1) «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»:
همه ما با دو واقعیت مواجهیم: دنیا و آخرت؛ و این دو واقعیت، نمیتوانند در عرض هم هدف قرار گیرند؛ و هدف قرار دادن هریک، به هدف قرار دادن دیگری لطمه میزند (حدیث4). پس، باید یکی را اصل قرار داد و دیگری را تابع؛ هرکدام را اصل قرار دهیم، اقتضائات آن را باید جدی بگیریم؛ و در مقابل، اقتضائاتی را که طرف دیگر ارائه میدهد، در حد بازی و سرگرمی قرار دهیم؛ یعنی با آن به نحوی بازی کنیم که طرف اصیل، جایگاهش محکم شود.
در این میان انسانها دو دستهاند. برخی مبنای تصمیمگیری خود را دلخواههای خود قرار میدهند؛ پس اینها دنیا را هدف و اصل قرار داده، و در نتیجه دین (که میخواهد مسیر زندگی را تا هدف نهایی به دست دهد) در حد بازی و سرگرمی قرار میدهند. (اعراف/21، جلسه160، تدبر3)
اما برخی معیار تصمیمگیری خود را حق و حقیقت قرار میدهند. این آیه آنها را مخاطب قرار داده (چون تاکید کرد «لَوْ كانُوا يَعْلَمُون: اگر که بدانند» یعنی آنها که دنبال دانستن هستند و میخواهند حقیقت را بدانند، مخاطب این کلاماند) و میفرماید: اگر افراد بدانند، میفهمند که آنچه زندگی دنیا بر ما تحمیل میکند [با توجه به موقت و گذرا بودنش] همگی در حد سرگرمی و بازی است؛ و آنچه واقعا «زندگی» است، سرای آخرت است. (توضیح بیشتر در تدبر4)
پس مومن (کسی که در مسیر امن حرکت میکند) آخرت را، که زندگیاش تمام نشدنی است، اصل و هدف قرار میدهد و دنیا را در این مسیر به بازی میگیرد.(حدیث2) و کسی که بالعکس رفتار کند، یعنی دنیا را اصل قرار دهد، چون زندگیش را برخلاف حقیقت سامان داده، سراسر به خطا میافتد. (حدیث3)
2) «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ»:
حقیقت دنیا جز سرگرمی و بازی نیست. چرا؟ چون آنچه مربوط به اهداف و مقاصد دنیوی است، همگی اموری اعتباری و وهمی است (المیزان، ج16، ص149) که صرفا وابسته به قراردادهای انسانهاست.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ۱
بحث تخصصی انسانشناسی
علامه طباطبایی سه رساله در زمینه انسان دارند: انسان قبل الدنیا، فی الدنیا، بعد الدنیا (که در کتابی به نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده). در رساله «الانسان فی الدنیا» نشان میدهند تمام تفاوت انسان در دنیا، با قبل و بعد دنیا، در وجود نظام اعتباریات است. اعتباری، یعنی چیزی که واقعیت ندارد اما ما به خاطر اینکه زندگیمان بگردد، آن را واقعی فرض میکنیم.
مثلا «پول»: این اسکناسها بخودیخود ارزشی ندارند اما چون برای گذران زندگی اجتماعی نیاز به معامله و بده-بستان داریم، بین خودمان قرار می گذاریم که هریک از این اسکناسها چه اندازه ارزش دارند و همه اشیای واقعی را با همین پول معامله میکنیم؛ تا حدی که کمکم این پول مبنای تمام تصمیمگیریهای ما میشود؛ در حالی که این پول فقط وسیلهای اعتباری برای راحت شدن معاملات ما بود.
یا مثلا مقامات و منصبهای اجتماعی: برای اینکه کارمان پیش رود، قرار میگذاریم که یکی را رئیس کنیم (همچون جایگاه رأس نسبت به بدن) و بعد این ریاست اعتباری بقدری مهم میشود که برخی انسانها به خاطرش حاضر به انواع فجایع میشوند.
این همان کاری است که بچهها در بازیها و سرگرمیهای خود انجام میدهند. چندتا تکه چوب را همچون سکه طلا، و شخصی را رئیس میکنند. بچهها میدانند بازی میکنند و بازیشان هم در یک مدت محدود است؛ و در پایان بازی، دیگر، نه آن چوبها ارزشی دارند، و نه آنکه رئیس بوده رئیس میماند.
راستی، چرا تا بچهایم، بازی و سرگرمی را بازی و سرگرمی میدانیم (و اگر بچهای بخواهد چنان گرم بازی شود که از کارهای جدی غافل شده، آیندهاش به خطر بیفتد، او را بشدت ملامت میکنیم) اما وقتی بزرگ میشویم، محدود بودن زندگی دنیا را فراموش میکنیم؛ و اغلب ما این بازی را جدی میگیریم و کسی را که به بازی بودن این زندگی تذکر دهد ملامت میکنیم که چرا در زندگی ما مداخله میکنی؟!
3) «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ»: چنانکه در نکات نحوی گذشت، در این عبارت شش تاکید آمده است. زمانی بر چیزی خیلی تاکید میکنند که افراد براحتی زیر بار آن نمیروند. چرا ما باور نمیکنیم که سرای آخرت، سراسر زندگی است؟
شاید بدین جهت که دنبال دلخواههای خود هستیم و توجه به آخرت، ما را از دلخواههای بی ضابطه بازمیدارد. (علق/6-7)
شاید هم بدین جهت که با زندگی دنیا (که همهچیزش، از جمله «زندگی» و «زندگان»ش محدودند) بیش از حد انس گرفتهایم. باور نمیکنیم که میشود عالمی باشد که زندگیاش بیپایان باشد و همه چیز، حتی آسمانها و زمین، در آن زنده باشند و ادراک داشته باشند (اسراء/44) و حتی با ما سخن بگویند. (زلزله/2-4)
بحث تخصصی فلسفی
اما چنین چیزی هست. اگر کسی در معنای زندگی و مفهوم مقابل آن، یعنی مرگ، نیک تامل کند، درمییابد که اساساً آنچه معنای اصیل دارد، زندگی است، و مرگ است که امری طفیلی و تَبَعیِ آن است. چیزی که اصیل است، بدون طفیلیاش میتواند وجود داشته باشد؛ اما چیزی که طفیلی است، حتما وجودش وابسته به وجود امر اصیل است.
پس اگر «حیات»ی در دنیا هست، حکایت میکند که سرایی هست که سراسرش حیات است.
4) «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»:
چرا دنیا را با تعبیر «زندگی دنیا» گفت؛ و آخرت را با تعبیر «دار آخرت»؟ بویژه که در قرآن کریم، تعبیر «دار» برای دنیا اصلاً به کار نرفته؛ و همچنین هیچ جای قرآن، تعبیر «زندگی آخرت» را نیاورده و حتی در جایی هم که این دو را به هم عطف کرده، تعبیر «فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» آورده است (یونس/64؛ فصلت/31)
در «نکات ترجمه» بیان شد که از این جهت به خانه «دار» میگویند که دور انسان را میگیرد و بر انسان احاطه پیدا میکند. دنیا تمام حقیقت انسان را در برنمیگیرد (ابعاد معنوی و ماورایی انسان در دنیا نمیگنجد) پس «دار» انسان نیست؛ اما آخرت، نهتنها تمام حقیقت انسان را دربرمیگیرد؛ بلکه دنیا را هم دربرمیگیرد (حدیث1)
از طرف دیگر، «دنیا» و «دنیا بودنش» غیر از «زندگی» است؛ برای همین در دنیا، هم زندگی داریم و هم مرگ؛ هم موجودات زنده داریم و هم موجودات غیرزنده؛ اما در این آیه فرمود که «دار آخرت»، «حَیَوان» (=زندگی) است؛ یعنی اساساً حقیقتِ «آخرت» همان حقیقتِ «زندگی» است (تدبر3)؛ پس، تعبیر «زندگی آخرت» از باب تکرار مکررات، و تعبیری نامناسب است؛ پس، با اینکه در این آیه تصریح میکند که آخرت سراسر زندگی است، اما هیچ جای قرآن، تعبیر «زندگی آخرت» را نیاورده است.
خلاصه اینکه
[1] آخرت است که «دار» است و بر تمام حقیقت انسان احاطه دارد؛
[2] آخرت است که سراسر «زندگی» است).
این دو نکته اصالت داشتن آخرت نسبت به دنیا را نشان میدهد؛ پس، این یک حقیقت است که باید بدان علم پیدا کرد (تدبر1)، نه اینکه صرفا یک توصیه تعبدی باشد؛ لذا در پایان آیه فرمود: «لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»