📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»:
در آیه قبل از پیامبر خواست که به مردم بگوید که خداوند زینتها و روزیهای پاک را حرام نکرده است. در این آیه از پیامبر میخواهد که توضیح دهد که خداوند چه چیزهایی را حرام کرده؛ و اینها را در پنج دسته مطرح نموده است:
1. «فواحش» یعنی کارهای بیشرمانه که بدیاش بر هرکسی آشکار است؛ خواه این کار را آشکار و علنی انجام دهند یا در خفا؛
2. «إثم» گناهی که ناشی از تقصیر و کمکاری و تعلل در انجام وظایف باشد؛ یعنی هرآنچه که به خاطر انجام ندادنش مقصر هستیم؛
3. «بغی بغیر حق»: زیادهخواهی به ناحق و به حق خود راضی نبودن؛
4. شرک ورزیدن بیدلیل نسبت به خدا،
5. سخنی را به خدا نسبت دادن بدون اینکه علم به آن مطلب داشته باشیم.
اینها اصول محرماتی است که خداوند قرار داده و قبل از اینکه توصیه به پیروی از انبیاء مطرح شود (این توصیه در دو آیه بعدتر مطرح شده) این را بر انسانها عرضه کرده؛
پس،
اگر کسی دنبال فلسفه احکام باشد، به نظر میرسد میتوان تمامی محرمات را به این امور برگرداند؛ و در واقع از شواهد مهم برای قاعده «کلما حکم به العقل حکم به الشرع؛ و بالعکس» است (توضیح بیشتر در جلسه249، تدبر1)
و ظاهرا چنین پیجویی فلسفه احکام هم نهتنها خلاف سبک قرآن نباشد، بلکه چهبسا با آوردن تعبیر «قل: بگو» میخواهد افراد را به این نوع فهم از شریعت تشویق کند؛ که هم بفهمیم و هم به دیگران بگوییم.
2) «... حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ...»:
در چند آیه قبلتر (اعراف/28) فرمود که عدهای مرتکب کارهای بیشرمانه میشوند و آن را به خدا نسبت میدهند؛ و آنها را مذمت کرد و تاکید کرد که خدا به فحشاء دستور نمیدهد؛ در این آیه آن را تکمیل میکند که نهتنها خدا به «فحشاء» دستور نمیدهد، بلکه هرچیزی را که مصداق فحشاء شود، حرام کرده است؛ یعنی هر چیزی که انسانها با فطرت خدادادیشان متوجه ناشایسته و بیشرمانه بودنش شوند، در شریعت الهی حرام است؛ چه برای آن مطلب آیه و روایتی بیابیم، و چه نیابیم.
3) «حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ، ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ»:
آَشکارا بد بودن یک کار، غیر از آن است که آن کار بد، آشکارا انجام شود یا در خفا؛ کار ناشایست و بیشرمانهای که هر کس بدیش را میفهمد، به خودی خود بد است، چه کسی شاهد باشد و ببیند و آن کار آشکارا انجام شود، و چه کسی نبیند و مخفیانه انجام شود.
ثمره بحث در فلسفه اخلاق
برخی معیار اخلاق را به نوعی در نسبت برقرار کردن با دیگران میدانند (یعنی یا اینکه جلوی آزادی کسی را نگیریم؛ یا اینکه به کسی ضرر نزنیم و ...)به نحوی که گویی اگر کسی در خلوت باشد، کار ناشایست برایش معنی ندارد. این تعبیر بخوبی این تلقی را به چالش میکشد و نشان میدهد برخی کارها هستند که حتی اگر هیچ انسان دیگری از آن مطلع نشود، همچنان ناشایستهاند. یک متدین بخوبی عمق این سخن را میفهمد زیرا میداند که شرم کردن از محضر خداوند بسیار بالاتر از شرم کردن از حضور دیگران است.
4) «حَرَّمَ رَبِّيَ ... الْإِثْمَ»:
بسیاری از مترجمان، «إثم» را به گناه ترجمه کردهاند؛ اما بر این اساس این جمله که «خدا گناه را حرام کرد» جمله بیحاصلی خواهد بود؛ و چنانکه در نکات ترجمه بیان شد، به هر گناهی اثم نمیگویند؛ بلکه «إثم» آن جایی است که شخص در انجام کار خیر و در انجام آنچه برعهدهاش است، کوتاهی کند (= تقصیر بورزد) و «مقصر» باشد.
به تعبیر دیگر، اثم هر آن چیزی است که انحطاط و ذلت و سقوط انسان را در پی دارد، مانند شرابخواری، (المیزان، ج8، ص85) که هم نزد اهل لغت (نکات ترجمه) هم در برخی روایات به عنوان مصداق اصلی این کلمه بیان شده است (حدیث4)
5) « حَرَّمَ رَبِّيَ ... الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ»
بسیاری از مترجمان، «بغی» را به «ظلم و ستم» ترجمه کردهاند؛ اما بر این اساس عبارت «ظلم و ستم به ناحق» عبارت بیحاصلی خواهد بود؛ زیرا خود ظلم و ستم یعنی کار به ناحق انجام دادن. چنانکه در نکات ترجمه بیان شد، «بغی» مطالبه شدید است که انسان بشدت درصدد رسیدن به چیزی باشد و به حد خود قانع نباشد. این امر لزوما چیز بدی نیست؛ اگر انسانها به وضعیت موجود خود قانع بودند در هیچ زمینه مادی و معنویای پیشرفت نمیکردند؛ زیادهخواهیای بد است که حقی را ناحق کند و هرجا چنین چیزی یافت شد، حتما خداوند آن را حرام کرده است.۱
6) «حَرَّمَ رَبِّيَ ... أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ»:
خدا شرکورزیدن به خود را حرام کرده است.
اما چرا خدا به آن تذکر داده؟
مگر ممکن است شرکورزی حلال باشد؟
واقعا نه! اما یادمان باشد که شرک، تنها شرک جلی (مانند بتپرستی و ...) نیست؛ بلکه شرک خفی هم هست. باور به توحید یعنی اینکه تنها یک خدا هست و او همه کاره عالم است:
هم در نظام تکوین، همه چیز به دست اوست و هر موجودی هر خواستهای دارد تنها و تنها اوست که برآورده میسازد و اسباب و علل، همگی به اراده و خواست او اسباب و علل شدهاند (به قول فلاسفه، او مسببالاسباب است؛ یعنی سببساز است و سببها را او سبب کرده است) پس هر وقت من برای اینکه یک کاری انجام شوم، چشم به غیر او دارم و گمان میکنم که اگر آن فلان کس یا فلان چیز نباشد دیگر نیاز من رفع نمیشود، برای او شریک قرار دادهام.
هم در نظام تشریع، همه چیز به امر اوست؛ و اینکه خود را موظف بدانم که در زندگیام جز دستورات خدا، دستورات دیگری را رعایت کنم که ربطی به خدا و دستورات او ندارد و خدا ما را به اطاعت از آن دستورات امر نکرده (آن گونه که مثلا به اطاعت از پیامبر و اولیالامر دستور داده؛ نساء/59) باز هم برای او شریک قرار دادهام.
بله،
شرکورزی حرام است؛ اما نه فقط بتپرستی؛ بلکه شرکورزی در هر ساحتی حرام است و اگر به ساحتهای فوق نظری افکنیم، درمییابیم که تذکر آن بسیار ضروری است.
7) «حَرَّمَ رَبِّيَ ... أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً»:
«پروردگارم این را که برای خدا شریکی قرار دهید که دلیلی بر آن فرونفرستاده، حرام کرد»
واضح است شرکورزیدن هیچ دلیلی ندارد؛ پس چرا خداوند شرکورزیدنِ حرام را مقید کرد به اینکه «دلیل نداشته باشد»؟
الف. شاید بتوان این عبارت را اوج آزاداندیشی در اسلام دانست: در قرآن کریم، شرک ورزیدن به خداوند بالاترین ظلم و گناه شمرده شده (لقمان/13)، تا حدی که خداوند هر گناهی را ممکن است ببخشد، اما شرک را نمیبخشد (نساء/48 و 116). با این حال، فرمود شرکورزیای را که بیدلیل باشد، حرام کرده است. یعنی اگر به فرض محال، کسی برای شرک ورزیدن خود دلیل محکمی ارائه کرد، خدا بر او خرده نمیگیرد!
ب. ...
8) «حَرَّمَ رَبِّيَ ... أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»:
خداوند حرام کرده است که بر او چیزی بگوییم که نمیدانیم؛ این حداقل شامل موارد زیر است:
الف. درباره خود خدا بدون شناخت معتبر سخن بگویم.
ب. درباره کار خدا (آفرینش و مخلوفات خدا) سخنی بگویم بدون اینکه در آن زمینه اطلاع کافی داشته باشم.
ج. انجام یا ترک کاری را به عنوان دستور خداوند معرفی کنم، در حالی که واقعا (بینی و بین الله) نمیدانم واقعا خدا چنین دستوری داده یا نه؟
د. انجام یا ترک کاری را از دین الهی (اینکه خدا آن را میخواهد) نفی کنم (مثلا بگویم فلان چیز جزء دستورات ویا خواستههای خدا نیست) در حالی که واقعا نمیدانم خداوند چنان خواسته و دستوری دارد یا خیر؟
تاملی با خویش
لحظهای در سخنانی که در یک شبانهروز بر زبان میآوریم درنگ کنیم.
آیا تمامی سخنان و اظهار نظرها و قضاوتهایی که درباره خود و دیگران و جامعه و علم و دین و فرهنگ و تکنولوژی و ... داریم، و گاه بر آنها در مقابل دیگران اصرار میورزیم، همگی بر اساس شناخت و علم است، یا بسیاری از آنها صرفا بر اساس حدس و گمانهایی میباشد که اگر با یک متخصص واقعی در آن زمینه مواجه شویم، بسادگی جرات گفتن آنها را نخواهیم داشت؟!
آیا با توجه به توضیح فوق، بسیاری از سخن گفتنهای ما، مصداقی از آنچه خداوند حرام کرده، نیست؟
9) «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»:
همه محرمات در این آیه جمع شدهاند که در یک تقسیم ابتدایی میتوان آنها را در دو دسته قرار داد: محرمات مربوط به فعل و عمل انسان (که سهتای اول هستند) و محرمات مربوط به اعتقادات و اقوال انسان که یکی شرک ورزیدن به خداست و دیگری افترا بستن بر خدا. (المیزان، ج8، ص86)
بحث تخصصی فلسفه اخلاق
به نظر میرسد علاوه بر دستهبندی فوق که علامه طباطبایی ارائه کردهاند، میتوان با توجه به تدبرهای قبل، دستهبندی دیگری از این موارد ارائه داد که با کمک آنها ضابطه و معیار فعل اخلاقی در اسلام در کل ساحات زندگی بشر را آشکار کرد:
1. تعبیر «فواحش» ظاهرا ناظر به «حُسن فعلی» (خوبی و بدیِ خود عمل) است.
2و3. دو تعبیر «إثم» و «بغی» ظاهرا مربوط به «حُسن فاعلی» است و اراده و گرایشات درونی ما را ضابطهمند میکند؛ «إثم» بر این مساله که وظایف خود را جدی نگیریم و کوتاهی ورزیم تاکید دارد، و «بغی» بر اینکه بخواهیم زیادهروی کنیم.
4. تعبیر «أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ...» رابطه ما با خدا را مطرح میکند. در نگاه دینی، خوبی و بدیِ همه کارها، در درجه اول، در ارتباطی که بین انسان و خدا دارند، تعریف میشوند. به تعبیر دیگر، حتی اگر در ظاهر، حسن فعلی و فاعلیای در کار باشد، اما شخص از خدا بریده باشد، هیچ عملی سودی ندارد و همه اعمال بظاهر خوبِ انسانهایی که خود را تحت ولایت خدا قرار نمیدهند (= کافر یا منافق)، در روز قیامت «هباءاً منثورا» (فرقان/23) خواهد بود. (انشاءالله در بحث از همین آیه مطلب بیشتر توضیح داده خواهد شد)
5. «أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»: همه عناصر فوق، ناظر به سلوک عملی انسان بود، اما انسان حوزه ذهن و سلوک فکری هم دارد و مهمترین ضابطه حاکم بر آن این است که تنها و تنها بر اساس شناخت، سخن بگوید (با توجه به کارکرد ویژهای که زبان در حوزه انسان دارد شاید این عبارت ابعاد دیگری را هم بتوان استخراج کرد)
10) «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»:
ثمره اخلاقی – سلوکی
بسیاری از ما هنگام محاسبه نفس و مراقبه اعمال خویش، فقط «فواحش» (کارهای ناشایستی که ناشایست بودنشان آشکار است) در نظر میگیریم و گاه چون میبینیم که «فحشاء»ای مرتکب نشدهایم دچار غرور میشویم و چهبسا در نهان خود را جزء اولیاءالله قلمداد کنیم که کسی قدرمان را نمیداند!
این آیه دستهبندی کاملی از اعمال ارائه میدهد که بتوانیم در محاسبه خود دقیق شویم:
نه فقط «کارهای آشکارا بیشرمانه و زشت» بلکه «هرگونه تقصیر و کم گذاشتن در انجام کارهایی که خوب است و باید انجام میدادیم» ، بلکه
«هرگونه زیادهخواهیای که حقی – چه حق دیگران، چه حق الله و چه حق طبیعت، و چه حتی حقوقی که جان و تنمان بر ما دارند را پایمال کند» ،
«هرگونه شرکورزی نسبت به خدا و کسی را در عرض خدا در زندگی خود موثر دانستن و اعتماد کردن به هرکه غیر خدا»
و نهایتا «هرگونه سخنی که علم کافی در آن زمینه نداریم، بر زبان جاری کردن» همگی حوزههایی است که خداوند حرام کرده است.
از خدا میخواهیم خودش به ما عنایت کند و در تمامی این حوزهها از ما دستگیری نماید؛ به حق محمد و آله الطاهرین صلی الله علیه و علیهم.