1) «لا شَريكَ لَهُ ...»: آیا مشرک نبودن این اندازه مهم است که اولین جمله پیامبر ص بعد از اینکه ابراز کرد که نه فقط نماز و عباداتم، بلکه زندگی و مرگم برای خداست (آیه قبل)، این باشد که «خدا شریک ندارد»؟!
اگر معنای مشرک بودن را صرفا در حد بتپرستی رسمی محدود سازیم، واقعا چنین اهمیتی ندارد؛ اما ورود شرک در باورها و اعمال ما بسیار جدیتر است تا حدی که از منظر قرآن، حتی اکثر مومنان هم این را درک نمیکنند و برای خدا شریک قرار میدهند (یوسف/106) و پیامبر ص هم ورود شرک در قلوب آدمیان را از حرکت مورچه روی صخره سیاه در شبی ظلمانی، مخفیانهتر دانست. (حدیث4)
مشکل ما این است که خدا را قبول داریم اما او را همهکاره نمیدانیم (در جلسه48 تدبر3 و جلسه58 تدبر4 و جلسه85 تدبر3 و جلسه106 تدبر2 نکاتی در این باره گذشت)؛ حل همین یک مطلب بقدری عظیم است که اولین جمله پیامبر، بعد از آیه مذکور، ابراز این بود که «خدا شریک ندارد».
2) «لا شَريكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ ...»: چرا در قرآن این اندازه بر شریک نداشتن خدا تاکید شده است؟ چرا به ما دستور دادهاند که فقط برای خدا کار کنیم؟ چرا اگر برای دو نفر کار کنیم، انتظار اینکه هرکدام نیمی از اجرت ما را بدهند، طبیعی است؛ اما اگر به خدا شرک بورزیم خدا هیچ اجری به ما نمیدهد؟ (حدیث1)
شاید بدین جهت است که خداوند احد است و هیچ موجود و هیچ حقیقتی در عرض او نیست. پس هرکس به او شرک بورزد، او را با یک موجود عادی (که در رتبه و همعرضش موجودی دیگر میتواند وجود داشته باشد) اشتباه گرفته است؛ پس اصلا برای او کاری نکرده است؛ نه ایکه نیمی از کارش را برای خدا کرده که انتظار نیم اجرت داشته باشد!
تمثیل
مانند این است که صاحب یک موسسه معتبر تجاری اعلام کند که به ازای هر ساعت کار برای این موسسه، فلان مقدار اجرت خواهم داد. سپس شخصی وارد موسسه شود، و یکی از مدیران ارشد وی را، به خاطر نفوذی که در آن موسسه دارد، همرتبه صاحب موسسه فرض کند، و به جای کارهای موسسه، از امکانات آنجا، کارهایی برای امورات شخصی آن مدیر انجام دهد؛ و بعد به صاحب موسسه بگوید چون او مدیر تو بوده، من او را همچون شریک تو حساب کردم!
اینجاست که صاحب موسسه خواهد گفت: من بینیازترین شریکم! اگر او شریک من است، من همه سهم خودم را به شریکم دادم، هرچه اجرت میخواهی برو و از او بگیر! (حدیث1)
3) عبارت «بِذلِكَ أُمِرْتُ» (به آن امر شدهام) نشان میدهد جملاتی که در آیه قبل گذشت (نمازم و عبادتم و زندگیام و مرگم برای خداوند رب العالمین است) صرفا یک عبارات اخباری (خبر دادن از وضعیت شخصی خود) نیست، بلکه اظهار اخلاص در عبودیت و به تعبیر دیگر، از جنس جملات انشایی است (المیزان7/ 395)
(جملات انشایی مانند جملاتی است که برای عقد خوانده میشود: وقتی شخص میگوید «زَوَّجتُ ...» (ازدواج کردم ...) با همین جمله، ازدواج حاصل میشود.) یعنی انسان با بیان «إِنَّ صَلاتي وَ نُسُكي و ...» خود را اینچنین میگرداند.
ظاهرا به همین جهت است که به ما توصیه شده در ابتدای نمازهایمان این جملات را بخوانیم (حدیث3)، تا بلکه با این بیان، به خود تذکری دهیم و بکوشیم این حالت اخلاص را در خود، انشاء (ایجاد) کنیم.
4) «... أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمين» چنانکه در «نکات ترجمه» گذشت، مُسلِم (مسلمان) یعنی کسی که تسلیم حقیقت محض (= خدا) است؛ و این بالاترین مقامی است که یک انسان، که خلیفهالله است، میتواند بدان برسد؛ لذا در ادبیات قرآن کریم، با اینکه دین حقیقی در تمام تاریخ، اسلام است و همه انبیاء «مسلمان» بودند، و علیرغم اینکه درباره انبیایی مانند نوح و ابراهیم، که قبل از پیامبر اکرم ص بودهاند، تعبیر «مسلم» به کار رفته؛ اما پیامبر خاتم ص که برترین انبیاست، اولین مسلمان (یعنی در رتبه اول مسلمانی) معرفی شده است.
آیا مسلمان بودن ما، واقعا تسلیم حقیقت محض بودن است یا صرفا یک امر شناسنامهای و درنتیجه، تنها یک موقعیت فرهنگی (انتساب به یک گروه خاص) است؟
یکی از علائم اینکه اسلام ما صرفا یک موقعیت فرهنگی است، این است که از مسلمان بودنمان خجالت بکشیم!
5) نکته تکمیلی درباره معنای «مسلمان» و تفاوت آن با پیروان سایر شرایع و مکاتب
در مورد هر شریعت تحریفشده، و بلکه هر مکتبی پیروانش را به اسم آورنده آن مکتب و شریعت میخوانند، پیروان مسیح را مسیحی میگویند؛ پیروان بودا را بودایی؛ و پیروان مارکس را مارکسیت. اما پیروان شریعتی که حضرت محمد ص آورد را نه «محمدی»، بلکه «مسلمان» میگویند (و البته هرکس که مسلمان است حقانیت همه پیامبران الهی را قبول دارد). واقعا چرا چنین تفاوتی در نامگذاریها هست؟
شهید مطهری چنین پاسخ میگوید:
از جمله خصوصيات اسلام اين است كه هيچ عنوانى از قبيل عناوين نژادى، طبقاتى، شغلى، محلى، منطقهاى و فردى براى معرفى مكتب خود و پيروان اين مكتب نپذيرفته است. پيروان اين مكتب با عناوين اعراب، ساميها، فقرا، اغنيا، مستضعفان، سفيدپوستان، سياهپوستان، آسياييها، شرقيها، غربيها، محمديها، قرآنيها و غيره مشخص نمىشوند. هيچ كدام از عناوين مزبور ملاك «ما» و ملاك وحدت و هويت واقعى پيروان اين مكتب به شمار نمىرود. آنجا كه پاى هويت مكتب و هويت پيروان او به ميان مى آيد همه آن عناوين محو و نابود میشود فقط يك چيز باقى میماند. چه چيزى؟ يك «رابطه»، رابطه ميان انسان و خدا، يعنى اسلام، تسليم خدا بودن. امت مسلمان چه امتى است؟ امتى است كه تسليم خداست، تسليم حقيقت است، تسليم وحى و الهامی است كه از افق حقيقت براى راهنمايى بشر در قلب شايستهترين افراد طلوع كرده است. پس «ما»ى مسلمانان و هويت واقعى آنها چيست؟ اين دين مىخواهد چه وحدتى به آنها ببخشد و چه ماركى روى آنها بزند و زير چه پرچمیآنها را گرد آورد؟ پاسخ اين است: اسلام، تسليم حقيقت بودن. (جامعه و تاریخ، ص231)