1) علامه طباطبایی: «۱اموری که انسان در این دنیا با آن سروکار دارد دو گونه است:
اول، آنچه از زندگی دنیوی و تجملات آن، که میپندارد مالک آنهاست و در رسیدن به آرزوها و اغراض خویش از آنها کمک می خواهد؛
دوم: اموری که به عنوان شفیع و واسطه تلقی میشوند و انسان میپندارد که بدون تاثیر و کمک آنها نمیتواند احتیاجات خویش را برطرف سازد، مانند همسر و اولاد و نزدیکان و دوستان و سرشناسانی که دارای مکنت و هیبتیاند.
خدای سبحان با عبارت «لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى» (حقاً تنها نزد ما آمدید) اجمالا به بطلان هردو اشاره میکند.
در فقره «وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ ...» (آنچه را که به شما دادیم پشت سرتان رها کردید) اشاره به زوال نوع اول،
و در فقره «وَ ما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ ...» (با شما نمیبینیم شفیعانی را که ...) اشاره به زوال نوع دوم،
و با عبارت « لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ» ([پیوند] بینتان بریده شد) به سبب بطلان و زوال آنها،
و با عبارت «ضَلَّ عَنْكُمْ...» (از شما گم شد ...) به حاصل چنین بطلان و زوالی اشاره شده است. (انسان از آغاز تا انجام، ص76-77)
2) «... جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ» وقتی از این دنیا میرویم، مانند روزی هستیم که وارد این دنیا شدیم: تک و تنها، فقط خودمان هستیم و خودمان، حتی برهنه و عاری از هر چیزی که مربوط به دنیا بود (حدیث2)؛ هرچه به ما داده بودند پشت سرمان میماند.
اگر این را باور کنیم، آنگاه «آنچه هستیم» را جدی میگیریم، نه «آنچه داریم»؛ افزودهها در «بودن»مان مهم است، نه در «داشتن»مان. (فرمود: «زدنی علماً» طه/114، و نفرمود: «زد علمی»: یعنی «من» را بیفزا به لحاظ علمی؛ نه اینکه «علم من» را بیفزا) و «بودن»مان، چیزی است که خودمان فقط با اندیشه و عمل خود رقم میزنیم. به قول ملای رومی:
ای برادر تو همان اندیشهای
ما بقی تو استخوان و ریشهای
گر گل است اندیشة تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمة گلخنی
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh9/
روز قیامت هم با «بودن» ما کار دارند، نه با داراییمان. آن اندازه که با داراییمان، «بودن»مان را ساختیم، «دارایی»مان به درد ما میخورد؛ بقیهاش فقط وبال گردن است.
3) «شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ» در زندگی دنیا، عادت کردهایم به اسباب و وسیلهها تکیه کنیم و آنها را واسطه (=شفیع) قرار دهیم برای رسیدن به هدفهایمان.
با واسطهها (شفیعان) دو گونه میتوان برخورد کرد:
گاه واسطه (شفیع) را «واسطهای که خدا او را شفیع قرار داده میبینیم؛ نه بیشتر.» یعنی همهکاره خداست، و چون خدا ما را به این واسطه (شفیع) ارجاع داده، به او مراجعه میکنیم؛ خواه این واسطه، «آب» باشد برای سیراب کردن (شعراء/79) یا «پیامبر و امام» باشد برای هدایت کردن و به بهشت رفتن.(انبیاء/73 + انبیاء/28) این شفاعتی است که در روز قیامت هم برقرار است (حقیقت شفاعت در شیعه این معناست).
اما گاه این واسطهها را اصل کار میبینیم، همعرض و شریک خدا میپنداریم؛ گویی خدا بتنهایی کافی نیست و آن واسطه (شفیع) باید باشد تا کار ما راه بیفتد؛ رشوه، پارتی، پول، رضایت مقام مافوق، رفیق، شغل، ماشین، ... باید باشد تا کار ما راه بیفتد؛ «شفیعانی (= واسطههایی) که آنها را در [انجام کارهای] خودتان شریک خدا میدانید». این شفاعت باطل است که روز قیامت بطلانش آشکار میشود؛ و متاسفانه بسیاری از ما بدان گرفتاریم. مانند این سخن رایج که: «اول خدا، دوم فلان چیز (یا فلانی)».
بگذریم که بسیاری، حتی در حد شرک هم برای خدا نقشی قائل نیستند و اسباب و واسطهها را همهکاره میدانند!
4) «شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ»: با توجه به تدبر 3، نگاه نادرست در قبال واسطهها دو گونه تجلی میکند:
ابتدا این واسطهها را در انجام شدن کارهایمان شریک خدا میدانیم؛ یعنی گویی در ربوبیت خدا نسبت به ما شریک شدهاند؛ آنگاه عبارت «زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ»، یعنی «میپنداشتید که آنها در ربوبیت شما شریک خدایند.»
در گام بعد، به خاطر اینکه چنین نقشی را برای آنها پذیرفتهایم همّوغم خود را رسیدن به آنها قرار میدهیم؛ یعنی آنها را میپرستیم (توضیح در تدبر 2 و 3 جلسه 80)؛ یعنی در عبادت، آنها را شریک خدا قرار میدهیم. ؛ آنگاه عبارت «زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ»، یعنی «میپنداشتید که آنها در هنگام عبادت کردن شما، شریک خدایند.»
این نکته، الهام گرفته از ترجمه قرآن مرحوم آیت الله مشکینی بود: «شفيعانتان را كه آنها را شريكان در (ربوبيت ما و عبادت) خود مىپنداشتيد»
5) «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُون»: خدا واقعا همهکاره است:
ما تا زمانی که در دنیا هستیم،
یا این را می فهمیم؛ و بر این اساس زندگی میکنیم. آنگاه به «بودن»مان میاندیشیم، نه به «دارایی»هایمان (تدبر2)؛ و «واسطه»ها را فقط در حدی که خدا واسطه قرار داده، میبینیم، نه اینکه بپنداریم که از خودش کاری برمیآید (تدبر3).
یا این را نمیفهمیم؛ و اگر نفهمیدیم، واقعیت عوض نمیشود؛ فقط هنگام مرگ، این واقعیت، خود را نشان میدهد؛ آنگاه تمام پیوندهایی که با داراییها و واسطهها برقرار کردهایم، قطع بودنش معلوم میشود؛ و چون از ابتدا رابطهای نبوده، فقط پندار ما بوده، در حقیقت چیزی را در واقعیت گم نمیکنیم؛ بلکه فقط پنداشتههایمان را گم میکنیم؛ و دقیقتر اینکه، از ما گم میشود: «و آنچه که [همواره] میپنداشتید، از شما گم شد»
مواظب باشیم تا در دنیا هستیم، این واقعیت را بفهمیم؛ و فهمیدن این واقعیت، صرفا یک فهم ذهنی نیست؛ فهمی است که با عمل خودمان به دست میآید؛ و تمام شریعت، برنامههایی است برای رسیدن به این فهم.
یک شاهد ساده: روزه میگیریم تا بفهمیم غذا هیچکاره است؛ مهم دستور خداست؛ لذا روزهای اول ماه رمضان فهمیدن این خیلی سخت است؛ گرسنگی اذیت میکند؛ اما روزهای آخر چنان انسی با این واقعیت میگیریم که در انتهای ماه از فراغش مینالیم؛ دیگر مسالهمان گرسنگی نیست، مسالهمان خود خدا شده است.