1) با توجه به دستهبندی سهگانهای که در ابتدای سوره بقره انجام شده و دو گروه نخست مشخصا متقین و کافران هستند، اغلب مفسران بر اساس اوصاف گروه سوم (که این آیه هم یکی از اوصاف آنهاست) آنان را همان منافقان دانستهاند.۱
2) «... آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ ...»: آنان صریحا ایمان مردم را ایمان سفیهانه میخوانند و خود را فرهیخته و لذا برتر از مردم عادی قلمداد میکنند. این تعبیر هم نشان میدهد که تحقير مؤمنان، از شيوههاى منافقان است؛ و هم حکایت از روحيه خودبرتربينىِ آنان دارد (قرائتی، تفسير نور1/ 59)
3) «إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ»: آقای قرائتی برداشت خود از این عبارت را در تفسير نور(1/ 59) چنین نوشتهاند: «بايد غرور متكبرانه منافق، شكسته وبا آن مقابله به مثل شود.» همین مطلب را در یکی از سخنرانیهایشان به تعبیری بسیار ساده و رسا چنین توضیح دادند: «آنها میگویند مومنان سفیهاند، خدا هم میگوید: سفیه، خودِ خودِ خودتی!»
4) «...قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ ...»: حقیقت سفیه بودن و شاخصهی کمخردی و کوتهبینی چیست؟
قرآن از تقابل دو تحلیل، و درواقع، تقابل دو مدل محاسباتی (جلسه96، تدبر1) سخن میگوید: آنان مردم مومن را ابله و کوتهبین میدانند، و خداوند آنها را حقیقتا تنها افراد کمخرد و کوتهبین میشمرد؛ این تعبیر حصر در واقع میخواهد بگوید اگرچه برخی مردمِ بهظاهر سفیه (دارای بهرههوشی پایین) هم وجود دارند، اما سفاهت اصلی، سفاهت اینانی است که مومنان را سفیه میدانند.
اما چرا هریک از اینها دیگری را سفیه میشمرد؟
به خاطر دو سبک زندگی متفاوتشان: مردم مومن، چون خداوند و وعدههای او را باور دارند، زندگی خود را بر اساس وعدههای غیبی او (مطلبی که در چند آیه قبل - بقره/3 -، به عنوان شاخص اصلی گروه مقابل، مطرح شد) تنظیم میکنند؛ اما اینها چون ایمانشان ظاهری و بیریشه است (بقره/8) زندگی خود را بر اساس محاسبات ظاهری تنظیم میکنند (جلسه77 (حدید/14) تدبر3).
آنگاه، از منظر محاسبات ظاهری دنیوی، قدرتمندان و دنیامداران را جدی نگرفتن، کمخردی و کوتهبینی است؛ و از منظر محاسبات الهی، غیر خدا را جدی گرفتن، کوتهبینی و ابلهی است. (جلسه102، تدبر2)
اما آیا جدای از نگاه دروندینی هم میتوان بررسی کرد که کدام دیدگاه درست است؟
در کلمه سفاهت نوعی پستی و حقارت نهفته است و باید دید کدام از این دو دیدگاه چنین لازمهای دارد؟ حدیث2 در اینجا رهگشاست: سفیه با مادون خود، خشن؛ و به مافوق خود، بلهقربانگو است.
اکنون صرف نظر از قضاوت درباره حقانیت محاسبات دنیوی و الهی، میتوان قضاوت کرد که واقعا زندگی بر اساس محاسبات ظاهری چنین روحیهای ایجاد میکند یا زندگی بر اساس محاسبات الهی؟
5) «...قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ ...»: در هریک از این دو گروه که باشیم، جای انکار ندارد که سفاهت با جهالت گره خورده است و سلاح جهل، سفاهت است (حدیث4). درواقع، کسانی که میخواهند افراد را در جهل نگهدارند، بهترین ابزارش این است که آنان را به سفاهت بکشانند؛ و مهمترین ویژگی که شخص را در سفاهت نگه میدارد این است که:
«نداند، و نداند که نداند.»
پس کسی که «نمیداند»، تا وقتی که توجه دارد که «نمیداند»، دچار سفاهت نمیشود؛ اما همین که دچار این توهم شود که «میداند» ورودش در وادی سفاهت آغاز میشود. و این همان کاری که است که تخصص رسانههای ارتباطی مدرن است؛ یعنی با ریختن انبوهی از اطلاعات مهم و غیرمهم بر سر افراد، مانع تفکر جدی افراد میشوند و درعینحال به آنها القا میکنند که «شما خیلی میدانید»؛ در حالی که مخاطبانشان واقعا چیزی نمیدانند، مگر آنچه صاحبان این رسانهها به آنها القا کرده باشند؛ و وقتی این سفاهت حاصل شد، آنگاه اگر واقعیتِ جلوی چشم آنان هم انکار شود، این افرادِ به سفاهت کشیده شده، قبول میکنند.
«حکایت لباس پادشاه از منظری دیگر» درصدد بیان این دغدغه بود.
تدبر زیر شاید زیادی تخصصی باشد و لذا در کانال گذاشته نشد و مطالعهاش به افرادی که حوصله نزاعهای تخصصی را ندارند توصیه نمیشود، خصوصا که ظرفیت کجفهمی هم دارد. کلمات با دقت انتخاب شده و دقت به گیومهها و علائم آوایی برای فهم صحیح، ضروری است:
6) «... آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ ...»: در قرآن کریم، در جایی، ایمان آوردن متداول در میان «اکثر مردم» مذمت شده (یوسف/106)، اما در این آیه از این افراد خواسته میشود «مانند مردم» ایمان بیاورید. بالاخره مردم ملاکاند یا خیر؟ این تعارض ظاهری در موارد دیگری هم به چشم میخورد: مثلا، آیا حاکم باید دنبال رضایت عامه باشد (نهجالبلاغه، نامه 53) یا اینکه باید از حق تبعیت کند ولو که اکثر مردم راه دیگری بروند (مثلا در جنگ صفین لشکر معاویه حدوداً پنج برابر لشکر علی ع بود، پس اکثر افراد، طرف معاویه بودند!)
آیا این تعارض است؟
ظاهرا باید بین دو مطلب تفکیک کرد: بین «مردم در عمق جانشان» و «اکثر افراد در سطح ظاهریشان» ! یکبار این است که بگوییم معیار «حق» را تبعیت از «رأی ظاهری اکثریت» قرار دهیم؛ که قرآن این را بشدت مذمت کرده است (انعام/116) زیرا «حق» همواره حق است و اینکه اکثریت در یک مقطعی از آن طرفداری بکنند یا نکنند، تاثیری در حق بودن یا نبودنش ندارد؛ اما یکبار از «ایمان "مردم"» و «رضایت "مردم"» صحبت میشود، نه «رأی و نظر فعلی "اکثریت"» و یا «دلخواه فوری "اکثریت"»؛ یعنی مساله مهم، «باور عمیق و درونی و غیرصریح تودههای مردم» است که بر اساس فطرتی که خدا در «مردم» (فطر الناس علیها) قرار داده، رفتار میکنند.
غلبه فرهنگ لیبرالیستی، ذهنها را به این سمت و سو کشانده که «"نظر جدی" "مردم"» همان «"رأی فعلی" "اکثریت"» است؛ در حالی که اینها واقعا با هم متفاوتند. شاهدش این است که در یک همهپرسی (مثلا یک انتخابات)، با دو هفته فعالیت، میتوان رأی اکثریت را از یک مطلب (مثلا از یک نامزد) به مطلب دیگر (مثلا نامزد دیگر) تغییر داد؛ اما «فرهنگ مردم» که مبنای عمده تصمیمات اجتماعی آنهاست، به این سادگی عوضشدنی نیست.
شاید- و البته فقط شاید- رمز این پارادوکسی که مردم ما را به آن متهم میکنند (که علیرغم این همه نقدها و اعتراضاتی که در اکثریت مردم این جامعه دینی میبینیم، همچنان مردم پای نظام جمهوری اسلامی ایستادهاند؛ و این امر را «حتی» در وقایعی مانند حضور عظیم مردم در روز قدس خود را نشان میدهد) همین تفاوت «"رأی فعلی" اکثریت» (که در سطوح ظاهریتر معرفت افراد قرار دارد و براحتی امروزش با فردایش متفاوت است) با «"نظر عمیق" مردم» (که در سطوح بنیادیتر معرفت آنها قرار دارد) میباشد.
در «حکایت لباس پادشاه از منظری دیگر» همین مد نظر بود که آیا واقعا بر تن مردم جامعه ما «لباس دین» هست یا نیست؟
توجه: این تحلیل، توجه به دو سطح تحلیل از «وضعیت مردم جامعه دینی» است: تحلیلی از فرهنگ درونی شدهی این مردم، و تحلیلی در افق رفتارهای مقطعی و قابل مشاهدهی آنها؛ و به هیچ عنوان در مقام قضاوت درباره رفتارهای سیاسی مقطعی آنها نیست! و قبول دارم که توضیح کاملش نیازمند یک جلد کتاب است؛ در اینجا فقط در حد یک تلنگر اشاره شد.
نکته زیر را چون لزوما نمیتوان به آیه نسبت داد، در کانال نگذاشتم
7) امروزه به همه جا سرک کشیدن و درباره همهچیز خود را صاحبنظر دانستن، به صورت یک بیماری درآمده است که افراد افراد در ظاهر به وسعت یک دریاچه اطلاعات دارند، اما دریاچهای که عمقش کمتر از یک سانتیمتر است! این اطلاعات وسیع وقتی با کمعمقی توأم میشود، به جای اینکه عامل رشد باشد, عامل انحطاط میگردد و در انسان غروری ایجاد میکند که گمان میکند چون مثلا تعداد اطلاعاتش بیشتر است، حتما ایمانش هم قویتر است؛ و لذا ایمان مردمی که واقعا ایمان دارند را سفاهت میشمرد؛ در حالی که همان که به جای عمق بخشیدن به باورهای خود، فقط در ظواهر گرفتار آمده، دچار سفاهت است۲