📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثی وَ لا تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ في كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَی اللَّهِ يَسيرٌ»
ارتباط این آیه با آیات قبل (که هشداری بود درباره اینکه عزت تنها نزد خداست و مکر بدکاران به جایی نمیرسد) چیست؟
الف. به منشأ آفرينش خود توجّه كنيد تا هم به قدرت خداوند پى ببريد و هم گرفتار غفلت و غرور و تكبّر نشويد و دریابید که عزت را تنها باید از خدا طلب کرد. (تفسير نور، ج9، ص482)
ب. اینکه خداوند ما انسانها با این همه پیچیدگیها را از خاک و سپس از نطفه بیافریند؛
اینکه ما را زوجهایی قرار دهد که زندگیهایمان این اندازه به هم وابسته باشد و حساب همه را داشته باشد؛
اینکه هر زنی باردار شود یا وضع حمل کند همه را دقیقا بداند؛
اینکه هرکس عمر دراز داشته باشد ویا از عمرش کاسته شود همه از پیش نزد خداوند معلوم و مکتوب باشد؛
همه اینها بر خداوند بسیار آسان است.
خدایی که این امور بر او آسان است، آیا در تدبیر ما و رساندن ما به عزت، ناتوان میماند و سزاوار است ما برای رسیدن به مقصود خود، راهی غیر از آنچه او پیش پای ما مینهد در پیش گیریم؟!
ج. ...
2) «وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ»
چرا در آفرینش ما، ابتدا آفرینش از خاک را مطرح کرد و سپس آفرینش از نطفه را؟
الف. اولی مبدا اولیهای است که خلقت همگان به آن ختم میشود؛ و دومی مبدأ بیواسطهای است که خلقت هر انسانی به طور خاص، به نطفهاش برمیگردد؛ و این نحوه اشاره به مبدئیت خاک برای همه انسانها در آیات دیگر نیز نظیر دارد، مانند «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ» (الرحمن/14) و در این صورت، نسبت آفرینش به همگان در جمله اول، مَجاز عقلی محسوب میشود. (المیزان، ج17، ص25)
ب. منظور از آفرینش از خاک، اشاره است به خلقت نخستین انسان (حضرت آدم)، و اینکه تو هم اگر با نطفهای پدید آمدی در ادامه او هستی. (مجمع البيان، ج۶، ص۷۲۷) و از این جهت مضمونش شبیه این آیه است که میفرماید «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ» (سجده/8) و در اینجا مراد از «کُم» در عبارت «خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ» حضرت آدم؛ و در عبارت «خَلَقَكُمْ ... مِنْ نُطْفَةٍ» بقیه انسانهاست و هیچ مَجازی هم در کار نیست. (المیزان، ج17، ص25)
ج. در تعبیر اول میخواهد اشاره کند به آفرینش اجمالی همگان در ضمن آفرینش حضرت آدم از خاک، و در دومی اشاره میکند به مقام تفصیل آفرینش که هرکسی از نطفهای زاده شده؛ و از این جهت شاید بتوان گفت مضمونش شبیه است به آیه «وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» (أعراف/11) و در اینجا هم در هر دو فراز تکتک انسانهای مد نظرند و هیچ مجازی هم در کار نیست؛ فقط اولی مقام اجمال است و دومی مقام تفصیل. (المیزان، ج17، ص25)
د. شاید میخواهد اشاره کند که تمام موادی که در تشکیل نطفه دخیل بوده، به نحوی برگرفته از عناصر برگرفته شدن از خاک است، و بدین جهت انسان را ابتدا از خاک و سپس از نطفه آفریدند. (مجمع البيان، ج۶، ص۷۲۷)۱
ه. ...
3) «ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً»
مقصود از این تعبیر چیست؟
الف. زوج به معنای مذکر و مونث بودن انسانهاست؛ یعنی انسان را هم در دو صنف مرد و زن آفرید. (مجمعالبیان، ج8، ص621؛ المیزان، ج17، ص26)
ب. زوج به معنای همسرگزینی انسانهاست؛ یعنی برای شما همسرانی آفرید و شما را همسران همدیگر قرار داد. (المیزان، ج17، ص26)
ج. زوج گاه به معنای گروه و صنف به کار میرود؛ ممکن است در اینجا هم اشاره به گروه گروه شدن انسانها و صنفهای گوناگونی است که خداوند در میان انسانها قرار داده است (مجمعالبیان، ج8، ص621؛ المیزان، ج17، ص25) و از این جهت مضمونش شبیه است به آیه: «إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِل» (حجرات/13)
د. شاید آمدن این تعبیر بلافاصله بعد از تعبیر نطفه، اشاره باشد به واقعیت کشف شده امروز، که پیدایش انسان، نه صرفا ناشی از نطفه؛ بلکه ناشی از یک لقاح دوگانه اسپرم (نطفه) و اوول است. (اقتباس از ترجمه قرآن در تفسیر عاملی، ج7، ص229)
ه. ...
4) «وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثی وَ لا تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ في كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَی اللَّهِ يَسيرٌ»
هیچ زنی باردار نشود و وضع حمل نکند مگر به علم او؛ و به هیچ سالخوردهای عمر دراز داده نشود و از عمرش کاسته نگردد مگر در کتابی ثبت شده است.
یعنی تمام جزئیات عالم، و حتی تغییراتی که قرار است در مقدرات پیش آید، در علم ازلی معلوم است؛ و به همین جهت این آیه را از شواهد بحث بداء دانستهاند. ( تفسير القمي، ج2، ص208؛ و نیز جلسه701 حدیث3 http://yekaye.ir/al-fater-35-1/)
تاملی دوباره در مفهوم بداء
اینکه تمام وقایع عالم در علم ازلی معلوم است، مطلبی است که به لحاظ خداشناسی جای تردیدی ندارد؛ و البته اگر بحثی هست تنها در نسبت اختیار انسان با آن است که قبلا در این باره بحث شد.*
اما یکی از مسائلی که در این زمینه بسیار دشوار است این است که آیا علیرغم علم ازلی خداوند، آیا امکان دارد که برخی از مقدرات انسانها تغییر کند یا خیر؟ مشکل این است که اگر قرار باشد مقدرات هیچ تغییری نکند، آنگاه این اشکال پیش میآید که دعا و تلاش کردن اساساً چه اهمیتی پیدا میکند؛ و اگر هم قرار باشد تغییر کند، پس تکلیف آن در علم ازلی خداوند چه میشود؟
اینجاست که ائمه شیعه نشان دادهاند که قرآن کریم با طرح مساله «بداء»۲ این معضل را پاسخ گفته است.
(جلسه 701، حدیث3 و تدبر4 http://yekaye.ir/al-fater-35-1/)
درباره مراد از «بداء» قبلا اشاره شد که یعنی انسانها (حتی اولیاءالله) بر اساس قوانین عالم (که بر اساس علم خداست) انتظار واقعیتی را دارند، اما واقعیت به گونه دیگری رخ میدهد؛ پس قوانین عالم دست خدا را نبسته است، و او هر لحظه در کاری است، و ممکن است مقدرات ما، که تاکنون به نحو خاصی پیشبینی میشد، عوض شود.
(جلسه 62، تدبر5 http://yekaye.ir/ar-rahman-055-29/ )
و با استمداد از مفهوم «جهانهای ممکن» تاملی اجمالی درباره آن گذشت.
(جلسه 701 ، تدبر5 http://yekaye.ir/al-fater-35-1/ )
نکتهای که در این آیه بسیار جالب توجه است این است که «کاسته شدن از عمر» را هم امری «ثبت شده در کتاب» معرفی کرده است؛ که این مفهوم به دلالت التزامی نشان میدهد که هم اصل مقدار عمر ثبت شده و هم هر مقدار کم و زیادیای که در آن رخ دهد! (یکبار دیگر در حدیث1 تامل کنید)
این نشان میدهد که حقیقت علم الهی و تجلی آن در امالکتاب، بسیار فراتر از درک سادهانگارانهای است که از امر فرازمانی در ذهن بسیاری از افراد شیوع دارد؛ افراد غالبا امر فرازمانی را به عنوان امری ثابت و ایستا قلمداد میکنند در حالی که مفهوم ایستایی هم مفهومی است که در فضای زمانمندی درک میشود و اتفاقا ایستا بودن در عرصه موجودات زمانمند نوعی نقص است.
اقتضای علم ازلی خداوند و کتاب مکنون او، نه زمانمندی است و نه ایستایی؛ آن افق، افق برتری است که هم امور ایستا (علم پیشین در افق زمانی) و هم امور پویا (خود زمان و تحولاتی که در خود دارد) در او مندرج است؛ و اینها برای خدا آسان است؛ و برای مایی که فکرمان در محدوده دنیا و امور زمانمند گرفتار شده، دشوار و دور از ذهن به نظر میرسد.
شاید توجه به واقعیات فرازمانیای که در دسترس همه ما هست (مانند واقعیت قوانین ریاضی) که در حالی که نه متصف به ایستایی میشوند و نه پویایی، اما تمامی وضعیتهای ایستا و پویا را در افق خود شرح میدهند، زمینه مناسبی باشد برای فهم حقایق ماورایی.
انشاء الله خداوند توان درک حقایق فراتر از افق ماده را به همه دوستداران حقیقت عنایت فرماید.
* پینوشت:
درباره مساله جبر و اختیار، و بویژه نسبت اختیار با علم خداوند قبلا در
جلسه 250، تدبر 4 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-30/
و جلسه 567 تدبر 4 http://yekaye.ir/al-lail-92-7/ توضیح داده شد.
همچنین درباره مساله جبر و تفویض امام صادق ع سخنانی دارند که امام هادی ع آن را شرح دادهاند. فرازهایی از این روایت در جلسه ۱۳۸، حدیث۴ http://yekaye.ir/ad-dukhan-044-39/
و جلسه ۱۸۴، حدیث۱ http://yekaye.ir/an-nisa-004-100/
و جلسه 315، حدیث3 http://yekaye.ir/al-hajj-22-10/
و جلسه 526، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-36/
و جلسه 630، حدیث2 http://yekaye.ir/al-kahf-18-49/ گذشت.
5) «لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ»
انسان عمر معيّنى دارد ولى به دلايلى گاهى از آن كاسته مىشود. (تفسير نور، ج9، ص482)
برخی از امور که در کاستن عمر موثر است عبارتند از:
قطع پیوند خویشاوندی (حدیث1.ب و حکایت مذکور در تدبر7)، بویژه عاق والدین.
ظلم و ستم کردن و دنبال شر و باطل بودن (حدیث4)
انجام پارهای از گناهان، مانند بیعفتی (حدیث5) و ...
و برخی از امور که در افزودن عمر موثرند عبارتند از:
صله رحم و حُسن همجواری (حدیث1)
حُسن خلق و نیکوکاری در حق خانواده و اهل و عیال (حدیث2)
زیارت امام حسین ع (حدیث3)
6) «وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ في كِتابٍ»
تمام لحظههاى عمر انسان حساب و كتاب دارد. (تفسير نور، ج9، ص482)
7) «وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ في كِتابٍ»
حکایت
علی بن جعفر (برادر امام کاظم ع) روایت کرده که:
من به همراه محمد بن اسماعیل، برادرزادهام [که برادرزاده امام کاظم ع هم میشود] برای عمره ماه رجب به مکه رفته بودیم و وی به من گفت من میخواهم به بغداد بروم، اگر موافقی قبل از رفتن سری به عمویمان موسی بن جعفر بزنیم.
بعد از مغرب بود که با هم براه افتادیم و به خانهای که ایشان در منطقه حوبه در آن سکنی گزیده بود رفتیم و در زدم و پرسیدند کیستی، گفتم علی هستم. وارد خانه شدیم و ایشان را در آغوش گرفتم و سرشان را بوسیدم و گفتم: برای امری خدمت رسیدهایم که اگر آن را صواب میدانید که خداوند توفیق دهد و اگر هم غیر از این است که ما بسیار میشود که خطا کنیم.
فرمود: آن چیست؟
گفتم: این برادرزادهتان آمده که با شما خداحافظی کند و به بغداد برود.
فرمود: بگو داخل شود. او را صدا کردم و وارد شد در حالی که سر به زیر انداخته بود و جلو آمد و سر ایشان را بوسید و گفت: فدایت شوم: مرا سفارشی کن!
فرمود: تو را سفارش میکنم که در مورد ریختن خون من از خدا بترسی!
گفت: هرکس که بدی برای تو بخواهد خداوند چنین و چنانش کند و شروع کرد به نفرین کردن کسی که قصد سوئی نسبت به ایشان داشته باشد. سپس دوباره سر ایشان را بوسید و گفت: عموجان سفارشی به من بفرما !
فرمود: تو را سفارش میکنم که در مورد ریختن خون من از خدا بترسی!
دوباره گفت: هرکس که بدی برای تو بخواهد خداوند چنین و چنانش کند! و بازهم سر ایشان را بوسید و گفت: عموجان سفارشی به من بفرما !
فرمود: تو را سفارش میکنم که در مورد ریختن خون من از خدا بترسی!
برای بار سوم گفت: هرکس که بدی برای تو بخواهد خداوند چنین و چنانش کند! و سپس خم شد و برگشت و من هم همراهش به راه افتادم که امام ع به من فرمود: تو صبر کن!
من ایستادم و ایشان داخل منزلشان رفتند و سپس مرا صدا کردند و وارد شدم و یک کیسهای که صد دینار داشت برداشتند و به من دادند و گفتند: به برادرزادهات بگو این برای کمک خرجی سفرش است. آن را گرفتم و در ردایم گذاشتم و دوباره صدتای دیگر داد و فرمود این را هم به او بده و سپس صدتای دیگر داد و فرمود این را هم به او بده. گفتم: فدایت شوم! اگر درباره او چنان نگرانیای دارید که ابراز فرمودید، پس چرا او را علیه خودتان یاری میدهید؟
فرمود: اگر من در حق او صله رحم انجام دهم و او آن را قطع کند خداوند عمرش را قطع میکند. سپس یک کیسه پارچهای آوردند که سه هزار درهم در آن بود و فرمودند: این را هم به او بده.
پس بیرون رفتم و صدتای اول را به او دادم خیلی خوشحال شد و عمویش را دعا کرد. سپس دومی و سومی را دادم و بسیار خوشحال شد تا حدی که گمان کردم برمیگردد و [از مکه] خارج نمیشود. سپس سه هزار درهم را دادم؛ اما او راهش را در پیش گرفت و رفت تا اینکه [در بغداد] بر هارون الرشید وارد شد و به او به عنوان خلیفه سلام داد و گفت: گمان نمیکردم که در زمین دو خلیفه در کار باشد تا زمانی که عمویم موسی بن جعفر را دیدم که دیگران به او به عنوان خلیفه سلام میدادند. پس هارون برایش صدهزار درهم فرستاد؛ اما خداوند او را به تیر غیب مبتلا کرد و نه درهمی از آنها را دید و نه به آنها دست زد.
الكافي، ج1، ص485؛ مسائل علي بن جعفر و مستدركاتها، ص313۳