توجه: درباره «عبث» نبودن آفرینش، در جلسه96 (مومنون/115) احادیث و نکاتی گذشت (بویژه تدبرها2 و 4) که تکرار نمیشود. اما نکاتی اضافه بر آنها:
1) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبين»: چنانکه در «نکات ترجمه» گذشت، «لعب» با «عبث» اندکی متفاوت است. اگر کاری کاملا اتفاقی و غیرخودآگاه و غیرارادی رخ دهد، عبث نامیده میشود؛ اما لهو و لعب میتواند تاحدی ارادی باشد. در لعب (بازی) ممکن است نظم و برنامهای هم مشاهده شود، اما این نظم و برنامه، هدفی را که خود آن برنامه نشان میدهد، تعقیب نمیکند (مثلا پیروزی و شکست در یک بازی جنگی، ثمرات پیروزی و شکست در جنگ واقعی را ندارد)؛ بلکه صرفا دنبال سرگرمی (لهو) ویا لذتجویی (لعب) است.
مهم است که بدانیم که آفرینش جهان، نهتنها عبث نیست، بلکه بازی هم نیست. عدهای نظم عالم را میبینند، اما همانند تماشاگران یک بازی، برای این نظم فقط بهبه و چهچه میکنند؛ نه اینکه خود را در این میدان وارد کنند و متناسب با هذف این نظم، زندگی خود را سامان دهند. نظم آسمانها و زمین، غایت و هدفی دارد، که اگر صرفا نظم را دیدیم، اما به هدف آن توجه نکردیم و خود را با هدف آن هماهنگ نکردیم، همچنان جهان را بازیای بیش ندیدهایم.
2) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبين»: چنانکه در بحث از مومنون/115 (جلسه96، تدبر4) گذشت، این گونه آیات در مقام توجه دادن ما به فلسفه آفرینش است و جالب اینجاست که در این آیه، با اینکه موضوع، فقط آفرینش انسان نیست، بلکه آفرینش کل آسمانها و زمین است، اما بلافاصله، در آیات بعد، بحث قیامت مطرح میشود؛ یعنی اساسا فلسفه آفرینش با جدی گرفتن قیامت معنیدار میشود.
3) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبين»: این آیات (این آیه و آیه بعدیاش، که انشاءالله فردا بحث خواهد شد) برهانی بر اثبات معادند؛ بدین بیان که: اگر ورای این عالم فانی، عالم ثابت و باقیای نباشد، اینکه خداوند دائما موجوداتی بیافریند و از بین ببرد، کاری غیرحکیمانه و از جنس بازی کردن است، که وقوع چنین چیزی از خدا امکان ندارد؛ پس این عالم، مقدمهای برای انتقال به عالمی دیگر است. (المیزان18/ 147). ظاهرا به همین جهت است که بلافاصله بعد از این آیات، بحث قیامت را مطرح کرده است.
4) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبين»: اگر جهان و کار خدا بازی نیست، بازی قلمداد کردن این امر جدی، ضررش تنها و تنها به خود شخص برمیگردد. مانند این است که کسی در یک میدان جنگ واقعی وارد شود و خیال کند که آنچه می بیند صرفا یک بازی جنگی است، نه جنگ واقعی. حکایت حال کسانی که دین خدا را بازی میگیرند، همین گونه است. واگر کسی خدا و آیات او را به بازی گرفت (توبه/65)، خدا هم او را بازی میدهد و می گذارد در طغیانش غوطهور شود (بقره/15) و این اوج بیچارگی یک انسان خواهد بود.
5) «وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبين»:
خدا جهان را به بازی نیافریده است؛ اما حیات دنیا فقط بازیچه است (انعام/32)
پس، در عین حال که نظام خلقت را نباید بازی دانست، اما باید زندگی دنیا را به بازی گرفت.
توجه شود که این آسمانها و زمین، حیات دنیا نیست. در مسیر نظام جهان باید کوشید و بازی نکرد، اما دغدغههای دنیوی را نباید بازیای بیش دانست.
این گونه است که انسانهای بزرگ و بسیار جدی، در عین حال که خود را کاملا به خدا و نظم الهی او سپردند، دنیا را به بازی گرفتند.
به قول ملای رومی:
کشاکشهاست در جانم، کشنده کیست؟ میدانم
دمی خواهم بیاسایم، ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد، دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم، ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند، چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند، چو مستم گه کند ویران (دیوان شمس، غزل1844)
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1844/