📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ»
درباره اینکه مقصود از این تعبیر (خداوند برای هیچکس دو دل در درونش ننهاده) چیست، دیدگاههای مختلفی مطرح شده که با توجه به قاعده امکان استعمال یک لفظ در چند معنا همگی آنها می تواند درست باشد:
الف. در دل هیچکس دو اعتقاد متنافی و تصدیق به دو باور ناسازگار نمیتواند جای داشته باشد. (المیزان، ج16، ص274)
ب. در دل هیچکس دو محبت ناسازگار نمیتواند جای داشته باشد. بین محبت اولیای خدا و دوستی با کافران و دشمنان اولیاء الله نمیتوان جمع کرد. (احادیث1 تا 3)
ج. چهبسا مقدمهای برای دو حکم بعدی است؛ یعنی اینکه کسی هم همسر باشد و هم مادر؛ یا اینکه کسی هم فرزندخوانده باشد و هم فرزند واقعی، دو امر متنافی است که جمع آنها مانند آن است که یک شخص دارای دو دل باشد. (مجمعالبیان، ج8، ص527؛ المیزان، ج16، ص274)
د. چهبسا تعلیل آیات قبل (اینکه از کافران و منافقان اطاعت نکن و از وحی الهی پیروی کن) است یعنی طاعت خدا و طاعت کافر و منافق دو امر متنافی است که در یک دل نمیگنجد. (مجمعالبیان، ج8، ص527؛ المیزان، ج16، ص274)
ه. ردی بر منافقان است از این جهت که انسان دو دل ندارد که با یکی ایمان بیاورد و با دیگری کفر بورزد (ابومسلم، به نقل مجمعالبیان، ج8، ص527) و لذا منافق حقیقتا کافر است.
و. ...۱
2) «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ»
بین محبت خدا و اولیای خدا با محبت شیطان و اولیای شیطان جمع نمیشود. (حدیث1)
در واقع، کسی که خدا را دوست دارد، امکان ندارد دشمن خدا را دوست داشته باشد.
نکته اخلاقی_اجتماعی
مگر پیامبر «رحمة للعالمین» نبوده است؟ اگر همه انسانها مخلوق خدایند، آیا مگر کمال انسان نیست که همه را دوست داشته باشد؟
پاسخ
خیر؛ اینها مربوط به دو مقام است: انسان سزاوار است که هر مخلوقی را از این جهت که مخلوق خداست، دوست بدارد و به قول سعدی:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
https://ganjoor.net/saadi/mavaez/ghazal2/sh13/
اما وقتی کسی در مقابل خدا میایستد از این جهت باید او را دشمن داشت؛
پیامبر ص هم بر همه رحمت بود، اما اقتضای رحمت بر کافر این است که جلوی کفر او بایستد تا او کمتر در جهنم فرو رود و کمتر دیگران را به جهنم بکشاند.
3) «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ»
گناه با دوست داشتن خدا قابل جمع نیست.
به قول حافظ
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh232/
اگر کسی بفهمد که ما یک دل بیشتر نداریم، به جایی میرسد که همچون اوحدی مراغهای بگوید:
در ضمیر ما نمیگنجد به غیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس
http://ganjoor.net/ouhadi/divano/ghazalo/sh418/
4) «وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللاَّئي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ»
مساله «ظهار» - که یک رسم جاهلی بوده و همان زمان کمکم از بین رفته - چه اهمیتی دارد که در قرآن کریم، که برای همه زمانهاست آمده است؟
به نظر میرسد ذکر این گونه احکام در قرآن – که دیگر در زمانههای بعدی مصداق ندارد - دست کم دو فایده دارد. یکی اینکه توجه به آنها حاوی یک نکته تاریخی است که باید آن نکته و عبرتهای آن باقی بماند؛ و دوم اینکه آن حکم اگرچه الان دیگر مصداق ندارد، اما خود آن حکم مصداقی از یک رویهای است که آن رویه مصادیق دیگری دارد یا بعدا پیدا میکند که دانستن این حکم ما را در مواجهه با این مصادیق توانا میکند. بر این اساس، تحلیلهای متعددی از فلسفه آوردن این گونه مطالب – که ظاهرا تاریخ مصرفشان تمام شده – میتوان ارائه کرد؛ از جمله:
الف. شاید از باب اهمیت روابط خانوادگی و بویژه حقوق زن است؛ حکم ظهار، حکمی است که زن را کاملا بلاتکلیف میکرده است، بدون اینکه حقی برای وی محفوظ بماند. و خدا می خواهد نشان دهد که این گونه رفتارها ولو به صورت یک سنت و رسم مستقری در جامعه برقرار باشد، باید صریحا با آن مخالفت کرد.
ب. رابطهى پدر و مادر با فرزند، يك رابطهى حقيقى و طبيعى است نه تشريفاتى و قراردادى. لذا نه همسر، مثل مادر مىشود؛ و نه فرزند خوانده، فرزند مىشود. (تفسیر نور، ج9، ص329) یعنی میخواهد تاکید کند که خانواده، اگرچه با یک توافق و قرارداد آغاز میشود؛ اما بنیان روابط آن، بویژه در رابطه والدین و فرزندان، امری فراتر از قراردادها و اعتبارات اجتماعی است و نباید آنها را با امور اعتباری یککاسه کرد.
ج. شاید از باب این است که در برابر رسوم اشتباه جامعه، نباید صرفا به خاطر رسم بودن و برخورداری از سابقه تاریخی، تسلیم شد؛ بلکه اگر رسم غلطی هست، هرچند خیلی نفوذ هم داشته باشد باید آن را کنار گذاشت.
د. شاید میخواهد نشان دهد که اسلام یک عقیده شخصی صرف نیست که با دنیا و زندگی دنیوی انسانها کاری نداشته باشد و در واقع خط بطلانی بر سکولاریسم بکشد.
ه. ...
5) «وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ»
چرا با اینکه فرزندخواندگی (سرپرستی یک نفر را پذیرفتن) رسم خوبی است (چنانکه پیامبر ص هم این کار را انجام داد) این آیه اصرار دارد که خداوند فرزندخوانده مثل فرزند شخص قرار نمی دهد؟
الف. شاید به خاطر اهمیت نهاد اصیل خانواده و اثراتی است که در روابط واقعی والدین و فرزندان وجود دارد؛ که باید شأن خانواده در حد خود حفظ شود. یعنی عواطفی که انسان را به حمایت از دیگران وامی دارد خوب است اما نباید جایگزین منطق اصلی روابط خانوادگی شود و کمکم جامعه به سمتی برود که برای افراد فرقی نکند که بچه واقعیشان است یا فرزندخواندهشان. درواقع، نباید وضعیتهای اضطراری را به حدی تشویق کرد که فرقی با وضعیت اصیل نکند. (تدبر4، بند ب)
ب. شاید از این جهت که یادآوری کند که برقراری رسوم اجتماعی نباید صرفا تابع احساسات و عواطف باشد؛ فرزندخواندگی یک مساله ناشی از عواطف است؛ اما فرزندآوری یک امر عینی واقعی است و عواطف والدین، امری فطری است که پشتوانه منطقی استحکام خانواده است؛ و نباید امور احساساتی و عاطفی را در حد امور فطری و منطقی بالا آورد.
ج. ...
6) «ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبيلَ»
در این آیه تقابلی بین دو «قول: سخن» مطرح شده: سخن مردم، که صرفا حرفی در دهان است؛ و سخن خدا، که حق است و راه نشان میدهد. هدف از این تقابل چیست؟
الف. صرف اینکه رسمی در میان مردم شایع شود و همگان حرفش را بزنند، دلیل موجهی نیست که انسان خود را ملزم به پیروی از آن کند.
به تعبیر ساده تر، معیار تصمیمگیری در زندگی، نباید صرفا حرف مردم باشد.
ب. سخنانی که انسان میشنود در یک تقسیم کلی بر دو قسم است: سخنانی که پشتوانهای عقبتر از دهان ندارد و ارزش آن در حد باد هواست؛ و سخنی که مبتنی بر حق است و راه صحیح زندگی را به انسان مینمایاند.
ج. ...
7) «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ وَ ما جَعَلَ أَزْواجَكُمُ اللاَّئي تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِكُمْ وَ ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْواهِكُمْ وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبيلَ»
این آیه ابتدا میفرماید «خدا برای هیچکس دو دل قرار نداده» بعد سراغ دو مساله اجتماعی (از آداب و رسوم جاهلی) میرود و بعد میگوید آنها سخنان بیپشتوانه است در برابر سخن خدا که سخن حق است.
ارتباط بین مضامین این آیه چیست و چرا این مضامین همگی در یک آیه آمده است؟
الف. شاید اگر آیه را در کنار آیات قبل قرار دهیم، ارتباط همین مضامین هم بهتر معلوم شود. در آیات قبل، از اطاعت کفار و منافقان برحذر داشته شد و به پیروی از وحی دعوت شد. در اینجا ابتدا تصریح میکند که این دو غیر قابل جمع است؛ انسان یک دل بیشتر ندارد، پس نمیشود بین دینداری اصیل با کفر و نفاق آشتی داد؛ آنگاه دو مصداق میآورد از آداب و رسوم بیپشتوانه جاهلی، که البته پشتوانه احساساتی دارند؛ اما قرآن آنها را «صرفا حرف توی دهان» (به قول معروف: لقلقه زبان) معرفی میکند و با قاطعیت میخواهد که به آنها اعتنا نکنیم.
در واقع میخواهد تذکر دهد به نحوه رخنه کردن منطق کفر و نفاق در جامعه دینی؛ که این منطق از طریق همین آداب و رسوم بیپشتوانه منطقی وارد میشود. میخواهد مسلمانان بیاموزند که کسی نمیتواند ادعا کند که ما ایمان به خدا داریم اما بدون توجه به آنچه خدا گفته است، تابع سنتهای تاریخی خود [و بلکه هر گونه آداب و رسوم اجتماعی و وارداتی و ...] هستیم. (ایستاده در باد، ص107-108)
عبرتهای کاربردی
چه اندازه منطق کفر و نفاق در میان ما رایج است؟
این آیه بخوبی ضابطه دست ما میدهد: جایی که سنت ها و رسومی پیدا و جدی گرفته میشود که دین آنها را برنمیتابد و یا مخالف آموزههای دینی است.
مثلا در جامعه ما،
آیا قبح «ازدواج موقت» بیش از قبح روابط آزاد دختر و پسر نیست؟ (اینکه چشم خود را بر روی هر نوع رابطه ضددینی می بندیم اما همین که دختر و پسر بخواهند بر اساس آموزه های دینی، برای شناخت بهتر هم، حدی از روابط داشته باشند، بشدت در مقابل آنها میایستیم)
آیا «تعدد زوجات» در اغلب رسانهها و محافل عمومی و خصوصی ما مورد طعنه قرار نمیگیرد؟
و ...
توجه شود: بحث من بر سر این نیست که الان و در شرایط فعلی کشور، «ترویج» اینها برای حل مشکلات جامعه، خوب است یا نه (که این را در دو کتاب «روایت مطهر» ج3؛ و «جنسیت و دوستی» به تفصیل بحث کردهام) بلکه بحثم این است که آیا میزان حساسیت و نوع مواجهه جامعه ما با این امور چه تفاوتی دارد با آنچه در صدر اسلام در قبال «ظهار» و «فرزندخواندگی» واقع میشد؟ آیا خطاب «از کافران و منافقان اطاعت نکنید» شامل ما نمیشود؟
ب. شاید می خواهد نشان دهد اطاعت از کافر و منافق، که در آیات قبل مورد هشدار قرار گرفت، فقط در مسائل سیاسی نیست؛ و اتفاقا همین امور ساده و پیشپا افتاده اجتماعی است که به منطق کافر و منافق میدان میدهد و انسانها را «دو دل» میگرداند؛ و جامعه ای که با تبعیت از این گونه مسائل دو دل شد، دیگر راه خدا را نمیپیماید.
ج. ...