. و فرق آخر و هو أن الاسم يستعمل على وجه الاستعارة و الحقيقة فاذا جاء الحد بين ذلك ميزه (الفروق في اللغة، ص23)
    ↩
  9. . در تفاوت «رقت» و «رحمت» اساسا گفته‌اند که اولی آن است که در دل می‌باشد و دومی آن است که در خارج ظاهر شود (الفرق بين الرحمة و الرقة، أن الرقة و الغلظة يكونان في القلب و غيره خلقة و الرحمة فعل الراحم و الناس يقولون رق عليه فرحمه يجعلون الرقة سبب الرحمة؛ الفروق في اللغة، ص۱۹۰).↩
  10. . البته در الفروق في اللغة، ص۱۹۰ آمده است «الفرق بين الرأفة و الرحمة، أن الرأفة أبلغ من الرحمة و لهذا قال أبو عبيدة إن في قوله تعالى (رَؤُفٌ رَحِيمٌ) تقديما و تأخيرا أراد أن التوكيد يكون في الأبلغ في المعنى فاذا تقدم الأبلغ في اللفظ كان المعنى مؤخرا.» اما به نظر می‌رسد توضیحی که از النهایة نقل شد دقیقتر است و همین مورد را هم توضیح می‌دهد.↩
  11. . و لا يطلق الرَّحْمَنُ إلّا على اللّه تعالى من حيث إنّ معناه لا يصحّ إلّا له، إذ هو الذي وسع كلّ شي‏ء رَحْمَةً، و الرَّحِيمُ يستعمل في غيره و هو الذي كثرت رحمته، و قال في صفة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏.↩
  12. . اینکه «رحماء» جمع «رحیم» است، در المصباح المنیر، ج‏۲، ص۲۲۳ تصریح شده است.↩
  13. . انّ اطلاق كلمة الرحمن على اللّه المتعال: إذا كان معرّفا باللّام، و قد نقلنا الكلمة العبريّة [ها رحمان‏] مرادا بها اللّه المتعال، إذا ذكرت بحرف ها بدلا عن لام التعريف. و امّا نفس الكلمة بلا لام و منكّرا: فلا اشكال في التسمية بها في غير اللّه المتعال. و هذا نظير كلمة إلاه- بلا لام فيطلق على كلّ من يعبد حقّا أو باطلا.↩
  14. . و أمّا الرحم: فهذه الصيغة فعل كخشن من صيغ الصفة المشبهة، و الاستمرار و الامتداد فيها أقلّ من صيغة الرحيم. فالرحم بمعنى من يقوم به الرحمة على سبيل الثبوت، و المصداق الأتمّ له من بين الناس هو الأقارب من ذوى النسب، الأقرب فالأقرب. و أقرب الأرحام للمرأة ولدها الّذى تلده و تربيّه، و لمّا كان الولد في مقام المرحمة و العطوفة و القرابة بمنزلة لا يوجد في الطبيعة ما فوقه: يطلق على محلّ نشوءه و تكوّنه و ما يشار به اليه و ما هو سبب بقائه و حياته: الرحم.↩

پیامبر اکرم ص فرمودند: هر کاری که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع نشود ابتر است.۱

لذا مناسب است اولین تدبر را تدبر در همین آیه قرار دهیم.


  1. . قَالَ الصَّادِقُ ع قال أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع: أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص حَدَّثَنِي عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ قَالَ: كُلُّ أَمْرٍ ذِي بَالٍ لَمْ يُذْكَرْ «بِسْمِ اللَّهِ» فِيهِ فَهُوَ أَبْتَر. (التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص25)
    امام صادق ع در ضمن حدیثی طولانی از امیرالمومنین ع نقل کرده‌اند که پیامبر اکرم ص فرمودند که خداوند به من فرمود:
    هر کاری که در آن «بسم الله الرحمن الرحیم» گفته نشود ابتر است.
    ↩

هرکاری (حتی قرآن خواندن) را با نام خدا شروع می‌کنم و از او کمک می‌گیرم که اولا کارم رنگ و بوی الهی بگیرد و روز قیامت مایه حسرت من نشود، و ثانیا خدا کمک کند که به انتها برسد.

اسم از ریشه «وسم» است به معنای علامت‌گذاری. پس هنگام هر کاری علامت خدا را بر روی خودم می‌گذارم که در طول کار یادم نرود خدایی دارم مهربان و بخشنده. او مرا فراموش نکرده، من هم او را فراموش نکنم.

رحمن، صیغه مبالغه است، یعنی کسی که رحمتش فراگیر است؛ رحیم، صفت مشبهه است یعنی کسی که رحمتش دائمی و همیشگی است؛ پس من به نام خدایی تبرک می‌جویم که رحمتش فراگیر و همیشگی است بدین امید که کار مرا هم مشمول رحمت خود کند. پس وقتی پشتوانه آن کار را خدای توانایی که رحمتش فراگیر و همیشگی است قرار دادم خیالم راحت است که آن کار حتما به بهترین ثمر خواهد رسید، حتی اگر در ظاهر گمان کنم که به ثمر نرسیده است. پس هیچگاه از انجام آن کار پشیمان نخواهم شد.

وقتی با نام چنین خدایی کارم را آغاز کنم نمی‌توانم جز رحمت برای خودم و دیگران چیزی بخواهم. پس هر سخنی که می‌گویم و هر کاری که می‌کنم باید مراقب باشم که رحمت خدا قرار است در آن جلوه‌گر شود؛ پس هرکاری را که می‌خواهم انجام دهم، وقتی با بسم الله الرحمن الرحیم آغازش کنم، قبل از شروع مطمئن می‌شوم که آن کار، کار بد و گناه نخواهد بود؛ آن کار مایه رنجش و آزار بندگان خدا نخواهد شد؛ آن کار در روز قیامت مایه حسرت من نخواهد بود؛ و در یک کلام، مطمئنا آن کار خداپسند خواهد بود. (ظاهرا اگر فقط همین بسم الله را جدی بگیریم کل زندگی‌مان اصلاح می‌شود و از اولیاء الله خواهیم شد!)

درباره اینکه گفته شد «آن کار مایه رنجش و آزار بندگان خدا نخواهد شد» باید بین رنجش واقعی و رنجش ظاهری فرق بگذاریم. هر کاری که مطابق دستورات خدا باشد، حتما به نفع انسان‌هاست هرچند ممکن است چون ما پشت پرده مطالب را نمی‌دانیم آن کار را ناراحت‌کننده بیابیم. بدین ترتیب، حتی عذاب خدا هم در حالی که عذاب و دردناک است، اما ناشی از رحمانیت خداست؛ هرچند فردی که در عذاب معذب است متوجه این رحمت نشود. (رجوع کنید به آیه 45 سوره مریم که حضرت ابراهیم در حالی که پدرخوانده اش را از عذاب خدا بیم می‌دهد همین عذاب را ناشی از رحمانیت خدا معرفی می‌کند «يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيًّا» که ان‌شاء الله روزی در این آیه تدبر خواهیم کرد)

نظرات کاربران

ثبت نظر