1) «يا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ»
پس از اینکه در آیه قبل خداوند را همهکاره عالم دانست که اگر هر کاری بخواهد انجام دهد کسی نمیتواند مانعش شود، هشداری میدهد که ای مردم! وقتی شما غیر از خداوند هیچ آفریدگاری که به شما روزی دهد، ندارید، و معبودی جز او نیست، به کدام سو رویگردان میشوید؟
در واقع نیاز ما یا نیاز در اصل هستی است، که همان نیاز به خالق است؛ یا نیاز در تداوم هستی و بقا و رشد، که همان روزی گرفتن است؛
اما، اگر هم خالق و هم رازق واقعی ما تنها و تنها خداست، چرا در زندگیمان از خدا رویگردانیم؟
2) «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»
اینکه تنها و تنها سرو کار ما با خداست و هم اصل وجود خود و هم بقا و روزی خود را صرفا از او میگیریم، نعمتی است که باید سپاس گفت.
اما چرا این یک نعمت است؟
الف. چون سر و کار ما تنها با یک نفر است و در مقابل یک نفر باید پاسخگو باشیم و از این رو دچار تشتت نمیشویم؛ مقایسه کنید چنین وضعیتی را با وضعیت کسی که باید در مقابل افراد متکثری – که چه بسا بین خود آنان هم اختلاف نظر باشد – پاسخگو باشد. این مضمون معادل است با این آیه شریفه که:
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً: خدا مَثَلى زده است: مردى است كه چند خواجه ناسازگار در [مالكيّت] او شركت دارند [و هر يك او را به كارى مىگمارند] و مردى است كه تنها فرمانبر يك مرد است. آيا اين دو در مَثَل يكسانند؟!» (زمر/29)
ب. ....
3) «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ»
این جمله که «آیا آفریدگاری غیر از خداوند [هست که] از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟!» برهانی است بر جمله بعدی که توحید است «هیچ خدایی جز او نیست»
توضیح برهان:
خدا از آن جهت خدا و معبودِ مخلوقاتش است که تدبیر همه امور آنان را برعهده دارد؛ و کسی که تدبیر امور مردم را برعهده دارد (از آفریدن آنها گرفته تا رزق دادن و استمرار بخشیدن وجود آنها) فقط الله است و نه هیچ معبود دیگری؛ پس هر معبود دیگری که هرکسی در قبال خداوند برگزیند معبود واقعیای نیست و خداوند تنعا معبود حقیقی است. (المیزان، ج17، ص16)
4) «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ»
چنانکه در «نکات ادبی» گذشت، «إفک» هم به معنای دروغ و دروغگویی است و هم به معنای رویگردان شدن؛ و در این آیه هر دو میتواند مورد نظر باشد.
در واقع خداوند پس از اینکه در قالب استفهام انکاری میپرسد که «آیا آفریدگاری غیر از خداوند هست که از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟!» و تاکید میکند که «هیچ خدایی جز او نیست» مخاطب را مورد بازخواست قرار میدهد:
الف. پس چرا دروغ میگویید و خدایان دیگری [از بتپرستی گرفته تا پولپرستی و شهوتپرستی و مقامپرستی] را معبود خود قرار میدهید.
ب. پس چرا از خداوند حقیقی رویگردان میشوید و به جانب خدایان دروغین رو میآورید؟!
5) « ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ ... يا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ ...»
در آیه قبل از رحمت خدا بر انسانها سخن گفت و در این آیه از تعبیر نعمت استفاده کرد و سپس از تعبیر رزق. چرا تعبیر را عوض کرد؟
همچنین چرا متناسب با این تعابیر از تعبیری همچون «هل من راحم» یا «هل من منعم» یا «هل من رازق» استفاده نکرد و فرمود «هل من خالق»؟
الف. با این بیان عملا میخواهد برهان دومی [برهان اول در تدبر3 گذشت] بر نفی شریکان ارائه کند، بدین بیان که مشرکان تدبیر جهان توسط آلهه خود را به اذن خداوند میدانند [همان گونه که اغلب پولپرستان و ... هم خدا را قبول دارند اما بر این باورند که خداوند همه امور را در گروی پول قرار داده است و ...] و اگر به آنان گفته شود که مثلا «آیا هیچ رحمکننده یا نعمتدهنده یا روزیدهندهای غیر از خدا در کار است؟» ممکن است بگویند بله، این آلهه ما این کارهاند و با تفویض خدا این کارها را انجام میدهند؛ اما وقتی گفته شود «آیا خالقی هست» معلوم میشود که منظور از رازق و ... ،آفریننده رزق و ... است نه غیر آن؛ و از این رو، دیگر آنان پاسخی نخواهند داشت. (المیزان، ج17، ص16)
ب. به نظر میرسد نعمت اخص از رحمت، و رزق، اخص از نعمت باشد؛ در واقع مرتب از حوزههای خاصتر شاهد میآورد که راهی برای هیچ گونه انکاری نماند.
ج. ...
6) «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»
رازق اوست، ولى از طريق اسباب [= آسمانها و زمین] رزق مىدهد. (تفسير نور، ج9، ص474)