📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «الَّتي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ»
عاد شهری ساختهبودند با ستونهای بلند که از شکوه و عظمت نظیرش در جهان نبوده است؛
با این حال وقتی عذاب خداوند نازل شد، کسی نتوانست آن جلال و جبروت دنیوی نتوانست آنان را حفظ کند، و با یک عذاب، ظرف مدت کوتاهی همه چیزشان بر باد رفت.
تطبیق بر روز
در ذهن بسیاری از مردمان این زمان، تمدن مدرن در جهان بینظیر است؛ و بقدری به برتر بودن امروز بر تمام زمانهای گذشته خو گرفتهایم که حکایت بهشت شداد (که در ادامه خواهد آمد) برای ما باورنکردنی و همچون افسانه مینماید. البته نقل آن یک نقل تاریخی (و نه حدیث از معصوم) است که اعتبارش همانند همه نقلهای تاریخی است؛ اما هرچه باشد خداوند بصراحت میفرماید که نظیرش در سرزمینها آفریده نشد؛ بویژه اگر توجه کنیم که شداد را جزء افرادی دانستهاند که هم عمری طولانی داشته و هم شرق تا غرب زمین را فتح کرده است، ایجاد چنان بهشتی باورپذیرتر میشود.
اگر خداوند چنان جلال و جبروتی را با نزول عذاب خویش براحتی از بین برد که اثری از آن امروز باقی نمانده تا حدی که عدهای آن را افسانه میپندارند، اگر اراده کند این تمدن عظیم مدرن را هم به طرفةالعینی زیر و رو میکند که آیندگان این را همچون افسانهای بیش ندانند.
از این روست که کسی که به قرآن ایمان داشته باشد، نهتنها از آمریکا و تمام ابرقدرتهای اقتصادی و نظامی دنیا اندک هراسی به دل راه نمیدهد، بلکه ظهور امام زمان ع و غلبه او بر تمامی شیاطین عالَم را کاملا امری شدنی میداند و میپذیرد که ممکن است این انقلاب ما مقدمه وقوع آن واقعه عظیم باشد.
2) «الَّتي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ»
حکایت
ابو وائل گويد: مردی بود به نام عبد اللَّه بن قلابة كه شترش گم شده بود و در جستجوی آن بيابانهای عدن را میگشت، در اين ميان به شهری رسيد كه حصاری داشت و در داخل آن حصار كاخها و ستونهای بلندی بود و چون نزديكتر آمد پنداشت كه در آنجا كسی باشد كه بتواند سراغ شترش را از او بگيرد. امّا كسی را نديد كه در آنجا آمد و شد كند، از مركب پياده شد و آن را بست. آنگاه شمشيرش را كشيد و از دروازه حصار داخل شد.
ديد آنجا دو در بزرگ وجود دارد که در دنيا دری به آن بزرگی نديده بود و چوب آن از خوشبوترين عودها بود و ستارههايی از ياقوت زرد و سرخ بر آن كوبيده شده بود كه پرتو آنها آن مكان را روشن كرده بود، از ديدن آنها در شگفت شد. آنگاه يكی از دو در را گشود و داخل شد، به ناگاه شهری ديد كه هرگز چشمی مانند آن را نديده است، كاخهايی بود كه بر فراز ستونهايی كه از زبرجد و ياقوت برافراشته شده بود و در بالای هر كاخی غرفههايی وجود داشت و بالای آن غرفهها را با طلا و نقره و ياقوت و زبرجد آراسته بودند و بر هر دری از درهای اين كاخها لنگه درهايی بود به مانند دروازه شهر كه از عود خوشبوتر بود و دانههای ياقوت بر آنها نصب شده بود و اين كاخها همه با لؤلؤ و مشك و زعفران مفروش بود، از ديدار آنها شگفتزده شده و كسی را نديد كه از وی پرسش كند، و هراس بر وی مستولی گرديد.
آنگاه به كوچه باغهای آنجا نگريست و در هر كوچهای درختهای ميوهداری را مشاهده كرد كه جويهای آب از زير آنها جاری بود و با خود گفت اين همان بهشتی است كه خدای تعالی آن را در دنيا برای بندگان خود وصف فرموده است، خدا را سپاس كه مرا در آن وارد كرد. و از لؤلؤ و مشك و زعفران آن برداشت ولی نتوانست از زبرجد و ياقوت آن بردارد زيرا آنها بر درها و ديوارها كوبيده شده بود و لؤلؤ و مشك و زعفران مانند سنگريزه در ميان كاخها و غرفهها ريخته شده بود، آنها را برداشت و بيرون آمد و بر مركب خود سوار شد و دنبال شتر خود را گرفت تا آنكه به يمن بازگشت و آنچه همراه آورده بود به مردم نشان داد و مقداری از آن لؤلؤها را كه به واسطه گذشت روزگار به زردی گرائيده بود فروخت. خبر او شايع شد و به گوش معاوية بن أبي سفيان رسيد و كسی را نزد حاكم صنعا فرستاد و دستور داد او را به شام بفرستد.
او به نزد معاويه آمد و با او خلوت كرد و پرسيد كه چه ديده است؟ و او نيز داستان آن شهر و آنچه را كه ديده بود بازگفت و مقداری از لؤلؤ و مشك و زعفرانها را به او تقديم كرد و گفت: به خدا سوگند به سليمان پسر داود هم چنين شهری ارزانی نشده بود.
معاويه به دنبال كعب الاحبار فرستاد و او را فراخواند و گفت: ای ابا اسحاق! آيا شنيدهای كه در دنيا شهری با طلا و نقره بنا شده باشد و ستونهايش از زبرجد و ياقوت و سنگ ريزه كاخها و غرفههايش لؤلؤ باشد و در كوچه باغهايش جويهايی به زير درختهايش جاری باشد؟
كعب گفت: آری، اين شهری است كه صاحب آن شدّاد بن عاد است كه آن را بنا كرده است و اين همان «إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ» است كه خدای تعالی در كتابش آن را وصف كرده و فرموده مثل آن در بلاد ساخته نشده است.
معاويه گفت: داستان آن را بر ايمان بازگو، گفت: عاد اوّل۱ دو پسر داشت كه يكی شديد و ديگری را شدّاد ناميده بود، عاد درگذشت و آن دو پسر باقی ماندند و پادشاهان ستمگری شدند و مردم در شرق و غرب زمين از آنها اطاعت میكردند، شديد نيز درگذشت و شدّاد بلا منازع پادشاه گرديد. او به خواندن كتابها اشتياق وافری داشت و چون نام بهشت و كاخها و ياقوت و زبرجد و لؤلؤهای آن را شنيده بود مايل گرديد كه مانند آن را در دنيا بنا كند، و تا گردنكشی و رقابتی با خدای تعالی كرده باشد.
يك صد مهندس را برگماشت و زير نظر هر يك از آنان يك هزار كمككار قرار داد و گفت: برويد و پاكيزهترين و وسيعترين جای زمين را معيّن كنيد و در آنجا برای من شهری از طلا و نقره و ياقوت و زبرجد و لؤلؤ بنا كنيد و ستونهای آن را از زبرجد قرار دهيد و در آن شهر كاخها و در آن كاخها غرفهها و بر بالای آن غرفهها غرفههای ديگری بسازيد و در كوچه باغهای آن شهر درختهای ميوه بكاريد و زير آنها جویها جاری كنيد كه من در كتابها خواندهام كه بهشت چنين اوصافی دارد و دوست دارم كه مانند آن را در زمين بسازم.
گفتند: اين همه جواهر و طلا و نقره را از كجا فراهم آوريم تا بتوانيم شهری را با اين اوصاف بنا كنيم؟
شدّاد گفت: آيا نمیدانيد كه پادشاهی دنيا با من است؟
گفتند: میدانيم.
گفت برويد و بر همه معادن جواهر و طلا و نقره كسانی را بگماريد و در دست مردم نيز هر چه طلا و نقره يافتيد بگيريد تا نيازتان مرتفع شود.
و به همه شاهان شرق و غرب نوشتند و در طی ده سال انواع جواهر را فراهم آوردند و اين شهر را در مدّت سيصد سال برای وی ساختند و عمر شدّاد نهصد سال بود.
چون به نزد وی آمدند و او را از اتمام بنای قصر آگاه كردند، گفت برويد و بر گرداگرد آن حصاری بسازيد و بر اطراف آن حصار هزار كاخ بنا كنيد و بر فراز هر يك هزار پرچم برافرازيد كه هر يك از آن كاخها مقرّ يكی از وزرای من خواهد بود.
آنها رفتند و همه آن كارها را به انجام رسانيدند و آمدند و او را از پايان كار آگاه كردند آنگاه مردم را برای تجهيز إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ فراخواند و ده سال نيز اين كار به طول انجاميد.
آنگاه پادشاه برای ديدار ارم حركت كرد و تنها يك شبانه روز مانده بود كه به آنجا برسد كه خدای تعالی بر او و همراهانش عذاب آسمانی فرو فرستاد و همه آنها را نابود كرد و نه او و نه هيچ يك از همراهانش نتوانستند بر آن ارم داخل شوند.
آری اين است داستان ارم ذات العمادی كه مانند آن در بلاد آفريده نشده است.
و من در كتابها خواندهام كه مردی بر آن داخل میشود و آنچه در آن است میبيند بعد از آن بيرون میآيد و مشهودات خود را برای مردم بازگو میكند، امّا كسی باور نمیكند و به زودی در آخر الزّمان دينداران به آن درآيند.
كمال الدين، ترجمه پهلوان، ج2، ص360-364؛ قصص الأنبياء عليهم السلام (للراوندي)، ص93-95۲؛ این واقعه اندکی مختصرتر و به نقل از وهب بن مبنه در مجمع البيان، ج10، ص738 هم آمده است. ۳
3) «الَّتي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ»
شیخ صدوق از کتاب المعمرین نقل میکند که از هشام بن سعید جهانگرد نقل شده که:
ما در اسکندریه سنگنوشتهای یافتیم که در آن نوشته شده بود:
من شداد بن عاد هستم؛ و من هستم که آن ستونها را بنا کردم که مانندش در سرزمینها آفریده نشد و لشکریان را بسیج نمودم، آنها را بنا كردم در حالی كه پيری و مرگ نبود و سنگ در نرمی برای من چون گِل بود و گنجی را در دريا نهادم كه دوازده منزل فاصله آن از ساحل است و كسی جز امّت محمّد ص آن را استخراج نكند.۴
كمال الدين، ترجمه پهلوان، ج2، ص365